
عجیب آن روز را فراموش نمی کنم، گفتم بوسم را بده و برو، مثل شوکه شده ها بودی، انتظار نداشتم زیر بار این بوس آخر بروی، اما صورتت را نزدیک کردی، انتظار لبانت را که دیگر اصلا نداشتم، حال و هوا هم انصافا برای لبها راه نمی داد، به هوای بوس کردن لپت، بقل لبهایت را یواشکی بوسیدم، یکی راست، یکی هم چپ، شمه ای از حرارت وجودت از همان بقل هم احساس می شد، نفست هم همانقدرگرم بود، یک لحظه یواشکی بویش کردم، نفس تورا می گویم، یادت هست؟ همیشه قبل از بوسیدن نفسم را بو می کردی... رفتارت برایم غریب بود...
آن شب قبلش را یادم هست، اولین باری بود که تصمیمم را گرفته بودم، خیلی جدی، چون تو هم موضعت شفاف بود، پس جایی برای بحث نداشتیم، دوستی گفته بود احمقانه است که اینها شب خداحافظی باز با هم خوابیدند، ولی من حماقتی درش نمی دیدم، اصلا این مدل حماقت را دوست داشتم، تو هم وجودش را داشتی...
دیگر هیچوقت آنگونه برای بازگشت دوستیمان گریه نکردی، از گریه بیشتر بود، به فغانی می مانست. گاهی فکر می کنم شاید آن اولین باری بود که درونت را، شاید کودکت را رها کردی تا شیون کند، رهایش کردی تا به افتخار دلت هق هق کند...
اولین باری بود که فهمیدم یک اتفاقی افتاده، یعنی یا این مدل خداحافظی را شوخی می گیری و تنبیه تلقی می کنی و یا اینکه تصمیمی را در لحظه ای می گیری و دو روز بعد از تب و تابش می افتی و مهربانی ات می جوشد. به هر حال تلاشت آنقدر محترم بود که نظرم را عوض کنم، و تازه، چون نمی دانستم که دلت با خودت اینهمه گاهی دور است...
بعد از آن را یادت هست؟ هربار من به هِق هِق افتادم، من به زعم تو خطا می کردم و تو تنبیه، هربار در موردش حرف زدیم، هربار از رفتار تنبیهیت عذر خواستی و گاهی یادم آوردی که تلاش نکنم عوضت کنم، تلاش کنم کنار بیایم، و من تلاش کردم که هم عوضت کنم و کنار بیایم.
اما می دانی؟ هردو تلاشم آمیخته با خطا بود، هر دوتلاشم بیمار بود، هم تورا عوض نمی شد کرد و هم من جای ممنوعه ای را برای مصالحه انتخاب کرده بودم، غرورم را می گویم، غرورم تنها کلمه ای بود که هرگز به معنیش فکر نکرده بودی، یعنی جدی اش نگرفته بودی، خیلی دوست داشتم که یک بار حداقل وانمود می کردی که می فهمی اشکهایم چیزی بیشتر از مظلومیتند، چیزی بیشتر از یک اتفاق...
هربار که مرور می کنم، بجز آن بار اول، دیگر یادم نیست برای خطایی نزدم گریسته باشی، گرچه یادم هم نیست که اشکت را در آورده باشم، توازن را شنیده ای چه چیز مهمیست در ارتباط؟ مشکل می دانی کجا بود؟ همینجا، درست همینجا، روی ترازو.
راست می گویی... من خطاکار بودم و تو معلم، من خطا می کردم و تو تنبیه، با اینحال رابطه مان خیلی رشد کرد، خودمان هم خیلی بزرگ شدیم، اما برگرد و نگاهی به پشت سرت بینداز، از خطای من کاسته شد؟ از شدت تنبیه تو چه؟ می بینی، هیچ چیز تکان نخورد، تکان که نخورد هیچ، بدتر هم شد.
چیزی که آن توازن کذایی را به هم زد اما می دانی چه بود؟ خطاهای تو بود که با منطقت می خواند و خطا تلقیشان نمی کردی و شیوه تنبیه شدن من بود که دوباره با منطق تو می خواند و تنبیه تلقی اش نمی کردی. می دانی به کجا انجامیده بود؟ به رابطه معلم و شاگردی، موقع دعوا من شاگرد کتک خور تو بودم و موقع عاشقی تو خرگوش دست آموز، تشنه و ملوس من. گاهی به ذهنم رسیده بود که کاش همشاگردی بودیم، به جای اینکه نوبتی معلم هم باشیم.
آن بار آخری خیلی فکر کردم، خیلی زیاد، همان زمانی که نگاه تنبیهی تو منتظر بود تا عشق مرا بسنجد، همان موقعی که منتظر بودی شاید درِ خانه ات، زیر پنجره ات پیدایم شود، همان موقع که یکطرفه برایت تعریف می کردم، از شهرو خانه می گفتم، از داخل هواپیما می گفتم، از این شهر و آن شهر می گفتم، و برای اولین بار حتی نمی گفتی که از من متنفری یا وقت می خواهی، همان موقع که دیگر هیچ نمی گفتی، که حتی به خواهرت گفته بودی که دیگر نمی خواهی ببینیم یا بشنوی ام، همان موقع... خیلی فکر کردم، باور کن عادت نداشتم، من به دشمنم هم سلام می کردم و جواب می گرفتم، من حرف می زدم و به نتیجه می رسیدم، می دانم، همیشه می گفتی، راست هم می گفتی، این من بودم و تو از جنسی دیگر...
همانجا بود، همانجا بود که تصمیمم را گرفتم، خیلی سخت، خیلی سنگین، باز هم به روش تو، اما تصمیمم را گرفتم، موجودیت من ته مانده غرورم بود، و پس از آن، بودن من عدم من بود...
شب قبل از پرواز، آن شب چه گریه ای کردی... تو تیزهوشی و سریع الانتقال، دومین باری بود که برایم هق هق می کردی، دقیقا دومین باری هم بود که من مصمم بودم، می بینی، تو دوباره گریستی، اما اینبار هم دیر... خیلی دیر. من هم گریستم، این ترازو دیگر تکان بخور نبود، واهمه ای از آنهمه جمعیت آدمهای سالن پرواز نداشتم، بر گریه ات گریستم، چون تحملش را نداشتم...
عاشق بودم و درگیر تناقضی بزرگ، تناقضی که قبلا هم طعم تلخش را چشیده بودم، راه حلی نبود، نه من بیمار بودم و نه تو، وزنمان فرق داشت و ترازوی آمیزشمان تکان نمی خورد، گیر کرده بود، تصمیم را گرفته بودم، تصمیمی که فقط یک بار دیگر به تعمق گرفته بودم، من باید می رفتم
من خیلی فکر کردم، می دانم از آینده می ترسی، می دانم چه واهمه ای بر تو چیره شده، من هم همینم، همین حال واحوال را طی می کنم، اما به این نتیجه رسیدم که تو هم می توانی، کسی باید باشد که با خشمت بخروشد و با دل زیبایت، شیوه عاشقی پر از انکارت، با همه احساست بیامیزد، کسی خواهد بود، شاید هم روزی بیاید... اما امروز نیست، فردا هم شاید نه.
من عاشقم و تو نیز (هرچند که منکر باشی و دنبال حسی دیگر)، و این یکی از دو سه فرجام عاشقیست، ناکامی، می دانم، سخت بوده و هست، اما برای هردویمان بهتر بود، گریه مان که تمام شد، سرپا می ایستیم و می خندیم، به فردا می خندیم.
همه اینها نگاه من بود، نگاه شخصی من. گاه برای ما بد نیست که از عمق دل هم خبر شویم، می دانم که یکطرفه گفته ام، می دانم که همه چیز از نگاه من است، اما دیگر... مرا همینی که هستم خواهی پذیرفت، و دیگر ناچار نیستیم کفه های کوچک این ترازو را تحمل کنیم، این شاید بزرگترین مزیت یک گسست باشد.
با تمام وجود و از صمیم قلب، برایت آینده ای روشن و پربار می خواهم، صمیمیتم را بپذیر دوست صمیمیم.
پ.ن: مدتها پیش، مدینه ی فاضله ی ناکامی های من.








