Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: >

تعهد هم از آن چیزهائیست که خود به خود می آید،
هیچ وقت تعهد را گدائی نکنید.

[Bitte drunk, Beijing, a Disco!]


-------------------------------------------------------------------------
مرتبط: این دغدغه ها خیلی ملموسند، اما "هیچ انگاری ِ" تعهد را هم اصلن قبول ندارم، چون که از آن حسهای بالغ است.

:: ارشاد، آری یا نه؟

بعضی آدمها را جایز نیست از مسیرشان منحرف کنی، بحث اینست که می بینی و می دانی که طرف می تواند خیلی آزادتر از این باشد، بعد تو می شوی ناجی، اما فراموش کرده ای که قبل از هر کاری باید ظرفیت آدمها را برآورد کرد، وضعیتشان را تحلیل کرد. این اواخر یکی دو تجربه غم انگیز برای خود درست کردم از آدمهایی که خودم را آنقدر دوستشان می دیدم که (به زعم خویش) بعضی از آن سرنخ های آنچنانی سرخوشی را دستشان بدهم یا برای بیرون کشیدنشان از برخی دگمی های آنچنانی تلاش کنم. برایم محسوس بود که ذهنشان به شدت تحت تاثیر افقهای جدید برانگیخته می شود، اما این جرقه از آن جرقه هایی بود که زورش به کنده ی خیس نمی رسید و حتا شاید عواقب ناخوشایندی به بار بیاورد مثل مدتها دود کردن بی حاصل.

هزار دلیل ساده می تواند وجود داشته باشد که این آدمها از آن مرز آزادگی عبور نکنند، مثلن آنهایی که با انسان زندگی می کنند –همان همزیستها- بیشترین مقاومت را همانها می کنند و این اتفاق داستان را خیلی پیچیده می کند. آستانه تغییرات آدمها خیلی متفاوت است و این ماجرا شاید منجر به عواقب خیلی جدی در زندگی آن کسی بشود که می خواهی تغییرش بدهی. آنوقت آن آدمی که به هر حال برای خودش مسلکی داشت، می شود یک آدم برزخی، کنده ی نیم سوز.

اینطور وقتها فکر می کنم که این چه خدمتی بود که می خواستم به انسان محبوبم بکنم؟ نمی دانم، شاید بهتر باشد که راه خودت را بروی و هم مسلکان خودت را از میان همانهایی بیابی که دوره های برزخیشان را به هر کیفیتی که بوده رد کرده اند. اصولن این سوال بزرگ برایم پیش آمده که این نقش پیغمبری را بازی کردن، حتا وقتی که می خواهی ساده ترین بدیهیات را بگویی، آنچنان کاری اخلاقی به حساب می آید یا نه؟

:: MomeNt

هرگز فراموش نخواهم کرد، آن روز 10 سال پیش را که برای اولین بار دخترک را، اولین دخترک زندگیم را محکم بغل کردم و بدنش را به بدنم فشار دادم و بدون موسیقی آرام رقصیدیم. تا مدتها اینگونه بود، حتا فکر کردن به آن اولین می توانست ضربان قلبم را تا کجاها ببرد. همان شب در دفتر خاطراتم از آن لمس هیجان انگیز و تپش ناگهانی به عنوان بزرگترین رویداد زندگی ام یاد کردم. اما با چه سرعتی این مهمترین رویدادهای زندگی ام رنگ عوض کردند و در پس یکدیگر تار شدند... لمس، سک-س، عشق اول، بلوغ، هویت، عشق بالغ، هرکدام آنقدر مهم بودند که مهمترین رخداد زمان و تاریخ زندگی ام باشند و هنوز هم هستند.

این روزها باز در حال تجربه بزرگترین اتفاق زندگی ام هستم، ترسناکترین قدم تکاملم، هنوز در حال گرم کردنم اما هوای بازی به وضوح زیر دماغم می خورد، هوای استقلال.

:: BJG

اینها همه دور حساب می شوند، که من در گوشه ای به کرکره مغازه ی بسته ای تکیه داده باشم و کمی کز کرده باشم از سرمای 5 صبح و این هوای نیمه مه آلود و ذرات ریز آب، و تاکسی گوشه ای منتظر مانده باشد و بخار اگزوزش به چشم بیاید، و ما چند ساعت دیگر بخواهیم که بپریم، دخترک روسی اصرار دارد که حسین بماند و به شهر آنها برود، چیزی شبیه همان عشقهای یکشبه ای که من به آن احترام می گذارم، حتا اگر دخترک فاحشه باشد... همین بس بود که عشقش کشیده بود و پول نمی خواست، عشق عشق است... اینها همه دور حساب می شوند، خیلی دور، شاید چندین هزار کیلومتر آنورتر...

:: آدمهای زندگی

I can not remember their "face", but I remember symbols

منبع: جایی، فیلمی، کشوری


پی نوشت: راست می گوید، این نشانه های آدمها خیلی از خودشان پر رنگ ترند، نشانه هایی که آدم را تکان می دهند و صورتهای فراموش شده را بهتر از اصل به تصویر می کشند، نشانه های ساده ای مثل جویدن ناخن یک انگشت، آن مدلی که رژ را بعد از مالیدن روی لب پخش می کنند، یا یک خط نوشته روی کاغذ، یک مسواک...

:: امريكا بدبخت شد!

دولتمان آمريكا را تحريم كرد:

1. ثبت سفارش براي واردات كالا با استفاده از دلار آمريكا از دو سه روز پيش ممنوع شده است. براي اطلاع آنهايي كه از تجارت خارجي كمتر اطلاع دارند، در سالهاي اخير براي واردات از اكثر نقاط دنيا (بجز كشورهاي اروپايي) از دلار امريكا استفاده مي شد كه اين مساله در واقع نوعي رويه واحد بود براي كار با معتبرترين ارز رايج در جهان.

2. مهمترين دليلي كه تجار ايراني را به استفاده از دلار ترغيب كرده است، (بجز جایگاه قدرتمند خود دلار در دنیا)، نوسانات كم ِ اين ارز در مقايسه با يورو از زمان پیدایش این پول اروپایی مي باشد، براي مثال اگر شما سال گذشته كالايي را با قيمت 2 يورو و با اعتبار اسنادي مدت دار (مثلن بازپرداخت 6 ماهه)‌ وارد مي كرديد، براي فروش كالاي وارداتي خور هزينه تمام شده هر يورو را 950 تومان را در نظر مي گرفتيد و كالا را مي فروختيد. اما 6 ماه بعد كه موعد بازپرداخت اسنادتان مي رسيد، بايد همان ارز را به قيمت 1180 تومان مي خريديد و پول فروشنده را مي داديد. اين بلايي بود كه سر خيلي از توليد كننده ها و تجار آمد و ضررهاي هنگفتي را متقبل شدند.
اما در چند سال اخير وضع دلار متفاوت بوده و روند صعودي قيمت آن معقول و قابل پيش بيني به نظر مي رسيد. ضمن اينكه طرفهاي تجاري عمده اي مثل چين، تايلند و مالزي، تمام عمليات ماليشان را بر مبناي دلار انجام مي دهند.

3. تا به حال با نوستالژي هاي خنده دار مواجه شده ايد؟ براي هر بار تبديل ارز بايد هزينه اي را بپردازيد، طرف خارجي به هزينه هاي ريسك خود اضافه مي كند، طرف ايراني مدل هزينه يابي اش را با ريسك بالاتري انجام مي دهد، و احتمالن با هجوم وارد كننده ها، قيمت يورو اوج مي گيرد... همه مي دانيم كه نهايتن چه كسي بايد اين هزينه را بپردازد، مصرف كننده، هماني كه در انتظار پول نفت سر ِ سفره خالي اش چشم چشم مي كند.

4. خوب شد پول امريكايي ها را تحريم كرديم، همانطوري كه توريسم ِ تركها را تحريم كرديم،‌ به همان روشي كه بانكهاي بي ادب اروپا را از تجارت با خودمان محروم كرديم...

5. یک آزمایش معروفی هست، اگر اشتباه نکنم میمونی را با بچه اش روی سطحی فلزی و محصور با دیوارهای بلند می گذارند و دمای کف را به تدریج بالا می برند، آخرین راه حلی که حیوان در بند برای نسوختن پا به نظرش می رسد اینست که بچه اش را زیر پا بگذارد و روی آن بایستد.

---------------------------------------------------
مرتبط: بانک مرکزی در بخشنامه ای تمام بانکها را از انجام هر نوع معامله ای با بانکهای ایتالیایی منع کرده است (همان کاری که در مورد دانمارک کردند)، شرکتهایی که می خواهند اقدام به گشایش اعتبار کنند، باید یک بانک دیگر در کشوری دیگر به عنوان بانک کارگزار معرفی کنند، به این واسطه جدید درصدی هزینه بپردازند، همان کالا را از ایتالیا بخرند، همان پول را به ایتالیا بدهند... بله، فهمیدنش که سخت نیست، اقتصاد ایتا لیا هم بعد از امریکا و قربانی تحریمهای ما شد!!
مرتبط: تورم (لینک از لیلا)

:: Never say never again

اوكِي؟
.
.
.
.
پي نوشت: بياييد مطلق نباشيم

:: آزاد انديشي

در اين نوشته مي خواهم از "آزاد انديشي" بگويم، ساده ترين و عوامانه ترين، و در عين حال ملموس ترين تعريفي كه در ذهن دارم.
تعريفم را با دو مثال شروع مي كنم:

1- دوستي، چند شب پيش در محفلي بسيار صميمي مثالي زد از اتفاقي ذهني كه براي گروهي از انسانها رخ مي دهد و گاهي شخصي را براي يك عمر در عذاب نگه مي دارد:
انسانهايي هستند مقيد به اخلاق* كه خطوط قرمزي را براي خودشان تعريف كرده اند. اين خطوط قرمز معمولن زاده فاكتورهايي همچون مذهب، تربيت،‌ و يا فرهنگ غالب ِ محيط زندگي آن فرد هستند. حالا فرض كنيد مردي از اين گروه شخصيتي، ‌ كاملن متعهد به همسر و مقيد به روابط زناشويي ِ سالم و وفادارانه، در محيط كار خود با خانمي خوش صورت مواجه مي شود كه با پوششي نه چندان "پوشيده" به آنجا آمده و بخشي از سينه هايش را هم به نمايش گذاشته و شايد نيم نگاه محركي هم به او مي اندازد. مرد براي لحظاتي تحريك مي شود، غريزه اش با تمام وجود بيدار مي شود، اما (همانگونه كه بايد باشد)، دست از پا خطا نكرده و از اين برخورد عبور مي كند.

اما اتفاق مهم تازه در شرف رخ دادن است: صحنه اي كه او ديده، "نگاه اغواگر و سينه ي خوش تراش" با هيچ "علامت گذاري" و"ديوار چيني" و "خط قرمز كشي" و يا حتا "دينداري" و به كمك هيچ "بنياد اعتقادي" از ذهن خلاق يك انسان -پاك نمي شود- كه نمي شود! اصولن هيچ ابزار علمي و عملي به جز "مرگ"‌ نمي تواند در يك پروسه تعريف شده،‌ مغز را از داده هاي پيشين بزدايد. حالا براي فرد آلوده به اين اطلاعات، دوسه راه مشخص وجود دارد:

- اول اينكه به سمت محركهاي غريزي حركت كند و مثلن به آن خانم پيشنهاد دوستي بدهد (كه مسلمن براي اين فرد خاص كاملن مغاير خطوط قرمز و اخلاقيات تعريف شده اش است).
- روش دوم اينست كه تلاش كند اين فكر را از مغزش بزدايد، و يا اينكه با تمام قوا آن را به لايه هاي پشتي هدايت كند و حداقل تا مدتي از عذاب وجدان ِ كار ِ نكرده و جرم مرتكب نشده ناخشنود و دلخور باشد (كاري كه همه ما تجربه اش را داريم و من تصور مي كنم شايع ترين مدل برخورد با اينچنين اتفاقيست)، يعني مرد خانواده دوست، شايد تا مدتها به خود نهيب مي زند كه چرا تحريك شدم، چرا نتوانستم از آن گويهاي بلورين چشم برگيرم و مهمتر اينكه چرا هنوز در ذهن دارمش و چرا و چرا...
- و روش سوم اينكه اين اتفاق و اين ورودي (اطلاعات) را به منزله يك واقعيت طبيعي در زندگي روزمره تلقي كند و بپذيرد كه "غريزه يك مرد با اينچنين محركهايي بيدار مي شود"، اما هيچ الزامي به پيگيري و اجرايي كردن تمام اين تحريكها نيست و آنگاه مرد متعهد بدون احساس گناه از اين اتفاق عبور مي كند.

2- خود من هميشه مثالي داشتم از احساس گناهي كه معمولن در سنين پايين تر تجربه مي شود و مي دانم كه در بعضي انسانها تا سالها و در ورژنهاي متفاوت ادامه پيدا مي كند: اين سوالهاي ساده كه آيا بسياري از ما، پدر و مادر خود را در سنين مختلف بدون لباس تصور نكرده ايم؟‌ و يا مچشان را در پوزيشنهاي غير اخلاقي (!) نگرفته ايم؟ و روزها و حتا ماهها با ناخشنودي به ديده ها و تفكراتمان به شكلي گناه آلود فكر نكرده ايم؟ تصميم به تعميم يك اتفاق خاص ندارم، اما مدل تجربه مدليست كه بعيد مي دانم براي كسي ملموس نباشد. سوال اينجاست كه عذاب وجدان و لوپ ذهني آزار دهنده چرا؟ به چه جرمي؟

من آزاد انديشي ام را اينگونه تعريف مي كنم: توانايي فكر كردن و سوال پرسيدن در مورد هر اتفاق، فكر يا عقيده، شيئ، انسان و حتا خدا! توانايي فكر كردن بدون محدوديت،‌ بدون خط قرمز و بدون ترمز به هر جزء‌ كوچك يا بزرگ از وجود ِ هستي.

هيچ اشكالي ندارد و لازم هم به نظر مي رسد كه در حيطه عمل "معيار" داشته باشيم،"‌ اخلاق" براي خودمان تعريف كرده باشيم، "فرهنگ" داشته باشم و حتا در محدوده "دينمان" حركت كنيم، اما معتقدم مادامي كه كمترين ترمزي بر سر راه تفكرمان وجود دارد، آلوده به دگم انديشي هستيم و قدرت تحليل بسياري از وقايع اطرافمان را از دست مي دهيم، آنگاه است كه به خاطر جرم ناكرده اي از قبيل دو مثال بالا، تبديل مي شويم به يك انسان معذب، در عذاب!

بخش اول اين بحث را همينجا تمام مي كنم، در بخش دوم مي خواهم به موانع اين آزاد انديشي بپردازم، به زمينه هاي فكري،‌ تابوها، و فرهنگ...

و يك سوال: خودتان را آزاد انديش ميدانيد؟ اصلن اين تعريف از آزاد انديشي را قبول داريد؟‌


--------------------------------------------------------------------------------------
پاورقي:
1. اين واژه اخلاق هيچ تعريف مدوني ندارد و مي تواند شامل معيارهايي متفاوت در افراد مختلف بشود
2. اين مدل نظريه پردازي من را به حساب نگرشهاي حاصل از خودبزرگ بيني يا توهمات فيلسوفانه نگذاريد، من در اين وبلاگ عاشق بلند فكر كردنم.


:: امروز

1-چين!

china2005-4Ladies.jpg
.
.
.
.
2- من كه گفته بودم، تمام اتفاقات مهم مال پائيزند، من كه گفته بودم...
.
.

:: چرا مي نويسم؟

1- چون مديون وبلاگستانم:
همينجا گفته ام كه من دير بالغ بودم، نه از نظر جنسي، بلكه آنقدر در خلاء اطلاعات اوليه زندگي ام غرق شده بودم كه هيچ كسي به دادم نمي رسيد. نه فقط من، كه شايد هزاران مانند من بزرگترين يافته هايشان در مورد بدنشان محدود مي شد به آينه (نبودي) حمام و دايرت المعارف پسربچه كنار دستي. آموخته هاي دانشگاهيم و آنچه به اولين دوست دخترهايم مربوط مي شد نيز نهايتن محدود مي شد به آنچه دستم لمس مي كرد و آنچه چشمان كنجكاوم بر بدن دخترك شرم زده جستجو مي كرد و بس. و اگر آن روزها مي دانستم كه تازه اولين برگ از كتاب قطور خودشناسي ام را در بيست سالگي ورق زده ام، مي طلبيد كه خودم را از نزديكترين بلندي به پايين پرتاب كنم!

سرعت رشد يادگيري ام از آن روزي كه فهميدم نياز به اطلاعات دارم تا آن لحظه اي كه اينترنت به خانه مان آمد نهايتن به چند ميلي متر در ساعت مي رسيد، اما از آن لحظه اي كه شروع به گشت و گذار در اين دنياي مجازي و علي الخصوص وبلاگستان كردم، هر ماهم به اندازه يك سال آورده برايم داشت. فقط عرض و طول و مكانيزم يك آلت تناسلي نيست كه وبلاگستان و وبسايتهاي مرتبط با آن در اختيار من تشنه و امثالم قرار داد (گرچه همين هم كم مهم نبود)، اما ذره ذره حسها، دغدغه ها، نيازها، رفتارها و فراز و نشيبهايي كه تك تك انسانهاي پشت اين وبلاگها روي خطوط اينترنت رها مي كردند و مي كنند، آنچنان در تطبيق ذهن من با واقعيتها و افقهاي پوياي زندگي موثر بود كه چند تحول بزرگ فكري ام را مديون زمينه سازي اين دنيا مي دانم... من نه محدود به اين دايره،‌ اما بي شك در اين محيط امكان رشد پيدا كردم، پس به اين محيط مديونم.

از طرف ديگر،‌ فقط يك اي ميل،‌ فقط يك پي ام، در طول يك ماه براي شخص من كاملن كفايت مي كند كه در اداي دينم احساس موفقيت كنم. همينكه كسي بگويد جرقه بسيار كوچكي به واسطه نوشته اي در مغزش زده شده براي من كافيست، چرا كه فقط خودم مي دانم اين جرقه هاي كوچك چه شعله اي را در طول اين سه چهار سال در من روشن كرد و از كجا به كجا رسانيدم. كار خارق العاده اي هم نمي كنم، فقط خودم را تعريف مي كنم و خدا را شكر كه اين انگيزه هميشه هست و حس خوب ِ موثر بودن (حتي در حد يك اپسيلون)‌ اينجا را زنده نگه مي دارد.

2- چون لذت مي برم:
همان حسهايي كه آن بالا گفتم از يك طرف، و از طرف ديگر احساس داشتن يك تريبون شخصي، جايي كه تا حد زيادي آزادي سخن پراكني و عرض اندام درش داري،‌ جايي كه تقريبن مي تواني خود ِ خودت باشي، اينها همه انسان را شاد مي كند!‌ حداقل من را شاد مي كند. من با نوشتن ارضا مي شوم، بسياري از حسهاي زيبا و نازيباي زندگي ام را ثبت مي كنم،‌ و طوري رنگ و لعابش مي دهم كه غريبه اي هم با خواندش حسم را لمس كند، اينها همه چالشي لذتبخش ايجاد مي كند كه لزومن براي همه خوشايند نيست، اما براي من هست.

3- ياد مي گيرم:
اينبار نه از خواندن، كه از نوشتنم مي آموزم،‌ بيشتر خود نوشتن را مي آموزم، و اين هم دوباره ارضايم مي كند. انسانهايي هم پيدا مي شوند كه بيشتر از سر علاقه و گاهي هم با عناد نقدم مي كنند، كه هردويشان برايم بسيار محترمند، و همين تمرين نقد شدن را هم مديون اين وبلاگ و نوشته هايم هستم. جداي از نقدها، به مرور زمان حس مي كنم كه سبكي پيدا كرده ام (هرچند پر از كمبود)،‌ اما برايم مهم است كه سبك دارم،‌ و با مرور نوشته هاي اين چند سال، كاملن حس مي كنم كه نوشته هايم نظام پيدا مي كنند، و هرچقدر هم كه با نويسنده گي فاصله داشته باشم (يا حتا هرگز نرسم،‌چون هدفم اين نيست)، اما احساس موفقيت مي كنم،‌ چون پيشرفت كرده ام، و اين چيزيست كه به خيلي از انگيزه دارهاي تازه كار پيشنهاد كرده ام: بنويسيد، ناخودآگاه رشد مي كنيد.


چرا از امروز كامنتهايم را مميزي مي كنم؟

براي خودم چه غم انگيز بود كه اينهمه مدت شعار دادم و تلاش كردم كه در ِ اين كامنت داني ام به روي دوست و دشمن باز باشد، اما اين تازگي ها با مدلي از هجويات برخورد كرده ام كه مي بينم دليلي براي تحملشان ندارم، وقتي كه يك موجود به ظاهر بي كار،‌ آنقدر وقت دارد كه براي تك تك كامنتهاي يك پست هجويه بنويسد، من اينجا را آنقدر براي خودم محترم مي دانم كه به امثال اين هجويات اجازه ورود ندهم. همچنان نقد را مي پذيرم، نظر مخالف را با منت قبول مي كنم،‌ اما هجويات اينچنيني را نه. از تمام دوستانم،‌ موافقان و مخالفانم هم به خاطر بودنشان ممنونم،‌ سياستم اين نيست كه اگر خوشتان نمي آيد اينجا نياييد، اگر علي رغم ناخوش آمدنتان هنوز براي آمدن انگيزه داريد، قدمتان بر چشم.