Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: جذابيت استقلال طلبي

فرض مي‌كنم كه روند ثابت باشد،‌ يعني مي‌بيني،‌ خوشت مي‌آيد،‌ رابطه‌ي اوليه برقرار مي‌كني،‌ يك جايي،‌ گل و گوشه‌اي بوست مي‌ايد،‌ بغلت مي‌آيد و الي آخر. فرض مي‌كنم كه دونفر آدم نيم بالغ يا خوب بالغ روبرويت هستند كه آن نياز خردمندانگي‌ات را برآورده مي‌كنند،‌ چيزي ديده‌اند،‌ چيزي خوانده‌اند، درد هجري كشيده‌اند و الي آخر.

همه‌ي اينها به كنار، ‌يك جنبه‌ي ديگري دارند آدم‌ها،‌ كه هرچه نيكو، هرچه زيبا و هرچه بالغ كه باشند، انگار آن قضيه يك بْعد ديگري‌ست،‌ ضلع جديدي از يك شخصيت. من اسمش را مي‌گذارم "حس استقلال طلبي". بعضي آدم‌ها،‌ از آن تماس اول،‌ از آن كافي‌شاپ اول،‌ يك ذات ِ وابسته دارند،‌ يك "موجود جستجوگر ِ تكيه گاه" هستند،‌ يك فرد غير مستقل،‌ در ذات غير مستقل. نمي‌خواهم از آن فرضيه‌هاي نسبيت (نه مال انيشتن) عبور كنم،‌ هماني كه مي‌گويد هيچ چيز قطعي و حتمي نيست و من هم به همين معتقدم،‌ يعني نمي‌گويم تخم يك آدم اين شكلي مي‌شود و ديگر تغيير نمي‌كند و محال است. اما ديگر كم مي‌بيني آدمي را كه آن هويت پايه را نگرفته باشد در بيست و چند يا سي و چند سالگي،‌ و بعيد است كه بشود اينچنين رفتاري را تغيير داد. بگذاريد برگردم به آن موجود ايده‌آلم،‌ ايده‌آل در اين ضلع شخصيت،‌ يك آدم هميشه و پيوسته مستقل. از زشت و زيبا كه عبور كنيم،‌ ذات مستقل افراد،‌ زانوهاي من را شل مي‌كند. آدم‌هايي كه براي مسير زندگيشان بدون اتكا نقشه مي‌كشند، حتا بدون اتكا خيالپردازي مي‌كنند، ‌ امروز اگر خانه‌ي پدر باشند يا شوهر (ورژن ايراني)‌ باشند،‌ در گوشه‌ي معشوق باشند،‌ عاشق باشند،‌ فارغ باشند،‌ استقلال مالي داشته باشند يا نداشته باشند،‌ اصلن بچه پولدار باشند يا نباشند، در هر شرايط ذاتشان مستقل است. نمي‌دانم چقدر مي‌توانم منتقل كنم آن چيزي را كه در ذهن دارم،‌ اما به عقب كه بر مي‌گردم،‌ مي‌بينم كه تفكيك آدم‌هاي اطرافم كار مشكلي نيست،‌ اكستريمش مي‌شود وابسته‌هاي بالفطره در اوج استقلال يا مستقل‌هاي اصيل در اوج وابستگي، اولي را من يكي نمي‌توانم بخواهم،‌ دومي راه حل دارد اما،‌ "بعدني" برايش متصور هست.

وقتي كه آدم تمام بك‌آپ فريز شده‌اش ر اهول هولكي ديفراست كند و بگذارد وسط سفره،‌ وقتي كه نتواند جلو شهوتش را بگيرد و همه نوشته‌هاي كاغذي و غيركاغذي را ول كند روي نت، وقتي كه جيك جيك مستانش باعث بشود زمستان را فراموش كند،‌ نتيجه همين است كه حالا آنقدر در‌‌ ِ اين جايخي را باز و بسته مي‌كند تا جانش در برود!
بايد زودتر يك هفته‌اي بروم جنگل.

كپي رايت: سلام سوسيس... نه، چيز،‌ سوشي!

:: شهرت

پريشب براي دومين بار در اين اواخر، در بخشي از برنامه‌هاي صداي امريكا،‌ يكي از نوشته‌هاي من (سه و دو) به همراه يك نيمچه كليپ طنز خوانده و پخش شد و به نوعي سوژه‌ي آن بخش قرار گرفت. قبلن هم "رختخواب دونفره" را خوانده بودند و درموردش حرف زده‌ بودند. آقايي هم كه وبلاگ را معرفي كرد،‌ با يك نموره غلو،‌ 35 درجه را به عنوان يكي از پرخواننده ترین وبلاگهاي فارسي معرفي كرد. اشتباه نكنيد، به هيچ وجه قصد ورود به حيطه‌ي شكسته‌نفسي را ندارم، برعكس،‌ در زمان ديدن فيلم ِ برنامه، در اتاق دربسته، نيشم تا بناگوش باز بود و احساس خود بزرگ بيني و خود موفق بيني و خود همه چيز بيني از همه‌جايم بيرون مي‌زد. در همين حال و احوال فكر مي‌كردم كه اين مدل معرفي و تعريف و تمجيد خطر پرپر شدن براي وبلاگ دارد يا نه؟ از طرف ديگر هي نوشته‌هاي اخيرم را در ذهنم مرور مي‌كردم كه ببينم كسي كه بواسطه‌ي معرفي‌اي اينگونه،‌ براي اولين بار وارد وبلاگ من مي‌شود با ديدن صفحه‌ي اول چه حسي پيدا مي‌كند؟ بعد نيشم كه بسته‌تر شد،‌ فكر كردم كه حالا شهرت (شهرت نسبي)،‌ صرفنظر از كشش عجيبي كه براي اكثر آدم‌ها دارد،‌ الزامن رضايت‌آور هم هست يا نه؟

اين‌ها را تا همينجا نگه داريد،
چند شب قبل در يك ميهماني تولد،‌ از طريق يكي از نوشته‌هايم و آدمي كه با او رفته بودم،‌ به طور كامل لو رفتم! يعني يك جماعت وبلاگ خوان آنجا بودند، وبلاگ من را هم مي‌خواندند و حداقل در ظاهر دوستش داشتند، خود واقعي‌ام را نيز ديدند و شناختند (بار اولی بود به این شکل مورد توجه واقع شدم). تشريح حس‌هايم كمي مشكل است،‌ وقتي كه با يك بلاگر قرار مي‌گذاري، گپ مي‌زني و تبادل احساسات يا نظرات مي‌كني،‌ معمولن يك لذتي از معمولي تا خوب دارد. حالا مواجه شدن با يك يا چند خواننده هم، اگر پاي بحث و نقد باشد،‌ اتفاق خوشايندي به حساب مي‌آيد،‌ اما فرض كنيد ده نفر با نيش باز دورتان نشسته‌اند و بهتان خيره شده‌اند و ضمن برانداز كردن شماي واقعي،‌ انتظار دارند ناگهان كلاهتان را برداريد و يك خرگوش برايشان ظاهر كنيد، اتفاق ناخوشاينديست.

البته من توهم شهرت نزده‌ام،‌ اما گاهي يك چشمه اتفاق كوچك، تمرين خيلي خوبيست برايم كه بدانم زندگي يك آدم مشهور چه شكل و قيافه‌اي دارد،‌ و نظرم را صريح مي‌گويم: برآيند موضوع خيلي جذاب نيست. نمي‌دانم،‌ حس مي‌كنم شايد اگر كسي لذت فوق‌العاده‌اي از شهرت مي‌برد، احتمالن دارد خلا عاطفي يا كمبود توجه ديگري را جبران مي‌كند و شهرت به تنهایی نبايد پديده‌ي جالبي در زندگي يك انسان مستقل و بالغ باشد. يك شخصيت سينمايي مانند "گلزار" را تصور كنيد،‌ هر روز و همه جا، در رستوران،‌ در سينما، در خيابان، در كتاب‌فروشي،‌ مردم خيره نگاهش مي‌كنند و يا با انگشت نشانش مي‌دهند، متمدن‌ترها هم سعي مي‌كنند وانمود كنند كه او را نديده‌اند، اما معلوم است كه ديده‌اند. من فكر مي كنم زندگي در اين شرايط وحشتناك مي‌شود و هيچ چاره‌اي جز دور شدن از اجتماع،‌ يا متدهاي تغيير چهره‌ي رايج مانند عينك يا ريش وجود ندارد.

البته اين‌ مشكلات بهاي لذت‌هاي پنهان بسياريست كه يك بازيگر خواسته يا ناخواسته از آن بهره مي‌برد، اما من اگر بخواهم انتخاب كنم،‌ ترجيح مي‌دهم يك متخصص معروف باشم كه نه در خيابان،‌ بلكه در حيطه‌ي تخصصي خودم شناخته بشوم و وقتي كه حيطه‌ي شهرت تخصصي بشود،‌ مخاطب هم تخصصي‌تر احترام مي‌گذرد و حداقل اين انتخاب براي انسان وجود دارد كه در فضايي حضور پيدا بكند يا نه،‌ شناخته بشود يا نه،‌ و اينكه خودش را معرفي بكند يا نه.

وبلاگ آنچنان فضاي تخصصي‌اي به حساب نمي‌آيد، حداقل در وبلاگ من خيلي از اين خبرها نيست،‌ بنابراين من بيشتر دوست مي‌دارم كه شهرت فرضي‌ام را پشت همين مانيتور نگه دارم و شايد گاهي براي جفتك اندازي و كِيف‌هاي مقطعي خودي نشان دهم. بعید می دانم بیشترش را بخواهم و اصلن بتوانم تحمل کنم. حریم شخصی که نباشد، برای من، انگار بدون لباس در خیابان راه بروم!

راستی شما آروزی شهرت در سر دارید؟ واقعن مورد توجه واقع شدن در کوچه و خیابان برای یک عمر قابل تحمل است؟ حاضرید خیلی چیزها را فدا کنید اما موقعیتی مانند گلزار یا چه می دانم زتاجونز داشته باشید؟ هیچ فکر کرده اید که آیا زندگی فعلی تان آرامش و آسایش بیشتری برایتان فراهم می کند ویا رسیدن به شهرتی آنچنانی؟ (منظورم البته رفاه مادی نیست، برای پولدار شدن روش های زیادی وجود دارد). یک "موجود موفق" بودن بهتر است یا یک "موفق مشهور" بودن؟

---------------------------------------------------------------------
پ.ن: دوستان حاضر در آن میهمانی، ماجرای خرگوش و کلاه فقط یک مثال اغراق آمیز است تا حس ها منتقل شوند، رفتار شما هم غیر عادی نبود، صرفن ایده ای گرفتم برای پروراندن موضوع.

دم دمه های غروب كه باشد، یار که در کنار باشد وبازی ِ بغل بازی به راه... عبور ساعت ها به ثانیه می ماند.

:: بلاگ اسپات را كشتند!

از صبح تا همين الان نصف ليست وبلاگ‌هاي آن بغل في‌لتر شده اند، تقريبن تمام دوستانم.

پي نوشت:‌ مثل ديوانه‌ها هي سرتاپاي خودم را مرور مي‌كنم ببينم ايني كه دارم خودم را مي‌بينم واقعيت است يا دچار توهم شده‌ام!
پي پا نوشت:‌ به نظر شما الان بايد عصباني بود يا چي؟ اين الان عزاي دسته‌جمعي‌ست يا عروسي؟

------------------------------------------------------------------
پسا نوشت:‌ سبز نمي شود دوباره آن شاخه‌ي از بيخ بريده؟

------------------------------------------------------------------
اصلاحيه:‌ آني كه في‌لتر شده،‌ بلاگ اسپات است و تمام آدرس‌هاي زيرمجموعه‌اش. دو سه سال پيش در چين متوجه اين حركت عجيب چيني‌ها هم شده بودم. از اين نظر به چين رسيده‌ايم،‌ خوشحال باشيد.

كمي بعدتر: تا جايي كه من مي‌بينم پارس‌آنلاين في‌لتر كرده،‌ بعضي‌ها مي‌گويند برخی شرکت ها هنوز نکرده اند،‌ برداشت من اينست كه زمان مي‌برد تا از روي پكيج مرجع روي سرور خدمات‌دهنده‌ها آپلود شود،‌ بعيد مي‌دانم يك اشتباه باشد.

باز هم بعدتر: شاتل هم فی لتر کرده - دو منبع تایید کردند.

-------------------------------------------------------------------
حالا شب شده: شاتل فی لترش را برداشته، شخصن امیدوارم پارسی ها هم اشتباه کرده باشند. البته کماکان تصور می کنم اگر هم اشتباهی بوده از طرف مرجع اصلی رخ داده، یا اینکه نظرشان عوض شده، و یا کسی از جایی فشار آورده، گرچه ما در این مملکت فشار مشار نداریم!

-------------------------------------------------------------------
فردا صبح:‌ گويا نوشدارو ريخته‌اند حلقش،‌ حالش جا آمد، همه‌جا. كنجكاوم كه بدانم ماجرا چه بود...

:: سوراخ ِ جوراب ِ داخل ِ کفش

هوم... خب بگذارید روشنتان کنم که اگر به جوراب بی سوراخ یا درنرفته اعتقاد دارید و فقط یک جوراب سوراخ ناچیز دار بین لباس هایتان جا مانده و فقط یک روز است که تمام جوراب های دیگر نشُسته مانده شده و فقط می خواهید بروید تا سر کوچه فیش آب را پرداخت کنید و برگردید و بی شک هیچ کجا نخواهید رفت که بخواهید کفشتان را از پایتان در بیاورید... حتمن همان یک بار، محترم ترین آدمی که درجه ی رودربایستی تان با او نزدیک هزار است را خواهید دید، به منزلش (بدون راه پس و پیش) خواهید رفت، کفشتان را در خواهید آورد و ناچار به نگه داشتن سوراخ مربوطه به صورت مچاله بین انگشت شست و انگشت بغلی برای مدت یک ساعت خواهید شد و نهایتن هم آبرویتان می رود. ماجرای اتوبوس جهانگردی هم هیچ وقت شوخی نبوده و نیست!

توصیه: در صورت نیاز به آبرو یا اعتماد به نفس، همین حالا جوراب مربوطه را منهدم فرمایید.
پ.ن: حواستان به سوراخ های جوراب های ذهنی-فرهنگی ِ داخل کله هم هست دیگر، نه؟

:: سه و دو

Ducks.jpg
[HydePark]

سر تا تهش بايد يكي باشد،‌ بهانه مي‌كنيم كه يادمان بيايد كه از كِي بوده‌ايم، به كجايش رسيده‌ايم،‌ با چه كيفيتي رسيده‌ايم و چقدر وقت مانده. درست عين مميزي‌هاي مالياتي با اين تفاوت كه تمرينمان داده‌اند براي اين يكي خوشحالي كنيم. چند ساليست كه ديگر موفقيتم را مثل قديم اندازه نمي‌گيرم،‌ خط كشم را برمي‌دارم و آن وقت‌هايي را اندازه مي‌گيرم كه براي خودم بوده،‌ حالا چه زماني كه يك صد توماني را انداخته‌ام توي يك صندوق خيريه كه خودم را خوشحال كنم،‌ چه زماني كه با خواندن يك نوشته پرواز كرده‌ام و چه زماني كه در آغوشي آرام گرفته‌ام يا از احساس تعلق لذت برده‌ام. هرچه بيشتر مي‌گذرد،‌ بيشتر معتقد مي‌شوم كه احساس خوشبخت بودن مال همين امروز است و آرزوهايي كه قرار است خوشحالمان كنند، محقق بشوند يا نه،‌ به دردخوشبختي امروز نخواهند خورد، مگر اين‌كه با داشتنشان خوش باشيم. "رضايت" بيشتر از آن‌كه به‌دست‌آوردني باشد، يادگرفتني‌ست.

:: خنده در تاریکی

قبل از پرواز 3 فقره استامینوفن کدئین آماده کردم، چون می دانستم که با کمبود خواب مواجه خواهم شد و ناچارم از این پنج - شش ساعت نهایت استفاده را ببرم. گاهی هم راحت می خوابم، اما جای ریسک نداشت. نفر کناری ام یک خانمی بود که چهل-پنجاه ساله به نظرم آمد، هیچ فاکتوری نداشت که بخواهم درش دقیق شوم. از زمان تاکسی کردن هواپیما روی باند تا زمانی که به ارتفاع سی وسه هزار پایی رسیدیم سه بار دیدم که دستمال بزرگی را جلو صورتش گرفته و نه تنها صندلی خودش، بلکه تمام ردیف را با هق هقش (من اینطور حدس زدم) می لرزاند! خیلی فکر کردم که زن این سنی چرا باید اینطور وداعی داشته باشد با یک شهر غریب، آن هم موقع برگشتن به وطن. هیچ آثاری هم از عاشقی درش دیده نمی شد!

به هرحال محض گرم شدن چشم ها "خنده در تاریکی" را باز کردم و شروع کردم به خواندن. جایی که بودم از نیمه گذشته بود. خانم خیلی کول و بدون توجه به این که غرق در داستان بودم، بدون مقدمه پرسید: برای کار رفته بودید؟! کوتاه جوابش را دادم، دوباره گفت: دانشجو هستید؟ گفتم خیلی وقت است که نه! سرتاپایم را نگاه کرد و گفت: خوب مانده ای ماشاال..! لبخند تحویلش دادم. دوباره بی مقدمه گفت: اشتباه می کنی! یک لحظه هنگ کردم، کتاب را بستم و گفتم بله؟! بی توجه گفت: پسر من هم سن و سال توه، میخوام بفرستمش اونور! اینبار من با کنجکاوی سرتاپایش را مرور کردم و در دل گفتم توهم خوب مانده ای ماشاال..! بعد هم شروع کرد به تلاش برای قانع کردن من که چرا در ایران ماندن اشتباه است، و چرا زانتیای خودش را به پسرش می دهد، وقتی که 206 پسرش زپرتی و خطرناک است... دردسرتان ندهم، گویی دکترش گفته بود مخ یک نفر را کار بگیر تا غمت درمان شود، دو ساعت تمام برایم از اقتصاد، تا خانواده و تولید و اجتماع نطق کرد. بهترین فراز حرف هایش هم که بد در ذهنم حک شده، آنجایی بود که گفت موتور ماشین برایش بنزین سوپر یا عادی هیچ فرقی نمی کند، اگر از اول بنزین معمولی بزنی، زانتیا هم که باشد عادت می کند! فکر کن، زانتیا عادت می کند!

بالاخره خدا کمک کرد و جیشش گرفت. وقتی که برگشت خودم را به خواب زده بودم و تلاش می کردم حرکت چشم هایم تابلو نشود. خوشبختانه او هم خوابید. من که خواب از سرم پریده بود و 2 ساعت نازنین را هم تلف کرده بودم، ضمن تعجب از اینکه قرص ها کجا رفته اند، دوباره کتاب را باز کردم، و اینبار، داستان به جای بسیار هیجان انگیزی رسیده بود. خدا لعنت کند این نابوکوف را، باور کنید قلبم در دهانم می زد و تا صفحه ی آخر را با دلهره ای عجیب خواندم. مدتها بود که کتابی اینچنین هیجان زده ام نکرده بود و وقتی که داستان تمام شد، متوجه شدم دو ساعت دیگر هم گذشته و من مثل جغد بیدار و فعال بوده ام. نهایتن نیم ساعتی چرت زدم و همچین که هواپیما شروع کرد به کم کردن ارتفاع، دوباره چشم هایم باز شد و البته افسردگی خانم هم بالا زد و با لبهای ورچیده سکوت کرد.

همه ی اینها را برای این گفتم که این کتاب را توصیه کنم، نکته ی جالب دیگر برای من این بود که هم در این کتاب و هم در "گلدموند و نارسیس" نوشته ی "هرمان هسه" (چاپ جدید) که این اواخر باز خواندمش، پرداختن به جزئیات بعضی روابط زن و مرد آنچنان دقیق و فوق العاده و آنچنانی (در مقیاس ایران) صورت گرفته که کوئلیوی بیچاره با کتاب "یازده دقیقه اش" باید بروند سر خیابان و بوق بزنند! با مقایسه ی همین دو-سه کتاب، خیلی راحت درک خواهید کرده که کسانی که "یازده دقیقه" را با شلوغ بازی جمع کردند، چقدر از نگاه سطحی رنج می بردند و چقدر کتاب ندیده و بی اطلاع بودند (هستند). فکر می کنم که اگر چهارتا فراز از همین دوتا کتاب را برای بچه های کیهان بفرستند، احتمالن انقلاب می شود! باز هم دلمان خوش باشد به چهارتا کتابی که در زمان دولت های قبلی بیرون آمد و خدا را شکر که این جماعت ندید و بدید، زحمت کتاب خواندن هم به خودشان نمی دهند مگر روی جلدش روسپی ای، هم جنس گرایی، فعال حقوق زنانی، چیزی پیدا شود.

--------------------------------------------------
خنده در تاریکی - ولادمیر نابوکوف
امید نیکفرجام - انتشارات مروارید

:: تایتل روز- ایمیل برتر، یا اسپم برای تفریح:

Bigger, Longer, Better, Harder


پی نوشت: به جان خودم!
پ.پی نوشت: صحنه-خارجی، مجری (قوی ترین مردان جهان را دیده اید که؟) مال برنده ی فینال را نشان میدهد، تمام دوربین ها روی قضیه کادر می بندند، مجری با کمی فاصله بین هر کلمه و با تمام قوا فریاد می زند: Bigger, Longer, Better, Harde ... آدم انقدر منحرف؟

پي بردن به رابطه‌ي ميان درد،‌ فرياد و لذت، شايد بزرگترين انگيزه‌ي من براي تجربه‌ي حس زن بودن باشد.

:: اي.دي.اس.ال 512 تقريبن مفت!

اين دوستمان چند ماه پيش زنگ زده بود به شركت شاتل و يكي‌دوجاي ديگر و اسمش را در نوبت ADSL آن منطقه يادداشت كرده بودند. قرار اين شده بود كه هروقت خط آزاد و امكانات بود،‌ خبرشان كنند. سه روز پيش يك آقاي مهرباني مي‌رود در‌ِ منزل و مي‌گويد سلام،‌ من از شركت داتك آمده‌ام براي خط دي‌اس‌الي كه خواسته بوديد. دوستمان خركيف مي‌شود و آقا را دعوت مي‌كنند داخل و چاي و شربت و شيريني مي‌دهند. آقا مي‌گويد كه از اتفاق فقط يك خط 512 مانده بود كه مي‌دهيمش به شما به قيمت ماهي 10هزار تومان (شايد بدانيد كه خط 32 را هم ديگر به اين قيمت‌ها نمي‌دهند). خلاصه آقا خندان، دوستمان و مادرش هم خندان، مودم را مي‌دهد و فاكتور مي‌كند 54000 تومان و قرار مي‌شود فردا صبح بيايند براي نصب. شماره موبايل ايرانسلش را هم مي‌دهد جهت هماهنگي.

فردايش به من گفت كه از صبح دوبار قرار گذاشته‌ايم بدقولي كرده، تا عصر هم نيامد. گفتم كلاهت را برنداشته باشند دوست‌ جان! مودمت را بياور ببينم حداقل اگر مشكلي ندارد از جاي ديگر اي‌دي‌اس‌ال را برايت مي‌گيرم. مودم را آورد،‌ مشخصات فني‌اش را پرينت گرفته بودند و گذاشته بودند داخل سلفون. نگاه كردم ديدم جايي براي سيم تلفون و شبكه ندارد. يك سوراخ دارد نوشته آنت.‌اين،‌ دوتاي ديگر نوشته آنت.‌آوت!! يك فقره دستگاه ابتدايي تقويت آنتن بود به قيمت 54000 تومان. به رفيقمان گفتم دخترم شانس آورده‌اي كه طرف انصاف به خرج داده مودم وايرلس صدواندي هزارتوماني ننداخته بهتان و پول يك‌ سال اشتراكتان را هم جلو جلو نگرفته،‌ ضمنن برو يك دوري در خانه بزن ببين زماني كه با اشتياق در حال تهيه‌ي شربت بودي،‌ جواهري چيزي بال درآورده يا نه...

پ.ن: دستگاه مذكور را هنوز روشن نكرده‌اند كه بدانيم داخلش مدار دارد يا ماسه‌ي بادي! چون خيلي سنگين بود.
پ.ن.ن: شركت‌هاي مذكور طبعن اظهار بي اطلاعي مي‌كنند.
پ.پ.ن:‌ جسارتن بعضي خانم‌هاي خانه‌دار عجيب مستعد مورد رنگ آميزي واقع شدگي هستند!

:: خلسه‌ي موسيقايي‌

هيچ وقت به متن آهنگ هايي كه گوش مي‌كردم توجهي نداشتم،‌ هنوز هم اگر بشود خودم را در ميان امواج صداي خواننده و زيبايي‌هاي هارمونيك آهنگ رها مي كنم و لذت مي‌برم. در واقع يكي از نمادهاي لذتم همين بوده كه در متن دقت نمي‌كنم و غرق در تركيب كل موسيقي‌هاي آوازدار مي شوم. در مورد بي آوازها هم كه تكليف روشن است،‌ لذتش همان لذت رها شدني‌ست كه آدم را، هي به گناه سوق مي‌دهد! اين را هم بگويم كه وقتي شعر ِ يك كاري، مبتذل (از نوع فيورت راديو پيامي) باشد،‌ ناهمگوني‌اش فورن توجهم را جلب مي‌كند و از بهشت پرتاب مي‌شوم بيرون. اما شعر خوب را در تركيب خوب، حس مي‌كنم، نه گوش.

جريان از دوره‌ي دوست دختري شروع شد كه بي نهايت در متن آهنگ‌ها دقيق بود و ركورد فوق‌العاده‌اي در حفظ تمام شعرهاي موسيقيايي خصوصن از نوع ايراني داشت. اين دختر كه از قضا دستي هم در بازيگري داشت،‌ در تمام مهماني‌ها كه مي‌رقصيديم، با آهنگ مي‌خواند و حس و حال خواننده را هم مي‌گرفت و نقش او رابازي مي‌كرد! مثلن وقتي شادمهر مي‌گفت "منو تهديد مي‌كني كه يه روز از پيشم ميري..." با چنان قيافه‌‌اي با انگشت اشاره‌ي سيخ شده خطاب به من مي‌خواند كه هربار (بدون استثنا-هربار) فكر مي‌كردم كه در حال هم‌ذات پنداري با آهنگ است و فورن فكر مي‌كردم كه من كِي تهديد كردم، يا كدام حرفم معني تهديد مي‌داد؟!!‌ وقتي هم كه آهنگ عاشقانه اي پخش مي شد طبعن آنچنان عشقي از چشمان و رفتارش بيرون مي‌زد كه تصور مي‌كردم خودش شخصن همين پنج دقيقه پيش اين اشعار را خاص من سروده. يكي دويار هم سر همين ‍ژست‌هاي واقعي‌اش دعواي شديدي در گرفت تا بالاخره به من تفهيم كرد كه من اينطوري با آهنگ حس مي‌گيرم و منظورم تو نيستي، حالا نه سر فحش‌ها و نه احتمالن غش و ضعف‌هاي عاشقانه. بماند كه نهايتن اين توهم در من ماند تا روز آخر، كه " تمام آهنگ‌ها براي من اجرا مي‌شوند" بس‌كه خوب اجرا مي‌كرد. شانس آورديم دوستيمان به دوره‌ي هجويات رپ جديد ايراني نكشيد كه اگر كشيده بود، پاي خواهر و مادر هردويمان كشيده مي‌شد وسط!

اما دخترك تاثير خودش را گذاشت و حالا سالها بعد از او، هنوز هم حواسم از لذت آهنگ‌ها به متنشان پرت مي‌شود و يكي از ملاكهاي اصلي لذت شناسي خودم همين شده كه وقتي غرق در كِيف مي‌شوم، نمي‌فهمم خواننده چه مي‌گويد،‌ حتا اگر با فريادهاي خلسه‌وار با او همخوان باشم.

خب تو هربار مسخره ام کن و این احساسم را بچسبان به یک چیز منطقی ای، فکری ای، چه می دانم، توهمی ای حتا. اما من زیر بار نمی روم، عشق هم پریودیک می شود گاهی، درست به آن نشان که آن روز پای پنجره ی قطار که ایستاده بودی، من را بین شیشه های تیره می جستی و پیدا نمی کردی و من به طرز غم انگیزی از آن طرف، درست روبرویت بودم و چشم های پرسانت را می دیدم و به شیشه می زدم و تو در آن همهمه نمی یافتی ام... آن روز به اندازه ی تمام دنیا به خاطر عشق گم شده ام و احساس برباد رفته ام و شوک آن آخر هفته، به اندازه ی تمام دنیا غصه ی خودم را خوردم و تورا و دیگر برایم مهم نبود که هیچ کس در هیچ ایستگاهی مرا نمی شناخت که ندیدنم به چشم بیاید برایش... اما حالا ببین، هم قبلش عاشقت بودم و هم بعد از آن، حالا قبول، آن یک جور و این یک جور دیگر، کسی می تواند ادعا کند که امروز و فردای عاشقی یکسان است؟ گور پدر ِ عشقی که بخواهد تعریف داشته باشد یا مقیاس.

:: Silver Man

SilverMan.jpg
[Street Performer / SomeWhere in the World]

شغلی غمگین در میانه ی شادی.

من... فکر می کنم، آدم ها... من... من... آدم ها... خوب و بدشان را گاهی اجتناب ناپذیر است که تصمیم بگیری، وادارت می کنند که صفر و یک بسازی برای خودت... دونفر را داری که ناگزیری بینشان یک خوب بسازی یک بد، چون محال است که هر دو را را داشته باشی، شواهدت هیچ کافی نیستند، اما چاره ای نیست، یک خوب، یک بد.

:: فقط یک دوست معمولی، اما خیلی عزیز

خب، در واقع "دوست همینجوری" بودن برای من خیلی حل نشده بود هیچ وقت! حل شدن که، چرا شده بود، اما انگار ته فکرم قبول نمی کردم که یک دختر و پسر جوان جذاب تو دل برویی (!) (به زعم یکدیگر) با هم تنها باشند، تهعدی، تابویی چیزی هم نداشته باشند، اما باز "دوست همینجوری" بمانند. هنوز هم معقدم کار راحتی نیست این، یعنی انگار مسیر طبیعت دوتا موجود اینطوری را به آغوش هم هدایت می کند! اما شاید یک پیشینه ی دونفره، پیشینه ای که شناخت زیاد در محیطی غیر دونفره، یا "دونفره ی مشکل در دسترس" ایجاد کرده باشد، خیلی کمک کند به هدایت حس ها به سمت معمولی تر دوست بودن، یعنی شناخت آنقدری باشد که دونفر تصمیم بگیرند حیطه ی دوستی شان کجاست و تجربه ی اضافی یا لذت مازادی لازم دارند، می خواهند یا نه.

از طرف دیگر به قول آرامش، "شرایط" خیلی نقش مهم و حیاتی بازی می کند در این میان. مثلن دوتا آدم اینجوری، با هم بروند دیسکو در یک شبی، مست و پاتیل برگردند، به قول خارجی ها "اویلبل" هم باشند، یک پشتوانه ی فکری خیلی محکم (نه لزومن اخلاقی) نیاز دارد که کارشان به جایی نکشد، منظورم دلیل محکمی برای رخ ندادن حادثه (حد اقل در آن یک شب) است. اصولن نمی خواهم پای اخلاق یا خوب و بدی یا سیاه و سفیدی را باز کنم این وسط، می خواهم بگویم آدم ها، خصوصن تازه شناخته هایشان، ناخودآگاه به یک همچین مسیری هدایت می شوند، کنجکاوی شاید خودش یک دلیل مهمی باشد پشت ماجرا، اما همان در معرضش قرار گرفتن احتمالن مهمترین زمینه است. قبلن هم گفته ام، بخش بزرگی از رابطه ها فقط بخاطر "ممکن بودنشان" شکل می گیرند و "انتخاب" یا "تفکر" یا حتا "اولویت ها" کمترین نقش را در شکل گیری شان بازی می کند. در این شرایط موفقیت رابطه هم خیلی شانس مدار و شاید در اکثر مواقع کمتر محتمل است.

به هر حال گذرعمر خیلی تجربه های نداشته را برای آدم مهیا می کند، دوست معمولی بودن هم یک تجربه ی مهمی ست برای من، شاید شما درک نکنید اهمیتش را یا برایتان مهم نباشد، اما وقتی که دایره ی دوستان همجنس و غیر هم جنس گسترده می شود، وقتی که از محدودیت در رابطه و فاکتورهای مهم ِ مکان و زمان (که درجامعه ی ایرانی بسیار محدود کننده هستند) عبور می کنید، مدیریت رابطه و تعیین سطح آن می شود یک دغدغه ی جدی که برای حفاظت از دوستی ها خیلی مهم است. خیلی حواس جمع می خواهد که آدم (احتمالن مجرد) با دوستان مختلف باشد و امکان خیلی کارها باشد و تفکر دینی یا تابوهای فرهنگی هم نباشد، بعد بخواهد مدیریت کند خودش را و روابطش را که با چه کسی و تا کجا.

چند نفری دوست معمولی و چندتایی هم معمولی تر، گاهی با پیشینه و گاهی هم بدون پیشینه دارم که همه شان برایم خیلی عزیزند، همینقدر که شده اند که بمانند، عزیزند.

:: وقتی که خودمان هم باورمان نمی شود

اول از همه فرناز می پرد بالا که: "بابا خارجی... بابا فرودگاه... بابا وایرلس...!!"

صفحه که باز می شود، خیلی محترمانه از طرف فرودگاه امام خوش آمد می گیرم، یوزر و پسورد را هم نوشته می گوید وارد کن. باورم نمی شود، می گویم سر کاریست، هر لحظه انتظار اروری، فحشی، لامقدوری چیزی دارم! لاگین می کنم، وو.. باورم نمی شود، این راستی راستی یک اینترنت وایرلس واقعی در همین فرودگاه امام در همین خاک ایران است!

نفر دوم نیلگون است، می گویم بکپ! می گوید خودت چرا نصفه شبی ول می گردی؟ می گویم فرودگاهم، می گوید همین باجه قراضه ها؟ می گویم نخیر وایرلس! می گوید وای... مجانی؟ می گویم بعله! می گوید من اگر می دانستم هر شب می آمدم فرودگاه ول می گشتم، گور بابای کارت بنزین، نه به آن توالت های نیم وجبی، نه به اینترنت یهویی!

خانم ها، آقایان، شاید ما زیادی هیجان زده شده ایم، اما در این شب وفات... ما واقعن از فرودگاه می لاگیم!

:: اين لذت يك نفره

آدم به بلاگرها عادت مي‌كند،‌ باهاشان خو مي‌گيرد،‌ نازهايشان را مي‌فهمد و تكه‌هايشان را ياد مي‌گيرد. گاهي يك جمله از يكي مي‌خواني و غرق لذت مي‌شوي،‌ كِيف مي‌كني،‌ بعد به نفر بغل دستي‌ات نشانش مي‌دهي،‌ مي‌گويد خب كه چي؟ كجايش خوب بود؟ چيَش متفاوت بود؟ آدم دمغ مي‌شود،‌ ياد مي‌گيرد كه هر بلاگري،‌ هر مطلبي را نبايد همه‌جا مطرح كرد،‌ بايد تنها بود با بعضي‌ها، وبلاگ است،‌ باشد، عمومي‌ست،‌ باشد، تو با او تنهايي اما، تو با او در يك اتاق دربسته،‌ غرق در مشتركات و تفاهمات زيربنايي نشسته‌ايد و گپ مي‌زنيد و كِيف مي‌كنيد،‌ هيچ كس ديگر هم ازاين لذت خبر ندارد، درست مثل اين‌كه عزيزي را گوشه‌كناري در يك ميهماني پيدا كني و نفري يك ته ليوان ويسكي با يخ زياد دستتان باشد و مزه كنيد و همينطور كه به ديوار كنارتان روي يك پا يك‌وري تكيه كرده‌ايد و پاهايتان را ضربدري گذاشته‌ايد، در ميان هياهو از سكوت و آرامش دونفره لذت ببريد.