
آنچنان غم عظیمی تمامشان را فرا گرفته که گویی هیچ شانسی نیست، پیرمرد میاید وسط و می پرسد با عبا برایتان برقصم؟ کسی استقبال نمی کند و همان لبخندهای زورکی بر لبها می نشیند. باز ظهر است و پیرمرد هیچ راه حلی به نظرش نمی رسد جز نماز خواندن و دعا کردن و التماس. اگر این همه معتقد نبود، اگر پیری اش هم به حساب نمی آمد، گرفتار شدن یک خانواده در اینچنین منجلابی به تنهایی کافی بود که یک آدم اینگونه به خدا پناه ببرد، آدمی که زمانی لیدر این خانواده بوده و همان بیست، سی درصدِ سالم خانواده را هم نمی توان به دقت حاصل زحمات او دانست، بلکه شاید بتوان بیشتر گردن ازدواج نسبتن موفق و وصلت با خانواده های بنیه دار و فرهنگ های جان داری انداخت که فرزند مستعد خانواده را از این گرداب خوفناک بیرون کشید و حالا شاید همان یک فرزند را داشته باشند که الگویش کنند، محترمش شمارند، مثالش بزنند، مشاور تلقی اش کنند و مغز متفکر بنامندش. هم خودش، هم شوهرش و هم پسر بزرگش همگی شده اند مثال، در شرایطی که هیچ چیزی نیستند بجز یک خانواده کاملن معمولی، اما نه بحران زده، حداقل در این روزهای به ظاهر سیاه.
انگار زده بودند در ِ ماتحتم که این 24 ساعت تنبیه گونه را قبل از غرق شدن در حال و هوای بهار و عید و عاشقی در میان این جمع بحران زده سپری کنم. خانواده ای که کاسه چه کنمشان را رو به قبله دست می گیرندو خدای خودشان را واسطه می کنند، یا گاهی رو به آسمان آنچنان آه های عمیقی می کشند که کسی شک نمی کند، اگر چیزی، کسی آن بالا باشد با این ناله های جان دار شرمنده می شود، و یا تحویل سال را بهانه می کنند و امسال و هر سال آرزو می کنند و از درون التماس، که امسال دیگر همان سال موعود باشد و سال ورق خوردن برگ های سیاه زندگی و سال افقهای گسترده و زیبا... اما دریغ، دریغ که نه فاصله 29 اسفند تا یکم فروردین معجزی در دل دارد و نه قبله و نه آن آه های عمیق و سوزنده، تو گویی اینها هم قربانیان طلسم های متعدد و فراوانی اند که در هر کوچه و هر برزن این مملکت و شاید مملکتهای دیگر و کوچه های دیگر هستند و دیده یا ندیده و خوانده یا نخوانده از آنها عبور می کنیم...
اعتیاد، طلاق، انحراف، پدر، دختر، برادر، خودزنی و همه این چیزهایی که هر روز در صفحه حوادث روزنامه ها می خوانیم و نچ نچ می کنیم و فکر می کنیم بلای جان بقیه اند، همه با هم، آنقدر نزدیک و در دسترس احساسشان می کنم که مو بر اندامم راست می شود و فکر می کنم اگر قتل را از میان همه اینها مستثنا کرده باشم، اگر غیرتی کشی را تنها اتفاق ناملموس به حساب بیاورم، با لمس این آخری چقدر فاصله واقعی و مطمئن دارم؟ و ظرفیت کنار ماندن من و همه ماهایی که اینها را برای خانه همسایه تلقی می کنیم تا کجاست؟ اگر خواهرم، دخترم، گرفتار یکی از همین عشقهای بی نهایت روان و فضایی که مال بچه های دله ی خیابانهاست بشود و طرفش یکی از همین الوات و اراذل بالاشهر نشین از کار در بیاید، تا نابود شدن کل آرامش و فرهیختگی پوشالی ام چقدر فاصله خواهم داشت؟ اگر برود و طلاق بگیرد و برگردد و از سر تا ته کوچه انگ ج-نده گی اش را به رسمیت بشناسند، تا آواره شدن خود و خاندانم چقدر زمان خواهم داشت...
پیرزن که نه از تربیت چیزی به یاد دارد و نه حق چندانی برای دخالت داشته، پیرمرد هم همچنان دغدغه ای ندارد جز اینکه تمام نوه ها را وادارد که صبح، تاریک و روشن چند کلمه رو به جنوب غربی پچ پچ کنند یا ادایش را در آورند تا به زعم خودش تکلیفش را ادا کرده باشد و الباقی را به خود ساختمان سنگی چهار گوش واگذار کند تا مبادا تفکری را که در تمام این هفتاد سال نکرده، ناچار باشد امروز بکند، و الباقی هم همگان مستاصل و مانده.
این بود شرح حال عید جماعتی که تلاش می کنند بخندند، و من هم اینجا، همین گوشه، لبخند بر لبانم خشک شده و روزهای دور ماندنم را شمارش می زنم.









