
اين نوشته تقصير هيچ كس نيست، واقعن خود درگيريست...
-------------------------------
بعله... و گاهي تلاشت براي خوب بودن در چشم همگان و عليالخصوص عزيزان آنقدر شور مي شود كه حال طرفت از تو و خوب بودن و با وجدان بودنت به هم مي خورد، بالا مي آورد.
-------------------------------
گاهي دوست داري چيزي باشي كه دوست داري باشي، اما نيستي، و تو به اين گندگي هنوز نفهميدهاي كه نيستي آن چيزي كه دوست داشتهاي باشي، و ... با يك تلنگر محكم به فكر مي افتي كه واقعن نيستم آن چيزي كه دوست داشتم باشم، و چرا اصلن دوست داشتم آنشكلي باشم، و اين وحي از كجا در مخ من رفته كه آنشكلي بودن اخلاقيتر است. مثلن كي توي ملاج من كرده كه خوابيدن با كسي فقط بانضمام اوج احساس عاشقانه مقدور و پسنديده است؟ كي به من گفته كه يك شبه باشد، عاشقانه هم نباشد، اما دوستانه باشد، خيلي بد است، خيلي اخ است؟ (من اينها را گفته بودم؟! بي شك نه!)
خب مي داني... آن شب، همان شبيست كه مي بيني يكي از پرينسيپلهاي اخلاقيات سوتي از كار درآمده، اصلن مي فهمي كه اين قانوني كه به تو القا مي كنند مال تو نيست! البته نه اينكه دروغ به اين گندگي به خودت گفته باشي، بلكه در مرور زمان يك جاي مهمي از رفتارت عوض شده، حتا اعتقادت هم عوض شده، و حتمن بايد توي سرت مي خورد تا حواست به قضيه جمع شود... بعد باور كن شجاعت مي خواهد كه جاي يك خط قرمزي را در مغزت عوض كني... و باور كن خيلي سخت است كه بخواهي پيش كس ديگري هم اعتراف كني، يكي از همانهايي كه قبلن چيز گندهي ديگري از زبانت شنيده بود... سخت است.
--------------------------------------
پي نوشت: نه، نيست، در مثل هيچ مناقشهاي نيست، فقط مثالي زدم كه ذهنتان را چيده باشيد.










