Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: لوث شدگي بر وزن goas!

"لوث" شدن يكسري چيزها از آن تجاربيست كه مرا گاهي بسيار دچار "جاخوردگي" مي كند! چيزهايي كه انسان اصلن انتظار "همينجوري" شدنشان را هم ندارد، چه رسد به اينكه رنگ ببازند. درست مثل اسباب بازيهايي كه پشت ويترين مغازه هاي كودكيمان مي ديديم، تا زماني كه به دستشان بياوريم تمام آمال و آرزويمان مي شدند و 24 ساعت بعد، فقط 24 ساعت بعد اولويتشان را از دست مي داند، مي مردند،‌ نابود مي شدند... حالا كودكيمان خودش را پشت يك بالغ گنده مخفي كرده و گاهي عين همان حركات را ارائه مي دهد، يك جاهايي ارائه مي دهد كه هيچ منتظرش نيستيم، يك حيطه هاي مهمي مثل "آرزو" مثل "ازدواج"، مثل "دوستي" يا مثل "هدف"، مثل "حسادت"، مثل "غيرت"، و حتا گاهي مثل "عشق" . . . اگر خواستيد، به هر كدام جداگانه فكر كنيد، هر يك به تنهايي يك دنيا مفهومند و هراس انگيز.

:: باز هم بلوغ

متن زير نامه ي يك خواننده است،‌ گرچه مي دانم كه اين ماجرا بارها و بارها تكرار شده، اما حس مي كنم كه هنوز سرشار از خلا هاي اطلاعاتي و غرق در تابوهاي احمقانه هستيم. بنابراين ترجيح دادم كه يك بار ديگر بخوانيم، و حداقل يادمان باشد كه اگر روزي مسئوليت رشد فرزندي را بر عهده گرفتيم، اين حداقل نيازهايش را برآورده كنيم:

بلوغ
وقتي اين كلمه رو كسي به زبون مياره من خيلي دلم مي گيره ، خيلي ناراحتم مي كنه ، ياد تموم لحظه هاي كشف نشده اي كه خودم فهميدمشون مي افتم . و دلم از همه چيز مي گيره .

بلوغ ! چقدر اين كلمه مي تونست براي من واژه خوشايندي باشه اما حالا فقط يه پوزخند تلخ رو رو لبهاي من مياره .
ياد تمام كودكي ها و بي خبري هام مي افتم ، و اينكه هركز فكر نمي كردم روزي قراره مثل مادرم باشم ، مثل اون كه سينه داره ، مثل اون كه ..... تو خيلي چيزاي اون دوران با من فرق داشت بشم .
تنها چيزي كه گاهي تو ذهنم مي اومد دستاي مامان بود كه از دستاي من بزرگتر بود ، بخودم مي گفتم كه چطور مي شه دستاي من يهو شكل دستاي مامان بزرگ بشن ! مثل دستاي مامان كه هميشه گرم گرمن ، گرم باشه ؟؟؟
حتي تصور اين كه يه روز منم قراره بشم مثه خيلي از دختراي بزرگ فاميل (18 سال براي من خيلي عدد بزرگي بود آخه!) رو نداشتم .
هيچوقت اولين احساس هامو از بزرگ شدن سينه هام نمي تونم بيان كنم ، با چنان ترس و دلهره اي دستم رو روي سينه هام مي زاشتم كه تازه مي خواست رشد كنه و يه چيزي رو مثل يه رينگ غضروفي احساس مي كردم كه هر ماه نسبت به ماه قبل بيشتر رشد مي كنه تا زماني كه ديگه اون ثابت موند و خود سينه ها شروع كردن به رشد كردن ، نمي دونيد براي من چه افتخار بزرگي بود.

اما همه اينها برام گنگ بود ، يه چيزاي بود كه منو گاهي مي ترسوند !
متاسفانه ، فكر مي كنم اين بهترين واژه اي هست كه بتونم بكار ببرم ، متاسفانه من نسبت به همسن و سالهاي خودم يه كمي زودتر بالغ شدم ، يادمه يه روز كه خيلي بازي كرده بودم رفتم دستشويي ، وقتي لباسامو پايين كشيدم ديدم لباس زيرم خون خاليه ، اونقدر وحشت كرده بودم كه رنگ صورتم بكلي از دست رفته بود. همينطوري خيره خيره به لباسهام و دستاي خوني خودم نگاه مي كردم و مدام تو ذهنم مرور مي كردم چطوري زخم شدم ؟؟؟ من كه نه زمين خوردم و نه با چيزي برخورد داشتم ، فكرمي كردم كه دارم مي ميرم !!!
من حتي نمي دونستم كه همه اين اتفاقات يه چيز كاملا طبيعيه ، من حتي تا اون زمان كلمه پريود به گوشم هم نخورده بود ! شايد يكي از دلايلش هم اين بود كه من تو كل فاميل حتي يه دختر همسن و سال نداشتم و تو مدرسه هم گفتم من زودتر از بقيه به بلوغ رسيدم و يكي دو سال بعد اين جريانا بحث هاي داغ بچه هاي همسن و سالم شده بود .

هيچوقت اون روز و اون خيالات عجيب و غريب و اون فشاري رو كه تحمل كردم از يادم نمي ره و هيچوقت هم تمام چيزهايي رو كه بايد مادرم بهم مي گفت و نگفت رو هم فراموش نمي كنم .
حتي اسم نوار بهداشتي هم نشنيده بودم ! هر وقت ياد اون روزم مي افتم بايد يه دل سير گريه كنم تا اين بغض لعنتي از وجودم كنده بشه و بره . يادمه هر ده دقيقه يه بار با چند تا دستمال كاغذي نو مي رفتم دستشويي تا لباسام خوني نشه !!

يادمه دماي غروب بود كه از زور درد و خونريزي شديد نمي تونستم به خودم بند بشم ، ديگه يقين مي دونستم كه دارم ميميرم ،نمي دونيد گفتنش به مادرم چقدر برام سخت بود ، خيلي خجالت مي كشيدم . احساس غم بزرگي هم مي كردم ، بعد از اين همه مدت فهميدم تو اين روزها به شدت احساس غم مي كنم و دلم مي خواد بغلم كنن ، اون روز هم همينطور شده بودم و دلم مي خواست به مامانم بگم و بگم منو بغل كنه و من گريه كنم ، اما وقتي به مامانم گفتم كه دارم ميميرم اون بدون هيچ احساسي رفت و يه بسته نوار بهداشتي بهم داد و گفت يه طرفش چسب داره به لباس زيرت مي چسبه ، حتي ياد نداد چطور استفاده مي كنند ازش ، دلم مي خواست بغلم كنه ولي هيچوقت بغلم نكرد و چشماي منتظر به آغوش اون تا حتي خود امروز حسرتش رو با خودش كشيد .

من خاطره هام از بلوغ چيزاي خوشايندي نبود ، نمی دونم تا کی باید جامعه ما به سمتی بره که توش اینچیزا اخ و بده .
من از مادرم شکایت دارم . شکایت دارم چون بهم هیچ چیزی از زن بودن رو یاد نداد . یاد نداد که چطور باید جوری رفتار کرد که امروز وقتی با پسرها ارتباط برقرار می کنم کسی بهم نگه تو مثه مردا می مونی . تو ظرافت نداری .
خیلی چیزا رو اگه می دیدم ، مثلا من می دیدم که مادرم وقتی پدرم عصبی ، ناراحته ، غمگینه چکار می کنه ، چی می گه که پدرم بهتر بشه ، شاید راز این زنونگی رو خودم پیدا می کردم . و من برای فهمیدنشون یکسال اینهمه آدمهای مختلف رو تجربه نمی کردم . آدمهایی که از بودن با هیچکدومشون احساس لذتی نکردم . اما برام بدست اووردن جواب سوالام اونقدر مهم بود که براش حاضر بودم هر کار دیگه ای هم بکنم .

حالا خیلی چیزا رو می دونم که مطمئنم مادرم هم نمی دونه !
درسته خیلی جاها به احساسم لطمه خورد . خیلی جاها احساس کردم که از جسمم سوء استفاده شد . اما امروز خوشحالم . خوشحالم که خودم را می شناسم . جسمم را . احساسم را . و توانایی های بالای خودم را .

پ.ن: متن نامه را دست نخورده منتقل كردم.

:: فرهنگ قطع رابطه -2

از توجه همه ممنون،‌ خيلي ممنون.

بحثم را با يادآوري چند نكته آغاز مي كنم:

- اين تقسيم بندي قوي و ضعيف هنوز براي خيلي ها ابهام دارد. يك اصل كلي وجود دارد كه يك رابطه تا زماني كه كار مي كند، كار مي كند! يعني به هر حال شايد به قول يكي از خواننده ها اين جايگاه ها دائم تغيرر كند و گاهي يكي در جايگاه بالاتر قرار بگيرد و گاهي ديگري (كه در ذات هر رابطه اي هست)، اما در عمده مواردي كه كار به قطع مي كشد، رابطه به هر حال به خواست يكي از طرفين تمام مي شود و يا حداقل اين پيشنهاد در نقطه اي و از طرف يكي از آنها مطرح شده و جلو مي رود.
- خود من تجربه رابطه اي بسيار نزديك و عاشقانه و دوجانبه و بي مشكل و بي درگيري و بي هيچ چيز ديگري را داشته ام كه در سن بيست و دو سه سالگي پيشنهاد اتمامش را مطرح كردم چون نمي دانستم و نمي فهميدم چرا همه چيز اينهمه بي مشكل است! نمي دانم چند درصد از افرادي كه از اينجا عبور مي كنند ممكن است مفهوم اينچنين حركتي را لمس كنند، اما هدفم از مطرح كردن اين مثال اين است كه در آن مقطع هم پيشنهاد پايان رابطه با درنظر گرفتن آن همه احساس و كمبود دليل كار بسيار طاقت فرسايي بود، اما به خاطر يك درك روحي دوجانبه،‌ و شايد چون قوي و ضعيفي به آن شكل مطرح نبود، اين كار به طرز عجيبي بدون مشكل و سوء تفاهم انجام شد.

قطع رابطه

خيلي ها اشاره كردند كه تعيين استراتژي مستلزم تحليل شرايط است، يعني نمي توان با يك انسان ساده دل و آسيب پذير همان رفتاري را داشت كه با يك شخصيت قوي و با اعتماد به نفس داريم. و يا پايان يك رابطه چند ساله، با يك رابطه چند ماهه و يك مورد چند روزه از زمين تا آسمان تفاوت دارد.

واقعيت اينست كه از نگاه من هر سه ابزار صراحت، آسمان و ريسمان و حتا پيچاندن، مي توانند در جايگاههاي مختلف و حتي به صورت يك تركيب همزمان به كا بيايند. در واقع مدل تركيبي احتمالن همان مدليست كه اگر رفتارهاي قبلي خودمان را مرور كنيم مي تواند دربرگيرنده خيلي از آنها بشود.

به هر حال و در هر شرايطي،‌ فاكتورهاي عمومي اي حاكمند كه مي توان با درنظر گرفتن آنها هم تعهدات عاطفي را لحاظ كرد و هم مسئوليت هاي وجداني. به زعم من در پايان دادن به هر رابطه اي بايد اين چند نكته را فراموش نكنيم:

1- فاكتورهاي ظاهري، يا به قولي فاكتورهايي كه تغيير آنها در اختيار شخص نيستند، هيچ جايگاهي براي طرح ندارند. اگر با كسي دوست شده ايم كه از قيافه او خوشمان نمي آيد اشتباه از ما بوده،‌ بعلاوه من عميقن معتقدم كه زيباييها نسبيند و هر شخص بدگلي مي تواند به چشمان عده اي در دنيا زيبا (يا بي مشكل) بيايد. اين شعار نيست و اگر كسي خودش را زشت مي داند، صرفن از كمبود تجربه و اعتماد به نفس رنج مي برد. ستاره هاي زيبايي در جهان انگشت شمارند و انسانهاي معمولي ميليونها نفرند، هميشه ابعادي براي دوست داشته شدن در هر انساني يافت مي شود،‌ فقط كاشف آن بايد در مكان و زمان خودش پيدا شود.
بنابراين بي انصافي مي نمايد كه بگوييم "تو زشتي" و يا ‌"فلان جنبه ي زيباييت ناقص است"،‌ پس من تو را نمي خواهم.

2- فاكتورهاي رفتاري كه با آنها مشكل داريم قابل دسته بندي هستند، فاكتورهايي كه حس مي كنيم در اين انسان قابل اصلاحند، و فاكتورهايي كه به هر دليل (اختلاف فرهنگ،‌ خواص ژنتيك و يا عمق حك شدگي در روح) غير قابل تغيير مي نمايند. به نظر من يادآوري ضعفهاي اخلاقي و يا رفتاري به كساني كه شانس بهبود دارند، عين صلاح آنهاست. حالا اينكه با چه زباني و چه سياستي مسئله را مطرح كنيم خود موضوعيست كه بحثي مفصل مي طلبد. اما وقتي كه مي بينيم فاكتوري وجود دارد كه يا با سليقه ما نمي سازد و يا در ذات طرف شكل گرفته (مثل برخي تفاوتهاي فاحش فرهنگي) شايد ديگر الزامي به شرح دقيق مسائل نباشد، همان توضيح اينكه برخي تفاوتها مارا ناخشنود مي كند (باز هم با سياست و زبان متناسب) كفايت مي كند.

3 - اگر وجدامان خيلي پرزور است و آزارمان مي دهد (مثل خود من)، بايد براي طرفمان وقت و انرژي بگذاريم، براي قطع رابطه هم وقت و انرژي بگذاريم. اينكه انسان با خودش به اين نتيجه برسد و بعد هم با يك تلفن سي ثانيه اي همه چيز را خلاص كرده، توضيحي بدهد و گوشي را بگذارد، از نگاه من منصفانه نيست. معتقدم كه بايد غرور طرفمان را ناز كنيم، اين هم از اصوليست كه حداقل امروز به آن بسيار پايبندم. فكر نمي كنم كه حالا كه ديگر كاري با او ندارم پس چرا وقت و انرژيم را هزينه كنم، اين كار را كمي استكباري مي دانم، كما اينكه دوست ندارم با خود من هم همين برخورد بشود. اگر لازم باشد حتا بيشتر از يك جلسه وقت مي گذارم تا واقعيتها را (بسته به شرايط) توضيح بدهم، نشان مي دهم كه به شخصيت طرفم (همانگونه كه هست) احترام مي گذارم،‌ و سعي مي كنم اين احترام را واقعن (و از درون) داشته باشم.

4- دوستي مي گفت كه ضعف كار ما در اينست كه خودمان را فراموش مي كنيم. اين هم درست است، يعني بايد مسئوليتها و وظايفمان را انجام دهيم تا آنجايي كه خودمان فداي موقعيتي نشويم. سالها پيش در اولين رابطه اي كه در فرم دوست دختر و پسري داشتم، در زمان قطع آن رابطه،‌ دچار ماراتني شدم كه روح و جانم را تحليل برد و بيماري پوستي (عصبي) مادام العمر برايم به يادگار گذاشت، در حالي كه آن همه عذاب وجدان بي حد و حصر و غير منطقي بسيار بي مورد و نامناسب بود. به اندازه اي كه به شخصيت، غرور و عواطف شخص احترام گذاشته باشيم براي طرفمان انرژي بگذاريم اما خودمان را فداي خودخواهي كسي نكنيم.

5- يادمان باشد كه گاهي "نه" گفتن، بزرگترين لطف دنيا به خودمان و طرفمان است. ديده ام روابطي را كه يكي از طرفين به طور قطع رابطه را نمي خواهد اما جسارت گفتن حرفش را ندارد و طرف مقابل را مدتها در حالت كج دار و مريز به دنبال خودش مي كشد تا خودش خسته و درمانده و با وضعيتي پريشان داستان را رها كند. اينهم از آن خودخواهي هاي بزرگ روزگار است كه كسي را نخواهيم و زحمت خلاص كردنش را هم به خودمان ندهيم،‌ رهايش كنيم تا خودش مثل "ان دماغ" بخشكد و بيفتد!

6- گاهي رابطه ها به گه كشيده مي شود! آنقدر بحث شده و آنقدر جنجال پيش آمده كه ديگر نياز به باز كردن چيزي نيست. حالا اگر يكي از طرفين بخواهد قطع كند،‌ معمولن صريح ترين روش و كوتاه ترين مسير مي تواند بهترين باشد. گرچه فاكتور عكس العمل، همان فاكتوريست كه هميشه نقشه هاي آدم را نقشه بر آب مي كند و حركت بعدي بي شك وابسته به واكنشيست كه با آن رو برو مي شويم. در اينجا براي آنكه وارد مباحث فلسفي و داستان مرغ و تخم مرغ نشويم،‌ زياد با عكس العملها بازي نمي كنم، اما به هر حال پافشاري و ور رفتن طرف مقابل با موضوع مي تواند منجر به عمل قبيح پيچاندن شود، راهكاري كه شايد غير اخلاقي باشد، اما تنها راه حل است

...................................................
پاورقي
مي دانم كه هم مشكل زياد است و هم راه حل، من هم اصولن اينگونه ام كه مدتها به موضوعي فكر مي كنم و در ذهنم با آن ور مي روم تا جايي كه حس مي كنم دستم به قلم مي رود و تاحدودي مطلب را پخته ام. اينهايي كه گفتم همه نظرات شخصيند، اينكه به خودم اجازه مي دهم به عنوان نظريه بيانشان كنم، چون اولن شواهدي كه به دست مي آورم معمولن خودم را قانع كرده اند و ثانين خلاء هاي نظريه و كاستي هاي آن را با دريافت بازخور آن تا حد زيادي پر مي كنم. اما به هر حال جا براي خطا زياد است،‌ مي دانم،‌ بنده را متهم به بودن زائده اي كه از ماتحت

:: فرهنگ قطع رابطه - 1

آن مجموعه نوشته های "ارتباط و مسئولیت" را اگر خوانده باشید، یادتان می آید که در یک رابطه غیر ایده آل، فردی "قوی" داشتیم که که بیشتردوست داشته می شد و فردی "ضعیف" که بیشتر شیفته بود. صرفنظر از تمام فراز و نشیبهایی که در دایره حفظ رابطه و مدیریت آن می گنجد، یکی از سوالات مهم و کمتر دیده شده، موضوع "قطع رابطه" و بهترین روش انجام آن است، کاری که (یا بهتر است بگوییم پروسه ای که) اکثر ما حداقل یکبار آن را تجربه کرده ایم و ناچار شده ایم به نحوی مدیریتش کنیم.

اینجا هم ضعیف داریم و قوی (1)، بگذارید اول سوالهای ذهنم را از دو منظر بریزم بیرون، چیزی در مایه های همان "برین استورمینگ"!:

نگاه از پایین:
- چقدر ظرفیت دارید که کنار گذاشته شوید؟
- چقدر ظرفیت دارید که کسی به شما بگوید "ارضایش نمی کنید"؟
- ترجیح شما اینست که بشنوید: "تو به اندازه کافی برایم جذاب نیستی"؟ یا اینکه با حاشیه رفتن و آسمان و ریسمان بشنوید که "الان آمادگی هیچ رابطه ای را ندارم، سردرگمم!" یا "در موقعیتی هستم که می خواهم تنها باشم"
- یا اینکه بپیچانندتان؟!! (2) یعنی یک روز صبح دیگر تلفنتان جواب داده نشود، به همین سادگی!

واقعن کدام روش را می پسندید وقتی که قرار باشد طرف مقابلتان شما را کنار بگذارد؟
بله! من روشنفکر و منطقی ام، چرا که نه، "صریحن بگوید مرا نمی خواهد و برایش کافی نیستم". جواب شما اینست؟ یکبار دیگر مرور کنید، صادق باشید، خودتان را در موقعیت تصور کنید، آیا ظرفیتش را دارید؟ آیا ترجیح نمی دهید به جای اینکه ضعفهایتان را به رختان بکشند، کمی ملایم تر طرد شوید؟ بهانه بشنوید و یا حتا دلایل غیر واقعی؟ غرورتان محفوظ تر نمی ماند؟

نگاه از بالا:
بیایید جایمان را عوض کنیم، می خواهم از نگاه عنصر قوی رابطه نگاه کنم، برای کنار گذاشتن کسی که ارضایتان نمی کند چه روشی را به کار می گیرید؟
- در چشمهایش نگاه می کنید و می گویید که از قد کوتاهش ناخشنودید؟ یا اینکه از مدل لباس پوشیدنش حالتان به هم می خورد؟ و یا اینکه بر خلاف انتظارتان خانواده ای روشنفکر ندارد؟
- شاید هم دلتان نیاید، شاید حتا جسارت این کار را نداشته باشید، پس همان روش قبلی؟: "می خواهم تنها باشم"، "خانواده ام گیر داده!" و ...
- و البته همان روش ناخوشایند پیچاندن: "الو من جلسه ام، تماس می گیرم"، "الو من میگیرمت!!" و شاید "بوق.. بوق.. بوق.."

تحلیلم را می گذارم برای پست بعد، دوست دارم نظر شما را بدانم، به کدام روش طرد می کنید و کدام روش را برای طرد شدن می پسندید؟
لطفن بعد از رسیدن به جواب، یکبار خودتان را در آن موقعیت با شخصی فرضی که می شناسید تصور کنید، شاید منطقتان همانی نباشد که در عمل انجام می دهید، من به دنبال واقعیاتم، راه حل های منطقی باشد برای بعد.

.......................................................
پاورقی
1- فقط برای یاد آوری: قوی و ضعیف در اینجا معانی عام و قبلی خود را ندارند، صرفن در این حد که معمولن "دوست دارنده" انسانیست در جایگاه ضعیفتر، دنباله رو تر و تابع تر و "دوست داشته شونده" یا "معشوق" انسانیست معمولن در جایگاه هدایت رابطه، خط دهنده و گاهی تصمیم گیرنده برای قطع رابطه.
2 – این اصطلاح "پیچاندن" شاید برای خیلی از غیر تهران نشین ها غریب باشد، واژه ایست نسبتن نوظهور به معنی گم و گور شدن، جواب ندادن، جواب سربالا دادن، ذهن طرف را گمراه کردن، یا شاید مثلن "دودره کردن"!

:: گيتار

كلاه ِ من،
دي جي اليگيتور،
خونه مادر بزرگه،‌
من ِ ايستاده،
توي آويزان از كمر،
پاهاي قفل شده،
موهاي ريخته شده از پشت سر،
دي جي اليگيتور،
تور رو مي خوام،
اون رقص عجيب،‌
همه چيزاي عجيب،
خونه مادر بزرگه،
پيراهن چهارخونه ي قرمز،
مقاومت،
مبارزه،
دي جي اليگيتور،
اون سگه،
گاز،
كليشه هاي پرنده،
بوس ِ رقصنده،
دي جي اليگ،‌
چشاي بسته،
مبل قرمزا،
دوستا،
صداي زنگ،‌
اون راه بلند...

:: پرواز

plane-baby.jpg

كاش واهمه هايمان شبيه بود...



:: من

كتاب مي خوانم،‌ از اين كار لذت مي برم، گاهي اوقات مثل ديشب، لذت فوق العاده مي برم، جديدن دوستانم هي كتاب برايم هديه مي آورند و من بيشتر كيف مي كنم. بجز همه ابعادي كه بشود اسمشان را انگيزه گذاشت، يكي از دوستان صميميم يك روزي يك كرم جديدي دربرم انداخت كه در نوع خود تجربه جالبي بود، يك حس رقابت با خود به گونه اي كه فكر كني اگر امروز با كسي به بحث بنشينم چه كتابهاي جالبي هستند كه ممكن است آن شخص خوانده باشد و من نه! يك مدل كرم حسادت نسبت به شخصي فرضي كه قرار است در آينده با او مواجه شويم! اين كرم منتج به ساده ترين رقابت انسان با خودش و گاهي با ديگران مي شود،‌ رقابتي سازنده و صد البته لذتبخش!

ورزش مي كنم، اين كار دو ركن اساسي نياز دارد، اراده شخصي و "پايه"! معمولن اگر اول پايه را بهانه كنيم، هيچوقت به فاز اراده نخواهيم رسيد. اينجا جاييست كه سيكوئنس يا همان ترتيب عمليات بسيار اهميت دارد، از ابتداي امسال مصمم بودم، يك ماهي هم خاك خوردم،‌ اما پايه پيدا شد، از آن پايه هايي كه هفته اي دو روز را با بيچارگي و گواهي پزشك مرخصي مي دهد. ساعت 6 بيدار شدن هم كار سختي به نظر مي رسيد،‌ اما نه به آن سختي. باز هم دوستي انگيزه تزريق كرده بود كه اين شكم را نه تنها صاف،‌ بلكه محكم و به قولي آجرچين كنم! رويش كار مي كنم، 80 درصد صاف و 60 درصد آجرچين شده،‌ بقيه اش هم اميد به خدا!

كار مي كنم، امسال بجز جان كندن تا حدودي از برنامه ريزي هاي اين دوسه سال هم نتيجه گرفته ام، برداشت مي كنم، نه تنها خودم، بلكه شركت مثل بولدوزر جلو رفته، (تخته دم دستتان هست؟)، انصافن خيلي تلاش شد، آنهايي كه قبل از من بودند، به خاطر كار فيزيكي و تلاششان با تمام وجود، و اين چند سال اخير هم به خاطر دميده شدن يك روح جديد، محصولات جديد، فكر جديد، و ريسكهاي جديد. استادها روي دياگرام توضيح مي دادند كه ريسك بالاتر، درآمد بيشتر (البته با نگاهي يكجانبه به ريسك)، اما زندگي در ايران مي گويد: فكر بهتر، ريسك متوسط، درآمد خوب. قبول دارم كه داشتن بيزينس شخصي در اين كشور مثل هر جاي ديگر دنيا سرمايه مي خواهد، اما افقهاي باز براي حركات آكروباتيك در اين مملكت بيشتر از همه دنياست، درست مثل اينكه كسي مشقات كار در جزيره خارك را تحمل كند و درآمد خوب به دست بياورد. ايران نشيني براي آدمهاي خوش فكر مثل جزيره نشيني براي ايرانيهاي به دنبال رشد است.
كارم اين سالها نقش زنم را بازي ميكرد،‌گاهي كه مشكلات زياد مي شد، مي پريدم در آغوشش، مي آميختيم و آرام مي شدم. اما نمي دانم چرا توقعم بالا رفته، بايد پيش مشاوري چيزي برويم، طلاقش نخواهم داد، اما به هم قول داده ايم براي همديگر چيزهاي جديدي رو كنيم،‌ اين سياستي است كه من خيلي به آن ايمان دارم،‌ حالا چه اينكه زنم باشد، چه دوست دخترم و يا همين همسر دومم، كارم. مي گويم وقتي از هم خسته مي شويم، هزار راه حل وجود دارد، از عوض كردن تشك تختمان گرفته تا مسافرتهاي دور و دراز و چالشهاي جديد، چالشهاي بزرگ و دلچسب.

رشد مي كنم، كمي ترسيده ام،‌ اما رشدم تغييري نكرده، اين خدا كه بعضيها به ش مي گويند گاد يكهو ولم داده در يكي از وادي هاي عجيب و غريب دنياي احساسات. سعي مي كنم خودم را با داستان كتابهايي كه مي خوانم يا فيلمهايي كه مي بينم و يا آهنگهايي كه گوش مي كنم قاطي نكنم،‌ اما بعد خودم يك چيزي مي نويسم كه همه خودشان را آن تو قاطي مي كنند، هي به همه مي گويم كه باباجان، هرچيزي كه مي نويسم ترجمه مدل زندگي من نيست، اما باز رهنمود مي دهند، اين كار ذهن نوشتاري ام را مختل مي كند، اما دارم تلاش مي كنم كه برداشتهاي غلط مسير فكرم را مختل نكند، داستان آن مرد و پدرش (مادرش؟) و خرش نشود كه دست آخر ناچار به كول گرفتن خرش شد.

نمي دانم ديگر، يك كارهاي ديگري هم مي كنم كه به كسي مربوط نيست...