Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: Inside

خودت می دانی که شرایط چقدر پیچیده شده، خودت می دانی که هزاران نقطه ابهام مثل ابرهای نزدیک به زمین افقهایمان را کدر کرده اند و تصمیم گرفتن در اینچنین اوضاع و احوالی چقدر کار سخت و بزرگی می تواند باشد. می دانی که اگر اینهمه نمی دانستیم، اگر اینهمه با گوشه و کنار هم آشنا نبودیم کار خیلی راحت تر می نمود، حداقل در ظاهر خیلی کم خطر به نظر می رسید… اما امروز، عجیب است که تمام این شفافیتها هستند که آینده را کدر کرده اند، همینی که من اسمش را گذاشته ام تناقض.

اگر هر کس دیگری بود، اگر تو نبودی، باور نمی کردم. هیچ ساختاری، هیچ شخصیت فرم گرفته ای به این سرعت شکل عوض نمی کند… اما می دانم، دیده ام که از تو بر می آید، و همین دانسته هایم هستند که مثل دهها کانال یک مرکز تلوزیونی، انبوهی از تصاویر، داستانها و اتفاقات را بدون لحظه ای توقف از جلو چشمانم می گذرانند… چند روزیست که لحظه ای آرام نمی گیرم، خواب هم دیگر نیست… راستش را بخواهی ترسیده ام، ترسی شوق آلود.

:: دوش



خواب از سرم پریده... خواب از سرم پریده...




:: اطلاعات هفتگی - 1350 - نوروز 1351

از سالهای کودکی به آرشیو فوق العاده ای از مجلات چند دهه پیش دسترسی داشته ام. این مجلات که به نوعی مرورگر تاریخ معاصر ایران هم هستند در هر دوره ای بسته به اقتضای سن برایم جذابیت خاصی داشته اند. دیشب که بعد از مدتها دوباره در حال ورق زدن یکی از مجموعه های سالهای 1350 و 1351 بودم به نظرم رسید نکات بسیار جالبی برای دیدن در این مجله ها وجود دارد. فرهنگ، حوادت، هجویات، سکس، سیاست و حتا تبلیغات هر کدام به نوعی و از نگاهی جالب چشم می آیند.

eid-1351.jpg

اطلاعات هفتگی مجله ای بوده بیشتر عوام پسند و برای تفریح و وقت گذرانی، به شدت به دنبال خبرهای جنجالی و حاشیه های زندگی افراد مشهور و مهم، و البته به زعم من در راستای اهداف تفریحانه بسیار هم موفق عمل می کرده.

eid2-1351.jpg


شاید بهترین دلیل برای موفق بودن اینچنین مجله ای انتشار آن از حدود سال 1320 هجری تا زمان انقلاب با همان سبک و سیاق طنز آمیز و عوام پسندانه است.

emtiaz-1350.jpg


سکسی امروز و سکسی دیروز، مقایسه برای بیننده بسیار ساده است، جالب است که بوسیدن در سینمای ایران هم عملی متهورانه و حریم شکنانه تلقی می شده، گرچه کسی نمی داند اگر سینما در ایران رها می شد تا کجا پیش می رفت.

sexy-1350.jpg





و چند بریده دیگر:

:: تقدیم نامه


تقدیم به او که نمی دانست چقدر اهمیت دارد...

:: همین روزها

به شدت در حال ورق ورق کردن گذشته ام هستم، ناخودآگاه همه آن خلاء ها و پرونده های راکد، آن علامت سوالهایی که گاه سالها بود در بایگانی مغزم خاک می خوردند دوباره از رکود درآمده اند و گاه جزئی و گاه به کل مرور می شوند، بعضیهایشان هم با اینهمه گذشت زمان رنگ سادگی به خود می گیرند و جواب می گیرند، از هر فصلی برگی...
انقلاب آرامی در درونم شکل گرفته، نمی دانم چرا دوباره احساس بلوغ می کنم، بلوغی که هنوز در گیر و دار دورگه ای صدایش نفس می کشم، صدایی که باید همین روزها صاف تر از اینها باشد.

امدم از اين بلاد اعراب بلاكم ديىدم نه كاف دارد (همان كه ندارد!!) و نه ج و نه ... خوب اكر داشت كه لاكيده بودم، تازه ساعتي 10 دلار هم بياده شدم! حالا بخنديد

:: الا کلنگ عدالت

رفتم پیش حاج آقا، از اون بالاییهای دادگستری، گفتم ببینید، نزدیک دوساله که دارم می دوم، دوساله که دنبال حق مسلمم که با جعل و کلاهبرداری توام (باستناد مصادیق قانونی) از من دزدیده شده می دوم، هیچ پارتی بازی هم نیاز ندارم، بگین جلوی نفوذ این مارمولک رو بگیرند، بگین هردفعه وقت دادگاه رو سه ماه سه ماه به بهانه های واهی تجدید نکنند، بگین که فقط بررسی کنند، حکم بدند، دوساله که وقت رو به نفع اون کلاهبردار می کشند...

اونهای دیگه ای که توی اتاق بودند حتا سر از روی کاغذهاشون بر نمی داشتند، گویی گوشهاشون از این داستانها پر بود، حاج آقا بیشتر از این حوصله نکرد، عمامه رو مثل وقتی که آقای خاتمی سخنرانی می کرد از پشت هل داد بالا، کنار زانویش را از روی شلوار راحت و گل و گشادی که توی جورابهای سفیدش کرده بود خاراند و گفت: چه مال و اموالی ازش سراغ داری؟ گفتم به نام خودش هیچی. گفت پسرجان، پول خرج کن!! میدونی اون داره چه کار می کنه؟ میبینی چه مایه ای داده توی اون مجتمع؟ تو بیشتر بده! چقدر پولتو خورده؟ گفتم فلان میلیون تومان، گفت برو یک میلیونش رو خرج کن! بده به یارو (محکمه)، یکی دو میلیون خرج کن، زود به پولت می رسی! مگر نمیگی نفوذ داره؟ گفتم چرا، گفت خوب برو بخرشان! جلو نفوذش رو بگیر. گفتم حاج آقا، پس... پرید وسط حرفم: چقدر گرانفروشی کرده بودی که پولت را بردند؟! یک لحظه مبهوت ماندم، گرچه آنجا جایش نبود یکبار مرور کردم، یادم آمد که آن روزها نیاز به فروش داشتیم و مشتری را بین زمین و هوا می زدیم، یادم آمد که تقریبن بدون سود می فروختیم... خواستم من و منی بکنم، باز مهلت نداد، از حکمت گرانفروشی و ارتباط آن با ورشکستگی برایم گفت... سکوت کردم و به نعلینی که نوک انگشتانش را توی آن گذاشته بود خیره ماندم.

داستانهایش را که تمام کرد، گفت فایده نداره، از این آدم چیزی عایدت نمیشه، گفتم حداقل زندانش می کنم که آسیبش به خلق الله نرسه، گفت زندان نداره، یک ماده قانونی داریم که چون زندانها پر شده آقای شاهرودی دستور داده اجرا نکنند، زندان نداره، گفتم منزلی که زندگی می کنه، حداقل اسباب و اساسیه اونجا؟ گفت نمیشه، جزو مستثنیات دینه! گفتم... راه نداد، گفت ببین پسر جان، برو با خودش کنار بیا، بگو یک سومش رو می بخشم، بقیه رو بده!! دستت به جایی بند نیست، با حکم یا بی حکم، دستت به جایی بند نیست... دید مستاصل مانده ام، گفت یک کار دیگری هم می شود! با نگاهم پرسیدم چه کاری؟ گفت جنگل! اگر کس دیگری گفته بود می گرفتم منظورش را، اما از زبان او انتظار نداشتم، منتظر توضیحش شدم، گفت: برو بگیرش ببر توی یک کاروانسرایی چیزی کنار یک چاهی بگو این چاه قتلگاه توست! بگو همین الان پولم رو بده، بگو همین الان از کجا پولم رو بگیرم... اینجوری به پولت می رسی، شک نکن!! و بعد برایم تعریف کرد که چطور مامور شهربانی را در دوران طلبگی اش با چند تومان پول و تهدید رام کرده بوده و چطور حق و حقوق قوم و خویشش را با پنجه بکس و چاقو از یک شیادی گرفته...

از پله ها که پایین می آمدم، ترازوی عدالت زیر عکس های بزرگ رهبرانم که روی سردر ساختمان نصب کرده بودند احساس الاکلنگ را برایم تداعی کرد، درست احساس آن روزهایی که هرکس سنگینتر بود آن یکی را تا هرزمان که عشقش می کشید در آسمان نگه می داشت... کشورم را، هنوز دوستش دارم.

:: شرافت

این تقریبن عین کلماتش بود:
دختر نیستم، اما شرفش رو هم دارم که اینو بگم