Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: mom

با تمام روشنفکری که در او* سراغ دارم، با تمام تلاشی که می کند تا درکم کند، وقتی که دخترک در چهارچوب لامپ تصویر لبانش را نرم بر لبان معشوق می گذارد و می بوسدش، از بودنش در کنارم لذت نمی برم، از آن بوسه نیز . . . و فقط یک دلیل باید داشته باشد این نا آرامی من، هیچ ایمان ندارم که او لذتش را فهمیده باشد، (بعد فکر می کنم) بیچاره او.



* مادرم

:: یک جواب به: چرا؟

بعضی از این حسهای من برایم خیلی محترمند، یک مدل "خودخواهی احساسی" که در تقابل با توانایی ذاتی ام در "شیفتگی" تعدیل می شود. آن اوایل بلد نبودم چگونه باید یک رابطه ناکارآمد را تمام کرد، اما بعدها تعداد واقعن زیادی ارتباطات کوتاه مدت با میانگین زمانی نزدیک به یک ماه را در زندگی ام تجربه کردم که وقتی حس می کردم کار نمی کند، سر و تهش را هم می آوردم.

آن روز (چند سال پیش)، هیچ مدل آمادگی ازدواج یا امور مرتبط در من نبود، کما اینکه حالا هم شاید نباشد، اما در آن زمان چیزی جز یک دانشجوی نسبتن بی کار، آنهم غرق در مشکلات مالی نبودم. از طرفی در زندگی ام همیشه آنقدر انسان منطق زده ای (گاهی افراطی) بوده ام که از آن مدل حرکات آکروباتیک که "من زن می خواهم!" هرگز در خونم نبوده. دخترک تحت فشار بود، فشاری که بعید می دانم دختر بیست و اندی ساله ای در ایران داشته باشیم که آن را لمس نکرده باشد، و البته از آن مجنونینی هم نیستم که بگویم تو بمان، ببینیم بعدها چه می شود. بارها به او گفتم (و عقیده ام این بود)، که اگر می شد که با هم زندگی کنیم (و نه ازدواج) حتمن این کار (ریسک) را می کردم، و نمی شد.

قبول دارم، برای حسهایمان فرصت بود. همان مقداری که او خام بود، من نمی دانستم که باید چه بخواهم و چگونه بخواهم. اما زمان بازی ما تمام شده بود، یا مرحله بعد، و یا خروج. صرفنظر از تمام مشکلات و محدودیتهای زندگی در این مملکت، همیشه تاسف خورده ام که فرصت "تجربه ی زندگی زیر یک سقف"، بزرگترین فرصتیست که از ما ایرانیها گرفته شده، و شاید بدانید کسانی که سقف مشترک را تجربه نکرده اند (حتا برای چند روز)، پو َنهای کمتری برای زندگی مشترکشان در جیب دارند.

و حرف آخر، اگر همه این فاکتورها را فراموش کنیم، اگر آن روز همه امکاناتم هم فراهم بود، باز هم تن به ازدواج نمی دادم. به هان دلیلی که گفتم، به دلیل بی مشکلی، به دلیل سکوت، و به دلیل وجود آسایشی مرگبار این کار را نمی کردم. اولین خلاء ساده و شاید خنده دار من در آن دوران بی خبری او از اخبار روز بود، و این مشکل به زیبایی تا جایی بسط پیدا می کرد که هرگز سوژه ای برای به بحث گذاشتن نداشتیم. این روزها می دانم که از بحث کردن (حتا اختلاف نظر) بر سر مسائل مختلف (و نه شاید بنیادین) لذت می برم، و از آن مهمتر، چیز یاد می گیرم.

کامنتهای آن پست کمی گیجم کرده بود، هدفم از نوشتن پستهای "روابط"، بیشتر بازی با ابعاد زیبای اتفاقاتیست که در مسیر زندگی برای انسان و احساسات او رخ می دهد، نوعی نگاه از بالا که تحلیل آن بیشتر با خواننده باشد. قصد باز کردن حسها و محدودیتهای پشت این نوشته ها را نداشتم، اما بعد از اینکه شبنم نوشته کامل و گویایی در بسط خطرهای سکون در ارتباط دونفره نوشت، دیدم این نوشته در جواب آنهایی که پرسیدند "چرا؟"، به اندازه کافی گویا هست، هوس کردم که وضعیت پشت پرده را هم کمی باز کنم، عشق به تنهایی هرگز کافی نیست.

:: Break

هرکدامشان که بالای سرت باشد، آسمان را یک رنگ می بینی . . .

umbrla.jpg

[Canton-China]


:: روابط - سوم

اغراق نیست، اما می دانم باور کردنی هم نیست که بگویم نزدیک به سه سال دوستی ما، یک قهر جدی یک ساعته به خودش دید و یکی دوتا بحث نسبتن جدی. بقیه اش رابطه ای بود بی نهایت بی مشکل و مسالمت آمیز. به عقب که بر می گردم، می بینم که این مسالمت تا حدودی از تابعیت او و حاکمیت من ناشی می شد، نه اینکه من انسان زورگویی باشم، اما طرفم برای رسیدن به خواسته هایش هرگز تن به خشونت یا درگیری نمی داد. نیمه اول رابطه مان برای من تجربه بود و نه هیچ چیز دیگر، اواخر سال اول به عادت هم دچار شده بودم و فکر می کردم که باید این رابطه را تمام کنم و دختر "باحال" تری برای خودم بیابم. یکبار هم گریزی زدم و چند روزی درگیر رابطه موازی شدم. اینها همه اولین تجربه های من از این دست بودند.

سال دوم بود که برای درس خواندن از تهران رفت. دوری، پیشینه عادت، و از همه مهمتر چالشهایی که برای رسیدن به هم و دیدارهای مشکل تر، پیش رویمان قرار گرفت، برای اولین بار پای عشق را به زندگی هر دومان باز کرد، احساساتی آنقدر شفاف، رویایی و "عشق اول" گونه، که هنوز هم مرورشان تلطیفم می کند. بعضی حرکات آکروباتیک آن زمان هم چاشنی شعله ور ماندن و داغ تر شدن این تنور می شدند، مثل شبانه نفوذ کردن من به منزل معشوق در شهری دورافتاده در مهد قاچاق ایران.

و سال سوم بود که درست مثل عروس و دامادی که از شرو شور می افتند، احساس کردم این رابطه چیزی کم دارد، احساس کردم این همه بی مشکلی بزرگترین مشکل منست، و به دلیلی که آن زمان اصلن نمی دانستم چیست، ماندن را غیر ممکن دانستم. طرفم طبق معمول اعتراض نکرد و فقط اشک ریخت. آن شب آخرین معاشرتمان را کردیم، بوسیدیم، اشکی ریختیم، و خداحافظ. دخترک سه ماه وضعیت بستری داشت و من هم به سبک خودم بزرگترین شوک زندگی ام تا آن زمان را تجربه می کردم. نه برایم ناله ای کرد، و نه اجازه داد کسی در حضورش به من توهین کند. دوستانمان همه مبهوت مانده بودند که ما چه مرگمان شده...

امروز شک ندارم، اگر زنم می شد، یا به خاطر رودربایستی تا آخر عمر تحمل می کردم، و یا همانقدر عاشقانه برایش می گفتم که زندگی با او چند فاکتور بسیار مهم را کم داشت، فاکتورهایی مثل چالش و جذابیت، نه گفتن و نه شنیدن، و از همه مهمتر، روح ِ زنده ماندن یک رابطه، یعنی پویایی و رشد.
هنوز و همچنان به عنوان یکی از عزیزترین موجودات تاریخ زندگی ام دوستش دارم، اما می دانم که برای بالا بردنم خیلی باید قوی تر می بود.


روابط - یکم
روابط - دوم

------------------------------------------------------------------------------
از کامنتهای پست عشقولانه ها ممنون، این همکاری برای وبلاگ 35 درجه یک رکورد بود، تعداد واژه های جمع شده هم یک رکورد است، تصور می کنم به دایرکتوری جالبی از کلمات عاشقانه نسل جدید دست پیدا کرده ایم، برای احترام به این همکاری هم که شده، تلاش خواهم کرد که این دایرکتوری را مرتب تر کنم تا برای دسترسی بعدی بیشتر به درد بخورد. و بالاخره تشکر دوباره از ایده پرداز اولیه آن نوشته.

:: عشق و انحراف

این یک واقعیت مسلم و بی چون و چراست (1) که تمام عشقهای پاک و آسمانی (2) که انتظاری بجز آمیزش و شهوت از آنها می رود، همگی ته مایه هایی قوی از انحراف دارند. انحرافی که می گویم لزومن انحراف نیست، یعنی لزومن چیز بدی نیست، معنایی که من دنبالش می گردم، فقط بیانگر "خارج شدن از مسیری مورد انتظار" و "ورود به حیطه ای غیر منتظره یا ناخواسته" است. گرچه این "انحراف" هنوز هم با عرفها و اخلاقیات حاکم، بسیار فاصله و عمیقن ناهمخوانی دارد، اما من آن را چیز بدی نمی دانم، حداقل آنقدر می شناسیدم که بدانید فکر کردن به آن را هرگز ممنوع نکرده ام و نخواهم کرد.

حیطه های علایقمان، عشقهایی که به اطرافیان غیر مجازمان داریم، از آن دست عشقهایی که به" مادر" و "زن دایی" و "معشوق بهترین دوستمان" (3) داریم، عشقهایی که (در عرف) پاک ِ پاک ِ پاک تعبیر می شوند، کدامشان هستند که مستعد انحراف نباشند؟ واقعیت اینست که هیچ کدام. و چه ظریف است مرز بین آرامش و شهوت در حیطه های ممنوع، چه ساده است خطا کردن بدون تفکر، چه به دل می نشیند دانسته خطا نکردن، خطا نکردن بر مبنای تمام انرژی های مثبتی که می توان از خوب بودن گرفت، خوب بودنی که هیچ تعبیری ندارد جز همان خوب بودن.

کاش اگر مسیرمان "کج" افتاد، دلیلی مهمتر داشته باشیم از "شیطنت"، و اگر هم راهمان را راست رفتیم، استدلالمان بهتر از "جیز بودن" باشد.


بعد از پست: اين آواز
---------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات:
1- هیچ واقعیت مسلم و بی چون و چرایی وجود ندارد، صرفن می خواستم احساسم را کامل گفته باشم.
2 - آمیزش را جزء لاینفک عشق می دانم، اما مایه این بحث عشقهاییست که "نباید" به بستر بینجامد، به هر دلیل.
3 - مثالها را پسرانه و فقط از این باب آوردم که درجه پاکیزگی اش را تصور کنید، یک وقت مناقشه ای سر نگیرد.

:: دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها

مقدمه
آن روزی که این مطلب را می نوشتم برای اولین بار با مشکل عجیبی مواجه شدم بنام: "کمبود واژه" برای نام گذاری محترمانه ی سیستم تناسلی! می گویم محترمانه، چون هر کسی از گروهی اسامی استفاده می کند که به نوعی مذموم و یا حداقل نامعمولند و معلوم نیست که بالاخره این آلات مظلوم که جدن وجود دارند، از حق "داشتن یک اسم محترمانه ی غیر پزشکی" در فرهنگ ما برخوردار هستند یا نه؟!
عمیق تر که به داستان نگاه کنیم، مشکل نه از کمبود اسم، بلکه از نگاه سنتی و به شدت گناه آلود خود ما (بخوانید فرهنگ ما) نسبت به ذات وجود این ضامنین بی دفاع بقاست! در واقع اگر اسم فلان مجموعه* ی بدن یک خانم را مثلن "زیبای خفته" هم بگذاریم، باز هم از به کار بردن لفظ دلنشین "زیبای خفته" با علم به منظور، به شدت وحشت خواهیم داشت...

عاشقانه ها
این تابوزدگی در کلام، تا حدی شامل واژگان عاشقانه هم می شود. دوستی (دختر) دارم که افق واژگانم بعد از ارتباط با او به دو دلیل گسترش زیادی پیدا کرد:
اولن او انسانیست به شدت جسور و حداقل در جمعهای خودمانی هیچ هراسی از عشق ورزیدن علنی ندارد، این رفتار او برای بسیاری از دوستان اطراف دریچه ای به گشودگی عاشقانه بوده و رفتارها را باز تر کرده (البته خود من هم همیشه و به شدت مستعد این عشقولانه های علنی بوده ا م و آن را زشت نمی دانم).
دومن کلماتی به کار می برد که در بدو امر برای من عجیب (و جدید) می نمود، واژه ای مثل "جوجو" شاید در خفا هم لوس به نظر برسد، چه رسد به جمع! اما این دختر با اعتماد به نفس زیاد، بقیه را در به کار بردن این عبارات با خودش همراه کرد و تابع جمع نشد.


از آنجایی که من در کلام و لهجه ساختارن موجود تابع و فرم پذیری هستم، خیلی زود با این کلمات جدید منطبق شدم و بعدها هم به کرات از آنها استفاده کردم، اما سوالی که ( با یادآوری دوستی در کامنتها) برای من هم پیش آمد این بود که گستردگی این واژه های عاشقانه در زبان فارسی چقدر و تا کجاست؟ من شخصن انتظار ندارم که در در زیرلایه های نسل های پیشین بتوان تعداد کلمات عاشقانه قابل توجهی پیدا کرد، چرا که تصور می کنم عشق ورزی ایرانیان بیشتر به رختخواب محدود بوده، آنهم به شکل - محترمانه-، یعنی در سکوت! اما برعکس خیلی انتظار دارم که بتوان در لایه های زیرین عاشقی های جوانهای امروز به کلمات جالبی دست پیدا کرد که این مدل کاربرد آنها نه به مغز دهخدای مرحوم خطور می کرده و نه هیچ فارسی شناس دیگری!

لطفن نظرتان را در دو باب بگویید:

اول اینکه آیا با عشق ورزی های علنی (در هر سطحی) حداقل در جمع دوستان موافقید؟ و اینکه چقدر در اینچنین شرایطی احساس آرامش می کنید مخصوصن اگر کسی آنجا باشد که که این حرکات برایش غریب به نظر برسد.

دوم اینکه چه واژه های عشقی سراغ دارید؟ من چند مثالی را که تا امروز شنیده ام (فقط در حیطه صدا کردن یا همان نام گذاری) و تا جایی که حافظه ام یاری کند می نویسم، شما در هر حیطه ای که به ذهنتان می رسد کامل ترش کنید، سعی می کنم در وبلاگ منعکس کنم.

اینها را در اولین جستجو پیدا کردم:
عشق - هانی - عزیز - ملوس - ناز - گل - زیبا - خوشگل - نازنین - ناناز - جیگر - گربه - پیشی - عروس - عروسک - تپل - نرم - نرمک - سک-سی - آرام - آرامش - ستاره - دریا - آسمان - ماه (حتا ماه شب چهارده!) - هلو - (شاید شفتالو!) - دل - دلی - قلب - جوجه - جوجو - فرشته - وجود - احساس - مقدس - محبوب . . .

شما اضافه كرده ايد: (انصافن بيش از حدود انتظار من بود!)
بچه - عسل - جون دل - مرد من - کوچولو - روح و روان - همه چیز - همه کس - هر اسم كوچكي با پسوند م! - گل گلی - شیکر شیکر- نفس - نازنازی - موش - موشی - جوجه ماشینی - خرگوش - آهو ( و انواع و اقسام حیونات!) - عزیزک - عشقک - بهار- بارون - مهربون - کوچولو - نفس - زندگی - ریزه میزه - (و اين مورد خلاقانه!): قشنگترین پستاندار دنیا! - جیگزی ویگزی - فرتول - جونی - مخملی - نبات - فندق - ببئی - حلوا شکری - بالش - كلاغ - شوشو - خوشمزه - کوسولو - مردَم - زندگيم - دوستم - شوهر جان - خانمم - زندگيم - اميدم

نفسي تازه كنيد، ادامه مي دهيم:
خوشگلم - خانومی - دوس‌جون - نفسي ي ي ي (با كشيدگي لازم) - دوست داشتني - موشی - بلا - شیطون - شیطونک - my love - لاوی - دلم - عزیز - بيبي - طلا طلا - جیکو - پاستیل(البته در صورتی که طرف یه کمی تپلی باشه) - پدر سوخته من - کره خرم!! - كوشولو - پري كوچولوي من - پیازچه - گل منگلی - پینگولی - گوووولی . . .

ويراست پنجم:
كثافت! - صنم - مردك - زنيكه !! - الماس كوچولو - مامان - ماماني - (مي تواند مامان ماماني هم باشد!) - لولی - ليلولی - لواشک - لذيذم - ماژگولی - موش - مموشم - ويتامين E ! - نارنجی - ناناز- اووفي جون - ماماني - جيجي جون - لعنتي!! - تاجخاتونكم - جوني - خرچوسونه

برداشت ششم . . . میشه بسه ه ه ه ؟؟!!!
بلاچه - بلا بلا - جون جونی - دلبرک - اسم کوچیک دختر + بانو .-(برای پسر:) بابایی (کیوان: بعد از برخی دسته گلها بیشتر می چسبد!) - گوگولی - تو محشری - گیگیلی - کون گلابی!! - نفس - جوجو - عمو - نی نی- عسلی - خر من - کوچولو - نرم من - قلمبه - زشتك! - ريزك - ريزخانوم - ريزك بانو - نرمك - عشقك - عمرك - نی نی - خاله سوسكه - فلرتيشيا - نازگل - سوگلي - پشمک من - خانوم بزرگ - ناز گل - ملوسک - بانو خانوم - قند عسل - جیگر طلا - موشو - مخمل - فرفری - کلم پیچ - بزغاله - هانی - گیدو و گیدولو (مونث)! ، گودو و گودولو (مذکر) ! -عشغول محض - زرافه آبی من! - my lord


يادآوري: در مورد امور مربوط به كپي رايت،‌ بنده را شرمنده نكنيد، ‌تنها كاري كه از دستم بر مي آيد اشاره به منبع است!

شاید بعضی از کلماتی که اینجا هستند یا بعدن اضافه می شوند کمی غریب، دور از ذهن، خنده دارد و یا لوس و زشت به نظر برسند، اما واژه های مورد علاقه ما، لزومن برای بقیه محبوب نستند و برعکس، و نکته آخر اینکه در هر رابطه دونفره ای پیش می آید که کلمه ای هرچند عادی و بی ارتباط، مفهومی به شدت احساساتی و پر رنگ پیدا کند، یعنی احتمالن دستتان برای گسترش این واژه نامه تا بی نهایت باز است.


------------------------------------------------------------------------------
* جالب اینجاست که خودم هم در نگاه تحلیل گرم اسم مناسبی برای این عضو شریف نداشتم
در مورد مکالمه حین عشق ورزی هم البته می توان مطلب نوشت، اما کارش خیلی پیچیده تر است، شاید روزی دیگر.

:: اولين بار

جوانترها بخوانند،‌ اين مطلب آنقدر مفيد هست كه ارزش يك پست مجزا را داشته باشد:

سك-سواليته - اولين بار

بعد از پست: حق با منتقدین است، ما پیرمردها هم استفاده کردیم، منظور من - از جوانترها- این بود که این نوشته از آن جرقه هائیست که گاهی مسیر زندگی انسانی را عوض می کند، از ما گفتن.

:: سطحی

دخترانی که وقتی بدنشان مو دارد دوست ندارند نازشان کنی!


پ.ن: منجمله دخترانی هستند که پیش بینی نمی کرده اند ناز بشوند، آنها هم ردیف مردانی محسوب می شوند که جوراب سوراخشان را در کفش می پوشند!

:: محاکمه

محاکمه {فرانتس کافکا} را خواندم، شاید این که همان ب بسم ال.. بگویم از این کتاب لذت نبرم کار درستی نباشد، اما حداقل صادق بوده ام. در اینترنت که دوری زدم، متوجه شدم اکثر منتقدین از این اثر به عنوان یکی از کارهای فوق العاده ی این نویسنده نام می برند، انصافن هم تصویر پردازی داستان در فضایی به شدت خاص و وهم انگیز صورت می گیرد و نمی توان این کتاب را اثری خاص به حساب نیاورد. داستان مربوط می شود به کارمند جوان و درستکار بانک که یک روز ناگهان در معرض اتهامی نامعین و مبهم قرار می گیرد و تا پایان کتاب در گیر و دار دادگاه، وکیل، واسطه ها و صاحب منصبانیست که هیچ کدام موقعیت شفافی ندارند اما همگی نقشهای حساس و مهمی را بازی می کنند.

شاید اگر من با بسیاری از جوانب این داستان هم ذات پنداری شدیدی نداشتم، نگاهم به کتاب بسیار متفاوت می بود. دو سه سالیست که در مقام شاکی (و گاهی مجرم منکراتی!) پایم به دادگاهها و دفاتر وکلا باز شده و دو جنبه ی "پوچی" و در عین حال" اهمیت و خطری" را که در برخورد با لایه لایه های محاکم حس کرده ام را جزء به جزء در این رمان می بینم. این یک واقعیت مسلم است که هر دعوای ساده و بی محتوایی می تواند حتا منجر به از دست رفتن موجودیت یک انسان بشود، و هر دعوای بزرگ و ریشه داری می تواند بی هیچ سرو صدایی خاتمه هم پیدا کند.

اینها را همه گفتم که یادآوری کرده باشم من این کتاب را حس کرده ام. کافکا شما را تا آخر داستان می برد در شرایطی که هنوز نمی دانید اتهام واقعی این شخص چیست، و جالب اینجاست که متهم از میانه راه به بعد، دیگر در پی این هم نیست که بداند چه جرمی مرتکب شده و تمام انرژی خودش را روی یافتن واسطه ها و تماس با ذینفوذهایی می گذارد که ممکن است به او کمک کنند. متهم کم کم اتهام ندانسته ی خودش را باور می کند و آن را جزوی از زندگیش می داند. به نظر من یکی از نقاط عطف داستان جاییست که او نزد نقاشی می رود که کارش کشیدن پرتره قضات است و نفوذ زیادی دارد. نقاش سه نوع سرانجام برای کار او سراغ دارد: "تبرئه قطعی، تبرئه ظاهری، و تعویق ناقطعی". نقاش بلافاصله این توضیح را هم اضافه می کند که در تاریخ پرونده هایی که بررسی شده اند، هیچ تبرئه قطعی سراغ ندارد، تبرئه ظاهری هم خطر باز شدن ناگهانی و مجدد پرونده را دارد و تعویق ناقطعی به منزله جنگیدن و حفظ موقعیت است تا زمانی نامعلوم.

اینها همه روند بالا رفتن فشار را روی متهمی نشان می دهد که هرگز نمی داند اتهامش چیست و در نهایت او خودش را بی هیچ مقاومتی به دست سلاخانی می سپارد که یک روز صبح به در خانه اش می آیند. شاید این کتاب تصویری بسیار کدر از زندگی باشد و شاید بتوان آن را واقعیتی دردناک از تعامل بشر با قوانین خودساخته و بی عدالتی های نهفته در آن دانست. هر چه بود، در درجه اول داستان این کتاب (و حداقل این ترجمه*) هیچ کشش آنچنانی در من ایجاد نکرد، به شکلی که دو کتاب دیگر را در میان آن خواندم، و دومن سیاه انگاری که داستان بر روح و قلب خواننده القا می کند از جنسیست که نمی دانم چرا، ولی حد اقل من از آن لذت نبردم. شاید آن غم و فقر حاکم بر آثار تولستوی و یا بدختی های مکرر در فضای "خوشه های خشم" بسیار دلنشین تر از این خانواده سیاه انگاری در فضایی مدرن و مدنیست که کافکا داستانش را در آن ساخته.

با همه این احوال، حداقل به خاطر متفاوت بودنش، حتمن ارزش خواندن را دارد.

--------------------------------------------------------
* محاکمه - فرانتس کافکا - ترجمه امیر جلال الدین اعلم