Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: از خیلی درون...

برای فرستادن این نوشته مدتها طمانینه کردم...


کنترل کننده پاسپورت یادم آورد که خروجی را پرداخت نکرده ام، به سمت بانک که برگشتم یک لحظه چشمم در چشمانش قفل شد، نمی دانم چه چیزی در صورتش بود، شاید لبخند سحر آمیزش بود، شاید هم چشمانش، اما به هر حال محوم کرد، در آن مسیر چند متری به سمت بانک دوسه باری برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم، او هم داشت می آمد، گویا او هم خروجی را نداده بود...
پسرکی 5 – 6 ساله هم به دنبالش می دوید، نمی توانستم سنش را بیشتر از بیست و سه یا چهار سال تخمین بزنم و آن پسر به نظرم زیاد می آمد. جلو بانک کنارم ایستاد، نیمی از حواسش به پسرک بود، نیم رخش را نگاه کردم، ضربان قلبم به وضوح بالا رفت، ترکیب نیمه چپ صورتش بی نظیر بود... بدون هیچ فکری آمدم بپرسم "شوهرتان تا به حال زیبایی سحر انگیز شما را ستوده؟" مکث کردم، ما با هم چه سنمی داشتیم که بخواهم اینهمه بلند بپرم؟ بچه را بهانه کردم و دستی به سرو گوشش کشیدم، نگاهم کرد و خندید، نه اینکه بخندد، لبخندش را ملیح تر کرد، قلبم دیگر در سینه نمی گنجید، نفهمیدم چه بلایی سرم آمده،

خودم را می شناسم، انسانهای زیادی در لحظه و یا برای دوره ای کم و بیش جذبم کرده اند، اما اینچنین کششی آنهم در این سن و سال برایم غریب بود و تازه، تکان دهنده و عجیب... آدمی نیستم که از ریسکهای احساسی فرار کنم، اما بی گدار هم به آب نمی زنم، اگر بچه بود، حتمن پدرش هم بود، و اینهمه آرامش و این لبخند جادویی نمی توانست بر لبان یک بیوه و یا حتی زاده طلاق باشد. همه حالتها را محاسبه کردم، چاره ای نبود، باید صبر می کردم، گیت را رد کردم و آنور منتظر شدم، نفهمیدم چرا نیامد، تا آخرین لحظات همانور ماند. یک صندلی درست روبروی راهرویی که آن سوی گیت نشسته بود پیدا کردم و روبرویش نشستم، باورم نمی شد، خودم را باور نمی کردم، چشم نمی توانستم از صورتش بگیرم، محوش بودم.

بالاخره آمد، گیت پرواز را باز کرده بودند، اواخر صف ایستاد، جمله ام را حاضر کرده بودم: "برای خانم جوانی به سن و سال شما داشتن پسری این سنی جالب است" یا نمی دانم، چیزی در این حدود. مثل احمقها سر جایم ایستادم، باید از صف در می آمدم و برمیگشتم آن آخر، پیشش، اما از آن زمانهایی بود که گیر کرده بودم، احساس می کردم همه سیصدو اندی آدمی که در سالن هستند فهمیده اند که چگونه مدهوشش شده ام، احساس می کردم همه مرا نگاه می کنند...

صندلیش خیلی عقب تر از من بود، از کنارم که رد می شد چند ثانیه ای ممتد نگاهمان در هم گیر کرد، و آن چند ثانیه دیگر لحظه ای از جلو چشمانم کنار نمی رود... اولین بار تمام طول یک پرواز را محو و مات مانده بودم، اصلن نمی فهمیدم چه مرگم شده، و در این گیر و دار دستش را هم دیده بودم، نه حلقه ای و نه نشانی... حالتهایم را زیاد کردم، حالا چرا طلاق؟ شاید پدر این بچه همان اوایل مرده باشد، شاید اصلن گرفتار حادثه ای شده باشد، حالا مگر یک بچه چه مشکلی می تواند ایجاد کند؟ داشتم به ازدواج فکر می کردم، داشتم به آینده فکر می کردم، باور نمی کنم، من واقعن داشتم به ازدواج فکر می کردم...

پرواز که نشست پسری دنبالشان راه افتاده بود، معلوم بود که کنارشان بوده و خودش را آویزان کرده، خیلی تحویلش نمی گرفت، اما آن لبخند لعنتی همچنان روی لبش بود، کاش اخم می کرد، کاش نمی خندید، می خواستم فریاد بزنم آخر چه چیز خنده داری وجود دارد؟! مسیر خروجی را نزدیکش رفتم، امیدوار بودم اولین صفی که تشکیل می شود، حالا برای بار باشد یا پاسپورت سر صحبت را باز کنم، پسر جدید نگرانم کرده بود اما جدی اش نگرفتم...

راهرو فرودگاه، آن بالا نوشته بود "لوکال" – "ترانزیت"، نوشته بود دوراهی... خدا خدا می کردم راهمان یکی باشد، کاش ترانزیت باشد، نمی دانم چرا اینهمه مصمم بودم که راه خودم را بروم، به دوراهی که رسیدیم، او سمت راست رفت و من چپ، نیم نگاهی کرد، نیم نگاهی کردم، به همین سادگی، به همین راحتی، حداقل می توانستم تا یک جایی دنبالش بروم، اما نرفتم، بازرسی شدم، وارد سالن ترانزیت شدم، مبهوت، تشنه، کاملن شکست خورده، احساس حماقت کردم، پله برقی را برعکس دویدم، گیت بازرسی را برعکس رد کردم، گفتم هنوز که جلویم را نگرفته بودند، حداقل تا یک جایی می رفتم، حداقل یک جایی متوقف می شد... راهروهای غریب فرودگاه عظیم را نا امیدانه گشتم، از پله ها بالا رفتم و از آن بالا انبوه جمعیت را ناامیدانه با چشمانم شخم زدم، دیگر ندیدمش، به گمانم عاشق شده بودم...

:: گاه مي جوشم...

گاهي اوقات تمام احساسات عاشقانه ام از تمام اجزاي وجودم مثل حبابهايي كه از سطح آب بركه اي برخيزند شروع به جوشيدن مي كنند،‌ درست مثل بركه آرامي كه آتشفشاني را در قعر خود نهفته داشته باشد،‌ آتشفشاني كه نه آنهمه آب و نه هيچ فرآيند خفقان آور ديگري حريف زبانه هاي سركشش نخواهند شد، همين است كه انبوه ايميلهاي جواب داده و نداده و انبوه كاغذهاي روي ميزم را نديده مي انگارم،‌ اينهمه رفت و آمد و هياهو را نمي بينم و نمي شنوم، ‌و مثل بره رامي، با خودم و دلم، بازي عشق بازي به راه مي اندازم...

:: واقعيتي به نام ايدز - 3

یک تحلیل ضد کاندوم!
چند سال پیش که در راهروهای دانشگاه کانادایی قدم می زدم، هر روز تبلیغات چشمگیري را برای استفاده از کاندوم مرور می کردم، اما این تبلیغات چشمگیر هرگز پیام جدی و یا انگیزه کافی برای جایگزین کردن کاندوم به جای مسواک در چمدان یا بجای کارت اعتباری در کیف پول به من ندادند.

واقعیت این است که من از کاندوم بیزارم! واقعیت دوم اینست که تمام کسانی که در این مورد با آنها حرف زده ام از کاندوم بیزار بوده اند، و بالاخره این یک واقعیت مسلم است که به زعم من کسی داوطلبانه از کاندوم لذت نمی برد.

از نگاه من، همین یک واقعیت آخر کافیست که کاندوم را به عنوان مهمترین و اصلی ترین ابزار پیشگیرانه در دنیا به شدت زیر سوال ببرد. بعید می دانم که هیچ معاشقه واقعن "عاشقانه" ای به سکس با کاندوم ختم شود. بنابراین من دیگر به برای حفظ سلامتی ام روی این کیسه فنری کشسان حساب نخواهم کرد.

یک پیشنهاد شخصی و نتیجه گیری
چندی پیش، اولین بار با دختر تحصیلکرده و تازه از خارج برگشته ای (ارتباطي بين اين دو مشخصه وجود ندارد) آشنا شدم که صراحتن گفت به کاندوم حساسیت دارد و در ضمن اهل هیچ مدل ریسکی هم نیست. قبل از اینکه من بخواهم راه حلهای باقی مانده را در ذهنم تداعی کنم، خودش توضیح داد که معتقد به آزمایش است و برای ورود به حیطه سکس، جدای مراحل عادی که به هرحال طی خواهد شد، انجام این آزمایش جزو ضروریات است. با فاصله زمانی کمی چند مثال دیگر از ارتباطاتی که به صورت تفاهمی بعد از انجام آزمایش به سکس می انجامید ديدم و متوجه شدم این کار اصلن حرکت عجیب و خارق العاده ای نیست.

برای کسانی که هنوز خودشان را برای روابط دونفره طولانی مدت آماده نمی بینند راهکاری مطمئن تر از کاندوم وجود ندارد، اما برای آن گروهی که آرامششان و پیشرفتشان در گرو داشتن یک پارتنر ثابت در افق زمانی میان مدت (شاید هم بلند مدت) هست، رفتن زیر بار آزمایش جدا از تاثیرات پیشگیرانه و اطلاع از وضعیت سلامتی، بهترین و مطمئن ترین راهیست که نیاز شما را از حمل بیست و چهار ساعته کاندوم مرتفع کرده و لذتتان را هم مخدوش نمی کند.

باور کنید این یک راه حل فضایی نیست، کافیست که عنصری به نام وفاداری در رابطه وجود داشته باشد، من شخصن به اندازه ای که توجیه شوم مثال زنده و موفق از این کار ديده ام.

بعد از پست:
زندگي مثبت - همان لينكي كه وعده داده بودم،‌حرف براي گفتن زياد دارد، حتمن ببينيد (با تشكر از مُجين)

:: واقعيتي به نام ايدز -2

مرور
تا اینجا می دانم که مراکز زیادی تست HIV را انجام می دهند، اما نه در راه خدا. مراکز انجام رایگان (که بعدن معلوم شد کارشان فقط ارجاع است) ظاهرن همینهایی هستند که امداد ایدز معرفی کرده. مراجعه میکنید و مثل هر مکانیزم بدون ضابطه دیگری که در ایران رخ می دهد بسته به شانس و یا پافشاری مسئول مرتبطتان با احراز هویت واقعی و یا غیر واقعی به سازمان انتقال خون (واقع در زیر برج میلاد) معرفی می شوید.

در پذیرش سازمان از شما کارت شناسایی می خواهند (این را هم دوباره می توان از زیر سبیل رد کرد)، اگر آزمایش دیگری (مثل هپاتیت) را اضافه بخواهید، تلفنتان را هم سوال می کنند، و بجز HIV چیز رایگان دیگری وجود ندارد.

باز هم آقای مشاور
آقای مشاور خیلی با احتیاط گفت که بعد از گرفتن جواب برگردید اینجا، با کمی تعجب سوال کردم که آیا این یک الزام است؟ گفت نه، همانجا هم پرسنل سازمان می توانند کمکتان کنند. از مِن و مِنی که می کرد متوجه شدم همه اینها یک جمله معترضه و يك اگر دارد که او به زبان نمی آورد، اين جمله: "اگر جواب مثبت بود"! خیلی جالب است که یک مشاور همان ترسی را از نتیجه مثبت آزمایش به فرد مورد نظر القا می کند که هر فرد عادی هم همان را در خودش دارد و انتظار می رود که مشاور تلاش کند تا صراحتن و به عنوان یک واقعیت، قدم بعدی را (در صورت مثبت بودن جواب) پیش پای متقاضی بگذارد. به هر حال محض محکم کاری پرسیدم که آیا من می توانم جواب را همانجا بررسی کنم؟ و آیا در صورت منفی بودن، دیگر نیازی به مراجعه مجدد به این مرکز نیست؟ (در هر صورت به آنجا بر نمي گشتم) که جواب داد نه، نیست. و باز جالب است که وظیفه شفاف سازی بسیاری از جنبه های گپ دوستانه من و آقای مشاور در اواخر بحث به طور کلی به گردن من افتاده بود.

قانون
ضعف شدید منابع اطلاعاتی رسمی در این ماجرا به شدت محسوس است. در این چند روز از طریق چندین دوست پزشک تلاش کردم که اطلاعات موثقی برای شیوه های معرفی و آزمایش HIV پیدا کنم، اما موفقیت چشمگیری به دست نیامد. تنها نکته دندان گیر همین است که بهای آزمایش رایگان در سیستم دولتی هویت شماست، کاربردش هم همینست که بیایند و در تلوزیون بگویند که آمار رسمی فلان هزار اما غیر رسمی احتمالن فلان ده هزار است.

به ایدز حساس شویم!
اینی که می گویم یک برداشت شخصی است،‌ و من حس می کنم و دیده ام كه به شکل چشمگیری قابل تعمیم هم هست:
خود من اولین بار با خواندن ماجرای آزمایش دادن یک دوست و شنیدن ماجرای مشابهی از یک دوست دیگر به شدت نسبت به وضعیت خودم حساس شدم. و باور کردنی نیست که این ناآرامی من تا لحظه گرفتن جواب، روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر شد. البته کسانی را هم می شناسم که با تلاش و مهارت زیادی این وحشت خود را (که به وجود آن معترفند) سرکوب می کنند و دائمن در حال تلاش برای فراموش کردن کابوس اچ آی وی هستند.

یک پیشنهاد عمومی
می دانم که تزریق شجاعت برای انجام تست HIV کار من نیست و هر کسی باید با خودش به این نتیجه برسد، اما به کسانی که حتی ریسک خیلی کمی در خودشان سراغ دارند پیشنهاد اکید می کنم که یکبار این آزمایش را انجام دهند. با وجود تمام پیچیدگی های سیستم ایرانی، می توان ظرف یک روز آزمایش داد. این کار دو امتیاز خیلی بزرگ دارد:

اول اينكه نسبت به وضعیتتان مطمئن می شوید و اگر کوچکترین دل نگرانی هم وجود داشته باشد، برطرف خواهد شد
و دوم اينكه نسبت به ایدز حساس می شوید، آنجایی که در مقابل عمل انجام شده قرار می گیرید، درگیر رودربایستی می شوید، و یا شهوتتان غالب می شود، مرور یک بار آزمایش و هراسی که در آن تجربه کرده اید بدون شک درصد ریسک شما را پایین خواهد آورد و گاهی انسان فقط یک ساعت بعد متوجه می شود که حضرت ایدز چشمک زنان و لبخند زنان از بیخ گوشش گذشته!

پ.ن:‌ از بحث من يك تحليل و نتيجه گيري باقي مانده،‌ ضمنن اگر اطلاعات جديدتري هم دراين مدت برسد اضافه مي كنم.

لينك مرتبط
1 - آدرس مراكز انجام تست در سراسر ايران و جهان - امداد ايدز
2 - زنان بيشتر درمعرض خطرآلودگی هستند - امداد ايدز
3 - لينك به درد بخوري كه در راه مانده!

:: نيم پست

شانگهاي - استارباكس- برج مخابراتي


IMG_3056.jpg


پ.ن: ‌در حال جمع آوري اطلاعات تكميلي در مورد ماجراي HIV هستم،‌ بنابراين لطفن كمي صبر كنيد، تا يك دسر دلنشين در استارباكس كنار رودخانه شانگهاي ميل كنيد برگشته ام.

:: واقعیتی به نام ایدز - 1

بخش اول: یک تجربه شخصی از آزمایش HIV در ایران

انگیزه:
گرچه اخلاقن از مذکرینی نیستم که نیازمند تخلیه فیزیکی تحت هر شرایط باشم و گرچه اصولن به سکسهای گذرا، بدون برنامه و ناگهانی علاقه ای ندارم و بالاخره با اینکه روسپی خوابی هیچ لذتی (و حتی تخلیه ای) در من ایجاد نکرده و نمی کند(1)، اما تمام این خصوصیات برای جلوگیری از انجام یکی دوبار خطای مسلم کافی نبوده اند. البته صرف انجام یک یا دو خطای اینگونه (از منظر بهداشتی) برای یک جوان در آستانه سی سالگی چیز غریبی نیست، اما برای منی که از زندگی در وضعیت استندبای و فکر آلوده و وضعیت نامطمئن بیزارم همین یکی دوبار کافی بود تا خواب آسوده از چشمانم گرفته شود.

واقعیت مسلم دیگری هم وجود دارد که اکثر ایرانیان (و به تصور من حتی خارجیانی) که پارتنری دارند حداقل گاهی و گداری به رابطه نامطمئن (ترجمه می شود بدون کاندوم) دست می زنند. و این دلیل هم محرک مضاعفی شده بود که کم کم غول ایدز در برابر چشمانم رژه برود و من از آن دسته آدمهایی هستم که در اینچنین شرایطی هرگز توانایی پاک کردن صورت مساله را ندارند.

بالاخره توهم اینکه آلوده کردن یک انسان بی گناه دیگر چه بار وجدانی وحشتناکی را بر من اضافه خواهد کرد مهمترین انگیزه ای شد که تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و آزمایش بدهم.

مراجعه:
می دانستم که روشهای سریعی (در کمتر از نیم ساعت) در دنیا برای این آزمایش وجود دارد و مسلما ترجیح می دادم در خارج از خاک ایران این کار را بکنم اما در چند شهری که در این اواخر بودم این امکانات فراهم نبود.

نهایتن از طریق سایت امداد ایدز متوجه شدم که درمانگاه طالقانی تجریش (2) یکی از مراکز انجام رایگان این آزمایش است. تمام انرژی ، انگیزه و شجاعتم را جمع کردم (تا زمانی که پای عمل نروید معنی این ماجرا را درک نخواهید کرد) و به آنجا رفتم. روز اول بعد از ظهر رسیدم و بسته بود، روز دوم زودتر رفتم، جلو در چند نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.
پیش بینی شما از اولین گام چیست؟ نگهبان! توقع بیشتر از 8 کلاس سواد را از او نداشتم، سوال کردم: ببخشید، HIV !
برایش جدید نبود، یک آقا با چند کاغذ در دستش را در انتهای راهرو نشانم داد، بعد هم از همانجا فریاد زد: آقای فلانی، HIV !!! و با انگشت مرا نشان داد!!
نه تنها تمام درمانگاه، بلکه بعضی از افراد خیابان هم متوجه شدند که یک مطلب یا شخص یا حتی خود ویروس HIV وارد درمانگاه شده.

مشاوره:
به هر حال بابت جبران این برخورد هم که شده، آقای فلانی با لبخند و احترام مرا به اتاقی که مشخصن برای مشاوره بود هدایت کرد. اول پرسید که چرا می خواهی آزمایش بدهی؟ گفتم می خواهم آرامش بیشتری داشته باشم، بعد پرسید که تا به حال با چند نفر بوده ای و قبل از شنیدن جواب و احتمالن برای عادی جلوه دادن موضوع شروع کرد به مثال زدن:... 10 نفر؟ 100 نفر؟ 1000 نفر؟!! گفتم شما فرض کنید فلان عدد، بعد شروع کرد به دادن اطلاعات ترسناکی که خودم هم داشتم، که مثلن تو با هر کسی که هرچقدر هم فابریک باشی نمی توانی پیش بینی کنی که او قبلن با چند نفر فابریک بوده! که البته حرف بی منطقی هم نبود، اما خیلی بهتر بود این روزه ها را بعد از آزمایش می خواندند. و بالاخره پرسید که از آخرین دسته گلتان چقدر می گذرد؟ گفتم می دانم، همان بیشتر از شش ماه. اما سوال آخر بسیار دلنشین بود: متاهلی؟!

بلوف:
تا جایی که من می دانم در تمام دنیا این شانس برای افراد وجود دارد که بدون احراز هویت آزمایش بدهند، علت آنهم اینست که آدمها را از آزمایش فراری نکنند. اما این آقا فرمی را روبرویش گذاشت و گفت ببین جانم، فردا صبح می روی آزمایشگاه انتقال خون زیر برج میلاد (آه از نهادم بلند شد)(3)، آنجا هم فقط با کارت شناسایی جواب آزمایشت را می دهند (این یک بلوف بود)، حالا اسم شما چیست؟! من هم با بی میلی اسمم را گفتم، به هر حال تصمیم نداشتم جا بزنم، فرم را پر کرد و داد دستم، گفت ببر دبیرخانه شماره بگیر!! رفتم دبیرخانه، مهرو امضا و شماره شد، فقط کم مانده بود که بگویند برو پاسگاه میدان تجریش برگ عدم سوء پیشینه هم بیاور..

آزمایش:
فردا صبح رفتم سازمان، جالب بود که روحیه ام خیلی بهتر بود و از آن حالت فشار روانی کاسته شده بود. در راه سعی کردم واقع بینانه فکر کنم. گفتم اگر مثبت بود، به هر حال یک دوره ای را باید زندگی کنم، سعی کردم به شیوه ادامه زندگی ام فکر کنم و جالب بود که دیگر از مرگ وحشت نداشتم، بلکه بیشتر از هر چیز نگران اطرافیانم بودم که چگونه باید با این واقعیت مواجهشان کرد...
به هرحال در ساختمان مرکزی سازمان انتقال خون (پای برج میلاد) هم اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تابلو نگهبانی بود: حفاظت فیزیکی!! گفتم لابد HIV مثبتهایی را که خل و چل می شوند اینها باید جمع و جور کنند! پذیرش برگه را گرفت و گفت کارت شناسایی (این هم به گمانم بلوف بود!) گفتم ندارم، به من گفته اند برای جواب لازم است، مسئول آنور شیشه هیچ اعتراضی نکرد، فقط زمزمه کرد: کاملن برعکس! فرم صادر شد، داوطلبانه درخواست هپاتیت سی را هم دادم، 5500 تومان شد، اما بابت HIV چیزی نگرفتند، نمونه خون را هم دادم، برای پرسنل آن بخش چیز غریبی به نظر نمی رسید، اما ریسک هم نمی کردند، پنبه و چسب را دادند دست خودم و گفتند به سلامت!

جواب:
خوشبختانه جواب را سه تا چهار روزه می دهند، یعنی به هر حال به هفته نمی کشد. روز گرفتن جواب فشار زیادی را متحمل شدم، لحظه عجیبی بود، رسید را به خانم مربوطه دادم و جواب را درآورد، پاکت راباز کرد و نگاهی انداخت، از حالتش حس کردم که وضعیت باید سفید باشد، برگه را داد دستم و باز گفت به سلامت... جواب منفی بود. ذیل برگه نوشته شده بود:

Note: No responsibility on the Patient identification


1- این یک خصوصیت فردی است و شخصن نقدی به آنهایی که از این کار لذت می برند ندارم
2 – خیابان شریعتی، پایین تر از میدان تجریش
3- مراحل اداری و از این سازمان به آن سازمان پاس دادن، بی شک خیلی ها را از انجام آزمایش منصرف می کند

در پست بعدی وارد جزئیات جدیدی از این ماجرا خواهم شد.

:: زنده گی

امروز را از میان دو برجک سازمان سرخگون خون به سمت برج نیم ساخته میلاد برای نگاه کردن به آسمان خداوند به خاطر خواهم سپرد

متولد 1385.1.23

بعد از پست: 10 روز قبل، این وبلاگ سه ساله شد.

:: DeaTh

او مُرد...

:: اعترافات

... اگر لذائذی که ما از صحبت هم درک می کردیم قابل تشریح باشد، از شدت سادگی انسان را بخنده می آورد. گاهی که دونفری بخارج از شهر تفرج کنان می رفتیم، من با تبختر کامل هشت تا ده شاهی خوردنی میخریدم و با لذت کامل میخوردم. بعضی اوقات در جلوی پنجره دونفری روبروی هم مینشستیم، میز ما یک جامه دان بزرگی بود که رویش غذا می چیدم و صحبت کنان تناول می کردیم که لذتش از هر مهمانی بزرگی بیشتر بود. اطاق ما در طبقه چهارم بود، روبروی ما افق وسیعی بود صحبت کنان باطراف نگاه می کردیم و از نعمت حضور متنعم میشدیم. غذای ما منحصر بود بود به یک قطعه بزرگ نان تازه و سفید کمی گیلاس قدری پنیر و شراب که با لذت و سر فارغ می خوردیم. همه چیز در این حضور دونفری جمع بود: الفت و صمیمیت بیدریغ، اعتماد مطلق و دوجانبه که جز مهر و محبت در دل طرف چیزی دیگری نیست، بالاخره صفای باطنی که روح را بوجد می آورد و شاداب می کند. بعضی اوقات ما تا نیمه شب پهلوی هم مینشستیم، بدون اینکه فکر زمان و مکان در خاطرمان خطور کند...

اعترافات - ژان ژاک روسو - چاپ هشتم (سالها قبل از انقلاب) - بها 150 ریال

:: این چند روز


و آنگاه خداوند صبر را آفرید!


پ.ن: راستش حرف برای گفتن زیاد دارم، اما از اون حال و هواهای پریود گونه ایه که تا تموم نشه کاری از دستم بر نمیاد. چند تا ایمیل و جواب و تشکر و مشاوره و مذاکره و معاشرت هم هست که توی همین گیر و دار معلق موندن، ترجیه میدم میزون که شدم معاشرت کنم!

پ.پ.ن: از دوستانم خواهش می کنم لینک بلاگ رولینگشونو عوض کنند (http://blog.35dg.com) میدونم از اون کارهاییکه با باسن فراخ کاملن عناد داره (خودم از گروه فراخ باسنان ارشدم!) اما چون به زودی آدرس قدیم از فوروارد خارج میشه و همچنین آدرس قدیم اتوماتیک پینگ نمیشه، لطفن آدرس رو عوض کنید.

پ.ن.ن: جدیدن احساس مسئولیت می کنم، پس هستم.


پی نوشت: زیر دوش فهمیدم که چه حسادت احمقانه ای باید باشد، عذر خواهی می کنم، از خودم و از تو.


:: کما

باور نمی کنم

چگونه ممکن است به من قبولانده باشند که دختر نباید بخوابد؟


پ.ن: یک هفته کما.. یا زندگی، یا مرگ.