Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: نامه های بایگانی نشده

عجیب آن روز را فراموش نمی کنم، گفتم بوسم را بده و برو، مثل شوکه شده ها بودی، انتظار نداشتم زیر بار این بوس آخر بروی، اما صورتت را نزدیک کردی، انتظار لبانت را که دیگر اصلا نداشتم، حال و هوا هم انصافا برای لبها راه نمی داد، به هوای بوس کردن لپت، بقل لبهایت را یواشکی بوسیدم، یکی راست، یکی هم چپ، شمه ای از حرارت وجودت از همان بقل هم احساس می شد، نفست هم همانقدرگرم بود، یک لحظه یواشکی بویش کردم، نفس تورا می گویم، یادت هست؟ همیشه قبل از بوسیدن نفسم را بو می کردی... رفتارت برایم غریب بود...

آن شب قبلش را یادم هست، اولین باری بود که تصمیمم را گرفته بودم، خیلی جدی، چون تو هم موضعت شفاف بود، پس جایی برای بحث نداشتیم، دوستی گفته بود احمقانه است که اینها شب خداحافظی باز با هم خوابیدند، ولی من حماقتی درش نمی دیدم، اصلا این مدل حماقت را دوست داشتم، تو هم وجودش را داشتی...

دیگر هیچوقت آنگونه برای بازگشت دوستیمان گریه نکردی، از گریه بیشتر بود، به فغانی می مانست. گاهی فکر می کنم شاید آن اولین باری بود که درونت را، شاید کودکت را رها کردی تا شیون کند، رهایش کردی تا به افتخار دلت هق هق کند...

اولین باری بود که فهمیدم یک اتفاقی افتاده، یعنی یا این مدل خداحافظی را شوخی می گیری و تنبیه تلقی می کنی و یا اینکه تصمیمی را در لحظه ای می گیری و دو روز بعد از تب و تابش می افتی و مهربانی ات می جوشد. به هر حال تلاشت آنقدر محترم بود که نظرم را عوض کنم، و تازه، چون نمی دانستم که دلت با خودت اینهمه گاهی دور است...

بعد از آن را یادت هست؟ هربار من به هِق هِق افتادم، من به زعم تو خطا می کردم و تو تنبیه، هربار در موردش حرف زدیم، هربار از رفتار تنبیهیت عذر خواستی و گاهی یادم آوردی که تلاش نکنم عوضت کنم، تلاش کنم کنار بیایم، و من تلاش کردم که هم عوضت کنم و کنار بیایم.

اما می دانی؟ هردو تلاشم آمیخته با خطا بود، هر دوتلاشم بیمار بود، هم تورا عوض نمی شد کرد و هم من جای ممنوعه ای را برای مصالحه انتخاب کرده بودم، غرورم را می گویم، غرورم تنها کلمه ای بود که هرگز به معنیش فکر نکرده بودی، یعنی جدی اش نگرفته بودی، خیلی دوست داشتم که یک بار حداقل وانمود می کردی که می فهمی اشکهایم چیزی بیشتر از مظلومیتند، چیزی بیشتر از یک اتفاق...

هربار که مرور می کنم، بجز آن بار اول، دیگر یادم نیست برای خطایی نزدم گریسته باشی، گرچه یادم هم نیست که اشکت را در آورده باشم، توازن را شنیده ای چه چیز مهمیست در ارتباط؟ مشکل می دانی کجا بود؟ همینجا، درست همینجا، روی ترازو.

راست می گویی... من خطاکار بودم و تو معلم، من خطا می کردم و تو تنبیه، با اینحال رابطه مان خیلی رشد کرد، خودمان هم خیلی بزرگ شدیم، اما برگرد و نگاهی به پشت سرت بینداز، از خطای من کاسته شد؟ از شدت تنبیه تو چه؟ می بینی، هیچ چیز تکان نخورد، تکان که نخورد هیچ، بدتر هم شد.

چیزی که آن توازن کذایی را به هم زد اما می دانی چه بود؟ خطاهای تو بود که با منطقت می خواند و خطا تلقیشان نمی کردی و شیوه تنبیه شدن من بود که دوباره با منطق تو می خواند و تنبیه تلقی اش نمی کردی. می دانی به کجا انجامیده بود؟ به رابطه معلم و شاگردی، موقع دعوا من شاگرد کتک خور تو بودم و موقع عاشقی تو خرگوش دست آموز، تشنه و ملوس من. گاهی به ذهنم رسیده بود که کاش همشاگردی بودیم، به جای اینکه نوبتی معلم هم باشیم.

آن بار آخری خیلی فکر کردم، خیلی زیاد، همان زمانی که نگاه تنبیهی تو منتظر بود تا عشق مرا بسنجد، همان موقعی که منتظر بودی شاید درِ خانه ات، زیر پنجره ات پیدایم شود، همان موقع که یکطرفه برایت تعریف می کردم، از شهرو خانه می گفتم، از داخل هواپیما می گفتم، از این شهر و آن شهر می گفتم، و برای اولین بار حتی نمی گفتی که از من متنفری یا وقت می خواهی، همان موقع که دیگر هیچ نمی گفتی، که حتی به خواهرت گفته بودی که دیگر نمی خواهی ببینیم یا بشنوی ام، همان موقع... خیلی فکر کردم، باور کن عادت نداشتم، من به دشمنم هم سلام می کردم و جواب می گرفتم، من حرف می زدم و به نتیجه می رسیدم، می دانم، همیشه می گفتی، راست هم می گفتی، این من بودم و تو از جنسی دیگر...

همانجا بود، همانجا بود که تصمیمم را گرفتم، خیلی سخت، خیلی سنگین، باز هم به روش تو، اما تصمیمم را گرفتم، موجودیت من ته مانده غرورم بود، و پس از آن، بودن من عدم من بود...

شب قبل از پرواز، آن شب چه گریه ای کردی... تو تیزهوشی و سریع الانتقال، دومین باری بود که برایم هق هق می کردی، دقیقا دومین باری هم بود که من مصمم بودم، می بینی، تو دوباره گریستی، اما اینبار هم دیر... خیلی دیر. من هم گریستم، این ترازو دیگر تکان بخور نبود، واهمه ای از آنهمه جمعیت آدمهای سالن پرواز نداشتم، بر گریه ات گریستم، چون تحملش را نداشتم...

عاشق بودم و درگیر تناقضی بزرگ، تناقضی که قبلا هم طعم تلخش را چشیده بودم، راه حلی نبود، نه من بیمار بودم و نه تو، وزنمان فرق داشت و ترازوی آمیزشمان تکان نمی خورد، گیر کرده بود، تصمیم را گرفته بودم، تصمیمی که فقط یک بار دیگر به تعمق گرفته بودم، من باید می رفتم

من خیلی فکر کردم، می دانم از آینده می ترسی، می دانم چه واهمه ای بر تو چیره شده، من هم همینم، همین حال واحوال را طی می کنم، اما به این نتیجه رسیدم که تو هم می توانی، کسی باید باشد که با خشمت بخروشد و با دل زیبایت، شیوه عاشقی پر از انکارت، با همه احساست بیامیزد، کسی خواهد بود، شاید هم روزی بیاید... اما امروز نیست، فردا هم شاید نه.

من عاشقم و تو نیز (هرچند که منکر باشی و دنبال حسی دیگر)، و این یکی از دو سه فرجام عاشقیست، ناکامی، می دانم، سخت بوده و هست، اما برای هردویمان بهتر بود، گریه مان که تمام شد، سرپا می ایستیم و می خندیم، به فردا می خندیم.

همه اینها نگاه من بود، نگاه شخصی من. گاه برای ما بد نیست که از عمق دل هم خبر شویم، می دانم که یکطرفه گفته ام، می دانم که همه چیز از نگاه من است، اما دیگر... مرا همینی که هستم خواهی پذیرفت، و دیگر ناچار نیستیم کفه های کوچک این ترازو را تحمل کنیم، این شاید بزرگترین مزیت یک گسست باشد.

با تمام وجود و از صمیم قلب، برایت آینده ای روشن و پربار می خواهم، صمیمیتم را بپذیر دوست صمیمیم.

پ.ن: مدتها پیش، مدینه ی فاضله ی ناکامی های من.

:: 13

تقارن اعداد را همیشه دوست داشته ام.

130000.JPG

:: عشقهاي زنجيره اي

جزو كشفيات جديدم است، اسمش را نمي دانم، احساس بگذارم يا اتفاق، ديشب فكر مي كردم شايد از بي عدالتي هاي روزگار باشد، اينكه من عاشق كسي باشم، كس ديگري هم عاشق من،‌ بعد يكي ديگر باشد كه عاشق آن كس ديگر است، و شايد باز يك نفر ديگر... . و من همه اينها را بشناسم، و معشوق من ريشه در خاك داشته باشد، و من آن پايين هاي درخت، يك جاي ضخيمي باشم... و همگي هم ناكام.

بعد از پست: دوستم اين شعر را برايم فرستاد، راست مي گويد، حس مشتركي دارد.

:: من ایرانیم

چند روزی بود که در جریان این بحث انار بودم، به شدت هم قلقلک شده بودم که شیرجه بزنم به داخل بحث، اما راستش چون می دانستم نمی توانم سرسری از این ماجرا عبور کنم و سرم (بیشتر ذهنم) مشغولیات دیگری داشت، دائم خودم را به ندیدن می زدم! تا اینکه حضرت انار شخصن دعوتنامه فرستاد و دیگر گریختن منطقی نیود.

این پیش فرض ها مهمند:
اول اینکه زندگی تحصیلی من در کانادا به چند ماهی خلاصه می شود و اگر کسی بگوید تجربه ات برای "ماندن" کافی نیست، درست گفته.
دوم، از زمانی که خودم را پیدا کردم (شاید چندسالی بعد از اولین بلوغم)، می دانستم که انسان خارج نشین نیستم (با وجود اینکه توانایی این کار را کاملن در خودم می دیدم و می بینم)، و این تجربه برایم بیشتر در حکم سند بود.
سوم، بحث های این چند روز را تا جایی که وقتم اجازه داد خواندم، پر از نکات جالب بود که به بعضیشان اشاره می کنم، هدفم این بود که ببینم حرف جدیدی دارم یا نه، دیدم که دارم.


نظر من
1- شکی نیست که "شرایط" مهمترین عامل تاثیر گذار در زندگی بیشتر افراد است، همانطوری که بعضیها رسمن می گویند که اینگونه "پیش آمد" و بعضیهای دیگر را هم وقتی به روند زندگیشان نگاه می کنی می بینی که تحت تاثیر عوامل بسیار متنوع و معمولن پیچیده ای به سمت خاصی هدایت شده اند. وقتی که صحبت از شرایط می کنم، با تفکیکی عمده تر از مباحث علمی به ماجرا نگاه کرده ام، یعنی دو عامل مهم "تربیت" و "محیط" را با هم در دل "شرایط" می گذارم، حالا می بینیم که شرایط زورش خیلی زیاد می شود.

2- با وجود پر زور بودن سنبه ی شرایط، همه ما روزی در جایگاه این تصمیم شخصی قرار می گیریم که بمانم یا بروم؟! شکی هم نیست که باز شروع می کنیم به مرور همان شرایط، اما با فرض برابر بودن شرایط، تصمیم دو انسان مختلف می تواند کاملن متفاوت باشد، دلیل چیست؟
راستش من، به غیر از خودم، بیشترین تکیه استنادم به انسانهای مهاجرت کرده ی "موفق یا ناموفق" و "مانده یا برگشته" است که در این چند سال به خاطر اهمیت زیاد موضوع با آنها صحبت کرده ام و سعی کرده ام کنجکاوانه پشت پرده مهاجرتشان را کنکاش کنم.
وقتی که این مصاحبتها را کنکاش می کنم، می بینم که هر کسی از نگاه خودش با ماجرا برخورد می کند و نکته جالب اینجاست که وقتی شرایط دو انسان بسیار مشابه می شود، عنصر جدیدی به نام خصوصیات ژنتیکی هم خودنمایی می کند. بعید می دانم که بتوان بخش مهمی از رفتارهای " فطری" انسانها را که بسیار هم ریشه دار و تاثیر گذار هستند انکار کرد. "انزوا"، "ریسک و چالش"، "خلاقیت"، "انظباط" و علی الخصوص "هوش" بعضی مقوله هایی هستند که بجز محیط و تربیت، خصوصیات ژنتیکی هم نقش بیسار مهمی در آنها بازی می کنند. همه (شاید اکثریت) می پذیرند که توانایی های بزرگ یک مدیر، هزار هم که تحصیلات و تجربه داشته باشد، در خلاقیتی نمود پیدا می کند که نه در هیچ کتابی پیدا می شود و نه هیچ پدر و مادری می توانند آن را در سبد تربیتیشان بگنجانند.

3- حالا می توان منصفانه تر قضاوت کرد که (با فرض تصمیم گیری منطقی و فکر شده) وقتی کسی به خاطر گروهی از مزایای اجتماعی، فرهنگی، مدرنیته، درآمد و یا حتا امنیت این خاک را ترک می کند، این فاکتورها "باید" برایش اولویت داشته باشند، می گویم باید، چون اگر کسی این اولویتها را (یا هر اولویت شفاف و فکر شده دیگری را) نداشته باشد، به زعم من ضریب خطایش بسیار زیاد می شود. شاید آن فاکتور سرخوشی را که حامد قدوسی به زیبایی به آن اشاره کرد، هیچ گاه پیدا نکند.

اما ماندن هم شامل گروهی از همین فاکتورهاست، خودم را مثال می زنم، صادقانه می گویم، خانواده ام (که گاهی تحملشان برای همزیستی بسیار مشکل می شود)، دوستانم، معاشرت اجتماعی (این یکی برایم بی نهایت اهمیت دارد) و آزادگی خاص ایرانی (نقطه مقابل رفتار ماشینی که در کانادا بیداد می کند، این آزادگی از جنس بی نظمی یا بی بند و باری نیست)، تعلقات خاک و وطن و شاید عرق سگی! برایم آنچنان اهمیتی دارند که ایرانم را همینگونه تحمل کنم. به جرم" داشتن" دوست دختر انواع تجاوزها به حریمم بشود، به جرم داشتن نوار کاست بازداشت بشوم، به جرم خوردن الکل در خانه خودم تا پای شلاق بروم، رفیق شاگرد نانوایی برای گرفتن نان جلویم بایستد، مشتری قدیمی تر بانکم بعد از من بیاید و قبل از من برود، شانس درگیریم در حین رانندگی خیلی بالا باشد، از سرما یه گذاری ام در تولید این مملکت به گه خوردن بیفتم، پاسپورتم در هیچ کجای دنیا معتبر نباشد، یک تصمیم یک شبه رئیس جمهورم زندگی شغلیم را تهدید به نابودی کند، ازدواجم مخفیانه و رقصیدنم مجرمانه باشد و هزاران فاکتور دیگر که همه می دانیم، اما من می مانم، چون "وزن همان چند فاکتوری که گفتم، برایم بیشتر از همه اینهاست"، و هین همسایه روبرویی من می رود، فقط چون در دوران نامزدیش، به همراه نامزدش به گیر ماموران افتاده. او هم آگاهانه رفت، تصمیمش محترم بود، الان هم لذت می برد.

4- یک نظر کاملن شخصی هم درمورد کار و تحصیل دارم، باز هم با استناد به همان روحیات و خصوصیات شخصی، معتقدم زندگی در ایران برای آنهایی که خلق و خوی ریسک پذیر و روحیه غیر کارمندی دارند بسیار اولویت دارد (روحیه کارمندی با پست کارمندی تفاوت دارد، یک مدیر می تواند روحیه کارمندی داشته باشد و برعکس) . با دیدی که من از بازار کار ایران دارم، با فکر خوب، می توان بسیار سریعتر از همه دنیا از نظر اقتصادی رشد کرد. کم نیستند خانواده هایی که سرپرستشان در ایران ریال در می آورد و در ان طرف دلار خرج می کنند و باز هم درآمد ایرانی برایشان اولویت دارد. اما بی شک مدل اقتصادی ایران بسیار ریسک بالاتر و کم ثبات تر است و حمایت سازمانهای اجتماعی و بیمه ای هم تقریبن وجود ندارد. برای همین است که همه در ایران به پشتوانه فکر می کنند و بخش مهمی از پولشان را به نوعی ذخیره می کنند و این رویه جزوی از فرهنگ کار ایران شده.
از آن طرف کسانی که اهل ریسک کاری و مالی نیستند، بلند پروازانه فکر نمی کنند و به زندگی آرام، متمدنانه و ایمن فکر می کنند، بی شک خارج نشینان موفق تری خواهند بود.

در مورد تحصیلات تکمیلی هیچ روزنه دفاعی برای ایران ندارم! معتقدم دانشگاهی مثل شریف که آخر دانشگاههای ایران محسوب می شود، از نظر روح تحقیق و نظام آموزشی و آن انرژی وحشتناک که انسان در دانشگاههای امریکایی حس می کند هیچ حرفی برای زدن ندارد، و معتقدم تحقیق در ایران طاقت فرسا ترین کار در داخل مکانیزمهای دانشگاهیت، اما این هم دلیل کافی برای "مهاجرت" نیست. می توان مثل بسیاری از ایرانیان، در خارج درس خواند و برگشت. الان هم امکانات دوره های نیم خارجی رو به رشد است که برای شاغلین می تواند ایده آل باشد.

5- آن جامعه متمدن را از بعضی جهات بسیار آسیب پذیر می بینم. شاید یادتان یاشد آن دوروزی را که برق در ایالتهای شمال امریکا و جنوب کانادا قطع شد. این نوشته من به دور از هرگونه اغراق بود، اگر این وضعیت سه روز دیگر ادامه داشت، مهمترین کار دولت کانادا جمع آوری اجساد و مبارزه با بیماریهایی عفونی بود، توالت اولین مکانی بود که برای همه تعطیل شده بود.
من از این سبک تمدن می ترسم، آمادگی ایران برای برخورد با زلزله یک دهم کانادایی ها نیست، اما در ایران با قطع آب و برق کسی نمی میرد، روزهای زیادی را تجربه کرده ایم.

6- در رد صریح موضع آنهایی که می گویند این خاک مرزی ندارد و اینجا و امریکا و افریقا همه از یک خاکند، بیایید خاک را "فرهنگ" ترجمه کنیم. در بین عوامل محیطی، "فرهنگ" تاثیر گذارترین عامل شکل دهنده شخصیت و رفتار است. از نهاد بسیار کوچک خانواده، تا مدرسه، یک سازمان و بالاخره اجتماع. شما در یک کشور خارجی، اجنبی محسوب می شوید و خواهید شد. قبول دارم که بسته به طول مدت و سنی که انسانها مهاجرت می کنند، و باز هم بسته به شخصیتهای مختلف این تفاوتهای فرهنگی تغییر می کنند، اما برای کسی که نوجوانیش یا بعد از آن را در ایران بوده، پذیرش این تفاوتها بسیار مشکل است، برای فرهنگ میزبان هم پذیرش این انسان جدید به همین مشکلیست.

حرف آخر
جمع بندی اینکه، برای شخص من ماندن به خاطر تمام تعلقاتم و به خاطر وطنی که "برای من" مفهوم دارد، بسیاردر اولویت است، با تکیه بر توانایی هایم پول خوبی در می آورم، معاشرتهایم را دارم و درسم را هم خوانده ام و ادامه خواهم داد. من از اینها لذت می برم، بازداشت می شوم، غرورم را خط می اندازند، بیرون می آیم، تعریف می کنم و می خندم، مجروح می شوم اما امیدم به چیزهای مهمتریست. می دانم که به قول بابک "استار" خواهم شد، نصف راه را رفته ام و می دانم این کار در کانادا 10 برابر سخت تر است.

معتقدم وزن عوامل برای هر انسانی کاملن شخصی و متفاوت است، اما مهاجرت باید فکر شده و بسیار دقیق باشد، معتقدم عوامل ژنتیکی و روحیات اجتماعی حتمن باید دیده شوند، صرف اینکه در جایی درس می خوانیم و یا به آنجا خو گرفته ایم اصلن کافی نیست. فرصت دیدن برای همه هست، پذیرش اشتباه هم کار خوبیست، شجاعت می خواهد، می شناسم کسی را که از بودن در قاره امریکا زجر می کشد، هرروزش سیاه است، فقط چون پدرش را برای مهاجرت پیاده کرده و دوسال برای ویزایش دویده، می گوید اگر برگردم، چگونه سر بلند کنم؟!

:: زايش



this-year.jpg

امسال... اينجا زاده شدم

امسال... همينجا هم مردم

باشد كه دوباره زايشي... شايد روزي... شايد مرگي... و من مي هراسم،‌ اما تسليم،‌ هرگز.

:: هم ذات پنداری

"مردی که در گیر و دار میلی گرفتار آمده یکبار استقامت نشان می دهد چون قویست و دفعه دیگر که ضعف بر نهادش مستولی میشود، مقهور تمایل خود میشود در صورتیکه اگر همان قوه مبارزه و مقاومت اولی را داشت در مرحله دومی هم فائق می آمد یعنی مقاومت می کرد و مضمحل امیال خود نمیشد"
اعترافات - ژان ژاک روسو

پ.ن: دیده اید در فیلمها، در آوردن پیکان سربرگشته ای که در عمق بدن فرو رفته چه کار طاقت فرساییست و چگونه گوشت و پوست را می دراند؟ حالا اگر هی بتابانندش ...

:: رشد

دو نشانه بسیار ساده ولی معتبر برای بلوغ، توانایی "عذر خواهی کردن" و توانایی "خواهش کردن" است، اطرافتان را نگاه کنید، چه زیادند سالمندان نابالغ.

:: از تو ترسيده ام

از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام، از تو ترسيده ام . . .

پ.ن: زياد.

:: ديسكو - الكل - فرهنگ

سه كامنت آخر اين پست وادارم كرد كه توضيح بدهم،‌ علي الخصوص اين كامنت نسبتن غير محترمانه:

مشکلش چیه؟ اگه صاحب کلاب ناراضی بود دم در این تیپ آدما رو راه نمی‌داد (جنده و مشتری). این پیف پیف بو می‌ده بازی‌ها سر نوع ابراز هیجانات ملت رو درش رو ببندین که خیلی ضایع است. یک مشت از خود متشکر، توقع داشتین ملت برن اون‌جا بحث علمی کنن و باکلاس لاس بزنن؟

اولن بنده به هيچ وجه منكر كاربردهاي ديسكو نيستم، با الكل هم مخالف نيستم، اگر مي خواهيد بدانيد، با شديدتر از الكلش هم مخالف نيستم، اما شما مي دانيد، من هم مي دانم كه هر كاري محدوده اي دارد،‌ روشي دارد،‌ و حتي فرهنگي دارد كه ممكن است در نقاط مختلف دنيا متفاوت باشد. به عنوان يك مثال ساده،‌ مي توان در هر نوع محفلي از الكل لذت برد، ايني كه ندا مي گويد دوستان فرشته اش الكل نمي خورند، بسيار زيبا، اما اين موضوع دليلي بر پليدي الكل نيست، از طرفي مي دانيم كه "اربده كشي" و "ايجاد مزاحمت" عواقب بدمستي هايي هستند كه ناشي از بي فرهنگي يا اشتباه مقطعي خانواده اي از الكل خورها هستند و هيچ كس نمي تواند منكر پليدي اين رفتارها بشود. بنابر اين ضعف از الكل نيست،‌ از كاربري است كه با حدود مصرف خود آشنا نيست.

دومن با فلسفه ديسكو كاملن آشنايي دارم،‌ هم در امريكا،‌ هم در اروپا و هم در شرق و غرب آسيا با ديسكو و ديسكو روها معاشرت كرده ام و خودم يك پايه تمام عيار رك و رقاصي در ديسكو هستم، به من نگوييد كه " اين حركات را نكنند پس بيايند ديسكو چه كار كنند"،‌ بله، ديسكو مي تواند به سبك دبي يك فاحشه خانه تمام عيار باشد،‌ يا به سبك هلند يك دراگ استور عمومي و يا مثلن به سبك كاناداي فرانسوي، يك نوعي از "پارتنر فايندر"!
اما وقتي كه چيزي يا كاري در هر سطحي و با هر نوع از آلودگي (به زعم بنده يا شما) به صورت يك هنجار يا فرهنگ تعريف مي شود،‌ هر تازه واردي ناچار است آن هنجارها را رعايت كند،‌ و اگر نكند با واكنش شديد محيط برخورد خواهد كرد. در همان دوبي هم كسي اگر در ديسكو دست به هركدام از آن فاحشه ها بزند با تيپا از آنجا مي اندازندش بيرون. اين قاعده حتي در يك محيط كار ساده هم وجود دارد و فرهنگ هر سازمان قوي ترين جزء شكل دهنده آن سازمان است كه هر تازه واردي (حتا يك مدير)‌ هرگز نمي تواند ناگهان آن را تغيير دهد يا زير ورو كند.

سومن،‌ با هنجار شكني مخالف نيستم،‌ اما اين كار هم روند و روالي دارد. مهمترين و اصلي ترين ملاك هم "رعايت حقوق ديگران"‌ است. ناهنجار رفتار كردن ايراني، بدمستي كردن ايراني و ايجاد مزاحمت ايراني،‌ رفتارهايي هستند كه به شدت به چشم مي آيند (بسيار بيشتر از شهروندان مقيم همان كشور) و از ناحيه كساني كه مي خواهند معرف يك ملت در دنيا باشند بسيار غم انگيز است.

پس لطفن از اين مدل" ابراز هيجانات" معامله به دستان دفاع نكنيد كه هيچ جاي دفاع ندارد، فرهنگ ما هم اين نيست،‌ گرچه همه اينها را دربر دارد اما اينها حق ندارند معرف يك فرهنگ باشند،‌ گرچه شايد تقصير بر گردن همان هايي باشد كه كسي نمي داند كيند و كجايند!

:: بازگشت

اوج موفقيتهاي شغلي

اوج بحرانهاي عاطفي

بود!

پ.ن: آن چند روز دچار تناقض غم و انگيزه شده بودم، فكر مي كردم كه آيا هميشه با اين شيوه خوشبختي را تقسيم مي كنند؟

..............................................

- بي ارتباط
هميشه در ميان عبارتهاي سرچ شده در گوگل كلمات بي نظيري پيدا مي شود، مثل يك بنده خدايي كه با تركيب "س.كس+عفت+مامان" تشريف آورده بودند اينجا!! اما اين عبارت جالب نيز جزو سرچهاي امروز بود كه ما را بسيار مشعوف كرد:

"عمليات در حمام" !!!

حالا بنده در كار عمليات تخصص دارم يا حمام يا هردو... بستگي دارد به قضاوت شما.

:: آن سوی دیوار

می گوید آنجا "باحاله"، می گوید ایرانیها اکثرن آنجا جمع می شوند، می گوید آنجا آب و هوایش معمولن خوب است...


باور نمی کنم که اینها هموطن های من هستند، باور نمی کنم که اینها قرار است معرف فرهنگ کشور من باشند، اصلن باور نمی کنم که من فرهنگی داشته باشم که اینها بخواهند از آنجا بیایند.
آثار مستی در قیافه اکثرشان پیداست، اما بیشتر مست آزادی اند، مست که نه، خراب آزادی اند، و این بد مستی ِ آزادی چه بد رنگ است.
دسته جمعی همدیگر را پیدا کرده اند و وای به روزی که هموطن من بخواهد میدان دار محفلی بشود. دست گردن هم می اندازند و با مدونا ریتم لری می گیرند، دور پیست می چرخند و قطار بازی می کنند و غیر ایرانیها در میانه مبهوت مانده اند که این چه رسمی است که برای اولین بار می بینند؟! کم کم حرکات پیچیده تری می بینی، ناگهان گرد دخترکی که برای خودش با آینه کنار سن می رقصد دایره می زنند و محاصره اش می کنند، انتظارشان بی شک اینست که دخترک هلهله گویان برایشان بندری برقصد! دختر اول شوکه می شود، بعد سیلی آمیخته به هل دادن به گونه پسری که سرش را نزدیک سینه اش آورده می زند، حلقه را پاره می کند و به بیرون فرار می کند، پسر قهقهه ای می زند و هدف بعدی را به بقیه نشان می دهد...

می گوید دیشب نرخ رفته بود بالای 200 دلار!!! برق از چشمانم می پرد، به لباسش نگاه می کنم، جیب شلوارش پاره شده و از رد کثیفی معلوم است که مدتهاست لبه اش همینطور یکوری افتاده، شک ندارم که برای خریدنش سر 200 تا تک تومانی بحث کرده، می گوید یک ک.. بود که تا به حال ندیده اید، یونانی بود، خیلی تمیز! می گوید ولی به 250 تا هم نمی رفت، با من حال کرده بود، به صدتا راضی شد، برای یک ساعت، گفتم همان 250 تا را می دهم تا صبح بمان، دید سه نفریم جرات نکرد، والا از من خوشش می آمد، می ماند...

دخترک لا اقل 120 کیلو وزن دارد، فکر می کنم که شهامتش مثال زدنی است که با این وضع دیسکو می آید، فکر می کنم چه کسی ممکن است به سراغش برود؟ وارد سن که می شود حداقل 3 نفر مجالش نمی دهند، هرسه تا ایرانی اند، با اولی می رقصد و خوشحال به نظر می رسد، مرد حداقل 50 سال سن دارد و سبیلش او را جا افتاده تر نشان می دهد، شعف از چشمانش می بارد و برای دختر عشوه می آید، پسرک فارسی دیگری، بیست و چند ساله جلو می آید، دختر مکث نمی کند، با او می رقصد، حالا دختر را دوره کرده اند...

می گوید ما 3 تا اتوبوس هستیم، "تعطیلات" است، طبیعی بود که نرخ بالا باشد، می گوید به هر حال اینهمه راه آمده ایم، 6 ماه خ.. زنه را مالیده ایم تا اجازه بگیریم، نمی شود که "زهرمان" را نگرفته برگردیم!! 100 تا نوش جانش، خدا کند امشب هم همانجا پیدایش کنیم... می گوید بچه ها ک.. آشغالی زه بودند 50 تا! همان گاوه را دیدی؟! "خواهر زاده ام" 70 دلار پول داد پایش، تازه کم مانده بود با "دامادمان" دعوایش بشود، من خودم یکی دیگر برای دامادمان تور کردم، آن هم خوب ک..ی بود...

دخترک هیکل زیبا و صورت معمولی دارد، چند دخنر و پسر که دوستانش هستند کنار پیست میز داردند، همگی سرحال و شادابند، از اول شب اینجا بوده اند و با محیط آشنایند، دخترک بازی بامزه ای یاد گرفته و از این بابت حسابی مشعوف است، به دوستانش اشاره می کند، سراغ اولین مرد ایرانی می رود و با چشم دعوت به رقص می کند، مرد با ناباوری از جا می پرد، رقصش به خاطر انرژی که می گذارد بیشتر به جفتک انداختن می خورد، حرکات عجیب دختر را هم تکرار می کند، دختر زیر چشمی به دوستانش نگاه می کند و ریز می خندد، دوستانش سر میز غش و ضعف می روند، دختر 30 ثانیه هم ادامه نمی دهد، بدون مقدمه مرد را رها می کند و به سراغ پسر ایرانی می رود، پسرک درست مثل هلیکوپتری که به کار بیفتد حرکات مرد قبلی را تکرار می کند، دوستانش سر میز به سکسکه افتاده اند...

می گوید دیشب بحث شما بود! انگار بقیه دیسکو به تخمتان هم نبود! بچه کجایی شما؟!! "دامادمان" می گفت اینها مایه دارهای بالاشهر تهرانند! از قیافه شان پیداست. تمام شب از جلو بار تکان نخوردید، شماها باحالید! حالا که تا اینجا آمده اید یک چیزی می زدید که دست خالی برنگردید! اگرچه شماها خوب حال می کنید، تهران دست روی هرکس بگذارید می خوابد... آقا شما مثل ماها زنگ نمی زنید هیچ وقت... به این چند ماه فکر می کنم...

پسرکی از یکی از مبلهای آن گوشه، از توی تاریکی به بار نزدیک می شود، می آید به سمت ما، انگار میان اینهمه ایرانی گوش شنوای دیگری نباشد، جمعیت و هیاهوی داخل سن را نشان می دهد، می گوید می بینی آقا! "..."به "..." کسی که این کار را با ما کرد!

می زنم بیرون، در خیابان قدم می زنم، هوا گرم شده، ندیده بودم در هیچ کشوری دخترکان اینطور راحت لباس بپوشند و آزاد بپلکند، نمی فهمم چرا هیچ کس مسیرش را کج نمی کند، نمی فهمم چرا کسی حتا گردن بر نمی گرداند، نمی فهمم آن کسی که پسرک می گفت این کار را با ما کرده دقیقن کیست؟ نمی فهمم این کاری که می گوید با ما کرده اند چیست...

:: ReCovery

چند روزی از این خاک می روم، اسمش را می گذارم نقاهت.