
از مجرد بودنم در آستانه سي سالگي بي نهايت احساس خوبي دارم. اين احساسي نيست كه در طول مسير هم تجربه كرده باشم، يعني اين سالها پيوسته با انبوهي از دوگانگي ها و سوالات پيچ در پيچ و نقاط مبهم دست و پنجه نرم كرده ام و هميشه از اين كه به آن هدف نهايي، آن آدم روياها و آن نيمه گمشده ام نرسم وحشت داشته ام. هميشه درگير اين بوده ام كه آيا راهي كه انتخاب كرده ام درست هست يا نه، اين كه آيا بايد به شيوه "دوست شو، عاشق شو، اكر زورت رسيد زندگي كن، بعدن اگر دلت خواست ازدواج كن" ادامه بدهم يا اينكه واقعن منطقي تر همينست كه يكي از ده ها دختر ايده آل، خانواده دار، زيبا، تحصيل كرده و با شخصيت اطرافم را (كه همگان مستعد معرفي شان بوده اند) انتخاب كنم، اندكي معاشرت كنم، قرار و مدار بگذارم، و بعد... همه مي گويند عاشق هم مي شوي!
راستش هيچ وقت شهامت اينچنين ريسكي را نداشته ام و امروز بسي خوشحالم كه تن نداده ام. به تعداد كافي هستند مثالهايي در ميان دوستان هم سن و سال بسيار نزديكم كه 1- تازه ازدواج كرده اند و عسل مي خورند، 2- يا تازه بچه دار شده اند و با شيريني او حال مي كنند و 3- حتا دختركي دارند دبستاني يا راهنمايي اي! آن دوست دومي روزي داشت از لذت هاي فراواني كه در كودكش و فازهاي اينچنين زندگي دارد تعريف مي كرد و من هم حداقل اين روزها به نقطه اي رسيده ام كه بشنوم، فكر كنم و چشم بسته رد نكنم. و باور كنيد او را و لذت اين دوره اش را مي فهمم، اما حداقل مي توانم بگويم آنچه را كه در خود دارم كم وزن تر از داشته هاي او نمي دانم و اگر بخواهم خودم را در تجربه دوره منحصر به فرد اين دهه از زندگي "موفق نسبي" ارزيابي نكنم بي انصافي كرده ام! مي گويم موفق نه به معناي پولي كه در جيب دارم يا ميزي كه پشت آن نشسته ام. كما اينكه همان دوستم الان خانه اي دارد كه من ندارم و ميزي كه از مال من بزرگتر است! مي گويم موفق به لحاظ فرصتي كه به خودم دادم تا بحران ها و سوال هاي بزرگ زندگي ام را بفهمم و با چشم باز از آنها عبور كنم. فرصتي كه براي عبور از فراز و نشيب هاي كشنده احساسي به خودم دادم تا امروز شهامت عاشقي ام خيلي بيش از قبل باشد.
من نمي دانم راه او بهتر بود يا راه من و تصور نمي كنم كسي باشد كه كه بتواند قاطع قضاوت كند اين بهتر است يا آن. همينطور نمي دانم كه سرنوشت براي كدام فرمول زندگي پايان خوش تري را رقم مي زند، اما مي دانم از آن لحظه اي كه شروع به شناختن واقعيات درونم كردم، آدم ِ ازدواج هاي زود هنگام و تعهد مشروط به عادت و رفتن راهي كه بسياري از آدم حسابي هاي سنتي تر توصيه مي كرده اند نبوده ام و مبهوت مي مانم كه آيا واقعن ممكن بود آن كار را بكنم و شانس اين همه تجربه هاي بزرگ را از خودم بگيرم؟
دير بالغ شدم، چهار پنج سالي را شيرين در كما بودم، اما از آن لحظه اي كه خودشناسي ام را شروع كرده ام، يعني شايد در همين پنج شش سال اخير، فشرده ترين دوره هاي آموزش روح ام يكي بعد از ديگري آمده اند و در پايان هر كدام، خودم را انساني جديد و در پله اي بالاتر يافته ام و بزرگترين دستاوردم بدون تعارف يك چيز است: امروز تازه فهميده ام كه چقدر كمبود اطلاعت دارم! چقدر بايد بخوانم و چقدر بايد تجربه كنم و چقدر بايد ياد بگيرم و چقدر بايد بگردم و ببينم. تازه فهميده ام كه چقدر در طي سلوك فرهيختگي مبتدي به حساب مي آيم و راه چه طولانيست. از طرفي فكر مي كنم كه اگر ازدواج كرده بودم چقدر شانس ادامه راه وجود داشت؟ در گير و دار اين وابستگي چقدر فرصت تجربه هست و اصلن چقدر تجربه كردن جايز بود؟ (نمي دانم!)
امروز فهميده ام كه براي ازدواج كردن بايد خيلي آماده تر از اينها باشم و مي دانم كه اين احساس آمادگي ممكن است به راحتي و در عرض يك سال خودش را نشان دهد و ممكن هم هست كه حالا حالاها نيايد و اين چيزي نيست كه به خانه و ماشين ربط داشته باشد. بهاي اين تاخير و گذر زمان را هم همگان بارها و بارها گفته اند، همسري اتخاذ(!) خواهي كرد با سن نسبتن بالا، فرصت باروري اش بسيار محدود خواهد بود، ريسك حاملگي (به عنوان يك "بايد"!) پيوسته افزايش مي يابد، تازه اگر هم مثل خيلي ها بي مشكل بچه دار شوي، اوووه! سي و اندي سال تفاوت سن با فرزند؟! دركش نخواهي كرد، حوصله اش را نخواهي داشت و چه و چه...
ومن تصور مي كنم كه در بدبينانه ترين حالت، اگر هم نگاه نسبتن سنتي بالا را بپذيريم، اين ها همه بهاي منصفانه اي براي اين سبك زندگيست، و اين احساس نسبتن جديد منست، مسير را درست آمده ام...
بسيار برخورد مي كنم با دختركان گريزپايي كه در عين احساس نياز به تجربه، از آينده راهشان وحشتي دارند بي نهايت، كه در سي سالگي يا بالاتر چه كسي مي خواهد با من ازدواج كند؟! كمتر جرات كرده ام به كسي توصيه اي بكنم چون توصيه مسئوليت آور است و گاهي گمراه كننده، و صد البته براي خيلي از اين سرگشتگان، ازدواج زودهنگام عين صلاح است (شايد باشد). اما حداقل مي دانم و مي بينم مثالهاي كاملن موفقي را (با معيارهاي نسبي موفقيت و رضايت از زندگي) كه پسر يا دختر، ديرهنگام ازدواج كرده اند، يا اصلن نكرده اند، اما راهشان را باچشم باز آمده اند و من به اين انسان ها احترام مي گذارم، چون خودشان براي اهدافشان احترام قائلند.










