Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: حجاب، قابل احترام يا قابل تحمل؟

مجيد زهري در بخشي از اين نوشته‌اش حجاب (اسلامي)‌ را ساختارن رفتاري تحميلي و "قابل تحمل" دانسته بود كه "قابل احترام" نيست. من در كامنتي اظهار نظر كردم كه وقتي انتخاب باشد و نه تحميل، قابل احترام نيز هست. سپس او در اين نوشته بعد از كپي كردن كامنت من، از نظر خودش دفاع كرد.

برايش جوابي نوشتم كه بعدن تصميم گرفتم بگذارم همينجا. هم بخاطر اينكه كامنت‌داني او بسيار ريپ مي زند و هم بخاطر اينكه دوست دارم نظر شما را هم درمورد اين بحث بدانم. لطفن اگر مي‌خواهيد اظهار نظر كنيد،‌ حداقل نوشته‌ي دوم را كامل بخوانيد.

---------------------------------------
مجيد زهري عزيز

1- اميدوارم تعمدي در كارتان نبوده باشد كه در هيچ كجاي نوشته‌تان رفرنسي به نويسنده‌ي كامنت نداديد،‌ خود من از اتفاق متوجه مطلبتان شدم، تصور مي كنم وقتي كه از مطلب كسي در پستتان استفاده مي‌كنيد كه رد و آدرسي دارد، رفرنس دادن يا حداقل ذكر نام، اخلاقي‌تر باشد.

2- بحث يك كمي مايه‌ي فلسفي پيدا مي كند و من فلسفه بلد نيستم، اما يك چيزي را مي دانم، كه حجاب چه اسلامي و چه غير از آن، حتا لباس (كه به زعم شما با حجاب تفاوت دارد)، هردو تا يك جايي و در يك حيطه‌اي مي توانند اجباري باشند، از آنجا كه گذشتيم هركسي حق انتخاب دارد. دقيقن به نظر خودتان مراجعه مي كنم،‌ با يك زندگي گلوبال مواجهيم و هركسي فرصت دارد كه دنيا را لمس كند و آراي بقيه را بفهمد، پس اگر حجاب را انتخاب كرد يا اگر اسلام را ادامه داد (شخصن وابستگي به هيچ كدام ندارم)،‌ بايد به او احترام گذاشت، همچنان اصرار دارم اين از خانواده‌ي همان احتراميست كه به لباس مي گذاريم، مگر كه بگوييد لباس هم قابل تحمل است چون از اول تحميل مي شود. در آن صورت كل استدلالتان قابل قبول است، اما از نگاه شخصي،‌ نه اجتماعي.

3 – به نمايندگي ازروشنفكران جوامع اسلامي صحبت كردن،‌ بيش از اين احتياط يا آگاهي نياز دارد. در ايران همه مي‌دانند كه روشنفكر در خفقان است، اما حتا روشنفكران ايراني هم يا در داخل يا نهايتن در خارج از كشور حرفشان را مي زنند. فرض كنيم عرب‌ها هم جرات حرف زدن نداشته باشند،‌ اما مالزيايي‌‌ها و ترك‌ها و غيره هم همه وحشت زده‌اند؟ مخالفان حجاب در همه‌جا حرفشان را كم و بيش مي زنند،‌ بعلاوه اگر منظورتان از جامعه‌ي اسلامي، حكومت اسلاميست،‌ تا حدي محدوديت ايجاد مي‌كند،‌ اما جوامع اسلامي در خود اروپا هم وجود دارند و روشنفكرانشان در اظهار عقيده آزادند.

4 – حجاب را با عربده‌كشي مقايسه كردن بسي غير منصفانه است، حجاب صرف، چه هنجار،‌ چه به روايت شما ناهنجار، در جامعه‌ي آزاد هيچ جنبه‌ي آزار دهنده‌اي براي خود محيط ندارد،‌ براي سلايق شايد.

5- گاهي نوشته‌هايتان را مي خوانم و به آزادانديشي‌‌تان عقيده دارم،‌ اما بحث و نقدتان را كمي خشن احساس مي‌كنم، اصولن جاي خيلي زيادي براي خطا باقي نمي‌گذاريد، به هر حال نظراتم پيرو نوعي حس همراهي بود.

---------------------------------------
بعد از پست: جواب مجید زهری به این نوشته برای من مفید بود، در مجموع از این بحث و از کامنت هایش استفاده کردم و امیدوارم برای بقیه هم دستاوردی داشته باشد. گرچه برمبنای نوعی تفکر و رفتار خاص که در خودم سراغ دارم ترجیحم این است که احترامم را به هر دیدگاه و تفکری تا انجایی که حق انتخاب وجود دارد (هرچند در ذات، برخواسته از نوعی جبر باشد) محفوظ نگاه دارم، اما دیدگاه آقای زهری هم تفکری قابل پذیرش به نظر می رسد.

:: مرگ

سالهاست که به مرگ فکر می کنم، به زعم خودم کمی بیشتر از آن چیزیست که یک آدم معمولی ممکن است درگیرش باشد، یک جورهایی مرگ در اطرافم پرسه می زند، نه به آن مفهوم ترسناکش، بلکه رفیقیم. البته دلیل دارد این ماجرا، خانواده ی من هم یکی از آن اقلیتیست که مرگ نامتعارف را تجربه کرده، نه به هیچ دلیل خاصی، فقط حادثه. بعلاوه می دانم که در حاشیه زندگی ام نیز بیشتر از معمول دیده ام، می دانم که بمب های جنگ کنار پای همه منفجر نشد و می دانم که موج انفجار تجربه ای فراگیر نیست...

هوم... برایم جالب شد که ناگهان و ناخواسته چه خاطراتی در ذهنم به جریان افتاد، نیامده بودم که اینها را بگوبم. هیچ دیده اید ضجه های بعضی سوگواران را در زمان خاکسپاری یک عزیز؟ همیشه چند معیار آدم شناسی در ذهنم بود که معتقد بودم و هستم خوب می توان سر از آدم ها در آورد با آنها. مهمترینشان مدل خشمگین شدن آدمهاست، وقتی کسی جدن عصبانی می شود، من نمی خواهم آدم هایی را که به اصطلاح قاطی می کنند نفی کنم، اما خوب می دانم که احتمال نزدیک دانستن این تیپ انسان ها برایم کم است، و خشم همیشه جزوی از بحران است، در واقع ملاک اصلی از نگاه من رفتار در بحران و تسلط بر خود است که قبل تر ها هم گفته بودم. یکی دیگر از زیرشاخه های اصلی بحران، البته برای بخش بزرگی از آدم ها، همان مرگِ معروف است، نه مرگ خود، بلکه مرگ کسی که دوستش داریم، یا (در اکثر مواقع) به او عادت کرده ایم.

من ضجه زدن را نمی فهمم، چنگ به صورت انداختن را نمی فهمم، خاک گور بر سر پاشیدن را نمی فهمم، سینه خیز شدن و در خاک غلطیدن را نمی فهمم... فکر می کنم اگر این آدم (عزادار) تنها بود واقعن همین حرکات را می کرد؟ اگر در جزیره ای فقط او بود و کسی که حالا مرده، با دست خودش و در آرامش و اشک ریزان مرده را در خاک نمی گذاشت؟ خلاصه کنم، حضور کسی که آدم را جمع کند چقدر نیاز برای "جمع شدگی" در صاحبان این رفتارها ایجاد می کند؟ تلاش می کنم قضاوت نکنم، اما به این رفتارها شک دارم، چه از ناحیه ی مادر فرزند مرده، چه فرزند پدر مرده.

مرگ یک جنبه ی بسیار ایرانی دیگر هم دارد: مرده پرستی. یک مثال ملموس، جوانی رعنا از خانواده ای در تصادف می میرد، همه یکی دوماهی را پیوسته سر خاک می روند و می آیند، کم کم اقوام دورتر به ترتیب عقب می نشینند اما پدر یا مادر یا خواهر یا برادر یا همه شان این سنگ بی روح را رها نمی کنند. می شناسم خانواده ای را که بیست سال است یک شب جمعه از دستشان در نرفته. باور کردنی نیست، جوانی می میرد، می رود، به زعم دینداران در آن دنیا در نوبت بهشت کیف می کند، به زعم بی دینان از دنیا و بدبختی اش راحت می شود، پس چرا رهایش نمی کنند؟ به واقع چه منطقی در این اتلاف عمر و دست و پا زدن در افسردگی مزمن هست؟ مادری را می شناسم که می گوید دخترم، دخترم، دخترم... می خواهد دختر مرده اش تنها نباشد، اما بزرگترین خیانت را در حق همسر و علی الخصوص فرزندان بازمانده اش می کند، خانه شان ماتم کده ای شده که سایه ی مرگ (از نوع وحشتناکش) هرگز از آنجا رخت بر نمی کند و شک ندارم که این بچه ها بی مشکل، بی عقده از آن چاردیواری بیرون نخواهند آمد.

خواهش می کنم، اگر امروز خودتان را معقول به حساب می آورید، اولن بر مرده به اندازه ی دلتنگیتان (و خودخواهی تان) و تا زمانی معنی دار بگریید، دومن در این رفتار زشت و رایج (و به زعم من بیشتر ایرانی)، در شلوغ بازی های آرتیستیک چند روز اول شرکت نکنید، سومن مرده پرستی، این بلای زندگی شاداب را ترویج نکنید (با آن مبارزه کنید). واقعیت بی نهایت شفاف است، همه ی ما روزی شاهد مرگ عزیزانمان خواهیم بود، آنها می روند، یا جهنم، یا بهشت، یا فقط زیر خاک، اما آویزان ماندن ما به چه کارشان می آید؟ به چه کارِ ما می آید؟

---------------------------------------------------------------
پ.ن: اجازه ی اظهار نظر در یک حیطه ی تجربی و خاص را به خودم دادم چون تجربه اش از بدترین نوع همراهم هست، هیچ رگه ای از سنگدلی در وجودم نیست، در واقع بسیار هم احساساتی ام، اما از نگاه من مرگ عزیزان یکی از قابل تحمل ترین بحران های سختِ زندگیست.

---------------------------------------------------------------
بعد از پست: بحران‌تر از مرگ؟‌ مهمترينش بيماري‌هاي فرسايشي هستند كه امكان زندگي را مي گيرند اما خود زندگي را نه. ديشب تلوزيون ديابتي‌هايي را نشان مي داد كه كور بودند، دياليز مي شدند، دوپايشان قطع شده بود، زخم‌هاي لاعلاج چركي داشتند،‌ اما هم زنده بودند و هم همه چيز را مي فهميدند. از صميم قلب آرزو مي كنم كسي با اينچنين بحراني نه براي خود و نه براي عزيزانش روبرو نشود. اگر من باشم روزي هزار بار آرزوي مرگ خودم يا آن عزيزم را مي كنم،‌ بي تعارف.
باز هم بگويم؟ به دنيا آوردن كودك عقب افتاده،‌ يا با بيماري حاد. خانواده‌اي را بين اقوامم مي شناسم كه 30 سال است پسر عقب افتاده‌ي خود را به كول مي كشند،‌ پسري كه در كمال تاسف مي فهمد،‌ به بلوغ رسيده، دلبستگي عاطفي دارد. اينها كابوسهايي هستند كه مرا هزار بار بيشتر از مرگ عزيزترين‌هايم مي ترسانند. خرجش سر زدن به يكي از مراكز عقب‌افتاده‌هاي ذهنيست، نعمت مرگ را با تمام وجود لمس خواهيد كرد.

ميگم:
داشتم فكر مي‌كردم چه حاشيه‌ي خطيريه، كه دونفر توي زندگي سر از حساسيت‌هاي هم در بيارن، و بخاطر آرامش طرفشون، پا روي سيم آرامشش نذارن،‌ نتيجشم اين ميشه كه طرف ديگه نمي‌فهمه چي تو ذهن آدم ‌ميگذره، و ممكنه چقدر دور بشن... چقدر دور...

ميگه:
همينو گفتي كه من اين‌ روزا بهش فكر مي كنم

ميگم:
ها... شايد بهتر باشه آدما همو ناراحت كنن يكم، خطرش كمتره احتمالن

ميگه:
آره... از خود گذشتگي هم حدي داره


{فكر مي كنم: از خودگذشتگي در قبال اصول يا اصول پايمال شده، منجر به فاصله... منجر به مرگ عاطفه... مدل دور شدنش آنقدر خطر دارد كه گاهي يك سيلي كم‌خطرتر مي نمايد}

:: مرداد 86

table-on-air.jpg
[Berlin]


فرودگاه آنتالیا، صف همان گیتی که من باید کارت پروازم را می گرفتم و کمی جلوتر. دختر و پسر غرق در هم بودند و من نمی فهمیدم که کدام یک احتمالن می ماند و کدام می پرد. صحبت از حداقل 5 سال پیش است، زمانی که برخی تجربه های اینگونه ام تازه در حال آغاز بودند.

از اتفاق دخترک همسفرم شد، درست در صندلی کناری ام. برایم گفت که دوستش (یا هر عنوان دیگری که گفت) نمی تواند به ایران بیاید و در ترکیه همدیگر را دیده اند (می بینند). آن روز شاید لمس نکردم که چه بر آنها می گذرد، اما حس کردم آن چیز عمیق و ریشه داری را که در چشمان دختر موج می زد، چیزی از جنس مبارزه و عشق، قناعت به لحظه های کوتاه آمیزش در قبال بهایی سنگین، اصرار به تمرین راه سخت به خاطر چیزی فراتر از هوس، عمیق تر از آن، انگار آدم لازم دارد چیزهای مهمی را به خودش ثابت کند، به خودش و دلش تا بعدها شجاعت و شاید لیاقت عاشقی را داشته باشد. امروز ناگهان احساس کردم که دوباره از نو، همه ی آن سفر را از اول می فهمم.

:: دولت الف-نوني،‌ مديريت الف-نوني،‌ بحران الف-نوني

مرور واقعياتي كه مردم براي دانستنش محرم نيستند،‌ البته تا جايي كه بشود مخفي كرد

مشتاقانه منتظر بودم كه ببينم كي گند اين ماجراي كل كل دولتمان با دولت تركمنستان در مي آيد و مردم غيور (علي‌الخصوص در شمال)‌ از دليل اصلي بحران پشت اين سرما باخبر مي شوند. در چندروز اول بحران هيچ صدايي از قطع گاز تركمنتستان به عنوان مهمترين تامين كننده‌ي شمال كشور (و تامين كننده‌ي بيش از 5 درصد گازمصرفي ايران) نبود و اينطور وانمود مي شد كه سرما آمد،‌ گاز رفت.

از طرفي دولت تمام تلاشش را كرد كه با عمليات آكروباتيك پوز همسايه‌ي خاطي را به خاك بمالد و بوسيله‌ي انشعاب گرفتن از خطوط عملياتي تحت فشار (كه يكي از خطرناك‌ترين مدل عمليات در پايپينگ به حساب مي آيد)‌ گاز را به طور ضربتي و حماسي به شمال برساند. اين مانور حداقل به گفته‌ي جناب وزير (در مجلس) دو كشته هم برجاي گذاشت. اما كمبود روزي 30-40 ميليون متر مكعبي نياز به معجزه‌ي مهمتري دارد،‌ چرا كه اين روزها در بوق و كرنا كرده‌اند كه ركورد توليد گاز را شكانديم،‌ يعني 455 ميليون متر را كرديم 460، خسته نباشيد.
خبر: در یکی از این تلاش های موفقیت آمیز، کارکنان شرکت ملی گاز موفق شدند با کار شبانه روزی از خط لوله 56 اینچ گاز ساوه اشعابی برای انتقال گاز به استان های شمالی ایجاد کنند. کار در سرما و جوشکاری در حالی که خطوط لوله مملو از گاز با فشار 500 بار است، پدیده ای نادر و کاری حماسی است که انجام آن تنها با عشق به مردم امکان پذیر است.

اما هدفم از اين نوشته طرز برخورد با بحران از ناحيه‌ي داخلي آن نبود،‌ چرا كه شايد واكنش و بسيج عمومي كه صورت گرفت با متوسط سطح توانايي در دنيا خيلي هم فاصله نداشته باشد. اما نكته‌ي بسار جالب، شيوه‌ي برخورد دولت و به زعم من شخص جناب رئيس جمهور با دولت تركمنستان بود:

مي گويند تركمنستان يكم ژانويه با استناد به "صورتحساب‌هاي معوق" و "تعميرات ضروري مورد نياز خط لوله" كه پولي برايش نداشته‌اند(!)‌ گاز را به روي ايران بسته. (+)
مي گويند پشت اين حركت تلاش براي گران كردن گاز و دوبرابر كردن قيمت آن است. (+)
مي گويند تركمنستان گفته بياييد مذاكره كنيم.
بالاخره مي گويند تا زماني كه گاز را باز نكنند، مذاكره‌اي در كار نيست.

چند گزاره‌ي بالا را كنار هم بگذاريد،‌ من هم موافقم كه اگر دبه كرده‌اند (كه معلوم هم نيست)، بايد مقاومت كرد. اما سوال مهم اين‌است كه هزينه‌ي تحميل شده بواسطه‌ي اين ايستادگي انقلابي،‌ در مقايسه با هزينه‌ي اضافي (احتمالي)‌ براي گاز چقدر است؟ خسارت هنگفت صنايع، نيروگاه‌ها، توليد ملي،‌ و البته خسارت به اشخاص متاثر از گاز در قالب شخص حقيقي بي شك سربه ميليارد دلار خواهد زد. نمي خواهم شكمي عدد دربياورم، اما وضعيت پيش آمده و (حداقل)‌ يك هفته شرايط نيمه‌تعطيل يك مملكت را مقايسه كنيد با يكي از بحران‌هاي ايالتي و منطقه‌اي در امريكا يا هر كشور شفاف ديگر و اعداد و ارقامي كه به عنوان خسارت اعلام مي‌شود.

معتقدم در اتفاق اخير، شاهد يكي ديگر از آن رفتارهاي بسيار كودكانه و نابالغ با طعم لجبازي از طرف رئيس جمهور و توابع او هستيم. طبق معمول دولت بدون هيچ كار كارشناسي، بدون مقايسه‌ي "خسارت قطع گاز" با "خسارت افزايش قيمت" و البته بدون توجه به اوج فصل سرما، فقط و فقط به همان شيوه‌ي معروف "حق مسلم ماست" رو در روي تركمنستان ايستاده‌ و يك قدم هم عقب‌ نمي ‌نشيند. در حالي كه ساده‌ترين راه حلي كه به ذهن هر كسي مي رسد،‌ كمي خويشتنداري در اين اوج بحران و كمي كوتاه آمدن بود تا بعد از فصل سرما طرف را سر جايش بنشانند و توي صورتش فرياد بزنند كه اصلن گازتان را نمي خواهيم. جالب اينجاست كه تركمنستان با ايران روابط نزديك سياسي و تجاري دارد.

دستگاه ديپلماسي دولت نهم بيشتر به يك خروس جنگي شباهت دارد كه از ديپلماسي فقط عنوانش را يدك مي‌كشد.

مرتبط:
1- بررسي عواقب و نحوه برخورد دستگاه دیپلماسی ايران با موضوع در 12 دي‌ماه در مجلس (=مجلس بي خاصيت)‌
2- نماينده ولي فقيه: كشور تركمنستان ناجوانمردانه عمل كرد

:: من ِ دوساله

امروز استاد راهنما و رئيس بيزنس اسكول دانشگاه سابقم (در كانادا) در پاسخ به ايميل من براي درخواست توصيه نامه‌ي آكادميك (ركامنديشن لتر) برايم نوشته بود كه از شنيدن موفقيت‌ها و پيشرفت من بسيار مشعوف شده و از اينكه استادم بوده احساس غرور و افتخار مي كند.

همانند كودك 2 ساله‌اي كه در مهد كودك بابت نقاشي‌اش تشويق شود ذوق كردم، ضربان قلبم بالا رفت، از آن حس‌هايي كه مدت‌ها بود در پستوي آدم بزرگي‌ام خاك مي‌خورد...

-------------------------------------------------
بعد از پست:‌ براي پست كردنش خيلي دل دل كردم، اما در نكردنش هم به قول علما كلي ريا بود، همينم!

:: در تهران

درصد رانندگان مجنون در خیابان ها به طرز وحشتناکی رو به ازدیاد است، بجز آنهایی که بی دلیل مجنون از کار در می آیند، از پلاک قرمزها و آرم دارهای آژانسی رسمن می ترسم، البنه اعتراف می کنم از گرفتن حقم در قبال همین گروه معمولن نمی گذرم. گاهی احساس می کنم راهنما زدنم در زمان تغییر مسیر یا حتا یک نیش ترمز در مقابل تابلوی ایست کارهایی احمقانه به نظر می رسند. وقتی که در بزرگراه ها ناگهان خودت را در بین ماشینهای لاین کناری جا می کنی حداکثر یک تک بوق و چراغ تحویل می گیری، اما وای به وقتی که بخواهی راهنما بزنی و لاین عوض کنی، تک تک ماشنها بجز بوق و چراغ ممتد، تمام سرعتشان را هم برای راه ندادن و زنجیروار حرکت کردن به کار می گیرند، مگر جنتلمنی (ومنی) از اتفاق پیدا شود. هزاربار تجربه کرده ام که در قبال راه دادن به کسی که برای جاکردنش در خیابان بال بال می زند و تنها یک ماشین عقب افتادن، لبخند و تشکر و احترام تحویل می گیرم، اما وای به وقتی که یکی از این گاری چی ها بخواهد به زور وحشی گری راه بگیرد یا خودش را جاکند، با وجود ترسی که دارم از تمام مهارتم برای کم کردن رویش استفاده می کنم. از راه دادن غیر منتظره به آدم های مستاصل و دیدن لبخند و تعجب آمیخته به احترامشان بسیار لذت می برم، یکی از خونسردترین رانندگان تهرانی به حساب می آیم، اما بعضی روزها وقتی که به خانه می رسم، خسته ام، بسیار خسته.

:: عشق زیباست

این خانم سی و چندساله ساکن شهرستانی دور در ایمیلی غم‌انگیز برایم تعریف می کند از عشقی که خارج از زندگی متاهلی درگیرش شده و شوهری که محترم است اما معشوق نیست و معشوقی که عزیز است اما زندگی نیست. می گوید که نمی‌داند چه کند، چه راهی را انتخاب کند و چگونه تصمیم بگیرد.

شاید کمی پر رنگ و لعاب، اما به طرز تاسف آوری واقع بینانه اعتراف می کند که این آخرین فرصت زندگی‌اش برای عاشق بودن است و بعد از بازگشت به زندگی روتین (کنار گذاشتن رابطه‌ی احساسی)، فرصت دوباره‌ای برای چشیدن این شهد نخواهد داشت (حدس می زند که جایی برای ریسک اینچنینی ندارد).

شاید در عمل فقط معدودی از هزاران و شاید هم فقط در فیلم‌ها باشد که کسی ناگهان بزند زیر همه‌چیز و برود به دنبال عاشقی،‌ آن‌هم از این مدل. کاری که حداقل در این کشور به کمک قانون،‌ و در همه جای دنیا بواسطه‌ی تحریک احساس انتقام، به راحتی خطر مرگ درپی دارد. اما می بینم در اطرافم که به همین راحتی خطر را می پذیرند و حداقل در خفا کارشان را می کنند. نمی‌دانم چند درصدشان احساس گناه دارند، نمی‌دانم چقدرشان می‌فهمند که چه می کنند، نمی‌دانم چقدرشان به احترام دلشان می‌پرند، اما می دانم یک چیزی را، همه‌شان چشم بسته یا چشم باز یک راه را رفته‌اند، حرف دلشان را خریده‌اند.

گویی هیچ ربطی هم به روشنفکری و پولداری و رفاه و رفتار اجتماعی ندارد، خبر زن حسن آقای چاه‌کن را در صفحه‌ی حوادث می‌بینیم، خبر رییس فلان شرکت غول‌پیکر را از میان پچ پچ اطرافیان در می آوریم و البته رئیس جمهور فرانسه یا رییس جمهور امریکا را از رسانه‌ی ملی می شنویم. این را بارها گفته‌ام، اتفاقیست که واقعیت دارد و وجود دارد و بی‌نهایت تکراریست... فقط آدم‌ها متفاوت رفتار می کنند، متفاوت هدایت می کند، متفاوت جمع و جور می‌کنند و البته به گیر طرف‌های متفاوت می افتند... جان سالم به در بردن از اینچنین ریسک‌هایی ۵۰ درصد دست خودمان است و الباقی دست همسر و معشوق و فرزند و همسایه و چه و چه...

سوالی که لبخندی محزون در آخر ای-میلش بر لبانم می آورد اینست: چه کنم؟ یا تو بودی چه می کردی؟
من چه بگویم؟ شما بودید چه می گفتید؟ می گویم این ماجرا یک میلیون و یکصدهزار فاکتور موثر دارد که هیچ کامپیوتری نمی‌تواند برایش مدل در بیاورد، آخر آخر هم خود تو یک‌نفری هستی که می توانی تصمیم بگیری خدا را می خواهی یا خرما، گرچه گاهی دیده‌ام در هالیوود هم خدا را می کشند پایین و هم خرما را می خورند، اما خیلی بعید می دانم بشود از جعبه‌ی جادویی کشید بیرون همچین بهشتی را، چون آن موقع دیگر خواص بهشتی‌اش زایل شده.

مدتهاست که این‌ مدل ای-میل‌ها را جواب نمی دهم، جوابی ندارم که بدهم... اما یک لبخند تلخ نثار همه‌شان، عشق زیباست.

:: درد دل‌هاي بي‌ناموسي

از طريق سه ميل-باكس مختلف و نزديك به متوسط روزي 70 بار از من مي خواهند كه در بزرگ(دراز) كردن‌ ِ "چيز"م از كمكشان استفاده كنم!!! باور كنيد آدم كم كم به قابليت‌هايش شك مي كند،‌ خدا را شكر كه مشكلي در "چيز"مان نداريم، اگر بود كه واويلا، حداقلش اينست كه روحيه‌ را (فيل هم كه باشي) خراب مي كنند، باور كنيد اگر "چيز"م مشكلي داشت حداقل 6 ماه يك بار كل ايميل‌هايم را عوض مي‌كردم، آدم است ديگر، تحت تاثير قرار مي گيرد خب!

من جدن دوست دارم بدانم آيا كسي هست كه به هر روشي "چيز"ش را تغير اندازه داده باشد؟!‌ برداشت خودم اينست كه درست مثل بدنسازي مي ماند، خرجش يك ورزش طولاني است و مداوم، استغفرال...


پي نوشت: گل‌واژه‌هاي برخواسته از جنگ با اسپم‌ها

:: زگهواره تا...

هیچ نمی‌خواستم جلو جلو مطرحش کنم،‌ اما می‌بینم که آنقدر در حال و هوای این روزهای زندگی‌ام موثر شده که نمی‌توانم به راحتی عبور کنم.

این کرم دکترا یک سالی هست که در تنم وول می‌خورد، اما جایی برای فکر کردن به آن نداشتم، باید به ثبات شغلی می رسیدم. از طرفی هر روزی که می‌گذرد، دلتنگی‌ام برای محیط آکادمیک بیشتر می شود و با تمام رشد فوق‌العاده‌ و عدم سکونی که در کارم دارم، یک خلا‌ء پروزن، چیزی مثل یک سیاهچاله ته ذهنم خودنمایی می کند. با خودم قرار داشتم که حداقل رفاه مالی را (که هیچ کس نمی داند چقدر است) برای خودم فراهم کنم،‌ بعد دوباره به جنگ دانشگاه بروم،‌ اما می بینم که به این شیوه هیچ وقت به آن نقطه‌ی نامعلوم برای سویچ کردن نخواهم رسید.

اگر به خودم بود،‌ یک اسکالرشیپ می گرفتم و چهار-پنج سالی را در گوشه‌ای از اروپا یا کانادا با فراغ بال درس می خواندم، اما هم مسئولیتم نسبت به گروهی نسبتن بزرگ بسیار بیشتر از اینهاست و هم می دانم که اینچنین سکونی ممکن است دیوانه‌ام کند.

در به در به دنبال یک دانشگاه ارزان اروپایی می گردم که در رنکینگ بین‌المللی جایی داشته باشد،‌ به حضور یکسره من در آن کشور گیر ندهد و بتوانم بروم و بیایم. از طرفی دانشگاه‌هایی مثل بعضی هلندی‌ها یا آلمانی‌ها که پول نمی‌خواهند، بلکه کمک هزینه هم می دهند بسیار تحریکم می کنند، اما می دانم که آنجا بیزنس-من(!‌)‌ نمی‌خواهند، بلکه باید کناردست استاد بایستی و خاک بخوری و کمک کنی، که باز نمی‌توانم.

دوستان دکترا چشیده‌ام می گویند که شوخی نیست و نمی توانی به این روال کار کنی و درس بخوانی، سر فوق هم همین را می گفتند، همین هم شد!‌ چیزی تا ورشکستگی شرکت نمانده بود، اما انجام شد. حالا هم مدتیست در ذهنم روش‌های هدایت همزمان این دو پروژه را مرور می کنم و سعی می‌کنم با اتکا به امکانات نوین تکنولوژیک از پس این داستان بربیایم. به شناختی از خودم رسیده‌ام که اینگونه حرکات کلیدی زندگی‌ام را هرچند مشکل، اگر بخواهم، می توانم به سرانجام برسانم.


این مدرک، در حال حاضر و حداقل در آینده‌ی نزدیک به هیچ درد من نخواهد خورد. اما تغییرات شگرف در نگرش به زندگی و به کار را بعد از خواندن فوق لیسانسم، هر روز بیشتر از قبل لمس کردم و حالا معتقدم در هر پله‌ای از تحصیل،‌ چیزی نهفته‌ است فراتر و عمیق‌تر از الفبای آموزشی. بی‌شک، حداقل درمورد من،‌ آن حس مالکیت، غرور و رشد اجتماعی هم باید ارضا شود، در غیر این‌صورت شاید فارغ از این مدارک، جای دیگری را برای کسب علم انتخاب می کردم.


از طرف دیگر در برخورد با محیط آکادمیک بین‌المللی به یافته‌های گنج‌گونه‌ای دست پیدا کرده‌ام که تکرار این تجربه برایم بی‌نهایت ارزشمند به نظر می‌رسد. معتقدم در مورد هم سن‌و سالهای خودم، فرصت گذراندن هر مقطعی از تحصیل در خارج از کشور، یک فرصت استثنایی و یک سوبسید بی نهایت ارزشمند به‌غیر از اصل آن تحصیل یا مدرک برای فرد دربر خواهد داشت که با هیچ مدرکی و در هیچ سطحی از داخل کشور قابل قیاس نیست، می شود سود به توان سود، منفعت مکرر. این‌ مدل حرکات همیشه دربرگیرنده‌ی ریسک هم هستند که خوب البته این دیگر برمی‌گردد به نگرش فردی. اگر از من بپرسید،‌ له له می زنم برای اتفاقی که این چند مثقال ریسک را به من بدهد.

پدرم همیشه معتقد بود اطلاعات عمومی که دانشگاه (بعد از آن کنکور خانمانسوز!) به بچه‌ها می دهد دوزار ارزش ندارد. شاید همین هم باشد، اما مشکل است برایم که توجيهش کنم دانشگاه یک چیزهای دیگری به بچه‌ها می دهد که از آن اطلاعات مدنظر او خیلی باارزش‌تر است. من درحیطه‌ی اطلاعات غیر آکادمیک و علی‌الخصوص برای زندگی غیر آکادمیک فرق چندانی بین دانشگاه خوب و بد قائل نیستم، اما دانشگاه خوب، در محیطی که مروج آزاد اندیشی باشد، موهبتیست بی‌نهایت موثر و و سپس شیرین.

:: گل وبرف وآفتاب

Snow-Flowers.jpg
[گلستان كوه]

همان جاييست كه چهار-پنج ماه ديگر لاله‌هاي سرنگونش دل مي برند

عزيزخانم بال بال مي زند كه آخر درد شما چيست كه در اين سرماي سگ‌لرز راه مي افتيد مي رويد آنجا؟ مي گويم مادر من، ما كه هر سال اين كرم را داريم،‌ هربار هم اين همه حرص و جوشتان مي دهيم، چرا كنار نمي آييد با اين بيماري؟

هيچ وقت اما برايش تعريف نكردم داستان آن سالي را كه آفتاب كشيد به بال غربي و ما مانديم و يك دامنه‌ي عظيم و يخ زده براي پايين برگشتن، نگفتم كه آن سال مرگ را عجيب نزديك ديدم و لمسش كردم، كه سه‌نفرمان لبه‌ي يك پرتگاه را مثل بختك به زمين چسبيده بوديم و مي خزيديم و تنها نقطه‌ي اتكايمان چاقوي زنجاني بود كه هرسه به آن چسبيده بوديم و خدا خدا مي كرديم تحمل وزنمان را داشته باشد....

عزيزخانم نمي داند كه لمس كردن خطر مي تواند اعتيادآور باشد،‌ درك نمي كند كه هربار كرم يخ زدن انگشتان نوك پنجه و حس كردن عظمت طبيعت، مثل آدم‌هاي خواب زده مي كشاندم به سمت خطر، نمي داند ناله‌ي شغال در دره‌اي نزديك و لغزيدن مارمولك رنگي گردن كلفت به زير سنگ‌هاي كنار پايم به راحتي عاشقم ميكند. عزيزخانم سالهاست كه به صداي زوزه‌ي باد و خرامان سپيدارها عادت كرده، اما من نه، عادت بردار نيست...