Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: خريد و رضايت خاطر

روزگاري مدير فروش يك شركت توليد لوازم خانگي بودم. ساختارن "فروش" از آن پستهايي است كه انسان را به نوعي درگير اجتماع نگه مي دارد. جالب اينجاست كه از نظر بعضي تقابلات اجتماعي تفاوتي نمي كند شما فروشنده يك سوپرماركت كوچك باشيد و يا سيستم فروش يك شركت معظم را هدايت كنيد، چرا كه در هر دو حالت نياز مبرم به نوعي روان شناسي در برخورد با مشتري وجود دارد. گرچه بعضي صنايع يا صنوف هم وجود دارند كه به خاطر ماهيت انحصاري بودن كالايشان (در ايران زياد رخ مي دهد)‌ از اين قاعده پيروي نمي كنند، اما همان ها هم اگر كوچكترين تغييري در وضعيت بازار بوجود بيايد بسيار آسيب پذير و در خطر خواهند بود.

منظورم از اين مقدمه اين بود كه بگويم در شركت هاي موفق به گروه فروش اهميت فوق العاده اي داده مي شود و پرسنل مرتبط با فروش بعد از تاييد سطح دانش و تجربه، بيشتر از هر بخش ديگري زير ذره بين رفتار و منش و روابط عممومي قرار دارند چرا كه احتمال برخورد آنها با هر نوع مشتري و با هر نوع اخلاق و رفتار وجود دارد. اين تنوع رفتاري هرچقدر كه به مصرف كننده نهايي كالاهاي مصرفي يا خدمات عمومي نزديك مي شويم بالاتر مي رود و واي به روزي كه شما درگير فروش و يا خدمات پس از فروش شركتي از اين دست باشيد.

آقايي به دفتر مركزي شركت مراجعه كرد و درخواست دو دستگاه يخچال كوچك براي منزلش داشت. با وجود دردسرهاي تك فروشي، سياست ما اين بود كه هيچ كدام از مراجعين به شركت با جواب منفي مواجه نشوند و يكي از پرسنل مسئوليت جوابگويي به او را برعهده گرفت. دورادور متوجه شدم كه طرف بسيار وسواسي است و آنچنان با زير و بم يخچال ور مي رود و پرس و جو مي كند كه گويي در حال خريد كالايي بسيار حساس است. خودم دخالت كردم و براي اينكه خيالش راحت تر بشود از ناحيه كسي كه با شيوه توليد كالا آشنايي دارد برايش توضيح دادم كه واقعن در حال خريد كالايي خوش كيفيت است (خودم هم به اين مساله اعتقاد داشتم).

مشتري وسواسي خريدش را كرد و رفت. نرخ خرابي ما در آن شركت حدود يك درصد بود به اين معني كه يك دستگاه از هر 100 دستگاه احتمال خرابي جزئي يا جدي داشت. از قضاي روزگار هر دو يخچال آن مرد بيچاره دچار مشكل شد و يكي از آنها هم به نوعي خراب شد كه تعميركار چند باري رفت و آمد كرد و اين در حالي بود كه اين اتفاق يك بار در سال هم رخ نمي داد. خود من مبهوت مانده بودم كه چرا اين بلا سر آن آدم آمد و شك ندارم كه سر دو تا يخچالي كه خريده بود دو سال پير شد.

بعدها هرچقدر كه تجربه ام در فروش بيشتر شد با اين اتفاق عجيب بيشتر برخورد كردم. انسانهاي حساس بيشتر در معرض مشكلاتند و واقعن نمي دانم آيا ممكن است ارتباط منطقي بين اين دوموضوع " از نظر انرژي هاي ذهني" باشد يا نه. اما يك نكته خيلي مهم و البته كاملن منطقي اينست كه اين مدل حساسيتها، هزار مغازه را دنبال جنس بهتر يا ارزانتر گشتن، زير و بم كالاي خريداري شده را با ميكروسكوپ به دنبال يك خال گشتن، و در كل وسواسي بودن بيشتر از هر چيز به خود خريدار آسيب مي زند و در نهايت منافع " اقتصادي" يا" كيفي" انتخاب وسواسي ها اصلن و به هيچ عنوان برآورده كننده اصل مهم و حياتي "رضايت خاطر" آنها نخواهد بود، چراكه اين گروه از افراد توانايي عبور از آن احساس بد را ندارند و هميشه حس مي كنند كه شايد جايي ارزان تر يا بهتر هم پيدا مي شد.

:: آرزوهاي آقاي الف - نون

باور كنيد كه تا به حال اهل سياست نبوده ام و بعد از اين هم نخواهم بود، اما از طرفي چشم بستن بر بعضي اتفاقاتي كه تاثير مستقيم بر زندگي من و هم نوعانم و همچنين آينده كشورم دارد با عقل سليم جور در نمي آيد. دچار نوعي برخورد" اخلاق و احساس مسئوليت اجتماعي" در برابر " رويه سياسي نبودنم" شده ام و در نهايت احساس مي كنم كه بايد در همان دايره مسئوليت هاي اجتماعي ام موثر تر باشم.

در اين سالها و در مدتي كه من و هم نسل هاي من در حال سپري كردن بهترين دوران بدون بازگشت جوانيمان بوديم، برخورد با دگم ترين گروه سردمداران، افراطي ترين مذهبي گري هاي سياستگذاران و غير منصفانه ترين محكمه ها برايمان رنگ عادت و تكرار گرفت. فضاي خفقان آور اجتماعي براي نسل من بسيار بيشتر از نسل اولي هاي بعد از انقلاب بود، بسيار بيشتر از نسل سومي ها هم بود، خيلي ها دوست دارند خودشان را در زمره "نسل سوخته" ي انقلاب قرار دهند، اما مني كه تا به حال اين عبارت را در مورد خودم به كار نبرده ام آن را بيشتر از جوانهاي اول دهه شصت و دهه هشتاد، لايق دهه هفتادي ها مي دانم.

راستش را بخواهيد با همه فشاري كه تحمل كرده ام (و كرده ايم) اصل انقلاب را ماجرايي اجتناب ناپذير مي دانم،‌ ماجرايي كه لازم بود تا يك كشور و مردم آن براي اولين بار در تاريخ خودش مزه يك حكومت تمام عيار مذهبي را بچشد و اين تقصير هيچ كس نيست، حتا تقصير خود سردمدارانمان هم نيست، آنها بايد يك بار فرصت پيدا مي كردند تا تئوريهايشان را آزمايش كنند و به زعم من اين يكي از راههاي مشكل ولي ميانبري بود كه كاركرد حكومت مذهبي را هم ببينيم.

اما امروز،‌ بوي دموكراسي بيشتر از هر وقت ديگري از جلو بيني حساس ما عبور مي كند و همه مي دانيم كه روند تغيير نه با باتوم و نه تبليغات و نه فرهنگ سازي رسانه به اصلاح ملي و نه حتا با قانون گذاري مجلسي مثل ايني كه ما داريم و نه هيچ ابزار ديگري قابل كنترل نيست. نسل جديد كم كم تبديل به بدنه اصلي جامعه مي شود و هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند جلو رشد را بگيرد بجز شايد سرطان. من معتقد به براندازي نيستم، معتقد به انواع جديد براندازي هم نيستم، براندازي نرم، آرام، ‌ كند، تند، فرهنگي يا هر چيزي كه صاحب منصبان همواره از آن حرف مي زنند تا بلكه جلو حركتهاي ساده و اجتناب ناپذير جامعه را با ابزار قانون و يا زور سد كنند. اما اينها تغييرند و اتفاق مي افتند، به همين سادگي.

من تحريم و سكوت مردم ايران در دو انتخابات اخير را دو مورد از بزرگترين اشتباهات تاريخي ملت ايران مي دانم. رئيس دولت ما مرد عجيبيست،‌ باور كنيد اگر همين شبهه دموكراسي هم بر كشورمان حاكم نبود و آقاي الف-نون در جايگاهي مثل جايگاه شاه نشسته بود، با يك تراژدي ملي مواجه مي شديم. او كشور را مثل يك حجره اداره مي كند،‌ همه چيز را خودش امتحان مي كند و نظرات كارشناسي برايش هيچ ارزش اجرايي ندارند،‌ همين حالا هم تا رسيدن به يك ترا‍ژدي ملي فاصله چنداني نداريم و كاش كه بتوانيم از همين چند ابزار مستهلك و خاك خورده دموكراسي به نحوي استفاده كنيم كه آينده خودمان و فرزندانمان فداي آرزوها و عقده هاي يك نفر انسان نابالغ نشود.

از امروز يك عنوان خاص در ستون لينك دامپ را به شاهكارها، تصميمات نپخته، شهوتراني هاي سياسي، سخنراني هاي نسنجيده و بخشنامه ها و دستورات عجيب و غريب آقاي الف-نون اختصاص خواهم داد. دوباره مي گويم كاري با سياست و سياسيون ندارم،‌ اما دلم مي سوزد، دلم مي سوزد وقتي به چشم مي بينم و لمس مي كنم بلايي را كه دارد بر سر اقتصاد اين كشور مي آيد،‌ بر سر فرهنگ و نشر اين كشور مي آيد و آسيبهايي كه بعد از سالها دوباره به جوانها مي زنند. من فقط يك نقش حداقلي در اطلاع رساني را برعهده خواهم داشت، همين قدر كه احساس نكنم خواب مانده ام.


مرتبط:


الپر: اگر اينها بي كفايتي نيست، پس چيست؟ (لينكها از طريق الپر)

بلوايي كه احمدي نژاد به راه انداخت (آشوب در يك شهر فقط به خاطر اظهار نظر شكمي يك رئيس جمهور)

سخنان احمد نيكفر (پس از طرح اين موضوع توسط رئيس جمهور مردم را به خويشتن داري دعوت كردم )

شجاع‌‏پوريان: نمايندگان محترم! پيش از آنكه كشور به نقطه‌‏اي غيرقابل برگشت برسد، به رسالت تاريخي و ديني خود عمل كنيد.

:: برخورد

ديده اي؟ كه چقدر دلت مي خواهد بگويي متاسفي؟ بگويي كه قصدت ناراحت كردن او نبوده و كل ماجرا فقط يك سوء تفاهم است، بگويي كه به هر حال او هم به اين دليل و به آن دليل بي تقصير نبوده و اينهمه كارش بد بوده اما باز هم كل ماجرا دليل نمي شود كه بينتان بي خودي شكر آب شود؟‌ بگويي كه با وجود اينكه اينجا و يك خورده آن ورتر غرورت آزرده شده، باز هم تو از ناحيه خودت عذر خواهي مي كني و كل ماجرا ارزشش را ندارد... بعد هي همه اينها را در ذهنت مرور مي كني،‌ با خودت ميتينگ مي گذاري،‌ منطقي حرف مي زني،‌ يك جاهايي اشك به چشمانت مي آيد، يك جاهايي عصباني مي شوي،‌ بعد با ملايمت بحث را به سرانجام مي رسياني و نسبتن حق را به حق دار (معمولن خودت) مي رساني و دوستيتان دوباره برقرار مي شود،‌ و اين مسير فكري را ده ها و صدها بار تا زمان ديدنش مرور مي كني و جملات نامناسب را جابجا مي كني و قيافه ات تغيير مي دهي و ژستت را اصلاح مي كني و... موقع ديدنش، همان جايي كه بايد حرفت بيايد،‌ نمي آيد، خفقان مي گيري ‌و فكت مي لرزد، قيافه ات كه مي خواست مهربان باشد،‌ خصمانه مي شود و هرچه تلاش مي كني جملاتت جلو نمي آيند و ناگهان چند كلمه عجيب و غريب از زبان كودكت سر هم مي كني،‌ و او هم همينطور و كار به داد و بيداد مي كشد و در يك لحظه همه چيز به گه كشيده مي شود! ديده اي؟

عجيب است،‌ او هم همين بلا سرش آمده،‌ راستش در ميان اين همه آدم بزرگها معدود ديده ام كساني را كه آن فاز آخر سناريوي دست نوشته خودشان را بتوانند درست بازي كنند، خيلي معدود.

:: فردا

اینی که من طاق باز دراز بکشم و دست چپم زیر سرم باشد و تو کنارم به پهلو بخوابی و سرت را روی دست راستم بگذاری و پایت را روی پای راستم بیندازی و با دست راستت سینه ام را میلیمتر به میلیمتر کاوش کنی و نفست را روی گردنم احساس کنم و هر چند دقیقه یکبار بپرسی که دستم درد نگرفته و من ترجیح بدهم درد نگیرد و همینطور یکسره به سقف خیره بمانم و نفهمم که زمان به کجا می رود و برای چه می رود تا از پروازم جا بمانم... عجب واقعیت آسانی به نظر می رسید و من نمی دانم تویی که پیشاپیش دلتنگش بودی راست تر می گفتی یا منی که فردا را فراموش کرده بودم.

:: روابط - چهارم

دختر نازنيني بود كه برايم تعريف مي كرد از دو مرد زندگيش، يكي ساكن اين ور آب بود و ديگري ساكن آن ور، به نوعي عاشق هر دو بود و با مكانيزمهايي با هردو ارتباط دائم داشت، با هر دو نفر رابطه اش را محفوظ نگه داشته بود و به هردو عادت داشت. هيچ كدام را نمي توانست فداي ديگري كند و جالب اينكه الزامي هم براي اين كار نمي ديد. اصولن انسان تابو زده اي نبود و براي همين اين حادثه را يك بلاي آسماني يا يك بدبختي يا هر چيزي از اين دست به حساب نمي آورد، بلكه آن را واقعيتي مي دانست كه وجود دارد و تلاشش بيشتر روي پيشبرد مسير با حفظ آرامش بود.
من وقتي بيش از حد تحت تاثير قرار گرفتم كه برايم گفت هردو نفر مقابلش از كليات ماجرا خبر دارند و مي دانند كه به هر حال رقيببي هم وجود دارد كه در قالبي از وا‍ژه "عشق" مي گنجد.

بارها به اينچنين اوضاع و احوالي فكر كرده ام و بارها هم در موردش نوشته ام، اما راستش را بخواهيد هميشه جنبه اي از خيانت* در بطن ماجراهاي اينگونه پنهان بوده و هميشه يكي بوده كه عشق قديم بوده و ديگري نقش تازه وارد را بازي كرده و هميشه يكي بوده كه كم رنگ مي شده و جديدي بوده كه هيجان انگيزتر به حساب مي آمده. خيلي در ذهنم مرور كرده ام كه آيا واقعن مي توان همزمان عاشق* دونفر شد؟ اينكه همزمان بخواهي براي دونفر در يك حد و حدود مايه بگذاري و به يك ميزان تلاش كني، و اينكه علائقت حتا با مفاهيم عام خيانت هم قابل ارزيابي نباشد؟ و البته داستان ِ دخترك همچنان ادامه دارد.

نمي دانم اقبال است يا بد اقبالي كه انساني در ميانه اينچنين خطوط موازي قرار بگيرد.

از قبل:
روابط- يكم،‌ دوم،‌ سوم
عشقهاي مثلثي - 1، 2، 3، 4
.............................................................................
* اين مفهوم خيانت را بارها تعريف كرده ام،‌ هميني كه معنيش فقط جاگذاشتن يكي و پيوستن به ديگري است،‌ جاگذاشتن خودش يا احساسش يا عشقش يا هرچه. اين را هم مفصل توضيح داده ام كه ( در اين تعريف) رفتار فرد درگير در ماجرا الزامن نشانه پست يا پليد يا گمراه بودن او نيست.

* براي واژه عاشق تعريفي ندارم چون براي عشق تعريفي نيست، اما اگر لبخند بزنيد كه "اين عشق نيست" احتمالن مرتكب اشتباه شده ايد. من معتقدم عشق وجود دارد دقيقن وقتي كه كسي آن را در درون خودش احساس مي كند و علي الخصوص وقتي كه كسي در اين زمينه تجاربي در چنته دارد.

:: Legalized

Amsterdam.jpg
[Amsterdam]

جايي براي نبودن، مفقود شدن.

:: روي ماه خداوند را ببوس

"روي ماه خداوند را ببوس" در نگاه اول،‌ داستاني پركشش به نظر مي رسد كه حاوي پيامي ساده اما مهم است، ‌اينكه براي رسيدن به خدا راه هاي زيادي هست و مهمتر اينكه هيچ گمراه و خطاكاري،‌ اگر روي به سوي او برگرداند دست رد بر سينه اش نخواهد خورد، يادآور همان مضمون معروف كه: براي هر انسان،‌ يك دريچه، يك راه وجود دارد.

كتاب را به خاطر كشش داستانيش خيلي سريع خواندم،‌ داستان مردي كه تز دكترايش را بررسي ابعاد و علل جامعه شناختي خودكشي يك استاد دانشگاه انتخاب كرده و در مسير تحقيقاتش به دام شكي بزرگ گرفتار مي شود،‌ اينكه آيا اصولن خدايي وجود دارد يه نه؟
تا اينجاي داستان همه چيز روندي منطقي و شايد روشنفكرانه دارد،‌ اما هر قدم كه با ذهن جستجوگر قهرمان و محقق داستان جلو مي رويد با پيامهاي پنهان و آشكاري از برخي نگرشهاي مذهبي شديد و شايد دگم در نويسنده مواجه مي شويد كه از نگاه من بسيار توي ذوق مي زند.

در عوالمي كه سوال بزرگي مانند وجود خدا پيش روي يك جوان است، نويسنده با ناشيگري خاصي تعلقات تند شيعي خودش را به خورد خواننده مي دهد كه صرفنظر از درست يا غلط بودن آنها، جاي مطرح شدنشان بسيار نابجاست. يعني وقتي كه انساني مبهوتِ وجود يا عدم وجود خالقي براي عالم هستي است،‌ ارشاد او با راهكارهاي خُرد مذهبي و مطرح كردن موضوعات مورد اختلاف زير مجموعه مذاهب،‌ عجيب و غير منتظره است.

راستش تيرا‍ژ ‍ اين كتاب و اينكه چرا فروشنده فروشگاه "كتاب پنجره" معروف آن را به من پيشنهاد كرد كمي گيجم كرده،‌ سوادم هم به نقد ادبي نمي رسد،‌ اما از نگاه من ضعفهاي پررنگ داستان پردازي و شخصيت پردازي در اين كتاب آزار دهنده اند و خواننده نمي تواند حتا ماهيت ذهني جريانهاي حاكم بر داستان را در سطحي درك كند كه بتواند با آنها ارتباط برقرار كند و بدتر از همه اينكه احساس مي كني در اين كتاب مي خواهند بعضي مذهبي گري هاي تند را با تم روشنفكري به خوردت بدهند.

حرف آخر اينكه من تصور مي كنم نويسنده از پس جمع و جور كردن پايان داستان برنيامده و جزو معدود دفعاتي است كه من شخصن از اينكه كتابي را تا پايان خوانده ام احساس خوبي ندارم.


مرتبط:
در غیاب هویت مستقلی از آن خود!

-----------------------------------
روي ماه خداوند را ببوس
مصطفي مستور

:: سكوت شكسته شد

اولين خبر رسمي بعد از 12 روز:

پايگاه اطلاع رساني پليس:

مشروبات الکلي مسموم 12 کشته و 104 مصدوم برجا گذاشت// 21 مرد و 3 زن به عنوان متهم دستگير و تحت بازجويي پليس قرار دارند

پ.ن:‌ آمار همچنان آب مي رود،‌ منبع بي طرفي هم براي مراجعه وجود ندارد،‌ اما تسليم شدن مجاري دولتي آن هم بعد از 12 روز به خودي خود موفقيت بزرگي محسوب مي شود.

:: اشکهایش

من عاشق اشکهایی هستم که فقط برای چند لحظه به چشم می دوند، اشکهایی که اگر انسان روبرویی ات به اندازه کافی بفهمد،‌ دنیایی حرف را از عمق دل به چشم می کشانند و به همان سرعت هم دوباره جذب دل می شوند... من عاشق حرفهایی هستم که فقط چشم می تواند بزند، عاشق چشمهای مرطوبی که اشکهایشان را همه جا و برای همه کس رو نمی کنند.

:: خبری بسیار مهم و تاسف بار

باور کردنی نیست که این خبر اینگونه مسکوت نگه داشته شده:

منابع کاملن معتبر بیمارستانی در قم از مرگ حداقل ۲۲ نفر و کور شدن حداقل ۱۰۰ نفر بر اثر مصرف الکل مسموم خبر می دهند.

نقطه شروع و اوج این مسمومیت ها روز ۱۳ فروردین با توزیع گسترده الکل مسموم بوده و تا امروز همچنان مراجعات ادامه دارد. بخش دیالیز بیمارستان کامکار قم (یکی از دو اورژانس اصلی این شهر)‌ به طور کامل به مراجعین حاد این مسمومیت گسترده اختصاص پیدا کرده و بیمار عادی پذیرش نمی کند. در روز اول حادثه مسئولین اورژانس بیمارستان کامکار با صدا و سیما تماس می گیرند اما کسی حاضر به پوشش این خبر نمی شود. سپس از پلیس کمک می خواهند اما آنها هم شاکی خصوصی می خواهند یا حکم دادگاه.

خواهش: من به منبع این خبر و صحت آمار بالا اعتماد کامل دارم،‌ از کسانی که به من یا این وبلاگ اعتماد دارند خواهش می کنم در پخش این خبر کمک کنند، به دو دلیل:‌
اول: سنگدلان به زانو در بیایند و خبر به منابع رسمی تر برسد، سلامت خبر را خودشان در می آورند،
دوم:‌ از مرگ یا مسمومیت منجر به کوری حتا یک انسان بی گناه دیگر جلوگیری شود،‌ چون معلوم نیست که این محموله ی ناشناخته چند دست گشته و به کجا رسیده.

حواشی:
۱- ‌ من نمی دانم با گذشت چند روز از شروع آلودگی آیا اشاره ای هرچند جزئی در هیچ بخش خبری صدا و سیما یا روزنامه ها به این موضوع شده یا نه، اما می دانم سنگدلان برای سرپوش گذاشتن بر مصرف گسترده الکل در ایران و علی الخصوص در قم خبر به این مهمی را سرکوب کرده اند و بی گناهانی همچنان آلوده می شوند.

۲- در قم شایع شده که باند توزیع کننده گرفتار شده اند، اما هیچ کس نخواهد فهمید که بوده اند و از کجا آمده اند و بعد از گرفتاری به کجا خواهند رفت؟‌

۳- ظاهرن آلودگی به عرق دست ساز مربوط می شده،‌ اما هنوز مطمن نیستم،‌ اگر موفق شدم خبر موثقی بگیرم اطلاع می دهم.

۴ - تنها اخبار منتشر شده در وب که به کمک دوستان پیدا کردم این دو لینک بود بعد از گذشت یک هفته از حادثه،‌ ببینید با چه بی رحمی قربانیان را لاابالی نامیده اند و حقایق را کتمان کرده اند.

Iraneconomist
Baztab
----------------------------------------------
پ.ن: درمورد میزان نشر خبر هیچ اطلاع موثقی ندارم،‌ لطفن اگر می دانید کمک کنید.
پ.ن.۲: فراموش نکنید ۲۲ کشته و ۱۰۰ کور،‌ اگر در کشور دیگری زندگی می کردیم الان چه خبر بود؟
----------------------------------------------

بعد از پست: خبر به سرعت در حال گسترش است - سرم درد می کند،‌ چرا این همه دیر؟

http://www.tik.ir/display/?ID=40040&page=1

22 فروردين:

نرگس به نقل از برادر پزشكش در قم مي گويد:
آمار كل مراجعين: 116 نفر
دياليز: 86 نفر
نابينا: 2 نفر
فوت:‌ 14 نفر
به نظر من نسبت بين نابيناها و فوت شده ها در اين آمار كمي عجيب است.
مرجع من مي گويد بخش مهمي از آمار كه انتشار آن موفق تر از قم كنترل شده مربوط به ساوه و ديگر بخشهاي مستقل اطراف قم مي باشد. متاسفانه جمع بندي آمار بدون همكاري وزارت بهداشت غير ممكن به نظر مي رسد.

:: تا جنگ سوم

نگويم اگر اين را، دل درد مي گيرم:

شباهتهاي وحشتناك بين رئيس جمهور مردمي كشورمان و پرزيدنت ولايات متحده را متوجه شده ايد؟ سن من قد نمي دهد اما كسي سراغ دارد هيچ مقطعي در تاريخ، اين دو نفر را اينهمه به هم شبيه ديده باشد؟

قْدي مادر زاد و بي نهايتشان كه وقتي چيزي را مي خواهند پا بر زمين مي كوبند و نه مجلس و نه دولت خودشان و نه حتا پدرو مادرشان حريف نمي شود، كودك نابالغ و عر عروي مخفي شده پشت صورتهاي خشك و مصممشان، اصولن شش ماهه به دنيا آمدنشان، جنگ طلبيشان كه وقتي بوي خون به دماغشان مي خورد به جاي ترسيدن يا فكر كردن يورش مي آورند،‌ عقده هاي فراواني كه بيشتر به تومورهاي سرطاني شباهت دارند،‌ و راي عوام پشت سرشان كه عاشق وعده هاي دم دست و حقوق مسلمي شده اند كه اينها از پشت تريبون فرياد مي زنند حالا چه نابود كردن تروريستها باشد و چه ناپديد كردن اسرائيلي ها.

باور كنيد جنگ جهاني سوم را به راحتي به چشم مي ديديم اگر يك احمق جنگ طلب ديگري مانند يلتسين هم سردمدار روسيه بود و رئوس دنياي ديوانگان را تكميل مي كرد.

من گم شده ام واي واي!

:: سالی دیگر . . .

راستش را بخواهيد هيچ به صرافت تولد اين پسر نبودم و اگر يکی از خوانندگان محبوب* اشاره نمی کرد عبور کرده بودم... اما چون گفت و همين امشب و به موقع ديدمش، می گويم:
پايمان به سال پنجم هم باز شد،‌ کاش بشود مفيد تر از اين بود.


*خواننده محبوب هم از آن اصطلاحاتیست که تا به حال به کارم نيامده بود!