Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: افق عاشقانه

یادتان هست که گفته بودم عشق تکرار شدنیست؟ نه اینکه فقط گفته باشم، که با تمام وجود تجربه کردم، آنهم نه اینکه فقط عشق دومی باشد، بلکه احساسی بود خاص و متفاوت، تازه و سرشار از ابعاد جدید زندگی و پویایی ناب. از آن مجموعه های احساس که انگار تکرارش هیچ ماده تکراری ندارد بجز اصل حس زیبای عشق ورزیدن.

به لطف بلاگ نیوز و نرگس این نوشته را در وبلاگی که به نظرم دلنشین هم بود پیدا کردم و از اینکه مستندی برای حرفهایم می بینم کلی ذوق زده شدم. فکر می کنم همه ما اگر سعادت عاشقی را داریم، حتمن و یقینن پشوانه شکست عشقی را هم نیاز داریم، و در این روزگار غریب هیچ پشتوانه ای برای اینچنین شکستی مستحکم تر از خود عشق نیست و هیچ امیدی هم راهگشاتر از عشق دوباره نیست.
می گوید:
به این مطلب برخوردم که پاسخگوی بسیاری از پرسشها و تردیدهای ماست در باب تکرارپذیری عشق. بسیار خواندنی است نوشته ی جامعه‌شناس صاحب‌نام زیگمونت باومن* )(ترجمه‌ی عرفان ثابتی، نشر ققنوس، 1384):
ص 24:
"دلایل کافی محکمی وجود دارد که عشق، و به ویژه حالت "عاشق‌بودن"، را - تقریباً به طور ذاتی – وضعیتی تکرار شونده، قابل تکرار و حتی مهیای تکرار بدانیم. اکثر ما وقتی تحت فشار قرار بگیریم، خواهیم گفت که چند بار احساس کرده‌ایم عاشق شد‌ه ایم یا عاشق بوده‌ایم. می‌توان حدس زد (البته این حدس آگاهانه خواهد بود) که در دوران ما شمار روزافزونی از مردم تمایل دارند بیش از یکی از تجربه‌های زندگی خود را عشق بنامند، و تضمین نمی‌کنند که عشق فعلی آن ها آخرین عشقی است که تجربه می‌کنند، و انتظار تجربه‌های بیش‌تری از این دست را دارند.... از همه‌ی اینها گذشته، تعریف رمانتیک عشق به صورت "تا هنگامی که مرگ ما را از هم جدا کند" قطعاً از مد افتاده – تاریخ مصرف آن ... سپری شده.... "
ص 25:
"این حضور فراوان و آشکار "تجربه‌های عشقی" چه بسا به این باور بیانجامد ( و می‌انجامد) که عشق (عاشق‌شدن، خواهان عشق بودن) مهارتی است که باید آن را یاد گرفت، و تبحر در این مهارت همگام با تعداد تجربه‌ها و تداوم عمل افزایش می‌یابد".
* زیگمونت باومن Zygmunt Bauman انگلیسی با اصلیت لهستانی و متولد 1925 است که از او به عنوان یکی از مهمترین باب‌کنندگان مفهوم "پست‌مدرنیسم" نام می‌برند


پس امید خود را از دست ندهید، دریچه های دلتان را باز کنید، عاشق پیشه باشید و مستحکم، عشق دوباره می آید.
عشق بعدی - خودم
عشق، فانی ترین جاودان - خودم
تکرار عاشقی - خودم

:: وضعیت

دارم سعی می کنم فرصتهایم را فدای یکدیگر نکنم


:: میرایی یک افسانه

جوابم داد: در عشق دمی اگر قرارت باشد، اندر صف عاشقان چه کارت باشد؟

در دلم عرض کردم: این یک قلم در ذات کلمه قاعده نمی پذیرد، من زمینیم و خود نیز مبهوت.

:: یک پست بسیار شخصی

دیشب تا به حال، گویی دنیایم برگشت، گویی سکه ای به قطر تمام کره زمین، آهسته پشت و رو شد، گویی از انبوهی شک و خیال به میانه دریای واقعیت پرتابم کرده اند. یادت باشد هوا گرگ و میش بود که گوشی را گذاشتیم، تمام شب را تعریف کردیم، خودمان را و از خودمان، بعد از سه چهار سال دوستی و چند ماهی عاشقی. دوران گذاری را که دیشب تا به حال طی کردم از آن گذارهای صاعقه آسایی بود که در تمام عمرم رخ نداده بود، صبح که با اولین غار غارهای کلاغها به رختخواب رفتم، هیچ اثری از خستگی در اطرافم نبود، به دیوار خیره شدم، گردونه این تحول شروع به چرخیدن کرده بود و باور نمی کنی که انگار کلید ری استارت مغزم را بعد از نصب نرم افزار مهمی فشار داده باشند، همه چیز در مخم به هم می خورد، ساعت هفت بود که چشمانم رفتند و هنوز 9 نشده بود که دوباره در رختخواب می غلطیدم.
برداشتهای مهمی بود، به راستی گنجایش همگی را با هم نداشتم، اینکه شاید واقعا حس من با حس تو تفاوت می کرد، اینکه شاید آن عشق افسانه ای هنوز در افسانه هایت باشد، اینکه راهت را همین چند روزه پیدا کرده بودی و این انتظاری را که به من القا کرده بودی در خودت نداری، اینکه الان ضعیف نیستی، اینکه کدام حسها نیستند و کدام حسها احاطه ات کرده اند، و این که کسی هست... به راستی چه خوب بود که این همه موجبات آرامشم را، همگی را با هم هدیه کردی، نمی گویم که تمامش شیرین بود، اصلن هیچ چیز شیرینی درش نبود، بجز ماهیت قندگونه واقعیت، بجز نتیجه نهایی، همان آرامش و خلاصی.
بعد از این همه مدت اعتراف به همه اشتباهاتی که خودم کرده بودم و تشکر از همه چیزهایی که از تو گرفته بودم مثل مرفین آرامم کرد، درست مثل همان سنگ کلیه ای که در مجرا گیر کرده بود و زمین و زمان را گاز می زدم، باور می کنی، سنگ من دفع شد.
اگر می توانستم در این دوازده ساعت گوشه ای را یافته بودم و سیر می گرییدم، گریه ای که نه از سر غم بود و نه شادمانی، گریه ای که ته تمه های درد را از وجودم بیرون بکشد. اما تمام شد، بهت زدگی ام تمام شد، از همه مهمتر، دلخوری هایم هم تمام شد، چه درد دل زیبایی بود، اشتباهاتم را پذیرفتم و خطاهایت را بخشیدم، همه را بخشیدم، و باور نخواهی کرد که به چه آرامشی رسیده ام از این اعتراف و بخشش.
دوستانم را شناختم، دوست نماها را هم نیز، حاشیه تساهل را پیدا کردم، مرز تسامح را با تمام وجود دیدم، و تورا، تورا که ارزش همه اینها را داشتی، به انتخابم، به غریزه ام، به خروش احساساتم، به همه آنچه هدایت شده ذات معصوم پرستم بود ایمان آوردم، من به واسطه تو با خودم بیعت کردم.
روی بالشتکی از ابر می گذارمت، دستهایم را قنوت گونه رو به آسمان می گیرم، و آرام فوت می کنم، پروازت را رو به خورشید تماشا می کنم، و از صعودت لذت می برم... خدانگهدار.

:: وفا

وفاداری احساسی است که خود به خود متولد می شود، نه منتی بر سر معشوق است و نه وظیفه ای برای عاشق، صرفن یک حس است، از آن معدود حسهای کامل و بالغ، از آن بلوغهای آرامش بخش، و فقط نیاز شدید به فهمیده شدن دارد، این شاید بزرگترین پاداش یک موجود وفادار باشد.

:: The Turn

فاصله بی شک سلیس ترین ترجمه عشق بود، برای چون تویی که در چسبندگی احساست غوطه ور بودی...

فاصله بی شک تمیز ترین هوای رقص بود، برای چون تویی که در گیرو دار لغزش گردن می زدی...

:: شهروند موثر – شهروند منفعل


(از اون پستهای بلندیه که اگه میخونید برام مهمه تا آخرشو بخونید-لطفن)
هفته پیش: این خیابون بی اغراق نزدیک شیش ماهی می شد که از آثار عمیق چاله های فاضلاب رنج می برد و و با وجود تردد زیاد، ظاهرا تا به حال چرخ ماشین هیچکدوم از مدیران شهرداری منطقه توش جا نمونده بود، هیچ کاری هم نداشت بجز لکه گیری. پدرجان که با 137 شهرداری تماس گرفت و گزارش داد، هیچ باور نداشتم که بعد از ماهها کسی به دادش برسه، گفتم احتمالا مشکل جدی تری وجود داره. باور کردنی نبود، ظرف 48 ساعت چاله هارو آسفالت کردن، دو روز بعد که از اونجا رد می شدم فَککَم همینجوری دنبال ماشین روی زمین کشیده می شد...
دوباره هفته پیش: ورداشتن اول اتوبان بابایی رو تعریض کردن، بعدم یکی از این دور برگردونهای احمدی نژادی کوبوندن اون وسط، مشکل این بود که وسط اونجایی که تعریض کردن یه جوب بود قبلن که دریچه هاش یکی در میون یکی 10 سانت روی سطحه، یکی دیگه 10 سانت زیر سطح، ماشینایی که میخوان وارد این آقای صیاد شیرازی بشن، یا برعکس دور بزنن، اونجا جدا از همه معجزات ترافیکی که لازم دارن، باید از بین این دریچه ها هم مثل آزمون گواهینامه موتورسیکلت مانور بدن، انصافن مالیدن به گارد ریل منطقی تر از جاموندن چرخ ماشینه توی یه دریچه. شخص شخیص خودم با کمال نا امیدی برای بار دوم تو یه ماه گذشته زنگ زدم به 137، مطمئن بودم خود شهردار تهرونم اقلا ماهی یه بارو ممکنه از اینجا رد بشه موقع فشم رفتن با خانوم بچه هاو دلیل بی تفاوتیشونو نمیفهمیدم، اما نتیجه داد! باور نمی کنین؟ همین فردا صبح برین در محل، دارن دریچه ها رو همسطح می کنن، به خدا!
پارسال با این دوستم سوار یه خطی آبی شدیم، یارو نه تنها مسافرکش، بلکه خطی و از همه مهمتر رسمن قاطی بود، پیکان به شدت داغونی داشت و با یک رانندگی احمقانه ای که من کله خرو مثل سگ ترسونده بود مدرسو میومد بالا، یه جایی اومد از اون لایی زورکیا بکشه که طرف بهش راه نداد و خیلی کنف شد، آقا گوله فرمود دنبال پرایدیه، وسط اتوبان گیرش انداخت، اومد پایین و داشت با پیچ گوشتی ماشینشو داغون می کرد که جمعش کردن... تجریش که رسیدیم دخترک گفت بابا بی خیال بیا بریم، گفتم نه به جون خودم راه نداره، فکر نکنید من احیانا تخم دعواو درگیر شدن داشته باشما، نه، از عضو شریف اصلا استفاده جانبی نمی کنم، بلکه خیلی یواشکی و با ترس و لرز دولا شدم پلاکشو بردارم، دیدم به! سر پلاک که کنده شده، آخرشم زیر گل مدفونه، روی شیشه رو دیدم (تاکسیا اجبارن شماره رو دوسه جا می نویسن) دیدم دو رقم اولش پاک شده، آخرم نداره، سوت زنان رفتم از کنارش رد شدم که روی درو ببینم، دیدم فقط یه رقمش باقی مونده، باور کنید اصلا شهامت اینو که جلو طرف خم بشم و پلاک جلو رو بخونم نداشتم، بعد رفتم پاسگاه تجریش گفتم آقا یه راننده دیوونه شده بیایین بگیرینش، یه سرباز بامن فرستادن توی ایستگاه، طرف رفته بود، سراغشو گرفتم، نامردا همه میدونستن دیوونه کیه، ولی هم صنفی بودن و گرا نمی دادن، تا اینکه یه فری نامی از زیر زبونشون در رفت. حالا فکر کنین من با این ملغمه اطلاعات مستند و بر مبنای مشاهدات می خواستم شکایت بنویسم... سازمان محترم تاکسیرانی تهران، یک آقایی توی فلان خط (با200 ماشین) با یه تاکسی که دوتا از نمره های پلاکش احتمالن اینه، آهان راستی سبیلم از این ناجوراش داره، پیرهنشم قرمز بوده، خلاصه خیلی آدم بدیه و صلاحیت تاکسی داری نداره، فقط تاکید کردم که این تعمدن نمره هاشو مخدوش کرده که خونده نشن. وقتی داشتم این شکایتو می نوشتم منشیم لبخند زنان گفت که حتمن طرف کشته میشه با این شکایت تو! باور بفرمایین یک ماه بعد توی همون خط دیدم همون پیکان اسقاطی پلاکاش عوض شده و شمارش به تمام درو دیوارش به طور کاملن خوانا چسبیده، از نظر من بقیه ماجرا مهم نبود...
یکی از چیزایی که توی این کشور فراموش شده، پیگیری حد اقل حقوق شهروندی در قالب زندگی اجتماعیه ( و نه فقط منافع شخصی). بی شک یکی از بزرگترین انگیزه های فرار همسن و سالهای من از این مملکت فشار روانی عجیبیه که از ناحیه نداشتن حداقلهای حقوق اجتماعی بهمون تحمیل میشه، و تا زمانی که برای بدست اوردن این حقوق تلاش نکنیم، و بیشتر از اون جون نکنیم، مطمئن باشین هیچ حکومتی، اسلامی یا غیر اسلامی هرگز نمیتونه مارو یکدفه بشونه وسط یه مدینه فاضله. ما منفعل شدیم و این انفعال بزرگترین خطر برای تمدنیه که براش بال بال می زنیم.
چند بار شده که هر روز و هر روز از یک خیابون رد بشین، توی یک چاله بیفتین، فحش بدین، حتی گاهی خسارت ببینین ولی منتظر باشین که شهرداری یه روزی مشکلو حل کنه؟ شاید قبلن هیچ مرکزی برای جوابگویی وجود نداشت، ولی الان اون ابزار حداقل وجود داره، باور کنید که اگر به تماس اول هم توجهی نشه، اگر از هزاران نفری که هر روز این وضعیت رو تحمل می کنن فقط یک درصد هم با این شماره تماس بگیرن، شهرداری مثل حادثه آتشسوزی به داد اونجا میرسه، همه مشکل از سیستم نیست، ما هم مریض شدیم و بی خبریم. در طی دوماه از اتوبان بابایی بیشتر از دهها هزار ماشین عبور می کنه، من حاضرم شرط ببندم که 10 نفر هم برای دریچه های افسانه ای شکایتی نکردن، از من بپرسید میگم 3 نفر هم نبودن، و این جامعه بی تفاوت ماست، از دولت چه انتظاری داریم؟
این منابع رو امتحان کنید، شاید معجزه دیدید: 137 شهرداری (خیلی به درد می خوره)، 110 پلیس ( در مورد پارک توی پیاده رو یا حتی حریم تقاطع سر کوچه شما- جرثقیل دیدید شوکه نشید!)، 197 پلیس ( در مورد کمینهای رشوه گیری، خصوصا این بنز سوارهای انتظامی یا راهنمایی- هردو)، حتی 126 صدا و سیما که از همه پوست کلفت تره! بیایید شهروند موثر باشیم، نه منفعل، الان وقتشه، امتحان کنید، نتایجش گاهی برای مایی که عادت نداریم حیرت آوره.
پ.ن: ورود خودم رو به جمع ا َن های جدید اعلام می کنم، مثلن: فعلن، رسمن... دیدین فکرتون منحرفه!

:: کتاب

راستش این تو گلوم گیر کرده بود: خیلی که مثل من حس کنی سرت شلوغه، یکی دو صفحه کتاب خوندن، آخر شبا و جمعه عصرا، حس خیلی خوبی به آدم میده. حالا نیچه باشه، یا این یارو ژان ژاک روسو یا صادق هدایت یا شایدم عزیز نسین، فرق زیادی نمی کنه، خیلی از ماها یادمون رفته تو نوجوونی چی پیدا می کردیم توی کتابا، هنوز خودم حیرت می کنم از اون انرژی که میذاشتم، رمان روسی میخوندم، نصفشو می فهمیدم و نصفشم سر در نمی اوردم. ولی الان بیشتر کمک می کنه که خودمو گم نکنم، توی روزمرگی، توی یکنواختی، توی واهمه آینده و توی بعضی برزخهای احساسی، از این موهبت دور نشین.

پ.ن: برای یک دوست صمیمی- مرسی که منو برگردوندی تو دنیای کتاب
پ.پ.ن: این پستم یه کم خودخواهانه بود، ولی اینجا نهایتا مال دل منه، امیدوارم قابل درک باشه!

:: تراژدی تحول

خیلی فکر می کردم که تک تک انسانهایی که پایشان به اینجا باز بشود و من ِ خودم را بشناسند به منزله موریانه هایی در یک سازه چوبی خواهند بود که خانه ام، وبلاگم را ویران خواهند کرد. اما اکنون که شاه ملکه های آنها هم خانه ام را پیدا کرده اند، حالا که مخرب ترین آفت های یک دفترچه معمولی خاطرات (آنهایی که دوستشان داشته ام یا دوستم داشته اند یا هردو و اینجا نیامدنشان از نیامدن هر آدم معمولی مهمتر بوده) اینطرفها می پلکند، حالا یک اتفاق بامزه جدیدی افتاده، دارم خودم را با محیط جدیدم منطبق می کنم، از ته مانده های دلم کمتر می گویم و هی حرفهای بزرگانه تحویل وب می دهم، تا آنجایی که یک بلاگری بیاید و بگوید بزرگ شده ای، از نوشته هایت معلوم است! حس خوبی که دستم داده بود اجازه نداد یاداوری اش کنم که من همان کودکی که بودم هستم، ولی این روزها پستانکم را بیشتر می مکم، و گاهی می جوم، که زیاد ونگ نزده باشم، راستش را بخواهید فلسفه وبلاگم عوض شده.

:: از لیسانس ... تا فوقش

چندی پیش در یک محفل بلاگی دوستان که پرسیدند به این زودی کجا، گفتم مصاحبه دارم، باید برم! چشم همه گرد شده بود که این دیگه چه جور کلاس در کردنیه، که اضافه کردم البته مصاحبه کلاس زبان!
واقعیت اینه که دلم برای کلاس درس تنگ شده و دنبال بهانه می گردم، بچه هایی که الان درگیر درس و امتحانند توی دلشون میگن این دیگه چشه، خودمم داشتم فکر می کردم که آدم سر اولین امتحان به گه خوردن میفته، ولی بین دوفاز تحصیلی که من داشتم، یکیش خیلی اغوا کننده بود...
من از معدود دانشجوهایی بودم که در دوره لیسانس، رشته تحصیلیم با علائقم، با برنامه هام و حتی با آیندم (جایی که امروز هستم) همخوان بود. علت اصلی هم شاید مشاوره فوقالعاده ای بود که در آخرین لحظات انتخاب رشته گرفتم و به جای هر رشته دانشگاه دولتی، رشته مورد علاقه خودمو توی دانشگاه آزاد انتخاب کردم. تازه همه ما میدونیم که انتخاب و علائق نوجوان دبیرستانی با دانشجوی سال آخر از زمین تا آسمون فاصله داره و برای همین هم عمده لیسانسه ها در موقعیت کاری غیر مرتبط کار می کنند که این هم شامل من نشد.
اما با وجود تمام این امتیازها، من یکی که از دانشجویی آن دوران خیری ندیدم. حتی به خاطر بچه مثبتی و خارج بودن از گردونه، توی خوشگذرونیهای بچه های هم دوره هم حاضر نبودم. بجز 5-6 واحد از کل یکصدو اندی واحدی که گذروندم، از هیچ درسی لذت نبردم. یکی دوباری که از حقوق خودم دفاع کردم از کلاس اخراج شدم و آخرین تفریح سالهای آخر دانشگاهم شاید تمسخر اساتید خارج از رده وصایا و اخلاق بود... بیچاره ما که حتی به کلاس تنظیم خانواده دانشگاهها هم نرسیدیم.
برای ثبت نام که می رفتیم کتونی پامون میکردیم و موقع خذف و اضافه به دخترکان پشت کلمپیوتر التماس می کردیم و جریمه می دادیم و گاهی از صبح تا غروب بین گروه و استاد و مدیر گروه گل چرخ می زدیم تا 2 واحد اضافه کنیم. نمیدونم الان این پروسه چقدر تفاوت کرده، اما میدونم که از اون روزها فاصله زیادی گرفته. حجم حقارتی که موقع ورود با آستین کوتاه دم در بهت دست می داد و دوتا آدم چلمنگ برت می گردوندن تا 90 دقیقه مسیرو برگردی خونت از اون گوشه هاییه که هرگز از ذهنم بیرون نرفت.
اما بعد از یه وقفه دوسه ساله، جای شما خالی دوسالی درس خوندم در حد زندگی! برای من تلافی تمام تجربه ها و عقده هایی که در اون دوران لیسانس تحمل کرده بودم در این دوسال تحصیلات مکمله! در اومد (همیشه اینجا از به کار بردن واژه فوق لیسانس ابا داشتم، شاید به خاطر بعضی رفلکسهای عجیب! یا شایدم مشکل شخصیتی خودمه)
مطمئن نیستم در دانشگاههای خودمون هم اوضاع به همین شیرینی باشه، اما فقط حس اعتبار و شخصیت یک دانشجو، لذت بخش ترین جنبه درس خوندن من در یک دانشگاه کانادایی بود. یادداشتهای اون روزها رو که مرور می کردم، به کلماتی مثل "کارت دانشجویی"، "اعتبار دانشجو" ، "شخصیت دانشجو" ، "دانشگاه" ، "کتابخانه" ، " خوابگاه" و "کمپ دانشگاهی" برخوردم که توی اون اولین روزها برای من بسیار پررنگ و محسوس بودند. وقتی که برای بی احترامی یک دستیار هندی، صحبت از حقوق انسانی و رفتار عادلانه در کلاس می شد و استاد هم می پذیرفت، صرفا می تونستم بهت زدگی خودم رو مخفی نگهدارم و سعی کنم با خودم کنار بیام که این هم یک نوع دانشگاهه.
و تازه زیباترین جنبه تحصیل برای منی که مدتی بود درگیر کار و بازار عجیب ایران بودم، بحثهای آزاد و کیسهایی بود که در کلاسها به دور از هرگونه متد چپاندنی باز می شد و دانشجوهای بعضا 50- 60 ساله توی سرو کله هم می زدند. مثلا کلاس آی-تی ما بجز خود استاد با حضور دونفر مشاور، یکی متخصص امنیت شبکه و دیگری متخصص مشابهی مرتبط با پلیس کانادا حضور داشتند که تجربیاتشون رو در مورد امنیت شبکه در اختیار داشجوها میذاشتند. و خلاصه اینکه کلاسها معمولا اونقدر ملموس و دوست داشتنی بودند که اگر امتحان رو ازشون حذف می کردی می شد هر روز صبح با علاقه به سمتشون بری (البته بجز بعضی استادها یا بعضی درسها مثل حسابداری و یا البته بعضی روزهای امتحان!)
و بالاخره کار گروهی، پدیده ای که وقوعش در کشور ما جزو معجزات به حساب میاد و گروهی کار کردن روی یک پروژه سنگین توی یک تیم 5 نفره، تقسیم کار، مدیریت تیم و پیشبرد اهداف از اون رخدادهای رویایی و تجارب بی نظیری بود که هنوز مزه اون زیر زبونمه و باهاش ملچ ملچ می کنم! هرگز یادم نمیره که اسلایدهای آخرین پرزنتیشن تیمی که من توی اون بودم و مسئول کامپیوتر هم بودم تقریبا 30 ثانیه قبل از شروع ارائه حاضر شد و کل تیم که شب قبل رو نخوابیده بود از روی دست من متنشونو آماده می کردند، البته نتیجه موفق بود و لبخند رضایت بعد از یک همچین پروژه ای از دلنشین ترین حسهای دنیاست.
من در این دوسال تازه با بسیاری از ظرفیتهای خودم آشنا شدم و تازه فهمیدم که نه در روزهای کنکور و نه در کل دوره لیسانس، درسی که خوندم نه حجمی داشت و نه کیفیتی. امشب حیفم اومد حسهایی رو که دارم ازشون فاصله می گیرم رو مرور نکنم، و البته اینجوری شده که الان کرمم گرفته دوباره یه حرکتی بکنم. گرچه الان دور شدن از کارم میتونه امنیت اقتصادی خودم و خونوادمو به خطر بندازه، ولی در به در به دنبال یه مسیری می گردم که با حفظ سمت! دوباره دانشجو شم، باور کنید برای این غرب نشینها پی اچ دی گرفتن از مدیریت یک سوپرمارکت هم راحت تره، حالا چرا نوفهمن، من نمیدونم.