Link Dump
 

TAKE A LOOK!
• links are currently inaccessible
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: سالنامه‌

پارسال اين موقع تو يك اتفاق بودي، امروز اما يك حادثه‌ي بزرگ به حساب مي آيي... كريسمس را اگر دوست داشته باشم، به خاطر توست.

:: نوستالژيك

نزديكي‌هاي نيمه‌شب بود كه از ورزش برميگشتم،‌ بايد به پيرمردي زنگ مي زدم. منزلشان از اتفاق در منطقه‌ايست كه منزل اولين عشق زندگيم بود، نزديك به شش سال پيش. مدت‌ها بود كه به پيرمرد تلفن نزده بودم، شماره را در ذهنم مرور كردم، 2ي اولش را تكرار كردم، و سعي كردم مطمئن شوم كه شماره درست است، اما ذهنم ياري نمي كرد. يك تلفن ناآشنا دائم در مغزم تكرار مي شد كه حس مي كردم نمي تواند شماره‌ي پيرمرد باشد، اما جرقه آن‌قدر قوي بود و شماره آنقدر شفاف كه حدس زدم خودش باشد، يعني مال پيرمرد باشد.
دخترك با همان انرژي جيغ‌مدار گوشي را برداشت... بفرماييد... يك لحظه نفسم بند آمد، بعد از اينهمه مدت... سالها به عقب برگشتم... الو... گفتم الو... بفرمائيد... خودم را جمع و جور كردم: ببخشيد منزل جناب حاذق؟ گفت اشتباه گرفته‌ايد، عذرخواهي كردم، قطع كردم.

دخترك همان سالها ازدواج كرد و حالا پسري دارد، به شدت دور است، اما...
چند ساعتِ بعد از آن تلفن را مشكل مي‌توانم تشريح كنم،‌ حسي خاص و بديع، حسي با رجوع به كودكي، حسي مال دوران تينيجري، اوج سادگي و ضربان بي نقص قلب،‌ يك خلاء بزرگ در ميان دل يك آدم بزرگ... چيزي كه نه قابل بازيافت بود و نه من به دنبال برگرداندنش بودم، اما در نزده آمد و همانطور بي خبر هم دوباره بيرون خزيد و تنهايم گذاشت.

شك ندارم كه براي استناد به مبداء احساسات در آن لحظه،‌ نه آن آدم اهميت دارد و نه آن عشق، فقط حك شده‌هاي تاريخچه‌ي زندگي خود آدم‌ها هستند كه ناگاه خودشان را به رخ مي كشند، آب يخ روي سرتاپايت مي ريزند و مي روند... نه برگشتني‌اند و نه برگشتنشان لطفي دارد،‌ ماهيت‌هاي جديدي كه فقط به درد نوستالژي مي خورند و لذت خاصش،‌ فقط نوستالژي.

:: ماساژژژ

فکر کردن به آستانه‌ی تحریک، یکی از اصلی‌ترین مشغولیت‌های ذهنی من در هنگام ماساژ گرفتن بوده! اینکه انسان‌ها یک دست غریبه برای کاری غریبه را تا کی و تا کجا روی بدنشان تحمل می کنند؟ چه می شود که تحریک می شوند؟ چه می شود که تحریک نمی شوند؟ زن، زن را ماساژ بدهد چه می شود؟ زن، مرد را ماساژ بدهد چه می شود؟ مرد، مرد را ماساژ بدهد چه؟ چرا خیلی زن‌ها از ماساژور مرد فرار می کنند؟ ماساژور در هنگام ماساژ یک بدن خوب چه حسی دارد؟ چگونه می‌توان ریلکس بود و به دستی که روی بدن حرکت می کند، به کشاله ران نزدیک می شود و اطراف کفل را می‌مالد اهمیت نداد؟ تابوهای ذهن چقدر در کنترل تحریک موثرند؟ تابو نداشتن چقدر با تحریک نشدن مرتبط است؟ و...

------------------------------------
پ.ن:‌ خیلی تمرین نیاز دارد که بتوان گوشه‌ای از اینها را هم کشف کرد!
پ.پ.ن:‌ ماساژ را صرفن در ماساژخانه درنظر نگیرید، همین دوست و فامیل و خانواده‌ و معشوقه(!)‌ هم سرشار از مثالند.
پر.از.نون: مرفهین بی درد کمک کنند~!

------------------------------------
بعد از پست: آرامش می گوید که ذهن تو جنسی شده، مثال می زند که اگر در اطراف من (او)‌ هزار نفر آدم لخت هم باشد برایم مهم نیست. نمی پذیرم، می گویم من هم اگر همه اطرافم لخت باشند به اندازه‌ی تو هم که کول نباشم، بعد از یک ساعت عادت می کنم (گرچه همیشه معتقد بوده‌ام که لخت مادرزاد پدیده‌ای به شدت غیر محرک است). می گویم که این قضیه خیلی فرق دارد، می گویم که نمی توانم قبول کنم دست جوانی، تن جوانی را بمالد (خصوصن از دو جنس مخالف)، و هیچ اتفاقی رخ ندهد، حالا هر چقدر هم که هردو خارجی باشند! می گویم که تماس دست و پوست قاعده برنمی‌دارد، می گویم این داستان به ذات و غریزه بستگی دارد و اصل وجودش جنبه بردارهم نیست، بلکه احتمالن رفلکس آدمهاست که فرق می کند... یعنی همانی که اول گفتم، فکر می کنم آدمها خودشان را مدیریت می کنند، و البته می گویم که باید تجربه داشت تا بتوان استدلال کرد... شما هم فکر می کنید ذهن من -جنسی- شده؟!

------------------------------------
يك روز بعد:‌ كامنت نازنين را ببينيد، نگاه تجربي موشكافانه و مفيدي بود، من شخصن استفاده كردم.

:: حج

تعریف می کرد که یکی از فروشندگان بنام بازار شهرشان می خواسته برود حج، می‌رود پیش آخوند مسجد خمس مالش را حساب کند، رقم در می آورند می شود سی میلیون تومان، می گوید پول ندارم، یک میلیون می دهم، الباقی وقتی برگشتم، می فرماید قبول. می رود و می آید و آنقدر امروز فردا می کند که داستان لوث می شود و قضیه می مالد، انگار بدهی مردم بوده که پیچانده.

به اندازه‌ی شستشوی گناهان دانسته‌شان و پای معامله‌ی ریالی با خدایشان هم دستشان نمی رود به اینکه ده‌شاهی از مال درست و حرامشان خرج کنند... حج قبول حاج آقا.

---------------------------------------------------
مرتبط:
حج ابزاری برای فخر فروشی مذهبی نه برای مهندسی مجدد انسانها

Women2-Louvre.jpg
[Louvre]


به زور دلم مي خواهد بچسبانمش به احساس الآن، غم و عاشقي‌ِ بي تو، غم و دوستي خالص، غم و حس‌هاي نافرمان، غم و تشنگي وجودت،
به زور دلم مي خواهد باشي... آرامششان را يادت هست، آرامش؟

واقعیت اینست که حوصله ی کسی را ندارم، از تکاپوی عاشقی افتاده ام حتا، احساسی است عجیب و یادآور چیزی در گذشته، مثل هربار که از جایی عبور می کنم، یکدفعه دله می شوم و بلافاصله آرام، انگار این چرخه باز تکرار شده و من مهیای چیزی تازه... همیشه وقتی مشت نرمش زیر چانه ات می نشیند که انتظارش را نداری، آماده نیستی و برایش له له نمی زنی... بهترین حس های مازوخیستی دنیا... این بازی تکراری تاریخ من است.

:: خط شكني،‌ پيروزي يا شكست؟

شايد اين بارِ دهم يا پانزدهم باشد كه دختري در ايميلي توضيح مي دهد كه "من خيلي دلم مي خواهد فلان مدل زندگي كنم" يا "فلان مدل رابطه داشته باشم" و يا اصلن "من فلان كار را كرده‌ام" يا "مي خواهم بكنم" اما از عواقب آن وحشت دارم. مي گويد كه دوستان من اينطور فكر نمي كنند، مي گويد كه واقعن كسي پيدا مي شود كه پس‌فردا با من ازدواج كند؟!! مي پرسد كه آيا زندگي‌ام را تباه نخواهم كرد؟! مي پرسد پس اين همه آدم‌هايي كه جور ديگر فكر مي كنند چه؟ مگر اكثريت نيستند؟‌ شانسي براي من باقي مي ماند؟

اكثر اين آدم‌ها در آستانه‌ي اولين مرزشكني‌هاي زندگيشان هستند. اين مشكل را دخترهاي ايراني ده برابر پسرها دارند، چون همه چيز فرهنگ و تاريخچه‌ي اين كشور بر ضد آنها بوده و صد البته كار اين گروه بسيار سخت‌تر و پرهزينه‌تر به نظر مي رسد. اتفاقن من هم هرگز پيشنهاد نمي كنم كه "دوست عزيزم چكش بردار و به جان تابوهاي خودت و خانواده‌ات و دوستانت بيفت!" گرچه اصولن توصيه كردن خيلي كار پرمسئوليتيست،‌ اما در حد يك اظهار نظر هم كه باشد، من معتقدم خيلي از اين افراد به نفعشان است كه در چارچوب سنتيشان حركت كنند.

خط شكني كار بزرگيست، جدا از جسارتي كه مي خواهد، آگاهي هم نياز دارد، اشراف بر محيط هم مي خواهد و از همه مهمتر، پشتكار و جنگندگي نياز دارد. مي دانيد، بدترين حادثه زمانيست كه از سنگر در بيايي و حمله كني، اما نه به جبهه واقف باشي و نه به مسير و از همه مهمتر به دشمن، و بعد ميانه‌ي راه وحشت زده تصميم به عقب نشيني بگيري. به احتمال خيلي زياد گلوله‌اي داغ از پشت مي دراندت.
اگر مسلح نيستيد، اگر حريف نيستيد و خصوصن اگر به خودتان مطمئن نيستيد، اگر درمورد كاري كه مي‌خواهيد انجام دهيد به ثبات و يقين نرسيده‌ايد، دوستان عزيزم، نكنيد، حمله نكنيد!

حس بی نهایت معمولي‌ایست که آنها مهمانی بگیرند و تو با سه نفر از مهمان‌هایشان خوابیده باشی و همه‌تان همدیگر را دوست تلقی کنید و نیازی به یادآوری چیزی نباشد، همانطوری که نیازی به فراموش کردن آن نیست. قبل از مهمانی هیچ حس معمولی‌ای نبود، اما دم دمه های صبح فهمیدم که واقعن طوری نبوده، طوری نشده، چند انسان بالغ برای چیزی تلاش کرده‌اند، چیزی که آن شب دیگر اهمیت نداشت.

---------------------------------
پ.ن: همه چیز وقتی غیر عادی می‌شود که یک نفر بخواهد به یاد بیاورد، یا بخواهد فراموش کند، خیلی تفاوتی در ماهیت موضوع نیست، گو اینکه تلاش برای فراموش کردن خود یادآوریست.

:: اعتماد به نفس

حتمن برايتان پيش آمده كه وارد يك مهماني بشويد، كاملن غريب، و در لحظه‌ي اول 30-40 جفت چشم بهتان خيره شود. دقت كرده‌ايد كه رفتار آدم‌ها در اين شرايط چقدر متفاوت است؟ بسيار بعيد مي دانم كسي باشد كه در شرايط اينچنيني مغلوب و مرعوب فشار نگاه‌ها و محيط نشود، اما نكته‌ي جالب حس افراد نيست، بلكه رفتاريست كه آدم‌ها از خودشان نشان مي دهند و بواسطه‌ي همين رفتار بلافاصله از طرف بيننده رتبه مي گيرند.
اعتماد به نفس به خودي خود يكي از بزرگترين عوامل ايجاد جذابيت در آدم‌هاست. براي هركسي در زندگي بارها پيش مي آيد كه با شخصي برخورد كند، زيبا، خوش رو يا خوش لباس، در مجموع با ظاهري قابل قبول و يا در پزيشني مقبول، اما به محض ايجاد رابطه، ضعف‌هاي رفتاري طرف آنقدر به چشم مي آيند كه به طور كلي از آن قله‌ي شخصيت سقوط مي كند.

در ميان همه‌ي فاكتورها، اعتماد به نفس يكي از مهمترين ابزاريست كه مي تواند يك انسان را (علي‌الخصوص اگر زيبا باشد)، به سرعت لو بدهد، تضعيف كند، و باعث دلزدگي مخاطب بشود. اين مساله به برخورد اول هم ختم نمي شود و براي مثال گاهي كه رابطه‌اي به ازدواج و بچه داري ختم مي شود، باز هم مي بيني كه بالاخره در يك نقطه، ضعف رفتاري و ضعف اعتماد به نفس يك مرد يا زن زيبا باعث تضعيف وحشتناك او مي شود تا حدي كه حتا از چشم طرف مقابل به صورت يك انگل ديده مي شود.

مثال اين ماجرا به‌خاطر پيشينه‌ي فرهنگي ايران در مورد خانم‌هاي "زيبا-ولي ضعيف" بسيار زياد است. خانم‌هايي كه با كمي مديريت رفتار مي توانند 10 مرد را به دنبال خود بكشند، اما مي بيني كه با سرعتي باور نكردني جذابيتشان را در مقابل دوست يا همسر از دست مي دهند و بالاخره هم علي‌رغم امتيازاتي كه دارند به طرز غم‌انگيزي كنار گذاشته مي‌شوند.

به مهماني برگرديم، خود من اين جنبه‌ام را بعد از معاشرت با آدم‌هاي پخته‌تر و خصوصن در جلسات درسي و پرزنت‌هاي دوره تحصيلم بسيار پرورش دادم. البته تمرين در اين حيطه بسيار موثر است، اما همين كه بدانيم "در زمان ورود به يك محفل مي شود با يك فيلم بازي كردن ساده و در عرض 5 دقيقه‌ي اول، نظر مخاطب را از امتياز 1 به امتياز 100 رساند"، يعني يك ابزار رفتاري فوق‌العاده به دست آورده‌ايم. مي خواهم بگويم هيچ كس نيست كه در زمان ورود به يك جمع غريب هول نشود، اما كسي موفق‌تر است كه بهتر اداي ريلكس بودن از خودش دربياورد و جالب اينجاست اين ادا به سرعت باعث كم شدن فشار نگاه‌ها هم مي شود.

جالب است كه بيننده هم وقتي ضعف را در تازه‌وارد مي بيند در كمال ناجوانمردي از له شدن و دستپاچگي او لذت مي برد و واي به وقتي كه كسي خودش را در اينچنين شرايطي ببازد. سر بلند كردن بعد از اينچنين شرمي خيلي مشكل است! خود من و شما هم بارها و بارها نقش اين بيننده را بازي كرده‌ايم و شايد اگر خودمان را در هر دو موقعيت به ياد بياوريم، راحت‌تر بشود آن اداي خونسرد بودن را درآورد، ادايي كه به سرعت باعث عادي شدن محيط و تعديل فشار مي شود.

حرف آخر را هم بزنم، به عنوان يك مرد خيلي مي‌شناسم دختركاني را كه قيافه يا هيكلي معمولي يا حتا نازيبا دارند، اما با 10 دقيقه معاشرت، آنچنان محو و مغلوب اعتماد به نفس و تسلطشان بر خود و محيط شده‌ام كه دلم خواسته طرف را در همان لحظه در آغوش بگيرم!

اين را هم بگويم كه در مواردي افراد تيزهوش با استفاده از همين ابزار، خودشان را بسيار بيشتر از آني كه هستند نشان مي دهند، آن‌ها را هم مي توان با كمي زمان بيشتر شناخت و خود جاي بحث دارد، اما همينقدر كه حداقل به اندازه‌ي داشته‌هايمان اعتماد به نفس و عزت نفس داشته باشيم، بي شك خيلي از دست‌اندازهاي زندگي را راحت‌تر طي خواهيم كرد.

---------------------------------------------
بعد از پست: كامنت ليلا را بخوانيد، توضيح من هم اينجا آمده، بيشتر شفاف سازيست البته، دوجانبه!

:: به هواي يك لبخند

Ifel.jpg
[Paris]

به هواي ولگردي‌هاي شبانه‌ي شهرهاي بي در و پيكر
به هواي شانزه‌ليزه‌اي كه داخل اپرايش نمي‌توان شاشيد
به هواي قطارهايي كه چرخ‌هايشان لاستيكي‌ست
به هواي هيجان گم شدن در پس‌كوچه‌هاي امنيت
به هواي تمام بي خانمان‌هاي پل‌هاي فلزي
به هواي مست‌هاي متكي به شِناژ نتردام
به هواي دالان‌هاي لوور

عاشقي در هتل‌هاي پَست
به هواي آميزش.

-------------------
اكيدن بي ربط: آقا...

:: نظم و نثر

سال‌ها تلاش كردم آن فرهيختگي را كه شعر خوان‌ها و شعر دوست‌ها به دستش آورده‌اند به دست بياورم! تلاش‌ها كردم، نه براي اينكه شعرخوان شوم، براي اينكه شعر را بفهمم. آنقدرها هم نفهم نيستم البته، از پس چند بيت شعر شيرازي و يا بهتر از آن چند صفحه شعر نو بر مي آيم،‌ اما راستش را مي دانيد چيست؟ لذت نمي برم.

من نمي فهمم چرا بايد نصف مغزم را بگذارم براي فهم چيزي، نصف ديگر را براي لذت بردن از آن،‌ در حالي كه وقتي يك نثر ساده و دل‌انگيز مي خوانم، بدون صرف انرژي براي فهميدن بار و وزن و قافيه و تجنيس و تمثيل، غرق در تفكر و عشق پشت آن نوشته مي شوم و اصلن نمي فهمم كه كي خواندم و كي تمام شد.

البته به اين علم از خودم رسيده‌ام كه ساختار حافظه‌ي كوتاه مدت و سرعت انتقال من در حيطه‌ي ادبيات پايين‌تر از متوسط همدوره‌هاي تحصيلي‌ام و بعدن دوستانم بوده و هست. يعني به همان ميزاني كه اولين سه معادله‌ي سه مجهولي سوم راهنمايي را سريع حل كردم و سيخ ايستادم به عنوان نفر اول، به همان ميزان در تاريخ ادبيات و خود تاريخ ريپ مي زدم و اولين نمره‌ها‌ي لب مرزي عمرم را هم از همين دو درس گرفته‌ام.

انشاهايم از اول راهنمايي مي درخشيد (اگر معلم به آن وقعي مي گذاشت)، اما براي حفظ كردن دو خط شعر... من عذابي كشيده‌ام كه تا پايان عمر فراموش نخواهم كرد.

خانم‌ها، آقايان، من ذوق شعر ندارم، نه تنها سرودن آن، بلكه ذوق فهم غمزه‌هاي مستتر در پس ابيات را هم ندارم! اگر بنشينم، مخ بگذارم، يك بيت را سه‌بار بخوانم،‌ مي فهمم، احتمالن مي فهمم، اما تا بخواهم با بيت دوم كلنجار بروم اولي به طور كلي از ذهنم رفته.

----------------------------------------
پي نوشت: آن دوسه‌تا پز رياضي هندسي را اگر نمي دادم اعتماد به نفسم مي ‌رفت زير سوال، گفتم كه در دلتان نماند.

:: روز جهاني ايدز

امروز اول دسامبر، روز جهاني ايدز است. خواستم يادتان بياورم (يادمان بياورم) كه حواستان به اچ-آي-وي باشد. منابع دولتي مي گويند كه الگوي انتقال بيماري در ايران از "استفاده از سرنگ مشترك" به سمت "رفتارهاي پرخطر جنسي" تغير مسير داده. بنابراين، به نظر من، همانطوري كه پارسال هم گفته بودم، به نظر من بهتر است اگر كسي معتقد به روابط جنسي (بجر موضوع ازدواج) هست، پيرو يكي از مكاتب(!) زير باشد:

1- از كاندوم استفاده كند
2- در صورت داشتن پارتنر ثابت، و عدم تمايل به كاندوم، حداقل در 5-6 ماه اول كاندوم را تحمل كنند و بعد از آن هر دونفر آزمايش بدهند.

يادآوري مي كنم كه براي آزمايش دادن روشهاي بسيار راحتي وجود دارد. خود سازمان انتقال خون (واقع در بزرگراه همت، زير برج ميلاد)، بهترين مكان براي اين كار است. بدون نياز به دفترچه يا معرفي‌نامه‌ي خاصي، حتا با نام غير واقعي و با پرداخت حدود 5000 تومان، بدون هيچ سوال و جواب اضافه‌اي از شما آزمايش مي گيرند. جواب هم در 3 يا 4 روز بعد حاضر خواهد بود. در شهرستان‌ها هم مراكز سازمان انتقال خون به احتمال زياد همين كار را انجام مي دهند.

در صورت معرفي از طرف يكي از مراكز مشاوره، همين كار را به صورت رايگان برايتان انجام مي دهند. اما كمي كاغذ‌بازي نياز دارد كه به نظر من ارزشش را ندارد.

پيشنهاد مي كنم اگر به هر دليل احتمال مي دهيد در مقطعي از زندگي آلوده شده باشيد و فكر آن آزارتان مي دهد حتمن آزمايش بدهيد. شانس بيماري بالا نيست و آزمايش دادن باعث آرام شدن ذهن و همينطور تصميم گيري منطقي‌تر در آينده خواهد بود.
و البته اگر هم به احتمال خيلي كم آلوده باشيد، وظيفه‌ي انساني و اخلاقي حكم مي كند كه آگاهانه رفتار كرده و از آلوده كردن افراد ديگر پرهيز كنيد.

------------------------------------
يادآوري:
زندگي مثبت
واقعيتي به نام ايدز - 1
واقعيتي به نام ايدز - 2
واقعيتي به نام ايدز - 3