Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آرامش به زبان چینی

دو سه سالی طول کشید تا با این یک قلم رفتار چینی ها کنار بیایم، یعنی پذیرفتن مساله آسان نیست. دو عادت جالب (!) دارند این جماعت، موهای بدنشان را کوتاه نمی کنند (البته بجز همانجا، ساختارن کم مو هستند) و از دیدن و دیده شدن بدون لباس هیچ ابایی ندارند. البته این قضاوت من درمورد آقایان در مقابل هم جنسانشان است که بالطبع باید زمینه ی فرهنگی عمیقی پشت آن باشد.

تعریف سونا و ماساژ مشرق زمین را همگان شنیده اند، نه در هتل ها و نه در همه ی جاهای لوکس، بلکه در کوچه پس کوچه های حول انگیز بسیاری شهرهای چین، مراکز سونا و ماساژی هستند که به ندرت توریست درشان پیدا می شود و خدمات فوق العاده ای ارائه می دهند با قیمت های بسیار نازل.

دوست عربی ساکن چین دارم که ابتدا بواسطه ی او با این دنیای بی سروصدای جماعت چاینیز آشنا شدم. شبی نزدیک نیمه شب مرا به یکی از این مراکز برد. در آنجا ابتدا لخت می شدند (بدیهی است، می دانم!)، اما تفاوتش این بود که همه با هم لخت می شدند، نه رخت کنی وجود داشت و نه پرده ای. حتا هیچ کدام از دوش ها هم پرده یا در نداشتند.
آنجا بود که اولین بار متوجه بزرگترین وجه تشابه این جماعت شدم: علاقه و اعتقادی به رسیدگی به خودشان (از بعضی جهات) ندارند! البته پر واضح است که تنها فرد مبهوت در آن فضا من بودم که داشتم تلاش می کردم با جذب اطلاعات دوست عربم مساله را هضم کنم. درمورد خودم هم به هر حال به ضرب حوله و بعد از سه چهار بار کله پا شدن و گره خوردن از این خان وحشت گذشتم.

بعد از آب بازی مبسوط، یک دست لباس بی نهایت راحت و نازک شامل یک شلوارک و یک روپوش گل و کشاد تنمان کردند که از پارچه ای ابریشم مانند دوخته شده بود و صرفن جنبه ی پوشش بصری داشت. احساس راحتی در این لباس تجربه ای بود که شاید با ذات فرهنگ ما جور در نمی آید، واقعیت این است که فرصت آزاد گذاشتن بدن برای چند ساعت، (البته بیرون از حمام) شاید حتا به فکر خیلی از ما هم نمی رسد.

به سالن بزرگی هدایت شدیم مانند سالن انتظار یک فرودگاه در مقیاس جمع و جورتر با دو تلوزیون بزرگ. تنها تفاوت اصلی در این بود که سالن پر بود از مبلهای فوق العاده راحت و ملتی که با همان لباس کذایی روی مبل ها ولو بودند. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پسر جوانی بود که در خواب عمیق فرو رفته بود و سرش از روی دسته صندلی آویزان بود. ده ها نفر دیگر هم در حات ریلکس کامل و بین خواب و بیداری و یا در حال گپ زدن بودند و هیچ محدودیت زمانی برای ماندن وجود نداشت. آنجا با یک بشقاب هندوانه و یک بشقاب غذای خیلی سبک (رفع کره گی!) پذیرایی شدیم و به جمع ولو شدگان پیوستیم...

من برای ماساژ به طبقه بالا رفتم و به توصیه دوستم ماساژور شماره 502 را انتخاب کردم که شرح قدرت بدنی و بلایی که آن دختر بر سرم آورد خود داستانیست مجزا. همینقدر بگویم که حداقل سه بار از ته دل فریاد زدم و با التماس و با زبان بین المللی ایما و اشاره خواهش کردم که آهسته تر ادامه دهد. البته پرسنل سونا فقط مرد بوند و دختران ریزه ی چینی در بخش های خدماتی دیگر تقریبن حضور قاطع داشتند.

خیلی ها می دانند که بلند شدن از زیر یک ماساژ خوب به تنهایی کافیست که انسان احساس کند بالاتر از زمین حرکت می کند، پرواز می کند. بنابراین وضع و حال من بعد از حدود چهار ساعت که از آنجا بیرون آمدم قابل شرح نیست. کل این ماجرای هیجان انگیز برای من نزدیک به معادل پانزده هزار تومان آب خورد، با هرچیزی که خودتان دوست دارید مقایسه کنید.

اینها نعمات کوچکی هستند، بی نهایت سالم، با بازده های بزرگ که ما از آن محرومیم، حالا حالاها محرومیم.

:: INTERNATIONAL WEBLOG AWARDS‌

(سواد ترجمه تيتر را نداشتم، در واقع چیز به درد بخوری از کار در نمی آید!)

اعتراف مي كنم كه قدري از بار روي شانه‌ام سبك شد وقتي بقيه هم چند خطي نوشتند. 35 درجه را جزو كانديداهاي وبلاگ برتر فارسي زبان آورده‌اند، معيار انتخاب هم فاكتورهايي مثل تابوشكني، ادبيات وزين و چند ملاك ديگر بوده است.
اينكه آدم بگويد برايم مهم نيست، دروغ شاخ دار مي شود، اين هم كه همه جا اعلام كني، ‌خودشيريني از كار در مي آيد، راستش را بخواهيد من تجربه‌اش را نداشتم، براي همين درمورد شيوه‌ي برخوردم با اين قضيه حسابي گيج بودم (هستم).

به هرحال همانطوري كه خيلي‌ها گفتند، اين انتخاب‌ها هرگز بهترين را معلوم نمي كند، اصولن شايد بهتريني به آن مفهوم وجود نداشته باشد. بعلاوه من شديدن معتقدم كه اگر اينچنين پروژه‌اي مي خواست اصولي و با حداقل ضريب خطا از كار در بيايد، شايد 10 - 15 نفر آدم نياز بود كه يك سال بي وقفه وبلاگ بخوانند و تحليل كنند و ارزيابي در بياورند. يعني با وجود اطلاع نسبتن خوبي كه داورها از وضعيت موجود دارند، كار تحقيقي اصولي با تكيه بر معيارهاي يك نفر و دونفر محال به نظر مي رسد.

وقتي كه فهميدم فرناز را (بعد از مسيح) به عنوان داور انتخاب كرده‌اند كلي دلم برايش سوخت. ياد پارسال افتادم كه چه اتهامات بزرگي از ناحيه وبلاگستان حواله‌ي داورهاي بخش فارسي شد و مي دانم كه داستان با كمي پس و پيش تكرار خواهد شد، گريزي هم نيست، چون تعداد نمايندگان وبلاگستان چند ميليوني نمي توانند اين‌همه محدود باشند.

اما در نهايت واقعيت اين است كه وجود اين مسابقه ارزشمند به نظر مي رسد،‌ هم از نظر تلاش براي تحريك ذهن منتقد وبلاگستان و هم از نظر جلب مخاطبان غير وبلاگي، چرا كه همين حالا بسياري از سايت‌هاي خبري معتبر به آن لينك داده‌اند. متاسفانه ضعف‌هاي فاحشي در مكانيزم راي گيري عمومي نيز وجود دارد كه شايد به مرور زمان برطرفش كنند!

The BOBs

نامزدهاي ايراني اينها هستند:‌ (چيدمان ذيل را تا حدودي از -يك پزشك- سرقت كرده‌ام)

بخش بهترین وبلاگ فارسی: در بخش بهترین وبلاگ فارسی، 10 وبلاگ نامزد هستند: سی و پنج درجه ، جمهور، خواب زمستانی ، حاجی واشنگتن ، مسیح ، روبو ، آینده ما ، پویا ، فروغ ، حرفه- خبرنگار.

در بخش ویدئو بلاگ :ببین تی وی

در بخش جايزه گزارشگران بدون مرز ، تنها وبلاگ ایرانی نامزد ، وبلاگ کیبورد آزاد است.

در بخش انتخاب بهترین وبلاگ هم يك پزشك ، تنها وبلاگ ایرانی حاضر در مسابقه است.

و براي راي دادن بايد به اينجا مراجعه كنيد.

:: Virtual Train

The-Virtual-Train.jpg
[Berlin/Under Construction Aria]


That's life, so simple, so complicated, so short, so long...

:: :X

پاي مسنجر، اشك مي ريزم، اشك مي ريزم، فين و فينم اتاق را برداشته... چرت و پرت چاشني مي كنم و تو مي خندي، شوخي ناموسي مي كني و من مي خندم، فحش می دهی و می خندی، جوابت را می دهم و نیش در می آورم، و اشک‌ها بی فاصله می آیند... می ریزند... در آغوشم میایی، فشارت می دهم، دست لای موهایت می کنم و هر آنچه را که زیر موهایت مدفون باشد و نباشد لمس می کنم،‌ می بوسم... مرور می کنیم،‌ مرور می کنیم، مرور می کنیم... بازی می کنیم، تصور می کنیم،‌ تداعی می کنیم، اشک‌ها بند آمده‌اند، من باز مشغول عاشقی شده‌ام و حالم خوب است... و فقط گاهی، چشم‌هایم تار می‌بینند... بغلم کن و بخواب.

:: شريك بي تفاوت، شكم آويزان و سقوط

ديده‌ايد مردان جواني را كه در سن سي و اندي سالگي شكمشان روي كمربند لمبر مي خورد و هيكلشان را علي‌رغم قيافه‌هاي معمولي يا خوبشان بسيار ناخوشايند مي نمايد؟ اين شايد درمورد باسن يا شكم خانم‌ها هم همانقدر صادق باشد، انسان‌هايي كه معلوم است اختلالي ژنتيكي يا ارثي ندارند و صرفن به دليل رها كردن خودشان هر روز بي قواره‌تر مي شوند.

معتقدم رها كردن شكل و قيافه و بدن تاثيرات مستقيمي بر رها كردن رفتارهاي اجتماعي دارد، مدلي ظريف از لاابالي بودن. البته هميشه استثنا هست، خيلي‌ها هم از دوران كودكي يا نوجواني به هردليل با اندام نامتناسبشان كنار آمده‌اند و قابل قبول به نظر مي رسد كه تقصير اين وضعيت را بر گردن يكي از عوامل خارج از كنترلشان بيندازند.

اما گروهي هم هستند كه مي بيني تا بيست و چهار-پنج سالگي از تناسب نسبي اندام برخوردارند، اما معلوم نيست كه چه حادثه‌اي باعث مي شود كه گرفتار روند چاقي شده و هر لحظه بيشتر غرق شوند. اين چاقي از آن گروه حوادثي است كه مثل باتلاق انسان‌ها را در خودش مي بلعد و هرچقدر كه ديرتر به دادش مي رسي هم روحيه‌ات را نسبت به درمانش از دست مي دهي و هم انرژي مضاعفي براي آن نياز داري.

اما هدفم اين نبود كه درس لاغري بدهم،‌ مي خواهم يكي از ابعاد (به زعم خودم) مهم و پشت پرده‌ي اين ماجرا را بحث كنم. چرا خودمان را رها مي كنيم؟ مهمترين علت كجاست؟

من مي گويم انگيزه... مهمترين دليل، انگيزه. يكي از اين چند چند پيش فرض را مي توان در خيلي‌ها تعميم داد:

- آيا كسي در اطرافتان هست كه روي بدنتان حساسيت نشان داده باشد يا از آن انتقاد كرده باشد؟‌
- آيا كسي در اطرافتان هست كه ورزشكار و خوش هيكل و مروج و مشوق ورزش باشد؟
- آيا خانواده‌اي داريد كه در آن تناسب اندام مطرح و مهم باشد (حتا بواسطه‌ي يكي از اعضا)؟
- آيا در محيطي كار مي كنيد كه در آن عده‌اي به فكر تناسب اندام (در حد بضاعتشان) باشند؟
- مهمتر از همه، همسر، دوست دختر يا معشوقه شما اولن آيا به هيكلتان اهميت مي دهد؟ و ثانين در اين راستا تلاشي هم از خودش بروز مي دهد؟
- شايد هم تنها زندگي مي كنيد، با كسي معاشرت نمي كنيد و هيچ پارتنري هم دم دستتان نبوده و نيست!

معتقدم غم انگيزترين گروه آن‌هايي هستند كه ازدواج مي كنند و دونفري در كمك به ظاهر هم كمك كه نمي كنند هيچ، در تبديل شدن به يك زوج غول پيكر مشوقِ هم نيز مي شوند و به ياد مسابقه‌ي محله.. بخور بخور... راه مي اندازند. واقعن صرف اينكه آدم زوجش را پيدا كرد كافيست كه خودش را رها كند تا هر ريخت غير قابل تحملي پيدا كند؟ آيا واقعن همين نيست كه منتج مي شود به دلزدگي و يكنواختي غير قابل تحمل در زندگي مشترك كه كمترين عاقبتش بشود جستجوهاي خارج از منزل؟!

گروه معاشران متفرقه را رها كنيم،‌ بهترين لطفي كه مي توان در حق پارتنر، معشوقه يا همسر انجام داد، حساس بودن دائم و بي وقفه روي شكل و قيافه و هيكل اوست و تشويق به بهتر بودن. البته لطفي خداييست داشتن اينچنين شريكي در زندگي (چه دائم و چه موقت) كه انسان را در ظاهر (و نه فقط باطن)‌ بالا بكشد، بهتر كند.
و البته هر كسي بضاعتي دارد و تواني،‌ منظور نق زدن و مزاحمت نيست، همكاري و تشويق است و گاهي انتقاد. حداقل تاثيري كه دارد، بدتر نشدن است، جلوگيري از سقوط.

:: مصاحبات!

بشنويد برنامه‌ي ويژه‌ي صداي آلمان را درمورد وبلاگ و وبلاگستان (تازه‌ترين برنامه‌ي سرنخ).


گپي با بلوط - ميرزا - ‌ شراگيم و يكي دونفر ديگر كه من نمي شناختم + گپي هم با 35 درجه.

---------------------------------------------
توضيح تكميلي:
احتمالن تا يكشنبه‌ آينده با كليك كردين روي: - تازه‌ترين برنامه سرنخ - در صفحه‌ي لينك بالا مي توانيد برنامه را در ريل-پلير بشنويد. نسخه ام-پي-تري و مديا-پلير هم در وبسايت راديو و در برنامه‌ي سرنخ موجود است. از دوشنبه‌ آينده (22 اكتبر)‌ لينك اين برنامه در آرشيو همين صفحه قابل رويت خواهد بود.


---------------------------------------------
بعد از پست: هيچ كدام از دوستان فوق به مصاحبه‌شان لينك ندادند، حالا من مانده‌ام كه اين از شكسته نفسي ايشان است يا خودشيريني من؟! شايد هم موضوع از اصل بي اهميت بوده؟‌
اما يك چيز را مي‌دانم، آنهم اينكه روي آوردن رسانه‌هاي معتبر به وبلاگستان نشانه‌ي گسترش نفوذ و كارايي اين دنياي مجازي در زندگي اجتماعي و شخصي انسانهاست، پس حداقل انتظار مي رود خود وبلاگستان ارزش بيشتري براي خودش قائل باشد.

:: روابط - پنجم

پای ام بی سی یاد ماجرایی قدیمی افتادم، ماجرای جنگ‌های صلیبی با دوست دختری محبوب!

فرض کنید شما از آن دسته آدم‌ها هستید که اگر دوست‌دختر فابریک داشته باشید و دخترکی برایتان ناز و غمزه کند (حالا چه با طرفتان باشید و چه نباشید) لبخند خشکی تحویل طرف بدهید یا اینکه نگاهتان را برگردانید، نه اینکه نیش در آورید. یا از آنها که اگر دوست‌دختر فابریک داشتید و دخترکی در ای-میلی یا اس-ام-اسی مستقیم یا غیر مستقیم نخ داد، غیر مسقیم و خیلی مودبانه سعی کنید از سر بازش کنید و اگر صریحن برایتان بوس فرستاد (با یا بی منظور)‌، بگذارید آنقدر بفرستد تا خسته شود.
توجه داشته باشید که اینها هیچ کدام به معنای لنگیدن یا شنگیدن شما نیست، بلکه فقط مدل شماست و شکر خدا (احتمالن)‌ طرفتان می داند که نفر اول و مفرد زندگیتان است.

برویم به سراغ نفر دوم، یعنی دوست دخترتان. از عجایب روزگار اگر او هم فابریک داشته باشد و پسری برایش طناب بفرستد،‌ هرگز با کشیده جواب نمی دهد، ته دلش کیف می کند، اما اشتباه نکنید،‌ او هم نمی‌شنگد. البته شاید تفاوت کوچکی با شما داشته باشد،‌ اگر اس-ام-اس کرم دار یا بوس دار برایش بفرستند، (گاهی) خیلی محکم به طرف می گوید که لطفن دیگر برای من اس-ام-اس نفرست،‌ البته معمولن بدون اشاره به این‌که دوست پسر دارد.

خوب،‌ حالا در یک میهمانی،‌ یکی از دوستان مونث قدیمی‌تان از در وارد می شود و بدون مقدمه به گردنتان می آویزد و با تمام احساس لپتان را بوس می کند! تکلیف چیست؟ چطور است یک کشیده‌ی آبدار زیر گوش طرف بخوابانید و بگویید که: اوهوی! من دوست دختر دارم! حتمن به عقلتان شک می کنند.

مطمئنم بسیاری از شما مزه‌ی بحث و دعوای آخر شب بعد از اتفاقاتی از این دست را چشیده‌اید، آن هم با استدلالاتی بسیار منطقی: زنیکه حق نداشت این گه اضافی را بخورد! حالا هم که خورد، شما به جای زنیکه شب را پشت در می‌خوابید تا منبعد دوستان گذشته‌ی خود را طوری انتخاب کنید که به گردنتان آویزان نشوند، یا اگر شدند، آنچنان حالشان را می گیرید که تمام حیا و ادبی که در ذاتتان بوده یک شبه به پرواز در بیاید (این‌گونه‌اش را هم دیده‌ام).

در مقاطعی (نه خیلی نادر) تجارب متناوبی داشته‌ام از جنگ‌ها و دعواهایی غلیظ بواسطه‌ی رفتار افراد دیگر و عکس‌العمل نامعلومی که از من انتظار می رفته و آن را انجام نداده‌ام. از طرف دیگر تجربه کرده‌ام اطمینان قلبی متقابلی را که باعث شده بعضی صحنه‌های به واقع شک برانگیز بدون ایجاد هیچ دردسری فراموش شوند.

اطمینان و اعتماد گاهی ساده لوحی به حساب می آید، اما واقعیت اینست که افراد خوش‌بین و مثبت در بسیاری مواقع آسوده‌تر می خوابند. در جبهه‌ی مقابل دیده‌ام و لمس کرده‌ام رنجی که انسان بدگمان را از درون می خورد و می خراشد. حواس جمع خوب است، اما تا جایی و مرزی.
حرف آخر این‌که تفاوت‌های رفتاری خط مقدم جبهه‌ی تلاش برای ساختن رابطه‌ها هستند و اگر نتوانیم آن‌ها را هضم کنیم و به آن‌ها احترام بگذاریم،‌ بعید می دانم داستانمان سرانجام خوشی پیدا کند.


----------------------------------------------
بعد از پست:
یک لحظه احساس کردم مقداری کم لطفی کرده‌ام در حق بعضی موجوداتی که در واقع حادثه ساز و طرف مقابل ماجرا هستند.
گاهی اوقات شخص از سر سادگی یا بی خبری نسبت به دوست قدیمش ابراز احساسات می کند،‌ در هر دو حالت حرکت قابل درک و حداقل قابل بحث است.

اما گاهی با حرکاتی مواجه می شوی از سر حسادت،‌ شیطنت و یا غرض ورزی که نتیجه‌ی آن معمولن غم انگیزتر است. اشاره‌های شیطنت آمیز به چیزی یا اتفاقی یا احساسی که مربوط به گذشته می شود. معمولن آدمی که بعدن با شما دوست شده نسبت به گذشته شما کم اطلاع است. در بسیاری موارد هم نیازی به دانستن خیلی چیزها نیست. حالا این‌که کسی بخواهد تعمدن ذهن طرف را آلوده کند،‌ عملیست غیر انسانی و بسیار خودخواهانه.
از این دسته حمقا، خودخواهان و نادانان هم بسیار دیده‌ام. در مقابل هم دیده‌ام آدمهایی را که بسیار استادانه در برخورد با دوستان قدیمشان طوری بازی می کنند که حداقل ریسک را برای ایجاد تنش در زندگی جدید آن آدم بوجود بیاورند، رفتاری بسیار بالغ و قابل احترام.

كار نمي كند،‌ گيرپاچ كرده، به قول ميكانيك‌ها (مكانيك‌ها) گيريپاچ كرده.

:: چهارگانه

چند جمله‌ای از -خداحافظ گاری کوپر- که همینجوری زیرشان خط کشیده بودم!

۱- من نمی گویم که دوگل با یهودیها دشمن است. ابدا! برای او مردم همه سرو ته یک کرباسند. او با یهودیها دشمنی ندارد، اما سرشان منت می گذارد که ندارد. و این خود یک جور فاشیسم است.

۲- ...مردها سعی می کردند عشقبازی را از پیچیدگیها و بار احساساتی که انگ پوسیدگی بورژوایی به آن می زدند پاک کنند و منظورشان فقط این بود که آسان‌تر با دخترها بخوابند.

۳- هنوز به بچه‌ها می گفتند که عاقبت جل-ق زدن دیوانگی یا مرگ است و بچه‌ها اعتنا نمی کردند و جلقشان را می زدند منتهی لذتشان ضایع می شد.

۴- ...گیسوان او مثل چیزی بود،‌ نه روی سر یک آدم بلکه در طبیعت.

پی نوشت: من این کتاب را دوست داشتم، تا حدودی دوست داشتم.
--------------------------------------------

خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری
سروش حبیبی
انتشارات نیلوفر

Aras.jpg
[Aras - the Border]

ايني كه من احساس كنم تو خودت را مخفي كرده ‌اي (حتا اگر نكرده باشي)،‌ حس خوبي نيست. مغشوشم و چيزي در من مندرس شده و نمي فهمم كه چيست. مغشوشم چون نمي فهمم نخي كه در رفته از كجاست. آشفتگي‌ام از جنس نگراني نيست چون به مسيرم اعتقاد دارم، اما نمي دانم اين باري را كه كول گرفته‌ام، به جايي مي توانم برسانم يا نه، يعني به جايي كه حتمن مي رسد، نمي دانم گل و گوشه‌اش كه به درو ديوار گرفته، ضايعش مي كند يانه،‌ يعني كاش نكند.

ايني كه تو خودت را قايم كرده باشي خوب نيست، حتا ايني كه من تو را قايم كرده باشم نيز خوب نيست، من عادت ندارم قايم باشك را، راه خوبي نيست...

مي گويم، كاش مي شد همه با همه دوست بودند.