
چه مسخره مي نمايد كه براي شمردن عشاق واقعي ام بايد تمركز كنم، اما موتور معشوق يابم ريپ مي زند به اين شدت! !
پ.ن: نوشته ي اين حضرت به يادم آورد كه چقدر در ِ دلم را بسته ام، چقدر خودم را محدود كرده ام و خودم حواسم نيست، چقدر اين وبلاگ براي بعضي نوشته هاي جسورانه جاي خوبي بود (هنوز هم براي بعضيها يشان هست) و چقدر تغيير كرده، چقدر حضور آدمها ناخواسته مسيرم را پيچ و تاب داده و چقدر حسهاي جديد . . . راستش هروقت در ميانه بحراني قرار مي گيرم قدرت تحليل آن موقعيت را از داخل ندارم، مي فهمم كه اتفاق مهميست، مي فهمم كه تحول شگرفيست و مي فهمم كه چيزي بر سنگ زندگي ام در حال كنده شدن است، اما نمي فهمم كه خوب است يا بد، نمي فهمم كه خوش تاثير است يا بد تاثير و نمي فهمم كه به كجا مي خواهد ببردم... مدلي از شوق و هراس كه معمولن هراسش حس غالب است و معمولن (حداقل) براي من سرشار از حسهاي عاطفي عجيب و شديد...
ديروز اتفاق مهمي در زندگي ام رخ داد، ديروز با جايي از احساساتم بازي شد كه تا به حال و تا اين سن دست نخورده و بكر مانده بود، ديروز حادثه اي بر من گذشت كه شايد هزاران انسان در هزاران نقطه دنيا تجربه اش كرده بودند ولي هنوز به سراغ من نيامده بود، ديروز كامپيوترم را، تلفنها را، تمام اين كاغذها و فايلها را و اين هاي و هوي دفتر را رها كردم و زدم بيرون، سر ظهر، در مركز شهر، بعد از سي سال براي اولين بار نتوانستم سقفي را هرچند مانوس تحمل كنم و زدم بيرون، نيم متر سايه گوشه خيابان را گرفتم و رفتم، بي هدف رفتم، مردم را از پشت هاله اي كه گاه كدر مي شد، گاه خشمگين، گاه غمين و گاه اشك آلود، با بي تفاوتي رد كردم و رفتم، ويترين مغازه ها را نوبتي از پشت تك تك اين حسها و آه ها، گاه تار و گاه شفاف تماشا كردم و رفتم، به تمام آن چيزهايي كه هميشه هيچ مي پنداشتم، به پيچ زيرين پمپ كولر توي ميوه فروشي و به سوسك مرده ي پشت ويترين پارچه فروشي، به روغن سوخته ي جاري شده در جلو تعميرگاه موتور سيكلت و به تابلوي "به يك كارگر ساده نيازمنديم" روي بدنه تلفن عمومي دقيق شدم و هيچ كدام از رنگها و آدمهايي كه هميشه دوستشان مي داشتم نگاهم را به خود نكشيدند...
زماني مي پنداشتم كه مرگ مي تواند نهايت تجربه اي باشد كه انسان در آن، اوج ناكامي ها و دوري ها، آه ها و افسوس ها را تجربه مي كند، اما ديروز دانستم كه نسبت به مرگ چه پوستي كلفت كرده ام و يك جاي ديگري از دلم هنوز چقدر شفاف و آسيب پذير مانده...
زماني مي پنداشتم كه دختركي، در شبي، با بازي كردن نمايي از فيلم خودكشي، بزرگترين ضربه عاطفي عمرم را به من زده (كه تا سالها زده بود) اما ديروز دريافتم كه جاهاي دست نخورده براي مشت خوردن هميشه هستند و شايد روزي نوبتشان بشود. سالها مي پنداشتم كه جدايي از معشوق، آن نقطه پاياني زخمهاي احساسيست، تو به گوشه اي و يار به كناري مي گرييد و مي ناليد و زجه مي كنيد تا درياي زمان همه چيز را در خود ببلعد و ناپديد كند، اما فهميدم شعله هايي هم هستند كه اين زخمها پيش آن سوختگيها هيچ مي نمايد...
ديروز مجموعه اي از عوامل، بعد از مدتها، مرا به حيطه اي بردند كه كه كاش نبرده بودند، ديروز خنجر شواليه ي سوار بر اسب روبرويي، از تنها شكاف باز مانده در زره ام وارد بدنم شد و تا عمق آنجايي كه فكرش هم انسان را مي لرزاند فرو رفت، ديروز...
پ.ن براي پ.ن: چهار پنج كلمه آخر را بارها نوشتم و پاك كردم، يا غريبه ها، يا آشناها، كسي هست كه برايش آن دوسه كلمه را ننويسم، كه صداقتم را و جسارتم را تعديل كنم، و چه بد.







