Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: یکم فروردین هشتاد و شش

آنچنان غم عظیمی تمامشان را فرا گرفته که گویی هیچ شانسی نیست، پیرمرد میاید وسط و می پرسد با عبا برایتان برقصم؟ کسی استقبال نمی کند و همان لبخندهای زورکی بر لبها می نشیند. باز ظهر است و پیرمرد هیچ راه حلی به نظرش نمی رسد جز نماز خواندن و دعا کردن و التماس. اگر این همه معتقد نبود، اگر پیری اش هم به حساب نمی آمد، گرفتار شدن یک خانواده در اینچنین منجلابی به تنهایی کافی بود که یک آدم اینگونه به خدا پناه ببرد، آدمی که زمانی لیدر این خانواده بوده و همان بیست، سی درصدِ سالم خانواده را هم نمی توان به دقت حاصل زحمات او دانست، بلکه شاید بتوان بیشتر گردن ازدواج نسبتن موفق و وصلت با خانواده های بنیه دار و فرهنگ های جان داری انداخت که فرزند مستعد خانواده را از این گرداب خوفناک بیرون کشید و حالا شاید همان یک فرزند را داشته باشند که الگویش کنند، محترمش شمارند، مثالش بزنند، مشاور تلقی اش کنند و مغز متفکر بنامندش. هم خودش، هم شوهرش و هم پسر بزرگش همگی شده اند مثال، در شرایطی که هیچ چیزی نیستند بجز یک خانواده کاملن معمولی، اما نه بحران زده، حداقل در این روزهای به ظاهر سیاه.

انگار زده بودند در ِ ماتحتم که این 24 ساعت تنبیه گونه را قبل از غرق شدن در حال و هوای بهار و عید و عاشقی در میان این جمع بحران زده سپری کنم. خانواده ای که کاسه چه کنمشان را رو به قبله دست می گیرندو خدای خودشان را واسطه می کنند، یا گاهی رو به آسمان آنچنان آه های عمیقی می کشند که کسی شک نمی کند، اگر چیزی، کسی آن بالا باشد با این ناله های جان دار شرمنده می شود، و یا تحویل سال را بهانه می کنند و امسال و هر سال آرزو می کنند و از درون التماس، که امسال دیگر همان سال موعود باشد و سال ورق خوردن برگ های سیاه زندگی و سال افقهای گسترده و زیبا... اما دریغ، دریغ که نه فاصله 29 اسفند تا یکم فروردین معجزی در دل دارد و نه قبله و نه آن آه های عمیق و سوزنده، تو گویی اینها هم قربانیان طلسم های متعدد و فراوانی اند که در هر کوچه و هر برزن این مملکت و شاید مملکتهای دیگر و کوچه های دیگر هستند و دیده یا ندیده و خوانده یا نخوانده از آنها عبور می کنیم...

اعتیاد، طلاق، انحراف، پدر، دختر، برادر، خودزنی و همه این چیزهایی که هر روز در صفحه حوادث روزنامه ها می خوانیم و نچ نچ می کنیم و فکر می کنیم بلای جان بقیه اند، همه با هم، آنقدر نزدیک و در دسترس احساسشان می کنم که مو بر اندامم راست می شود و فکر می کنم اگر قتل را از میان همه اینها مستثنا کرده باشم، اگر غیرتی کشی را تنها اتفاق ناملموس به حساب بیاورم، با لمس این آخری چقدر فاصله واقعی و مطمئن دارم؟ و ظرفیت کنار ماندن من و همه ماهایی که اینها را برای خانه همسایه تلقی می کنیم تا کجاست؟ اگر خواهرم، دخترم، گرفتار یکی از همین عشقهای بی نهایت روان و فضایی که مال بچه های دله ی خیابانهاست بشود و طرفش یکی از همین الوات و اراذل بالاشهر نشین از کار در بیاید، تا نابود شدن کل آرامش و فرهیختگی پوشالی ام چقدر فاصله خواهم داشت؟ اگر برود و طلاق بگیرد و برگردد و از سر تا ته کوچه انگ ج-نده گی اش را به رسمیت بشناسند، تا آواره شدن خود و خاندانم چقدر زمان خواهم داشت...

پیرزن که نه از تربیت چیزی به یاد دارد و نه حق چندانی برای دخالت داشته، پیرمرد هم همچنان دغدغه ای ندارد جز اینکه تمام نوه ها را وادارد که صبح، تاریک و روشن چند کلمه رو به جنوب غربی پچ پچ کنند یا ادایش را در آورند تا به زعم خودش تکلیفش را ادا کرده باشد و الباقی را به خود ساختمان سنگی چهار گوش واگذار کند تا مبادا تفکری را که در تمام این هفتاد سال نکرده، ناچار باشد امروز بکند، و الباقی هم همگان مستاصل و مانده.

این بود شرح حال عید جماعتی که تلاش می کنند بخندند، و من هم اینجا، همین گوشه، لبخند بر لبانم خشک شده و روزهای دور ماندنم را شمارش می زنم.

:: این عید

Flower.jpg
[Iran-Iran]

خیلی فکر کردم، چیز جدیدی برای گفتن نیست، جز اینکه صدایم را صاف تر احساس می کنم،‌ و همین به تنهایی می تواند کافی باشد.

.................................
پی نوشت: یک وقت به اشتباهتان نندازد، مثبت است و پر انرژی، خیلی.

پ پ ن: شما را به خدا، اس ام اس ها و ای میل های گروهی را درک نمی کنم، معنیش این نمی شود که شما یاد من هم بوده اید، می شود اینکه شاید به من فکر نکرده اید، اگر نخواهم برای کسی به طور اختصاصی تبریک بفرستم،‌ ترجیحم بسیار بیشتر است که در گروه هم قرارش ندهم، احساس معمولی بودن به آدم دست می دهد.

:: این بهار

پیچیده ترین حس های دنیاست، عجیب ترن بهار عمرم،‌ مبهم ترین گونه ی استرس و بزرگترین آرامش در دسترس... و نمی دانم،‌ تابلو زیبایی که در حال نقاشی اش هستم تا کی با من خواهد بود،‌ گرچه می فهمم چیزی،‌ تا ابد خواهد ماند،‌ یا خودش یا هر چیز... تا ابد خواهد ماند.


:: "لذت دوجانبه" به جاي "بهره برداري يك طرفه"

بي شك پسرها هم بي تقصير نيستند،‌ يعني خودشان حداقل در چند سال اخير و در اين گيرو دار محروميتهاي شديد جنسي و عقده هاي جسمي، تصويري "بكن و دررويي" از خودشان ايجاد كرده اند كه اصلاح آن نيازمند زمان و البته وابسته به اصلاح محيط و رفتارهاست. اما از طرفي هم آدم دلخور مي شود كه چرا تر و خشك را با هم مي سوزانند. اين دغدغه ي تمام سالهاي بلوغم بوده كه اگر با كسي قطع رابطه كردم،‌ حالا چه دستش را گرفته باشم،‌ چه بوسش كرده باشم و چه يك يا چند بار كنارش خوابيده باشم،‌ اين تصور (به زعم من)‌ احمقانه كه از طرف سوء استفاده شده در ذهنش ايجاد نشود. البته موفقيتهاي چند سال پيشم اصلن به پاي دوسه سال اخير نمي رسند و بي شك رفتار خودم، گروه سني معاشرانم و آدمهايي كه انتخاب مي كنم، همگي به شكلي بهبود يافته اند كه هم من بهتر نيازم را مي گويم و هم آنها بهتر دركم مي كنند.

اين تابوي ناخوشايندي كه مي خواهد بگويد ارتباط جنسي،‌ علي الخصوص چند بار اول آن،‌ ماجرايي است به كام مرد و اجبار زن،‌ نه فقط در ميان دخترها،‌ بلكه در ميان خود حضرات مذكر هم به وفور ديده مي شود و بسط اين ماجرا از نگاه من عواقب احساسي و فرهنگي ناخوشايندتري خواهد داشت كه گريبانگير هر دو گروه مي شود. (بعضي از) پسرها خودشان را آگاهانه از آغوش پر احساس و رويايي زني محروم مي كنند و آزادي يا احساس فتح صبح روز بعد را به احساس پرواز و شيريني "به اشتراك گذاشتن لذتهاي ناب زندگي" ترجيح مي دهند، و دخترها هم ذهنشان آنچنان درگير "مورد سوء استفاده واقع شدن" است كه گاه تا چند ماه اول رابطه شان،‌ لذت "تسليم"* و "رهايي" در هم آغوشي را بر خودشان (و شايد طرفشان) حرام مي كنند و در هر شرايطي مغزشان معطوف به شش و بش هايي است كه نمي گذارد تن و ذهن هيچ كدام آزاد باشند.

خيلي به نفع هر دو طرف است كه اولن جلب اطمينان كنند و دومن اجازه دهند كه اطمينانشان را جلب كنند.

---------------------------------
*تسليم در آن لحظه هاي خاص را اينگونه ترجمه مي كنم: رها شدن و اعتماد مطلق، يعني آنقدر احساس آرامش باشد كه نياز به تفكر در مغز به سمت صفر ميل كند. اين تجربه از نگاه من شكل دهنده ماندني ترين خاطرات تمام عمر خواهد بود.
پي نوشت: منظور اين نوشته محدود به روابط پايدار نيست،‌ حتا الزامن شامل تعهد هم نمي شود، افراد حق دارند كه نخواهند بمانند،‌ حق دارند كه حتا قبل از شروع يك رابطه تصميم به ماندن نداشته باشند،‌ اعتماد مي تواند كارايي خودش را داشته باشد، حتا براي يك روز.

:: اخراجي ها در سينما ايران

نمي دانم، شايد تعريفهاي متعدد و تحسين دائم عمده منتقدان توقع آدم را خيلي بالا مي برد،‌ شايد هم فضاي لاله زاري و عجيب و غريب سالن قرمز سينما ايران با صداي تخمه و آدامس و قرچ و قروچ چيپس و پفك و صندلي پلاستيكي هاي اضافه شده به رديفها حال آدم را بد مي كند، شايد هم كيفيت پايين پخش و صداي افتضاح و دائم در نوسان سالن و فريادهاي گاه و بي گاه حضار كه "صداشو درست كن"! باعث شده باشد،‌ اما به هر حال نمي توانم بگويم كه فيلم فوق العاده اي را ديدم. روند فيلم جذاب بود و بارها بيننده را به قهقهه وا مي داشت،‌ اما نمي دانم چرا يك چيزهايي،‌ هم فني و هم احساسي به دل نمي نشست. حماقت غير عادي و اعصاب خرد كن اراذل محل كه هيچ چيز نمي توانست تحت تاثير قرارشان دهد و ‌ علي الخصوص خشونت غير منتظره نيم ساعت پاياني فيلم يك طوري پيام دار و هدفمند احساس مي شد (از همان مدلهاي "بيننده نمي فهمد")،‌ انگار كارگردان،‌ بيننده نابالغ خودش را بدون توسل به ظرافت هاي لازم و امكانات در دسترس نويسندگي و سينمايي از دنياي طنز بيرون مي كشد و با سيلي محكمي يادآوري مي كند كه واقيعيت اينست،‌ به همين خشونت.
در مجموع اين فيلم آدم را خيلي ياد فيلم "مارمولك" مي اندازد،‌ اما اين كجا و آن كجا.

سالن قرمز سينما ايران را براي ديدن يك فيلم حداقل بحث برانگيز اصلن پيشنهاد نمي كنم، غم انگيز به نظر مي رسد كه تهران است و يك سينما فرهنگ و شايد عصر جديد.

:: اين زنان ترسناك

تدابير شديد امنيتي در اطراف مجلس

راستش اينجا هيچ وقت تم سياسي نداشته و من هم دغدغه هاي انسان دوستانه ام را (كه كم هم نيستند)‌ از آن نقطه اي كه به سياست وصل مي شود در بيرون وبلاگم نگه مي دارم،‌ چون اين محيط براي هدف ديگري زندگي مي كند. اما امروز اتفاق جالبي افتاده كه بد نيست شما هم بدانيد:

تمام خطوط موبايل تاليا و خطوط دولتي در شعاع يكي دو كيلومتري اطراف مجلس از شبكه خارج شده اند،‌ اين اتفاقي بود كه اگر اشتباه نكنم براي اولين بار در اوج شلوغ بازيهاي اطراف دانشگاه به عنوان يكي از راهكارهاي امنيتي از آن استفاده شد. اين اتفاق حتا در تجمع چند هزار نفري معلمين در مقابل مجلس هم تكرار نشد. حالا ببينيد اين خانمهايي كه قرار است امروز جلو مجلس تجمع كنند،‌ چقدر موجودات خطرناكي تلقي مي شوند كه از اول صبح تلفنهاي منطقه را به خاطرشان قطع كرده اند. از نگاهي ديگر، اتفاقات اين چند روز نشان از قدرت عجيب و غريب جنس لطيف در حركتهاي بزرگ اجتماعي دارد و اينكه دولتمردان دگم ما با همه ي ندانم كاريشان از اين نيمه ي جامعه وحشتي خاص دارند و وحشتشان هم به جاست... دست مريزاد دختران.

:: عاشقی به سبک مردگان

...به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیدایش کرد،‌ بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب،‌ در نفس کشیدن ها انگار به ریه می رود،‌ و آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می شود. این چیزها را زمانی فهمیدم که او یک ماه به خانه ما نیامد...

...وقتی مرا بوسید دیگر چشم هایش را نبست تا تاثیر بوسه را در صورتم نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من می پرسید خودم می گفتم چه احساسی دارم.


[عاشقانه هایی بود از درام عمیق عباس معروفی - سمفونی مردگان، شاید به زودی کمی واقع بینانه تر در مورد این کتاب چند خطی بنویسم]

..................................
سمفونی مردگان
عباس معروفی
انتشارات ققنوس

:: Love

Love-Sight.jpg
[Milano-Italy]


جستجويش بايد كرد،‌ تا آخر،‌ تا عشق.