Link Dump
 

TAKE A LOOK!
• links are currently inaccessible
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آيا دكترها بواسطه‌ي بيمارشان تحريك مي شوند؟‌

جواني نسبتن منقلب از مشاوران بخش خدمات سلامت دانشگاه كلمبيا (آليس) سوال مي كند كه چرا حق ندارد از مراجعه‌ي دوست دخترش به يك مرد (يا تيمي از مردان) كه پزشك زنان هستند سرخورده شود؟ او همچنين مي پرسد كه آيا اين حضراتِ پزشكان موجوداتي هستند كه به آنها آموزش داده مي شود در محل كار و در مقابل پاهاي باز شده‌ي يك دختر زيبا هيچ حسي نداشته باشند، اما وقتي به منزل بر مي گردند، به راحتي توسط همسران يا دوست دخترانشان تحريك شوند؟!

جواب آليس شامل چند سرخط اصلي است:
1- پزشكان هم انسانند، آنها هم ممكن است به طور اتفاقي تحت تاثير زيبايي يا محرك بودن بيمار خود قرار بگيرند. با اين حال پزشك خوب توانايي اين را دارد كه ارتباط خود و بيمارش را در سطح حرفه‌اي محفوظ نگاه دارد. بعلاوه درمورد پزشكاني كه از اين حريم عبور كنند، مساله توسط انجمن پزشكي امريكا (و طبعن هر كشور ديگري)‌ پيگيري مي شود.

2- اينكه دوست دختر شما از نظرتان الهه‌ي زيبايي باشد در مورد پزشكان كه هر كدام برداشت شخصي خودشان را از زيبايي دارند صدق نمي كند و آنها در مقابل اكثر بيمارهايشان برانگيخته نمي شوند. بعلاوه پزشكان در يك ماه يا يك هفته صدها سينه،‌ آلت، مهبل، بيضه، كفل و اعضاي ديگر بيماران را مي بينند. اين رژه‌ي نامحدود اندام خاص مي تواند در از بين بردن هرگونه تحريك جنسي نسبت به بيمار موثر باشد.

3- از طرف ديگر،‌ براي بعضي خانم‌ها پيدا كردن يك پزشك زنان كاري ترسناك به حساب مي آيد. شايد دوست دختر شما صرفن پزشكي را پيدا كرده كه با او احساس راحتي مي كند و از اتفاق آن پزشك مرد از كار درآمده. اين حادثه جاي نگراني كه ندارد، بايد جشن هم گرفته شود!
آليس اين موضع گيري پسر جوان را محتمل از مخدوش بودن سطح اعتماد في‌مابين هم مي داند و سوال مي كند كه آبا او نسبت به رفتار آن پزشك مرد احساس حسادت يا تهديد شدن دارد؟ و اگر اينگونه است، آيا او از روال روابط بين خود و پارتنرش نارضايتي دارد؟‌ و اينكه اعتماد رابطه‌شان در چه سطحي قرار دارد و اصولن تمايلي براي كار كردن روي آن وجود دارد يا نه؟

4- و البته صحبت در اين زمينه‌ها با خود پارتنر و يا حتا با يك مشاور هميشه موثر و مفيد است.

-----------------------------------
پي نوشت:
1- اين سوال به شكل كلي در ذهن من بود و براي همين وقتي كه خبرنامه‌ي آليس را دريافت كردم،‌ موضوع به نظرم جالب آمد، گرچه مرد بودن پزشك پارتنرم، هيچ وقت حساسيت من را نسبت به موضوع برانگيخته نكرده.
2- ترجمه مرغوبي نيست، در ضمن مفاهيم را با تلاش براي امانت‌داري منتقل كرده‌ام، نه اصل متن را.
3- برايم جالب است كه بسياري خانم‌ها از داشتن پزشك مرد احساس راحتي و اطمينان بيشتري مي كنند، تا جايي كه مرد بودن دكتر برايشان در اولويت قرار دارد.
4 - سوال فوق از طرف دونفر، يكي پرستار مرد و ديگري پزشك مرد،‌ در قالب كامنت جواب داده شده كه جواب اين دونفر هم در نوع خود درخور توجه و قانع كننده است.

------------------------------------
بعد از پست:
غم انگيز اينكه وبسايت آليس كه قبلن يكبار از فيل-تر خارج شده بود، دقيقن 24 ساعت بعد از پست قبلي دوباره فيل-تر شد.
آليس براي افراد عادي مرجعي بسيار ملموس و در حد خوبي قابل اعتماد است كه صرفن به مشاوره‌ي پزشكي و اجتماعي مي پردازد. براي مثال اطلاعات كاملن بي طرفانه‌اي كه در بخش مواد مخدر در اين وبسايت وجود دارد به راحتي مي تواند باعث شود هر انسان بالغي نسبت به ادامه مسير زندگي‌اش تصميم آگاهانه بگيرد.
من نمي دانم آيا استفاده از يك يا چند كلمه‌ي سك-سي و يا شرح بي پرده‌ي بيماري‌هاي جنسي يا توضيح آثار و عواقب استفاده از مواد مخدر و محرك در فضايي كاملن بي طرف و علمي،‌ دلايلي كافي براي حذف يك مرجع معتبر به حساب مي آيند؟

دريغ...

:: بهترين پست

جالب بود،‌ در اين مدت مديد به فكرم نرسيده بود كه اين وبلاگ ممكن است يك "بهترن پست" هم داشته باشد. بازي وبلاگ‌ها را كه مي ديدم، فكرم مشغول اين موضوع شد، بهترين پست اين وبلاگ كدام است؟

يك گروه از خوانندگان 35 درجه،‌ بعد از اين نوشته مشتري اين پسر شدند: از خیلی درون

اما قبل و بعد از آن هم نوشته‌هاي قابل توجهي وجود دارد که بعضی را خودم دوست دارم و بعضی‌ها را دیگران:

مالي خوليا
عشق و انحراف
untitled
Underwear
بلوغ
عزيزم... رسيدي؟


شايد شما هم چيزي در ذهن داشته باشيد؟ نظرتان را بگوييد، براي من (شايد هم بقيه)‌ جالب و جذاب خواهد بود. سعي مي كنم برآيندي از نتيجه‌ي نظرات را در پي‌نوشت اين پست بگذارم.

----------------------------------------
پی نوشت: بعضی پیشنهادها برای خودم کلی خاطره انگیز شدند! به هر حال، ذیلن(!)‌ نظرات پی امی و ایمیلی و کامنتی دوستان را مشاهده می کنید:

توجه - چيزي جداي تعهد
کلاس
نامه های بایگانی نشده
اشک هایش
فاحشه گی
عشقهای مثلثی
من ایرانیم
تعهد
گناه سرخوشی
ازاد اندیشی
ادم های پشت وبلاگستان
لذت دو جانبه
تا جنگ سوم
فردا
همین دیروز
ازدواج
عشق به روایت یک محفل
زندگی در عمق
تراژدی تحول

:: روش‌هاي موثر

برو بچه هاي پليس امنيت اجتماعي گرفته بودندش. جلو يك مغازه و در حال تماشاي ويترين - تنها. موقع تعريف ماجرا حداقل 5 بار قهقهه زد! برده بودندش، با همين هايس‌هاي معروف و در ميان دختركاني كه بعضي‌ها التماس مي كرده‌اند. بازجويي شده بود، 17 سالش بيشتر نيست، اما سر نترسي دارد.
به حاج خانم گفته بود من كه مانتوي بلند دارم،‌ جواب داده بود، نه، بلندي كه فقط ملاك نيست، كو-نت را بيرون انداخته! شماها همه‌تان جن-ده‌ايد!

موبايلشان را دم در گرفته بودند و همه جايش را انگشت كرده بودند. آدرس و تلفنش را گرفته بودند. بعد جزو اتهامات پرسيده بودند كه چرا توي اين عكس‌ها (عكس‌هاي خارجه)‌ به اين وضع لباس پوشيده‌اي؟! عكس‌‌هاي موبايل را در پرونده‌ي الكترونيك (!!)‌ ضبط كرده بودند، كارت حافظه‌ي دوربينش را هم خيلي محترمانه كش رفته بودند.

از همه جالب‌تر اين كه مانتوي "كو-ن بيرون" (!) را هم به عنوان مدرك جرم ضبط كرده بودند و مانتوي مادرش را كه رفته بود دنبالش تنش كرده بودند و تمام.

جالب‌ترين و هيجان انگيزترين خاطره‌ي دوران اقامتش در ايران را تعريف مي كرد و بارها در ميانش قهقهه مي زد... شك ندارم، ارشاد شده بود، به شدت!

----------------------------------------
نظريه كارشناسي: مي دانيد كه در چند يورش پياپي،‌ بسياري از مانتو فروشي‌هاي كوتاه فروش را پلمپ كردند. باور نمي كنم كه نبوغ در طراحي به اين سرعت عمل كرده باشد. بلافاصله مانتوهاي جديدي كه اصلن كوتاه نيستند و تا زماني هم كه در مغازه آويزند هيچ جنبه سك-سي ندارند اختراع شد!!
اما چشمتان روز بد نبيند، مانتو را كه مي پوشند و كمرش را سفت مي كنند... استغفرال.. صد رحمت به مانتوي كوتاه!

تفكرات مرد ايراني: گاهي فكر مي كنم واقعن همه‌ي اين انحاناها را خود خدا خلق كرده؟!‌ پس چرا زن‌هايي كه يك شلوار جين و يك تي-شرت تنشان مي كنند اين‌همه برجستگي جذاب ندارند؟

عزيزم... رسيدي؟

سفر اذيتت نكرد؟‌ راه سخت نبود؟ چمدانت بازي در نياورد؟ از هم در نرفت؟‌

همچين نشستم توي ماشين و پول پاركينگ را دادم و خودم را رها كردم توي آن اتوبان ِ نزديك سحر. مي داني، آدم از آسايش رانندگي در آن ساعت لذت مي برد،‌ فقط كاش كاميون‌ها نبودند، خصوصن آن سربالايي شيخ فضل‌ال.. هي سرك مي كشم كه بالاي برج را ببينم و اين كاميون‌ها چه مزاحمند با دودشان.

راستش به اين وضعيت عادت كرده‌ام. ايني كه مي گفتم پوستم كلفت شده و تو ته دلت شك مي كردي كه اين ديگر چه مدل عاشقيست... راستش به اين وضعيت عادت كرده‌ام. هميشه در اوج اتفاق كه هستي هيچ نمي فهمي كه چه بلايي دارت سرت مي آيد. ديشب هم همين بود، چه آشي؟ چه كشكي؟ چيزي كه نشده بود... خيلي خمار و نم نمك خزيدم به سمت خانه، طوريم هم نبود، گريه و اين حرف‌ها.. نه بابا، ابدن! فقط راديو كه باز از اين ناله و نوله‌هاي ويولن و سه تار در آورد، حالم گرفته شد، دوست داشتم يك چيزي لايت تر، آرام‌تر مي گذاشت. ‌ سي-دي را هم كه يادت همست؟ حيفا زيادي شاد مي‍‌زد آن تو، اگر هم مي خواستم عوضش كنم احتمالن توي آن سرعت مي رفتم زير تريلي... براي همين خاموشش كردم.

تصويري كه از تو مانده بود خيلي جالب بود... نه اين‌كه دوبار جدي خداحافظي كرده بوديم، نه اين‌كه دفعه‌ي اول رفتي توي سالن و توي آينه‌ام نمي ديدمت، اين دفعه كه كنار آن سمندِ گيج توي پاركينگ يك لحظه ايستادي و برگشتي... از كل رفتنت همان برگشتن را داشتم و آن يكي كه كنارم نشسته بودي و من مي ترسيدم كارمان به دادسراي فرودگاه بكشد از بس دستت توي موهايم چرخيد و كيف كردم.

بعدش هم كه هيچي،‌ پرنده را از اتاقم اخراج كردم، حتا يك بوس كوچولو هم نيامد كه بهش بدهم، لباس ها را جمع و جور كردم، نصف خربزه را چپاندم توي يخچال و كت راه راه را با احترام آويزان كردم توي كمد. دروغ چرا، موقع گذاشتن كت و آن دوتا تكه تي‌شرت محبوب تو، بيشتر از تو داشتم به خوشنودي خودم توي آن لباس‌ها فكر مي كردم،‌ كار بدي كه نبود؟ همان يك لحظه فقط... مي داني كه من اگر لحظه‌هايم را نگويم، باد مي كنم.

خزيدم زير لحاف، قبول كه هيچ كس نبود خودم را برايش لوس كنم، اما براي شب اول، يا چه مي دانم، صبح اول،‌ احساس تنهايي آزارم نداد، خب، خوابيدم.

با اين مدل صبح‌ها خوب آشنا هستم، دو ساعت هم كه نخوابيده باشم، آفتاب نزده چشم‌هاي وق زده‌ام به سقف خيره مي ماند. باور كن چيزيم نبودها،‌ فقط همينطوري... رفتم آبِ پرنده را كه توش شاشيده بود عوض كردم، خودش را مبسوط شست، من به جايش كيف كرده بودم،‌ اما حس اين مسخره بازي‌ها را نداشتم.

انداختم توي اتوبان به سمت دفتر.. وسط خبر 9 بود به نظرم،‌ بغضم گرفت، احمقانه نيست؟‌ آدم وسط خبر بغض مي كند؟ اما سر و تهش 30 ثانيه هم نشد، من كه گفتم، پوستم خوب كلفت شده... خوب. حالا هم تا من خوبم، تو غلط مي كني گريه كني، خب؟ روراست اين آخري را گفتم كه بداني خيلي هم بي رگ نيستم، فقط يك جوري‌ام... اگر روزي تعريفي داشت، مي شناسي‌ام كه، برايت خواهم گفت...

:: Face & AGe

براي خودم خيلي جالب است كه وقتي با بعضي از بلاگرها يا خواننده‌ها ايميلي مبادله مي كنم،‌ آنچنان "شما" و "قربان"‌ و اين حرف‌ها الصاقم مي كنند كه انگار 50 سالم هست. برعكس آن‌هايي كه اول خودم را مي بينند،‌ در شروع خيلي كمتر جدي‌ام مي گيرند و معمولن سنم را پنج-شش سالي پايين تخمين مي زنند. جداي مساله‌ي سن، بارها تجربه كرده‌ام كه در محيط‌هاي اداري آدم به حساب نيامده‌ام و ناچار شده‌ام حقوقم را خيلي شفاف و صريح به طرف يادآوري كنم تا خودش را جمع و جور كند.

از طرف ديگر،‌ همكاراني كه بارها صداي من را شنيده‌اند اما صورتم را نديده‌اند، در اولين برخورد مات و مبهوت مي مانند كه اين همان "حاج آقا" است؟!‌ (نمي دانم چرا وقتي مي خواهند خيلي عزت تپانت كنند يك "حاجي" به دنبالت مي بندند)‌. روزي يكي از طرف‌هاي تجاري شركت در يكي از نمايشگاه‌هاي تخصصي مثل دخترها پشت چشمش را نازك كرد و با لحن كنايه‌آميزي گفت "بعله.. شركت‌ها به مديران جوان رو آورده‌اند" (يعني بچه‌جان...!).

من از آن‌هايي هستم كه بواسطه صورتم پشت درهاي بسياري مانده‌ام. برعكس بعضي آدم‌ها كه در 20 سالگي اگر يك ته ريش بگذارند و يك پيراهن بپوشند با مامور اطلاعات اشتباهشان مي گيرند. همين شد كه مجبور شدم توانايي‌هاي ديگري را در خودم بپرورانم تا اگر جايي لازم بود، حرفم برش داشته باشد. بعضي "ضعف‌ها"‌ (به تعريف لحظه) هستند كه انسان روزي ممنونشان مي شود.

:: ثانيه‌ها...

گاهي اوقات در قلب رابطه تبديل به گيج ترين آدم دنيا مي شوي. گاهي اوقات با وجود تصاحب كل آرامش، احساس نا آرامي مي كني. گاهي خودت را مثل پرنده به درو ديوار قفس امنيتت مي كوبي و دلت بيرون را مي خواهد، بيروني را كه هنوز بر معمولت غالب است.
گاهي اوقات درد بي دري آنچنان گريبانت را مي گيرد كه از هزار بار پري-ود شدن آشفته‌تري، گاهي اوقات... فقط مي خواهي كه نباشي،‌ هرآنجايي كه همه چيز هست، تو نباشي.

:: بول شت!

سلام مايكي!

حالت چطوره؟ پدر سوخته از وقتي شدي معاون بخش ايميل ديگه هيچ تحويل نميگيري مارو...

ببين! حاجي (رئيس كل ياهو ميل) گفته آمار كسايي رو كه آدرس ايميل مفتي گرفتن و باهاش هيچ غلطي نمي كنن در بياريم،‌ حاجي گفته چون لامپ تصوير كامپيوتر سرورمون سوخته و بودجه نداريم،‌ هيچ كدوم از 10000 نفر پرسنل ساختمون مركزي نتونستن بفهمن كه ايميلاي كي فعاله، كي غير فعال! حالا يه ايميل سر كاري برا 10 تا كاربر از گروه سني زير هيجده سال بفرستين ببينين چي ميشه!

حاجي گفته هركي فوروارد نكنه ديليت ميشه،‌ اما بعد از اينكه مونيتور سرور رو عوض كردن.

قربونت
جو ‌

راستي:‌ يادت باشه شب كه براي گل-چرخ رفتيم بيرون به بچه‌ها بگي خبرو. حاجي گفته تو مسنجرم بگين چند نفر از نوجوونا سند تو آل كنن،‌ حاجي معتقده آدم بزرگا بعضن فحشاي بدي ميدن موقع گرفتن اين پيغاما، فرهنگ جامعه اومده پايين.

:: چوپان‌هاي دروغ گو و بي اعتمادي مطلق

" رنج نامه - يا غرغرانه‌هاي ورم كرده"‌

1- مي دانستيد كه به تمام گوينده‌هاي راديو و تلوزيون آموزش داده‌ شده كه بين "يك و سه" و يا بين "يك و سي" مكث كنند؟‌ مثلن مي خواند: تورم امسال يك و... (مكث مي كند) سه دهم درصد افزايش داشته است. مي فهميد كه تا داخل خشتكمان را از قبل پيش‌بيني مي كنند كه اتفاقي نيفتد؟

-------------------------
2- گوينده‌ي بخش خبر ساعت 9 راديو پيام، همان لحن انقلابي كه انگار در جنگ جهاني دوم پيروز شده‌اند: "متخصصان ايراني، براي اولين بار در جهان موفق به درمان قطعي بيماري سالك شدند..." بعد هم آقاي دكتر فلاني روش كار را توضيح مي دهد.
در يكي دو سال اخير آنقدر تعداد كشفيات و اختراعات بي نظير متخصصان ايراني بالا رفته كه ديگر آن طرز بيان انقلابي خانم گوينده (كه قبل از هر خبر يك فقره صلوات هم مانند سر نماز ختم مي كند) هيچ هيجاني در من ايجاد نمي كند. راستش هيجان كه هيچ،‌ ناخودآگاه يك پوزخند هم تقديم خودم و راديوي ماشين مي كنم.
- خبر كامل تر را فردا و فرداها مي شنويم:‌ كل پروژه روي 32 نفر انجام شده (+) و فاز دوم آن هنوز در دست اجراست.
-" اولين بار در جهان" يعني همان " اولين بار در جهان بعد از امريكا"! (+) دليلش هم واضح است، امريكا كه آدم نيست.
- هنوز هيچ نتيجه قطعي به دست نيامده، بلكه فاز "يك" با گرفتن نتايج مورد نظر به پايان رسيده!

-------------------------
3- شبكه‌ي 3 مستند بسيار هيجان انگيزي پخش مي كند در اثبات اين واقعيت كه سينماي هاليوود چيزي نيست جز يك ابزار تبليغاتي بزرگ براي شستشوي مغزي مردمان نفهم دنيا. گوينده و تنها كارشناس برنامه تاكيد مي كند كه عمده بودجه‌ي هاليوود را لابي‌هاي صهيونيستي پدرسوخته تامين مي كنند. در لابه‌لاي برنامه صحنه‌هاي بسيار هيجان انگيز هاليوودي پخش مي شود و بعد با نشان دادن صحنه‌هايي از "بر باد رفته" هاليوود را از همان ابتدا مسئول القاي حس حماقت سياه پوستان و اقليت‌هاي نژادي مي داند!

كانال را عوض مي كنم،‌ تبليغاتِ ته تمه‌ي جشنواره تابستاني سيما به صورت زير نويس عبور مي كند:‌ اسپايدر من، بريو هارت، راش آور 3... (فارسي هايشان را بلد نبودم!)‌ مي فهيد كه، هاليوود اخ است،‌ مگر براي تامين برنامه.

-------------------------
4- تلوزيون يكي از همين جشن‌هاي سالني را پخش مي كند،‌ مجري پاچه ‌خار كه ميزبان معدود دوبلورهاي به درد بخور باقي مانده در سيماست، با غرور و به نقل از "كارشناسان" اعلام مي كند كه دوبله‌ي ايران در صدر دوبله‌ي دنياست كه با نامردي در جاي دوم قرارش داده‌اند! آخر صدايش را هم طوري مي برد بالا كه يعني تكبير! مردم كف مي زنند.

پيش آمده كه سه فيلم و سريال متوالي را با شنيدن صداي يك نفر به جاي سه نفر پياپي ديده‌ام. بارها پيش آمده كه صداي يك نفر در اواسط يك سريال عوض مي شود! (مثل كبري يازده با انواع صداهاي دلنشين يا همين خانم خوشگله در بين پليس‌هاي محلي ايتاليا)‌... مي‌خواهيد ارتباط برقرار كنيد؟ مشكل شماست.
آيا بايد حتمن كارشناس بود براي درك اين مطلب كه دوبله‌ي ايران چه سير قهقرايي وحشتناكي را طي كرده؟ ناهماهنگي صدا و تصوير،‌ اشتباه خواندن بسياري كلمات يا سوالي گفتن به جاي خبري گفتن و برعكس، لحن احمقانه‌ي يكي دو زني كه به جاي همه بچه‌هاي يك تا 35 ساله حرف مي زنند، و از همه بدتر ناهماهنگي وحشتناك بعضي شخصيت‌ها با صدايشان. اين‌ها دلايل كافي‌اي نيستند؟

اگر مرفه بي درد هستيد، در اين سال‌ها از ماهواره‌ي منزلتان دوبله‌ي آلماني يا ايتاليايي از فيلم‌هاي هاليوودي ديده‌ايد؟ بي اغراق مي گويم،‌ بارها و بارها پيش آمده كه در مورد هويت واقعي و كشور سازنده‌ي فيلم و يا زبان اصلي آن خصوصن در تلوزيون‌هاي آلماني به شك افتاده‌ام (مراجعه كنيد به توضيحات شبنم در كامنت داني). تطبيق بي نظير فني و كيفي و حتا احساسي ِ صداها انسان را غرق در فيلم مي كند.

-------------------------
5- دقت كرده‌ايد كه مثله ترين فيلمهاي تاريخ دنيا در ايران در حال پخش هستند؟ آيا مي دانيد كه فيلم‌هاي معروف دنيا بدون صداي زمينه و افكت براي ما پخش مي شوند و آيا مي دانيد نبودن صدا چه بلايي سر فيلم مي آورد؟ مي دانيد كه داستان فيلم‌ها را به راحتي عوض مي كنند و معشوقه تبديل مي شود به همسر يا خواهر؟ ديده‌ايد كه با زوم ديجيتال سوراخ بيني خانم را نشانه مي گيرند كه مبادا پوست متصل به بالاي عضو شيردهي‌اش پيدا شود، يا توي ملاج آقا را نشانه مي روند كه مبادا مزه كردن نوشيدني زرد رنگ توي دستش براي بيننده ايجاد توهم كند؟
از ديدن 10 دقيقه‌ي اول همان فيلم اخي "راش آور 3" با دوبله‌ي افتضاح و صداي مخدوش و سانسور وحشتناك، حس تهوعي پيدا كردم كه ترجيح دادم دي-وي-دي مرغوبش را به هزار تومان ببينم و نسخه ايراني‌ را بگذارم براي رسانه‌ي "ملي"‌.

-------------------------
6- مستند تاريخچه برج پيزا از شبكه چهار پخش مي شود. خانم گوينده مي گويد كه برج را با يك "بافه"ي آنچناني به يك پايه متصل كرده‌اند. بار اول و دوم اصلن نمي فهمم كه اين كلمه‌اي كه تلفظ شد،‌ چه بود؟!‌ بالاخره با تطبيق تصاوير متوجه مي شوم كه منظور از بافه، همان "كابل" است. دو سه مورد ديگر از اين مدل ابتكارات مافوق تصور فرهنگستان زبان در طول فيلم كفايت مي كند كه سرنخ كل مستند از دستتان در برود، انگار برنامه به زبان اسپانيولي پخش مي شود!
واقعن اين ناسوناليست‌هاي متوهم در فرهنگستان زبان را چه مي شود؟ حداقل سي سال است كه "كابل" كابل است،‌ به نظر شما چقدر شانس وجود دارد كه واژه‌ي وطني "بافه" تا 100 سال ديگر جا بيفتد؟ اصلن براي واژه‌اي كه معادل فارسي نداشته و اينچنين در فرهنگ فني و حرفه‌اي جا افتاده چه نيازي به معادل داريم؟ از زبانمان در قبال چه چيزي دفاع مي كنيم؟ كسي ديكشنري فارسي به فارسي فرهنگستان زبان را ديده؟ صد رحمت به حفظ كردن كل آكسفورد!

-------------------------
7- خبر ديشب مي گويد: به زودي بنزين سفر مي دهيم نگران نباشيد، خبر امشب مي گويد كه چيزي به نام بنزين سفر وجود ندارد،‌ مردم هميني را كه هست مديريت كنند، خبر فردا صبح مي گويد كه حداقل 100 كيلومتر برويد، در اينترنت ثبت نام كنيد، بنزين بگيريد، خبر فردا عصر مي گويد: 100 ليتر بنزين سفر به همه مي دهيم ،‌ كيفش را ببريد.

پروفسور الهام، سخنگوي دولت اين مملكت، پس فردا صبح از پشت يكي از خنده آورترين تريبون‌هاي تاريخ كشور، اعلام مي كنند كه تا آخر سال و حتا براي عيد هم يك قطره بنزين اضافه به كسي نخواهيم داد و اين ديگر آخريش بود. من مي گويم: پپزپپزشززشززششژژزژزژ^%#$@#^$&&% (صداي شيشكي بود، تصور از شما،‌ پوزش از من)


:: گاهي

تمام درآمدم را جلو جلو خرج مي كنم و از دلهره‌ي اين كار لذت مي برم...

:: سرچ از شونه خاكي!

و من همچنان سرخوش استعداد" ضد كنترل" هموطنان غيورم هستم!

سرچ فرموده اند "خوابوندمش"‌!!! صفحه‌ي اول غير منتظره نيست؟

:: رو در رو با مشکلات

با خودم بسیار تمرین کرده‌ام که از حس‌هایم فرار نکنم، علی‌الخصوص حس‌هایی که به نوعی نقطه ضعف محسوب می شوند و یا به نقطه ضعف‌هایم مربوط می شوند. وقتی در کتابی شرح حالی را می خوانم که به طریقی ضعف تلقی می شود و خودم آن حالت را تجربه کرده‌ام و یا هنوز با آن هم‌ذات‌پنداری می کنم، سعی می کنم که به راحتی از آن سطور عبور نکنم، مکث می کنم، گاهی به دنبال مدادی می گردم و زیر آن را خط می کشم و تلاش می کنم بفهمم قهرمان داستان بواسطه‌ی این ضعف چه چیزی را از دست داده.

یکی از دریچه‌های رستگاری و آرامش را همین می دانم که روی گیرهایم در هر سطحی و در هر جایی، در رفتار یا در احساسات و یا حتا در بدن، کار کنم، با مهربانی با آنها برخورد کنم و با خونسردی به حل کردنشان بیندیشم. تلاش می کنم بهترین راه حل را به دست بیاورم و تا آنجایی که در حیطه توانم هست برای حل مشکل تلاش کنم.

به این نقطه‌ی مهم رسیده‌ام که دور زدن مشکلات یکی از بزرگترین دلایل مشغولیت ذهنی، ناآرامی، مغشوش بودن افکار و حتا افسردگی است.

گرچه بارها از برخورد رو در رو با مسائل بزرگ و آزار دهنده فرار کرده‌ام، اما تقریبن همیشه،‌ بعد از رفتن به جنگ مساله به آرامش رسیده‌ام.

جالب اینجاست که در برخورد رو در رو با مشکلات، در نهایت هم پیروزی به آرامش می انجامد و هم شکست، امتحان کنید.

:: پيك‌ها، مورچه‌گاني مفيد

شما هم از لوليدن موتور در سطح تهران رنج مي بريد؟ آيا تا به حال فكر كرده‌ايد كه علت وجود اين‌همه موتورسيكلت در تهران چيست و اگر اين‌ها را جمع كنند چه اتفاقي مي افتد؟

به جرات مي گويم كه اگر اين آلاينده‌هاي روح و روان در تهران نباشند،‌ اقتصاد شهر به حالت نيمه تعطيل درخواهد آمد. سرعت عمل و هزينه نسبتن پايين اين موشك‌هاي زمين‌پيما باعث شده كه نبض تپنده‌ي بسياري از بيزنس‌هاي مهم پايتخت بسته به وجود موتورسيكلت‌ها باشد. كمتر تشكيلات خصوصي يا دولتي در تهران وجود دارد كه يك يا چند پيك شخصي نداشته باشد و يا از يكي از پيك‌هاي حرفه‌اي استفاده نكند.

از طرف ديگر بسياري از شهروندان از مزاياي اين مزاحمان ظاهري بي خبرند و فقط غصه‌ي وجود آن‌ها را مي خورند. اگر شما هم خودتان را در زمره‌ي آسيب ديدگان و دلسوختگان ناشي از وجود مورچه‌هاي شهر مي دانيد، بد نيست كه حداقل از مزاياي آنها هم بهره‌مند شويد.

بسياري از خريدهاي ريز و درشت،‌ علي‌الخصوص در مركز شهر و بخصوص در مواردي كه نياز به اعمال سليقه نيست (مثل خريد يك جلد كتاب مشخص)،‌ بسياري از امور بانكي، و حتا معجزاتي مثل جابجايي يك اجاق گاز يا تلوزيون، همه از هنرهاي اين حضرات به حساب مي آيد. پيك‌ها مزاياي بسياري نسبت به آژانس‌ها دارند كه مهمترين آن سرعت عمل است. بعلاوه پيك‌ها در انجام كارهاي عجيب و غريب بانكي و اداري يك دهم ناز و عشوه‌ي آژانسي‌ها را هم ندارند.

هزينه‌اي كه يك موتورسوار براي انجام كاري مثلن در محدوده‌ي بازار مي گيرد، به هيچ وجه با هزينه‌ي فيزيكي، عصبي و حتا ريالي انجام همان كار به صورت شخصي قابل مقايسه نيست.
پس نزديكترين ايستگاه موتورسواران محدوده‌ي زندگي خودتان را پيدا كنيد و شما هم از اين آب گل‌آلود ماهي بگيريد. اين كار هم به نفع خودتان خواهد بود و هم شهرتان. شايد روزي ايستگاه مترو به در ِ منزل بنده و شما هم رسيد و ديگر نيازي به مورچه‌ها در شهر نبود.

:: Hnds

hands.jpg
[Hands-SomeWhere Close]

صحبت از آوردن ِ يك مرد بود... تعريف مي كرد كه چه عاشقانه مي تواند باشد،
حسش را، تمام آن حادثه را، من كه گفته بودم، آوردن ِ يك زن هم.