Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: Traveller

سفر درمان بود، و تو، و آن شهر آفتابي،‌ هشت مرد پارو زن، اردك هاي آشغال خور، قليان عجيب كنار بركه، آن خط رنگي،‌ كافه ي تو در تو،‌ شراب و تك نخ سيگارش،‌ مرد اسب سوار، آهن آفتاب خورده ي كنار اسكله،‌ و همان يك شب باقي مانده.

Traveller.jpg
[The world - Somewhere Shiny]

:: انسان ها

سوالم اين بود كه اين گاهي و گداري كه حالم را مي پرسي،‌ ايني كه زندگي ات را تعريف مي كني،‌ شعرهايت را كه برايم مي خواني،‌ احساساتت را كه مي گويي،‌ لرزيدن دلت، حريم بوسه هايت، پسرهايي كه مي خواهي شان، شهوتي كه گاه كلافه ات مي كند، ضعف هايت، حسادت و بدبيني كه گاهي نمي داني چگونه از پسش بر بيايي، حريم خصوصي و آن خانه اي كه فرض مي كني روزي بايد ديوار به ديوار خانه ي مشترك با همسرت داشته باشي،‌ و اوج زندگي احساسي ات ... سوالم اين بود، نه الان، مدتها اين بود، كه چرا من؟ فقط به خاطر اين كه شنونده خوبي بودم؟ يا،‌ چون در اين سالها از چفت و بست دهانم مطمئن شده بودي؟ چون مي دانستي (يا نمي دانستي) كه اگر از درد به خودم بپيچم ظاهرم آرام است؟ چون از درون ايمان داشتي كه قضاوتت نمي كنم؟ منطقم؟ يا كه به قول خودت، چون فقط دوستيم؟ راستي تا به حال فكرش را كرده اي؟ فقط به اين خاطر كه دوستيم...؟
عجيب است،‌ هنوز و همچنان،‌ با اين كه مدل احوال پرسي ات ديگر نمي آزاردم،‌ اما ناگوار حس خودخواهي اذيت كننده اي داشت اين "هر وقت دلم خواست دوست بودنت".

:: ماراتن آرامش

برخي اوقات ميان داري مشكل ترين كار دنياست، چيزي كه در مورد خودم ياد گرفته ام، محكم كردن چارچوب هاي مسير و حل هر اختلاف با كمترين استرس و فشار روانيست. اين روزها گاهي كه به فشارهاي وحشتناك رواني ناشي از خطاهاي خودم در دوران شروع كار فكر مي كنم،‌ قدر آرامشم را بيشتر مي دانم.

كار كردن بي خطا، ‌بي درگيري و بي دغدغه محال است. علي الخصوص در پستهاي مديريتي،‌ گاهي چاره اي نيست جز قبول مسئوليت هاي خطير و آلوده شدن به ريسك ها ي بزرگ. مطمئن باشيد مديري كه اهل حركت و اهل ريسك نباشد در همان اوايل مسير گير خواهد كرد و هرگز به جايگاه برجسته اي نمي رسد (ايران را استثنا بدانيد!).

از طرف ديگر "مديريت بحران" يكي از نقاط بارز تفاوت بين افرادي است كه داتن توانايي مديريت دارند با آنهايي كه استعداد رهبري در خونشان نيست. گرچه بعضي مشاغل بالفطره بحران پذيرند و بعضي ديگر نه، اما به هر حال مديري كه در زمان بحران دچار افت عملكرد بشود، به درد مديريت نمي خورد.

تلاش مي كنم كه همه اين ها را به عنوان داشته هاي فعلي ام به شكلي استفاده كنم كه كارم حداقل فشار رواني (و نه فكري)‌ را براي زندگي ام در پي داشته باشد. آن جاهايي را كه باخته ام الگو مي كنم تا ديگر از آن مسير نبازم و غصه باخته ها را نمي خورم. افق زندگي ام را بر مبناي آينده مي گذارم و گذشته ها را به عنوان دوره هاي سنگين تحصيلي فرض مي كنم.

تا اينجاي كار از پس خودم بر آمده ام، اما گاهي (و بسيار) پيش مي آيد كه انسان در مسير حوادث ناخواسته اي قرار مي گيرد كه هيچ گريزي از دخالت در آنها نيست. مثل همين ميان داري كه چهار نفر آشناي نزديك بخواهند در مشكلشان كمك كني يا حكميت كني. بدي ماجرا اينست كه در بعضي موارد نظر تويي كه به عنوان مشاور يا حكم انتخاب شده اي با نظر بعضي يا هيچ كدام از طرفين نمي خواند و به طرز خنده داري هم از اعصابت مايه مي گذاري و هم مي شوي به اصلاح "آدم بده" !!

گاهي فكر مي كنم كه اين مدل ماراتن عصبي به قول دين مدارها مدلي زكات براي آرامشي است كه در چهارديواري شخصيت براي خودت درست مي كني! و البته شك ندارم كه اين دوره هاي آموزشي بايد تا ابد ادامه داشته باشد تا انسان توانايي هاي به روز خودش را از دست ندهد و تبديل به فسيل نشود.

پ.ن: فعلن مغشوشم...

:: فقط برای ثبت در تاریخ...

.
.
اتفاق افتاد
.
.

:: Some Day

خودشان را،‌ کیک را،‌ آن روز را، خودم را، ۳۰ سالگی و ابهتش را، همه را، همه را رها کردم و زدم بیرون...

هرچه می گردم، کمتر است، یا که شاید نه، من گمم، دورم، رهایم.

:: چهل و هشت ساعت

اين اتفاق مهمي كه مي خواهد بيفتد... اين حادثه بزرگي كه مي خواهد رخ بدهد... داشتم فكر مي كردم، تو دليلي، يا اصل حادثه؟

:: گنجشگكان

تا به حال به صداي گنجشك هاي در حال جفت گيري توجه كرده ايد؟ چه چهي مي زنند بسيار متفاوت و خاص، دنيا را، دنياي خودشان را روي سرشان مي گذارند. پرنده ها در زمان جفت يابي حركات و صداهاي عجيب زياد دارند، اما من با اطلاعات محدودم سراغ ندارم موجودي را كه مانند اين ريز نقش هاي هايپر در هنگام آميزش سر و صدا راه بيندازد...
اگر نديده ايد هنوز فرصت هست در اين آخر هاي بهار.

:: براي شراگيم

اين مطلب در واقع كامنتي بود كه مي خواستم براي شراگيم بگذارم. نقد و اظهار نظري در مورد اين پيشنهاد كه شراگيم نسبت به بي توجهي به آن گله كرده بود. مطلب آن قدر طولاني شد كه تصميم گرفتم بيارمش همين جا:
(لطفن اگر طرح اعتراض را نخوانده ايد، قبل از خواندن اين نوشته بخوانيدش)

شراگيم عزيز

راستش مدتهاست كه مي خواهم بيايم و بنويسم، اما حجم مطالب نوشته شده و كامنتهاي پشت سر آنها آنقدر زياد است كه هميشه عقب مي مانم. برادرانه توصيه مي كنم كه با كوتاه تر كردن مطالبي كه جدي محسوب مي شوند، مخاطبين بيشتري را وادار به توقف كني (انتقادي كه به خودم هم وارد است!)

از اصل تلاش و انرژي فوق العاده اي كه گذاشته اي تشكر مي كنم،‌ موافق يا مخالف، اين حسن نيت جاي تقدير دارد.

اما بالاخره مي خواهم نظرم را بگويم، كاري كه مدتهاست وقت و تمركز كافي برايش نداشته ام.

:: زندگي

وقتي كه مي دوي، در واقع وقتي كه به دويدن عادت مي كني، هر بار مرزي وجود دارد بين لحظه شروع حركت تا اولين مرز شكست بر اثر خستگي (يا همان بريدن). اتفاق جالبي كه براي دونده مي افتد، عبور از اين مرز خستگي است. شايد بار اول و بارهاي اول دونده در همان مرز اولين شكست تسليم شود و حداقل نياز به رفع خستگي را احساس كند. اما تجربه جالب براي آنهايي كه از اين مرحله عبور مي كنند، احتمالن اول نوعي خلسه ي آميخته به خستگي، و بعد از آن احساس تسلط به شرايط است،‌ احساس عبور از بحران. تجربه اي نيست كه بدون تمرين به دست بيايد.


..........................................
مرتبط: نيمه ماراتن

:: اعدام، باشد يا نباشد؟

اين سوال يكي از پرسش هاي ذهن من در سالهاي اخير بوده و هست. گاهي كه مي بينم افرادي يا گروه هايي به ماهيت وجود مجازات اعدام اعتراض و انتقاد دارند، تلاش مي كنم با خودم به نتيجه برسم كه آيا واقعن مجازات اعدام يك فرآيند عادلانه است؟ و مهمتر از آن اين كه آيا اعدام آن توقع پيش گيرنده اي را كه قانون گذار انتظار دارد برآورده مي كند؟‌ گرچه بي شك به بعضي روش هاي امروزي اعدام (مانند به دار آويختن) به خاطر شكل و فرم حيواني آن انتقاد جدي وارد است، و گرچه بعضي جرايم (خصوصن در بين ملل مسلمان)‌ با بي عدالتي محض به اعدام منجر مي شود، اما اگر مثال بسيار ساده ي مرگ در مقابل قتل را در نظر بگيريم، و روش اعدام مدرن و بي دردي مانند تزريق سم را تصور كنيم،‌ اين سوال بزرگ وجود دارد كه اولن، آيا با اعدام عدالت اجرا مي شود؟ و دومن،‌ آيا اعدام ابزاري براي پيشگيري از قتل هاي بعدي به حساب مي آيد؟

ياهو نيوز،‌ امروز نتيجه تحقيقاتي چند ساله را منتشر كرده كه به نظر مي رسد بسيار جالب توجه است. ابتدا مي خواستم لينك خبر را در لينك دامپ بگذارم اما حس كردم اشاره به چند خط از اين گزارش مي تواند كمك زيادي به ذهن هاي پرسش گر بكند.


خلاصه نتايج:
نتايج اين تحقيقات براي من غير منتظره و تكان دهنده بود:
- هر اعدام از 18 قتل جلوگيري مي كند (تحقيقات پيشين اين عدد را بين 3 تا 14 قتل تخمين زده بودند)‌
- استمهال هر اعدام در ايلينويز در سال 2000 به يكصد و پنجاه جنايت ديگر در چهار سال بعد از آن منجر شده است (تحقيقات دانشگاهي سال 2006)
- سرعت عمل در اعدام ها، ،فرآيند پيشگيري را شدت مي بخشد. با هر 2.75 سال كم كردن زمان مورد نياز براي اعدام (يك شخص)، از وقوع يك فقره قتل جلوگيري مي شود.

يكي از اساتيد معتبر حقوق دانشگاه شيكاگو كه جزو منتقدين اعدام و منتشر كننده مقاله اي در مورد ابعاد اخلاقي آن بوده است، به آسوشيتد پرس مي گويد:

اگر اينگونه فرض كنيم كه اعدام قاتلين از كشته شدن (افراد) بي گناه به وسيله قاتلين (ديگر) جلوگيري مي كند، آنگاه ارزيابي اخلاقي (مجازات اعدام) ساده نخواهد بود.[...] افرادي مثل من كه به (لزوم) مجازات مرگ شك دارند، توجه كافي به اين نكته نداشته اند كه مجازات مرگ ممكن است باعث نجات جان (افراد) بي گناه بشود.

مخالفين:
اما مخالفين معتقدند كه اين تحقيقات اشتباهات فاحشي در متودولوژي (يا شيوه يابي) دارند كه منجر به اشتباه در نتيجه مي شود. عده ديگري معتقدند كه در اين تحقيقات، بجاي درنظر گرفتن جناياتي كه احتمال اعدام در پي آنها وجود دارد،‌ كل تعداد قتل ها را (در جامعه آماري) در نظر گرفته اند (احتمالن منظور ايالاتي هستند كه مجازات اعدام در آنها وجود ندارد). و بسياري معتقدند تعداد كل مجازات اعدام در ايالات متحده بسيار كمتر از آن چيزيست كه بتوان بر مبناي آن قضاوت كرد.


از طرف ديگر بسياري از محققين طرفدار تاثير بازدارنده ي مجازات اعدام، مي گويند كه با نقد علمي كارشان موافقند، اما منتقدين به جاي روش كار، فقط به نتايج حمله مي كنند.


****************************************************************

بعد از پست:‌
نظر هر دو جناح موافق و مخالف در كامنت ها به اندازه كافي گوياست، مطالب زير را در جواب شبنم نوشته بودم كه ديدم شايد بهتر باشد به عنوان نتيجه گيري خودم اضافه كنم. اگر ابعاد ديگري از ماجرا به ذهنتان مي رسد، لطفن مطرح كنيد.

شكي نيست كه نگاه شما و همه مخالفين اعدام براي خود محترم است و شامل استدلالهاي قابل توجه. شخص من هم هنوز به نتيجه قطعي نرسيده ام. اما هر دو موضع گيري را داراي نقايص و ضعف هاي جدي مي دانم.

اول - اين گزارش خبري صرفن نتيجه بعضي تحقيقات چند سال گذشته را منتشر كرده و به منابع هم اشاره كرده. اما مسلمن هر تحقيق روشي مجزا با ابزاري متفاوت داشته كه من هم از آن بي اطلاعم

دوم - تاييد مي كنم كه اطلاعات ارائه شده براي قضاوت روي عملكرد محققين به هيچ وجه كافي نيست،‌ اما يادمان باشد كه به هر حال چند دانشگاه معتبر دنيا اين نتايج را منتشر كرده اند.

سوم - ايران را با جامعه متمدن آن هم از نوع كانادايي مقايسه نكنيد. سطح متوسط تحصيلات در كانادا به تنهايي اين كشور را تبديل به نوعي استثنا مي كند. اگر مثالي از يك جامعه جهان سومي يا در حال توسعه وجود داشته باشد كه تاييد كند حذف اعدام تاثير تشويقي روي جرايم نداشته، آن مورد مي تواند بسيار قابل استناد باشد (مشروط به اينكه از نوع آمار دوَل احمدي نژادي نباشد)

چهارم - ريشه يابي عوامل اجتماعي و دلايل ايجاد جرم و همچنين روشهاي پيشگيري از جرم،‌ همه راه كارهاي مفيد و موثري هستند كه در كنار مجازات اعدام اجرا مي شوند و نمي توان الزامن به عنوان جايگزين مجازات به آنها نگاه كرد. اعدام مي تواند راهكاري موثر در پيشگيري تكرار جرم اما بعد از وقوع آن تلقي شود.

پنجم - موافقم كه نگاه خانواده داغ ديده ملاك قابل استنادي نيست.

ششم - موافقم كه امكان خطا هميشه وجود داشته و دارد، اما هميشه بايد راه كارهايي براي نزديك كردن خطا به عدد صفر وجود داشته باشد. در عين حال اين ايراد به خاطر غير قابل برگشت بودن اعدام، هميشه وارد است.

هفتم - شايد اين را بايد همان اول تكرار مي كردم كه: بهتر است مبناي بحث را روي قتل عمد و در شرايط هوشياري كامل بگذاريم، بقيه موارد هر كدام در جاي خود قابل بحث است.

هشتم - باز هم تكرار مي كنم، اگر درصد كوچكي از تحقيقات انجام شده با واقعيت منطبق باشد، آنگاه از نظر منطقي نجات جان حتا يك نفر بي گناه، اعدام يك گناه كار را توجيه مي كند. محور بحث در رفرنس خبر (ياهو) هم همين سوال بزرگ در مورد صحت نتايج است.


..........................................
پ.ن: من هيچ تبحري در ترجمه ندارم، اما تلاش كردم كه محتوا را به مخاطب منتقل كنم،‌ بابت اشتباهات و كاستي ها پيشاپيش غذرخواهي مي كنم.

:: راه ما، روش آنها

100-Canton.jpg
[Canton Fair - China]

مجموعه مانكن هاي استفاده شده در بخش پوشاك و موي نمايشگاه عظيم سالانه در گوانگجوي چين، بسيار خوش كيفيت و با سليقه ساخته شده بودند(دسامبر 2006)‌. گويي مانكن هاي بي جان هم به تدريج داراي روح شده اند. تجار ما به خوبي مي دانند كه چيني ها الزامن بنجل فروش نيستند، اين ايراني ها هستند كه بنجل مي خرند.

در پس موفقيت هاي چشم گير اقتصادي در چين، تفكر و تلاشي فوق العاده وجود دارد. به علاوه چيني ها بدون تعصب و گردن كلفتي هايي كه در كشور ما به وفور يافت مي شود، از غربي ها مشاوره مي گيرند و بهايش را پرداخت مي كنند. حجم سرمايه گذاري شركتهاي بزرگ دنيا در چين، چشم را خيره مي كند. ما مي خواهيم و ناچاريم همه چيز را خودمان داشته باشيم، چون قصد داريم تا ابد با همه قطبهاي قدرت و تكنولوژي در دنيا سرشاخ بمانيم.

:: FeAR

بهانه امروزم برای وحشت، یکی بیشتر نیست. ترس آن روزی را دارم که در جستجوی بهترت باشم.


:: لذت و خطر

ياد آن روزها كرديم،‌ آن روزهايي كه اولين بار الكل را مزه مزه مي كرديم، تاثير عجيبش را امتحان مي كرديم و سعي مي كرديم بفهميم چه اتفاقي در شرف وقوع است. مكانيزم عجيبي كه از آن زمان شروع شد براي خودم هم كمي ترسناك به نظر مي رسد اما كار كرد. شايد شانس مان بود كه ديرتر از خيلي هاي ديگر اين پديده هاي دگرگون كننده را لمس مي كرديم. اولين بار بيست سالم نشده بود كه شبي در حال تلفن زدن بودم و نوجواني مست لايعقل با مشت شيشه كابين تلفن عمومي را پايين آورد و دستش غرق در خون شد. آن اولين برخورد جدي من با مستي بود برخوردي كه نتوانست كنجكاويم را نسبت به امتحان آن پديده كم كند، اما فهميدم كه بدمستي چه رفتار منزجر كننده اي مي تواند باشد.

ما شده بوديم چهارتا آدم معقول و منطقي كه به هر مدل كثافت كاري (به همان مفهوم عام) فكر مي كرديم و در موردش حرف مي زديم و بعد تصميم مي گرفتيم كه بكنيم يا نه! عجيب به نظرم مي رسد كه با همين مكانيزم ساده چيزهاي عجيبي را امتحان كرديم،‌ پريودهاي زماني تنظيم كرديم كه گرفتار عادت نشويم،‌ در موردشان بحث كرديم و حالا شايد بعد از نزديك به ده سال مي توانم بگويم به هيچ كدامشان "آلوده" نشديم. گرچه همان شوراي دو، سه يا چهار نفره ي تصميم گيري هرگز اجازه ريسك هاي بزرگ و حركات نامعقول را هم صادر نكرد و انگار يك هم انديشي پنهان در كنترل مرز ريسك،‌ ما را نگه داشته بود.

و سيگار، به عنوان ساده ترين اما جدي ترين خطر سهل انگاري خيلي از آدمها،‌ بزرگترين مثال من از اين عبور است كه بارها و بارها امتحانش كردم و لذت بردم اما هنوز هم اگر كسي در اطرافم سيگار بكشد اشكم در مي آيد و به حالت مرگ مي افتم!

پي نوشت: خيلي ها از سيگار و خيلي چيزهاي ديگر لذت مي برند، انتخابشان محترم است.