Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: لختمان كردند

گاهي خلاقيت اسپم-افشان‌ها انسان را متحير مي كند. تيتر ايميل وارده اين بود:

35degree's naked video

كش آمدم

:: حریص پروری‌ ِ مزمن ایرانی

براي نمايشگاهي در"كلن" بودم و سر و ته شهر را با قطار مي‌گشتم و طبق معمول يكي از بهترين تفريحاتم تماشاي آدم‌هايي بود كه در طول ايستگا‌ه‌هاي مختلف سوار و پياده مي‌شدند. هوا سرد بود و اكثر آدم‌ها با لباس گرم و پوشيده بيرون مي‌آمدند،‌ اما شب‌هاي تعطيل و اصولن آخرشب‌ها مي‌شد گاهي خانم‌هايي را ديد كه با لباس‌هاي بازتر و خصوصن دامن‌هاي كوتاه تردد مي‌كنند و اين تفاوت لباس در آن هواي سرد كاملن به چشم مي‌آمد. اين اتفاق چند بار تكرار شد و من تلاش كردم كه ببينم خود آلماني‌ها چه واكنشي در قبال اين مساله دارند. خيلي جالب بود كه مي‌ديدم حتا در آلمان هم بسياري آدم‌ها جلب اين تفاوت لباس مي‌شوند و ناخودآگاه لحظه‌اي را صرف مرور تيپ فرد متفاوت مي‌كنند. با این حال نكته‌ي ظريف و تفاوت واقعي آنها با ما ايراني‌ها در اين بود كه آنها به خودشان اجازه نمي‌دادند به سو‍ژه‌اي كه توجهشان را جلب كرده‌ بود خيره بمانند يا مكرر براندازش كنند يا به همديگر نشانش بدهند يا اينكه بدتر از همه تمسخرش كنند. نگاهشان يك لحظه بود و معمولن تكرار هم نمي‌شد.

براي من خيلي جالب بود كه وقتي كسي باز (يا متفاوت) لباس مي‌پوشد (يا رفتار مي‌كند)،‌ در متمدن‌ترين و آزادترين كشورهاي دنيا همان كشش (يا جذابيتي) را دارد كه در اينجا ممكن است داشته باشد،‌ اما نقطه‌ي تفاوت بارز بين فرهنگ ما و فرهنگ آنها، طرز برخورد آن جامعه با اين "ناهنجاري"‌ست،‌ يعني به خودشان اجازه نمي‌دهند كه اولن (حداقل در حضور جمع) روي طرف قضاوتي داشته باشند و دومن با نگاه سنگين خود او را آزار دهند.

جالب‌تر اين بود كه همين لباس در آن كشور در فصل تابستان هنجار است و در زمستان ناهنجار، يعني فقط 6 ماه فاصله (و گاهي خيلي كمتر) زمان لازم داريم تا رفتارمان را در قبال يك پديده‌ي واحد عوض كنيم. درست مثل جذابيت ناچيز يك خانم بي‌حجاب معمولي در فرودگاه دبي و جذابيت (نه از همان جنس) بيشتر ِ همان خانم با همان لباس منتها در فرودگاه امام، فقط بعد از يك ساعت پرواز.

در واقع همان اتفاق ساده‌اي كه ما ايراني‌ها را اينطور حريص و بدرفتار كرده،‌ و همين پوشش اجباري كه باعث شده براي سرك كشيدن به زيرش زشت‌ترين رفتارها را ببينيم،‌ هنوز هم مي تواند تاثير مشابهي روي متمدن‌ترين‌ و آزادترين‌ ملل داشته باشد. محدوديت در عرض يك ساعت پرورش انسان حريص يا پرسشگر را آغاز مي‌كند،‌ حتا در قلب اروپا و حتا وقتي آن محدوديت فقط يك لباس گرم معمولي باشد. شاید ايني كه يك لباس باز (یا خاص) در يك مهماني حواسمان را ببرد جرم نباشد، شاید اصل رفتاری باشد که در اینچنین موقعیتی از ما سر می زند، اینطور نیست؟

انگار هركس يك "آخرين"ي در ذهنش دارد كه قاب كرده،‌ گوشه‌اي گذاشته و هر روز تماشايش مي‌كند، گاهي آه مي‌كشد،‌ گاهي خشمگين مي‌شود و گاهي نوستالژي‌اش بالا مي‌زند. انگار همه مي‌دانند كه بيرون كردن آخرين‌ها تا ابد غير ممكن است،‌ مگر اينكه يك آخرين ديگري بيايد بنشيند جاي آن قبلي. ضعيف‌ترها ضجه مي‌زنند و قوي‌ها براي فرصت بعدي چشم‌چشم مي‌كنند.

قبل‌ترها خيلي اتفاق ناخوشايندي بود ايني كه كسي را روزي در آغوش گرفته باشي و حالا چپ و راست از روي بيلبوردها صاف توي چشمانت نگاه كند و نگاهش هيچ حسي نداشته باشد و نگاهش هيچ چيزي از تو نداند و بدتر از همه نگاهش نگاهت را نبيند، نفهمد.

اما حالا بعد از اين سالها احساس مي‌كنم عجب حس متفاوت و خاصي‌ست اين تماشاي گاه و گداري‌ات روي در و ديوار شهر و مرور اين‌همه تغيير در خودم و اين‌همه رشد در اين دوره‌ي گذار‌ ِ مکرر... حداقل مي‌شود خشنود بود به اين‌همه خاص بودن چنين تجربه‌اي،‌ نه؟

:: اگه خواهر خودت!

این بحث خیلی تکراری‌ست، اما همان قدر هم ضروری‌ست

فکر کنم چند سال پیش بود که گریزی به ب-کارت زدم و همان موقع یکی از کامنت‌ها به‌نظرم اینچنین محتوایی داشت که "اگر زن خودت قبلن با یکی خوابیده باشه، حاضر میشی...". بعد از آن هم چند مورد پیش آمد که تابویی یا تفکری را به چالش می‌کشیدم و بلافاصله کامنتی می‌آمد که "اگه خودت...، اگه مادرت، اگه خواهرت..."، بعد هم سر نوشته‌ای از الیزه بود که کامنت‌گذاری گفته بود تو خودت فلانی و همه‌ی اینها را می‌نویسی که خودت را توجیه کنی، و بالاخره هم این کامنت برای پست فرهنگ سینما و ناهنجاری آن از نگاه عوام بود: "اگر خانم خودت توی هالیوود هنرپیشه بود حاضر بودی ببینی یه مرد دیگه لباشو میخوره؟؟؟؟؟؟ " که باعث شد باز ریمایندر بگذارم اینجا که:

1- دوست من، عزیزم،‌ پسرجان، دخترخانم، آنچه که یک بلاگر درموردش اظهار نظر می‌کند و یا آن‌را به چالش می‌کشد،‌ الزامن نشان دهنده‌ی رفتار او در زندگی شخصیش نیست! من اینجا تمرین می‌کنم که بتوانم به "همه چیز" فکر کنم، و بزرگترین تابوشکنی را همین می‌دانم: فکر را پشت هیچ خط قرمزی تعطیل نکنیم، این آرمان من است. پس تلاش می‌کنیم که فکر کنیم، فکرهایمان را وسط بریزیم و پوکی‌های مغزمان را اپسیلونی پرکنیم، این‌ کار با رفتار شخصی در زندگی واقعی زمین تا آسمان فاصله دارد، یعنی: ‌ من هرچیزی را که اینجا می‌نویسم در زندگی‌ام به کار نمی‌برم، به شما هم توصیه نمی‌کنم اجرا کنید، فقط به آن فکر کنید، اگر مایلید.

2- می‌دانید بزرگترین مشکل چیست؟ از 12-13 سالگی در گوشمان خواندند که "خواهر و مادر مردم جیز..." پشت سرش هم توضیح دادند که "خوشت می آید با خواهر و مادر خودت...؟" بعد از آن فکر کردیم دیدیم خوشمان نمی‌آید! بعد هم این "خواهر و مادر خودت" آنچنان در مغر همه‌مان نهادینه شد‌ که دیگر نپرسیدیم خوب بعدش چه؟ خواهر یا مادر من چی؟ نپرسیدیم که چرا نباید به خواهر و مادر مردم نگاه کنیم، نپرسیدیم که تفکر انسانی،‌ دلیل فرهنگی یا منطق پشت این اخطارها چیست، توضیحی هم به‌مان ندادند، فقط یک لحظه فکر کردیم که پسر همسایه، مادرم، خواهرم،‌ وای! به همین راحتی،‌ صورت مساله را پاک کردیم و هرگز نفهمیدیم که پسر همسایه چه کاری با خواهرمان دارد، خواهرمان چرا باید در معرض اینچنین تهدیدی باشد،‌ چه چیزی کم است که این دوتا می‌خواهند با هم حرف بزنند یا کار جیز بکنند، اگر کار جیز بکنند چرا بد است،‌ این همه دختر جوان، چرا مادر من؟ علتش چیست؟ و و و!

خوشم می آید که همسرم را در فیلم ماچ کنند؟ فرض کنید آری، فرض کنید نه! اما آیا این اتفاق می‌افتد یانه؟ آیا یک عده این مسیر را انتخاب می کنند (یا در معرض آن قرار می‌گیرند) یانه؟ آیا همین که فکرکردم دیدم ای وای دوست ندارم همسرم را در فیلم ماچ کنند، کافی‌ست برای اینکه این پرونده را ببندم و به آن "فکر هم نکنم؟" آیا من جایی نسخه پیچیدم که بروید همسرانتان را در اختیار فیلم‌سازها قرار دهید که هی ماچشان کنند؟ نه! آنچه من میخواهم، فقط مجالی‌ست برای فکر کردن به آنچه که در دنیا هر روز و روزی هزاربار رخ می‌دهد، و دور ریختن تمام آن خزعبلاتی که فرصت فکر کردن را از ما گرفته و دور ریختن آن خط قرمزهای کهنه‌ ولی موثر مثل سوال معروف "خدا را چه کسی خلق کرده" که معلم نادان دینی جواب می‌داد "این سوال را دیگر نپرس و به آن فکر هم نکن!".
توجه کنید: فقط تفکر. تصمیم هر کار عملی، با شخص شما و برمبنای تفکر شما و دین شما و فرهنگ شما و سنت شما و خانواده‌ی شما و هر خط قرمز محترمی‌ست که دارید و حق دارید داشته باشید.

من نمی‌گویم ماچ کردن همسر من یا تو در مقابل دوربین توسط یک غریبه کار نیکویی‌ست، هنوز هم تصمیم نگرفته‌ام همسرم را از میان ماچ شوندگان سینمایی انتخاب کنم (شاید روزی کردم!)، اما می‌گویم مادامی که بنده و شما و همسرانمان در آن محیط نیستیم و کار نکرده‌ایم، قضاوت نکنیم،‌ فحاشی نکنیم و هرکسی را که با خودمان فرق دارد "فاسد نپنداریم". باور کنید اینکه شما در ذهنتان از تصور بوسیده شدن همسرتان به سکسکه می‌افتید اصلن دلیل کافی برای رد این پدیده از بیخ و بن نیست،‌ ماجرای پسر همسایه و خواهر من هم که پیشکش!

3- کاش اگر دست از سر آدم‌ها و اعمالشان بر نمی‌داریم و یک‌تنه و یکسره قضاوتشان می‌کنیم،‌ لااقل در برخورد با هر تفکری، مجال بحث را باقی بگذاریم، بدون مرزهای متروک. وبلاگستان از آن معدود فضاهای دنجی‌ست که هرکس حق دارد هرآنچه درفکر دارد بگوید و اجرا نکند یا بکند، و این فرصت است نه انحراف. از طرفی اینجا ضربه‌گیر بزرگی‌ست برای نوجوانی که می‌خواهد "عملن" تنش را با یک غریبه آزمایش کند، اما قبل از آن نتیجه‌ی چهارتا آزمایش دیگر را هم می‌بیند، تفکر پشت چهارتا تن دیگر را هم می‌خواند، اگر کمربند پدر نتواند جلویش را بگیرد (که می‌دانیم نمی‌تواند)،‌ دوخط نوشته‌ی اینجا او را با عواقب واقعی کارش آشنا می‌کند، پس از آن تصمیمش هرچه که باشد محترم است. وبلاگستان هزاربرابر آنچه که بتواند انحراف ایجاد کند، فکر را رشد می‌دهد، بلوغ را سرعت می‌بخشد، حداقل این است که آزادی انتخاب و کمی دموکراسی واقعی وجود دارد.

Amsterdam2.jpg
[Amsterdam]

دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنم،‌ مي‌بينم گذشته‌ام و زنده‌گي‌ام محدود است به همين چند فراز.

:: گوپس!

بدینوسیله رسمن اعتراف می‌نمایم که اینجانب از ولوم دادن حداکثری به سیستم خودروی خود (در حد تحمل گوشهایم) و کمی پایین کشیدن شیشه در ابعاد حتی‌المقدور غیر خز و گیر کردن در ترافیک نسبی و جلب توجه خودروهای مجاور بواسطه‌ی انتقال لرزش صوتی ایجاد شده، گاهی بسیار لذت می‌برم (عقده‌هایم خالی می‌شود).

کم کم متقاعد می‌شوم که رختخواب خصوصی‌ترین حریم آدم‌ها نیست.

:: بعد از خیانت

بعد از اینکه خیانت توام با صداقت ِ منهدم کننده‌‌اش را برایم تعریف کرد، ‌گفتم که دقیقن مساله‌ی بزرگ این روزهای ذهن من همین است؛ خیانت کردن و صادقانه گفتن، یا خیانت کردن و آرام گذشتن؟ می گوییم که آدم حسابی باشیم،‌ یا می‌گوییم که خودمان را از شر فشار فکر راحت کنیم؟ طرف حق دارد که بداند و از غصه بمیرد،‌ یا حق دارد که نداند و در آرامش دروغینش (چرا دروغین؟) بماند؟ آیا ما حق داریم تصمیم بگیریم که او نداند؟ یا اینکه آیا حق داریم تصمیم بگیریم که زیر فشار غم له شود؟ واقعن صداقت اعتراف در اینچنین شرایطی چقدر و از چه جهاتی اخلاقی هست و چقدر و از چه ابعادی انسانی نیست؟

من از آنهایی هستم که نگفتن برایم خیلی سخت و آزار دهنده است، همانهایی که در اعتراف بیشتر از اینکه شجاعت داشته باشند نیاز به آرامش ِ خودشان را ارضا می‌کنند،‌ من از آنهایی هستم که در این حیطه دروغگوی خوبی نیستم، من می‌دانم که این خصیصه اگر نقطه ضعفم نباشد،‌ نقطه‌ی قوت هم نیست.

شفافیه:‌‌ این نوشته از یک طرف محدود است به "بعد از خیانت"، لطفن فکرتان را درگیر اصل حادثه نفرمائید.

-------------------------------------------
بازخورد: 286

:: صلح مقدس

چوب دوسر طلا (گه) شنیده‌اید تا به حال؟ ماجرای انفجار شیراز مصداق کپی برابر اصل همین چوب است. اگر این انفجار بنا به اظهار برخی منابع رسمی، بمب‌گذاری باشد، باید به سبک مهران مدیری گفت "به به.. به به.." برادران بسیجی که خود را مسئول حفظ امنیت این مملکت و مدعی‌العموم امنیتی می‌دانند، هر شب در یک جایی اجتماع دو-سه هزار نفره دارند، بعد نمی‌توانند حتا امنیت خودشان را تامین کنند،‌ امنیت کشور پیشکش.
اما اگر انفجار به گفته‌ی بعضی منابع مجددن رسمی، حاصل سهل انگاری باشد، باید باز هم گفت "به به..." که نمایشگاه دفاع مقدس را توسط چند نارنجک و خمپاره‌ی جنگی ِ به اصطلاح خنثا شده (و نه پوکه) برقرار می‌کنند و در همان سالن، اجتماع مکرر ِ دو-سه هزار نفری راه می‌اندازند و احتمالن یک بچه‌ی پدرسگ سر خمپاره را انگولک می‌کند و...


پی نوشت: هیچ دقت کرده‌اید که این دفاع مقدس چقدر قربانی در زمان صلح دارد؟ هیچ حواستان هست که سالی چندنفر فقط در کاروان‌های راهیان نور کشته می‌شوند؟ بد نیست که کم کم دست از سر این "دفاع مقدس" برداریم و کمی هم به "صلح مقدس" بچسبیم؟ راستی از نگاه شما صلح مقدس‌تر است یا دفاع؟

:: قرارداد

زن و شوهرها را می‌بینی و هیچ رازی برای کشف کردن وجود ندارد. یک قانون بی نهایت ساده‌ی معامله برای امنیت،‌ امنیت‌ ِ اتکا، امنیت احساس و بدن. معامله‌ای در قبال از دست رفتن چالش‌های بزرگ،‌ از دست رفتن ِ عمده‌ی هیجان. می‌شود امنیت در برابر چالش آزادی.

------------------------------------------------------
پ.ن: حس‌ها تحلیل نیستند!

دخترک واقعن تحت تاثیرم قرار گرفته بود و این شیفتگی‌اش منقلبم‌ می‌کرد. مجموع اطلاعات زبانش به سی کلمه هم نمی‌رسید و معاشرت محال بود. نمی‌شد بفهمی که کدام بعد رابطه برایش جذاب‌تر است و هدفش از این ماجرا چیست،‌ اما می‌شد بفهمی که به چیزی دل بسته،‌ انگار لعبتی در ناکجا آباد پیدا کرده اما نمی‌داند چه معامله‌ای باید با آن بکند. تمام تلاشش را کرد،‌ من هم تلاش کردم، اما نشد،‌ نمی‌شد. همه چیز به همان بعد از ظهرِ شلوغ ِ استارباکس خلاصه شد، غم‌زده نگاهم کرد و فقط توانست بگوید "میس یو".

:: فرهنگ سینما و ناهنجاری آن از نگاه "عوام"*

خیلی وقت‌ها ذهنم درگیر حس‌هایی می‌شود که برای هنرپیشگان رخ می‌دهد و بارها سعی کرده‌ام با خودم تمرین کنم آن اتفاقی‌ را که در آن محیط خاص و علی‌الخصوص در هالیوود رخ می‌دهد. بي‌شك محیط سینمای ایران هم بسیار مستعد همان فرهنگ هالیوودی‌ست با این تفاوت که محدودیت‌ها و عقبه‌ی سنتی و تابوهای دندان شکن هم به آن آمیخته شده و البته "عقده‌‌های اجتماعی" بعد از انقلاب را نیز باید جزء جدیدی از این ملغمه به‌حساب آورد.

هرچه با خودم کلنجار رفته‌ام، بیشتر به این نتیجه رسیده‌ام که ماهیت تیمی ِ سینما و روابط به اجبار نزدیکِ حاکم بر آدمها، ساده‌ترین و اصلی‌ترین دلیل برای همان اتفاقی‌ست که عوام "شلختگی" یا "بی بند و باری" می‌نامندش. حال اینکه اگر هر کدام از این عوام پایشان به یک اکیپ سینمایی باز شود اولین کسانی خواهند بود که "شلختگی رفتاری" به تعریف "خودشان" بر ایشان حاکم می‌شود.

سینما یکی از زنده‌ترین و اکتیوترین محیط‌های کاری‌ست که اولن "کار تیمی" در آن اجتناب ناپذیر است و ثانین "روابط احساسی-کاری" از طرف اعضا و لیدر به طور دائم به بقیه تزریق می‌شود. نتیجه خیلی دور از ذهن نیست، فرهنگ حاکم بر این محیط با فرهنگ جامعه تفاوت‌های ماهوی دارد. بحث فقط بر سر ارتباط بین دو هنرپیشه نیست، فیلم‌بردارها و دکوراتورها و گریمورها و منشی‌ها و البته خود کارگردان و بقیه،‌ همگی درگیر نوعی رابطه‌ی متفاوت و تنگاتنگ هستند، رابطه‌ای که از لحظه‌ی شروع کار شروع می‌شود و تا لحظه‌ی پایان آن ادامه می‌یابد و در این میان معمولن کسی کار خود را پشت میز کارش و در محیطی مجزا انجام نمی‌دهد.

امروز، من نمی‌توانم بپذیرم مرد زیبا، زن زیبا را جلوی دوربین ببوسد (حالا هر دو، یا یکی هم متعهد و چه بسا متاهل باشند)، ‌ اما دلشان نخواهد که این اتفاق را در خفا تکرار کنند. مساله این ‌است که هزار نوع کشش در پی برخورد آدم‌ها و در خیابان‌ها رخ می‌دهد و این کشش‌ها بسیاری‌شان به حادثه می‌انجامد، حالا چطور می‌شود که از ده بوسه‌ یا رفتار سراسر احساسی که بازیگر حرفه‌ای "باید" در آن حس داشته باشد، به انضمام رابطه‌ی تحمیلی پشت صحنه، پنج ‌تایش به اتفاقی دیگر نینجامد؟ دلالیل ساده‌اند اما سادگیشان بی‌نهایت موثر است. صرف کار تیمی برای تمام انگ‌های محیط سینما کفایت‌ می‌کند، چه رسد به اینکه رابطه‌ی احساسی را اضافه کنیم.

نکته‌ی مهمی که خیلی از ما در "قضاوت کردن ِ" هالیوودی‌ها فراموش می‌کنیم،‌ این است که اکثرمان در موقعیت آنها نبوده‌ایم و هیچ برآوردی از توانایی یا رفتار خودمان در آن شرایط نداریم. بسیاری از ما (و پدران و مادرانمان)‌ حتا هرگز در یک "تیم" کار نکرده‌ایم، حتا با یک "تیم" کوه نرفته‌ایم و برخوردهای انسانی و احساسی در ساده‌ترین نوع تیم را نمی‌شناسیم.

رفتار آدم‌ها در سینما مثل هر جامعه‌ی دیگری بسیار متنوع است، اما برآیند آنچه در آن محیط رخ می‌دهد با برآیند آنچه در کل جامعه رخ می‌دهد فاصله‌ی آشکار دارد و این فاصله حاصل تفاوت آدم‌ها نیست، بلکه حاصل تفاوت در روابط آن‌ها و سبک ناگزیرِ آن است. بنابر این، اگر نسبت به آن "محیط خاص"، "عام" به حساب می‌آییم باشد، اما قضاوت از بیرون نشانه‌ی بی خردی است و بس.

----------------------------------------------------
* منظور از "عوام" همان‌هایی هستند كه در يك جامعه، "خاص" به حساب نمی‌آیند و این کلمه بسیار نسبی‌ست. بنابراین بار منفی و معمول آن را فراموش کنید.

1- خودرضايتي

اينجا را كه كليك كنيد به متن و صداي گفتگوي من و سه‌دوست ديگر وبلاگستاني با كيمياي دويچه-وله دسترسي پيدا خواهيد كرد. حرف‌هاي من شايد تكراري باشند،‌ راستش نمي‌توانم براي يك مناسبت بيش از این تنوع از خودم استخراج كنم!

2- خودرضايتي شديد (چيزي نزديك به خود-ارضايي!)‌

قبلن روايت محسن حاتمي از مخاطرات وبلاگستان را آن بالا لينك كرده بودم،‌ همچنين گفته بودم كه 35 درجه هم در هفت سنگ جزو منتخبين بوده و البته برايم جالب بود كه هفت‌سنگي ‌ها بالاخره دست روي يك چيزي بجز تابوشكني ما(!)‌ گذاشته‌اند، گرچه تفسيرشان در نهايت مي‌شود همان! به هر حال آن چند خط مربوط به خودم را اينجا كپي مي‌كنم،‌ ديدم همه همين كار را كرد‌ه‌اند حسادتم درد گرفته بود!

نویسنده‌ی وبلاگ «سی‌وپنج درجه»، اغلب به موضوعاتی پرداخته است که پتانسیل بسیاری دارند برای مبتذل شدن و افتادن به ورطه‌ی «مبتذل‌نویسی»، اما او این توانایی را داشته است که بر روی این خطوط قرمز فرهنگ و عرف جامعه‌ی ایرانی گام‌هایش را به‌گونه‌ای بردارد که نه‌تنها به ابتذال نیفتد، بل‌که خواننده‌هایش را به تفکری عمیق‌تر دعوت کند، تا آن‌جا که در پایان هر نوشته حتا به تعریفی دوباره از رفتارها و باورهای‌شان برسند.

اميدوارم اينگونه باشد!

3- سه عشق
مي‌دانم خيلي از خواننده‌هاي 35درجه هزارتو را نمي‌خوانند، حالا كه از انتشار هزارتوي رقص كمي گذشته و قواعد كپي‌رايت مختل نمي‌شود، نوشته‌ام را مي‌گذارم اينجا، باشد كه رستگارتر شود:

سه عشق

:: كامل نيستيم

مروري بر چند گپ (يا خلاء) شخصيتي-لينكي در وبلاگستان

يك آدم 70 درصد گردن كلفت به من لينك مي دهد،‌ نگاه مي كنم مي بينم فقط 30 درصد تمايل دارم كه لينكش كنم، يا در كل خيلي قبولش ندارم،‌ اما لينكش مي كنم!

يك آدم 100 درصد گردن كلفت را موقعي كه نياز شديد به ارتباط داشتم لينك كردم، حالا نهايتن 10 درصد قبولش دارم،‌ در برداشتن لينكش دستم مي‌لرزد.

يك آدم 80 درصد گردن كلفت را بدون آگاهي كامل لينك مي‌كنم،‌ يك ماه بعد مي فهمم كه اشتباه كرده‌ام شديد! اما باز دستم مي‌لرزد، آخر نمي‌گويند اين ديوانه است؟ لينكش مدت‌ها مي‌ماند!

يك وبلاگ تازه كار و خيلي جسور (!) كشف مي‌شود، همه لينكش مي كنند،‌ حس مي‌كنم كه زود است براي لينك دادن، حس مي كنم كه فاكتور پايداري را ندارد هنوز. ‌ اما جو زده مي‌شوم و لينكش مي كنم،‌ دوماه بعد تعطيل مي شود.

كلي آدم حسابي مطلب مي نويسند كه حداقل در حد لينكهاي حال حاضر وبلاگم به علائق من نزديكند، فرصت ندارم بخوانمشان،‌ فرصت ندارم برآورد درستي از آرشيو و روند كارشان پيدا كنم، لينكشان نمي‌كنم، گاهي فكر مي كنند از كون فيل افتاده‌ام!

لينكم مي‌كنند،‌ خيلي‌ها،‌ انتظار دارند، حتا دوستند، تا وقتي كه منطقم حكم نكند (حتا به اشتباه)‌ لينكشان نمي‌كنم،‌ دلخور مي‌شوند.

با كسي خيلي دوستم،‌ به اشتباه احساس مي‌كنم كه خوب مي‌نويسد، به اشتباه لينكش مي‌كنم.

تمام پست‌هايم را مي‌خوانند،‌ به اينجا نوعي اعتياد دارند كه مثل همه‌ي معتادها قبولش ندارند،‌ خواننده‌ي تخصصي دارند و وبلاگشان مطرح است،‌ لينك نمي‌كنند كه مبادا.... ( نمي‌دانم مبادا چي؟)!

خوب مي‌نويسند، واقعن خوب مي‌نويسند،‌ خيلي هم شايد مطرح نباشند، اما مستقل و جسور و مداوم هستند،‌ در لينك كردنشان احتياط بي‌مورد مي‌كنم،‌ احساس مي‌كنم شايد بازاري پسند بودنشان به كلاس اينجا آسيب بزند!

حداقل دوسال لينك من را داشته،‌ يك تشكيلاتي در آن طرف دنيا مي‌آيد به من يك جايزه‌اي مي‌دهد و مي گويد واي تو چقده ماهي (!)، فردا صبح لينك من آنجا نيست! (استثنائن جل‌الخالق)

طرف آدم حسابي، من هم تا زماني كه پشت ديوار ديجيتالي‌ هستم آدم حسابي، توي خيابان دعوايمان مي‌شود،‌ مي آيم لينكش را با كاردك مي‌تراشم از آن كنار!

ضعف داريم،‌ همه‌مان ضعف داريم، فقط كاش گاهي به علت و فلسفه‌ي رفتارهايمان فكر كنيم.

-------------------------------------------------------
پي نوشت: خودم را مثال قرار دادم كه قضاوت عامه به حساب نيايد!

-------------------------------------------------------
بعد از پست، مرتبط:
1- آدابِ معاشرت در شهری به نام وبلاگستان
2- اصول لینکیدن بدون پکیدن

:: كودكي

childhood.jpg

اي كودكي، درختان گردو، ديوارهاي در دسترس
اي‌ گِل بازي،‌ لذيذترين سرگرمی دنيا
اي كودكي، تاب ‌هاي بلند
اي كودكي،‌ آسان‌ترين رضايت خاطر
اي كودكي
‌ اي آرام‌ترين خواب...

:: با احترام

هیچ می دانستی؟ چیزی که جایش خیلی خالیست، عشق نیست، تویی.

پنج سالم شد،‌ پنج سالمان شد، من و پسرم.

عجب كار سختيست رشد...

:: فرودگاه بین المللی امام خمینی (ره)

پاراگراف آخر این پست برای من اولین خبر دلچسب (!) سال 87 بود که شاید روزنامه ها بعد از بیدار شدن از خواب زمستانی چند خطی درباره اش بنویسند. اگر کسی گذارش به فرودگاه امام خمینی افتاده باشد و اگر از شانس بد فقط با دو یا سه پرواز دیگر همزمان شده باشد، حتمن می داند که:

- کانویرهای تحویل بار مسافران به طرز غم انگیزی متعلق به قرن نوزدهم هستند و مردم در این فرودگاه -جدیدالاحداث- برای گرفتن بارشان باید از سر و کول هم بالا بروند. حداکثر تعداد کانویر تحویل بار مربوط به دو یا سه پرواز است و در صورت تراکم، بار دو پرواز روی یک کانویر تحویل می شود، اینجا هم که طبعن ایران است!

- اگر فقط 4 پرواز همزمان به زمین بنشینند (که این اواخر زیاد رخ می دهد)، پدیده ای به نام تاکسی در کل منطقه پیدا نخواهد شد، می توانید حداقل سه-چهار ساعتی منتظر بمانید، می توانید تاکسی های احتمالی را در صورت خوش شانسی با بقیه شریک شوید، می توانید تماس بگیرید مامان جانتان بیاید دنبالتان.

- اگر بارتان به هر دلیل نرسد (که در مورد تمام شرکت ها زیاد رخ می دهد)، هیچ شرکت هواپیمایی مسئولیت تحویل بار در تهران را قبول نمی کند، باید یک سفر ناقابل مجدد تشریف ببرید فرودگاه، بارتان را بگیرید، اگر ساعت اداری بود و فاکتور داشتید و خوش قیافه هم بودید شاید هزینه ی تاکسی را پرداخت کنند (انتظار خسارت که ندارید؟!!)

- مردم فهمیده اند که پول 10 روز پارکینگ بسیار می ارزد به بدبختی و ریسک و هزینه تاکسی. دوست تازه برگشته ام می گفت در ایام نوروز هیچ کدام از پارکینگ های این فرودگاه عظیم -بین المللی- فضای خالی نداشته اند و مردمی که در معرض از دست دادن پرواز بوده اند، وسیله شخصی خود را در هر مکان ممکن در راه ها و پارکینگ رها کرده بودند. همین مساله دیروز منجر به یک تصادف شدید با تعدادی کشته و دو قطع عضو می شود (به نقل از مامورین فرودگاه)، بعد از این اتفاق تمام ماشین های رها شده را با جرثقیل به جای دیگری منتقل می کنند. حالا کسانی که از راه می رسند موظف به پرداخت پول جرثقیل و هزینه های دیگر هستند و البته خودرو آنها تنها در صورتی تحویل می شود که شخص مالک در محل حاظر باشد...

سفر خوش گذشت؟