Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: بينش و مايه داري

در رفاه رشد كردن مضر است، يعني احتمالن،‌ متوسط و كمي در فشار بودن براي كودك و نوجوان مزاياي سازنده ي بيشتري دارد تا مرفه بزرگ شدن. يكي از بزرگترين غم هاي پدرو مادرهايي كه عمري را جان كنده اند (دوباره بخوانيد و احساسش را حرام نكنيد: جان كنده اند) و حالا بچه هايشان از رفاه نسبي برخوردارند اينست كه اين بچه ها قدر پول را نمي دانند، قدر زحمات كشيده شده برايشان را هم نمي دانند و راستش را بخواهيد دليلي هم ندارد كه بدانند. چه كسي تا به حال توانسته حاصل فعاليتي چندين ساله را (حالا چه اقتصادي باشد،‌ چه درسي،‌ چه فرهنگي)، با قرص يا آمپول و يك شبه به خورد كس ديگري بدهد؟ نمي شود،‌ محال است!

من به شدت مي ترسم، مي دانم كه اگر فرزندي داشته باشم و زندگي همين زندگي باشد و بلايي چيزي از آسمان نازل نشود،‌ آن فرزند در رفاه مطلق رشد خواهد كرد،‌ و اين همانيست كه من در كانادا يا اروپا ديدم و از آن فرار كردم. اين مدل بچه ها عميق نيستند و يك در هزارشان هم نمي توانند گوشه اي از بدبختي هاي عمده مردمان جهان را درك كنند،‌ اصلن نمي فهمند،‌ نمي توانند بفهمند،‌ چون اين "فهم" را هم نمي شود با آمپول تزريق كرد. تازه هنوز نرسيده ام به ناسپاسي شان،‌ به اين كه پول بادآورده (بخوانيم پدرو مادر آورده)‌ را تا خارج از مرزهاي رفاه نسبيشان مي خواهند و حق خودشان مي دانند.

بي راه خرج مي كنند و اين همان نكته ي غم انگيز ماجراست. پدر و مادر از رفاه فرزندشان خشنودند، اما از حيف و ميل پول رنج نكشيده نه. (گرچه هستند آنهايي كه دود كردن پول توسط فرزندشان هم ككشان را نمي گزد – و واي بر شخصيت و آينده آن فرزند). حيف و ميل در هر خانه اي معياري دارد و معيار هر خانه متفاوت، اما قاعده كلي نمي تواند تفاوت چنداني داشته باشد. شخصن مي شناسم خانواده اي را كه يك وعده ساندويچ بيرون از خانه برايشان حيف و ميل است و مي شناسم آنهايي را كه خريدن يك جفت كفش رزرو برايشان ريخت و پاش به حساب مي آيد و البته مي شناسم كسي را كه پرادوي دو درب را براي شهر و لندكروزر هفتاد ميليوني اش را براي جاده استفاده مي كند (هر دو از جيب پدر) و هيچ كار عجيب يا ولخرجي به حساب نمي آيد اين رفتارش.

براي كسي كه دستش در جيب خودش مي رود هيچ قاعده اي متصور نيستم،‌ اگر مي تواني پول در بياوري بسم ال.. همان شب تا قران آخرش را دود كن و حالش را ببر. شايد من اين كار را نكنم و شايد كه قبول نداشته باشم،‌ اما روي اين آدم هيچ قضاوتي هم نمي كنم، خودش درآورده،‌ خودش هم مي داند چه سياستي در زندگيش داشته باشد،‌ اما پول پدر را –حالا هر چقدر هم كه از پارو بالا برود- دود كردن... ضعف شخصيت است و كمبود و خلاء و بيماري و از همه بدتر، كودك ماندن.

خيلي دوست دارم خيالم راحت باشد كه اگر روزي فرزندي داشتم، بتوانم در كنار تامين مالي،‌ واژه هاي عميقي همچون "گرسنگي"،‌ "فقر"، "جنگ"، و "احساس نا امني" را به گونه اي در ذهنش به تصوير بكشم كه اگر پول مرا در جيبش داشت در زمان خرج كردنش فكر كند و اگر خودش هم به جايي رسيد كه به راحتي پول درآورد باز هم در زمان خرج كردنش فكر كند، و حداقل بفهمد، بدون نياز به آمپول بفهمد، مي دانيد چرا؟‌ چون اگر روزي كشتي خودش،‌ خانواده اش و يا حتا مملكتش به گل نشست،‌ مرد مبارزه يا زن ِ‌ مقاومت باشد، كسي كه بتواند خودش و فراتر از آن خانواده اي را جمع و جور كند، و قدرت و بينش اين "جمع و جور كردن" و "هم كشيدن"، همان چيزيست كه تزريفي به دست نمي آيد،‌ هرگز.

:: سايه

معشوق در آغوشم و دنيا به كام،‌ اما تو آن پشت سرم مثل سايه مانده اي، كاميابي اين لحظه ام را هيچ خدشه اي تهديد نمي تواند بكند، اما اينكه تو هنوز هستي، مهم است، و امكان ندارد كه نباشي،‌ درست مثل آن روزهايي كه تو در آغوشم بودي و "او" مثل سايه پشت سرم مانده بود،‌ اما بعدترها، او ديگر نبود، اصلن نبود. حداقل ظاهر داستان چقدر حيف به نظر مي رسد...

:: شرح حال

اینها مال مدتی پیشند،‌ در انتشارشان تردید داشتم، اما حیفم آمد،‌ مثل همیشه. بعضیهایشان به همان پر رنگی اند و بعضی آهسته تر.

حسهای این روزها را باید بشود یک جوری ثبت کرد، این هم دغدغه جدیدی شده برایم که نکند من این روزها را فراموش کنم، نکند این حال و هوای غریب را از یاد ببرم، حیف نیست؟ دیگر بلد نیستم یکسره و شسته رفته حرفهای دلم را پیاده کنم، از همه بامزه تر اینکه دیگر بلد نیستم خاطره بنویسم، این پسرم، وبلاگم وادارم کرده همه چیز را طوری بگویم، حتا همه چیز را طوری فکر کنم که که پیچیدگی هایش زیباتر به نظر برسد، یاد گرفته ام که از پیچیدگی ها لذت ببرم و بامزه اینکه دیگر در زندگی ام چیز شفافی نیست که بخواهم بنویسم،‌ همه چیز آنقدر نسبی شده که خنده دار به نظرم می آید بیایم بنویسم این روزها چنین است و چنان،‌ باید بنویسم این روزها اینگونه به نظر می رسند و حس می کنم اینطورم و امید دارم آن گونه بشود و...

غالب ترین حس این روزهایم را به دوستی می گفتم، احساس تافته جدابافته بودن، نیستم،‌ محیط فیزیکی ام برایم غریب شده، به وضوح گوشه گیرتر از تمام این سالهایم و شاید برای اولین بار در زندگی ام از تنهایی لذت می برم، آرامشی دیر جسته را در شرایطی حس می کنم که از همیشه پرکارتر و پر مسئو لیت ترم، احساس می کنم که شاید آب در کوزه و من به اشتباه به دنبال سرابی از آرامش له له می زدم این سالها،‌ آن را در گوشه ای از درونم یافته ام که شاید از روز اول هم بوده باشد، اما کلیدش را به من نمی دادند. دغدغه ها کمتر نشده اند،‌ استرس،‌ علامت سوالهای هزار گونه و حتا گاه بی خوابیها و کابوسها، اما ماهیت این آرامش از دیگر گونه ایست... گویی دورم... و [...]*

به طرز خنده داری کارهایم را از بیرون هدایت می کنم، انگار فیزیکم پشت آن میز نشسته باشد و روحم آن بالاتر مثل یوگی ها پشتش را صاف کرده باشد و چهار زانو به حرکاتم نگاه کند، مشکلات را مسخره تلقی کند و بزرگترینشان را فراموش شدنی به حساب بیاورد. گاهی از این حس متفاوت بودن وحشت می کنم و به خودم نهیب می زنم که هوی! تو هیچ چیزی اضافه نداری،‌ سعی می کنم معاشرت کنم،‌ اما در عمل انسان یخی می شوم،‌ تا جایی که حداقل معاشران سنتی ام، خانواده ام،‌ نگران می شوند که مرگم چیست، در حالی که بزرگترین لذتم پلکیدن به باب دل است و غرق در کتاب ها بودن و با هفته ای دو سه روز ورزشم انرژی را صرف کردن و گاهی با دوستان قدیم سری گرم کردن یا فیلمی دیدن. خلاصه این روزها روزهایی هستند غریب، سخت،‌ پیچیده،‌ ناکام و عجیب به کام...

------------------
* یکی دوخطش را نتوانستم بنویسم، خیلی فکر کردم،‌ اما نتوانستم، مال خودم بود،‌ تنهایی.

:: تراژدي V3i

تا به حال افتخار زندگي در يك كشور قانون مند نصيبتان شده است؟

دوستي تعريف مي كرد كه يكي دوماه پيش و در بحبوحه ي ماجراي رجيستر كردن گوشي ها تصميم به خريد يك گوشي تلفن موتورولا مي گيرد و هر چه در بازار تهران مي گردد گوشي ساخت سنگاپور گيرش نمي آيد ( ظاهرن گوشي هاي چيني مشكلاتي دارند). اين بنده خدا بعد از كمي پرس و جو از گمركات فرودگاههاي كشور، پي پرداخت گمركي را به تنش مي مالد،‌ در سفر دوبي گوشي اش را مي خرد و با علم به اينكه بعد از پرداخت حقوق و عوارض گوشي اش را رجيستر مي كنند به ايران بر مي گردد. در فرودگاه امام،‌ نيمه هاي شب با كارشناس گمرك كه صد هزار تومان مطالبه مي كرده به تفاهم نمي رسند،‌ جناب كارشناس مي گويد اگر مي خواهيد كمتر بدهيد فردا صيح در ساعت اداري بياييد.

صبح اين بنده خدا چادر و چاقچول مي كند براي فرودگاه امام، گمرك ترمينال مي گويند فرستاده ايم انبار گمرك،‌ بعد از جست و جوي فراوان وارد ساختمان معظم گمركات امام خميني مي شود و ساده لوحانه گوشي اش را مي خواهد. آنجا مي گويند اولن شما چه كاره اي؟!‌ اين رسيد به نام فلان خانم است! مي گويد باباجان زنم است، اين هم پاسپورتش، حامله هم هست نمي توانست بيايد،‌ مي خندند، مي گويند برو عمو،‌ وكالتنامه ي رسمي بياور. مي رود پيش رئيس گمرك و با خواهش و تمنا مي گويد والا به خدا نمي خواهم گوشي تلفن همسرم را بدزدم،‌ اين هم رسيدش، و موافقتش را مي گيرد... دردسرتان ندهم،‌ اگر كسي سرو كارش به گمرك افتاده باشد مي داند كه مراحل ترخيص يك ميخ با ده يا صد كانتينر هيچ فرقي نمي كند. اظهار،‌ كارشناسي، استاندارد،‌ واريز،‌ ترخيص، تحويل، تاييديه خروج كالا و ... و اين رفيق بدبخت ما هم از 9 صبح الي 2 بعد از ظهر مي دود و به صورت معجزه آسايي جنسش را به كارشناسي مي رساند. يكصدو چهل هزار تومان برايش گمركي مي برند و آنقدر خسته بوده كه دودستي تقديم كند،‌ گوشي را بر مي دارد و فرار مي كند به سمت تهران.

تعريف مي كرد كه با همه اين احوال احساس سرخوشي داشته و نشاط از اينكه بالاخره و با وجود صرف هزينه نامعقول،‌ و انرژي زياد كارش را به سرانجام رسانده، اما زهي خيال باطل! با نزديك به 1000 تلفن (حالا يكي كمتر يا بيشتر) موفق مي شود تلفن آن جايي را كه مسئول رجيستر كردن گوشي هاست پيدا كند،‌ تماس مي گيرد و با لبخند اطلاع مي دهد كه گوشي اي را از طريق قانوني وارد كرده و مي خواهد رجيستر كند،‌ طرف مقابل آن طرف گوشي باز مي خندد كه عمو چقدر خوشي تو! گوشي وارداتي نداريم،‌ طبق بخشنامه ي 5 آذر مخابرات،‌ گوشي مسافري قاچاق محسوب مي شود. مي گويد بابا، پدرتان خوب، مادرتان خوب،‌ همين گمرك جمهوري اسلامي از من صدوچهل هزار تومان پول گرفته،‌ اگر قاچاق بود پس چرا ترخيص كردند؟!! مي گويند ما تابع يك وزارتيم و گمرك تابع ديگري،‌ اما شما بايد به ستادي كه در اين مورد در وزارت بازرگاني تشكيل شده در خيابان ملك مراجعه كنيد!!!‌‌ (اگر بشماريد تا اينجا شده سه وزارتخانه).

زن حامله اش را كشان كشان مي برد طبقه ي چندك در ساختمان بازرسي وزارت بازرگاني،‌ مي بيند 5 نفر كارشناس نشسته اند و شكايت دريافت مي كنند و ملت هم صف كشيده اند. بدبختاني كه تاليا داشته اند و حالا كه سيم كارت دولتي گرفته اند گوشيشان كار نمي كند،‌ بيچاره هايي كه نصف زندگيشان آنور آب است و نمي توانند براي هر كشور يك گوشي از همان كشور بخرند، توريستهايي كه به هر دليل مي خواهند مدتي بمانند و گوشيشان كار نمي كند،‌ و هزار آواره ي ديگر. آنجا درد دلش را مي شنوند،‌ گزارش مي نويسند، كپي بليت، پاسپورت، مهر ورود و خروج، برگ سبز گمركي و فاكتور فروش گوشي را مي گيرند و مي گويند راست است، همه اينها خيلي احمقانه به نظر مي رسد، حالا شما برويد،‌ ما مي فرستيم كميسيون (!)‌ آنجا بررسي مي كنند، 20 روز ديگر تماس بگيريد، انشا ال... ( با همان كاربرد معروف ايراني)‌ كه رجيستر مي شود.

نه! اشتباه نكنيد، ما در يك مملكت كاملن قانون مند و غير هردمبيل زندگي مي كنيم،‌ چون گوشي آن مادر مرده واقعن بعد از بيست روز رجيستر شد...

:: تعهدات نا خواسته *

حالا دیگر چندسالی است که بازی تعهد و تعلق در پس زمینه افکارم مدام رنگ عوض می کند. هر بار و در هر رابطه جلوه ای جدید و جذاب ار تعهدات ناخواسته (خواسته نشده)‌ و ناگفته به چشمم می آید و کیفورم می کند.

عادت اینست که در عمده ی رابطه هایی که شکل می گیرند،‌ تعهد خواسته ای درونی است که وقتی گاه امثال منی ادای روشنفکری از خودشان در می آورند،‌ ترجیحشان این می شود که اینگونه تعهدی را نخواهند و بر زبان نیاورند، اما ته دلشان -هم بخواهد- و -هم اینکه بدون وجودش نتوانند در رابطه باقی بمانند-. ماهیت عمده رابطه های دونفره هم همینگونه است و شاید رفتار روشنفکرانه هم همین باشد. این را نیز با هم مرور کرده بودیم که در این میان آن احساس تعهدی که ناخوسته و خواسته نشده در درون انسان شکل می گیرد،‌ احساسی است بالغ و دلنشین و مطبوع.

اما از قضای روزگار،‌ به طور همزمان با دوست دختری (نه دوست دختری)‌ هر یک جداگانه در رابطه ای قرار گرفتیم که علاقه بود،‌ هیجان بود،‌ اما تعهد نبود، و مهمتر از آن اینکه توقع تعهد هم نبود،‌ قلبن نبود، چون که هر کدام به نوعی (در رابطه های جداگانه ی خودمان) علی رغم معاشرت زیاد،‌ در موقعیت اینچنین تعهدی نبودیم و تقریبن به صراحت با طرفمان به این نتیجه رسیده بودیم که این -توقع- نباشد و فراتر از آن، این -تعهد- هم نباشد.

اما باز هم وقتی که زندگی بخواهد یکی از آن جنبه های غیر منتظره اش را به رخ بکشد،‌ اینگونه می شود که در اینچنین رابطه های به ظاهر بی درو پیکر و بی قرار و مداری، آهسته آهسته به درجه ای از تعلق می رسی که باز هم ناخواسته به زمره ی متعهدین می پیوندی و از حضور این مهمان ناخواسته لذت می بری.

---------------------------
*جامع ترین معنی این ناخواستگی می شود اینکه نه از ما خواسته باشند و نه ما خودمان بخواهیم.

:: آرامش

و ديگر هيچ.

Relax-in-Turkey.jpg
[Turkey]

-----------------------------
پي نوشت:‌ با كمي تاخير به كامنتهاي نوشته قبلي پاسخ دادم.

:: پیش فرضهای ذهنی - فاکتورهای محیطی

فاکتورهای محیطی یکی از مهمترین دسته عواملی هستند که در شکل گیری روابط بسیار تاثیر گذارند. ما انسانها در ذهنمان ملغمه بسیار پیچیده ای داریم از آن چیزهایی که برای انتخاب جفت لازم و ضروری تلقی می کنیم، بعضی از ما سختگیرتریم و برخی ساده انگار تر، اما در مجموع همه می دانیم که زیر بار هر رابطه ای و با هر کسی نخواهیم رفت.

با علم به این همه بگذارید یادتان بیاورم که اکثر ما در اغلب شرایط از فشار محیطمان در ایجاد روابط تاثیرات بزرگی می گیریم که در بسیاری از مواقع به خطاهای بزرگ هم می انجامد. هرچه محیط پر زورتر،‌ شانس خطا هم بیشتر.

هرچقدر که انسان سختگیری باشید، هر مقدار که دقیق و نکته سنج باشید، جامعه هدف و دایره انتخاب شما محدود به محیطی خاص خواهد بود. "جامعه دوستان"، "جامعه اقوام" و "جامعه همزیستان خارج از خانه" (شامل هم کلاسی، هم تیمی و یا همکارها)‌ عمده ترین و بزرگترین دایره انتخاب هریک از مارا در بر می گیرند. خوش بینانه ترین روش برای انتخاب خارج از این دایره،‌ دوباره به افراد و یا مجموعه هایی محدود می شود که از همین طریق به ما وصل شده اند. آورده های تکنولوژی هم این روزها بیشتر به چشم می آیند،‌ چت رومها،‌ گروهها و سایتهای دوست یابی، قبلن هم گفته بودم که آشناییهای این دنیای مجازی همان شانس موفقیتی را دارند که یک آشنایی ناگهانی در تاکسی یا در خیابان می تواند داشته باشد (شاید این شانس هم آنقدرها ناچیز نباشد).

اگر پیش فرضهای تابوگونه ی ذهنمان*‌ را درنظر نگیریم، همان چند حیطه ای که به آنها اشاره کردم (دوستان،‌ اقوام و همکاران)‌ دامهای بسیار محتملی هستند برای اینکه مارا بر خلاف نیازهایمان (حالا هرچقدر هم که سخت گیر باشیم یا سهل اندیش) آلوده یا درگیر کنند در روابطی نابجا و همراه با خطا.

سفرهای دسته جمعی چند روزه با دوستان و کارهای پروژه ای یا پروژه های درسی که نیاز به کار فشرده و همکاری بلند مدت (از نظر مقدار زمان در شبانه روز)‌ دارند، مثالهای بسیار خوبی هستند که بتوانیم به برآوردی از خودمان برسیم،‌ برآورد اینکه نزدیک شدن اجباری به فرد یا افرادی که شاید شامل هیچ یک از فاکتورهای اولیه ما نیستند چقدر می تواند باعث عدولمان از مواضع بشود.

تجربه ی من در مقطعی از دوران تحصیل برایم بسیار جالب و آموزنده بود. نزدیک به دوسال ارتباط فشرده اقشار بسیار ناهمخوان شامل دانشجویان تازه فارغ شده، مردان و زنان بسیار مذهبی، و بسیار فارغ از دین،‌ گروههای سنی بیست و یک تا پنجاه ساله و خلاصه پولدار و میان حال و کم پول. این همه آنقدر شانس روابط غیر مترقبه ایجاد کرده بود که بخشهایی از دوره سرشار بود از این دسته حوادث هیجان انگیز! باور کردنی به نظر نمی رسد که حداقل از جرقه هایی که بین آدمها زده شد می توان یک جدول متقاطع تمام عیار ترسیم کرد.

و بالاخره این خیلی جالب است که فردی بواسطه محیط کارش تسلیم رابطه ای می شود که هیچ و هیچ سنخیتی با هیچ یک از نیازها و محدودیتها و ممنوعیتهای او ندارد. این گروه از روابط شاید برای آنهایی که ساختار قوی تر و اعتماد به نفس بالاتری دارند در قالب تجربه های زندگی و حوادثی کوچک و بزرگ تلقی شود که اثرشان را می گذارند و می روند، اما برای کم تجربه ها و یا آنانی که کشش قطع و وصل مداوم را ندارند، گاهی خطری خواهد بود برای همه عمر.

گرچه شاید زندگی و همه آنچه که ما به عنوان روابطمان می شناسیم همینی باشد که درگیرش هستیم، اما شاید بد هم نباشد که حداقل بدانیم و حواسمان باشد که آدمهای محیطمان بسیار مستعدند برای اینکه تبدیل به آدم زندگیمان بشوند در شرایطی که هیچ کدام از معیارهای مدون و از پیش تعیین شده ی ذهن ما را ندارند.


----------------------------------
* تابوهای پرزور و قدری وجود دارند در میان ما ایرانیان (شاید هم خارجیان)‌ مبنی بر عدم ایجاد رابطه در محیطهایی خاص. تابوهایی مثل ممنوعیت ارتباط در فامیل، یا حریم ممنوع ارتباط در محیط کار و یا هر نوع ممنوعیت دیگری از این دست.

:: اگر ما هم نبودیم،‌ سراغ آزادی را بگیرید

راستش، دموکراسی به شیوه ی تهدید در این مملکت خیلی به چشم می آید. شاید رشوه دادنم را در نوشته ی قبلی توجیه کرده باشم،‌ اما از باج دادن متنفرم. وزارت متبوع دولت مرمی مان به شکل علنی تهدید می کند،‌ و به هر حال با تمام احتیاطی که برای پیش بردن این رسالت ذهنی ام به کار بسته ام،‌ و با وجود اینکه با دهان آب کشیده حرف زده ام، این شتر در خانه ی ۳۵ درجه هم خوابید. احتمالن به زودی شاهد یک قلع و قمع گسترده در وبلاگستان خواهیم بود.

تسلیم شدن به منزله ی تسلیم شدن است،‌ و من مرگ شرافتمندانه را ترجیح می دهم، اگر اینجا نشد، جاهای دیگری دنبالم بگردید، به قاعده پیدایم خواهید کرد.

تا جایی که جلویم را بگیرند به نوشتن ادامه می دهم،‌ به قول فرناز:

I don't need to get permission to have freedom of expression

من برای آزاده گی ام از وزارت فرهنگ - و - ارشاد - اسلامی - مجوز نخواهم گرفت.

-----------------------------------------------------------------------
پی نوشت: اگر می خواهید بزرگترین شکست وبلاگستان را شاهد باشید،‌ تعداد آنهایی را که تسلیم می شوند یکی یکی بشمارید،‌ یادمان نرود که هر یک آدرسی که کشته می شود،‌ خون بهایی خواهد داشت که آنها خواهند پرداخت.

:: رشوه

مي گويند رشوه گير و رشوه پرداز به يك ميزان گناهكارند،‌ راستش را بخواهيد من قبول ندارم. رايج ترين مواردي را كه برخورد مي كنيم اينگونه تقسيم كرده ام:

1- نيروي انتظامي – منظورم سبزها هستند نه راهنمايي و رانندگي. جرايمي هم كه مد نظرم هست بيشتر همان منكراتي ها هستند، نه چاقوكشي و دزدي و چه مي دانم قتل! گرچه بعيد مي دانم دزدي هم باشد كه اينجا را بخواند! امثال بنده و شما (ي نوعي)‌ به احتمال قريب به يقين حداقل يكبار تجربه درگير شدن با پليس به خاطر جرايم منكراتي (از نگاه آنان)‌ را داريم. از ساده ترين جرم نانوشته ي زمان ما،‌ يعني راه رفتن با يك جنس مخالف در خيابان حتا بدون گرفتن يك دست ساده، تا جدي ترين جرمهاي باز هم نانوشته مثل پارتي كردن و الكل خوردن در چهارديواري منزلمان،‌ و يا با نامحرم (!)‌ سوار يك ماشين بودن و زبانم لال با نامحرم تا شمال رفتن... و هزار مثال ديگر، همگي مي توانند دلايل سرشاخ شدن ما با ماموران "قانوني" بشوند كه شكر خدا هزاران مرجع تفسير براي آن وجود دارد.

يك واقعيت مهم اينست كه حداقل چند ساليست نيروي انتظامي را از "كرم ريختن" به جوانها نهي كرده اند،‌ يعني به شما گير مي دهند اگر 1- خيلي كار ضايعي در ملا عام كرده باشيد،‌ 2-كسي (مثل همسايه نازنين)‌ برايتان پاپوش دوخته باشد، 3- طرحي،‌ مانوري، چيزي باشد و 4- بخواهند -زبانم لال- كاسبي كنند.

كشور ما كشور عجيبيست،‌ من هم جدن و عملن به اخلاقيات معتقدم، اما از نگاه من در هر 4 مورد فوق رشوه مباح است! بگذاريد سياستم را برايتان بگويم،‌ علي الخصوص در مورد چهارم كه تصور مي كنم همه ما بيشتر از همه با آن برخورد مي كنيم،‌ يعني بيشتر گيرهاي جدي كه با آن برخورد مي كنيم براي تلكه كردن است و نه بهانه اي به نام قانون. من رشوه مي دهم چون درگير شدن با كلانتري و دادگاه و سند و تعهدنامه و بدتر از همه پزشك قانوني نه حق من است و نه عادلانه است كه به خاطر رشوه ندادن درگير آن شوم. اما جنبه ي اخلاقي ماجرا را جاي ديگري جبران مي كنم: زمان و مكان حادثه را به خاطر مي سپارم، اسم مامور يا كد ماشينش را بر مي دارم و طرف را به كمك شماره ي معروف 197 مي فروشم!! راستش از اين مدل آدم فروشي بسيار لذت مي برم،‌ شايد در 3 مورد اول اگر احساس كنم طرف چاره اي نداشته از اين كار صرفنظر كنم،‌ اما در مورد چهارم وظيفه شرعي (!)،‌ عرفي و قانوني خودم مي دانم كه آدم فروشي كنم. شك نكنيد كه اين كار خصوصن وقتي علايم زماني و مكاني درستي در اختيار داشته باشيد تاثير عميقي بر پرونده مامور خاطي خواهد داشت...

2- نيروي انتظامي – راهنمايي و رانندگي. راستش اگر خلافكار باشم و پاي جريمه در بين باشد بي مِن و مِن كردن برگه را مي گيرم،‌ از آن مدل رشوه خرج كردن هيچ احساس خوبي ندارم. اما اگر پاي پاركينگ بيايد وسط و طرف به خاطر رشوه بي خيال شود،‌ رشوه را مي دهم و حتمن طرف را مي فروشم!! چون اين تغيير موضع به وضوح نشان مي دهد كه تهديد به پاركينگ براي بالا بردن نرخ بوده و اين مامور شايسته ي بي كار شدن است،‌ 197 – يادمان نرود.


3- در سيستمهاي دولتي (ادارات)‌ هم ‌ بعضي جاها اين قضيه وجود دارد،‌ ساختارن تسليم رشوه دادن نمي شوم مگر جدن هيچ راه عبوري نباشد،‌ اگر بدون رشوه، مشكل تر يا طولاني تر هم باشد همان راه سخت را مي روم، يا مثلن از "توي صف زدن" بواسطه ي ابزار آشنايي يا رشوه متنفرم،‌ اما جايي كه واقعن هيچ گريزي نباشد، پيغمبر گونه مقاومت نمي كنم و رشوه مي دهم،‌ اما همان سياست قبلي: از طريق صندوق نظرات يا حراست آن سازمان موضوع را مطرح مي كنم، گاهي با امضا و گاهي بي امضا، اما سكوت نخواهم كرد،‌ باز هم مطمئن باشيد،‌ دير يا زود براي طرف گران تمام مي شود.


پ.ن:‌قبلن گفته بودم،‌ من حتا دروغ هم مي گويم!

:: آمیزش،‌ دریچه ای به آسمان

مروری بر چند پاراگراف دلنشین از کتاب راز داوینچی

{توضیحات لنگدان (۱)‌ به سوفی درباره برخی مناسک و نگرشهای کهن که هنوز هم وجود دارند} " ... از لحاظ تاریخی،‌ عشق ورزی عملی بوده است که زن و مرد از طریق آن خدا را تجربه می کردند... از زمان ایزیس، مناسک جنسی تنها پل انسان از خاک به افلاطون بوده است. لنگدان ادامه داد: -با خلوت کردن با زن، مرد می تونست به لحظه ای در اوج یا ارگاسم برسه که ذهنش خالی از غیر بشه و خدا رو ببینه-

... از لحاظ فیزیولوژیک، ارگاسم در مرد (۲) همراه با لحظه ای است که ذهنش تماما عاری از هر اندیشه ای می شود،‌ یک خلا ذهنی کوتاه. لحظه ای از شفافیت که در آن خدا تجسم پیدا می کند. مرشدان مراقبه بدون رابطه ی جنسی به این لحظه ی بی فکری دست می یابند و اغلب نیروانا را به شکل ارگاسم روحی بی پایانی تصور می کنند.

... رابطه ی جنسی زندگی جدید به ارمغان می آورده -کمال معجزات بوده- و فقط خدایان میتونستند معجزه انجام بدهند. توانایی زن برای ایجاد زندگی از زهدان اون رو مقدس کرد. یک خدا.

... لنگدان با صدای آرامی توضیح داد: - برای کلیسای اولیه،‌ بهره گیری انسان از رابطه ی جنسی برای راز و نیاز مستقیم با خدا تهدیدی جدی ضد پایگاه قدرت کاتولیک بود. این کار کلیسا رو خارج از جریان قرار می داد و نقش خودخوانده شون رو به عنوان تنها مجری رسیدن به خدا کم رنگ می کرد. واضحه که اونها سخت سعی کردند تا رابطه ی جنسی رو اهریمنی نشون بدن و اون رو به شکل یه عمل گناه آلود و انزجار برانگیز معرفی کنند. بعضی از دین های بزرگ هم کمابیش همین کار رو کردند. - "

{بازگشت به کلاس درس لنگدان، صحبتهای او در کلاس} "... میراث باستانی ما و فیزیولوژی ما میگه که رابطه ی جنسی طبیعیه - راهی ارجمند برای رضایت خاطر معنوی. اما بعضی ادیان اون رو شرم آور نشون میدن و ما رو از این میترسونند که خواسته های جنسی کار شیطانیی باشه."

{پیشنهاد حکیمانه لنگدان به پسران دانشجو در همان کلاس درس} "... دفعه ی بعد، که با زنی بودید به قلبتون نگاه کنید و ببینید که آیا میتونید رابطه ی جنسی رو به عنوان عملی معنوی و عارفانه بدونید یا نه. با خودتون کلنجار برید تا اون بارقه ی الهی رو پیدا کنید که مرد تنها میتونه از طریق ایجاد رابطه با مادینه ی مقدس بهش برسه."

-------------------------------------------------------
۱ - رابرت لنگدان،‌ شخصیت مرد کتاب که محققی تاریخ شناس و مدرس دانشگاه است
۲ - اینکه در آن مقطع (یا نقل قول)‌ از تاریخ به ارگاسم در زن اشاره نشده، چیز زیادی از دلنشینی این نگرش نمی کاهد، از نگاه من بخش زنانه ی این رشد و صعود معنوی، هیچ کمتر از نیمه مردانه ی آن نیست.
۳ - مجموع اطلاعات فوق،‌ آمیخته ایست از برخی مستندات تاریخی و احتمالن نظریات شخصی نویسنده که به هر حال جای تامل دارد.

----------------
راز داوینچی [The Davinci Code]
دن بران
مترجمان: حسین شهرابی و سمیه گنجی
نشر زهره - چاپ ششم