Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: يك در ميان

1 - پاستا فكتوري ميرداماد، داستان از آنجا شروع شد كه در زمان پخش يكي از بازي‌هاي بي‌ارزش جام جهاني خواستيم پيتزايي ميل كنيم. غذا فاجعه بود! كچاپشان تمام شده بود و تا زماني كه يكي از حضرات ماتحت گشادش را جمع كرد كه خودش را به سوپر برساند غذاي ما هم تمام شده بود. برخورد گارسن‌ها غير مودبانه بود و تلوزيون به وضوح به مشتريان ارجح بود.
پريشب از سر ناچاري دوباره گذارمان به آنجا افتاد،‌ پنه مرغ ميل كرديم،‌ بشقاب‌ها همان بشقاب‌هاي اندازه‌ي بشقاب پرنده بودند، اما حجم غذا آنقدر آب رفته بود كه انگار با چس مثقال پاستا و مرغ مركز بشقاب را تزئين كرده‌اند. كيفيت غذا خوب نبود، برخورد پرسنل هم همچنان چنگي به دل نمي زد،‌ صف هم (نمي دانم چرا)‌ بود، قيمت هم كه... نفري 12 - 13 هزار تومان حداقل. مراجعه‌ي مجدد خودم به آنجا را حماقت تلقي مي كنم، گفتم كه دانسته باشيد.

2 - بستني ايتاليا، 10-15 متري جنوب ساندويچ بهاران در پل رومي. دوستمان گفت فرمول بستني‌ها مال خانم صاحب آنجاست. از بستني كه بگذريم كه انصافن خوب هم بود، لبخند و خوش و بش آقاي فروشنده، يخ زدگي پاستا فكتوري‌مان را آب كرد. براي تهران نشينان توصيه مي شود!

3 - نارون (نياوران - مژده) - بوفه (يا همان بافه)،‌ هر آنچه كه مي خواهيد بخوريد و بياشاميد، آن اوايل جزو خوب‌ها بود،‌ اما اصلن توصيه نمي كنم كه الان گذارتان به آنجا بيفتد. ورودي روزهاي عادي به نظرم 15 هزار تومان شده باشد، تنوع غذاها كم و كيفيت به شدت افت كرده، اگر خلوت باشد، بايد خواهش كنيد كه ظرف‌ها را برايتان پر كنند! با مديريت فعلي، قطعن فاتحه اين رستوران خوانده شده.

4 - و اما يك پاستاي عالي،‌ خلوت، دنج، فوق‌العاده با كيفيت و البته ارزان با آقايي كه دوستان طرز برخورد مهربان او را مشكوك به گي بودن توصيف مي كنند! در كمال شرمندگي به علت محدوديت فضا از دادن آدرس معذورم!!

5 - براي جبران دلخوري‌تان، توصيه مي كنم ساراي جردن (بالاتر از اسفنديار)‌ را امتحان كنيد، گرچه اكثر ولگردان پايتخت (خودم در صدر) يكبار گذارشان به آنجا افتاده. كيفيت غذاها بهتر از متوسط،‌ تنوع آنها شامل پيتزا،‌ مرغ سوخاري و غذاهاي فست فودي،‌ و يك سالاد فوق‌العده كه معمولن باعث مي شود من نتوانم غذاي حسابي بخورم. آنجا هم البته يك ورودي مي دهيد و بعد آنقدر مي خوريد تا منفجر شويد. آخرين باري كه آن حوالي بوده‌ام قيمت ورودي كمتر از 10هزار تومان بوده. من بي قيدي حاكم بر محيط اين رستوران را دوست دارم، بيشتر از مثلن " اردك آبي" تنديس در تجريش كه آن هم رستوران خوبي‌ست.

.............................................
پيشنهاد: رستوران‌هاي خوب و بد محيط زندگي‌مان را به هم معرفي كنيم. علي‌الخصوص بدها را و مهمتر از آن بداخلاق‌ها را. از نگاه من كسي كه نتواند خوشرويي خود و پرسنلش را تامين كند، شايستگي ندارد كه وقت و پولمان را برايش هدر دهيم.

بعد از پست:
در كامنت‌ها پيشنهادات خوبي آمده، خواهش مي كنم آدرس‌ها را دقيق‌تر بنويسيد.

ري اكشن‌ وبلاگي:
آذرستان:‌ معرفي چند كافه
اي هفت سالگي: جاهاي خوشمزه‌اي كه مي شناسيم
زن نوشت:‌ خوشمزه‌فروشی‌های تهران
(البته گويا پرستو ري اكشني به ما نشان نداده، هميجوري نوشته!)
Alibi: "زرچ" بر آهنگ جهش

:: هيز؟ شايد هم كنجكاو...

اين پست يكي كمي عجيب و غريب چيده شده! نسخه‌ي خلاصه را اينجا مي بينيد، اگر دوست داشتيد، تحليل مفصل تري در ادامه‌ي متن گذاشته‌ام كه نوشته‌ي اول در نيمه‌ي دوم آن تكرار شده است.


من از آن دسته آدم‌هايي هستم كه دوست دارم همه را در خيابان با دقت نگاه كنم، از اين كار لذت مي برم، واقعن لذت مي برم. علي‌الخصوص كسي اگر خوش قيافه‌تر يا خوش هيكل‌تر باشد (چه پسر و چه دختر)، تا آنجايي كه شرايط و ادب ايجاب كند، دوست دارم به تمام جزئيات صورت و بدن طرف دقت كنم و از داشته‌هايش انرژي بگيرم. معتقدم نقاط تفاوت فاحشي هست بين نگاه هيز و نگاه تحسين‌گر. "زيبايي زيباييست و قابل تحسين"، اين ديدگاه گاهي مبناي سوء استفاده‌ي جنس مرد در روابط مشترك تلقي مي شود، اما من شخصن بسيار لذت برده‌ام در مواقعي كه در ديدگاه فوق با پارتنرم اتفاق نظر داشته‌ايم، گرچه او هم از لذت اين مدل تفاهم بهره‌مند بوده. مسخره مي نمايد كه اگر دوست دختري داشتم و در لحظه‌اي با او بودم (يا نبودم)‌ خودم را از ديدن زيبايي‌ها محروم كنم. از نگاه من اين ديدگاه شباهت دارد به اينكه بخواهيم فكرمان را به دليل داشتن اعتقاداتي خاص كنترل كنيم كه به چيز ديگري معطوف نشود.

جدا از بحث زيبايي،‌ كنجكاوي در رفتار و ظاهر آدم‌ها يكي از اجزاء احساسات من است. ديده‌ايد گاهي ماشين شما به سمت شمال مي رود، مردي،‌ زني با يك مشخصه‌ي جذاب به جنوب مي رود، و درختي (يا مانعي) بين شما قرار گرفته؟ هي سرك مي كشي كه طرف را ببيني و كنجكاوي‌ات را ارضا كني، اما بواسطه‌ي حركت معكوس، آن درخت بين تو و او مي‌ماند و فرصت ديدنش از دست مي رود. اينطور مواقع، يك لحظه، فقط براي چند ثانيه غبطه مي خورم كه آدم جديدي را، يا مشخصه‌ي جالبي را،‌ نديده از دست داده‌ام.

من را ساعت‌ها در گوشه‌ي يكي از ميدان‌ها يا گذرگاه‌هاي توريستي دنيا رها كنيد،‌ غرق در آدم‌ها مي شوم و صدايم در نمي آيد. شايد بعضي خارجي‌ها هم دچار نوعي تابوي "سر در كار خود بودن" باشند، چرا هميشه خودمان را مقصر قلمداد كنيم؟!

:: آدم‌هاي زندگي

تكراري شايد باشد، اما مهم است كه آدم‌هاي زندگيِ انسان به تعدادِ تك تكشان در زندگي باقي مي مانند و نقش بازي مي كنند،‌ بنابراين در انتخاب آدم‌هاي زندگي‌تان وسواس داشته باشيد، به اقتضاي حال و هوا و سن، اما از همان 18 سالگي وسواس داشته باشيد.

زن‌ دار، شوهر دار، بچه دار، ساكن اين كشور يا آن كشور، آبدارچي اداره يا نقاش و يا وكيل مجلس، آدم‌ها باقي مي مانند و يك زماني، توي يك پرانتزي، بالاخره خودشان را نشان مي دهند. كاش ارزش يك حال و احوال كردن را لااقل داشته باشند.

:: پيشنهاد

پيشنهاد من شفاف بود:

ورودي پمپ بنزين‌ها باد به صورت راست‌گرد و فقط با امكان ورود يك لاين محدود شود، يعني فقط يك صف. دلايلم نيز روشن هستند:

1- خودروهاي عبوري نبايد بتوانند از مسير مقابل خيابان را دور زده و مستقيم به پمپ بنزين وارد شوند، چرا كه در ساعت‌هاي پيك، انسان‌هاي فرصت طلب با اين شيوه هم عرض خيابان را مسدود مي كنند و هم نوبت آن بيچاره‌اي را مي گيرند كه مثل آدم در صف ايستاده.

2- ورودي بايد راستگ‌گرد و يك لاينه باشد، چراكه مجددن همان آدم‌هاي بي فرهنگ و همان نيساني‌ها و راننده تاكسي‌ها و مسافركش‌ها و بنده‌ي حقير، بدون اين‌كه به روي خودمان بياوريم كه 30 دستگاه خودرو به اين عظمت توي صف معطلند، مي رويم جلوي صف و كجكي خودمان را توي پمپ بنزين جا مي كنيم. بعدش فشاري مي آيد به اعصاب آن يكي مني كه ته صف معطل مانده‌ام كه نگو، مي روم تلافي‌اش را سر زن و بچه‌ام خالي مي كنم. و نهايتن يك صف دوم در لاين دوم شكل مي گيرد و خيابان از آني هم كه بوده تعطيل‌تر مي شود.

شايد موفق شوم.

مرتبط:
چرا پمپ‌ها شلوغ‌تر شدند؟
اين سوال را هزاربار از خودم پرسيدم،‌ مصرف كمتر شده اما پمپ‌ها شلوغ‌تر، چرا؟
استدلال دوستم كمي ذهنم را آزاد كرده، اما هنوز فكر مي كنم ابعاد پيچيده‌تر اجتماعي پشت اين ترافيك پنهان شده‌اند. دوستم مي گويد مردم قبلن باكشان را تا بيخ پر كردند، اما روحيه كپني و گدائي حاكم بر بنزين باعث شده كه بسياري 10 ليتر و 20 ليتر بزنند و بيايند بيرون. نتيجه ساده است، تعداد مراجعات تا 2 برابر افزايش پيدا مي كند. گفتم اگر كس ديگري دچار مشكل من هست، نجاتش دهم.

:: خارج

"تيم هورتون" در انتهاي تونل پشت كلاس و در يكي از اضلاع اولين سرسراي آن قسمت قرار داشت،‌ هماني كه هر بار براي رفتن به آنجا بايد از پوستر دخترك زيبا روي خنداني عبور مي كردي كه اول انتظار داشتي يك خميردندان را تبليغ كند، اما بعد متوجه مي شدي كه به شكلي بي ربط اما تاثير گذار استفاده از كاندوم را تبليغ مي كند. اين سرسرا هماني بود كه ظهرها دانشجوهاي مسلمان در يك گوشه اش نماز جماعت مي خواندند.

خلاصه يك چيزي تازه در آمده بود به نام "آيس كاپوچينو" يا شايد "كاپوچينو آيس". ترجمه‌ي فارسي‌اش مي شود كاپوچينوي شكرداري كه مثل يخ در بهشت يخ زده باشد بعد پودرش كرده باشند.

tim-horton.jpg
[Class - Kharej]

وقتي كه اين دوتا گنده و خود جناب استاد دست از سرمان بر مي داشتند، درست مثل زنگ تفريح دوران دبستان كه با آب راه افتاده از دهان توي صف كالباس مي ايستاديم، اينجا هم توي صف تيم‌هورتون اين پا و آن پا مي كردم تا يكي از اين يخ در بهشت‌هاي خارجي بگيرم و تا اوايل كلاس كشش بدهم، خوبي بزرگِ خارج اين بود كه مي شد سر كلاس،‌ حتا موقع درس هم "آيس كاپوچينو" بخوري و استاد و دوتا گنده هيچ اعتراضي نمي كرند.

خارج اما يك بدي بزرگ داشت، زمستانها تا 50 درجه زير صفر سرد مي شد، براي همين حتا درِ توالت‌هاي آنجا را دوبل و هوابندي شده مي ساختند. هرگز نمي توانيد تصور كنيد كه چه سكوت دهشتناكي آن تو حاكم بود، طوري كه حتا مي شد دبي خروجي كابين همسايه را با الگوريتمي از شدت نفس ها و صداي آب و ميزان كشيدگي پاها كه از زير ديده مي شد تخمين بزني، بعد به هر حال ما ايراني‌ها اصلا و ابدا به اندازه‌ي آنها بي ادب نيستيم كه هر صدايي ازمان خارج بشود و بعد بياييم چشم در چشم هم در آن سكوت دستمان را بشوريم. توالت ها خيلي تميز و ساكت و بد بود... خيلي!

:: توجه - چيزي جداي تعهد

عجب حس غريبيست، حس كه نه،‌ عملكرد،‌ يك نوع "تنبلي در رفتار دونفره" يا "تنبلي عاشقانه"!

بعد از يك مدت كه پارتنر ثابت نداشته‌اي و دنيا را به تخمت* دانسته‌اي، وقتي كه بخواهي درگير رابطه‌اي نسبتن طولاني (با تعاريف نسبي) بشوي،‌ كارهاي ساده‌اي مثل احوال‌پرسي مكرر در طول روزها (با هر فركانسي كه باشد)‌ و يا الزام در گفتن "يك شب به خير ساده" در يك شب استثنايي كه "شب به خير"ت نمي آيد، و يا حتا توضيح دقيق اين‌كه فلان روز چگونه شد كه آن‌گونه شد، آنچنان انرژي وحشتناكي مي طلبد كه انگار مي خواهي عادت خوابيدن روي شانه‌ي راست را با شيوه‌ي دمرو عوض كني!

با همه اوصاف تمام تلاش‌هاي مذكور (در قالب تعاريف متفاوت)‌ جزوي از نيازهاي غير قابل انكار در هر رابطه‌ي دوجانبه‌اي هستند. يك بده بستان خيلي منطقي‌‌ِ و خيلي احساسي كه سلامت رابطه‌ها بسيار بندِ آن است. به همين سادگي كه اگر شبي من هواي لاسيدن با تلفن تا خود صبح را داشتم و طرفم حداقل نصف راه را به خاطر همراهي آمد، يادم بماند كه وقتي اعصابم پريو-د زده بود و به ديوار پنجول مي كشيدم، لااقل از يك "دوستت دارم" ساده محرومش نكنم.

.....................................................
*گاهي اوقات هيچ كلمه‌اي جاي اين عضو شريف را پر نمي كند، بابت گستاخي‌ام پوزش مي طلبم. به هر حال اين آقا به عنوان يكي از مريدان عضو شريف، در زمره‌ي دوستان است.

:: زندگي در عمق

پدر يزرگي داشتم
ايني كه مي گويم مربوط به زمان نوجواني ام است، گوشش سنگين بود و بايد نسبتن فرياد مي زدي تا صدايت را بشنود. اواخر گرفتار پروستات شده بود و درد نجس-پاكي آزارش مي داد.
وضو مي گرفت و با احتياط خودش را به جانماز مي رسانيد، الله و اكبر را مي گفت و از اين دنيا خارج مي شد. با اين كه از آن نوع خلاء و شيفتگي هيچ نوع تجربه‌اي حتا به تشابه هم نداشتم، غرق شدنش جذبم مي كرد و با اين كه آن زمان درك عميقي از حركاتش نداشتم، اما تاثير ديدنشان كامل و هنوز در من مانده و گاهي بسيار يادش مي كنم.
با مختصر لرزشي كه از سر پيري در بدنش بود آيه‌ها را زمزمه مي كرد و غرق در معبود مي شد، بسيار ديده بودم كه در نيمه‌هاي نماز اشكش به آهستگي جريان پيدا مي كرد و آنچنان در آن حال و هوا گم مي شد كه نمي دانم، مشكل مي شد روي زمين پيدايش كني...

ويلا مانندي كه در يكي از روستاهاي سرد سير داشتيم. كودكان منطقه بسيار شرور و حيوان آزار بودند. گربه‌ها هميشه در خاندان من محبوب بوده‌اند، اما تا آن زمان نتوانسته بوديم گربه‌اي را وادار كنيم كه حتا براي غذا خوردن به افراد خانه نزديك شود. آن روز پدربزگ در خانه تنها بود و من كه پشت در مانده بودم ناچار شدم از ديوار بالا بروم. نگاهم به ايوان افتاد،‌ پيرمرد دوباره غرق در نماز بود و گربه ‌اي درست در كنار پايش روي زمين ولو شده بود. همان سر ديوار و از فاصله سي متري كه من را ديد، جهشي زد و به سمت باغ همسايه فرار كرد...

هنوز منقلبم مي كند آن آرامشي كه حيوان نيمه وحشي در آن لحظه درش غرق بود.


.............................................
بعد از پست:‌ مدتهاست معتقدم سعادتي است قدرت غرق شدن و شيفتگي تمام عيار، نسبت به خدايي، معبودي، بتي، سنگي، خورشيدي،‌ آتشي، آدمي،‌ ‌ساختماني و يا قبري. بعد فكر مي كنم كه احتمالن يك كساني هم هستند كه راه اين غوطه ‌وري را در درون خودشان پيدا مي كنند، بي بهانه.

:: فاحشه‌گي

آن تابوي كثيف بودن زناني كه از بدنشان پول در مي آورند، اولين بار در يك استريپ كلاب كانادايي بود كه شكست. گرچه شايد رقصنده بودن، استريپر (لخت شونده) بودن،‌ و فاحشه بودن، چند دنياي متفاوت باشند، اما همگي در يك نقطه مشتركند: آنها از جذابيت‌هاي سك-سي بدنشان پول در مي آورند.

همان گپ سي ثانيه‌اي با دخترك لخت شونده‌ي كِبِكي كافي بود براي اين‌كه احساس كنم تمام آن غول سياه آلودگي‌ِ و نجاست اين زنان، مترسكي بيش نيست. تجربه‌هايي از اين دست به ندرت اتفاق مي افتند آن‌هم براي همچو مني كه غرق در يك دموكراسي دين ‌مدار زندگي مي كنم، به همين علت هم هست كه فاحشه‌گي و دنياي مرتبط به آن چيزي نيست كه هر روز بخواهد ذهن امثال من را مشغول كند.

"يازده دقيقه" تلنگر دوباره‌اي بود براي طرح اين سوال كه واقعن فاحشه كيست، زندگي شخصي‌اش چگونه مي گذرد و در زمان خوابيدن با مردهاي متعدد و متفاوت چه حسي دارد؟ آيا موجودي‌است بالفطره منحرف و آلوده؟ آيا او نيز انسان سالمي بوده اما خطايي، انحرافي، بدبختي‌اي باعث شده به اين‌جا كشيده شده باشد؟‌ و ‌اين‌كه آيا اينجايي كه يك فاحشه در آن قرار دارد جايي است بيرون دايره‌ي زندگي سالم؟ بيرون دايره‌ي اخلاق سالم؟ بيرون دايره‌ي احترام؟ و از همه مهم‌تر، بيرون دايره‌ي لذت؟

گرچه به نظر مي رسد كوئليو در يازده دقيقه نگاهي خوش‌بينانه به اين ماجرا داشته و يا شايد حداقل قهرمانش را خوش اقبال انتخاب كرده،‌ اما براي من شواهد ديگري هم وجود دارد كه چيزي مشترك از رقصنده‌گي تا فاحشه‌گي وجود دارد كه ممكن است انسان‌هاي درگير در اين مشاغل را از تصويري كه "بيروني‌ها" در موردشان دارند مبرا كند.

adults-only.jpg
[Paris - Strip shop - Front board]

واقعيت اين است كه آنها هم كار مي كنند، آنها هم زندگي مي كنند، آنها هم به نانوايي و سوپرماركت مي روند، و آنها هم نگران آينده هستند. آنها حتا بچه دار هم مي شوند و براي آينده فرزندشان تلاش مي كنند.

قصدم از اين نوشته ريختن آب مقدس بر سر عده‌اي گناهكار نيست، بلكه مي خواهم بگويم چهره بيمار و كثيفي كه از يك "شغل"‌ در ذهن داريم در بسياري موارد نمي تواند منصفانه باشد، مي خواهم بگويم شغل بيمارتر و مذموم‌تر ار از فاحشه‌گي به تعداد موهاي سر پيدا مي شود و قبح اين كار فقط به خاطر تابوهاي عميقي‌است كه نه در ايران، كه در سراسر جهان وجود دارد. تن فروش كثيف، فقط به اين علت كه شغلش شانه به شانه‌ي "س-كس" مي مالد.

دوست جوان و جهان‌ديده‌اي از يك كارگاه آموزشي در هلند تعريف مي كرد. دوره‌اي در مورد جنسيت، س-كس و فوانين كشورها. دختري از امريكا،‌ جزو افراد باهوش و بامطالعه‌ي كلاس و دانشجوي MA در دانشگاه كلمبيا در اين كلاس مي گويد كه از راه تن‌فروشي پول در مي آورد و براي اين كار دليل روشني دارد:‌ 3 بار خوابيدن برابر با هفت روز كار در رستوران درآمد دارد و با اين روش مي تواند به درسهايش برسد. برنامه آينده‌اش هم توقف اين كار بعد از فارق‌التحصيلي و پيدا كردن كار مناسب است.
چند لحظه تامل كنيد، اين هزاران سوال به ذهن من هم مي‌آيند: بهانه نمي آورد؟‌ اين كار كثيف نيست؟ ‌زشت نيست؟ زير سوال بردن شرف و انسانيت نيست؟ اگر نتوانست كنار بگذارد؟‌ اگر تا زمان پيري درگير اين كار ماند؟ اگر بيمار شد؟...
واقعيت اينست كه يك انسان از يك حق انتخاب استفاده كرده و هر انتخابي شامل ميزاني از ريسك مي شود. بازخوردهاي اجتماعي اينچنين انتخابي به خودي خود جزو ريسك‌هاي بزرگ زندگي يك جوان به حساب مي آيد و همه‌ي عواقب ديگر هم به هكذا. مشاغل بسيار منفي‌تر و خطرناكتري هم وجود دارند كه هرگز آن بار سنگين را در تلفظشان به كار نمي بريم... فاحشه‌گي.

بالاخره اين‌ كه اگر همان جايگاه رقصنده‌گي، لخت شونده‌گي و يا فاحشه‌گي را براي يك مرد متصور شويم، گويا سنسورهاي مغزمان بسيار ضعيف‌تر هورمون پراكني مي كنند، چرا؟‌

نگاه من به اين "حرفه" و انسان‌هاي درگير در آن بسيار متحول شده، همان طوري كه نگاه دوستم بعد از آن كارگاه كذايي به كلي تغيير كرد.
فاحشه، "فاحشه" نيست.

:: اسپم و اسپمرها

اكثر ما با مشكلي به نام اسپم (ايميل هاي مزاحم) مواجهيم. ايميل هايي كه شايد يك در هزارشان هم به كار نيايند، اما به علت هزينه‌ بسيار ناچيز ارسالشان، همچنان به عنوان يك روش تبليغاتي در سطح بين‌المللي به كار مي آيند.

1- اگر كمي در حال و هواي اسپم‌هايي كه هر روز به ميل‌باكسمان سرازير مي شوند دقت كنيم، متوجه خواهيم شد كه معمولن اكثريت قاطع اين اي‌ميل ها ارتباطي به مسائل جنسي، سك-سي و زناشويي پيدا مي كنند و در اين ميان تبليغات قرص‌هاي واياگرا، محرك‌هاي ديگر و بزرگ كننده‌هاي آلت در صدر قرار دارند.
گرچه شايد براي بنده و شما، اگر هم بخواهيم، روشي براي خريد اين محصولات به صورت آنلاين وجود نداشته باشد، اما تصور مي كنم با توجه به امكان خريد توسط كارت‌هاي اعتباري، اگر حتا "يك در يكصدهزار" از دريافت كنندگان اين اي‌ميل‌ها تحريك به خريد در حد يك تجربه هم بشوند، باز هم اين بيزنس توجيه اقتصادي پيدا مي كند.

2- گروه دوم اسپم‌ها مجموعه‌ي متنوعي از ويروس‌ها هستند، آنقدر زياد و متنوع كه اگر كمك سرورها و شركت‌هاي پشتيبان اي‌ميل‌ها نباشد، شانس آلوده شدن به اين ويروس‌ها بسيار بالاست.

3 - و كلاهبرداران بخش عمده‌ي ديگر را تشكيل مي دهند. اي‌ميلي دريافت مي كنيد كه كسي در فلان كشور پولي بلوكه شده دارد كه مي خواهد با كمك شما آن‌را جابجا كند، مبلغ هم معمولن سيصد-چهارصد هزار دلار است. اگر به طرف اي‌ميل بزنيد فورن جواب مي دهد و با شما ارتباط دوستانه برقرار مي كند،‌ حتا به كشورش دعوتتان مي كند، چيز زيادي هم از شما نمي خواهد، يك شماره حساب كه پول را به حساب شما بريزند،‌ يك اطمينان فوق‌العاده كه انسان را مبهوت مي كند! در نهايت طرف شما يك جايي زمزمه مي كند كه براي اين جابجايي نياز به شماره كارت اعتباري شما دارد، و اگر در اين لحظه خطا كنيد، تمام موجودي يا اعتبارتان در لحظه‌اي به ناكجا‌آباد منتقل خواهد شد.
به لطف اقتصاد ماقبل تاريخي و سيستم بانكداري منزوي ايران، اين متد هم در ايران خيلي به ندرت جواب مي دهد.

4- بالاخره اهداف فرهنگي،‌ سياسي و يا اجتماعي هم وجود دارند كه منشاء حجمي نه چندان بزرگ از اسپم‌ها هستند. حضورشان شايد كمتر مزاحم باشد، اما در مزاحمتشان شكي نيست.

5- و البته آدم حسابي‌هايي هم هستند كه واقعن براي بيزنسي تبليغ مي كنند،‌ اما حجم انحراف در اين محيط آنقدر بالاست كه من نوعي ترجيح مي دهم هدف تجاري خودم را از مسيري كه شخصن پيدا مي كنم شناسايي كنم و ريسك اينچنيني مرتكب نشوم.

حواشي

از نگاه من زيباترين جنبه‌ي اسپم‌ها، عبارات محرك و بعضن بسيار روانشناسي شده‌اي هستند كه در تيتر يا موضوع (سابجكت) اين نوع اي‌ميل‌ها مي بينيد. خود من چندين بار تحريك به باز كردن اي‌ميل‌هايي شده ام كه مي دانستم 90 درصد شانس اسپم بودن دارند، اما تيتر آن‌ها بسيار محرك و برانگيزنده‌ي كنجكاوي‌‌ام بوده.

چند مثال
بعضي تيتر ها معمولي‌تر هستند:

FREE 4 Night Luxury Cancun Vacation
Degree or Diploma of Your Choice
Separate yourself from other men
Why be an average guy any longer
Life is short... so make the most of it
Best price viagra
f uck me baby


بعضي ها هم انگولك كننده‌ي كنجكاوي:

Hi, are you there?
My dear friend , miss you alot
Hi there , a friend has sent you a greeting card just now!
Grow Grass Anywhere
Hows it looking
(no subject)
Are you ready for this?
Sorry to be late
I need your help
Forgot mee?


بعضي هم انگولك با استفاده از اسم و آدرس خود شما:

Re:35degree@gmail.com
Hi 35degree, can I meet you?


در حال حاضر مثال‌هاي بهتري ندارم، اما گاهي جدن آفرين مي گويم به بعضي مغزهايي كه وادارم مي كنند حداقل اي‌ميلي را باز كنم.