
خودت می دانی که شرایط چقدر پیچیده شده، خودت می دانی که هزاران نقطه ابهام مثل ابرهای نزدیک به زمین افقهایمان را کدر کرده اند و تصمیم گرفتن در اینچنین اوضاع و احوالی چقدر کار سخت و بزرگی می تواند باشد. می دانی که اگر اینهمه نمی دانستیم، اگر اینهمه با گوشه و کنار هم آشنا نبودیم کار خیلی راحت تر می نمود، حداقل در ظاهر خیلی کم خطر به نظر می رسید… اما امروز، عجیب است که تمام این شفافیتها هستند که آینده را کدر کرده اند، همینی که من اسمش را گذاشته ام تناقض.
اگر هر کس دیگری بود، اگر تو نبودی، باور نمی کردم. هیچ ساختاری، هیچ شخصیت فرم گرفته ای به این سرعت شکل عوض نمی کند… اما می دانم، دیده ام که از تو بر می آید، و همین دانسته هایم هستند که مثل دهها کانال یک مرکز تلوزیونی، انبوهی از تصاویر، داستانها و اتفاقات را بدون لحظه ای توقف از جلو چشمانم می گذرانند… چند روزیست که لحظه ای آرام نمی گیرم، خواب هم دیگر نیست… راستش را بخواهی ترسیده ام، ترسی شوق آلود.











