نقدي غير حرفهاي بر فيلم رئيس - ساخته مسعود كيميايي
نمي دانم حواستان هست كه سينماي ايران چه افت فاحشي را تجربه مي كند؟ سينمايي كه نداشتيم، هماني هم كه بود فاتحه!
رئيس حداقل بايد چيزي مي بود در حد اسم كيميايي و كيا و بيايش، اما نبود. داستان شبهه پليسي آميخته به فيلم-فارسي كه غيرت و ناموس و فردين بازي چاشني جذابيتش شده بود. ديالوگهايي كه آدم را بيشتر ياد شاهنامه و نقالي هاي شعارگونه مي اندازد و براي من كند ذهن بايد فيلم را چند باري نگه مي داشتند تا بتوانم بعضي جملههاي عجيب و غريب را هضم كنم.
دلم سوخت كه بازيهاي فوقالعادهاي مثل خسرو شكيبايي چرا بايد حرام فيلمنامههاي اينچنيني بشوند. داستان جناب سرهنگي كه با انگ خوردهي يك جنايت قديمي (فرامرز قريبيان) رفاقت دارد در حالي كه پسر اين آقا مواد فروشي با غيرت و با انگيزه و مردم دوست است!
چند پلان فوق حرفهاي
صحنههاي تصادف و درگيري در اين فيلم آنچنان بي منطق و ناپروردهاند كه بيننده فقط متوجه برخورد پيچ در پيچ ماشنها و گلولهها مي شود و به جرات مي گويم مسير حتا يك شليك را نمي توان تا مقصد پيگيري كرد. الگانس هاي پليس در دو سه صحنهي فيلم حركات نمايشي جالبي از خودشان در مي آورند كه انسان را بيشتر به ياد نمايشگاه تواناييهاي پليس مي اندازند تا يك اتفاق واقعي.
در ميهماني پايان فيلم از نگاه من شاهد اوج تناقض و ناهمخواني در فضاسازي و فيلمنامه هستيم. در چند پلان ِ يك در ميان، اكس-پارتي هست، نوازنده سنتي با گريم و لباس محلي هست، تك نواز گيتار و پيانو و همان پلان تكراري و احمقانه با دختر و پسرهاي مودب و دور نشسته هست، خوانندهي اپرا هم در حال چه چه زدن هست!! يعني چهار خانوادهي بي نهايت بيربط از موسيقي و رفتار در يك خانه و در يك شب و در يك ميهماني.
در همان خانه تير اندازي مي شود و همه فرار مي كنند، سپس پولاد كيميايي را در باغ (يا حياط) و در وسط يك قفس بين چهار سگ به بند مي كشند، سگ ها پارس مي كنند، خون از سر و رويش مي ريزد، و ميهمانان در آرامش معاشرت مي كنند، حتا كسي بر نمي گردد كه نگاهش كند! فرامرز قريبيان به آسمان شليك مي كند، دوباره همگان فرار مي كنند... .
صحنهاي كپي شده از يكي از فيلمهاي تام كروز درست كردهاند كه در آن جسد تير خوردهاي از طبقهي بالا روي يك سمند مي افتد. تفاوت اين سقوط با سقوط فيلم تام كروز در اينست كه از داخل سقف سمند كابل برق فشار قوي رد شده و پس از برخورد انواع اتصالي و جرقه اتفاق مي افتد.
به امور فني سينما آشنا نيستم، اما مي دانم وقتي كه دوربين از هواپيماي در حال فرود جا مي ماند و بعد به سختي خودش را به آن مي رساند، حداق مي شود پلان به اين سادگي را دوباره گرفت.
از انتهاي سينماي ممتاز عصر جديد، پردهي نه چندان بزرگ را در شرايطي مي ديدم كه فيلم روي 70 درصد فضاي آن پخش مي شد، به اندازهي يك تلوزيون! خوب شد كه روز شنبه بود و بليط نيم بها را ميهمان دوست نازنيني بودم، حيف همان هشت صد تومان و دو ليتر بنزين نازنيني كه تلف شد.
................................................................
پي نوشت: غر نمي زدم منفجر مي شدم.
مرتبط:
كيميايي عليه كيميايي
تمام قد برای رئیس !