Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

گاهی، بیشتر از هر چیز ِ خانه ی پدری، با این آمپلی فایر 250 وات مشکی رنگ ارتباط برقرار می کنم، وقتی که ریتم را بجز گوش با بقیه ی بدنم احساس می کنم، پرنده هم تحریک می شود و شروع می کند به چه چه زدن، خنده ام می گیرد، ریمایندری از طبیعت در اوج خلسه.

هميشه وقتي كه مي‌خواهي اپسيلوني تعهد خودخواسته‌ي بي‌منت از خودت، به خواست خودت و براي خودت در رابطه‌اي تعريف كني،‌ ذهنت اول مي‌رود به سراغ دو يا سه يا چند نفري كه به احتمال يك در هزار ممكن بود پارتنر آينده‌ات باشند و معمولن هم يا ناديده‌اند يا يكبار ديده‌ي نچشيده، و نقد يكصد درصدت را مقايسه‌ مي‌كني با نسيه‌‌ي يك درهزار! يعني به طرز فيلسوف‌وار و احمقانه‌اي هم‌وزنشان مي‌كني يك تكه فلز آبديده را با كوهي پنبه كه جمع كردنش كارهر بزي نيست! كنجكاوي‌ست اين ضريب هزار،‌ يا در دسترس نبودن،‌ يا زياده‌خواهي،‌ يا آينده‌نگري،‌ يا واقع‌گرايي، يا چي؟‌

:: هرپس - اپیدمی در پرده

مقدمه
هرپس یک بیماری ناشی از خانواده‌ای از ویروس‌هاست. ما به آن تبخال می‌گوییم و نوع دهانی یا دماغی‌اش را تقریبن همه دیده اند. اما آنچه که من را واداشت تا درمورد هرپس تحقیق کنم، تبخال از نوع تناسلی اش بود، بیماری ویروسی‌اي که به راحتی از شخصی به شخص دیگر منتقل می‌شود، درمان ندارد و معمولن تا آخرعمر مهمان بدن میزبانش هست. نکته‌ی خیلی جالب‌تر این‌که این بیماری یک اپیدمی جهانی به حساب می آید، بر مبنای آمار مختلف، پنجاه تا نود درصد (45 میلیون نفر بر مبنای آمار مرکز پیشگیری و کنترل بیماری‌هاي امريكا) از امریکایی‌های بالغ حامل آنتی بادی آن هستند (یکی از ملاکهای وجود ویروس در بدن) و البته می‌توان حدس زد که در بقیه جهان هم نباید وضع بهتری وجود داشته باشد.

تبخال تناسلی کشنده نیست، اما از نظر فیزیکی دردناک و از نظر روانی بسیار آزاردهنده است. فرد مبتلا، در دوره عود، علاوه بر زخم‌های آزار دهنده، دچار پشیمانی، شرمندگی و انزوا می شود. این بیماری و البته تمام بیماری‌های مقاربتی، صرفنظر از جنبه‌ی سلامتی، اهمیت روانی دارند، چون اکثر افراد مبتلا، دچار احساس کثیف بودن و آسیب دیدگی منجر به سقوط عزت نفس و اعتماد به نفس می‌شوند.

عملكرد
معمولن در افراد مبتلا، ویروس در ناحیه‌ی اولیه ورود و ابتلا باقی می ماند، یعنی اگر در ناحیه تناسلی بوده باشد، عود بیماری و همچنین انتقال آن از همان منطقه می باشد و اگر تبخال دهانی باشد، در همان منطقه ی صورت به فعالیت خود ادامه می دهد. ویروس هرپس مثل خیلی ویروس های دیگر از طریق هرنوع زخم و ترشحات بدنی قابل انتقال است. هرپس در واقع دو ویروس بسیار مشابه دارد HSV1 – HSV2 که تفاوت عمده آن ها در منطقه مورد علاقه شان برای فعالیت است. هرپس نوع 1 (میهمان 80 درصد امریکایی ها) معمولن مرتبط به منطقه دهانی و هرپس نوع 2 بیشتر متمایل به ناحیه‌ی تناسلی ست. اما به هر حال هر دونوع ویروس ممکن است در هر دوناحیه مستقر یا فعال شوند و جالب اینجاست که بعد از ورود در همان منطقه می مانند و خود به خود از کمر به پایین یا برعکس مهاجرت نمی کنند. هرپس می تواند از طریق هرنوع آسیب دیدگی پوستی به بدن فرد دیگر منتقل شود، اما امکان نفوذ آن از طریق پوست سالم تقریبن غير ممكن است. در واقع فرد دریافت کننده باید ویروس را به محلی مرطوب و گرم در بدن خودش منتقل کند، بنابراین با شستن دست یا عضو آلوده شده، می توان از انتقال آن به محل مناسب برای میزبانی جلوگیری کرد.

هر دونوع ویروس، باعث ایجاد زخم، جوش یا علائم دیگر پوستی در دوره‌ی عود می شوند که در بعضي افراد بسیار ناچیز و در بعضی دیگر ممکن است بسیار حاد باشد به شکلی که اولین حمله ممکن است با تب یا درد کل بدن همراه باشد. زخم‌ها معمولن در ناحیه ی دهانی و یا روی آلت، اطراف دهانه واژن یا حتا داخل آن شکل می گیرند. همچنین ورود ویروس به بدن می تواند بدون هیچ علامتی رخ بدهد و نداشتن جوش یا زخم یا تبخال، تضمینی برای ناقل نبودن نیست. حتا ممکن است شما یک دوره‌ی عود را با یک جوش در زیر ناف گذرانده و هرگز متوجه آن نشده باشید.

ویروس بعد از اولین حمله از طریق اعصاب به نخاع می رود و همانجا آرام می گیرد، در واقع بیماری حالت ساکت (کمون) خود را آغاز می کند. بعضی افراد یک یا دوبار در کل عمر و برخی به صورت مکرر دچار عود هرپس می شوند. تکرار حمله ی ویروس نوع 2 (تناسلی) معمولن بیشتر از نوع 1 است.

:: عشق را عشق است

فکر که می کند، نمی داند که عاشق بوده، یا که "این ها" همه باعث شده توهم عاشقی پیدا کند. این ها که می گویم، مثلن، بوسیدن روی پله برقی طبقه ی دوم به آن شلوغی، با چشمان بسته، واقعن بسته، همان روزی که روی پله ی بالایی ایستاده بود تا قدشان یکی شود، یا مست کردنشان پای دیوارهای ترسناک نتردام، آن شب که کشتی ها هی رد می شدند و هیچ کدام از آن همه آدم شاخش در نمی آمد، یا چه می دانم، تولدی که برایش گرفته بود در آن هتل بی در و پیکر توی بلژیک، که عین چند ده نفر خدمه ی هتل با نیش باز هزاربار تولدش را تبریک گفته بودند و دست آخر هم توی اتاق شامپاین پارتی راه انداخته بودند، یا از همه مهمتر، این که تمام آن روزها، از سر و کول هم بالا می رفتند در خیابان و رهگذران از شادیشان شاد می شدند، نه لوچ، نه عصبی، نه حسود... می گفت خب ما که نداریم از این ها، پس من نمی دانم اینها باعث شده توهم عاشقی بزنم، یا که واقعن عاشق شده بودم... گفتم، عشق را مگر می شود از محیطش جدا کرد؟ مگر داریم عاشقی بی فضا، بی دیوار، بی ماشین، بی تخت، بی بو.. گیرم که به هر بهانه، عشق را عشق است.

:: درخت مراد

اين درخت را پارسال در نوك بلندترين برج (اسبق) شانگهاي نصب كرده بودند، مي ‌گويم اسبق چون ظرف يك‌ سال يك آسمانخراش غول پيكر بلندتر در كنارش علم كرده‌اند، هماني كه با دبي كل كل دارد و معلوم نيست كدامشان در نهايت بلندترين آسمانخراش دنيا مي‌شود.
اين ماجراي مراد گرفتن براي من خيلي جالب شده،‌ از جمكران خودمان با آن چاه كذايي گرفته،‌ تا اين همه امام زاده‌ي پرت و پلا در كوه و بيابان‌هاي ايران،‌ تا درخت مقدس جزيره‌ي قشم و هزاران سمبل ديگر كه فقط كافيست يك نخ به يك جايشان بسته شده باشد تا انبوه مرادهاي كوچك و بزرگ از هر طرف سرازير شوند، از تقاضاي رسيدن به پسر كربلايي‌محمد گرفته تا آرزوي شفاي مادربزرگ يا پيروزي سربازان اسلام در تنگه‌ي جبل‌الطارق (مثلن!).

Shanghai3.jpg
[درخت مراد / شانگهاي]





حالا جالب است كه مي‌بيني در نوك يكي از توريستي‌ترين ساختمان‌هاي دنيا،‌ درخت مراد كاملن نويي "طراحي و نصب" مي‌كنند و مردم تمام دنيا،‌ واقعن تمام دنيا، حالا يا به اعتقاد، يا بصورت سمبليك،‌ انواع و اقسام آرزو را آنجا مي‌آويزند،‌ آن‌هم نه روي هر كاغذ و وسيله‌اي، بلكه روي كارت‌هاي مخصوص مراد (!)‌ كه بايد به قيمت نسبتن گراني بخري‌شان! استعداد عجيبي‌ست اين واسطه‌طلبي انسان براي دسترسي به خالق احتمالي كه كم و بيش در هر ملت و دين و آييني ديده مي‌شود.

Shanghai2.jpg
[يك آرزو]

داشتم فكر مي‌كردم كه اگر مي‌گذاشتند به كعبه چيزي آويزان كنند،‌ ظرف چند ماه تبديل مي‌شد به يك توپ كاموايي رنگارنگ‌... از بالا چقدر قشنگ مي‌شد.

:: كامنت روز

از سري كامنت‌هايي كه آدم براي منتشر كردنش سر دوراهي مي‌ماند!

man 1 sighe mikham 27 salem az mashhadd
mojaradd hastam
.
.
.
.
پ.ن: قيافه‌ي اينجا شبيه بنگاه شادمانه‌اي چيزي هست؟!

:: من و من

جرقه اش، دوم راهنمایی بود انگار، معلم ادبیات فارسی، آدمی نسبتن دگراندیش در آن فضای آکنده از تابوهای مشمئز کننده. حرفی که زد از آن حرف هایی بود که در ذهنم حک شد، به همراه کلاس و بچه ها و جای تخته سیاه سیمانی و حتا جهت در و پنجره ها، همه با هم... جالب این که در مجموع می خواهم خلاف حرفش را بگویم، اما همین که فرصت فکر کردن را در این مغزهای کوچک و ناپخته ایجاد کرد، دستش را هم باید بوسید.

گفت در خفا همانی باشید که در عیان می پسندید، بعدش کمی تعدیل کرد حرفش را، گفت منظورم این است که در خفا همانی باشید که در عیان رفتار می کنید (حالا من اضافه می کنم، یعنی همانی که محیط تحمیل می کند). بعدش یک مثال آب دوغ خیاری زد که تا آخر عمر فراموش نمی کنم: گفت مثلن یکی از دوستان من، با شورت مامان دوز آمده بود جلو در تا زباله ها را بگذارد بیرون، از قضا در بسته می شود و آقا با شورت (از نگاه من و هم کلاسی هایم، کون لخت) ماند پشت در، وسط کوچه... کلاس از خنده منفجر شد و او به هدفش رسید، آن لحظه ثبت شد. بعدش هم تحلیل کرد که اگر بیرون از خانه لباس لازم داریم، توی خانه هم درست بپوشیم، با شورت نگردیم! تحلیلش هم آب دوغ خیاری بود البته، عین مثالش.

به آدم هایی که با تنشان رفاقت دارند احترام می گذارم، معتقدم نوعی جسارت ِ آمیخته به خرد در رفتارشان هست، حتا در زندگیشان، یک مدل روحانیت که باعث می شوند چند پله بالاتر بایستند، یک هوا جلوتر باشند، حل شده تر باشند، کم گیرتر باشند. شاید نیچریست ها (ترجمه می شود یک جور طبیعت محوری، هان؟) یک تیپ شخصیت اغراق آمیز از کسانی باشند که با تن خودشان و البته بقیه، زیاد رفیقن هستند، اصولن پوشش را زائد می دانند، اما من فکر می کنم همین که آدم در خفا هم با تنش رفیق باشد، از لخت بودنش نترسد، تنها بودن با تن را غیر طبیعی حس نکند و از آن فراری نباشد، به سطحی از آزادگی دست پیدا کرده، همان حذف محدودیت های ذهن و ترمزهای فکر. گاهی تمرینش می کنم، گاهی هوس می کنم شکل ذهن داوینچی ها و مدل هایشان را ببینم، هوس می کنم حرفه ای گری ِ تن محور ِ غیر متمرکز بر اروتیسم را درک کنم.

كنجكاوي،‌ منشاءش هر كجا كه باشد،‌ در رختخواب آرام مي‌گيرد.

:: کپی چی چی؟ رایت؟

روزی سه بار اگر این لپ تاپ را روشن کنم، روزی سه بار داد و بیداد آنتی ویروس نورتون اوریجینالش در می آید که یا همین الآن آپ.تو.دیت م کن، یا دفعه ی بعدی آویزانت می شوم. سه ماه با خودم فکر کردم، امشب گفتم سگ خور، گرچه ما در این کشور هیچ عادت نداریم به این مسخره بازی ها، بگذار حالا که همه چیز این کامپیوتر به اوریجینال وصل است، سی-چهل دلار هم اضافه بدهم، حد اقل یک سال مزه ی آنتی ویروس اوریجینال را احساس کنم و نجات پیدا کنم از این بدبختی و کد دزدی و غیره. بعدش هم کم کم خودم را آماده می کنم که بیشتر به این کپی رایت بندگان خدا احترام بگذارم...
می دانید چه شد؟ آی پی را دیتکت کرد، گفت شرمنده، بخاطر محدودیت در قوانین کشوری- دولتی ام، نمی توانم نرم افزارم را به کشور حضرتعالی بفروشم، بعدم هم محترمانه شیشکی ملویی تحویل داد... شورش را درآورده اند، انگار من بیکارم با آنتی ویروس اینها تخم، ببخشید، هسته ی رئیس جمهور یا چه می دانم، اتم را بشکافم! خیلی جلو خودم را گرفتم که در جوابش نگفتم حالا می روم از سر کوچه می خرمت هزار و پانصد تومان، چشمت کور، والا...!

:: به فاصله‌ي اينجا تا...

مي‌گويد: امشب مي‌روم به جشني در خيابان،‌ بخاطر جمهوری فرانسه، برنامه ی گروهي از جوانان كه شهرداري مديريتش مي‌كند

مي‌گويم: مي داني كه اين قضيه تبديل شده به يكي از بزرگترين آرزوهاي زندگي من؟ و از ايران ماندنم فقط همين را كم دارم، كمبودي كه هي پررنگ‌تر مي‌شود: شادي در خيابان، در اجتماع...

مي‌گويد: پيرهنهاي بلند و رنگارنگم رو بپوشم و بدون روسري توي خيابون راه برم. چقدر آرزوهاي ما کوچيکه... من واقعا جز روسري هيچ هيچ هيچ مشکل ديگه اي با ايران زندگي کردن ندارم

مي‌گويم: و چقدر مهم هستند اين آرزوهاي كوچك،‌ چون قابل تحققند و فاصله آنقدر ناچيز است كه آه از نهاد آدم برمي‌آورد... به فاصله‌ي اينجا تا پشت پنجره، به فاصله‌ي‌ اينجا تا پايين پله، به فاصله‌ي حركت آرام نسوج پارچه در باد...

احساس جدیدی ست، رقابت در وبلاگستان(م)، و این رقابت طلبی مخدوشم می کتد، پارازیت می اندازد. انگار که سر ِ رزم نداشته باشی و به میدان کشیده شوی. وقتی تراوشت فعال نیست، فرق می کند که بخوانی و بنویسی، یا بنویسی و بعد بخوانی. باید قبل ترها خوانده باشی، حالا بنویسی و اگر دلت خواست، بعدش باز بخوانی، شاید بکرتر بماند، هم حست، هم دست خطت.

:: تحقیر جنگ

...اما از طرف دیگه واقعا اعتقاد دارم وظیفه ی اخلاقی همه ی مردایی که تو این جنگ بوده ن یا هستن اینه که وقتی جنگ تموم شد دهن شونو ببندن و دیگه اصلا اسمشم نیارن. دیگه واقعا وقتشه بذاریم مرده ها بی هیچ فخر و اعتباری بمیرن. خدا می دونه که برعکسش تاحالا جواب نداده. بِبیب زیر میز دست چپش را مشت کرد. "ولی اگه ما برگردیم، آلمانیا برگردن، انگلیسیا برگردن، و ژاپنیا و فرانسویا و باقی مردای دیگه برگردن، و همگی از قهرمانا و سوسکا و سنگرای تک نفره و خون حرف یزنیم و بنویسیم و نقاشی کنیم و فیلم بسازیم، اون وقت باز نسلای آینده محکومن گیر هیتلرهای آینده بیفتن. پسربچه ها هیچ وقت یاد نگرفته ن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن، یا به عکس سربازا تو کتابای تاریخ بخندن. اگه به پسربچه های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن، اون وقت هیتلر الان مجور بود واسه این که خودی نشون بده بره یه غلط ِ دیگه بکنه"


-------------------------------------
هفته ای یه بار آدمو نمی کشه / روز آخر مرخصی آخر
جی.دی.سلینجر
امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها
انتشارات نیلا

:: MBC Persia

MBC فارسی فردا (چهارشنبه) بعد از ظهر پخش برنامه های خود را شروع می کند. از نگاه من این اتفاق، یک حادثه بزرگ و یک زنگ خطر جدی برای سیمای در پیت خودمان محسوب می شود، چون هنوز هیچ شبکه ی اختصاصی پخش فیلمی برای فارسی زبانان ایجاد نشده و لس آنجلسی های غیر حرفه ای و غیر هنری بعد از هیجانات اولیه، هرگز نتوانسته اند مخاطب سخت پسند ایرانی را جذب کنند. گرچه ام.بی.سی فیلم های زبان اصلی را با زیرنویس پخش می کند، اما اصل دسترسی به فیلم ِ هالیوودی با صدای واقعی و سانسور بسیار جزئی اتفاق کوچکی نیست حتا اگر 1000 ساعت تبلیغ آن وسط بچپانند. این را هم اضافه کنم که این سرمایه گذاری جدای اهداف فرهنگی احتمالی اش، اهمیت بازار قشر متوسط و مرفه ایران را به رخ می کشد، از هیوندای گرفته تا سی.کی.

ورود ام.بی.سی فارسی و بی.بی.سی فارسی را نویدهای مهمی بدانید برای شکسته شدن انحصار خاکستری صدا و سیما و ایجاد فضای تنفسی هرچند محدود در حیطه ی لذت های بصری. گفتم لذت... آخرین بار کی پای آنتن یو.اچ.اف یا وی.اچ.اف تلوزیونتان لذت بی دغدغه برده اید؟ لذت را با کدام لام می نویسند اصلن؟

Abrekalle.jpg
[رامسر / اربه كله]

اين تيپ پيرترها روحم را شاد مي‌كنند، اين تيپ پيرترها مال زمين‌گير شدن نيستند، اين تيپ پيرترها زندگي مي‌كنند تا زندگي جلويشان كم بياورد، اين‌ها نمي‌ميرند،‌ فقط مي‌روند.
اين تيپ پيرترها تعريف صادق زندگي‌اند.

--------------------------------------------------------------
پ.ن: علي‌الخصوص وقتي عروسشان فوق ليسانس باشد!

خب... وقتي كه نوشته‌ي قبلي را مي‌نوشتم،‌ يك لحظه هم به ذهنم نرسيد كه شايد آنقدر تحريك بشوم كه بتوانم خودم را براي جواب دادن قانع كنم. آنقدر غرق در پياده كردن حس‌هاي فوق‌العاده خاص،‌ متفاوت و غير قابل توصيف آن لحظه‌هايم بودم كه واكنش خواننده‌هايم آخرين چيزي بود كه فكرم را مشغول كرد. شك نداشتم كه بازخورد ناخوشايندي در انتظارم هست، اما اگر ذات وجودي اين وبلاگ و "بودنش" باعث شده كمي محتاط‌ تر بنويسم، روزي يكبار به خودم نهيب مي‌زنم كه به خاطر دك و پزم (دك و پز وبلاگم)، هويتم را سانسور نكنم، كه اگر بكنم،‌ رفتارم با تعطيل كردن اينجا يكسان خواهد بود. پس حرف اول و آخر،‌ فعلن اين‌كه: اين منم.

اما در باب نوشته‌ي اين پايين... دلايلم را -دلايل سر صحنه را- تا جايي كه يادم هست مي‌نويسم، هيچ قصد توجيه ندارم،‌ فقط كمي به جزئيات اضافه مي كنم (تا جايي كه حافظه ياري مي كند). شما هم وقتي كه خوانديد،‌ اگر اهل قضاوتيد،‌خط كشتان را برداريد و مشغول شويد!

1- دقيق يادم نيست،‌ هشت، نه يا ده سالي بايد باشد. الان اگر بود، نه به آتش‌نشاني،‌ نه به اورژانس حيوانات (كه من نشنيده‌ام وجود داشته باشد)، بلكه به 137 زنگ مي‌زدم، حداقل مي‌آمدند و مي بردندش، يعني از سر من و همسايگانم باز مي‌شد،‌ نيم درصد هم احتمال مي‌دادم كه شايد بخواهند از مرگش جلوگيري كنند. كاش سرمان را در برف نگه نداريم،‌ هيچ كس در اين مملكت براي نجات يك سگ ولگرد مايه نمي‌گذارد،‌ انجمن فعال مي‌خواهد كه من رد و آدرسي از آن ندارم. دادنش دست شهرداري يا آتش نشاني‌ هم،‌ نمي ‌دانم،‌ خرد فردي من مي‌گويد كمكي نمي كنند، مگر با گلوله خلاصش كنند.

2- فكر مي‌كنم همسايگان با شهرداري منطقه تماس گرفته بودند.‌ آن زمان (وهنوز) سگ‌هاي ولگرد را با تفنگ شكاري مي‌زدند، چون براي مردم ايجاد خطر مي‌كردند (چند ماه پیش دختری را در سعادت آباد کشتند). به هرحال ظاهرن گفته بودند "شكارچي‌هايشان" نيستند، يا نمي‌رسند بيايند،‌ يا ماموريتشان تمام شده!

3- كسي كاري نمي‌كرد، همه سرهايشان را در لاكشان كرده بودند.‌ راستي يك لحظه خودتان را در موقعيت قرار مي‌دهيد؟ چرا هيچ كدام از دويست يا سيصد نفري كه در بالاهاي تهران آن موجود را ديدند كاري نكردند؟ چرا نتوانستند بكنند؟ حاضر بوديد كه يك دامپزشك را به هر شيوه پيدا كنيد، خرجش را بدهيد، ‌چند صدهزار يا چند ميليون تومان هزينه كنيد براي چند درصد شانس زنده ماندن يك سگ ولگرد؟ بعيد مي‌دانم البته،‌ اما من نه امكانش را داشتم و نه پولش را. هيچ كدام از شما هم آنجا نبوديد، چون انسان ها پشت مانیتور یک جوری اند و در عالم واقع جوری دیگر. بعلاوه یک دوگانگی عجیبی پیدا می شود این وسط، که اگر می خواهم اینچنین پولی را هزینه کنم، بهتر نیست یک سری به بیمارستانهای آدم ها بزنم؟
هشتم تیرماه پارسال، در بیمارستانی در الهیه، یک افغانی را دیدم که پایش شکسته بود، در اورژانس برایش گچ گرفته بودند و هر کار اضافه ای موکول بود به "پول". کنار راهرو رها شده بود، عربده می کشید، گریه می کرد و التماس می کرد که دردش را آرام کنند، رفیقش پول دارو نداشت، دفترچه هم طبعن نه. زنگ زده بودند برایشان پول بیاورند، خودش را خیس کرده بود و با لباس کارگری دریده، تاسف بار ترین وضعیتی را که می توان از یک انسان تصور کرد داشت. به رفیقش گفتم که چقدر کم داری برای امشب؟ گفت صدوهفتاد تومن، زنگ زده ام بیاورند، نداشتم همراهم.

4- نيمه شبي بود كه بعد از گذشت يك شب ديگر، كسي به داد حيوان نمي‌رسيد. "من" اطمينان داشتم مي‌ميرد. از كجا مطمئن بودم؟ نمي‌دانم، شايد اشتباه كرده باشم، اما نه سال پيش، در نيمه‌شبي غمگين، اطمينان داشتم حيواني رفتني دارد زجر مي‌كشد. بنابراين،‌ اگر باز هم در آن موقعيت و با همان سطح آگاهي و در همين كشور باشم،‌ با احترام به همه‌ي دلسوختگان -و از همه بيشتر خودم- همان كار را تكرار مي‌كنم

5- تصميم غم انگيزي بود كه همچنان و بعد از چندين سال، جاي زخمش شفاف باقيست،‌ اما غم‌انگيزترين تصميم، نه، نبود.

6- حيوان كه نمي‌توانست حرف بزند،‌ من به حس خودم اطمينان كردم،‌ اما براي اينكه سر يك بحث ديگر هم باز بشود،‌ مي‌گويم كه من با كمك كردن به انساني كه خودش به دليل بيماري لاعلاج يا كهولت شديد نخواهد زنده بماند كاملن موافقم،‌ امروز اينگونه‌ام.

:: 1

حیوان همین‌جا، سر کوچه ی ما تصادف کرده بود، شدید تصادف کرده بود. چند شکستگی جدی را داشت، خونریزی هم داشت، خونریزی داخلی هم بی شک داشت، خلاصه داغان شده بود. اما بی راه نیست که می گویند سگ ها هفت جان دارند، نمی مرد. وضعیت رقت بار و عجیبی بود، افتاده بود توی جوب کم عمق کوچه که همیشه نصفه آب دارد و آب از زیر تنش عبور می کرد. دو روزی می شد که ناله می کرد، زوزه می کشید گاهی، سرش را بالاتر گرفته بود، در نوعی حالت خواب و بیداری، با چشماني غم زده -اما نه ملتمس- آدم ها را نگاه می کرد و نمی مرد، بدنش درشت بود و کسی تلاشی برای کمک نمی کرد. تحمل دیدن آن همه درد برای من یکی که غیر ممکن بود، کم کم ضعیف تر شده بود و آثار مرگ کاملن درش دیده می شد، اما نمی مرد، اصلن نمي‌مرد. آن روزها به نظرم شماره‌ي خاصی هم نبود برای اینجور کارها، شاید هم ما بلد نبودیم.

یک تکه تخته پیدا کردم، نیمه های شب بود، دختر همسایه هم غم زده ایستاده بود بالای سر حیوان، ترجیح می دادم نباشد. جلوی آب را بستم، البته بعد از جایی که حیوان افتاده بود، آب بالا آمد و اطراف تنش را گرفت، کمی تقلا کرد و سرش را بالاتر گرفت که بتواند نفس بکشد، انرژی اش کاملن تحلیل رفته بود و ناله هایش آرام و مرگ آلود بوند، قلبم به شدت می تپید و خودم را برای اجرای تصمیم عجیبم آماده می کردم. گردنش را گرفتم و سرش را فشار دادم زیر آب، هنوز هم زورش بسیار بیشتر از حد انتظارم بود، با یک حرکت قوی مسیر فشار دستم را منحرف کرد و سرش را کشید بیرون، از آن موجود محتضر اصلن انتظار نداشتم. کمی مکث کردم، فکر کردم باید تمامش کنم، همانطوری، با کفش و شلوار رفتم روی گردنش ایستادم و با تمام وزنم فشارش دادم زیر آب، چند ثانیه بی حرکت ماند، اما بلافاصله شروع کرد به تلاش شدید برای بالا آمدن، اما اینبار با ته مانده قدرتش نتوانست تعادل من را بهم بزند، چند تکان شدید خورد و بعد آرام گرفت، آرام ِ آرام... خیس خیس شده بودم، نعش را از آب بیرون کشیدم و به سختی بردم تا نزدیک زباله ها، نگاهی به صورت و تن غرق در خونش انداختم، آرامشش راضی ام کرد، شهرداری چی ها با نعشش می دانستند چه کنند لااقل.

به یاد روزگارانی که فقط بیست و چهار ساعت خانه ی خالی برابر بود با یک دنیا هیجان و لذت، به یاد روزگارانی که لمس تنت، آرزویی بود کمتر محقق و همیشه جدید.

يك توضيحي مي‌دهم درمورد لينك‌هايي كه از آن كنار حذف كرده‌ام، علت توضيح دادنم هم همان احساس ناخشنودي و گاهي اهانتي‌ست كه ته دل خودم دارم وقتي كسي لينكم را بدون توضيح حذف مي‌كند، از نظر حسي،‌ تا زماني كه لينكي آنجا نيست،‌ خب نيست،‌ اما وقتي كه لينكي اضافه شد،‌ گويي حقي به صاحب آن مي‌دهيم كه پس گرفتنش حداقل يك توضيح مختصر نياز دارد.

كم كردن لينك‌ها چند دليل مشخص دارد:

1- كساني كه في‌لتر شده‌اند و انگيزه‌ يا وقت كافي براي عبور از في‌لتر و خواندن وبلاگشان ندارم.
2- كساني كه خيلي كم مي‌نويسند و يا اصلن تعطيل كرده‌اند (بيشترين تعداد).
3- كساني كه اگر وقت بيشتري داشتم مي‌خواندمشان،‌ اما بخاطر مشغله‌ي خيلي زياد از ليست اولويت‌هايم خارج شده اند، شايد نوشته‌هايشان جذابيت قبل را برايم ندارند.
4- بالاخره كساني كه بعدن متوجه شده‌ام از اول به اشتباه لينكشان كرده‌ام، يعني نوشته‌هايشان مورد علاقه‌ي من نبوده.

توضيح اضافه:‌ كماكان براي اكثريت قريب به اتفاق حذف شدگان احترام قائلم،‌ حتا بعضي دوستان حال حاضرم در ميانشان هستند.


:: دولت ركوردها

صدا و سيما به نقل از آقاي وزير:‌ با دسترسي به حدنصاب بي سابقه‌ي فلان ميليون بشكه در روز،‌ ركورد توليد نفت در 30 سال گذشته شكسته شد!
سابقه:‌ اين اواخر،‌ ركورد توليد گندم،‌ غلات،‌ شير گاو و حتا توليد ناخالص ملي تا سالي 5 بار شكسته مي‌شود.

ارتباطش با من؟: از زمان تولد تا حالا،‌ 30 سال است كه ركورد وزن من هي شكسته شده،‌ امسال با رسيدن به حدنصاب بي سابقه‌ي 82 كيلوگرم،‌ ركورد 30 سال گذشته را شكستم! متاسفانه 8 سالي مي‌شود كه ركورد قد من كه با حدنصاب بي سابقه‌‌اي در 23 سال قبل از آن مكررن بهبود پيدا كرده بود، همينطور بدون رشد باقي مانده. ضمنن تا اين تاريخ حدنصاب بي سابقه‌ي 50 هزار تومان را براي پول توجيبي در 30 سال گذشته بدست آورده‌ام. بعلاوه حدنصاب بي سابقه‌ي...

حرف جدي:‌ عق!