Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: ازدواج

از مجرد بودنم در آستانه سي سالگي بي نهايت احساس خوبي دارم. اين احساسي نيست كه در طول مسير هم تجربه كرده باشم،‌ يعني اين سالها پيوسته با انبوهي از دوگانگي ها و سوالات پيچ در پيچ و نقاط مبهم دست و پنجه نرم كرده ام و هميشه از اين كه به آن هدف نهايي،‌ آن آدم روياها و آن نيمه گمشده ام نرسم وحشت داشته ام. هميشه درگير اين بوده ام كه آيا راهي كه انتخاب كرده ام درست هست يا نه، اين كه آيا بايد به شيوه "دوست شو، عاشق شو،‌ اكر زورت رسيد زندگي كن، بعدن اگر دلت خواست ازدواج كن" ادامه بدهم يا اينكه واقعن منطقي تر همينست كه يكي از ده ها دختر ايده آل، خانواده دار، زيبا،‌ تحصيل كرده و با شخصيت اطرافم را (كه همگان مستعد معرفي شان بوده اند) انتخاب كنم، اندكي معاشرت كنم، قرار و مدار بگذارم، و بعد... همه مي گويند عاشق هم مي شوي!

راستش هيچ وقت شهامت اينچنين ريسكي را نداشته ام و امروز بسي خوشحالم كه تن نداده ام. به تعداد كافي هستند مثالهايي در ميان دوستان هم سن و سال بسيار نزديكم كه 1- تازه ازدواج كرده اند و عسل مي خورند، 2- يا تازه بچه دار شده اند و با شيريني او حال مي كنند و 3- حتا دختركي دارند دبستاني يا راهنمايي اي! آن دوست دومي روزي داشت از لذت هاي فراواني كه در كودكش و فازهاي اينچنين زندگي دارد تعريف مي كرد و من هم حداقل اين روزها به نقطه اي رسيده ام كه بشنوم، فكر كنم و چشم بسته رد نكنم. و باور كنيد او را و لذت اين دوره اش را مي فهمم، اما حداقل مي توانم بگويم آنچه را كه در خود دارم كم وزن تر از داشته هاي او نمي دانم و اگر بخواهم خودم را در تجربه دوره منحصر به فرد اين دهه از زندگي "موفق نسبي" ارزيابي نكنم بي انصافي كرده ام! مي گويم موفق نه به معناي پولي كه در جيب دارم يا ميزي كه پشت آن نشسته ام. كما اينكه همان دوستم الان خانه اي دارد كه من ندارم و ميزي كه از مال من بزرگتر است! مي گويم موفق به لحاظ فرصتي كه به خودم دادم تا بحران ها و سوال هاي بزرگ زندگي ام را بفهمم و با چشم باز از آنها عبور كنم. فرصتي كه براي عبور از فراز و نشيب هاي كشنده احساسي به خودم دادم تا امروز شهامت عاشقي ام خيلي بيش از قبل باشد.

من نمي دانم راه او بهتر بود يا راه من و تصور نمي كنم كسي باشد كه كه بتواند قاطع قضاوت كند اين بهتر است يا آن. همينطور نمي دانم كه سرنوشت براي كدام فرمول زندگي پايان خوش تري را رقم مي زند، اما مي دانم از آن لحظه اي كه شروع به شناختن واقعيات درونم كردم، آدم ِ ازدواج هاي زود هنگام و تعهد مشروط به عادت و رفتن راهي كه بسياري از آدم حسابي هاي سنتي تر توصيه مي كرده اند نبوده ام و مبهوت مي مانم كه آيا واقعن ممكن بود آن كار را بكنم و شانس اين همه تجربه هاي بزرگ را از خودم بگيرم؟

دير بالغ شدم، چهار پنج سالي را شيرين در كما بودم، اما از آن لحظه اي كه خودشناسي ام را شروع كرده ام، يعني شايد در همين پنج شش سال اخير، فشرده ترين دوره هاي آموزش روح ام يكي بعد از ديگري آمده اند و در پايان هر كدام، خودم را انساني جديد و در پله اي بالاتر يافته ام و بزرگترين دستاوردم بدون تعارف يك چيز است: امروز تازه فهميده ام كه چقدر كمبود اطلاعت دارم! چقدر بايد بخوانم و چقدر بايد تجربه كنم و چقدر بايد ياد بگيرم و چقدر بايد بگردم و ببينم. تازه فهميده ام كه چقدر در طي سلوك فرهيختگي مبتدي به حساب مي آيم و راه چه طولانيست. از طرفي فكر مي كنم كه اگر ازدواج كرده بودم چقدر شانس ادامه راه وجود داشت؟ در گير و دار اين وابستگي چقدر فرصت تجربه هست و اصلن چقدر تجربه كردن جايز بود؟ (نمي دانم!)

امروز فهميده ام كه براي ازدواج كردن بايد خيلي آماده تر از اينها باشم و مي دانم كه اين احساس آمادگي ممكن است به راحتي و در عرض يك سال خودش را نشان دهد و ممكن هم هست كه حالا حالاها نيايد و اين چيزي نيست كه به خانه و ماشين ربط داشته باشد. بهاي اين تاخير و گذر زمان را هم همگان بارها و بارها گفته اند، همسري اتخاذ(!)‌ خواهي كرد با سن نسبتن بالا، فرصت باروري اش بسيار محدود خواهد بود، ريسك حاملگي (به عنوان يك "بايد"!) پيوسته افزايش مي يابد،‌ تازه اگر هم مثل خيلي ها بي مشكل بچه دار شوي،‌ اوووه! سي و اندي سال تفاوت سن با فرزند؟! دركش نخواهي كرد، حوصله اش را نخواهي داشت و چه و چه...
ومن تصور مي كنم كه در بدبينانه ترين حالت، اگر هم نگاه نسبتن سنتي بالا را بپذيريم،‌ اين ها همه بهاي منصفانه اي براي اين سبك زندگيست،‌ و اين احساس نسبتن جديد منست،‌ مسير را درست آمده ام...

بسيار برخورد مي كنم با دختركان گريزپايي كه در عين احساس نياز به تجربه، از آينده راهشان وحشتي دارند بي نهايت، كه در سي سالگي يا بالاتر چه كسي مي خواهد با من ازدواج كند؟! كمتر جرات كرده ام به كسي توصيه اي بكنم چون توصيه مسئوليت آور است و گاهي گمراه كننده، و صد البته براي خيلي از اين سرگشتگان، ازدواج زودهنگام عين صلاح است (شايد باشد). اما حداقل مي دانم و مي بينم مثالهاي كاملن موفقي را (با معيارهاي نسبي موفقيت و رضايت از زندگي) كه پسر يا دختر،‌ ديرهنگام ازدواج كرده اند، يا اصلن نكرده اند، اما راهشان را باچشم باز آمده اند و من به اين انسان ها احترام مي گذارم، چون خودشان براي اهدافشان احترام قائلند.


:: و اما مخالفين

شبي در محفلي با پرگلك گپ مي زديم، چيزهاي جالبي از زبانش شنيدم كه بعد از كمي بالا و پايين كردن و فكر كردن در موردشان،‌ ديدم يك نوشته از دلش در مي آيد. مي گفت "بعضي از پسرهاي وبلاگستان از تو متنفرند"! البته مي دانم كه اين مساله به راحتي در مورد بعضي دخترها هم صادق است، اما اين واقعيت مهم را هم نمي توان انكار كرد كه رابطه من با جنس مخالف (در اين محيط) بهتر بوده. ايني كه مي گويم رابطه،‌ منظور همين چهار تا لينك و كامنتي است كه مبادله شده و مي شود و نه رابطه هاي واقعي پشت وبلاگستان. كما اينكه در آن بيرون تقريبن به يك تعداد (خيلي محدود)‌ دوست دختر و پسر دارم و بي اغراق جنسيتشان ديگر برايم محسوس و تاثير گذار نيست، بلكه آدم هاي فوق العاده اي هستند كه از وجودشان لذت مي برم.

اين روزها كمي در ميان لينكها و روابط وبلاگها گشت و گذار كردم، آمار مستدلي در دست ندارم، اما تصور مي كنم كه اين يك اتفاق كاملن طبيعي است كه تماسهاي جنس مخالف (حتا در سطح يك بلاگر پنجاه و اندي ساله)‌ حداقل به لحاظ آماري بيشتر رخ مي دهد و اين مساله شايد غريزي باشد و مي تواند در ايران كمي تشديد هم شده باشد،‌ اما در مجموع نه عجيب است و نه منفي. خودم را مي گويم، دلنوشته هاي جنس مونث هميشه برايم جذاب و جديد بوده، شايد به خاطر همان خلاء ارتباطي كه همه مي دانيم چيست و از كجا آمده.

اما از طرفي،‌ اينكه من وبلاگي را دوست نداشته باشم و يا حتا با شخصيت پشت آن "حال نكنم" دليل بر دشمني ام نبوده و نخواهد بود. خيلي فكر كردم كه ببينم در ذهنم كدام بلاگري را پيدا مي كنم كه از خودش (به واسطه يا بي واسطه وبلاگش) عميقن بدم بيايد، اما ذهنم خيلي ياري نكرد. البته يكي از نقاط ضعفي كه سالهاست آزرده ام كرده و ضررش فقط براي خودم بوده،‌ همان حس اشتباهي است كه چرا همه نبايد دوستم داشته باشند! به زبان ديگر دشمني كسي را بر نمي تابم. هميچ الزامي به دوستي نيست،‌ اما هميشه تلاش مي كنم آدمها را قانع كنم كه دليلي هم براي دشمني نيست.

دليل آن "تنفري" را كه پريسا مي گفت خيلي دوست دارم بدانم، هرچه التماسش كردم(!) برايم مثالي از آدمها نزد، اما مدل ديدگاهها را تا حدودي با هم باز كرديم. چيزهايي مثل پز دادن، خود بزرگ بيني،‌ گنده تر از دهان حرف زدن (يا گنده گوزي!)، نظريه پردازي،‌ به هر حيطه و منطقه اي سرك كشيدن و بدتر از همه احتمالن با دختركان بلاگستان و غيره لاسيدن، اينها مي توانند مضامين اصلي اتهام باشند. از طرفي تكرار اين كه من مواضعم را در حد اطلاعات و سواد خودم مي گويم و ادعايي براي كامل بودن ندارم،‌ خودش گاهي باعث تشديد حساسيت مي شود،‌ يعني مي شود ادا و اطوارها و ناز و كرشمه هايي كه خودشان جرمي ثانويه و گناهي كبيره اند.

البته نكته غم انگيز ماجرا همين است كه وقتي چهار نفر مي شناسندت، ‌ناخود آگاه دوتايشان مي شود مخالف و اگر بخواهم دل همه را به دست بياورم مي رسم به همان داستان قديمي خرك و پدر و پسر كه در نهايت بايد خر را به كول بكشم تا مخالفي نباشد! خيلي دوست دارم روزي پاي صحبت يكي از اين آدمها باشم كه شهامت گفتن صريح نظرش را داشته باشد. از طرف خودم مي گويم كه خيلي ها هستند كه اصلن قبولشان ندارم، ولي آن (تصوير)‌ شخصيت پشت نوشته هايشان را (حتا در ذهنم)‌ به راحتي تحمل مي كنم.

:: معاشقه شهرداري و پاسگاه

Make-love.jpg
[Saghdush]

اگر موافق باشيد همه با هم يك كمي قربان هم ديگر برويم...

..............................
پي نوشت:‌" ارازل" اين روزها بسيار خطرناك تر از" اراذل" قديم اند!

سرچ فرموده بودند "كونمو" !!!! دوستمان گفت ببين ملت به خودشان هم رحم نمي كنند...
.
.
.
.
پي نوشت: مي دانيد چه خلاقيت فوق العاده اي در برابر في-لترينگ سرچ كلمات سك-سي شكل گرفته؟ همين كلمه بالا را امتحان كنيد.

:: تنگ نظران

يادآوريش سخت نيست، سالهاي پيش هم همين بود، هر بار كه خواسته اند بنزين را گران كنند ‌ ملت هم آماده صف كشيدن بوده اند،‌ به خاطر ليتري 20 يا سي تومان ساعتها در صفهاي طولاني پمپ بنزين ها ايستاده اند تا يك باك،‌ يا يك باك و چند شيشه آب و يك چهار ليتري را پر كنند،‌ جانشان را توي صندوق عقب ماشينشان كف دست بگيرند و در نهايت يك يا دو هزار تومان از زندگيشان جلو بيفتند.

من تلاش مي كنم اين حركت را از مسافركشي كه زندگيش به باك خودرو بسته شده درك كنم (در حد يك تلاش)،‌ اما بقيه آدمهايي كه حداقل پول خريدن يك ماشين براي زير پايشان را داشته اند چي؟ اين تنگ نظري گداگونه كجاي زندگيشان را متحول مي كند؟ اين دوساعت را در اداره محل كارشان يا هر زيرپله محل كار ديگري سپري كنند بيشتر در نمي آورند؟‌ اصلن چرا روزي دوساعت مسافركشي نمي كنند؟

مي دانيد نكته كجاست؟ بحث اصلن بر سر اين دو تا هزار توماني نيست، بحث اينجاست كه ما تنگ نظر شده ايم، ديدمان را بسته اند و هركجا كه احساس كنيم چيزي را به رايگان مي دهند صف مي بنديم،‌ خرج ويلاي شمالمان روزي چند ده هزار تومان است اما اگر جنس كوپني را نگيريم احساس باخت مي كنيم،‌ اگر باك آخر شب 31 اردي بهشت را پر نكنيم شب خواب آشفته مي بينيم... و چه حيف، كاش يك سانتي متر نظر بلند تر بوديم،‌ كاش خشنودي مان به دسترنج مان وصل مي شد، نه به آورده هاي باد.


مرتبط:‌ گزارش تصویری / صف طولانی خودروها در مقابل جایگاه های عرضه سوخت (لينك از بالاترين)

:: يازده دقيقه

يازده دقيقه كتاب پر سرو صدايي بود و حداقل بايد اعتراف كرد كه براي بازار ايران كار جسورانه اي هم به حساب مي آيد. مسير داستان را نمي گويم چون اگر كسي خواننده اش باشد مي توان در چند كلمه مزه داستان را لوث كرد.
اما جنبه متفاوت اين كتاب، حداقل در ميان انتشارات اين سالها، پرداختن بي پرده به س-كس است،‌ تحليل و بررسي ساده انگارانه اي كه كوئيلو نسبت به س-كس و عشق و يك سري دغدغه هاي ارتباطي ديگر بيان مي كند.
به كمك دوست نازنيني متن اصلي را در چند نقطه حساس داستان با متن ترجمه مقايسه كردم،‌ تفاوت ها ناچيز است و همين هم باعث شده كه سر و صداي برخي از اهل دين بلند شود كه اسلام در خطر است!

اين كتاب را نمي توان كاري منسجم يا آنچناني به حساب آورد، داستان شما را به سرعت تا پايان مي كشد،‌ اما تقريبن در هيچ سكانسي از زندگي دخترك قهرمان داستان،‌ روند قضايا ارضا كننده نيست. آخر داستان هم به هكذا،‌ يعني احساس رضايتي وجود ندارد. از طرفي مدل تحليل كردن كوئيلو را مي توان به شيوه كار تهمينه ميلاني تشبيه كرد: "پيام دار!"،‌ همان طوري كه گاهي در فيلمهاي او مي فهميد كه حرف حساب مي زند اما از شيوه گفتنش حرص مي خوريد، كوئيلو هم گاهي حرص در مي آورد.

نگاهش را به عشق دوست دارم،‌ در بسياري از فرازهاي داستان هم ذات پنداري كردم، و سادگي بيانش گاهي دلنشين مي شود،‌ اما مجموع داستان پر است از خلا پختگي و احساس عدم توازن وضعيت.

به هرحال از آن كتابهاييست كه به يكبار خواندنش حتمن مي ارزد، بي شك جرقه هاي پر رنگي براي ذهن هاي مستعد در خود دارد، حتا اگر باعث شود برخي مرتبطين "روشن"فكرتان شما را در زمره كوئيلو خوانان ِ گمراه بپندارند!

.......................................................
یازده دقیقه
پائولو کوئلیو
کیومرث پارسای
.......................................................
پي نوشت:‌ كتاب را از شهر كتاب خريدم،‌ همين اواخر،‌ شايد هنوز باشد.

:: براندازی نرم تر از این؟

گزارشی نسبتن مستدل از بلایی که فقط یکی از تصمیمات دیمی رئیس جمهور دارد بر سر اقتصاد کشورمان می آورد.

تقریبن تمام حسابهای ارزی چینی ها که ‌ بزرگترین شریک تجاری ایران (+ +) محسوب می شوند بر مبنای دلار است، یعنی پولشان را به دلار نگهداری می کنند. بعد از اینکه آقای پرزیدنت انقلابی ما استفاده از دلار را در سیستم بانکی ایران ممنوع کرد، بیشتر تجار (بخوانید وارد کننده های) ایرانی به ناچار به سمت یورو رفتند. وقتی که نوسان عجیب و غریب یورو در برابر دلار را دنبال کنید (+) متوجه خواهید شد که چینی ها حق دارند گاهی تا مرز ده درصد (این عدد یک رقم فضایی محسوب می شود) برای یک تبدیل ساده پولی (از دلار به یورو) ریسک درنظر بگیرند. یعنی آنها فرض می کنند که نرخ برابری این دو ارز از زمان اعلام قیمت تا زمان دریافت پولشان (فاصله ای معمولن یک تا شش ماهه) ممکن است تا سقف ۱۰ درصد نوسان داشته باشد.

حالا تصور کنید برای ما که کشوری وارد کننده با تراز تجاری به شدت منفی محسوب می شویم (بجز سرطانی به نام نفت)‌ این تصمیم عوام فریبانه فقط در قبال چین چه خسارت هنگفتی به کشور وارد می کند،‌ هم برای مواد اولیه صنایع مان و هم برای کالای مصرفی وارداتی.

و آیا می دانید سقوط تاریخی دلار (+) که روزنامه دولت آن را مانند خبر سقوط ایالات متحده در تیتر یک منتشر کرد چه فرصت مغتنمی برای کاهش هزینه تمام شده کالای وارداتی بود؟‌ و ما در این میانه آب گل آلود مانند احمق ها ماهیگیری را ممنوع کرده ایم، فقط برای اینکه آقای الف-نون پشت تریبون برای بیچاره هایی که به نان شبشان محتاجند فریاد بزند که دلار را تحریم کردیم،‌ امریکا را به خاک سیاه نشاندیم... و او دروغ می گوید.

نکته جالب تر را می دانید؟ همچنان ناچاریم نفتمان را با همین دلار خاک برسر (+) بفروشیم... یعنی ارزان می فروشیم،‌ پولمان را با پرداخت ریسک تبدیل می کنیم، گران تر می خریم.

تحریم دلار،‌ درست مانند تصمیم کودکانه تحریم بانکهای اروپایی یا کالای آمریکایی، بیت المال حکومت عدل اسلامی را بر باد می دهد، گرچه شاید کمک بزرگی باشد برای تجدید آرایی که گرسنگان به صندوق ریختند.

هميشه هستند انسانهايي كه دركمان نمي كنند، حداقل مي توان دركشان كرد، آرامش از آن ما مي شود.

:: زلزله هاي وبلاگستان

به نظر من ‌ اين نوشته شجاعانه، مفيد و صريح حضرت بلوط باعث شد تا وبلاگستان دوباره بويي از حال و هواي روزهاي اول ببرد، روزهايي كه مرز شكني محقانه جلوداران وبلاگستان بخش هايي از جامعه را به لرزه انداخته بود.

اشاره هاي بلوط در اين نوشته ي اخير هم نشان از عمق فاجعه و كمبودهاي تكان دهنده اي دارد كه جامعه ما در آن غرق شده و خدا مي داند چه معجزه اي مي تواند به دادش برسد. وقتي كه پزشكي سعي مي كند نيازهاي جنسي زني را كنترل كند يا كمك مي كند كه آنها را سركوب كند، مصداق بارز وقتي است كه نمك مي گندد. همين چند اشاره كوچك كافيست تا بدانيد نبودن سلامت جنسي و منابع اطلاعاتي كافي چه ضربه دهشتناكي به سلامت جامعه محسوب مي شود.

در فضايي كه حتا دست زدن به بدن تحت مالكيت خودمان و كشف آن جرم و گناه كبيره محسوب مي شود، چه انتظاري از زنان بالفطره "زير خوابي" مي توان داشت كه حق زمزمه از پايين را هم ندارند؟ زناني كه نگاه كردن يا نگاه كرده شدن به "عو-رت" را نشانه كور زاده شدن فرزندشان مي دانند.

آگاهي جنسي يكي از بزرگترين دستاوردهاي وبلاگستان بود، دستاوردي كه تاثيرش بسيار بالاتر از هر رگه روشنفكري و يا اصلاح طلبي ديگري بوده و هست، دستاوردي كه در ميانه اين برهوت و سانسور نياز تشنه هاي بسياري را به " آب" برطرف مي كند و از تمام آزادي خواهي هاي ديگر يك سرو گردن بالاتر مي ايستد.

لطفن از اين حركت حمايت كنيد، با تمام ظرفيت.

....................................
بعد از پست: يك نقد نسبتن شديد!
مرتبط:‌ خانم دكتر احمدنيا - لينك از ليلا

:: %

هیچ کدامشان نمی خواستند به احساس فاحشگی دچار شوند، پس نخوابیدن بهترین راه بود.

:: اردي بهشت هشتاد و شش!

مسئول مركز خدمات شركت دوستم در يكي از شهرستانهاي شمال غرب كشور تماس گرفته بود كه شماره سريال كارت گارانتي دستگاه با بدنه هم خواني ندارد،‌ تاريخ توليد هم درج نشده. در جواب گفته بودند كه اين كارت قابل قبول نيست. فردايش زنگ زده بود كه كارت را برده اند يكي ديگر (!) آورده اند كه سريال مي خواند اما دست نويس است. گرچه معلوم بوده كه در كارت دست برده اند باز هم به طرف گفته بودند كه تصوير كارت را براي بررسي بيشتر فكس كند،‌ وقتي كه دوستم يك نسخه از كپي كارت را نشانم داد در مرحله اول به دنبال آثار جعل شماره سريال بودم، اما با ديدن تارخ توليد ناگهان از خنده منفجر شدم...

warranty.jpg

مسئول محترم خدمات هم تا لحظه آخر درگير شماره سريال دست نويس همشهري هايش مانده بود!

پي نوشت: بي غرض!

:: از میان خوانده های قبل از خواب

"خیال پردازی و مشاهده رویا، کار آسانی است، زیرا کسی خود را ملزم به واقعیت بخشیدن به آنها نمی داند و به این ترتیب، نه دست به خطر می زند، نه از شدت ناامیدی رنج می برد و نه با لحظات دشوار روبرو می شود. تازه، در دوران سالخوردگی، همواره می تواند دیگران را مقصر قلمداد کند... ترجیحا پدر و مادر یا شوهر یا فرزندان را... و می تواند بگوید آنها اجازه ندادند کاری را که میل داشت، انجام بدهد. "


.......................................................
یازده دقیقه
پائولو کوئلیو
کیومرث پارسای

:: شهر من

navaab.jpg
[Navaab-Tehran]

چيزيست مثل عشق و وحشت، ترس از عظمت، دريدگي...

اما همچنان دوستش مي دارم.

:: همين دي روز

مي گفت چه خوب شد كه به اينجا رسيديم و چقدر حس آدمها قشنگ است وقتي كه به نوعي احساس مي كنند بزرگ شده اند. به تعبير او گويي قلبت بارها و بارها شكسته و خرد شده، اما از ميان آن يك قلب جديد، خوش بافت و محكم روئيده، قلبي كه نه من و نه او حاضر نبوديم با قلب اولمان عوض كنيم. ما شايد سي سالمان باشد يا همين حوالي، اما فقط مال سن نيست، مال گذار است.

هميشه مديون شكست هاي زندگي ام بوده ام، بخواهم رو راست باشم ناكامي هاي عاشقانه ام از همه پر رنگ تر بوده اند،‌ اما هرگز نمي توانم نقش مهم همه فشارهاي ديگري را كه رشد در اين محيط بوجودشان آورده كتمان كنم. شايد يك نگاه به زندگي از همان روز اول مرا زنده نگه داشت، همان روزهايي كه اشك مي ريختم و به شدت مردد بودم كه لذت عشق به بهاي آخرش مي ارزد يا نه،‌ و آن تفكر، همان ‌ نگاه "پريود" گونه بود به تمام فراز و نشيب ها،‌ نوعي اعتقاد به همان جمله معروف‌ "اين نيز بگذرد"،‌ و هنوز هم خيلي وقت ها اشكم مي آيد، اما باز زنده ام و آرام.