
در اين سه سال و اندي كه مي نويسم دوسه باري به مناسبتهاي مختلف در باب آدمهاي پشت وبلاگها (و بيشتر خودم) نوشته ام و در اين مورد كه چه خطاهاي بزرگي خواننده يك وبلاگ را تهديد مي كنند و اينكه چقدر ممكن است برداشت شما از آدمي كه پشت يك وبلاگ نشسته اشتباه باشد. من انسان محتاطي هستم، اما در حيطه بعضي تجارب جسارتهاي عجيبي هم از خودم نشان مي دهم. آزمودن روابط به گونه هاي مختلف از آن حيطه هايي بوده كه هميشه خطرهايش را به جان خريده ام و همه جورش را امتحان كرده ام. ( يا اينكه مثلن از امتحان كردن همه جور -سيگار- واهمه اي نداشته ام و هرگز حتا سيگاري هم نشده ام!)
در باب آدمها هم، وبلاگ نويسان به دليل برخي اشارات خاص آنها به ريزنكته هاي زندگيشان، به خاطر متانت قلمشان، طنز فوق العاده شان، سك-س نگاريهاي محركشان، روشنفكري شان (در نوشته ها) و هر نشانه ي جذاب ديگري كه بتوان در نوشته هايشان پيدا كرد، شايد سوژه هايي بسيار جذاب و هيجان انگيز براي ارتباط برقرار كردن به نظر برسند، اما به اين دوستم مي گفتم كه از نگاه من و بنا به تجربه اي كه دارم، تصورم اين است كه آزمودن رابطه با يك بلاگر (يا مثلن حتا نويسنده معروف) با آزمودن يك انسان كه در خيابان يا پارتي مي بينيم تفاوت چنداني به لحاظ ريسك ندارد. منظورم اينست كه وقتي فيزيك يا ظواهر انساني را مي پسنديم، گام بلندي را در رابطه برداشته ايم، وزن اين رفتار سنجي ظاهري (و شايد خام) با وزن اخلاق و رفتار و ذهن شناسي (باز هم خام) در ارزيابي طرفما ن برابري مي كند، چرا كه فرهيختگي اصلن دليلي كافي براي حفظ ارتباط نيست، چه رسد به اينكه براي پارتنر يابي به آنها اتكا كنيم.
وقتي كه نويسنده اي را بسيار جالب و جذاب ارزيابي مي كنيم، ناخودآگاه گام مهمي در شناختن ماهيتش برداشته ايم، اما فقط 5 دقيقه معاشرت فيزيكي در يك كافي شاپ كفايت مي كند براي اينكه حالمان از او و افكارش به هم بخورد و اين تجربه ايست كه من دارم، به همين سادگيست كه بعضي مواقع وقتي يك انسان بسيار خوش تيپ دهان باز مي كند بوي تعفن شخصيتش انسان را خفه مي كند. بي شك ارتباطات بسيار موفقي هم در پس اين وبلاگستان به وقوع پيوسته (كه تجربه اين يكي را هم دارم) اما مقصودم از كل اين نوشته اينست كه به واقع شانس خطا بسيار بالاست و اينكه كسي امثال من را انساني جذاب تحليل مي كند اين را هم در ذهن داشته باشد كه شانس تامين رضايتش در برخورد يا معاشرت با من بيشتر از بيست يا سي درصد نيست. آن اوايل صرف اعتمادم به بلاگر بودن گروهي باعث شد چند ضربه جاندار از ناحيه ارتباطات بدون ملاحظه ام دريافت كنم و بعد از آن بود كه احتياطم را چندين برابر كردم. با اين وجود دوستان بسيار عزيزي هم دارم كه بودنشان را فقط و فقط مديون وبلاگستانم. اعتراف مي كنم كه معيارهايم را براي اطمينان كردن اصلاح كرده ام و اين تغيير رويه بسيار موفقيت آميز بوده. بيشتر از اينكه به طنز نگاريها، روزمره ها، تخصصها، معروفيت و مقبوليت و يا هيتهاي وبلاگها رجوع كنم، به انعكاس اصول اخلاقي در نوشته ها اتكا مي كنم و از اين روش نتيجه بسيار بهتري گرفته ام.
و يك خواهش كوچك هم از خوانندگان اين وبلاگ دارم، اين را براي چندمين بار است كه مي گويم اما ظاهرن مثل واكسنهاي يادآوري نياز به تكرار دارد: وبلاگرها را از روي نوشته هايشان قضاوت نكنيد، روشنفكريشان را بر مبناي ادعاهايشان (يا آن چيزهايي كه دوست دارند باشند) نسنجيد و از همه مهمتر نوشته هاي يك بلاگر را با تصويري كه از او در ذهن ساخته ايد و آنچيزي كه خودتان دوست داريد داخل يك مخلوط كن نريزيد و هم نزنيد كه حاصل آن ممكن است بسيار ناجور و غير منتظره از كار در بيايد. به موجوديت هر كسي احترام بگذاريد، نه بر مبناي آن چيزي كه دوست داريد از او بسازيد، بلكه بر اساس آنچيزي كه او هست (و شناخت شما براي دانستن آن كافي نيست).







