خب... وقتي كه نوشتهي قبلي را مينوشتم، يك لحظه هم به ذهنم نرسيد كه شايد آنقدر تحريك بشوم كه بتوانم خودم را براي جواب دادن قانع كنم. آنقدر غرق در پياده كردن حسهاي فوقالعاده خاص، متفاوت و غير قابل توصيف آن لحظههايم بودم كه واكنش خوانندههايم آخرين چيزي بود كه فكرم را مشغول كرد. شك نداشتم كه بازخورد ناخوشايندي در انتظارم هست، اما اگر ذات وجودي اين وبلاگ و "بودنش" باعث شده كمي محتاط تر بنويسم، روزي يكبار به خودم نهيب ميزنم كه به خاطر دك و پزم (دك و پز وبلاگم)، هويتم را سانسور نكنم، كه اگر بكنم، رفتارم با تعطيل كردن اينجا يكسان خواهد بود. پس حرف اول و آخر، فعلن اينكه: اين منم.
اما در باب نوشتهي اين پايين... دلايلم را -دلايل سر صحنه را- تا جايي كه يادم هست مينويسم، هيچ قصد توجيه ندارم، فقط كمي به جزئيات اضافه مي كنم (تا جايي كه حافظه ياري مي كند). شما هم وقتي كه خوانديد، اگر اهل قضاوتيد،خط كشتان را برداريد و مشغول شويد!
1- دقيق يادم نيست، هشت، نه يا ده سالي بايد باشد. الان اگر بود، نه به آتشنشاني، نه به اورژانس حيوانات (كه من نشنيدهام وجود داشته باشد)، بلكه به 137 زنگ ميزدم، حداقل ميآمدند و مي بردندش، يعني از سر من و همسايگانم باز ميشد، نيم درصد هم احتمال ميدادم كه شايد بخواهند از مرگش جلوگيري كنند. كاش سرمان را در برف نگه نداريم، هيچ كس در اين مملكت براي نجات يك سگ ولگرد مايه نميگذارد، انجمن فعال ميخواهد كه من رد و آدرسي از آن ندارم. دادنش دست شهرداري يا آتش نشاني هم، نمي دانم، خرد فردي من ميگويد كمكي نمي كنند، مگر با گلوله خلاصش كنند.
2- فكر ميكنم همسايگان با شهرداري منطقه تماس گرفته بودند. آن زمان (وهنوز) سگهاي ولگرد را با تفنگ شكاري ميزدند، چون براي مردم ايجاد خطر ميكردند (چند ماه پیش دختری را در سعادت آباد کشتند). به هرحال ظاهرن گفته بودند "شكارچيهايشان" نيستند، يا نميرسند بيايند، يا ماموريتشان تمام شده!
3- كسي كاري نميكرد، همه سرهايشان را در لاكشان كرده بودند. راستي يك لحظه خودتان را در موقعيت قرار ميدهيد؟ چرا هيچ كدام از دويست يا سيصد نفري كه در بالاهاي تهران آن موجود را ديدند كاري نكردند؟ چرا نتوانستند بكنند؟ حاضر بوديد كه يك دامپزشك را به هر شيوه پيدا كنيد، خرجش را بدهيد، چند صدهزار يا چند ميليون تومان هزينه كنيد براي چند درصد شانس زنده ماندن يك سگ ولگرد؟ بعيد ميدانم البته، اما من نه امكانش را داشتم و نه پولش را. هيچ كدام از شما هم آنجا نبوديد، چون انسان ها پشت مانیتور یک جوری اند و در عالم واقع جوری دیگر. بعلاوه یک دوگانگی عجیبی پیدا می شود این وسط، که اگر می خواهم اینچنین پولی را هزینه کنم، بهتر نیست یک سری به بیمارستانهای آدم ها بزنم؟
هشتم تیرماه پارسال، در بیمارستانی در الهیه، یک افغانی را دیدم که پایش شکسته بود، در اورژانس برایش گچ گرفته بودند و هر کار اضافه ای موکول بود به "پول". کنار راهرو رها شده بود، عربده می کشید، گریه می کرد و التماس می کرد که دردش را آرام کنند، رفیقش پول دارو نداشت، دفترچه هم طبعن نه. زنگ زده بودند برایشان پول بیاورند، خودش را خیس کرده بود و با لباس کارگری دریده، تاسف بار ترین وضعیتی را که می توان از یک انسان تصور کرد داشت. به رفیقش گفتم که چقدر کم داری برای امشب؟ گفت صدوهفتاد تومن، زنگ زده ام بیاورند، نداشتم همراهم.
4- نيمه شبي بود كه بعد از گذشت يك شب ديگر، كسي به داد حيوان نميرسيد. "من" اطمينان داشتم ميميرد. از كجا مطمئن بودم؟ نميدانم، شايد اشتباه كرده باشم، اما نه سال پيش، در نيمهشبي غمگين، اطمينان داشتم حيواني رفتني دارد زجر ميكشد. بنابراين، اگر باز هم در آن موقعيت و با همان سطح آگاهي و در همين كشور باشم، با احترام به همهي دلسوختگان -و از همه بيشتر خودم- همان كار را تكرار ميكنم
5- تصميم غم انگيزي بود كه همچنان و بعد از چندين سال، جاي زخمش شفاف باقيست، اما غمانگيزترين تصميم، نه، نبود.
6- حيوان كه نميتوانست حرف بزند، من به حس خودم اطمينان كردم، اما براي اينكه سر يك بحث ديگر هم باز بشود، ميگويم كه من با كمك كردن به انساني كه خودش به دليل بيماري لاعلاج يا كهولت شديد نخواهد زنده بماند كاملن موافقم، امروز اينگونهام.