واژهي "بازگشت" را تعريف ميكنم: شروع دوبارهي يك رابطهي عاطفي (ياعشقي) بعد از يك دوره قطع رابطهي "موثر" و بعد از ايجاد "فراغت ذهني ِ" نسبي. فراغت ذهني هم اتفاقيست كه بايد در گذر زمان رخ بدهد و من مشكل ميپذيرم كسي بتواند بدون طي كردن پروسهي زماني حداقل چهار-پنج ماهه نسبت به رابطهي "جدي" و "احساسي" قبلي خود، نسبتن فارغ شود. البته همه ميدانيم كه برخي آدمها پس از گذشت سالها همچنان درگير و متاسف و سوگوار رابطه(هاي) قبليشان هستند، و از نظر من اين افراد بيشك نياز به كمك مشاور يا روانپزشك دارند.
"بازگشت" اتفاقي عام نيست و بعيد مي دانم درصد زيادي از انسانها اينچنين اتفاقي را در زندگي عاطفي خود تجربه كنند. تاكيد ميكنم بازگشت در مورد روابطي نادر است كه "فراغت" حاصل شده باشد، وگرنه بازگشتهاي مكرر در بسياري از روابط كم و بيش اتفاق ميافتد ( ازدواج و بازگشتهاي ناچار در آن، كمتر مدنظر اين نوشتهي من است).
در عوض بينهايت مثال زنده وجود دارد از انسانهايي كه "آرزوي بازگشت" را در سر مي پرورانند و حاضرند بهاي سنگيني را بپردازند و يار قديم را دوباره بهدست بياورند. از نگاه من اكثر اين انسانها رويايي را درسر ميپرورانند كه پر است از تصويرسازيهاي ذهني و بيشتر آكنده است از آرزو تا واقعيات.
تجديد رابطه بعد از يك دوره خلاء عاطفي يكي از كارهاي مشكل دنياست! دربرخورد با كسي كه قبلن دوستمان داشته (دوستش داشتهايم)، توقعات، تصويرها، روياها، شخصيت پردازيها و حتا آرزوهايمان بسيار بيشتر از يك رابطهي بكر دخيلند و همينها هستند كه كار را بسيار پيچيده مي كنند.
مشكل اينجاست كه معمولن فراموش ميكنيم كه "من امروز" و "اوي امروز" دو "من و او"ي كاملن متفاوت از گذشته هستند و بازپروري يك رابطه بر مبناي من و اوي قديم نه تنها فينفسه بعيد به نظر ميرسد، بلكه باعث تخريب مسير تفاهم فعلي هم ميشود. در ضمن ايني هم كه بخواهيم گذشته را بهكل فراموش كنيم و رابطه را از اول بسازيم كمي شعارگونه به نظر ميرسد، چرا كه پايه و بنيان اينچنين رابطهاي از اساس همان "گذشته" بوده و انبوهي از خاطرات تلخ و شيرين كه دونفر باهم داشتهاند، پس شدني نيست كه سايهي گذشته را با قيچي ببريم و دور بيندازيم.
تجربههاي دست و پاشكستهي من از اينچنين "رجوع"ي به من ميگويد كه حداقل "جنبهي عاشقانهي رابطه" بايد از بيخ و بن و دوباره ساختهشود. جالبترين نكته اينجاست كه ميشود تصور كرد هنوز كسي را دوست دارم، اما در برخود، لمس، بوسيدن، خوابيدن، سينما رفتن، غذاخوردن و مستكردن ميفهمي كه احساست نسبت به كسي بوده در گذشته كه درمغزت فريز شده بوده و اين آدمي كه امروز مقابلت قرار گرفته، موجوديست بسيار جديد.
گاهي مواجهه با اينچنين تفاوتهايي احساس سرخوردگي شديد ايجاد ميكند، سرخوردگي نسبت به توقعاتي كه در تقابل با يك انسان جديد نداريم يا كمتر داريم، اما از موجود فريز شدهي مغزمان كامل ميخواهيم.
احساسات متضاد و عجيبي هم به اين پيچيدگيها اضافه ميشوند، مانند حس حسادت آزاردهنده نسبت به افرادي كه معشوق سابق را در اين فاصله از آن خود كردهاند، در حالي كه منِ مدعي روشنفكري نسبت به گذشتهي آدم جديدي كه وارد زندگيام مي شود هيچ حس حسادتي ندارم و آن را متعلق به خود او ميدانم.
نهايتن ميخواهم بگويم كه آرزوي "بازگشت" در بسياري موارد آرزويي بر مبناي دادههاي اشتباه است كه به خاطر "فراغ و فاصله" تشديد شده و ناجوانمردانه وظيفهي آزار انسانها را برعهده دارد. بعيد ميدانم كه اگر به همهي مشتاقان فرصت اين "بازگشت" داده شود، درصد زيادي بتوانند به سطح قبلي رابطه دست پيدا كنند. مضاف بر اين، اينچنين فرصتي هميشه دربرگيرندهي ريسك ديگري هم هست: تبديل تصوير زيباي گذشته به واقعيتي ناخوشايند و نازيبا، و حتا تخريب احترام متقابل.
يادآوري مي كنم كه هر رابطهاي به هرحال در نقطهاي و به دليل نوعي كاستي قطع ميشود كه اكثر آدمها به درستي يا به اشتباه تصور مي كنند (يا دوست دارند تصور كنند) كه آن كاستي مورد نظر در طول زمان ممكن است برطرف يا حداقل كمرنگ شده باشد، بنابراين حس خوشبينانهي بازگشت در روابط عاشقانه از نگاه من حسي است بهشدت شايع، حتا اگر غرور يا هزاران عامل ديگر اجازهي بيانش را ندهند.