Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: اعتماد به نفس جنسی

این نوشته جرقه ای شد برای من. ماجرایی که بارها فکرم را مشغول کرده بود و حالا با اجازه ی دختره می خواهم کمی با آن ور بروم.

خوشبختانه برای من پیش نیامده، اینی که یک جایی در نوجوانی ام باشم و با یک دختری باشم و طرف برگردد بگوید تو زیادی درازی یا زیادی لاغری یا بدتر از همه، انتقاد کند که "از نظر جنسی ضعف داری"، "زود می آیی"، "دیر می آیی"، "شلی"، "سفتی"، "زبری"، "بوسیدن بلد نیستی" و بعد هم مرا با تیپا از زندگی اش بیرون کند! هنوز هم که هنوزه اگر همچین اتفاقی برایم بیفتد بی شک تا مدتها ذهنم درگیر آن ضعف (چه واقعی و چه غیر واقعی) خواهد شد و هزار بار از خودم خواهم پرسید: آیا واقعن اینچنین مشکلی در من هست؟ همه می دانیم که این تجربه در نوجوانی ممکن است بسیار تاثیرگذارتر و به نوعی خطرناکتر باشد. من دیده ام کسانی را که یک تجربه ی ناموفق و خصوصن یک سرکوب رفتاری توانسته سالهای سال زندگیشان را تحت تاثیر قرار بدهد.

تمام ابعاد دیگر را رها می کنم و فقط می پردازم به مساله ی س-کس. معتقدم س-کس و در کل "ارتباط فیزیکی و لمسی" یکی از قوی ترین موتورهای محرک اعتماد به نفس در پشت پرده است. یعنی کسانی که زندگی جنسی موفق دارند، ناخودآگاه در بسیاری جهات شخصیتشان درگیری ذهنی کمتری پیدا خواهند کرد. این جنبه ی اعتماد به نفس از نگاه من بسیار کند و تکاملی شکل می گیرد، یعنی مجموعه ای از تجربه ها و آدمها در زندگی ما می آیند و می روند و به مرور شخصیت فیزیکیمان را شکل می دهند(1).

نکته ی مهمی که می خواهم به آن برسم این است که در روابط انسانی (و خصوصن در بعد جنسی) یک مثال نقض می تواند تمام برهان های قبلی را مردود کند! یعنی اگر ده نفر وارد زندگی شما بشوند و بگویند که از پوست شما خوششان نمی آید (با پوستتان حال نمی کنند)، بعد یک نفر پیدا بشود و اعلام کند که عاشق پوست شماست، همان یک مورد کفایت می کند که به شما این آگاهی را بدهد که "افرادی در دنیا پیدا می شوند که پوست شما را دوست داشته باشند"، بنا بر این شما به جای غصه خوردن متوالی درمورد پوستتان، باید در روابط خود به دنبال همان راه حل بسیار ابتدایی و البته سخت باشید: " پیدا کردن فرد مناسب"!

مثالی که زدم هرگز ناقض تلاش برای بهبود توانایی ها نیست. بی شک هرکسی در رابطه های مختلف به یکسری "ضعف های رفتاری" در خودش می رسد که باید برای رفع یا کم رنگ تر کردنشان تلاش کند، مشکلاتی مثل عجله در س-کس (حذف پیش بازی ها) یا بوی بد دهان که دوستی در کامنت های "رختخواب دونفره" به آن اشاره کرده بود. بوی بد دهان مشکلی است که باید حل شود و قابل حل هم هست، پس باز هم جایی برای مشکل دار تلقی کردن خودمان نداریم.

یک پله که بالاتر برویم، یکسری ضعف هستند که مادرزادی یا ضمن رشد به حساب می آیند و البته هیچ کس پیدا نخواهد شد که با آنها حال کند! شاید انزال زودرس در مردان یکی از آنها به حساب بیاید. من به آمار دقیقی دسترسی ندارم، اما تصورم اینست که بالای 90 درصد این مشکلات هم با دخالت پزشک قابل حل (نسبی) هستند. هر از چندی یک ایمیل دریافت می کنم از افرادی که مشکلات جنسی یا بیماری های بعضن بسیار ابتدایی دارند و از طرح آنها حتا پشت کامپیوتر منزل خودشان و در ایمیل هم وحشت دارند، چه رسد به اینکه بخواهند بروند پیش دکتر! برایم خیلی جالب است که عمده ی این ایمیل ها را هم از پسرها دریافت می کنم. برای تک تک اینها توضیح می دهم که والا به خدا در اکثر ساختمان ها یا مجتمع پزشکان یک متخصص مجاری ادراری یا مسائل جنسی پیدا می شود و باز توضیح می دهم که این دکترها روزی هزار مورد مشابه را می بینند و با آنها به صورت یک موجود فضایی برخورد نخواهند کرد، و اینکه اگر متخصص هم سراغ ندارند به یک پزشک عمومی که در تمام ساعات شبانه روز در اورژانس تمام بیمارستانها یافت می شود مراجعه کنند تا ارجاعشان بدهد و ...

دیشب اپرا در ام-بی-سی چهار با چند فرد دوجنسی ِ مادرزادی مصاحبه می کرد، دختر بیچاره ای که به خاطر بزرگی کلیتو-ریس از اول پسر تلقی شده بود و حتا ازدواجی ناموفق کرده بود و بالاخره در آستانه ی سی سالگی و با مشورت پزشکان فهمیده بود که بیشتر از اینکه پسر باشد دختر است و با یک عمل جراحی هویت غالب خودش را بازیابی کرده بود. او کسی بود که اگر کمی زودتر جسارت به خرج می داد و بدون دخالت خانواده اش به یک متخصص مراجعه می کرد، ممکن بود سالهای کمتری زجر بکشد.


لب کلام اینکه درصد خیلی خیلی کمی از آدمهای دنیا مشکلات جدی و لاینحل در این زمینه دارند، و اینکه حتا برای آنها هم راه حلهایی وجود دارد که لااقل "بهتر زندگی کنند". بنابراین خیلی اشتباه به نظر می رسد اگر در قبال یک رفلکس یا اظهار نظر ساده از پارتنر، دچار ضعف اعتماد به نفس در روابطمان بشویم. بهتر اینست که انسانی با بدن سازگار و رفتار تطبیق پذیر (نسبی) با خودمان پیدا کنیم، درمورد خواسته ها حرف بزنیم، روی ضعف های مشهودمان کار کنیم، و اگر مساله جدی شد، از مشاور یا پزشک کمک بگیریم، ساده نیست، اما زیاد پیچیده هم نیست.

----------------------------------------------------
1- نمی خواهم پا روی دم روانشناسها بگذارم، تخصصش را هم ندارم، بنا بر این، اظهار نظرهایم را تجربی و شخصی تلفی کنید.
----------------------------------------------------

بعد از پست: آن روی سکه - جزئیات

:: پنج گانه ی روز ششم

1 - من عاشق نوابغی هستم که بعد از گرفتن پول از عابر بانک، مبلغ دریافتیشان را همان جلوی دستگاه با حوصله می شمارند و تا پایان شمارش هم نوبت را به نفر بعدی نمی دهند، به هر حال دستگاه بعد از ترک محل هیچ مسئولیتی را قبول نخواهد کرد...

2 - از کسانی که عید را به طور اختصاصی تبریک گفتند صمیمانه تشکر می کنم، یک جمله ی کوتاه وقتی که فقط برای من نوشته شده باشد برایم بی نهایت ارزش دارد، نتوانستم از تک تکشان تشکر کنم، خصوصن کسانی که کامنت گذاشتند، همینجا با لباس تمام رسمی ادای احترام می کنم.

3- آمار اس-ام-اس مخابرات را که شنیدید؟ 200 میلیون و اندی به نظرم فقط در روز اول. اگر کسی برای طرفهای تجاری اش اس-ام-اس فله ای بفرستد درک می کنم، اما از دوستانم که من را در لیست گروه قرار می دهند و جمله های کلیشه ای و تکراری برایم می فرستند انتظار ندارم، اصلن نمی فهمم، اپسیلونی هم حس خوب یا انرژی نیست در این کار. شما را به خدا، به منطق کارتان توجه کنید، اس-ام-اس سند تو آل به درد چه کسی جز مخابرات می خورد؟

4- مشارکت در پست قبلی فراتر از حد انتظارم بود، واقعن لذت بخش بود! من طبق معمول استفاده کردم، امیدوارم بقیه هم بهره برده باشند. نگاه تخصصی و علمی در بعضی کامنت ها کیفیت بحث را خیلی بالاتر می برد. از همه ی کسانی که همراهی می کنند تشکر می کنم، احساس مفید بودن علی الخصوص در حرکات تیمی یکی از بهترین حس های دنیاست. ضمنن اینکه خودم در بحث شرکت نکردم دلیل بر بی تفاوتی نبود، نظراتم را گقته بودم و در حال مرور حرف های بقیه بودم.

5- دوستان خاموش و محبوب من، فراموشتان نکرده ام، ممنون از این که هستید.

:: رختخواب دونفره

همین اول بگویم که خیلی دوست دارم چند نفر متاهل (چه رسمی و چه غیر رسمی) در این بحث کمک کنند.

خوابیدن در کنار پارتنر (نه سک-س، فقط خوابیدن!) از آن دست تجربه هایی به حساب می آید که امکانش برای امثال منِ مجرد علی الخصوص در ایران به راحتی فراهم نمی شود. آن قشر مجردی هم که منزل مستقل دارند و به هر حال در دوره هایی با کسی همبستر می شوند، به طور قاطع یک اقلیت به حساب می آیند، بماند که مستقل بودن بودن یکی از طرفین دلیل بر امکان شب ماندن طرف دوم نمی شود.

همه اینها را گفتم که به این نقطه برسم که شانس این تجربه (خوابیدن در کنار یک پارتنر) برای اکثر مجردها معمولن کم است، از طرف دیگر گاهی و گداری که دختر یا پسر با هزار ترفند به هم می رسند، آنچنان هیجان و قلیان احساساتی برقرار است که اصولن نیازی به خوابیدن در طول شب احساس نمی شود و قیافه های کج و کوله و ورم کرده ی بامدادی خیلی هم عاشقانه به نظر می رسند! اما همچین که این همبستری از یک هفته و یک ماه می گذرد، رابطه آن جنبه های واقعی خودش را به رخ می کشد و به نظر من فقط یک قلم خوابیدن دونفر در یک تخت و برای یک شب تا صبح، هزار مدل پیچیدگی دارد! تجربه خود من در این زمینه حداکثر دو یا سه ماه بوده، آن هم نه آنچنان پیوسته، اما نظر به اینکه بسیار بدخواب هستم و حتا ورجه وورجه ی ملائکه روی شانه هایم بیدارم می کند، همین تجربه های کوتاه باعث شده نسبت به آینده ی رختخواب دونفره ام بسیار نگران بشوم.

چند مورد تجربه هم از دوستانم دارم که بیشتر نگرانم می کند، مثلن یکی از دوستانم می گوید که سالهای سال مادرش نیمه های شب متکا را زیر بغل می زد و برای فرار از خرخر پدر روی کاناپه می خوابید. صبح هم جناب پدر مبهوت می پرسیده: ده! تو چرا باز آنجا خوابیدی؟! در عمل وقتی یکی از زوجین بدخواب از کار در بیاید، شانس سیاه شدن زندگی اش خیلی بیشتر می شود و این مساله اصلن چیزی نیست که بتوان ساده از کنارش گذشت.

من تا امروز فهمیده ام لحاف مشترک ممکن است هزار بار بیدارم کند، یعنی اگر خودم را مثل میت در کفن نپوشانم خوابم مختل است، هیچ علاقه ای هم به شریک شدن لحافم با هیچ کس ندارم، حتا اگر معشوقم باشد. بعلاوه نمی شود تمام شب را مثل تخته ی میخ شده به یک نفر دیگر خوابید، یعنی مثلن یک دست در گردن و دست دیگر دور کمر و یک پا بین پاهای آن یکی، در این صورت شک نکنید که صبح اول وقت باید به اورژانس زنگ بزنید تا از هم جدایتان کند. (یک اصطلاحی بود به نظرم به نام "فلج ماه عسل". به کسی می گفتند که دلش نیامده دستش را از زیر تن معشوقش طی شب در بیاورد و دستش سیاه و کبود شده!)

جنبه های دیگر خواب دونفره هم بسیارند، "خرخر" در صدر همه، "چرخ زدن های متوالی"، "کش مکش بر سر لحاف" و حتا به قول صنم "گوزدادن" !! (ببخشید، اما واقعیت دارد). کم و بیش هم شنیده ام زوجهایی هستند که صرفنظر از هیجانات اول شب، رختخواب خوابیدنشان جداست، فقط برای اینکه راحت بخوابند. خلاصه این که این ماجرا برای من مهم شده، چون هروقت پارتنر دائمی داشته ام، از بی خوابی وزن کم کرده ام!

حالا اگر متاهل ترها (!) کمک کنند و کمی از تجربه هایشان را بگذارند وسط، شاید بقیه هم استفاده کنند. یکی از سوالات مهمم اینست که بدانم "عادت" چقدر در حل این گروه مشکلات کمک می کند، و آیا کسی که سالها حساس و بدخواب بوده، ممکن است بتواند خودش را با شرایط جدید وفق دهد؟

-------------------------------------------------
لینک مرتبط از نوین جنسی (دکتر شیرمحمدی): How To Avoid Trapped Arm Whilst Cuddling In Bed
لینک مرتبط از انار: Sleeping Positions of Couples

:: نوروز 87، یک مرور و یک تبریک تحیلی

کیمیای دویچه وله باعث شد که ذهنم را نسبت به سال نو مرتب تر کنم. مرور کردم، دیدم فرناز و میرزا که رفتند، آن جمع بلاگیِ دلنشینِ گاهی گداری مان لوث شده نسبتن، یعنی یک جورهایی ما هم شدیم قربانی مهاجرت. اما از طرف دیگر دیدن نازلی و رفیق فابریکش همراه با جناب مارانا و الیزه و بویفرندش که بعدن نتوانستم قیافه اش را به یاد بیاورم، و البته کلی بلاگر آدم حسابی دیگر که من نمی شناختمشان، نویدی بود برای امکان معاشرت وبلاگستانی در آینده.

دو افتخار مهم هم بود که برای 35 درجه خیلی اهمیت داشتند. بهترین وبلاگ فارسی زبان سال 2007 به انتخاب دویچه وله و سومین وبلاگ منتخب در زمینه ی علمی آموزشی توسط مجله ی اینترنتی هفت سنگ. یکی دوماه پیش گپ یک ساعته ای داشتم با یکی از بچه های دویچه وله در بن، می گفت انتقادات آنقدر پر رنگ بودند که اصل ماجرا و تلاش خوبی که هرسال صوت می گیرد کم رنگ جلوه داده شد، می گفت بلاگرهای هیچ کشور دیگری به این شیوه با مسابقه برخورد نکردند. دیدم درست می گوید، گفتم همینجا دوباره تشکر کنم، تلاششان خیلی ارزنده است.

می ماند یک تبریک. گاهی که تولد دوستی می شود، یک سری تبریک بلدم که می گویم، مثل آرزوی آرامش، آزاد زیستن، آزاده بودن، فرهیخته بودن، فکر کردن، شادی را، نه مطلق، بلکه در ازای غمهای ارزشمند داشتن و امکان همیشگی برای رشد. از طرفی آرزو می کنم که روزمرگی احاطه تان نکند، بیماری مهلکی به حساب می آید. یک آرزوی عجیب و غریب دیگر هم بلدم، آرزوی خوب مردن، به موقع رفتن و شاد مردن. شاید تا به حال خیلی فکرش را نکرده باشید، اما برای من خیلی مهم است، عاشق مرگ های خوبم.

و بالاخره برای کشورم، کاش رنگ و بوی دموکراسی را ببیند، و برای دنیا، کاش جنگ نباشد.

Future.jpg
[افق]

:: آخرین شب

این روزهای آخر سال و چند روز بعدشان، برای من شده اند یک چیزی، یک حسی، اتفاقی، یک ماجرای خیلی مهمی... دوسه تا پرونده ی گردن کلفت و موثر که زندگی دوران بلوغ فکری ام را تکان های حسابی داده اند در این حوالی اند و هرسال که این بایگانیِ گردان بر می گردد به نزدیکی های فروردین... خدایا، می بینم باز در حال چپاندن پوشه ی قطوری در آن میان هستم.

خاطرات زيبا به طرز عجيبي مستعد تلخ شدن هستند، بايد بيست و چهار ساعته مراقبشان بود، درست مثل يك رابطه.

:: راي مي دهم

اين روزها كمي سردرگمم،‌ فقط خواستم بگويم كه در انتخابات شركت خواهم كرد. دلايلي هم كه مي آورم شايد خيلي مستند نباشند، اما بايد قابل درك باشند.

1- شركت مي‌كنم چون از نگاه من تفاوت بين احمدي نژاد و خاتمي بهترين معيار مقايسه‌ي بين بد و افتضاح است (گرچه در "بد" خواندن خاتمي بحث دارم)،‌ چون به عنوان يك فعال صنعتي و اقتصادي،‌ با تمام وجود عواقب وحشتناك حكمراني يك دولت نابلد با رفتار بسيجي و تصميمات انقلابي را لمس مي كنم. من معتقدم قهر با انتخابات قبلي رياست جمهوري،‌ هم كيفيت زندگي و رفاه مردم را پايين آورد و هم آينده‌ي كشورمان را به خطر انداخت.

2 - شركت مي‌كنم چون تفاوت‌هاي بين مجلس ششم و هفتم را "بسيار محسوس و تاثير‌گذار" مي‌دانم. طرح‌هاي به‌شدت احمقانه‌اي مانند طرح ثبات {دستوري} قيمت‌ها و عوام‌فريبي و ناآگاهي عميق حاكم بر اكثريت نمايندگان،‌ همه واقعياتي با عواقب بسيار وخيم و طولاني مدت در مجلس هفتم بودند. از طرفي خود مجلس هفتم بزرگترين سد در برابر مسير دموكراسي بود، سدي كه به دست تحريم كندگان انتخابات ساخته شد.

3 - راي مي دهم چون به هيچ نوع حركت انقلابي و تحول ناگهاني اعتقاد ندارم. راس هرم قدرت در ايران متعلق به نظاميان است و سپاه قوي‌ترين بازوي قدرت نظامي كشور به حساب مي‌آيد. معتقدم هرگونه تندروي سياسي در نهايت به دخالت نظاميان خواهد انجاميد و همين مانده كه نظاميان دولت را هم تسخير كنند،‌ بهترين حالتش مي‌شود پديده‌اي مانند مشرف در پاكستان.

4 - راي مي‌دهم چون معتقدم اين مردم هنوز فاصله‌ي زيادي دارند تا جايي كه بتوانند دموكراسي واقعي را "تحمل" كنند. دموكراسي تنها مدينه‌ايست كه براي رسيدن به آن هيچ راه ميانبري وجود ندارد. من طليعه‌ي تحقق دموكراسي را تكرار مجلسي مانند مجلس ششم مي ‌دانم، همان جايي كه اولين بار زمزمه‌ي رفراندم در آن شنيده شد.

5 - انقلاب و براندازي خطرناكترين و منسوخ‌ترين روش دستيابي به دموكراسي است. عراق، افغانستان،‌ لبنان و پاكستان همگي تحت تاثير نوعي حركت انقلابيند، چه مردمي و چه زوري. انقلاب وقتي خطرناك‌تر مي‌نمايد كه پاي مذهب و ايدئولوژي هم وسط باشد. حواسمان هست كه هنوز در كشور ما ظرفيت برقراري حتا يك اجلاس يا سخنراني سياسي به صورت دموكراتيك وجود ندارد؟

6 - نه در اين سي سال و نه بعد از آن،‌ تحريم انتخابات مشروعيت نظام را زير سوال نبرده و نخواهد برد. ‌ هرچه كه بيشتر كنار بكشيم، دست قدرت‌ طلبان براي جولان دادن بازتر خواهد بود. تحريم از نگاه من عقبگردي خواهد بود به سمت ديكتاتوري، و اين يعني طولاني‌تر كردن مسير به سمت دموكراسي.


مرتبط:
هفتگانه‌ای برای یک بی‌ پدرو مادر -( نوشته‌اي بسيار مستدل - لينك از گلمريم)
نه به خاطر حماسه (طبق معمول، منطقي)

---------------------------------------------------
بعد از پست:
لطفن اگر ليست بهينه شده‌اي از اصلاح طلبان در اختيار داريد به من هم اطلاع بدهيد،‌ ضمنن به نظر من اصلاح طلب ترسو به تندرو مذهبي ارجح است، پس بهتر است اگر راي مي دهيم، ليستمان تكميل باشد.

آن قدر عاشق نشدیم تا ماند برای آخرین شب، و بعد تا سالها افسوس آن یک هفته را خوردیم...

:: سن ازدواج

پست درازي به حساب مي‌آيد، اما ماجراي زير براي من منشاء تغيري در طرز تفكر بود.

اين بحث خيلي جدي از آنجايي آغاز شد كه "آرامش" داشت برايم تعريف مي‌كرد هديه تهراني با پسري كه 9 سال از خودش كوچكتر است ازدواج كرده (صحت خبر در اين بحث مهم نيست) و بعد از ديدن چشم‌هاي گرد شده‌ي من، واكنش غير منتظره‌اي نشان داد! او گفت تعجب من ناشي از همان نگاه مردسالارانه و قدرت طلبي مردان ايرانيست، چرا كه ازدواج مرد با دختري كه 9 سال كوچكتر باشد اصلن براي ايراني جماعت عجيب نيست، اما تا كسي بگويد فلاني با پسر كوچكتر ازدواج كرد، آه و واويلاست كه در خفا و آشكار بلند مي شود. همچنين معتقد بود (و من هم قبول دارم)‌ كه اين واكنش‌ها هم از طرف مردان و هم از طرف زنان ايراني (كه خود مرد سالاري را از درون پذيرفته‌اند)‌ صورت مي‌گيرد.

از آنجايي كه چند بار ديگر هم مورد حمله‌ي او در قبال بعضي اظهار نظرهايم واقع شده بودم،‌ و اينكه او هربار ته‌مانده‌ي مردسالاري چسبيده به كف ذهنم را در ملاجم مي كوبيد (و چون خودم قبول ندارم كه لايق اين اتهام باشم) ابتدا كمي برافروخته شدم و گلايه كردم كه تو چرا هرچيزي را به اين ماجرا ارتباط مي دهي. بعد هم استدلال آوردم كه مساله‌ي سن ازدواج در تمام منابع علمي و صحبت‌هاي مشاوران به همين‌ شكل توصيه شده كه مرد "بهتر است" دو تا 5 سال بزرگتر از همسر خودش باشد، و البته استثنا هميشه هست و كيس موفق خارج از اين الگو هم به وفور پيدا مي شود. اما "مي گويند" اين اختلاف "منطقي‌تر"‌است.

بعد هم گفتم كه من ادعايي در اين مورد ندارم، اما معتقدم كه مي‌توان به منابع علمي غير ايراني هم مراجعه كرد و ديد كه آنها چه مي‌گويند. روز بعد كه شروع به جستجو در گوگل كردم، متوجه شدم الگوي جهاني سن ازدواج حداقل در دو قرن اخير هميني هست كه ما در ايران هم داريم، يعني بطور متوسط،‌ در اكثر آمارها زن بين يك تا پنج سال از مرد كوچكتر است. اين اختلاف تبديل به يك سنت بسيار قوي و ريشه دار در اكثر نقاط دنيا شده كه خودبخود جامعه را در جهت پذيرش اين الگو سوق مي‌دهد. اما تنوانستم دليل قانع كننده‌ي علمي براي پذيرش اين الگو پيدا كنم.

بعد از آن هم شروع كردم به پيدا كردن دلايل اين قضيه در ذهن خودم، دلايلي مثل اينها:

- زن زودتر از مرد بالغ مي‌شود و اين اختلاف سن بلوغ خود به خود به سن ازدواج شيفت پيدا مي‌كند. اين مساله به‌عنوان يكي از مهمترين دلايل سنت جهاني سن ازدواج مدنظر است. در يكي از گزارشهايي هم كه خواندم، به اين دليل تكيه شده بود. اما در عمل با بالاتر رفتن سن ازدواج،‌ اختلاف سن بلوغ تا حدي لوث مي‌شود.

- زن زودتر از مرد شكسته مي شود، پس بهتر است كوچكتر باشد. "آرامش" اين قضيه را كلن مردود اعلام كرد!! او مي گويد اولن اين خود بهترين دليل مردسالارانه بودن اين قانون است، چون با اين سيستم، مردان هميشه زنان جوانتر و سالم‌تر مي خواهند،‌ در حالي كه چرا زن نبايد مردي بخواهد كه از خودش جوانتر و قبراق‌تر باشد؟! دومن زنان حال حاضر در غرب، بواسطه‌ي نگهداري مناسب ازبدنشان،‌ نه تنها زودتر شكسته نمي‌شوند، بلكه بهتر هم مي‌مانند --- هر دو استدلالش جاي تامل دارد. البته اين واقعيت وجود دارد كه زايمان(هاي متعدد) نقش مهمي در افت كيفيت بدن زن دارد.

- زن در سن پايين‌تري از مرد، از نظر جنسي افت پيدا مي كند. اين يكي را واقعن خودم هم مطمئن نيستم،‌ منبع درست و درماني هم سراغ ندارم.

- بلوغ فكري زن،‌ زودتر از مرد رخ مي‌دهد. حداقل تفكر غالب اينگونه‌ است كه دختر 18 ساله از پسر 18 ساله بالغ‌تر و كامل‌تر است. باز هم منبع علمي براي اين مساله سراغ ندارم، اما قوي‌ترين منطق پشت اين فرضيه مي‌تواند همان سن بلوغ جنسي باشد كه دختر‌ها را زودتر با زنانگيشان آشنا مي‌كند. گرچه كودك 40 ساله،‌ هم زن و هم مرد بسيار زياد داريم، اما تصور مي كنم اين فرضيه به‌شكل ميانگين صادق باشد.
البته باز هم به همان دليل قبلي،‌ يعني بالا رفتن سن ازدواج، اين تفاوت در بلوغ فكري هم كم‌رنگ مي‌شود،‌ يعني دختر و پسر 28 ساله، فرصت كافي براي رشد افكارشان داشته‌اند.

- مردان به دليل مسئوليت معاش خانواده، در سن بالاتري آمادگي ازدواج دارند. از نگاه من، اين دليل يكي از دلايل محكم و قابل قبول در گذشته بوده، يعني زماني كه مرد بايد مستقل مي‌شده تا بعد زني را به‌ خانه ببرد. اما اين يكي هم با گذشت زمان و همسان شدن زوج‌ها در نان‌آوري،‌ رنگ مي‌بازد.

- سنت! تصور من اينست كه مهمترين فاكتور تاثير‌گذار، علي‌الخصوص در جامعه‌ي ايران همين "سنت" است. يعني چند قرن رفتار مشابه بواسطه‌ي خيلي از دلايل بالا (كه شايد امروز معتبر نباشند)‌ و نه صرفن مردسالاري، به خودي خود مهمترين دليل پيروي جوامع از اين روند است.

در كشور ما، هنوز و همچنان پذيرش اين قضيه بسيار مشكل است و من قبول ندارم كه مي توان از اين سد به راحتي گذشت. شايد در اروپا ديگر كسي حساسيتي به چهارسال بالا و پايين نشان ندهد (كه گاهي مي دهد)، اما براي كسي كه قصد ازدواج دارد، عبور از اين فاكتور به منزله‌ي جنگي تمام عيار است كه مي‌تواند رابطه را به سمت سقوط سوق بدهد. اتفاقي شبيه به درنظر نگرفتن والدين در ازدواج كه شدني هست، اما اصلن ساده نيست.

اين بحث دوسه روزه، در تغيير موضع‌گيري خود من نسبت به سن ازدواج كاملن موثر بود - ممنون از آرامش عزيزم.

----------------------------------------------------
پ.ن: شما هم اگر اطلاعات مفيدي در اختيار داريد،‌ لطفن به بحث كمك كنيد.
پ.پ.ن: به خاطر كمرنگ‌تر شدن اصل ازدواج و روند صعودي رشد پارتنرشيپ (زندگي دونفره‌ي ثبت نشده)، منابع مربوط به سن ازدواج در خارج از ايران واقعن كمند. منابع داخلي هم اكثرن مبلغ همان سنت هستند.
پ.پ.پ.ن: عدد اختلاف سن در ازدواج،‌ خود موضوعي قابل بحث و جالب است كه كمتر به آن پرداختم.
چهار پ.ن: ذهنتان را محدود به ازدواج رسمي نكنيد، زندگي دونفره‌ي طولاني مدت هم در اين مبحث مي‌گنجد.

:: آيا شما جنايتكاريد؟

Have you engaged in any other activities that might indicate that you may not be considered a person of good character?

سوال فوق يكي از ده‌ها سوال عجيبِ فرم‌هاي درخواست ويزاي سفارت انگليس در ايران است. نه تنها انگليس،‌ بلكه كشورهايي مانند آلمان يا سوئد هم از اينچنين سوالهاي آنچناني دارند. سوالهايي از اين دست كه:

- آيا تا به حال در فعاليت‌هاي تروريستي همكاري داشته‌ايد؟
- آيا با مواد منفجره يا سلاح‌هاي شيميايي سر و كار داشته‌ايد؟
- آيا چه در دوره‌ي جنگ و چه غير از آن جنايت جنگي انجام داده و يا به انجام آن متهم شده‌ايد؟
- آيا تا به حال در كشورهاي افغانستان، عربستان، آذربايجان،‌ ايران (!)، عراق، ... بوده‌ايد؟
- آيا تا به‌حال اقدام خشونت آميزي را طراحي كرده‌ايد؟

يك تذكر هم در تمام فرم‌ها هست كه اگر با وجدان بيدار (!) و آگاه به سوالات فوق جواب نداده و يا دروغ گفته باشيد، تقاضاي ويزاي شما رد خواهد شد! صرفنظر از توهين عميقي كه در دل بعضي از سوا‌ل‌ها وجود دارد و وجود آن‌را مديون موهباتي مانند انرژي هسته‌اي و افراطيون مذهبي هستيم، ‌چند سوال بزرگ براي من پيش آمده كه:
1- از نگاه متقاضي: هيچ احمقي هست كه فكر كند اگر يكي از كارهاي تروريستي يا جنايتكارانه را كرده باشد و صادقانه بگويد كه من "كرده‌ام" ويزا را دودستي به او تقديم خواهند كرد؟
2- از نگاه سفارت: هيچ تروريست يا جنايتكاري هست كه به جرم خود،‌ آن‌هم در زمان گرفتن ويزاي مرتبط به هدف احتمالي‌اش، صادقانه ‌ اعتراف كند؟
3- سوالات تروريستي و جنايتكارانه به كنار،‌ خط اول اين نوشته را باز بخوانيد، آيا واقعن كسي مي‌آيد بگويد "من به دلايل ذيل يك انسان مشكل دار به حساب آمده و مشكل شخصيتي و رفتاري دارم"؟!

واقعن برايم جالب شده كه بدانم وجود اين سوالات در فرم‌ها، كمترين اثري در افزايش اطلاعات يا قدرت تصميم گيري صادركنندگان ويزا دارد؟