پريشب براي دومين بار در اين اواخر، در بخشي از برنامههاي صداي امريكا، يكي از نوشتههاي من (سه و دو) به همراه يك نيمچه كليپ طنز خوانده و پخش شد و به نوعي سوژهي آن بخش قرار گرفت. قبلن هم "رختخواب دونفره" را خوانده بودند و درموردش حرف زده بودند. آقايي هم كه وبلاگ را معرفي كرد، با يك نموره غلو، 35 درجه را به عنوان يكي از پرخواننده ترین وبلاگهاي فارسي معرفي كرد. اشتباه نكنيد، به هيچ وجه قصد ورود به حيطهي شكستهنفسي را ندارم، برعكس، در زمان ديدن فيلم ِ برنامه، در اتاق دربسته، نيشم تا بناگوش باز بود و احساس خود بزرگ بيني و خود موفق بيني و خود همه چيز بيني از همهجايم بيرون ميزد. در همين حال و احوال فكر ميكردم كه اين مدل معرفي و تعريف و تمجيد خطر پرپر شدن براي وبلاگ دارد يا نه؟ از طرف ديگر هي نوشتههاي اخيرم را در ذهنم مرور ميكردم كه ببينم كسي كه بواسطهي معرفياي اينگونه، براي اولين بار وارد وبلاگ من ميشود با ديدن صفحهي اول چه حسي پيدا ميكند؟ بعد نيشم كه بستهتر شد، فكر كردم كه حالا شهرت (شهرت نسبي)، صرفنظر از كشش عجيبي كه براي اكثر آدمها دارد، الزامن رضايتآور هم هست يا نه؟
اينها را تا همينجا نگه داريد،
چند شب قبل در يك ميهماني تولد، از طريق يكي از نوشتههايم و آدمي كه با او رفته بودم، به طور كامل لو رفتم! يعني يك جماعت وبلاگ خوان آنجا بودند، وبلاگ من را هم ميخواندند و حداقل در ظاهر دوستش داشتند، خود واقعيام را نيز ديدند و شناختند (بار اولی بود به این شکل مورد توجه واقع شدم). تشريح حسهايم كمي مشكل است، وقتي كه با يك بلاگر قرار ميگذاري، گپ ميزني و تبادل احساسات يا نظرات ميكني، معمولن يك لذتي از معمولي تا خوب دارد. حالا مواجه شدن با يك يا چند خواننده هم، اگر پاي بحث و نقد باشد، اتفاق خوشايندي به حساب ميآيد، اما فرض كنيد ده نفر با نيش باز دورتان نشستهاند و بهتان خيره شدهاند و ضمن برانداز كردن شماي واقعي، انتظار دارند ناگهان كلاهتان را برداريد و يك خرگوش برايشان ظاهر كنيد، اتفاق ناخوشاينديست.
البته من توهم شهرت نزدهام، اما گاهي يك چشمه اتفاق كوچك، تمرين خيلي خوبيست برايم كه بدانم زندگي يك آدم مشهور چه شكل و قيافهاي دارد، و نظرم را صريح ميگويم: برآيند موضوع خيلي جذاب نيست. نميدانم، حس ميكنم شايد اگر كسي لذت فوقالعادهاي از شهرت ميبرد، احتمالن دارد خلا عاطفي يا كمبود توجه ديگري را جبران ميكند و شهرت به تنهایی نبايد پديدهي جالبي در زندگي يك انسان مستقل و بالغ باشد. يك شخصيت سينمايي مانند "گلزار" را تصور كنيد، هر روز و همه جا، در رستوران، در سينما، در خيابان، در كتابفروشي، مردم خيره نگاهش ميكنند و يا با انگشت نشانش ميدهند، متمدنترها هم سعي ميكنند وانمود كنند كه او را نديدهاند، اما معلوم است كه ديدهاند. من فكر مي كنم زندگي در اين شرايط وحشتناك ميشود و هيچ چارهاي جز دور شدن از اجتماع، يا متدهاي تغيير چهرهي رايج مانند عينك يا ريش وجود ندارد.
البته اين مشكلات بهاي لذتهاي پنهان بسياريست كه يك بازيگر خواسته يا ناخواسته از آن بهره ميبرد، اما من اگر بخواهم انتخاب كنم، ترجيح ميدهم يك متخصص معروف باشم كه نه در خيابان، بلكه در حيطهي تخصصي خودم شناخته بشوم و وقتي كه حيطهي شهرت تخصصي بشود، مخاطب هم تخصصيتر احترام ميگذرد و حداقل اين انتخاب براي انسان وجود دارد كه در فضايي حضور پيدا بكند يا نه، شناخته بشود يا نه، و اينكه خودش را معرفي بكند يا نه.
وبلاگ آنچنان فضاي تخصصياي به حساب نميآيد، حداقل در وبلاگ من خيلي از اين خبرها نيست، بنابراين من بيشتر دوست ميدارم كه شهرت فرضيام را پشت همين مانيتور نگه دارم و شايد گاهي براي جفتك اندازي و كِيفهاي مقطعي خودي نشان دهم. بعید می دانم بیشترش را بخواهم و اصلن بتوانم تحمل کنم. حریم شخصی که نباشد، برای من، انگار بدون لباس در خیابان راه بروم!
راستی شما آروزی شهرت در سر دارید؟ واقعن مورد توجه واقع شدن در کوچه و خیابان برای یک عمر قابل تحمل است؟ حاضرید خیلی چیزها را فدا کنید اما موقعیتی مانند گلزار یا چه می دانم زتاجونز داشته باشید؟ هیچ فکر کرده اید که آیا زندگی فعلی تان آرامش و آسایش بیشتری برایتان فراهم می کند ویا رسیدن به شهرتی آنچنانی؟ (منظورم البته رفاه مادی نیست، برای پولدار شدن روش های زیادی وجود دارد). یک "موجود موفق" بودن بهتر است یا یک "موفق مشهور" بودن؟
---------------------------------------------------------------------
پ.ن: دوستان حاضر در آن میهمانی، ماجرای خرگوش و کلاه فقط یک مثال اغراق آمیز است تا حس ها منتقل شوند، رفتار شما هم غیر عادی نبود، صرفن ایده ای گرفتم برای پروراندن موضوع.