
دو سه سالی طول کشید تا با این یک قلم رفتار چینی ها کنار بیایم، یعنی پذیرفتن مساله آسان نیست. دو عادت جالب (!) دارند این جماعت، موهای بدنشان را کوتاه نمی کنند (البته بجز همانجا، ساختارن کم مو هستند) و از دیدن و دیده شدن بدون لباس هیچ ابایی ندارند. البته این قضاوت من درمورد آقایان در مقابل هم جنسانشان است که بالطبع باید زمینه ی فرهنگی عمیقی پشت آن باشد.
تعریف سونا و ماساژ مشرق زمین را همگان شنیده اند، نه در هتل ها و نه در همه ی جاهای لوکس، بلکه در کوچه پس کوچه های حول انگیز بسیاری شهرهای چین، مراکز سونا و ماساژی هستند که به ندرت توریست درشان پیدا می شود و خدمات فوق العاده ای ارائه می دهند با قیمت های بسیار نازل.
دوست عربی ساکن چین دارم که ابتدا بواسطه ی او با این دنیای بی سروصدای جماعت چاینیز آشنا شدم. شبی نزدیک نیمه شب مرا به یکی از این مراکز برد. در آنجا ابتدا لخت می شدند (بدیهی است، می دانم!)، اما تفاوتش این بود که همه با هم لخت می شدند، نه رخت کنی وجود داشت و نه پرده ای. حتا هیچ کدام از دوش ها هم پرده یا در نداشتند.
آنجا بود که اولین بار متوجه بزرگترین وجه تشابه این جماعت شدم: علاقه و اعتقادی به رسیدگی به خودشان (از بعضی جهات) ندارند! البته پر واضح است که تنها فرد مبهوت در آن فضا من بودم که داشتم تلاش می کردم با جذب اطلاعات دوست عربم مساله را هضم کنم. درمورد خودم هم به هر حال به ضرب حوله و بعد از سه چهار بار کله پا شدن و گره خوردن از این خان وحشت گذشتم.
بعد از آب بازی مبسوط، یک دست لباس بی نهایت راحت و نازک شامل یک شلوارک و یک روپوش گل و کشاد تنمان کردند که از پارچه ای ابریشم مانند دوخته شده بود و صرفن جنبه ی پوشش بصری داشت. احساس راحتی در این لباس تجربه ای بود که شاید با ذات فرهنگ ما جور در نمی آید، واقعیت این است که فرصت آزاد گذاشتن بدن برای چند ساعت، (البته بیرون از حمام) شاید حتا به فکر خیلی از ما هم نمی رسد.
به سالن بزرگی هدایت شدیم مانند سالن انتظار یک فرودگاه در مقیاس جمع و جورتر با دو تلوزیون بزرگ. تنها تفاوت اصلی در این بود که سالن پر بود از مبلهای فوق العاده راحت و ملتی که با همان لباس کذایی روی مبل ها ولو بودند. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد پسر جوانی بود که در خواب عمیق فرو رفته بود و سرش از روی دسته صندلی آویزان بود. ده ها نفر دیگر هم در حات ریلکس کامل و بین خواب و بیداری و یا در حال گپ زدن بودند و هیچ محدودیت زمانی برای ماندن وجود نداشت. آنجا با یک بشقاب هندوانه و یک بشقاب غذای خیلی سبک (رفع کره گی!) پذیرایی شدیم و به جمع ولو شدگان پیوستیم...
من برای ماساژ به طبقه بالا رفتم و به توصیه دوستم ماساژور شماره 502 را انتخاب کردم که شرح قدرت بدنی و بلایی که آن دختر بر سرم آورد خود داستانیست مجزا. همینقدر بگویم که حداقل سه بار از ته دل فریاد زدم و با التماس و با زبان بین المللی ایما و اشاره خواهش کردم که آهسته تر ادامه دهد. البته پرسنل سونا فقط مرد بوند و دختران ریزه ی چینی در بخش های خدماتی دیگر تقریبن حضور قاطع داشتند.
خیلی ها می دانند که بلند شدن از زیر یک ماساژ خوب به تنهایی کافیست که انسان احساس کند بالاتر از زمین حرکت می کند، پرواز می کند. بنابراین وضع و حال من بعد از حدود چهار ساعت که از آنجا بیرون آمدم قابل شرح نیست. کل این ماجرای هیجان انگیز برای من نزدیک به معادل پانزده هزار تومان آب خورد، با هرچیزی که خودتان دوست دارید مقایسه کنید.
اینها نعمات کوچکی هستند، بی نهایت سالم، با بازده های بزرگ که ما از آن محرومیم، حالا حالاها محرومیم.










