
آدمهای زندگی من مثل خطوط موازی و پیش رونده ای می مانند که در یک انیمیشن سینمایی به سرعت رشد می کنند، بعضی ها پهن و پر تاثیرند و بعضی کم عرض مثل نخ، بعضی هم آنقدر فاصله شان نجومی شده که دیگر به چشم نمی آیند، گاهی هم پیش آمده که به رغم تمام اید ئولوژیهای مدون ذهنم تک و توکیشان را با قیچی چیده ام.
در این میان چند تایی هم هستند که دیگر به یقین می دانم که خواهند بود، به نازکی نخی هم که باشند، خیلی هم که عقب مانده باشند، اما همیشه به چشم می آیند، مسیر خودشان را به هیچ کس واگذار نمی کنند و گاهی مثل این روزها یکدفعه مانند لوبیای سحر آمیز قد می کشند و خودشان را می رسانند
گاه به وحشت می افتم که من اینهمه را چگونه دوست بدارم، کدام گوشه احساسم را برای هرکدام تقسیم کنم و این زنجیره تسلسل آدمهایی که در سطح محبت من قد می کشند کی متوقف خواهد شد، گرچه می دانم هرگز...
و این نیز سوالیست که این روزها در مغزم می تابد... چگونه باید همه گان را دوست می داشت؟ همگانی که اگر کوچکترین خللی در توازیشان رخ دهد مثل سیهمای لخت اتصالی می کنند، جرقه می زنند و آتش می گیرند.







