Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

هوا به هشت درجه می زند و آسمان نسبتن غم گین است... آگوستین آن روبرو نشسته و پشتش را به من کرده، از تمام بیست و چند ایوان ساختمان آنسوی خیابان فقط یکیشان برای روشن کردن چراغش عجله کرده و در تمام آسمان بیشتر از یک پرنده پیدا نیست. دل و روده ی یوتیوب را برای خندیدن زیر و رو کرده ایم و فقط چند هینت تکان دهنده و یادآورنده برایمان مانده، طنزهایی بی نهایت تلخ. اشتباهم این بود که لینک های ایرانی را می گشتم.
آرامش از آرزوهایم می پرسد و حالا دیگر تعجب نمی کنم که آرزویی ندارم برای گفتن، حالا مدتهاست که آرزویی ندارم. برایش می گویم زندگی ام شاید آمیخته ایست از اهداف کوتاه و بلند مدت، اهداف کوتاه مدتم را کم و بیش با چنگ و دندان به دست می آورم، از بابت نداشته ها سوگوار نمی شوم و تمرین می کنم که با داشته ها شاد باشم، تمرین می کنم که لذت ببرم. آرزوهایم محدودند به چند بعد کیفی زندگی که مشکل بشود بهشان گفت آرزو، واژه هایی مثل عشق، آرامش یا رضایت. اهداف بلند مدت هم... هوم... بگذار هدایتم کنند، اما اسمشان را آرزو نمی توان گذاشت، آرزویی ندارم. آرامش معتقد است از آن دسته آدم هایی هستم که بواسطه ی نگرشم با خوشبختی میانه دارم، خودم هم دوست دارم همینطور فکر کنم، گلایه هایم هرچه که باشند، محدود به همانی هستند که من می پندارم.

:: اخلاق

متن زیر آخرین نوشته ی شبنم فکر است در مورد اخلاق که به دلیل غیر قابل دسترس بودن وبلاگ او در ایران، با اجازه ی خودش بدون دستکاری اینجا کپی کرده ام.

نوشته ایست خوب و خواندنی و از نگاهی متفاوت به مقوله ی اخلاق:

:: پارادوکس

ویولتا روی پوستین آرمید.
-زنهای دیگری را هم اینجا آورده ای؟
کوزیمو در پاسخ درنگ کرد. ویولتا گفت:
-اگر نیاورده باشی، معنی اش این است که به درد نمی خوری.
-چرا... چند نفری را...
سیلی سختی به چهره اش خورد.
-این طوری منتظر من بودی؟
کوزیمو دستی به گونه گداخته خود کشید، نمی دانست که چه بگوید. ولی چنین می نمود که ویولتا دوباره نرم شده است.
-بگو ببینم چطور بودند؟
-مثل تو نبودند، ویولتا، مثل تو نبودند.
-مگر تو می دانی من چطورم؟ هان؟ از کجا می دانی؟
نرم تر می شد. کوزیمو همچنان شگفت زده بود از این که او هرلحظه به حالی در می آمد. به او نزدیک شد. ویولتا یکپارچه نرمش و مهربانی بود.
-بگو...
-بگو...

------------------------------
بارون درخت نشین - ایتالوکالوینو - مهدی سحابی - انتشارات نگاه
------------------------------
پ.ن: این چند خط یک دنیا حرف می طلبد، اما حالا نه.

:: بفرمايين داخل!

bangkok.jpg
[جناب زرافه]


شرح: در راستاي مفرح نمودن حال خودم!

:: بازگشت

واژه‌ي "بازگشت" را تعريف مي‌كنم: شروع دوباره‌ي يك رابطه‌ي عاطفي (ياعشقي)‌ بعد از يك دوره‌ قطع رابطه‌ي "موثر" و بعد از ايجاد "فراغت ذهني‌ ِ" نسبي. فراغت ذهني هم اتفاقي‌ست كه بايد در گذر زمان رخ بدهد و من مشكل مي‌پذيرم كسي بتواند بدون طي كردن پروسه‌ي زماني حداقل چهار-پنج ماهه نسبت به رابطه‌‌ي "جدي" و "احساسي" قبلي خود، نسبتن فارغ شود. البته همه مي‌دانيم كه برخي آدم‌ها پس از گذشت سال‌ها همچنان درگير و متاسف و سوگوار رابطه(‌هاي) قبلي‌شان هستند، و از نظر من اين‌ افراد بي‌شك نياز به كمك مشاور يا روان‌پزشك دارند.

"بازگشت"‌ اتفاقي عام نيست و بعيد مي دانم درصد زيادي از انسان‌ها اينچنين اتفاقي را در زندگي عاطفي خود تجربه كنند. تاكيد مي‌كنم بازگشت در مورد روابطي نادر است كه "فراغت" حاصل شده باشد، وگرنه بازگشت‌هاي مكرر در بسياري از روابط كم و بيش اتفاق مي‌افتد ( ازدواج و بازگشت‌هاي ناچار در آن، كمتر مدنظر اين نوشته‌ي من است).
در عوض بي‌نهايت مثال زنده وجود دارد از انسان‌هايي كه "آرزوي بازگشت" را در سر مي پرورانند و حاضرند بهاي سنگيني را بپردازند و يار قديم را دوباره به‌دست بياورند. از نگاه من اكثر اين‌ انسان‌ها رويايي را درسر مي‌پرورانند كه پر است از تصوير‌سازي‌هاي ذهني و بيشتر آكنده است از آرزو تا واقعيات.

تجديد رابطه‌ بعد از يك دوره‌ خلا‌ء عاطفي يكي از كارهاي مشكل دنياست! دربرخورد با كسي كه قبلن دوستمان داشته (دوستش داشته‌ايم)، توقعات، تصويرها، روياها، شخصيت پردازي‌ها و حتا آرزوهايمان بسيار بيشتر از يك رابطه‌ي بكر دخيلند و همين‌ها هستند كه كار را بسيار پيچيده مي كنند.
مشكل اينجاست كه معمولن فراموش مي‌كنيم كه "من امروز" و "اوي امروز" دو "من و او"ي كاملن متفاوت از گذشته هستند و بازپروري يك رابطه بر مبناي من و اوي قديم نه تنها في‌نفسه بعيد به نظر مي‌رسد، بلكه باعث تخريب مسير تفاهم فعلي هم مي‌شود. در ضمن ايني هم كه بخواهيم گذشته را به‌كل فراموش كنيم و رابطه را از اول بسازيم كمي شعارگونه به نظر مي‌رسد، چرا كه پايه و بنيان اينچنين رابطه‌اي از اساس همان "گذشته"‌ بوده و انبوهي از خاطرات تلخ و شيرين كه دونفر باهم داشته‌اند، پس شدني نيست كه سايه‌ي گذشته را با قيچي ببريم و دور بيندازيم.

تجربه‌هاي دست و پاشكسته‌ي من از اينچنين "رجوع"ي به من مي‌گويد كه حداقل "جنبه‌ي عاشقانه‌ي رابطه" بايد از بيخ و بن و دوباره ساخته‌شود. جالبترين نكته اينجاست كه مي‌شود تصور كرد هنوز كسي را دوست دارم، اما در برخود، لمس، بوسيدن، خوابيدن، سينما رفتن، غذاخوردن و مست‌كردن مي‌فهمي كه احساست نسبت به كسي بوده در گذشته كه درمغزت فريز شده بوده و اين آدمي كه امروز مقابلت قرار گرفته، موجوديست بسيار جديد.

گاهي مواجهه با اينچنين تفاوت‌هايي احساس سرخوردگي شديد ايجاد مي‌كند، سرخوردگي نسبت به توقعاتي كه در تقابل با يك انسان جديد نداريم يا كمتر داريم، اما از موجود فريز‌ شده‌ي مغزمان كامل مي‌خواهيم.

احساسات متضاد و عجيبي هم به اين پيچيدگي‌ها اضافه مي‌شوند، مانند حس حسادت آزاردهنده نسبت به افرادي كه معشوق سابق را در اين فاصله از آن خود كرده‌اند، در حالي كه من‌‌ِ مدعي روشنفكري نسبت به گذشته‌ي آدم جديدي كه وارد زندگي‌ام مي شود هيچ حس حسادتي ندارم و آن را متعلق به خود او مي‌دانم.

نهايتن مي‌خواهم بگويم كه آرزوي "بازگشت" در بسياري موارد آرزويي بر مبناي داده‌هاي اشتباه است كه به خاطر "فراغ و فاصله" تشديد شده و ناجوانمردانه وظيفه‌ي آزار انسان‌ها را برعهده دارد. بعيد مي‌دانم كه اگر به همه‌ي مشتاقان فرصت اين "بازگشت" داده شود، درصد زيادي بتوانند به سطح قبلي رابطه دست پيدا كنند. مضاف بر اين، اينچنين فرصتي هميشه دربرگيرنده‌ي ريسك ديگري هم هست: تبديل تصوير زيباي گذشته به واقعيتي ناخوشايند و نازيبا، و حتا تخريب احترام متقابل.

يادآوري مي كنم كه هر رابطه‌اي به هرحال در نقطه‌اي و به دليل نوعي كاستي قطع مي‌شود كه اكثر آدم‌ها به درستي يا به اشتباه تصور مي كنند (يا دوست دارند تصور كنند)‌ كه آن كاستي مورد نظر در طول زمان ممكن است برطرف يا حداقل كم‌رنگ شده باشد، بنابراين حس خوشبينانه‌ي بازگشت در روابط عاشقانه از نگاه من حسي است به‌شدت شايع، حتا اگر غرور يا هزاران عامل ديگر اجازه‌ي بيانش را ندهند.

:: نيم‌خوانده‌ها

نازلي مي‌پرسد كه چه كتابهايي را تا به حال نيمه‌كاره رها كرده‌ام؟‌ خب، در واقع اين قضيه با روحيه‌ي من هيچ سازگار نيست و اگر كتابي را نيمه‌كاره رها كنم،‌ تا مدت‌ها عذاب وجدان خواهم داشت. برخي اوقات فكر مي‌كنم اين هم در نوع خود يك "تابو" شده براي من، كه هيچ كاري را نيمه‌كاره زمين نگذارم و گاهي واقعن بايد انسان شهامت رها كردن پروسه‌اي را كه خيري درش نمي‌بيند داشته باشد. ديروز كه فكر مي‌كرم،‌ خودم مات مانده بودم كه چه چيزي وادارم كرد "ابله" را با آن سبك به‌شدت روسي‌اش در نوجواني تا ته بخوانم!

عليِ اي‌حالن (از اين عبارت كج و معوج عربي لذت مي‌برم!)‌ با مرور در حافظه‌ام يك كتاب نيمه‌خوانده پيدا كردم: اعترافات - ژان ژاك روسو. گرچه بدنامي اين كارِ نيمه‌كاره در شرايطي بر گردنم مانده كه هشتاد درصد كتاب را با تلاشي بي‌سابقه خوانده بودم،‌ اما يادم نيست چه ماجرايي (مسافرتي-چيزي) باعث شد فاصله بيفتد در اين كار و بعد از آن هرچه فكر كردم ديدم هيچ تمايلي براي ادامه‌ي آن ندارم.

كتاب بسيار ريز نوشت و بسيار طولاني‌ست و داستان زندگي روسو را از زبان خودش مي‌گويد. درست دفتر خاطراتي‌ست كه چندي يكبار در طي سال‌ها نوشته شده و هيچ تلاشي براي جذاب كردن داستان و حتا ايجاد پيوستگي در نگارش آن نشده. بعلاوه پر است از شكست‌ها و غرغرهاي نويسنده!
همين.


پ. ن:‌ نمي‌دانم چه كسي را بايد دعوت‌كنم،‌ به‌نظرم هركس كه تمايلي داشته باشد مي‌نويسد.
پ.پ.ن: در مقابل نيم‌خوانده‌هاي عطا به‌شدت كم‌آوردم!

:: آواز گنجشك‌ها

نه حالا و نه در دوران جواني حس و حال ايستادن در صف جشنواره و بالا رفتن از در و ديوار سينماها را نداشته و ندارم. اما بواسطه‌ي "كارما"ي آدم خوب بودنمان(!)‌ هر سال تك و توك فيلم‌هاي درست و حسابي‌تر جشنواره دعوتمان مي‌كنند و دنبال كارگردان يا عواملش راه مي‌افتيم و مي‌رويم فيلممان را مي‌بينيم و مي آييم. (اگر فكر كنيد دارم پز مي‌دهم مديونيد!)‌

"آواز گنجشك‌ها" فيلميست مجيدي‌وار،‌ آرام،‌ مهربان،‌ ناز، پر از نشانه‌هاي ايراني براي خارجي‌ها و پر از كارماهاي خوب و بد اخلاقي. بعلاوه اين جناب مجيدي راست گفته كه هيچ سياه‌نمايي در فيلم نيست، فضاها با وجود بارز بودن بعضي علائم فقر، آنقدر فانتزي و پر رنگ و لعاب طراحي شده‌اند كه آدم گاهي هوس مي‌كند داستان را رها كند و غرق در تصوير لذت ببرد. حضور پررنگ انواع حيوانات از شترمرغ تا گنجشك و ماهي در پس‌زمينه‌ي فيلم،‌ براي امثال من لذتي مضاعف در بردارد و گاهي احساس مي كردم در خلسه فرو مي‌روم.

اما آن بلاي خانمانسوز كش‌آمدن فيلم‌هاي ايراني، و چه كنم چه كنم براي جمع و جور كردن آخر فيلم در اين اثر دلنشين جناب مجيدي هم كاملن به چشم مي‌آيد و اواخر فيلم گاهي حس مي‌كني "بسه"!!

بازي‌هايي كه از بازيگرهاي آماتور گرفته شده، گاهي بيننده را ميخكوب مي‌كند و از اين نظر قدرت كارگردان به‌چشم مي آيد. در ضمن لوكيشن‌هايي كه در تهران گرفته‌اند،‌ بسياربا دقت انتخاب شده‌اند و همگي فضاهايي بسيار مدرن، تميز و حتا خوش‌معماري هستند. از نگاه من تلاش مجيدي براي به رخ كشيدن اين فيلم در خارج از ايران مشهود است.

برخي از مردم از تكراري بودن اين فيلم در مقايسه با "بچه‌هاي آسمان"‌ گله داشتند كه البته من بواسطه‌ي نبوغ حافظه‌اي‌ام چيز زيادي از آن فيلم به ياد ندارم.


-------------------------------------------------
حواشي: بليت‌ها شماره ‌صندلي و حساب و كتاب داشتند، اما سالن عصر جديد پر بود از صندلي سيار. مسئولين فرمودند بليت دارها بنشينند در رديف‌ها، بقيه (كه نمي‌دانم با چه مكانيزمي وارد مي‌شدند) بنشينند روي صندلي‌هاي كافه‌اي! يك حاج آقايي با قيافه‌ي به‌شدت ارگاني كه بليت نداشت خودش را چپانده بود در يك رديف و اعتراض صاحب صندلي هم هيچ تاثيري در تصميم نامبرده نداشت. كم كم صاحب صندلي كه مرد موقري هم بود شروع كرد به فرياد كشيدن و التماس مسئولين براي دادن صندلي جايگزين به او،‌ هيچ كمكي نمي‌كرد. مي گفت" حقمه،‌ صندليمه،‌ همينجارو ميخوام!" بعلاوه خطاب به فرد غاصب فرياد مي زد كه "تو چند ساله سينما نيومدي؟!"‌ بالاخره در شرايطي كه تمام سالن به سمت منطقه‌ي خطر برگشته بودند، اشغالگر تسليم شد و سرش را زير انداخت و جايش را عوض كرد. اين كار با تشويق بخشي از حضار نيز مواجه شد و يكبار ديگر يادمان آمد كه در اين كشور، حتا در ميان اهالي فرهنگ، حق گرفتنيست،‌ نه دادني.


-------------------------------------------------
بعد از پست: ‌ آواز گنجشك‌ها نامزد 11 سيمرغ شد.

:: گل‌واژه‌هاي خواب و بيداري!

همان سالي يكي دوبار هم كه اين زنان ِ به شدت مستعدِ زيباروي زيبا بدن ِ غريبه به خواب من مي آيند و براي همه كار آمادگي دارند،‌ باز دست از پا خطا نمي‌كنم! بعد هم بيدار مي شوم و يك كمي مبهوت،‌ يك كمي هم عصباني مي مانم كه چرا دراين مايملك ‌ِ پيش‌درآمد‌ِ برزخي ِ بهشت ِ‌ خداجويان (كه بي شك چيزي‌از آن به ما نخواهد رسيد)‌ جايي كه نه بايد جواب خدا را داد،‌ نه بنده‌ي خدا،‌ نه وجدان و نه دل،‌ من اين‌همه مثبت رفتار مي‌كنم؟!‌ تازه اين درشرايطيست كه خودم در اين سطح و سطوح آدم حسابي نيستم و در حيرتم كه چه مي‌شود كه خواب ِ آدم مي شود كاسه‌ي داغ‌تر از آش!؟

بعد اين سوال مهم برايم پيش مي آيد كه آيا واقعن اين بچه‌مثبت‌هايي كه همه‌ي عمرشان را به راز و نياز و كارهاي متعهدانه(!)‌ گذرانده‌اند، همچين كه پايشان رسيد به بهشت، صبح تا شب از جوب‌ها شراب مي‌خورند و مست مي كنند و روزي يكصد و پنجاه بار با حواريون دم دستشان مي‌خوابند؟!!‌ يعني اصلن از اينها بر مي آيد؟‌ يعني آدم بعد از ورود به بهشت اين‌همه تغيير شخصيت مي دهد؟‌ آنوقت اين آدم جديد اصلن ربطي دارد به آن آدم قبلي؟!‌ بعد مي‌شود مثلن يك حوري فابريكي (!!)‌ پيدا كرد كه اين شكم‌گنده‌ها كاري به كارش نداشته باشند؟‌ بعد در بهشت سيگار مي‌شود كشيد؟ بعد...

:: من و Master

يك كارت سبز رنگ عين همين‌ عابر بانك‌هاي خودمان گرفته‌ام،‌ يك عدد 16 رقمي هم رويش حك شده. بماند كه هفت خوان رستم بايد طي مي‌شد تا يك ايراني ِ ايران‌نشين بتواند يك كارت اعتباري واقعي متصل به حساب جاري‌اش به‌دست بياورد. وبسايت مستركارد را كه اگر ببينيد، عراق چرا، افغانستان هم چرا، اما اصلن ايران جزو كشورهاي دنيا نيست.‌ حالا بانك ملي رفته يك بانك پارتنر در پيت قبرسي پيدا كرده،‌ با چه ماجراهايي يك لاين كرديت گرفته، بعد آن بانك قبرسي (احتمالن بي سر و صدا)‌ كارت‌ها را چاپ مي كند و به سفارش بانك ملي مي فرستد ايران. بانك ملي هم براي هزار يورو كرديت، دوهزار يورو ديپازيت (!!!)‌ در حساب بنده بلوكه مي كند (فقط برويد در بحر اين "كرديت"ي كه ما داريم) كه بالاخره اين كارت سبز رنگ را بدهد دست من. اسمش را هم گذاشته‌اند ملي‌تراست(!)‌ يعني ما به شما" اعتماد" داريم... اعتمادها، نه اعتماد معمولي!

melli-trust.jpg

اما چرا انسان بايد اين درد را تحمل كند؟‌ بنده يك روز جمعه نشسته‌ام پشت همين پي-سي، رفته‌ام آن سر دنيا، هتل دو شهرم را رزرو كرده‌ام، بليت قطارم را خريده‌ام،‌ واگن و صندلي‌ام را انتخاب كرده‌ام، بليت نمايشگاهي را كه مي روم با تخفيف خريده‌ام،‌ بليت حمل و نقل شهري‌ام را خريده‌ام، ماشيني را كه مي خواهد از فرودگاه تا هتل ببردم انتخاب و رزرو كرده‌ام. يك ساعت بعد هم سوت زنان رفته‌ام منزل.

البته شايد يادتان باشد آن سالي را كه دوروز برق امريكاي شمالي قطع شد و مردم گيج مانده بودند كه اين كارت‌ها را لاي چي بكشند كه مواد غذايي يا هرچيز ديگري بخرند،‌ مردمي كه 100 دلار هم پول كاغذي در كل بساطشان پيدا نمي شد. آن روزها ما ايرانيان متحجر وضعمان از همه بهتر بود!

اما به هر حال اين طور حوادث هم (انشاال..!)‌ 20 سال يكبار بيشتر رخ نمي دهند و كيف ِ داشتن اين كِيف (!)‌ با همچين تهديدهاي جزئي مخدوش نخواهد شد، برويد بانك ملي دوهزار يورو بدهيد "اعتماد" بخريد كه خوب چيزيست.

----------------------------------------------------------------
بعد از پست: از دفتر مدير مسئول گير داده‌اند كه يك توضيحي اضافه كن، اينكه من همه‌ي اين كارهارا با با پول پدرم(!)‌ انجام نداده‌ام،‌ مال و اموال شركت بوده و در راستاي ماموريت! البته اگر به روش ميرزا مي شد اين همه كار را با اموال پدري انجام داد،‌ خود لذتي داشت متفاوت، من كه مي‌شدم جهانگرد!