Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: چيزي ميان خيانت و حسادت

چه مسخره مي نمايد كه براي شمردن عشاق واقعي ام بايد تمركز كنم، اما موتور معشوق يابم ريپ مي زند به اين شدت! !

پ.ن: نوشته ي اين حضرت به يادم آورد كه چقدر در ِ دلم را بسته ام، چقدر خودم را محدود كرده ام و خودم حواسم نيست، چقدر اين وبلاگ براي بعضي نوشته هاي جسورانه جاي خوبي بود (هنوز هم براي بعضيها يشان هست) و چقدر تغيير كرده، چقدر حضور آدمها ناخواسته مسيرم را پيچ و تاب داده و چقدر حسهاي جديد . . . راستش هروقت در ميانه بحراني قرار مي گيرم قدرت تحليل آن موقعيت را از داخل ندارم، مي فهمم كه اتفاق مهميست، مي فهمم كه تحول شگرفيست و مي فهمم كه چيزي بر سنگ زندگي ام در حال كنده شدن است، اما نمي فهمم كه خوب است يا بد،‌ نمي فهمم كه خوش تاثير است يا بد تاثير و نمي فهمم كه به كجا مي خواهد ببردم... مدلي از شوق و هراس كه معمولن هراسش حس غالب است و معمولن (حداقل) براي من سرشار از حسهاي عاطفي عجيب و شديد...

ديروز اتفاق مهمي در زندگي ام رخ داد، ديروز با جايي از احساساتم بازي شد كه تا به حال و تا اين سن دست نخورده و بكر مانده بود، ديروز حادثه اي بر من گذشت كه شايد هزاران انسان در هزاران نقطه دنيا تجربه اش كرده بودند ولي هنوز به سراغ من نيامده بود،‌ ديروز كامپيوترم را، تلفنها را، تمام اين كاغذها و فايلها را و اين هاي و هوي دفتر را رها كردم و زدم بيرون، سر ظهر، در مركز شهر، بعد از سي سال براي اولين بار نتوانستم سقفي را هرچند مانوس تحمل كنم و زدم بيرون،‌ نيم متر سايه گوشه خيابان را گرفتم و رفتم، بي هدف رفتم، مردم را از پشت هاله اي كه گاه كدر مي شد، گاه خشمگين، گاه غمين و گاه اشك آلود، با بي تفاوتي رد كردم و رفتم، ويترين مغازه ها را نوبتي از پشت تك تك اين حسها و آه ها، گاه تار و گاه شفاف تماشا كردم و رفتم،‌ به تمام آن چيزهايي كه هميشه هيچ مي پنداشتم،‌ به پيچ زيرين پمپ كولر توي ميوه فروشي و به سوسك مرده ي پشت ويترين پارچه فروشي، به روغن سوخته ي جاري شده در جلو تعميرگاه موتور سيكلت و به تابلوي "به يك كارگر ساده نيازمنديم" روي بدنه تلفن عمومي دقيق شدم و هيچ كدام از رنگها و آدمهايي كه هميشه دوستشان مي داشتم نگاهم را به خود نكشيدند...

زماني مي پنداشتم كه مرگ مي تواند نهايت تجربه اي باشد كه انسان در آن،‌ اوج ناكامي ها و دوري ها، آه ها و افسوس ها را تجربه مي كند،‌ اما ديروز دانستم كه نسبت به مرگ چه پوستي كلفت كرده ام و يك جاي ديگري از دلم هنوز چقدر شفاف و آسيب پذير مانده...
زماني مي پنداشتم كه دختركي، در شبي،‌ با بازي كردن نمايي از فيلم خودكشي، ‌بزرگترين ضربه عاطفي عمرم را به من زده (كه تا سالها زده بود) اما ديروز دريافتم كه جاهاي دست نخورده براي مشت خوردن هميشه هستند و شايد روزي نوبتشان بشود. سالها مي پنداشتم كه جدايي از معشوق، آن نقطه پاياني زخمهاي احساسيست، تو به گوشه اي و يار به كناري مي گرييد و مي ناليد و زجه مي كنيد تا درياي زمان همه چيز را در خود ببلعد و ناپديد كند،‌ اما فهميدم شعله هايي هم هستند كه اين زخمها پيش آن سوختگيها هيچ مي نمايد...
ديروز مجموعه اي از عوامل، بعد از مدتها، مرا به حيطه اي بردند كه كه كاش نبرده بودند، ديروز خنجر شواليه ي سوار بر اسب روبرويي،‌ از تنها شكاف باز مانده در زره ام وارد بدنم شد و تا عمق آنجايي كه فكرش هم انسان را مي لرزاند فرو رفت،‌ ديروز...

پ.ن براي پ.ن: چهار پنج كلمه آخر را بارها نوشتم و پاك كردم،‌ يا غريبه ها، يا آشناها، كسي هست كه برايش آن دوسه كلمه را ننويسم، كه صداقتم را و جسارتم را تعديل كنم،‌ و چه بد.

:: OKT

ز چه روي بايد مرا اينجا راه مي دادند اين علامتهاي درد...؟

:: حالا كه مي خواني

1- يادت هست؟ "گم شدگي ِ شهرت بدون در زدن وارد زندگي مي شود"،‌ يادت هست؟ اگر آدمها مي دانستند كه راه را اشتباه مي روند، خب نمي رفتند! نه اينكه خودم را در معرض اين خطر نبينم،‌ اتفاقن اين زنگ خطر را حس كرده ام، چون اين بلا به من هم نزديك شده،‌ حالا اينكه در صندلي پشت ميز مديريتي ات خودت را گم كني، يا به خاطر ماشين زير پايت، يا ويلاي لواسانات پدر بزرگت، و يا حتي مثلن به خاطر اسمت پشت جلد آن كتاب پر تيراژ كذايي... خيلي اتفاق بديست كه انسان خودش را گم كند،‌ از آن اتفاقاتي محسوب مي شود كه مثل آن بنده خدا، حضرت " اچ.آي.وي" تنها راه علاجش پيشگيري محسوب ميشود، به همان آرامي و بي سر و صدايي از كنار دهانه واژن مي لغزد توي بدنت و بيرون كردنش با خداست...

2 - من بعد از مدتها فهميده ام و باورم نمي شود كه يك انسان، يك موجود زنده، با علم به اينكه چه فرصتهايي را در روابطش از دست مي دهد، و مهمتر از آن با علم به اينكه از طبيعت و محيط اطرافش چه بهره ناچيزي مي برد،‌ ياز هم كاملن سهل انگارانه با چشم 50 درصدي زندگي كند. مي گويم سهل انگارانه چون حداقل سه راه حل اساسي ِ هم كوتاه مدت، هم ‌ ميان مدت و بلند مدت براي براي آشتي كردن با محيط زندگي وجود دارد. اطراف را با علم به موقعيت، "تار"‌ ديدن و (حداقل) عينك نزدن از آن معادله هاييست كه هيچ برايم جا نمي افتد.

پ.ن: كاش اينجا نبودي.

:: خيلي ساده

انسانهايي كه قبل از امضا كردن هر سند ساده اي، ابتدا آن را مي خوانند، ‌موجودات قابل احترامي هستند و اگر با دقت بخوانند قابل احترام تر.

:: خشم

خشونت در رفتار،‌ خشونت در كلام و خشونت در منظور و مفهوم . . . كدام يك؟

پ.ن: بعد از پست به ذهنم رسيد كه واقعن چه تعريفي از خشونت داريم و آن حاشيه نسبي (و دست ساز تمدن ها)‌ كه تمام تعاريف رفتاري را مرزبندي مي كند در مورد خشونت چقدر جاي حركت دارد؟‌ شكي نيست كه گستردگي تعاريف براي واژه "خشونت" با واژه اي مثل "خيانت" قابل قياس نيست،‌ به اين معني كه واژه خيانت ممكن است در دو فرهنگ مختلف به دو رفتار كاملن مختلف اتلاق شود اما تصور مي كنم براي خشونت مفاهيم بسيار مشتركي در سراسر دنيا يافت مي شود،‌ كما اينكه قوانن بين المللي و مدوني هم موجود است.
در اين ميان گاهي خشونت در نوشته يا حتي در مفهوم هم بروز مي كند (مثل بحضي فحاشي هاي سياسي)‌ و برايم جالب شده كه بدانم براي اين مدلهاي خشونت چه مكانيزم اندازه گيري قابل تعريف است و جالبتر اينكه وقتي كسي در نهايت آرامش اقدام به نگارش يك متن بسيار خشونت آميز مي كند،‌ آيا بايد او را فردي خشن و ناتوان در كنترل خشمش تلقي كرد؟‌

و به عنوان حرف آخر‌، كسي كه در كمال خونسردي اقدام به يك قتل خشونت آميز مي كند از نظر رفتاري با كسي كه در نهايت هيجان زدگي همان كار را مي كند تفاوت بسيار زيادي دارد، فرد خونسرد ممكن است قصي القلب تر اما از نظر كنترل رفتار قابل تحسين باشد، و فرد هيجان زده شايد معصوم، اما مي تواند بسيار خطرناك تر باشد.

:: Absolutely

من شبهاي طولاني خيابان چهاردهم را با تمام تيمارها، آميختگي ها و نيم خوابي ها و بي خوابي هايش، با تمام سايه روشنهايش، با انعكاس تك لامپ روشن ِ خانه در چشمان آه گوي ِ گاه باز مانده ات، و با تمام آنچيزهايي كه مبل تختخوابشوي آبي رنگ اتاق كناري توان گفتنش را ندارد،‌ هرگز فراموش نخواهم كرد. هرچند مدتها بعد فهميدم كه چشم انداز آن عاشقي ها حتي به طلوع خورشيد هم نمي انجاميد، اما چه اهميت دارد...

:: ناز

خيلي وقتها نمي دانم چرا آدم چيزهايي را كه بايد بعدها بفهمد مهم هستند به خاطر مي سپارد، چيزهايي كه شايد سالها بعد متوجه مي شوي چرا مهم بوده اند و آن لحظه و آن صحنه به عينه جلو چشمانت مي آيد. اينطور لحظات معمولن يك نفر در آن محيط هست كه از اهميت قضيه خبر دارد،‌ واقعن فكر مي كنم كه انرژي خاصي بايد وجود داشته باشد كه طرفِ بي اطلاع را اينهمه نسبت به موقعيت حساس مي كند.
مثال رايجي از اين قضيه مدلهايي از كودك آزاري است كه عملن منجر به آزار نمي شود. بسياري از افرادي كه در مقطعي از كودكيشان حتي يكبار مورد نوازش توام با آلودگي نيت قرار گرفته اند (همان كاري كه والدين هم مي كنند اما با نيتي متفاوت)‌ آن لحظه و آن صحنه را تا سالها و گاهي هرگز از ياد نمي برند. براي من هميشه جالب بوده كه پسرك يا دخترك 5 - 6 ساله اي از چه قدرت گيرايي بالايي بايد برخوردار باشد كه تفاوت يك نوازش محبت آميز را با نوازشي آلوده تشخيص مي دهد،. با وجو اينكه نمي داند چرا يكي خوب و ديگري نامطلوب است.

:: برگشتم

دست دوستان خدمات دهنده مان درد نكند. سرورها امريكايي هستند، اما حتا خدمات امريكايي هم در ايران استيبل نمي ماند! فكر كنيد كه اگر بخواهيم سوار سرورهاي وطني بشويم چه "يك خط در مياني" مي شود اين اينترنت.

:: Inside

یک دلنوشت طولانی، مجبور نیستید...

:: زفاف

به نظر من نماد واقعي يك دختر آفتاب و مهتاب نديده بود،‌ آمد لابلاي كتابهايمان فرهنگ معين را كشيد بيرون، با هيجان كلي ورق ورق كرد، حداقل 13 سال پيش بود،‌ كنجكاو شده بودم، پرسيدم دنبال چه مي گردي؟‌ اول مكث كرد، بعد فكر مي كنم پيش خودش به اين نتيجه رسيد كه به گوشم هم شايد نخورده باشد، گفت "زفاف"‌! گفتم خب!

آنروز ها دخترك فكر مي كنم 20 سالش شده بود،‌ تازه نامزد كرده بود، دانشجوي ممتاز پزشكي هم بود، ‌ دو ماه بعد با عجله برايش عروسي گرفتند،‌ پنج شش ماه بعد هم زايمان كرد. ‌

:: TooodaY

ترسم از مرگ ريخته . . . زياد.


:: دلايل كوچك خوشبختي


تا به حال برايتان پيش آمده خدايتان را شكر كنيد براي اينكه ناچار نيستيد خوابيده روي تخت بيمارستان مدفوع كنيد و بعد ناچار باشيد انتخاب كنيد كه پرستار غريبه اي تميزتان كند يا شخصي از فاميل و تا روزها هر بار كه تك لقمه اي غذا در دهانتان مي گذاريد از نگراني عاقبتش هيچ مزه اي را احساس نكنيد؟

:: خورشيد

خورشید خانوم امروز مرد...

از روزي كه اين وبلاگ را راه انداخته ام، هميشه و همه جا گفته ام كه خورشيد خانم، ‌سبك نوشته هايش و صداقت گفتارش هميشه برايم يك الگو بوده. وبلاگ صنم نه تنها يكي از انگيزه هاي اصلي وبلاگ نويسي من بلكه يكي از مشوقهاي بعدي براي ادامه كارم و به طور كلي به نوعي "مرشد" من بوده است. جالب اينجاست كه اين مرشد تا مدتها من را نمي شناخت و تشويقي كه به آن اشاره ميكنم در قالب رابطه يكطرفه اي بوده كه من با نوشته هاي او برقرار مي كردم.

صنم انسانيست كه از نگاه من صداقت در رفتارش موج مي زند. بر خلاف بعضي از فعالين حقوق زنان (تعميم نمي دهم) يا هر فعال اجتماعي ديگري كه در قبال اتهامات يا حتا (در بعضي موارد) بحثهاي خيلي عادي موضع گيري خصمانه مي كنند و يا برخوردهاي عصبي نشان ميدهند، مدل متانت و احترامي كه صنم براي مخالفينش قائل بوده ‌ از نگاه من هميشه خواننده بي طرف را به تحسين واميدارد. چرا كه بسيار به ندرت رگه هاي خشم و رفتارهاي فكر نشده در نوشته هايش ديده مي شود.

گرچه من در اين وبلاگ (35 درجه)،‌ براي نگاه به جامعه،‌ بيشتر از ابعاد اجتماعي انسانها، به ابعاد فردي نگاه كرده ام و گرچه اعتراف مي كنم كه براي نگاه جامعه شناختي نه مطالعه كافي داشته ام و نه تجربه اي كه بخواهد مبناي قضاوت باشد،‌ اما درك مي كنم كه به محض ورود به حيطه اجتماع،‌ "برخوردهاي موضع گيرانه" و" تداخل" و "برخورد منافع" اتفاقاتي قابل انتظار خواهند بود و حضور در اين ورطه نيازمند تحمل و صبري بي پايان است.

اما آنهايي كه خورشيد خانم را حداقل در يك افق زماني 2 يا 3 ساله مي شناسند مي دانند كه هنوز هم بعضي از جسورانه ترين دلنوشتهاي وبلاگستان و بعضي از علمداريهاي تابو شكني در اين وبلاگ رخ داده و بسياري از كارهايي كه امروز در عوالم وبلاگي عادي به نظر مي رسند با شهامت صنم (وبرخي هم دوره هايش)‌ اينچين "عادي" شدند. بعد از سفر به امريكا دلنوشتهاي صنم با فاصله تر و گاه گاهانه تر شدند، ‌شايد " ازدواج و مهاجرت" به تنهايي براي توجيه اين همه تغييرات كافي بودند.

تا آنجايي كه من مي دانم و در اين چند سال از وبلاگستان برداشت كرده ام، گرچه نوشته هاي افراد هيچ ملاك قابل قبولي براي "شخصيت واقعي" و خصوصن شيوه زندگي نويسنده نيستند،‌ اما بي شك و يقينن آنچه بر دل مي نشيند از دل برآمده و بي شك و يقينن "صداقتي كه در نوشته اي حس مي كنيم" با "صداقتي كه نويسنده در زمان نوشتن داشته" ارتباطي بسيار مستقيم و نزديك دارند.

نمي دانم چه بر صنم گذشته و اصل ماجرا چه بوده،‌ اما نبودنش بي شك فقداني بزرگ براي وبلاگستان است. اگر دست من بود از او خواهش مي كردم حداقل به دنياي قديمش برگردد و از همان حال و هواي كوچه و خيابان برايمان بنويسد،‌ بلكه در قبالش نامردي و نازني كمتر ببيند. اگر دست من بود از او مي خواستم كه از خير هر آنچه "اصلاحات اجتماعي" است بگذرد، چرا كه او شايد دِينش را پرداخته باشد.

كاش برگردد.

:: اكران

با وجود تمام اين بي عدالتي،‌ كه تو روي بيلبوردها باشي و من عنصر آسيب پذير ماجرا... با وجود تمام اين دنياي وارونه، اما،‌ اسكارلت اوهارا را يادت هست؟ بعد از 10 سال كه تحقيرش كردم، ‌امروز فلسفه تفكرش را كشف كرده‌ام،‌ اين نيز بگذرد، فردا ديگر روزيست...