Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: هري پاتر - واي واي!

يك آقاي متشخصي ديروز وارد نشر چشمه شد و از فروشنده خواست نسخه اوريجينال اخير هري پاتر را نشانش بدهد، بعد هم با هيجان زياد پرسيد كه آيا شما اطلاع داريد كه هري پاتر بالاخره مي ميرد يا زنده مي ماند؟! يك لحظه فكر كردم چهارچوب بحث به شدت دچار تناقض است، يا جاي اين سوال در نشر چشمه نبود، يا دونفري كه داشتند بحث مي كردند بايد كمتر متشخص مي بودند و يا سوال با اين جديت و رسميت پرسيده نمي شد، حداقل آن آقا يك درصدي احساس شرمندگي مي كرد!
در همين حال و احوال سير مي كردم و توجهم به بحثشان جلب شده بود كه يك خانم متشخص ديگر از آن سوي كتابفروشي خودش را به آنجا رساند و به همان جديت اعلام كرد كه نمي داند هري پاتر مي ميرد يا نه، اما مي داند كه اين نسخه بسيار {...} !!! در حالي كه كم كم داشتم به شدت كش مي آمدم از پارتنر عزيز كه همراهم بود پرسيدم اين‌ها واقعن دارند بر سر سرنوشت هري پاتر با اين جديت بحث مي كنند؟ جواب داد:‌ آره احمق‌ها! دارند آخر داستان را لو مي دهند، بيا سريع‌تر از اينجا برويم، نمي خواهم بشنوم.. و كم مانده بود گوشهايش را دودستي بگيرد!

همچنان و به شدت گيجم! نمي توانم هيجان اين همه آدم بزرگ آن هم از نوع بالغ را براي سرنوشت يك كتاب درك كنم، شايد لازم باشد هرچه زودتر خودم را به جمع معتادان اين آقا اضافه كنم.

.......................................
پي نوشت:‌ صحبت آن حضرات را به خاطر احترام به افراد متشخص احتمالي ديگري كه اينجا و هري پاتر را توام مي خوانند سان-سور كردم!

:: حكايت ماتحت ِ ليز

اولين بار خاله ام به كنايه گفت: "بچه تو هم كونِت شُله؟"!! اشاره اش به شيوه نشستن و فرو رفتنم در صندلي بود، تقريبن هرگز نتوانسته ام براي مدت طولاني سيخ بنشينم و در هر شرايطي حتا در مهمترين جلسات و سمينارها كم كم ليز مي خورم،‌ انگار روان كننده زيرم ريخته باشند.

در سينما يا تئاتر به اندازه‌ي يك بچه‌ي هفت ساله وول مي خورم و از اين كت به آن كت مي شوم. اگر كسي بار اولش باشد كه همراه سينماي من شده باشد، اگر اهل تعارف باشد كه در دلش فكر مي كند جيشي چيزي دارم منه گنده! اگر هم سوال كند، معمولن به صراحت جواب مي گيرد كه: "كونم درد گرفته"

"طببا" قضاوت كنند!

.......................................
پي نوشت:‌ جملات اول اين پست وقتي به ذهنم آمد كه ناگهان متوجه ژست خنده دارم در زمان صحبت با يك مراجعه كننده شدم، كم كم فقط گردنم از پشت ميز ديده مي شد،‌ آن‌هم من دراز!

:: ایستگاه ورزش

پارک دانشجو - عصر جمعه

تعداد زیادی صندلی و یک سن برای مراسم جشن مولود و یک نمایشگاه عجیب و غریب با ده-پانزده غرفه داخل داربست فلزی و برزنت به موازات خیابان ولیعصر.

اولین غرفه، روی سردر نوشته اند: ایستگاه ورزش

بچه ها دارت در دستشان است و آن را به سمت یکی از دو سیبل رویرویشان پرتاب می کنند،‌ هدف سمت راستی عکس صورت جرج بوش است و هدف سمت چپی پرچم اسرائیل، پسر بچه‌ای با دقت به نزدیکی چشم بوش می زند و هورا می کشد،‌ دوباره سردر غرفه را می خوانم،‌ فقط همین: ایستگاه ورزش.

:: خلاء

Full of empty.jpg
[Nowhere - But free]


و آن آه هاي كشيده‌ي ناله آلود پر از لذت
بيا با هم تا آسمان برويم
با چشمانت، با گرماي نافذ بدنت، بيا با هم پرواز كنيم... خلاء را كشف كنيم
ضربان بدنم مي لرزاندت
بيا با هم بلرزيم و آرام بگيريم... آرام بگيريم
صورتت مرطوب است، من خيسم... خيس ِ خيس.

:: كيمياي رئيس

نقدي غير حرفه‌اي بر فيلم رئيس - ساخته مسعود كيميايي

نمي دانم حواستان هست كه سينماي ايران چه افت فاحشي را تجربه مي كند؟ سينمايي كه نداشتيم،‌ هماني هم كه بود فاتحه!

رئيس حداقل بايد چيزي مي بود در حد اسم كيميايي و كيا و بيايش، اما نبود. داستان شبهه پليسي آميخته به فيلم-فارسي كه غيرت و ناموس و فردين بازي چاشني جذابيتش شده بود. ديالوگهايي كه آدم را بيشتر ياد شاهنامه و نقالي هاي شعارگونه مي اندازد و براي من كند ذهن بايد فيلم را چند باري نگه مي داشتند تا بتوانم بعضي جمله‌هاي عجيب و غريب را هضم كنم.

دلم سوخت كه بازي‌هاي فوق‌العاده‌اي مثل خسرو شكيبايي چرا بايد حرام فيلم‌نامه‌هاي اينچنيني بشوند. داستان جناب سرهنگي كه با انگ خورده‌ي يك جنايت قديمي (فرامرز قريبيان)‌ رفاقت دارد در حالي كه پسر اين آقا مواد فروشي با غيرت و با انگيزه و مردم دوست است!

چند پلان فوق حرفه‌اي

صحنه‌هاي تصادف و درگيري در اين فيلم آنچنان بي منطق و ناپرورده‌اند كه بيننده فقط متوجه برخورد پيچ در پيچ ماشن‌ها و گلوله‌ها مي شود و به جرات مي گويم مسير حتا يك شليك را نمي توان تا مقصد پيگيري كرد. الگانس هاي پليس در دو سه صحنه‌ي فيلم حركات نمايشي جالبي از خودشان در مي آورند كه انسان را بيشتر به ياد نمايشگاه‌ توانايي‌هاي پليس مي اندازند تا يك اتفاق واقعي.

در ميهماني پايان فيلم از نگاه من شاهد اوج تناقض و ناهم‌خواني در فضاسازي و فيلم‌نامه هستيم. در چند پلان ِ يك در ميان، اكس-پارتي هست،‌ نوازنده سنتي با گريم و لباس محلي هست، تك نواز گيتار و پيانو و همان پلان تكراري و احمقانه‌ با دختر و پسرهاي مودب و دور نشسته هست،‌ خواننده‌ي اپرا هم در حال چه چه زدن هست!! يعني چهار خانواده‌ي بي نهايت بي‌ربط از موسيقي و رفتار در يك خانه و در يك شب و در يك ميهماني.

در همان خانه تير اندازي مي شود و همه فرار مي كنند،‌ سپس پولاد كيميايي را در باغ (يا حياط) و در وسط يك قفس بين چهار سگ به بند مي كشند، سگ ها پارس مي كنند، خون از سر و رويش مي ريزد، و ميهمانان در آرامش معاشرت مي كنند،‌ حتا كسي بر نمي گردد كه نگاهش كند! فرامرز قريبيان به آسمان شليك مي كند،‌ دوباره همگان فرار مي كنند... .

صحنه‌‌اي كپي شده از يكي از فيلم‌هاي تام كروز درست كرده‌اند كه در آن جسد تير خورده‌اي از طبقه‌ي بالا روي يك سمند مي افتد. تفاوت اين سقوط با سقوط فيلم تام كروز در اينست كه از داخل سقف سمند كابل برق فشار قوي رد شده و پس از برخورد انواع اتصالي و جرقه اتفاق مي افتد.

به امور فني سينما آشنا نيستم، اما مي دانم وقتي كه دوربين از هواپيماي در حال فرود جا مي ماند و بعد به سختي خودش را به آن مي رساند، حداق مي شود پلان به اين سادگي را دوباره گرفت.

از انتهاي سينماي ممتاز عصر جديد، پرده‌ي نه چندان بزرگ را در شرايطي مي ديدم كه فيلم روي 70 درصد فضاي آن پخش مي شد،‌ به اندازه‌ي يك تلوزيون! خوب شد كه روز شنبه بود و بليط نيم بها را ميهمان دوست نازنيني بودم، حيف همان هشت صد تومان و دو ليتر بنزين نازنيني كه تلف شد.



................................................................
پي نوشت: غر نمي زدم منفجر مي شدم.


مرتبط:

كيميايي عليه كيميايي
تمام قد برای رئیس !


:: دوستان خاموش و محبوب من

بلاگرها معمولن مي دانند كه ابزارهاي شمارنده‌‌ي مختلف (كانترها) در مورد تعداد بازديدهاي هر وبسايت‌ چند روايت متفاوت اما متناسب ارائه مي كنند. يعني مثلن يك وبلاگ به روايت "وب استت" يا "برِيو نت" و يا خودِ شمارنده‌ي "كنترل پنل" ممكن است در يك روز مشابه 800، 1000 و 1200 بيننده (و نه هيت) داشته باشد. دليل اين اختلاف هم تفاوت عملكرد و تنوع تنظيم اين شمارنده‌ها است كه در مجموع برآيندي از تعداد بيننده (يا خواننده)‌ را به دارنده آن صفحه ارائه مي دهند.

سي و پنج درجه به روايت همين ابزار به طور ميانگين حدود يك هزار بيننده در شبانه روز دارد كه اگر بخواهم صادق باشم بايد اعتراف كنم اين عدد برايم خشنود كننده و گاهي غرور آميز مي شود. غروري كه از آن صحبت مي كنم مساله آي بسيار شخصي است كه مراجعه به آن در حضور افراد ديگر بسيار به ندرت اتفاق مي افتد اما به هرحال گاهي هم پيش آمده كه قيافه‌اي حق به جانب و لبخندي احمقانه تحويل كسي داده باشم كه به دليلي به اين آمار اشاره كرده.

گاهي به خودم يادآوري مي كنم كه اين اعداد و ارقام هيچ هويت و شخصيتي در زندگي واقعي من به ارمغان نمي آورند و بهتر است كه فقط به اندازه‌ي لذتي دروني و محدود به آن اتكا كنم، با علم به اين‌كه هر لحظه‌اي كه درِ اين وبلاگ بسته شود، همه‌ي اين هزاران بيننده مانند دود در فضا ناپديد خواهند شد، همان‌ طوري كه در مورد وبلاگ‌هاي بسيار محبوب‌تر هم اتفاق افتاده و خواهد افتاد.

اما نكته‌ي خاصي كه گاهي باعث مي شود ضربان قلبم به شدت بالا برود، آثار نوعي فرهيختگي و يا حداقل فرهيختگي خواهي در ميان خوانندگان ثابت سي و پنج درجه است كه از دو سه سال پيش متوجه آن شده ام و برايم بي نهايت شيرين و لذت بخش است. هر از گاهي كه مطلبي به هر دليل در صفحه‌هاي پر بيننده اي مثل بالاترين لينك مي گيرد و يا گروهي از وبلاگ‌ها به آن لينك مي دهند،‌ وجود يك يا دو كامنت متفاوت، نشان مي دهد كه افرادي تازه وارد به اين محيط وارد شده اند و با تفكر پشت جملات آشنايي ندارند (منظور موافقت يا مخالفت نيست). گاهي حضور غريبه‌ها باعث نوعي احساس عدم امنيت در من مي شود كه مي دانم نبايد تسليمش بشوم و مي دانم كه همه‌ي اين‌هايي كه امروز اينجا را مي خوانند روزي يك غريبه به حساب مي آمده‌اند.

و بالاخره اين‌كه براي تمام خواننده‌هاي ساكت‌‌ِ سي و پنج درجه احترام فوق‌العاده اي قائل هستم. وبلاگ‌هايي هستند كه با نصف اين تعداد بيننده، تا 10 برابر نظر مي گيرند، اما چيزي كه براي من بسيار ارزشمند است، نه تعداد كامنت‌ها بلكه كيفيت خواننده‌هاي وبلاگ است كه گاهي با يك تك كامنت و يا تك اي‌ميل، يك ماهِ انسان را مي سازند. يادم هست اي‌ميل گروهي دانشجوي ايراني در هندوستان را كه گفته بودند متن پست‌ها را (به نظرم در مقطع بحث‌هاي مربوط به عشقهاي مثلثي بود) پرينت مي گيرند و در موردش بحث ميكنند. آن حس رضايت را بعد از دانستن اينچنين موضوعي بايد تجربه كرد.

شايد اين نوشته رنگ و بوي نوعي فخر فروشي داشته باشد، اما مدتهاست كه مي خواهم به همه‌ي خوانندگان خاموش اين وبلاگ بگويم كه حضورشان را حس مي كنم و سكوتشان به اندازه حضورشان برايم قابل احترام است. گفتن اين حال و هوا هم از نگاه من بدون باز كردن حس‌هاي پشت آن ممكن نبود و در واقع به اين نتيجه رسيدم كه اگر اين‌ها را نگويم دچار نوعي خودسانسوري مي شوم. مي دانم كه خيلي از بلاگرها همين حس‌ها را تجربه مي كنند اما معمولن نمي گويند تا به نوعي "خودشيريني"‌ متهم نشوند. من ترجيح دادم بگويم، درواقع شفاف بودن را بهتر مي دانم، حتا در اين باب.

:: شهادت

در راستاي اواخر اين پست!

اين خانم به مازنگ زده بودند و در مورد چاپ يك مقاله و ديدار برخي دوستان و بعضي ديگر از فعاليت هاي نسبتن فرهنگي تبادل نظر مي كرديم. چند دقيقه اي بعد از خداحافظي محترمانه (!) تلفن مربوطه مجددن زنگ زد و ديدم شماره همان خانم اولي افتاده. گوشي را كه برداشتم، اول سكوت و صداي هوا حاكم بود! گفتم ما كه شوخي فوت فوتكي با هم نداشتيم، چند بار الو الو كردم كه ناگهان امواج محبت و عشق و دلبرانه از آن طرف خط سرازير شد!!! اين بار جدن مبهوت مانده بودم كه من و فرناز اين يك قلم رابطه را با هم نداشته ايم و در عرض اين دو دقيقه چه حادثه اي اتفاق افتاده كه قلب ها يكي يكي از گوشي بيرون مي زنند و مي تركند؟! خواستم با برخورد منطقي علت عشقولانه‌ها را جويا شوم كه ديدم نه خير، خانم فرصت و مجالي براي اظهار نظر من نگذاشته و ترمز بريده ابراز محبت مي كند! تقريبن سي ثانيه اي منتظر ماندم و با متانت گوش دادم كه كم كم متوجه شدم طرف معامله من نيستم و اين تك و توك قلب هاي ارسالي هم به خاطر ترافيك احساسات، اشتباهي به سمت من مي آيند... بعله، خانم به دلدارشان زنگ زده بودند و پيرو حواس پرتي و نداشتن جنبه‌ي گوشي هاي مدرن و محو طرف آنورخط بودن، متوجه نشده بودند كه در زمان چپاندن گوشي در جيبي كيفي چيزي (!) شايد هم نشستن روي گوشي (کسي چه مي داند؟!!) كليد ريدايال را زده اند.
به هرحال من كه شرمم شد و به واسطه‌ي شنيدن چيزهايي كه تا به حال نشنيده بودم، و عشقولانه هايي كه تا به حال از خودم در ننموده بودم و به خاطر رعايت شرط امانت‌داري، گوشي را قطع كردم...

.................................................
پي نوشت: بدينوسيله از آن بانوي محترم به خاطر ايجاد سوژه در شرايط تعطيلي ذهني سپاسگزاري مي شود.

:: فصل نو

غرق در احساسات عجيب و غريبم. مي دانم كه تحريك حس كنجكاوي مردمان كار نيكويي نيست، اما در حال تجربه اي هستم كه هم نمي توانم و هم زود است براي تعريف كردنش. ماهيت فصلي كارم و داستان‌هاي حاشيه‌ي زندگي ام باعث شده كه شب‌ها ديروقت و كج و كوله به خانه برسم. اما در حال فراهم كردن زيربناي مهمي براي آرامشم هستم،‌ حركتي آميخته به ريسك كه مدت‌ها بود در حال سنجيدن زير و بم آن بودم.


"گذار" هميشه با احساس نا امني همراه است، عبور هميشه انسان را از آن چيزي كه با آن خو گرفته دور مي كند،‌ و دور شدن از خوگرفته ها به خودي خود بزرگ‌ترين دليل مواجهه با ناشناخته‌هاست. اين هم از آن ديوارهاي بلندي بود كه مدت‌ها از بالايش سرك مي كشيدم،‌ هزينه اش را ارزيابي مي كردم،‌ و صبر را ترجيح مي دادم. اما بالاخره پريدم! با دست و پاي سالم اگر به زمين رسيدم خبرتان خواهم كرد.


فصل بعدي زندگي ام... نمي دانم،‌ چيز جديدي است.


...............................
پي نوشت: عروسي؟!!! نه، خواهش مي كنم...

:: عشق،‌ به روايت يك محفل

"تمام اراده ام را به خرج دادم تا اين دست نوشته ي چند هفته پيش را پياده كنم. از معلوليت حركتي (!) گرفته تا بازي ِ استقلال يا فشار تابستان، همه‌ي عوامل دنيوي دست به دست هم داده اند تا ما را از نوشتن وامانده كنند، اما كور خوانده اند."

بعد از مدت ها دوباره محفل قديم بود، عجيب است،‌ همان وقتي فهميدم امشب با شبهاي ديگر فرق مي كند كه بعد از سه چهار سال دوباره با قليان كله پا شدم. ياد آن شبها كه چراغ ها را خاموش مي كرديم و پيكي مي زديم و گردش سرمان با آهنگ هم-آهنگ مي شد و قليان را دور مي چرخانديم، نفس ها را شماره مي زديم و شلنگ را از دست بچه پر روها قاپ مي زديم، ياد آن شبي كه فرش خانه با ذغال خرد شده مثل ستاره هاي آسمان مي درخشيد...

تركيب محفل اين بار خيلي جالب بود،‌ يك زوج، يك مرد بيست و اندي ساله در شرف طلاق و من، مثال مجرد جمع. بحث عشق بود،‌ عشق و مراحل عاشقي، عشق و مراتب شيفتگي. وقتي كه رفيق متاهلم گفت كه تا به حال عاشق نشده ام (من را مي گفت) خيلي جا خوردم،‌ اما حس كردم حرفش چيز ديگريست. مي گفت عشق آن مدل فرهاد گونه اش است،‌ آن زماني كه منطقت را دفن كرده باشي.

از نگاهي حرفش را مي پذيرم، اما برايش گفتم كه من به هر عشقي و در هر دلي احترام مي گذارم. گفتم كه هر بار و در هر مرحله، انسان مرز جديدي را در درون خودش تجربه مي كند، خطوط قرمز انسان دائم جا به جا مي شوند. روزهايي بود كه به عشق نوجوانان به ديده تمسخر نگاه مي كردم. روزهايي بود كه عاشقان بي س-كس را كوچك مي شمردم، اما... خودم را مي گويم، هربار وادي جديد،‌ هربار دنيايي متفاوت و هربار مرزهايي گسترده تر، اقيانوسي عميق تر. و براي من، ديگر مرزي نيست، ‌هيچ وقت،‌ هيچ كس نتوانسته منطق من را كور كند، اما هربار منطقم تعريفي جديد پيدا كرده، و جابجايي مرزها، به خودي خود يكي از زيباترين جلوه هاي عاشقيست.

صحبت از ابديت عشق شد، و ما همه مي دانستيم (حتا به اشتباه) كه گرچه خاطرات عاشقانه تا سال ها و شايد هميشه ذهن انبوه شيفتگان را تسخير مي كند و آنها را وادار به سرودن و نوشتن و جنگيدن مي كند،‌ اما خودش، عشق را مي گويم، چه خوشايند و چه ناخوشايند، نمي توان ابديتي براي حضورش متصور بود. امروز به اين معتقدم كه "دوام و ماندگاري"‌ عشق،‌ زاده محدوديت است، زاده دل تنگي، نبودن، نديدن.

به اينجا رسيده ام (و رسيده بوديم) كه وصال هرگز تضميني براي بقاي عشق نيست و مهمتر از آن، ازدواج،‌ داستاني است مجزا، ‌متفاوت و شايد راهي است جدا از عشق. نمي گويم عاشق ازدواج نمي كند،‌ نمي گويم همسران عاشق نمي شوند، اما بقاي زندگي را داستاني جدا از بقاي عاشقي به حساب مي آورم. راستش را بخواهيد،‌ وقتي كه پاي آن سند را امضا مي كنيد،‌ حداقل قول داده ايد كه ديگر (دوباره) عاشق نشويد،‌ و اگر بخواهيد بدون محدوديت زماني زندگي مشترك داشته باشيد، بهتر است به فكر "مديريت احساساتتان" باشيد. "مديريت روابط"‌ به جاي "دغدغه‌ي حفظ عشق" كه شايد ايده آلي دور از ذهن باشد و بس.

روزمرگي، علي الخصوص در زندگي دونفره،‌ بزرگترين واهمه فراگير ذهن پرسشگر من است، انتظار عشق ابدي ندارم و نخواهم داشت، اما كاش به كَسَم، هركس كه باشد، عادت نكنم، عادت نكنيم.

:: گاهی . . .



گاهی اوقات جنگ، به لحظه ی آشتی بالغ می ارزد.