Link Dump
 

TAKE A LOOK!
• links are currently inaccessible
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: How soon can I date after a break-up?

پيش درآمد
وبسايت Go Ask Alice يك مرجع علمي و نسبتن قابل اعتماد است كه با پشتوانه دانشگاه كلمبيا در نیویورک به سوالات مرتبط به " سلامتي" مراجعه كنندگان ِ اینترنتی پاسخ مي دهد. آنچه كه اين وبسايت را متفاوت كرده، جواب دادن به سوالات عجيب و غريبيست كه افراد در زندگي روزمره و خصوصن در برخورد با ارتباط جنسي و مواد مخدر با آن مواجه مي شوند. براي مثال،‌ تاثيرات كوتاه مدت و بلند مدت انواع مخدرها و محركها به شكل كاملن علمي و بدون غرض ورزي در پاسخ به سوالات مراجعه كنندگان در اين وبسايت تشريح شده و می دانیم مراجع معتبری كه بي طرفانه پاسخگوي اين دسته از سوالات باشند بسيار نادرند.

موضوع يكي از پرسش و پاسخهاي جديد را براي ترجمه انتخاب كردم كه در همان ب بسم ال.. متوجه شدم عنوان اين نوشته معادل فارسي ندارد! اصولن عبارت Date كردن در زبان انگليسي نه تنها معادلي در فارسي ندارد، بلكه به اعتقاد من در فرهنگ ما مفهوم " ديت كردن" با نگرش غربي آن اصولن وجود ندارد، يعني ايراني ها در همه چيز، حتا ديت كردن هم تعارف دارند و معمولن كسي در زمان گذاشتن وعده ملاقات، آنرا به شكل شفاف و به نيت ارزيابي ادامه رابطه بيان نمي كند.

من تيتر اين ترجمه را اينگونه به فارسي شبيه مي كنم:

در چه فاصله زماني بعد از پايان يك رابطه مي توان وارد رابطه جديدي شد؟‌ (1)

سوال:
سلام آليس! (2)
من يك دانشجوي سال دوم كالج هستم. دوست پسرم همين اواخر بعد از 2 سال و نيم رابطه، با من بهم زد. تقريبن يك ماه است كه ما با هم حرف نزده ايم. از آن زمان من كارهاي مثبت زيادي براي تغيير خودم و زندگي ام انجام داده ام. حالا مشتاق ديدن (دیت کردن(3)) پسرهاي جديد شده ام، آيا براي اين كار خيلي زود است؟ چه بايد بكنم؟ آيا در شرايطي كه هنوز به طور كامل رابطه قبلي ام را با خودم حل نكرده ام" ديدن" شخص جديد كار درستي به نظر مي رسد؟ آيا بايد پاپي او (دوست قيلي ام) بشوم تا (نسبت به علت قطع رابطه) توجيهم كند؟ (...). مي توانم (بدون اينهمه فكر) رها كرده و به (سمت آينده) حركت كنم؟ آيا بايد حسهايم را مبني بر اينكه مورد استفاده يا سوء استفاده احساسي قرار گرفته ام،‌ در نظر نگيرم؟


پاسخ:
خواننده عزيز،
وقتي كه يك رابطه ي جدي به صورت يكطرفه تمام مي شود، معمولن طرفي كه كنار گذاشته شده دچار دغدغه هاي اينچنيني (مثل مورد تو) مي شود. قدم بعدي،‌ برخورد و تعامل با اين حسها و مسائلي از اين دست است. براي رها شدن ‌(از اين وضعيت) نياز به نوعي شناخت از خود داري تا بهترين روش را پيدا كني.

تو دوسال و نيم با دوست پسرت بوده اي، اتفاقي كه اجازه داده تا رابطه اي را ايجاد كرده و بپروراني و در قالب آن رابطه دوست پسرت را شناخته اي و از او مراقبت كرده اي. براي تو طبيعي است كه هنوز به طور كامل با اين اتفاق كنار نيامده باشي،‌ چرا كه تا الان فقط يك ماه از بهم زدنتان (4) گذشته. شايد هنوز زمان كافي براي رها شدن از فكر او براي تو نگذشته باشد... تو هنوز داغدار از دست دادن رابطه ات هستي و احتمالن هنوز نياز به زمان بيشتري براي سوگواري داري.

عالي نبود اگر دارويي براي درمان فوري اندوه ناشي از بهم زدن وجود داشت؟ متاسفانه هيچ معالجه ي آساني وجود ندارد،‌ و حسهاي ناخوشايند همراه ما مي آيند. البته عده اي از افراد عقايد غير مستندي به "قواعد مدون براي بهم زدن" دارند، با اميد به اينكه كه در مدت زمان كوتاهي احساسات خوشايندشان بازگردد و مساله را فراموش كنند. براي مثال "شارلوت" در sex and the city معتقد است كه نصف زماني را كه با كسي بوده ايد نياز داريد تا او را فراموش كنيد. به هر حال در دنياي واقعي فراموش كردن (رها شدن از فكر رابطه ي قبلي) هيچ قاعده ي مشخصي ندارد و در اغلب موارد كاريست طاقت فرسا.

گاهي پيش مي آيد كه برخي حسها در قبال دوست قبلي و به هم خوردن رابطه تو را رها نمي كنند (مانند احساست در باره ي "مورد استفاده يا سوء استفاده احساسي" واقع شدن) . با وجود اينكه اين احتمال وجود دارد كه تو هيچ توضيح يا عذرخواهي از او دريافت نكني،‌ اما چيزي كه اهميت دارد اينست كه هرچقدر وقت لازم است صرف كني تا با حسهاي خودت از قبيل احساس باخت، غم زدگي، عصبانيت،‌ آسيب ديدگي، گيج شدن،‌ افسردگي و هر حس ديگري كنار بيايي و آنها را با خودت حل كني. پاپي طرف شدن براي گرفتن جواب از او ممكن است بهترين كاري نباشد كه مي توان انجام داد،‌ چرا كه ممكن است جوابي را كه تو دنبالش هستي به تو ندهد و يا اين كار منتج به عصبانيت و كلنجار بيشتري بشود. نوشتن در يك ژورنال {وبلاگ؟} و‌ حرف زدن در مورد احساست با يك دوست يا عضوي از خانواده و يا حتا مشاوري متخصص، همگي انتخابهاي خوبي به عنوان قدم بعدي هستند. (...)

پرسيده بودي "آيا مي توانم از همه چيز عبور كنم؟" جوب اينست: كاملن. به انجام تمام كارهايي كه از آنها لذت مي بري ادامه بده، كارهايي مثل عضويت در كلابها (گروهها) و سازمانهاي مختلف، ورزش كردن، سر كار رفتن، و يا وقت گذراني با دوستان. فرصتها به گونه اي هستند كه در نهايت افرادي را با علايق مشترك پيدا خواهي كرد. برخي از اين معاشرتهاي جديد مي تواند منجر به يافتن انتخابهاي جديدي براي دوستي (ديت كردن) هم بشود.


............................................
پاورقی:
1- مسلمن منظور ارتباط بين دوجنس مخالف است
2 -" آلیس" نام مستعار تیمی است که جواب سوالها را تهیه می کند
3 - عبارت "دیدن" را بجای "دیت کردن" گذاشتم، خودتان درنظر بگیرید که این" دیدن" چه منظوری را دنبال می کند
4 - Break-up
پي نوشت: براي اين يك صفحه ترجه پدرم در آمد، كار فوق العاده اي هم نشد، اما منظور را مي رساند
بعد نوشت: تقديم به همه آنهايي كه سالها در احساسات شكست خورده شان دست و پا مي زنند و "عبور" برايشان ناممكن است.
سوگنامه: فيل-تر حق هر كسي بود، حق شبنم فكر نبود، مقاله هاي مفيدش بسيار با ارزش بوده و هستند.

:: :X

مي دانيد اگر آدم با اخلاقي باشيد، نخواهيد كسي را سر كار بگذاريد، نخواهيد كسي حساب بي مورد رويتان باز كند، بخواهيد دوست باشيد، بخواهيد دوست بمانيد، بخواهيد صميمي باشيد،‌ بخواهيد رابطه عاطفي داشته باشيد، نخواهيد دوست دختر يا پسر باشيد، بخواهيد كه عشق بورزيد، نخواهيد كه عاشق باشيد، نخواهيد كه معشوق باشيد... و براي تامين خيلي بخواهيد ها و نخواهيد هاي ديگر در يك مسنجر فسقلي، بايد چقدر به سطح رابطه و فراز و نشيب هاي آن و انتظارات طرفين و ظرفيت طرف مقابل و چه و چه اشراف داشته باشيد تا تصميم بگيريد كه در زمان خداحافظي بگوييد دونقطه ايكس يانه؟!!


پ.ن: مي دانم، از آن جمله هاي كيلومتري ِ بدون نقطه ام بود،‌ دوباره كه بخوانيد يك چيزهايي دستگيرتان مي شود!

:: جنگل واژگون

نه سرزمین هرز، که بزرگُ جنگلی واژگون
شاخ و برگ هایش همه در زیرِ زمین.

جنگل واژگون - جی. دی. سلینجر

:: مديترانه يا زاينده رود، مساله اين است!

توجه: اين يك پست سياسي نيست

تمام پروازهاي اصلي ايران به آنتاليا (قطب توريستي چند ميليارد دلاري تركيه) به جاي فرودگاه آنتاليا به فرودگاه متروكي در اسپارتاي تركيه منتقل شده. هر هفته چهارشنبه ها يك تيم از آنتاليا به شهر پرت افتاده اسپارتا مي روند، كركره ي فرودگاه را بالا مي كشند، روزي يك هواپيما را خالي مي كنند و دوباره پر مي كنند، جمعه عصر هم دوباره در فرودگاه را قفل و زنجير مي كنند و برمي گردند منزل.


isparta.jpg

تنها ساختمان و باند فرودگاه اسپارتا

اين كار بعد از ايجاد ممنوعيتهاي شديد براي پروازهاي تهران - آنتاليا از طرف دولت و به عنوان راه حلي ميانه پيشنهاد شده و دولت هم پذيرفته. شنيده ها حاكي از حساسيت خاص آقاي رئيس جمهور به هزينه كردن انبوهي از ايرانيان در تركيه آن هم به صورت فساد و فحشا است! يعني هر هفته چند هزار ايراني نمك ناشناس كه همه جور آزادي در كشورش دارد، برود به سواحل مديترانه، صبح ها لخت و پتي بگردد و زبانم لال مايوي يك تكه و دو تكه بپوشد، بعد از ظهر ها مايعات حرامي بنوشد،‌ سر آخر هم در ديسكوها با موزيكهاي آنچناني قردار و حركات موزون تحريك كننده و تحريك شونده شبش را به صبح برساند.
بهترين راه حل از نظر دولت كشورمان آزار دادن اين همه ايراني منحرف به شكليست كه از خير اين سفر بگذرند، يعني عوارض خروج از كشور براي توريست بدبخت دوبرابر بشود، پروازها به فرودگاهي برود كه سه ساعت اتوبوس سواري جاده اي به هيجان مسير فرودگاه تا آنتاليا اضافه كند، و از همه مهمتر (چيزي كه شايد دولتمردان ما به ذهنشان نرسيده يود) اينكه به علت موقعيت خاص جغرافيايي فرودگاه و بادخيز بودن منطقه، تمام پروازها با خطر، تكانهاي شديد و هيجانات مضاعف نشست و برخواست كنند، به شكلي كه اگر بخواهيد از هيجان يك جيغ 300 نفره ي هماهنگ بهره ببريد مي توانيد شانستان را در يكي از اين پروازها امتحان كنيد.

حالا به نظر شما از توريستهاي اين تركيه ي ملعون كم شده؟ از درآمد تركيه (با يك خط اتوبوسراني و يك فرودگاه فعال شده ي در پيت) كم شده؟ و يا اينكه ايرانيهايي كه مي خواستند به تركيه بروند، سواحل زاينده رود را جايگزين مديترانه مي كنند؟ نه! فقط زير اكثر تابلوها و نوتيفيكيشنهاي هتلها و مراكز تجاري و تفريحي، ترجمه فارسي مطالب هم به صورت دست نويس اضافه شده، ديسكوها هم حتمن يكي دوتا سي-دي فارسي دارند و ‌ مغازه دارها وقتي مي گويي "ديسكانت" جواب مي دهند" نو تخفيف "!...


پي نوشت: دوست داشتيد كه يك چشم نداشتيد ولي در عوض قدرت تحليل دولتمردانتان را داشتيد؟


:: Old VerSion

درست مثل لكه ي نوري كه وقتي زمين كج شد و آب دريا ريخت، باد آنرا با خود برد...

sun-and-sea.jpg




:: گناهِ سرخوشي

هر بار كه در ماشينم و راديو پيام از دستش در مي رود و يك موزيك لذتبخش از هر خانواده اي پخش مي كند، صدا را تا جايي زياد مي كنم كه اگر گوينده ناگهان هوس كرد سروده اي از اقوام نويسنده آن بخش را به ضرب موسيقي به خوردم بدهد‌ (آنهم با شيوه هاي عجيب تنظيم صدا)‌ دچار شوك عصبي نشوم. در ضمن حواسم به ساعت هست كه چه موقع به بخش خبري فلان و 45 دقيقه مي رسيم و دينگ و دانگ آرم خبر عيشم را به هم مي زند. خلاصه به لطف انواع هراسهايي كه از عاقبت داستان وجود دارد، حداكثر لذتي كه مي توانم از اثري با هر كيفيت و كميت ببرم نهايتن به 50 درصد حق آن اثر هم نمي رسد.

اين فقط شمه اي از زندگي من است كه پس لرزه هايش از نوجواني تا به امروز كشيده شده. من را در كشوري و در شرايطي بزرگ كرده اند كه همان يك اپسيلون پتانسيل منطق گرايي ذاتي ام كافيست تا در اوج هر لذتي به عاقبت غمين يا گناه آلود آن بينديشم، تمام آن حالتهاي منفي و ناكاميهاي ممكن را محاسبه كنم و همان يك ذره لذت را هم با كشورم، قانونم، خانواده ام و محدوديتها و مسئوليتهايم و خصوصن تابوهاي ساخته و پرداخته ي اجتماعم تقسيم كنم و اگر چيزي تهش ماند براي خودم بردارم تا حداقل خاطره اي براي نگهداري داشته باشم.

سالهاست كه با همه چيز مي جنگم، به طور خاص اين تابوگرايي و لذت كشي را روي سيبل گذاشته ام و هر روز به آن شليك مي كنم، موفقيتم هم آنقدر بوده كه از خودم راضي باشم،‌ ولي دلم مي سوزد كه چرا ما را براي يافتن برخي بديهيات زندگي اينچنين به جنگ واداشته اند،‌ و دلم بيشتر مي سوزد كه چرا برخي از هم سن و سالانم به وضوح در اين جنگ شكست را پذيرفته اند و از اساسي ترين حقوق كاميابي و سرخوشيشان گذشت كرده اند. حقوق بسيار ابتدايي مثل حق لباس پوشيدن، رقصيدن، معاشرت با جنس مخالف،‌ تصميم گيري در مورد بدن و ارتباط جنسي، و حتا زندگي مستقل،‌ احساس گناهي كه اكثر و اغلب ما كم و بيش تجربه كرده ايم، گناهي كه معلوم نيست چرا گناه است.


:: نگرشي بر خيانت

اين نوشته ها را عينن كپي كردم چون منبع آن به شدت فيل-تر شده.

اينگونه نگاه كردن به روابط و زندگي يك ظرفيت يا حداقل پيش زمينه اي نياز دارد كه ايراني ها (و حتا بسياري غير ايراني ها) ندارند. ضمن اينكه نداشتن اين ظرفيت كسر شان هم نيست، واقعيت اينست كه نمي توان خوب و بدي قطعي (يا سياه و سفيد) براي نگرشهاي اينچنيني قايل شد، اما ديدن و دانستن آنها و مهمتر از آن فكر كردن بي حب و بغض به آنها بي شك چيزهايي به انسان اضافه مي كند.

آورده از Shadidan بدون تغيير:


"خیانت": نگفتن، گفتن، چه گفتن، de dicto و de re.


در موردِ رابطه‌های جنسی‌ای که قرار است بیش از یک شب بپاید نوعاً "وفاداری" اقتضای عرف است. اگر این تصورِ من درست باشد، آنگاه معقول است که این را بسیار محتمل بدانم که در مواردِ بسیار پُرشماری طرفِ دیگرِ چنین رابطه‌ایْ "وفاداری"ی مرا مفروض می‌گیرد؛ پس اگر نمی‌خواهم رابطه‌های جنسی‌ام را لزوماً به او محدود کنم، اقتضای اخلاق این است که این را از همان اول به‌روشنی بگویم‌. تا اینجا به نظرم از بدیهیات است؛ چیزی که شاید بدیهی نباشد این است که دقیقاً چه چیزی (یا چه نوع چیزی) را باید به شریکانِ جنسی‌‌ام بگویم.


(الف) می‌توانم صرفاً این را بگویم: من روابطِ جنسی‌ام را به تو محدود نمی‌کنم.

(ب) می‌توانم موردهای نقضِ "وفاداری" یا قصد یا برنامه‌ی "خیانت" را گزارش کنم—سه‌شنبه ظهر با کتایون خوابیدم، یا به نظرم با شیوا و بهمن سه‌تایی‌ای در پیش خواهیم داشت، و از این قبیل.

موضوعِ‌ دانشْ در (الف) گزاره‌ای است در موردِ رفتارِ من؛ در (ب) در موردِ رابطه‌ها‌ی جنسی‌ام با بعضی اشخاص چیزی می‌گویم.

من بر آن‌ام که اگرچه آگاهیِ مصرَّح از چیزی از نوعِ (الف) حقِ شریکانِ جنسیِ من است، و اطلاع دادن در موردش وظیفه‌ی من است (مگر آنکه به‌قطع بدانم‌ که برایشان مهم نیست)، دانستنِ چیزهایی از نوعِ (ب) از حقوقِ آنان نیست. (الف) را باید گفت چون در عرفِ ما پیش‌فرض گرفتنِ خلاف‌اش کاملاً موجّه است؛ اما زوج‌های زیادی را سراغ دارم که برای خود یا رابطه‌شان تحملِ دانشِ از نوعِ (ب) مشکل است و نگفتن‌اش اولی.‌ بعضی تجربه‌های من می‌گوید که در (ب) لذتِ نابی هست، اما این هم هست که زندگی با علم به (ب)ها ظرفیتی می‌خواهد که شاید از اول در ما نباشد.

کسی که (الف) را اعلام می‌کند و در موردهای از نوعِ (ب) ساکت است آیا، مخصوصاً اگر شریکِ جنسی‌ای دارد که وقتِ زیادی را با او می‌گذرانـَد، ناگزیر از دروغ ‌گفتن یا دست‌کم مجبور به پنهان‌کاری نمی‌شود؟ به (مثلاً) همسرم بگویم که پریروز ظهر کجا بودم؟ یا چگونه است که اخیراً این‌همه با نامزدِ شیوا تلفنی حرف می‌زنم؟

به نظرم این سؤال یا اعتراض فقط با این فرض می‌تواند موضوعیت داشته باشد: اگر کسی بیش از حدِ‌ مشخصی به من نزدیک‌ باشد (شوهرم، معشوق‌ام، دوست‌دخترم، و از این قبیل)، بینِ من و او رازِ مهمی نباید در کار باشد—او می‌داند (یا حق دارد بداند‌ یا حتی باید بداند) که من چه برنامه‌‌هایی دارم، چه می‌خواهم، با که حرف می‌زنم. با صمیمیتِ بیشتر، او حتی می‌تواند نامه‌های مرا بخواند، تلفن‌هایم را گوش کند، و غیرذلک. نزدیکی و صمیمیتِ زیادْ حجابی باقی نمی‌گذارد، مطابقِ این فرض.

نه چنین است. به رسمیّت شناختنِ حریمِ خلوتِ کسی لازمه‌ی احترام به او است. شرطِ لازم برای اینکه رابطه‌ام با کسی انسانی‌ و محترمانه باشد (و نه من بازجو باشم و او بازداشت‌شده‌ای بی حق و حقوق، یا من مالک باشم و او برده، یا او صغیر باشد و من قیـّم) این است که قرار نباشد که من از همه چیزش باخبر باشم. این او است—نه من—که انتخاب می‌کند که چه چیزهایی را چه موقع به من بگوید. می‌توانم خواهش کنم که بعضی چیزها را نگوید (در این مورد، ندانستنْ حقِ من است)، اما وظیفه ندارد هر چه بخواهم یا مهم تشخیص دهم را بگویدم.

به معشوقی فکر می‌کنم که در چندین سال هم‌خانگی حتی یک بار از هم نپرسیدیم امروز یا دیروز چه شد، و هر که هر چه خودش می‌خواست می‌گفت. به این فکر می‌کنم که وقتی با هم به خانه نمی‌رفتیم—حتی اگر به‌خانه‌رفتن‌مان در موقعِ عادیِ هرروزه بود—تلفن می‌زدیم، مبادا در خانه در حالی باشد که نخواهد ببینیم‌اش...

حاشیه.

١. این مطلب در ادامه‌ی نقدِ استدلال‌های منتهی به حکم به غیراخلاقی بودنِ "خیانت" نیست: تأملی است—پیشینی و پسینی—در موردِ اینکه زندگی بدونِ محدود کردنِ شریکانِ جنسی چگونه می‌تواند باشد. (می‌فهمم که کسی که "خیانت" را اخلاقاً بد می‌داند می‌تواند بگوید که حتی تحملِ (ب) هم نتیجه‌ی غرق شدن در گناه و از دست رفتنِ معصومیت است؛ لذت بردن از دانستنِ مواردِ مشخصِ نقضِ "وفاداری"ی شریکِ‌ جنسی که لامحاله نشانه‌ی انحطاط است.) این سؤالْ خارج از موضوعِ بحث است که چه باید کرد اگر رابطه‌ای دانستنِ (الف) را هم تاب نیاورَد. امیدوارم بعداً توضیح دهم.

٢. [بدونِ ویرایش.] ملاحظاتِ رفتارگرایانه‌ی ویراستار متقاعدم کرد که در پایانِ پاراگرافِ ماقبلِ آخرِ متن ننویسم "(منِ مهذب‌تر، حتی تمایل به دانستن نخواهم داشت، چه برسد به اینکه پیش نهم یا—دور باد—آمرانه بخواهم که بگوید)".

٣. اگر فرقِ (الف) و (ب) برایتان روشن نیست به این مثالِ کلاسیک توجه کنید. من به درستیِ این گزاره آگاهی دارم (فقط کافی است به معنای جمله توجه کنم): کوتاه‌قدترین جاسوسِ خارجی‌ای که در ایران فعالیت می‌کند جاسوس است. در اینجا چیزی که می‌دانم شبیهِ (الف) است. اما در موردِ کوتاه‌قدترین جاسوسِ خارجی‌ای که در ایران فعالیت می‌کند این را—که شبیهِ موردهای (ب) است—نمی‌دانم: او جاسوس است (مثلاً اگر این شخص با نامِ نفیسه‌السادات علی‌‌پور در قم زندگی می‌کند و تصادفاً همسایه‌ی من هم هست، این را نمی‌دانم که خانمِ علی‌پور‌جاسوس است).


پیشکش، با احترام، به زیباییِ ملایمِ خاکستری-بنفش‌اش.


:: نتوانستم به زبان آوردن . . .

يه چيز مهمي مي خوام بگم، نمي تونم، يه اتفاق مهمي افتاده، يه اتفاق مهم ديگه اي مي خواد بيفته، يه حس جديدي كشف كردم، يه آرامش قديمي رو پيدا كردم، يه چالش جديدي دارم، يه استرس خاصي تو وجودمه، يه كار گسي مي خوام بكنم، يه دوست صميمي ولي غريبه رو مي خوام ديت كنم، يه دوست دور ولي نزديكو مي خوام بپيچونم، يه گذشته رو مي خوام توي مه زنده كنم، يه اتوبانو مي خوام توي شونه برم، يه كار گنده اي مي خوام بكنم، يه كار گنده اي مي خوام نكنم، مي خوام زمانو نگه دارم... مي خوام لوث تر بشم... لوثه لوث... مي خوام پشتمو بچسبونم به شن داغ، دستامو باز كنم، آزاد بشم، و نفس بكشم، نفس بكشم، نفس بكشم، نفس بكشم،‌ نفس بكشم...

:: كورتاژ

از دستشون در رفته، كلي هم (ظاهرن)‌ سهل انگاري كردن، تازه از نبود پريود و شروع تهوع شستشون خبردار شده كه واويلا... پنج هفته گذشته،‌ يعني فاجعه. مادرش فكر مي كنه به شدت مسمومه، مثل آدم پاشده رفته پيش دكترش،‌ پزشكش،‌ با دوستش دوتايي رفتن، گفته كه اينجوري شده و كمك احتياج دارن، دكتر درو باز كرده و گفته برين بيرون، نه كمك مي كنم و نه راهنمايي، همين.