Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: خود درگيري

اين نوشته تقصير هيچ كس نيست، واقعن خود درگيريست...

-------------------------------
بعله... و گاهي تلاشت براي خوب بودن در چشم همگان و علي‌الخصوص عزيزان آنقدر شور مي شود كه حال طرفت از تو و خوب بودن و با وجدان بودنت به هم مي خورد،‌ بالا مي آورد.
-------------------------------

گاهي دوست داري چيزي باشي كه دوست داري باشي،‌ اما نيستي، و تو به اين گندگي هنوز نفهميده‌اي كه نيستي آن چيزي كه دوست داشته‌اي باشي، و ... با يك تلنگر محكم به فكر مي افتي كه واقعن نيستم آن چيزي كه دوست داشتم باشم، و چرا اصلن دوست داشتم آن‌شكلي باشم،‌ و اين وحي از كجا در مخ من رفته كه آن‌شكلي بودن اخلاقي‌تر است. مثلن كي توي ملاج من كرده كه خوابيدن با كسي فقط بانضمام اوج احساس عاشقانه مقدور و پسنديده است؟ كي به من گفته كه يك شبه باشد، عاشقانه هم نباشد، اما دوستانه باشد، خيلي بد است، خيلي اخ است؟‌ (من اينها را گفته بودم؟! بي شك نه!)‌

خب مي داني... آن شب،‌ همان شبيست كه مي بيني يكي از پرينسيپل‌هاي اخلاقي‌ات سوتي از كار درآمده، اصلن مي فهمي كه اين قانوني كه به تو القا مي كنند مال تو نيست! ‌ البته نه اينكه دروغ به اين گندگي به خودت گفته باشي، بلكه در مرور زمان يك جاي مهمي از رفتارت عوض شده، حتا اعتقادت هم عوض شده، و حتمن بايد توي سرت مي خورد تا حواست به قضيه جمع شود... بعد باور كن شجاعت مي خواهد كه جاي يك خط قرمزي را در مغزت عوض كني... و باور كن خيلي سخت است كه بخواهي پيش كس ديگري هم اعتراف كني،‌ يكي از همان‌هايي كه قبلن چيز گنده‌ي ديگري از زبانت شنيده بود... سخت است.

--------------------------------------
پي نوشت:‌ نه، نيست، در مثل هيچ مناقشه‌اي نيست، فقط مثالي زدم كه ذهنتان را چيده باشيد.

:: زندگي پرانتزي

بعضي وقت‌ها آدم براي اينكه شرايطش را توضيح بدهد به تته پته مي افتد،‌ نه اينكه بخواهي به كسي جواب پس بدهي، براي خودت هم اگر بخواهي شرح بدهي كه چه‌كار داري مي كني، باز به تته پته مي افتي.
اينجوري مي شود كه من يك راه حل موقتي براي خودم پيدا مي كنم. اسمش را گذاشته‌ام پرانتز، يك جايي،‌ يك روزي، به يك دليلي پرانتزي در زندگي‌ام باز مي شود و مادامي كه آنجا (توي پرانتز) هستم، توانايي ارائه تحليل به درد بخور از موقعيتم را ندارم. در اين شرايط زياد هم به خودم فشار نمي آورم كه بخواهم تحليل كنم.
اينطور مواقع سعي مي كنم بيشتر تابع حس‌هايم باشم، يعني آن مسيري را بروم كه درونن (!)‌ به سمتش كشيده مي شوم، حتا پيش مي آيد كه ريسك‌هاي غير عادي از من سر بزند، اما تا زماني كه پرانتز بسته نشده وضع همين است.

اين مدل حوادث شايد براي هر كسي و در هر سني اتفاق بيفتد،‌ اما برخورد آدمها فرق مي كند. فرق حالاي من با بيست و سه سالگي‌ام هم در همين است كه آن موقع مرز بين "روند عادي كسب تجربه" و "وضعيت پرانتزي" برايم قابل تفكيك نبود و يا اگر بود، به تفاوتشان توجه نمي كردم. اما حالا خيلي فرق ميكند، انگار بعضي تجربه‌ها و بعضي اتفاقات بايد از بقيه‌ي زندگي جدا شوند، انگار در شرايطي كه هر كوفت و زهرماري (!)‌ را در زندگي تجربه كرده‌اي، يك اتفاق پرانتزي، خود به خود خيلي مهم به حساب مي آيد.

بعضي پرانتزها يك جايي محكم بسته مي شوند و بعضي ها آنچنان نرم در مسير متن زندگي حل مي شوند كه هرگز نمي شود زماني براي بسته شدنشان پيدا كرد. گاهي هم اصلن آدم دلش نمي آيد كه ببنددشان، نهايتن خط را با سه نقطه رها مي كند و برمي‌گردد سرخط.

:: Oh baby baby!

BabyTiger2.jpg
[Bangkok / Safari]

مي‌خواهم انسان‌ها را به طرز بي رحمانه‌اي به دو دسته تقسيم كنم:
- آنهايي كه با حيوانات - علي‌الخصوص توله‌هاي گربه سانان - كيف (در حد زندگي) مي كنند،‌
- و آنهايي نسبت به حيوانات بي تفاوت و يا از آنها فراريند!

هميشه فكر كرده و مي كنم كه مشكل بتوانم به كسي عشق بورزم كه عاشق معصوميت حيوانات نباشد، احساس مي كنم اينطور آدم‌ها درك درستي از طبيعت ندارند و فركانسشان براي برقراري ارتباط با بالا (!) نويز دارد!!‌ برعكس كسي كه مدهوش زيبايي يك بچه ببر 20 روزه مي شود، يك نقطه‌ي تماس فوق‌العاده با آفرينش و يك خط فيبر نوري به عمق آن در اختيار دارد.


---------------------------
پي نوشت: مرا بابت نوشته‌ي قضاوت گونه‌ي بالا ببخشيد، يك عقيده‌ي شخصي نسبتن خودخواهانه بود!

:: اين شب‌ها

"همسايه‌ها"ي احمد محمود را دست گرفته‌ام. بيچاره "آرامش"‌ انقلاب را زير و رو كرده بود تا اين كتاب ممنوعه (!) را ‌ گير بياورد برايم. كشش كتاب عجيب و كم سابقه است. قالب داستان چيزي جز يك روايت از زندگي پسري در خانواده‌اي فقير در جنوب نيست، اما نمي دانم چرا يك لحظه رها نمي كند آدم را. "خالد" تعريف مي كند، با او هيجان زده مي شوم، با او بازداشت مي شوم، زن همسايه، بلور خانم را كه لمس مي كند، تنم گرم و نفس‌هايم تند مي شود، و وقتي كه به كارون مي زند، احساس مي كنم به همه جايم آب نفوذ كرده... هنوز به نيمه نرسيده‌ام، اما به شدت تحت تاثيرش هستم. شب‌ها كه اين كتاب عجيب را دست مي گيرم،‌ با خودم كلنجار مي روم كه يك جايي قطعش كنم و بخوابم، معمولن به ساعت 1 و بعد از آن مي كشد.

يك جنبه‌ي وحشتناك "شلماني" هست در وجود من كه هيچ منطقي سرش نمي شود. 2-3 عصر سرِ كار خوابم مي گيرد و تا نزديك 9 ادامه پيدا مي كند. معمولن برنامه‌ها‌ي ورزشي مثل استخرم را در همين دوره‌ي خواب شلماني مي روم. شايد باوركردني نباشد كه بعد از 70 بار شنا كردن عرض، مي آيم كنار آب و خميازه مي كشم! در تمام اين چند ساعت چشمانم قرمز است. هيچ فرقي نمي كند كه چه مدل هيجاني بر فضا حاكم باشد، رانندگي كنم، رستوران باشم،‌ يا در آغوشي (استغفرال..)، خميازه مي كشم! نزديكي‌هاي 11 بيدار مي شوم.

در يك مقطع به شدت بحران زده كه هم كارم به هم گوريده بود و هم مشكلات عاطفي به شدت آزارم مي داد،‌ نمي‌دانم چه شد كه به ورزش پناه بردم. بعد ناگهان فهميدم كه چه موهبتيست اين ورزش براي كم كردن فشار ذهن. علي‌الخصوص آب در بعضي شرايط معجزه مي كند. با اين آقا گپ مي زديم، متوجه شدم او هم از آنهاييست كه در زمان مشكلات به ورزش پناه مي برد. دلم نيامد كه نگويم، به خواص و فوايد سلامتي هم كاري ندارم، اگر بحران زده‌ايد، ورزش را امتحان كنيد، گاهي معجزه مي كند.

"فكر" مي كنم. يكي از تحولات اساسي و تغييرات شگرف رفتاري كه در خودم مي بينم، تغيير در طرز برخورد با خلاء‌هاي عاطفيست. برخورد با داشته‌هاي عزيزي كه داشته‌ايد و روزگار "فعلن" محرومتان كرده. روندي كه بسيار آهسته، رفلكس "غصه خوردن"‌ و احساس كمبود را به سمت "تلاش براي تحليل" و علي‌الخصوص "فكر كردن" به وقايع پشت سر سوق داده است. انگار آدم ياد مي گيرد بجاي زنجموره (اين كلمه را از همان كتاب همسايه‌ها ياد گرفته‌ام!)‌ تلاش كند روحش را پرورش دهد، ياد بگيرد و يكي دوپله بالاتر بايستد.

:: مكاتبات مؤخر

راستش را بخواهي بخشي از اين داستان زوري شده،‌ داستان كه مي گويم منظورم "تعهد" است،‌ هماني كه قرار نيست قراري باشد، هماني كه قرار نيست زوري باشد. اگر به خودم بود مي خواستم،‌ نه، نمي خواستم، پيش مي آمد كه كسي را لمس كنم،‌ و باور كن لازم بود كه كسي را لمس كنم. اين كسي كه مي گويم هيچ كس نيست، هيچ كس نيست و همه كس مي تواند باشد، اما يك چيزي، يك حسي، يك دليلي مي گويد كه بايد لمس مي كردم. باور كن، شانسش بود كه به همين راحتي بروم كه نباشم، اما شانسش هم بود كه بمانم، نه اين قدري كه الان هستم،‌ بيشتر بمانم، يعني جدي‌تر، منظورم اين است كه [...] بدانم (كه دانسته‌ام).
خوب... حقيقت اين است كه در مورد تو هم فكر كرده بودم،‌ تو هم حق داشتي كه لمس كني، بي چون و چرا، اما هيچ وقت معيار جسارتم را در مورد چنين اتفاقي برآورد نكردم، نمي دانم، شايد چون ايمان داشتم، نه به اين محكمي، مطمئن بودم كه تو نمي‌كني، نيستي، مال اين حرف‌ها نيستي. اما صادقانه مي‌گويم، ترجيحم همين بود، همين كه تو هم امتحان مي كردي. من مرد ريسكش بودم، نه به اين راحتي، اما ‌ من اين مدلي بودم. بگذار روراست بگويم، حرف آخر را، متعهد ماندم، اما زوري، و دلنشينم نبود، تاشيفتگي‌اش بود، تا عاشقي‌اش بود، آميزشش را هم، اما چه كنم، كاش تو هم مثل من بودي (كه مي دانم اصلن جنس زن اين نيست)، حداقل كاش دركم مي كردي (كه مي‌دانم آكنده از خودخواهيست اين حس)... و به هر حال، در همين لحظه‌اي كه تلفن زدي، زنجير مرور خودخواهي ناچارم را گسسته رها كردم...


--------------------------------------------------------
موضوع بحث‌برانگيزيست، مي دانم. اما معمولن نوشته‌هاي اينگونه‌ام از مقطعي تاريخي و تابع حال و هوايي به شدت خاص هستند. بنابراين، اين تيپ نوشته‌ها كامنت بر نمي دارد، هم به خاطر تصويري كه خواننده از فضا ندارد،‌ و مهمتر از آن به خاطر احترام به مخاطب خاصش. اگر نظري هست، در ايميل بگوييد - لطفن.

:: اطلاعيه!

از تمام پيام‌هاي تبريك، چه از طريق ايميل،‌ چه كامنت و چه روش‌هاي ديگر عميقن ممنونم. هم از خوانندگان و دوستان هميشه‌ حامي و هم از آن‌هايي كه از خارج آمدند و ابراز لطف كردند. امكان جواب‌دادن به همه‌شان را ندارم و از طرفي تنوع واژگان ذهن من هم به اندازه‌ي كافي نيست، پس از همين‌جا مي گويم كه همچنان تك تك پيام‌ها برايم عزيز و ارزشمند هستند.

نظر منتقدان هم تا آنجا كه در چارچوب منطق و مستند بود برايم متين و قابل قبول و محترم بوده و هست.

اكنون بزرگترين آرزويم اين است كه وبلاگستان بتواند پنجره‌اي باشد رو به هواي آزاد براي خانه‌ي دود گرفته‌ي كشور ما. اين است كه جوانترها، آن‌ها كه دستشان از منابع سالم كوتاه است، قبل از اينكه كمبودهايشان را در بين هم سن و سال‌ها يا رساله‌هاي آدم بزرگ‌ها جستجو كنند، آنها را ميان اين معدن زر پيدا كنند. نگران گمراهي و انحراف و اين حرف‌ها هم نيستم، چرا كه خطر گمراهي در اين فضا را بسيار كمتر از هر فضاي ديگري مي دانم. وبلاگستان اين روزها نعمت است، نه به خاطر هدايت يا آموزش، بلكه به خاطر تمرين فكر كردن، آزاد انديشي.

به هر حال اين ماجرا تمام شد و دوست دارم 35 درجه را به روند قبلي‌اش برگردانم چون با اين حال و هواي فستيوالي هيچ سنخيتي ندارم. در ضمن به قول دوستي، كارم از اين به بعد سخت ‌تر و مسئوليتم بيشتر خواهد بود، تلاشم را خواهم كرد كه كيفيت اين فضا را حفظ و حتي‌المقدور ارتقا دهم.

:: ۳۵ درجه انتخاب شد،‌ اما...

با يك لحظه هيجان و خوشحالي شروع شد و بلافاصله تبديل شد به يك حس تند دوگانگي. انتقاداتم به تمام جنبه هاي مسابقه برقرار است و مي دانم كه با تمام بي ارتباطي كه بين اينجا و بقيه ي كانديداها وجود داشت يا بايد راي گيري نمي شد و يا بهتر بود كه براي نتايج آرا احترام بيشتري قائل مي شدند. در واقع دويچه-وله كار خودش را كرد و هيات داوران هم بدون توجه به تمام ماجرا كاري را كرد كه صلاح می دانست. به نظر من در قالب دو پروسه‌ي مجزا كه در ساختار به هم هيچ ارتباطي نداشتند به نوعي مخاطب سر كار گذاشته شد، منظورم راي گيري و انتخاب است.

اولين واكنش هاي منطقي جمهور و يك پزشك نشانه‌های خوبی هستند و اميدوارم همين منطق محوري با گرايش به حفظ فضاي مثبت وبلاگستان ادامه پيدا كند. اعتراف مي كنم كه از بروز رفلكس هاي تند و هيجاني نگرانم، دوست ندارم كه اين حادثه منجر به هيچ نوع دلخوري شود.

خوشحالم که اسم این وبلاگ در کنار چند نویسنده‌ی متین هموطن قرار گرفت. اعلام می کنم که خوشنودی بودنم در لیست ۱۰ نفره همچنان لذت‌بخش‌تر و عمیق‌تر از این انتخاب نهاییست.
ضمنن بعد از اینهمه گلایه، از دویچه-وله و همکارانش به خاطر پایه‌گذاری این حرکت موثر تشکر می کنم.

---------------------------------
پي نوشت:‌ يك تشكر و خسته نباشيد به فرناز سيفي بدهكار بودم كه خرج خود سانسوري‌ و كمبود شجاعتم شده بود. ديشب از چند كانال مطلع شدم كه در همان قالب قابل انتقاد دويچه-وله، تمام تلاش و توانائيش را براي برخورد دموكراتيك با قضيه به كار گرفته. كامنت‌ مسيح تلنگري بود كه منصفانه‌تر نگاه كنم.

:: It's me

Me-Elvtr.jpg
[K1/Floor38]

اين عكس را به دلايل مبهمي دوست دارم. دفرمگي‌اش، حال و هواي آدم‌ها،‌ انگار هركدام در دنيايي، در كهكشاني ديگر زندگي مي كنند، انگار اينجا نيستند، انگار اتاقكي، دنيا را در خودش محبوس كرده.

باز هم دزد آمد، اول سايه‌اش روي پله‌ها افتاد و بعد خودش را ديدم، ريش داشت. خواستم فرياد بزنم، مثل تمام خواب‌ و بيداري‌هاي كوفتي ديگر صدايم در نمي آمد، تازه از خواب بيدار شده بودم،‌ بلند شدم،‌ 3 كليد زنگ خطر بالاي ديوار بود،‌ هر سه را زدم، شبيه زنگ خانه‌هاي روستايي بودند، حداقل هيچ صداي آژيري بلند نشد، ديگر كاملن بيدار شده بودم، پس بايد صدايم در مي آمد، تلاش كردم، اما همچنان جيغ خفه‌اي در گلويم بود، به در كوبيدم، كسي آن سوي در بود، دقيقن نمي دانم كي، اما يكي بود، در هم بي صدا بود، انگار در خلا ضربه بزني، فرياد بزني. جدن ترسيده بودم، بايد فرياد مي زدم، با تمام قوا تلاش كردم، جيغ خفه‌اي به گوشم خورد،‌ اتاق تاريك بود و من خيس.

:: در باب مسابقه‌ي وبلاگي دويچه-وله

البته اين خيلي خوب است كه شخص داور و عمده‌ي كانديداهاي مسابقه‌ي وبلاگي اين اصل كلي را قبول دارند كه ‌"بهترين"ي وجود ندارد. بزرگترين مزيت اين تلاش رقابت گونه همان ايجاد شور و حال بيشتر در وبلاگستان است و البته معرفي چند وبلاگ خوب كه اگر هر سال تكرار شود خود به خود كيفيت فضاي مجازي را بالا مي برد.

اما امسال هم انتقادات زيادي به شيوه‌ي مسابقه وجود دارد كه طبعن من روي آنها حساس‌تر شده‌ام، چون خودم كانديدم.

گرچه قبل از اعلام رسمي ماجراي هكرها و دستكاري نتايج، آمار و درصدهاي عجيب بدست آمده براي امثال من خيلي خوشايند نبود (اشاره دارم به آراي زير يك- درصدي خود و 6 بلاگر ديگر كه ديروز اصلاح شد) اما در همان زمان هم نتيجه‌ا‌ي اينگونه را غير ممكن نمي دانستم. به هر حال مي شد پذيرفت كه كسي مثل مسيح به عنوان يك خبرنگار معتبر و منتقد (كه شخصن احترام زيادي برايش قائل هستم) 95 درصد از سي هزار راي را دريافت كرده باشد، اما از نگاه من اصل مقايسه‌ي يك وبلاگ كاملن سياسي، با يك وبلاگ به اصطلاح تابو شكن و يا مثلن يك وبلاگ دلنوشت، كاملن اشتباه است.
جالب اينجاست كه خود فرناز هم به عنوان داور ايراني مسابقه به همين مساله اعتراض دارد.

از طرف ديگر در اطلاعيه‌ي رسمي ديروز دويچه‌وله آمده بود كه:
رای گیری از طریق اینترنت همواره با خطر تقلب و دستکاری روبروست، با این حال در کنار انتخاب هیئت بین المللی داوران، انتخاب بهترین وبلاگ ها از طریق رای گیری عمومی که دارای پرنسیب دموکراتیک است، برای دویچه وله کماکان از اهمیت بالائی برخوردار است.

بعلاوه، دويچه-وله بايد براي خوانندگان توضيح مي داد كه اين 10 وبلاگ هر يك به دليل خاصي و با استدلالي متفاوت انتخاب شده‌اند. يعني دلايلي كه 35 درجه را يك وبلاگ "منتخب" به حساب مي آورد، با دلايلي كه "حاجي واشنگتن"‌ را انتخاب مي كند متفاوتند. گرچه فاكتورهاي مشتركي مثل "متانت قلم" در اكثر كانديداها جستجو شده‌اند، اما مسابقه در ساختار به دنبال چند حيطه‌ي كاملن مختلف طرح ريزي شده كه مبناي مقايسه ندارند. مثل اينكه بخواهيم توان قلم يك منتقد سياسي را با يك رمان نويس رمانتيك مقايسه كنيم.

در پايان و قبل از اعلام هر نتيجه‌اي، بايد بگويم كه براي تمام كانديداها ارزش قائلم و كار مسابقه را تا جايي كه مي خواست تعدادي وبلاگ "خوب" و ‌"قابل قبول" معرفي كند بسيار ارزشمند مي دانم. راي گيري را دوست نداشتم،‌ صادقانه مي گويم، حتا اگر در صدر آن جدول بودم، باز هم به دلم نمي نشست.


------------------------------------------
پي نوشت:‌ با تاخير زياد چند كامنت از پست "شهر فضايي" را جواب دادم،‌ كاش از تاخير يا كم توجهي به كامنت‌هايتان دلخور نشويد، براي من ‌ همه‌شان مهمند.


:: تابستان زیبای هشتاد و شش

دگرت بازندیدن... شاید،

بی تو بودن هرگز...

خاطر از خاطره‌ات سرشار است


--------------------------------------------
کپی رایت: شاعر را نمی شناسم، اما راوی را چرا، بسیار عزیز است.
بعد از پست: شعر از امير منصور برقعي

:: شهر فضايي

Shanghai.jpg
[Shanghai]


گاهي، لحظه‌اي، اگر بتواني خودت را از هياهوي اطرافت جدا كني... شايد به آرامش برسي، شايد هم وحشت كني. زيباييش اغوا كننده است، اما تا زماني كه احساس نكني مي‌خواهد به كام بكشدت، غرق كندت... درست مثل طبيعت، مثل دريا، مثل شن‌زار...

:: Small... Big Big World

ميز خيلي كم بود،‌ يعني صف بود،‌ قبل‌ها هم ميز آنجا به همان كمي بود، گفتند ميزتان را با دونفر مشترك بنشينيد، بعدن جاي خالي كه باز شد جابجايتان مي كنيم. بدم هم نيامد، از معاشرت كردن توي آن كافه-رستوران موزيكال خاطره‌ي فوق‌العاده‌اي داشتم، مخصوصن آدم‌ها (شايد آنجا بيشتر)‌ وقتي كه سرشان گرم مي شود،‌ مرزها را پاك مي كنند،‌ انگار با دستمال الكلي بكشي روي وايت‌برد،‌ انگار كه صد سال است رفيقيد، از آن مدل تجربه‌هايي كه راحت فراموش نمي شوند.

بعد از چند دقيقه يك دختر و پسر به ميزمان اضافه شدند. هر دو چشم باريك بودند، فكر كردم چاينيز باشند، اما انگليسي حرف مي زدند. خوشحال شدم،‌ حداقل دو قلپ هم از آن‌ها جلوتر بودم، پس پرروبازي در آوردم،‌ پرسيدم كه چه‌كار مي كنند آنجا، تجارت؟!
پسر شرم كرد انگار، دختر بشاش‌تر بود، گفت نه،‌ دوست پسرم است، ژاپني است، آمده مرا ببيند. ذوق كردم، نيشم تا ته باز شد،‌ بعد يك‌هو، توي دلم خالي شد، غمم گرفت، گفتم چه كار سختي،‌ چه كار سختي...

اما اصلن مال اين حرف‌ها نبودند،‌ سرخوشي‌ احاطه‌شان كرده بود و من را ناخواسته، در حال و هوايي غريب، در انرژي بي بديلشان شريك كرده بودند. اما غصه رهايم نمي كرد، مي دانستم، پسرك روزي، همين روزها، خواهد پريد... چه كار سختي،‌ چه پارادوكس غريبي...

من اما، اين گندگي دنيا را دوست دارم،‌ اين كوچكي‌اش را هم، آدم را مور مور مي كند،‌ زياد.

آشفته‌ام، دوباره گذار را تجربه مي‌كنم،‌ آشفتگي و پيچيدگي. حال و هوايي برزخي كه كه نمي دانم كجا بوده‌ام و قرار است به كجا برسم. "او" آشفته‌ترم كرده، دلبستگي‌‌مان بيشتر و عميق‌تر از آني بود كه قرار بود باشد،‌ علي‌رغم تمام كاستي‌ها و علي‌رغم تمام آن چيزي كه مي دانستم و علي‌رغم قرارو مدارها. اما همه مزه‌ي دل‌بازي همين است كه هرگز تسليم منطق تو نمي شود.
وسط فرودگاه پو-دونگ نشسته‌ام و انگار در خلاء شناور و از دنيا دورم. شانگهاي اين‌بار جنبه‌هاي جديدي از خودش را به رخ كشيد، همان بُعد خشن و بي رحم شهرهاي غول پيكر، هماني كه هركس به هركس مي رسد مي كِشد و مي برد. آن جايي كه پارسال روي چمن‌هايش نشسته بودم يك غول 110 طبقه روييده بود، دندان‌هاي بيرون زده‌ي روسپي‌ها وحشت زده‌ام مي ‌كرد، گداها بسيار آزار دهنده‌تر و غم‌انگيزتر از قبل به چشم مي آمدند و خشكي زندگي شهري محسوس‌تر بود. آدم‌هايي كه شناختم مغموم‌تر و غرق در جنگ معاش بودند و اين ترسناك‌ترين بُعد حضور در ابَرشهرهاي دنياست.

بيشتر خواهم نوشت.