Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آدمهاي پشت وبلاگستان

در اين سه سال و اندي كه مي نويسم دوسه باري به مناسبتهاي مختلف در باب آدمهاي پشت وبلاگها (و بيشتر خودم)‌ نوشته ام و در اين مورد كه چه خطاهاي بزرگي خواننده يك وبلاگ را تهديد مي كنند و اينكه چقدر ممكن است برداشت شما از آدمي كه پشت يك وبلاگ نشسته اشتباه باشد. من انسان محتاطي هستم،‌ اما در حيطه بعضي تجارب جسارتهاي عجيبي هم از خودم نشان مي دهم. آزمودن روابط به گونه هاي مختلف از آن حيطه هايي بوده كه هميشه خطرهايش را به جان خريده ام و همه جورش را امتحان كرده ام. ( يا اينكه مثلن از امتحان كردن همه جور -سيگار- واهمه اي نداشته ام و هرگز حتا سيگاري هم نشده ام!)

در باب آدمها هم،‌ وبلاگ نويسان به دليل برخي اشارات خاص آنها به ريزنكته هاي زندگيشان، به خاطر متانت قلمشان،‌ طنز فوق العاده شان، سك-س نگاريهاي محركشان،‌ روشنفكري شان (در نوشته ها) و هر نشانه ي جذاب ديگري كه بتوان در نوشته هايشان پيدا كرد، شايد سوژه هايي بسيار جذاب و هيجان انگيز براي ارتباط برقرار كردن به نظر برسند،‌ اما به اين دوستم مي گفتم كه از نگاه من و بنا به تجربه اي كه دارم،‌ تصورم اين است كه آزمودن رابطه با يك بلاگر (يا مثلن حتا نويسنده معروف) با آزمودن يك انسان كه در خيابان يا پارتي مي بينيم تفاوت چنداني به لحاظ ريسك ندارد. منظورم اينست كه وقتي فيزيك يا ظواهر انساني را مي پسنديم، ‌گام بلندي را در رابطه برداشته ايم،‌ وزن اين رفتار سنجي ظاهري (و شايد خام)‌ با وزن اخلاق و رفتار و ذهن شناسي (باز هم خام)‌ در ارزيابي طرفما ن برابري مي كند، چرا كه فرهيختگي اصلن دليلي كافي براي حفظ ارتباط نيست، چه رسد به اينكه براي پارتنر يابي به آنها اتكا كنيم.

وقتي كه نويسنده اي را بسيار جالب و جذاب ارزيابي مي كنيم،‌ ناخودآگاه گام مهمي در شناختن ماهيتش برداشته ايم،‌ اما فقط 5 دقيقه معاشرت فيزيكي در يك كافي شاپ كفايت مي كند براي اينكه حالمان از او و افكارش به هم بخورد و اين تجربه ايست كه من دارم،‌ به همين سادگيست كه بعضي مواقع وقتي يك انسان بسيار خوش تيپ دهان باز مي كند بوي تعفن شخصيتش انسان را خفه مي كند. بي شك ارتباطات بسيار موفقي هم در پس اين وبلاگستان به وقوع پيوسته (كه تجربه اين يكي را هم دارم)‌ اما مقصودم از كل اين نوشته اينست كه به واقع شانس خطا بسيار بالاست و اينكه كسي امثال من را انساني جذاب تحليل مي كند اين را هم در ذهن داشته باشد كه شانس تامين رضايتش در برخورد يا معاشرت با من بيشتر از بيست يا سي درصد نيست. آن اوايل صرف اعتمادم به بلاگر بودن گروهي باعث شد چند ضربه جاندار از ناحيه ارتباطات بدون ملاحظه ام دريافت كنم و بعد از آن بود كه احتياطم را چندين برابر كردم. با اين وجود دوستان بسيار عزيزي هم دارم كه بودنشان را فقط و فقط مديون وبلاگستانم. اعتراف مي كنم كه معيارهايم را براي اطمينان كردن اصلاح كرده ام و اين تغيير رويه بسيار موفقيت آميز بوده. بيشتر از اينكه به طنز نگاريها، روزمره ها،‌‌ تخصصها،‌ معروفيت و مقبوليت و يا هيتهاي وبلاگها رجوع كنم،‌ به انعكاس اصول اخلاقي در نوشته ها اتكا مي كنم و از اين روش نتيجه بسيار بهتري گرفته ام.

و يك خواهش كوچك هم از خوانندگان اين وبلاگ دارم،‌ اين را براي چندمين بار است كه مي گويم اما ظاهرن مثل واكسنهاي يادآوري نياز به تكرار دارد: وبلاگرها را از روي نوشته هايشان قضاوت نكنيد، روشنفكريشان را بر مبناي ادعاهايشان (يا آن چيزهايي كه دوست دارند باشند) نسنجيد و از همه مهمتر نوشته هاي يك بلاگر را با تصويري كه از او در ذهن ساخته ايد و آنچيزي كه خودتان دوست داريد داخل يك مخلوط كن نريزيد و هم نزنيد كه حاصل آن ممكن است بسيار ناجور و غير منتظره از كار در بيايد. به موجوديت هر كسي احترام بگذاريد، نه بر مبناي آن چيزي كه دوست داريد از او بسازيد، بلكه بر اساس آنچيزي كه او هست (و شناخت شما براي دانستن آن كافي نيست).

:: Old SignS

بعضي علايم آنقدر عميق و ماندگار در ذهن انسان حك مي شوند كه شايد گاه تا پايان عمر نتوان از شر (يا از حسن) ‌آنها خلاص شد. بوي ژامبون درجه دو كه قديمها مي فروختند (و به آن كالباس مي گفتيم)، هماني كه آنقدر كم گوشت بود كه نه بوي گوشت مي داد و نه مرغ، از آن بوهاي خاص و عجيب است كه از دوران مدرسه در ذهن من حك شده. يك لحظه، فقط يك لحظه مثل همين حالا كه داشتم يك قرارداد كاري با طرف خارجي تنظيم مي كردم و شش دانگ حواسم روي آن متمركز بود، وجود يك اپسيلون از اين بو در فضا، من را از تمام حال و هوايي كه درش هستم مي كنَد و مي برد به 15 سال پيش،‌ دكه ي مدرسه و ساندويچهاي كالباس يا تخم مرغ كه شايد به 5 تومان مي خريديم و خوردنش با همان نوشابه زردهاي شيشه اي لب پريده تگري لذتبخش ترين كار تمام دوران تحصيل محسوب مي شد ... باورتان نمي شود وقتي مي گويم مي روم،‌ يعني با تمام وجود مي روم،‌ شايد مدتش چند ثانيه بيشتر نباشد، اما همان حس واهمه ي دوران تحصيل، همان بوي چوب سياه شده ي ميزهاي سه نفره و چهار نفره و همان فضايي كه با ورود به آن هميشه ترسي مبهم و شايد احساسي پادگاني به من دست مي داد عينن در تمام وجودم ريشه مي دواند، قلبم تندتر مي زند و كوچك مي شوم...
هنوز و همچنان تاثير ماندگار وقايع و دوره هاي خاص زندگي برايم جالب است و فكر مي كنم زنده شدن غير منتظره ي نشانه هاي يك اتفاق سياه مثل تجاوز چگونه مي تواند تبديل به كابوس همه ي زندگي بشود و يك انسان چقدر بايد قوي باشد كه اين گذشته را در خودش حل كند...

:: 8 حقيقت در مورد من!

دلیل این نوشته که واضح است؟ به هر حال در پست قبلی هم توضیح داده ام. من تمام صداقتم را به كار بردم، براي همين هم به خودم اجازه دادم زياده روي كنم:

1 – اعتراف مي كنم بعد از گرفتن آن ليسانس غم انگيز (از نظر بد گذشتن در دوران تحصيل)‌، براي گرفتن فوق ليسانس يك انگيزيه ي بزرگ علمي داشتم: اينكه اگر روزي روي دختري دست گذاشتم كه شوهر "بيشتر تحصيل كرده" مي خواست، "نه" نشنوم! البته بعدها آنقدر از درس خواندن لذت بردم كه معدلم روي A ايستاد، حالا هم كرم دكترا ولم نمي كند، گرچه باز هم خودم را در جايگاه "آقاي دكتري" فرض مي كنم كه خانواده عروس از شنيدن عنوانش كش مي آيند! (فقط مشكل اينجاست كه تا به امروز نفهميده ام چرا بايد ازدواج كنم!)

2 - از انگشت كردن در دماغم هنوز هم لذت مي برم! ولي ياد گرفته ام كه نبايد اين كار را در جمع كرد، بهتر اينست كه در دستشويي باشد،‌ و اينكه "ان دماغ" را هم نه بايد به ديوار ماليد و نه مي شود براي معدوم كردن به دست كس ديگري سپرد.

3 - شرورترين نوجوان محله مان در سن 13-14 سالگي، با بدبختي و در شرايطي انگشتش را به من رسانيد كه روي زين دوچرخه نشسته بودم!! آن روز كه معني كارش را نفهميدم، وقتي هم كه بعدها فهميدم، باز هم درك نكردم انگشت كردن در آن محل چه لذتي مي تواند داشته باشد؟ (باز هم بعدترها فهميدم كه احتمالن از درد ِ نداري بوده!)

4 – اولين دوست دخترم به اين شكل بود كه تلفني با هم صحبت مي كرديم،‌ هته اي يكي دوبار هم از جلو منزلشان بدون جلب توجه رد مي شدم و او از لاي در حياط به من نگاه مي كرد،‌ من هم براي اينكه تابلو نشود نمي توانستم خيلي جواب نگاهش را بدهم و به انتهاي كوچه خيره مي شدم!!! بزرگترين ملاقاتمان زماني بود كه از مدرسه تا خانه تعقيبش كردم،‌ ولي آن دفعه هم فقط يك انسان چادري از پشت سر مي ديدم، بجز اول مسير و دوباري كه به عفب برگشت صورتش را نديدم! قيافه ي دقيقش را هيچوقت ياد نگرفتم...

5 – با دوچرخه ام و با تبحر كامل به صورت هيچ دستي تا نانوايي مي رفتم و باز هم هيچ دستي تا خانه بر مي گشتم (هيچ دستي يعني بدون گرفتن فرمان، آن زمان من فكر مي كردم اسمش پيچ دستي است!!)، فقط يك بار آنقدر محكم زمين خوردم كه شلوارم تبديل به شورت شد و جاي زخم زانويم هم بعد از 20 سال هنوز معلوم است.

6 – از چهارده سالگي با تبحر رانندگي مي كردم و خريد خانه را انجام مي دادم،‌ يكبار هم پليس دستگيرم كرد و تا جلو خانه با اسكورت پليس هدايت شدم،‌ پدرم نامردي نكرد و وانمود كرد كه ماشين را از خانه دزديده ام!! دوتا فرياد هم سرم زد كه هرگز نتوانستم به خاطر اين آدم فروشي ببخشمش! اما تا مدتها به خاطر اسکورت شدنم در محل معروف بودم.

7 – پشتكارم وحشتناك است،‌ گاهي خودم از پشتكار خودم حالم به هم مي خورد، خيلي بعيد است كاري را بي دليل و در نيمه رها كنم،‌ احساس شكستي كه پيدا مي كنم آنقدر غير قابل تحمل است كه ترجيح مي دهم هرگز پيدا نكنم.


8 - عاشق سرعت،‌ بلندي هاي هيجان انگيز، شهربازي هاي بزرگ جهان، بانجي جامپينگ و علي الخصوص رولركوسترهاي خفن هستم. آرزوي سقوط آزاد (البته با چتر)‌ را هم دارم. آرزوي نوجواني ام هميشه خلباني بود،‌ در 18 سالگي تمام آزمونهاي پزشكي را هم با موفقيت گذراندم،‌ اما گفتند كه براي كشوري بايد پايان خدمت داشته باشم و براي لشگري هم كه جنگ و اين حرفها... خيلي دلم سوخت، اما حالا دلم براي مسافركشهاي هوايي كباب است و حس مي كنم كه چه شانسي آورده ام! بالاخره گواهي نامه خلباني مي گيرم،‌ حالا ببين كِي گفتم!


ظاهرن همه تا حالا آلوده شده اند! من از حضرت مستطاب، کیوان دعوت به همکاری می کنم، نازلی هم لطفن! کرمم گرفته ناگفته های یک عکاس را هم ببینم!

ضمنن به علت استقبال زیاد، از فرناز دعوت می نماییم ۵ اعتراف دیگر هم بکند :))


:: بازی!

این جناب یک کرم جدیدی در وبلاگستان انداخته به نام بازی شب یلدا،‌ بازی اش هم اینست که هر کسی پنج مشخصه از خود می گوید که احتمالن خواننده هایش نمی دانند. گرچه اینجانب کمتر دم به تله!ی این حرکات جمعی داده ام (این گریزپایی جزو تنبلی ها و سلایقم است و نه افتخاراتم)‌ اما به هر حال دعوتنامه از اینجا آمده و ما بلد نیستیم روی دوستانمان را زمین بزنیم!
۲۴ ساعت مهلت بدهید، چشم!

:: گذشته هاي پر رنگ

دايره دوستان كه محدود مي شود و قديمي و بنيه دار، وفاداري كه محور رفاقتها مي شود و دختر و پسر (در قالب گروه)‌ تا آنجايي كه راه داشته باشد با هم مي مانند و گذشته ها را جدا از آينده فرض مي كنند،‌ شايد اينها همه معياري باشد براي نشان دادن ظرفيت بالاي آن آدمها و ( مهمتر از اشخاص) آن گروه. اما پيچيدگي اين ماجرا آنجا خودش را نشان مي دهد كه آدمهاي سركشي در قالب اين گروه باشند كه به اين زوديها تن به ازدواج (يا هر نوع پايداري بلند مدت)‌ ندهند و به هر دليل و با هر فلسفه اي بخواهند بيشتر تجربه كنند. هفت – هشت سالي كه مي گذرد، يك لحظه به عقب برمي گردي و مي بيني تعداد تجاربي كه هنوز در اطرافت مانده اند و مثل خطوط موازي با تو همراهند چقدر زياد شده. از اينكه دست كسي را گرفته باشي و يا حتا فقط به قهوه اي دعوتش كرده باشي،‌ تا آنجا كه عاشقي كرده باشي و زندگي، همه نوع ماجرايي را براي بزرگ شدنت تا امروز داشته اي و فقط كافيست كه چند درصدي از اين آدمهاي گذشته ات در اطرافت ماندگار شده باشند و يا بدتر از آن، آدمهاي گذشته ي دوستان همجنست در گروه مورد علاقه ي آينده ات قرار بگيرند تا به يكي از پيچيده ترين مدلهاي روابط در زندگي ات دچار شوي.

ساختارن اينكه طرف ِ تو گذشته اي داشته موضوعيست مسلم،‌ غير قابل انكار، معمولن ضروري و خيلي مثبت. اما اينكه اين گذشته دائمن و گاهي تا هميشه در اطرافت پرسه بزند و حسهاي حسادت و مالكيتت (1)‌ را آزار بدهد موضوعيست متفاوت كه واقعن نمي توان با خونسردي و سعه ي صدر از آن عبور كرد، چون رفتار منطقي،‌ عالمانه و آگاهانه ممكن است از طرف همه جناح ها (شما،‌ يارتان و آن گذشته ي سيار)‌ رعايت نشود، و كوچكترين خطاي هر كدام از اين عناصر، بي شك منجر به بر هم خوردن توازن و نظام رابطه ي شما و شايد روابط كل گروه گردد.

نمي دانم تجربه اش را داريد يا نه، اما وقتي علايقتان تحريك بشود و بخواهيد صرفنظر از تمام پيچيدگيهايي كه در ذات يك رابطه ي نوپا وجود دارد،‌ فاكتورهاي عجيب و غريب ديگري مثل گذشته خودتان يا گذشته يارتان يا هردو را در كنار گوشتان احساس كنيد،‌ حالا هر چقدر هم كه اين گذشته ها فرهيخته و بالغ باشند، باز هم تصميم گيري و طي مسير چقدر كار عذاب آوريست.


-------------------------------------------
1- اين حس ظريف مالكيت را دوست دارم تا آنجايي كه نه به زبان مي آيد و نه جزو حقوق و توقعات قرار مي گيرد، بلكه در آن اجزاء ساكت اما بالغ رابطه مي گنجد.

:: \/\/\/\

من واقعن عاشق تک برگ مانده در زیر تیغه برف پاک کن شده بودم، اما باد آن را باخود برد. شاید اگر همان کنارها جایی می ایستادم، شاید اگر آنهمه برای ادامه ی راهم پافشاری نمی کردم...


پی نوشت: برای همیشه مال خودم می شد

------------------------------------------
اتچ: مال پاییز است، حتا اگر آخرین شب پاییز باشد... من که گفته بودم!

:: بهانه اي به نام مسابقه

مراسم
اولين مسابقه ي وبلاگي ايدز با برگزاري يك مراسم جمع و جور و خودماني و تقدير از برگزيدگان به كار خود پايان داد. برگزار كنندگان تمام تلاششان را كردند تا نشان دهند حمايتشان از هر حركت مثبتي براي كنترل ايدز كاملن جديست. از تمام نوشته ها تقدير شد، حتا آنهايي كه در مسابقه شركت نكرده بودند. سخنرانان تاكيد زيادي داشتند كه مساله ايدز يك مشكل كاملن جدي و فراگير است كه هيچ كدام از ما در برابر آن ايمن نخواهيم بود مگر با مشاركت همه جانبه آن را كنترل كنيم.
در ميان سخنرانان، حرفهاي نماينده سازمان ملل متحد به عنوان يكي از مطلعين بين الملي در مورد وبلاگها جالب بود. آنها وبلاگستان را (در تمام دنيا) يكي از بازوهاي مهم و پر نفوذ اطلاع رساني تلقي مي كنند و فضاي سايبر را هم يكي از بزرگترين و گسترده ترين فضاهاي به اشتراك گذاشتن اطلاعات و تجربيات مي پندارند.
حضور نمايندگان (احتمالن غير رسمي) وزارت بهداشت، نماينده سازمان ملل و برخي فعالين مستقل، نشان از اهميتي داشت كه آنها براي اين فعاليتها قائل بودند، و البته حضور اهالي وبلاگستان بسيار كمرنگتر از حد انتظار بود.

حواشي
1 - مهندس مرادي، مدير عامل موسسه زندگي مثبت و يكي از فعالترين نيروهاي غير دولتي در ايران،‌ سازمان دهنده اصلي اين برنامه بود. او يك فرد مبتلا به HIV است كه مدتها بود دوست داشتم از نزديك ملاقاتش كنم. انسان در برخورد با افراد مبتلا دائمن و ناخواسته به دنبال نشانه هاي بيماري در رفتار و حالات آنها مي گردد. من هم با وجود آمادگي ذهني ام در برخورد با اين شرايط،‌ باز هم نگاه كنجكاوانه اي نسبت به اطرافم داشتم. مهندس مرادي در طي برنامه چندبار از خستگي و بداخلاقي خودش در اين اواخر گله و از همكارانش هم عذرخواهي كرد.

2 - دست دادن با يك انسان HIV مثبت به خودي خود تجربه خاصي براي من بود، صادقانه مي گويم، گرماي كلام و انرژي مثبت اين آقا باعث شد كه ظرف كمتر از يك دقيقه براي من حكم يك انسان كاملن عادي در يك معاشرت دلپذير را پيدا كند، هيچ چيز عجيبي در معاشرت با يك انسان مبتلا وجود ندارد (تصوير ذهني من هم همين بود).

3- از وبلاگ 35 درجه هم به خاطر برخي تلاشها تقدير شد! يك سري مسائل هم جلو و پشت پرده اتفاق افتاد كه يك بخشي را نمي توانم بگويم، بخش دوم را هم نمي خواهم بگويم!!

4- خانم دكتر احمدنيا و خانم حسين زاده از دلپذيري هاي مراسم بودند.

5- تشكر نكردن از بقيه دست اندركاران خرد و كلان اين حركت بي انصافي به نظر مي رسد.

6- تقريبن هيچ كدامتان نبوديد،‌ خوب شد كه حداقل آن دوسه نفر من را مي شناختند، در غير اين صورت از غربت دق مي كرديم!


---------------------------------------------------
پي نوشت نامرتبط: ‌ من راي دادم، به دوتا از آن سه تا!

:: The One*

تعداد دختران عاقلي* كه من را واقعن نيمه گمشده و مرد روياهايشان مي پنداشتند (و مي دانم بعضن هنوز هم مي پندارند)‌ بيشتر از يك نفر بوده، حتي از دو نفر هم بيشتر بوده.
مي خواهم از اين پيش آگاهي به يك نتيجه ساده برسم: آنها اشتباه مي كرده اند ( يا مي كنند) چون من يك نفر بيشتر نيستم. بنا براين من هم در افسوس خوردن براي از دست دادن يا به دست نياوردن كسي (يا كساني)‌ كه او را محبوب روياهايم مي پنداشته ام اشتباه مي كنم. اصولن به نظر مي رسد اين احساس آسماني و ماجراي "The one" براي دست نيافتني ها صادق باشد،‌ بعد از "وصول"، با علم به نقش مهم احساسات در فرم روابط، باز هم عمده موفقيتها در ثبات روابط را همان منطق سازماندهي مي كند.


پ.ن: بحث عشق و احساس عاشقانه را ماجرايي موازي فرض كرده ام،‌ گرچه در بسياري موارد احساسات عاشقانه هم جزئي از اين افسوس مركب است.
----------------------------------------------------------------
* در زبان انگليسي اين عبارت "The one " ر ابه كار مي برند، منظور را زيبا مي رساند،‌ چيزي شبيه اينكه ما مي گوييم فلاني ديگر "خودش" بود، هماني كه من دنبالش بودم
* مي گويم عاقل، به مفهوم كسي كه جشمانش باز است و منطق در مغزش جايي دارد، مصداق حركات احساسي و احمقانه را (در قياس با احساسات عاقلانه)‌ همه ما در ذهن داريم، اما انسانهاي قابل احترام و شكست ديده هم بي نهايت زيادند

:: تًن به بها

پسرک بازی می کرد و دختر اصرار داشت که تمامش کند، پسرک بازی اش را با بازی بلد بود، اما دختر چیز دیگری می خواست. پسر ناگهان بغضش گرفت، ناگهان فاحشگی را احساس کرد، خودش را کنار کشید، از دختر پرسید که آیا تا به حال فاحشگی را احساس کرده؟ و دختر گفت نه! پسر گیج تر شد، هیچ نمی فهمید که این حس از کجا آمده، مرد او بود، پس چرا اینهمه احساس فاحشگی می کرد؟ ناگهان وحشت کرد، بغضش ترکید، های های گریست، دختر تمام تلاشش را کرد، اما پسرک دور شده بود، خیلی دور... فاحشگی اش را تمام کرد، بعد خوابید، روی همان تخت، اما تنفسش از هوایی دیگر بود، نه آن هوایی که همبسترش در آن نفس می کشید، آسمانش جایي دیگر بود، خیلی دور...

:: زندگی احساسات

بیشتر از یکی دو سال نشده از آن روزهایی که رابطه های موازی، عشقهای مثلثی، احساسات متداخل و تمام تپشهای کوتاه یا بلند مدت زندگی را کشفی جدید و اتفاقی خاص می پنداشتم، کشفی که شاید خیلی ها بدانند چیست، اما عده محدودی آن را لمس کرده باشند و عده معدودی شهامت آزمودنش را داشته باشند. این روزها، هرچه در اطرافم، در کتابها، در آدمها می گردم، این حوادث را تکراری تر، طبیعی تر و مهمتر شاید، غریزی تر می بینم، تفاوت هم شاید در واکنش ها باشد، نه اصل واقعه.

انسانهای تابو زده و دگم که بیشتر فراری اند از این حسهای ناب فرض را بر شیطانی بودنشان می گذارند، انسانهای وحشت زده که می دانند چیزی هست اما نمی دانند که با خودشان و وحشتشان چه کنند، گاهی می جنگند، گاهی کنار می آیند، گاهی گند می زنند، انسانهای نیم بالغ که جسورانه تجربه می کنند، یا نیم دانسته عبور می کنند، آنها هم گاه گند می زنند، و انسانهای بالغ، خیلی بالغ، که احتمالن می دانند کجا بیامیزند، کجا ساکت بمانند، کجا رها شوند، کجا بفهمند، کجا ببخشند، وکجا عاشق شوند، اما آنها هم، آنها هم به گمانم گاهی گند می زنند . . .