Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: صريح

نگرانی ام از این شفاف سازی، بخاطر نوعی ریسک نهان بود که به هر حال قبل از انتشار نوشته ی قبلی آن را پذیرفتم. طرح اين موضوع از مدت‌ها قبل در سرم مي‌چرخيد،‌ اما محرک دیگری هم بود که پیرو بحث نسبتن شدیدی با یک دوست بلاگر و عزیز شکل گرفت، برداشت او این بود که "کیوان" اسم واقعی من است و من فکر می کردم (اشتباه می کردم) که اکثریت قریب به اتفاق خوانندگانم (حداقل قدیمی ترها) علائم صریح یا در پرده‌ی کافی دریافت کرده اند که بدانند این اسم هویت مجازی من است، نه بیرونی! محك زدن اين تصور اشتباه و همچنين جلوگيري از تكرار اين دلخوري دليل اصلي اين شفاف‌سازي‌ست. در واقع به عدم صداقت يا صراحت متهم شدم و راستش تحمل تكرار اين حادثه را ندارم،‌ آن هم از سوي خوانندگاني كه بعضي‌شان برايم حكم رفيق چندساله را دارند.

مقدمه ام در واقع جواب سوال اول بود، اسم واقعی من کیوان نیست. جمله را کمی آرایش می کنم: اسم شناسنامه ای ام کیوان نیست، یا اسمی که پدر و مادرم روی من گذاشته اند این نیست. اشتباه نکنید، از اسمی که آنها برایم انتخاب کرده‌اند کاملن راضی ام، اما به هر حال این نیست.

بخش دوم این نظرسنجی به نفع من تمام شد، من هم اعتقاد دارم این "عنوان" اهمیت بسیار کمی در ایجاد ارتباطم با نویسنده ی محبوبم دارد. شاید کسی مانند عباس معروفی به خاطر اسمش مرا جذب کرده باشد، اما او یک استثنا در وبلاگستان است، کسی که قبل از ظهور این محیط مجازی نویسنده محسوب مي شده. در عوض ده یا بیست یا سی بلاگر محبوب و نیمه محبوب من بخاطر قلمشان برایم جذابند و نه اسمشان و نه البته فامیلشان. شايد دليل اصلي گمراه شدن من،‌ برخورد و ارتباط با همين گروه بود كه مثل من فكر مي‌كردند و "اسم" چه اينجا و چه آن بيرون برايشان اولويت نداشت.

اين وضعيت، تجربه‌ای جالب و خاص است، تجربه ای که شاید فقط بلاگرهای قدیمی تر و مجازی نویس با آن آشنا باشند. در یکی دوسال اولی که ملاقاتی با بچه های وبلاگستان پیش می آمد، کیوان که صدایم می کردند برایم کمی غریب بود، اما کم کم این نام به عنوان بخشی از هویت من شکل گرفت. این اتفاق دقیقن در تعامل با طرف های تجاری ام نیز تکرار شد، مثلن نام من در چین یک نام کاملن متفاوت است (شد) و در طی دوره‌ای چند ساله با این تلفظ نوین خو گرفته ام، یک بار که در فرودگاه پیجم کردند از این که متوجه اسم خودم با آن اکسنت فضایی شده ام متحیر شدم. می خواهم بگویم اسم به خودی خود چیزی نیست بجز یک عنوان، یک کد شناسایی و این کد وقتی که از طرف دو قطب، یعنی من و مخاطب من به رسمیت شناخته شود، اسم من است. حالا گاهی که در جمع دوستان بلاگر قرار می گیرم، ظرف سی ثانیه به عنوان جدید عادت می کنم و این فقط آنها نیستند که کیوان را صدا می کنند، بلکه من هم، خودم هستم که صدا می شوم، دیگر هویت دوم تداخلي ايجاد نمي‌كند، اول و دوم نقشي بازي نمي‌كند.

تعهدم به آنهایی که مجدانه با این اسم ارتباط برقرار کرده اند نگرانم کرد، اما گفتم میایم مساله را باز می کنم، همدیگر را می فهمیم در نهایت (يعني اميدوارم كه اينگونه شود)‌. من قصد ندارم "کیوان" نباشم، راستش را بخواهید حالا دیگر هستم، خود واقعی ام هم هستم، یک روز در خیابان داد بزنند کیوان، یکی از کسانی که بی هوا بر می گردد حتمن منم. بعضی از دوستانم که از اینجا وارد زندگی بیرونی ام شده اند هنوز مصرانه و آگاهانه کیوان صدایم می کنند، در واقع مشکلی هم ندارم با این وضع. قصد دارم كيوان بمانم،‌ لطفن بپذيريد،‌ آگاهانه‌تر از قبل.

چه خوب که دیگر نیازی به دفاع از اصل مستعار نویسی نیست. دلایل از نگاه من بسیار زیاد و همانقدر مستدل هستند. نه در ایران که محدودیت های فرهنگی و اجتماعی و مذهبی بسیارند، من اگر در قلب نیویورک هم زندگی می کردم باز مستعار می نوشتم. دلیلم شاید آن روزهای اول جزئی تم امنیتی داشت، اما الان بیش از هرچیز به خاطر حیطه ی تمرکزم نیاز دارم که با آن بیرون یکی نباشم. بزرگترین دغدغه ام و شاید یکی از گسترده ترین فضاهایی که تا ابد می توان درموردش حرف زد و فکر کرد، حیطه ی ارتباط بین آدم هاست. از یک سلام و علیک گذری با سی دی فروش میدان انقلاب گرفته تا قصاب محل، رفقای چند ساله، پدر و مادر و یا معشوق و دلبر. من فکرم را اینجا رها می کنم، بدون ترمز، و تصورمی کنم که اگر بخواهیم در ارتباطات فيزيكي‌مان همه چیز را روی دایره بریزیم و لخت باشیم، بهتر است خارج از اجتماع زندگی کنیم. بنابراين من و خواننده‌ام،‌ اينجا، هردو با تفكري مواجه هستيم كه با من ِ بيروني تفاوتِ بسيار دارد و يكي شدنشان محدوديت جدي براي اين تفكر ايجاد خواهد كرد، در عين حال، ناگزير و در طي اين چندسال،‌ با گروه محدودي از آنهايي كه مانند من فكر مي كنند يا مانند من فكر نمي كنند اما پذيرش افكارم را دارند ارتباط پيدا كرده‌ام، اين تجربه با تاكيد بر كم اهميت بودن "عنوان"، بسيار موفق بوده است.

حرف آخر هم این که از بیان شدن اسم واقعی ترم هراسی ندارم، اما این حریم را برای بهتر نوشتن حفظ خواهم کرد. می خواهم بگویم ماجرا هیچ جنبه‌ی پلیسی ندارد، شاید روزی داشت، حالا ندارد. یک گروهی مثل آی-تی نویس ها هستند که اسم واقعی محدودشان نمی کند، یک گروه مثل سیاسی نویس ها هم هستند که اسم واقعی برایشان خطرساز است، يك گروهي هم هستند كه بازي مي‌كنند با عناوين، من جزو هیچ کدام نیستم.

اگر رفتارم ابهام آميز بوده عذرخواهي مي‌كنم،‌ از این که هستید ممنونم، تلاشم این است که صادق باشم و شفاف.

----------------------------------------------------------

پ.ن: اين خطاي مكرر را نكنيد لطفن،‌ من كجا و اين آقاي كيوان يك سوم كجا، حداقلش اين است كه او 20 سانتي متر از منِ دراز، درازتر است، قديمي‌تر هم هست، گرين كارت هم دارد، من ندارم!

پ.پ.ن: اين نوشته را ببينيد،‌ يك متن صادقانه است. به واقع علاقه‌اي به وارد شدن به بحث "چرايي"ِ مستعار نويسي ندارم،‌ بديهي مي‌پندارم تا حدودي،‌ اما نگاه اين نوشته كمي فرق مي‌كند. من اين فرضيات را ناقص و از نگاه فردي مي‌پندارم كه كمي از بيرون به ماجرا نگاه مي‌كند،‌ اما اگر جوابي براي اين نگاه بيروني نداشته باشم،‌ هويت خودم مخدوش خواهد بود. اگر دوست داشتيد درموردش اظهار نظر كنيد، من هم نظرم را (بدون تلاش براي مبارزه يا موضع گيري)‌ خواهم نوشت.

:: "رفع ابهام" يا "برداشت شما از هويت يك وبلاگ‌نويس چيست؟"

"مدت مديدي‌ست كه براي طرح اين مبحث فكر مي‌كنم!"

چند سوال کوتاه دارم که مشتریان کم و بیش ثابت 35 درجه جوابش را می دانند، یا حداقل فکر می کنند که می دانند. سوالاتم را به سبک گوشزد مطرح می کنم:

1- فکر می کنید "کیوان" اسم واقعی من باشد یا عنوانی مستعار برای وبلاگ؟
لطفن جواب سوال اول را قبل از خواندن سوال های بعدی در ذهن آماده کنید و تغییرش ندهید، می خواهم بدون تاثیر پذیری از ادامه ی مطلب جوابتان را بدانم.
2- در هر دو حالت، چقدر برایتان اهمیت دارد که نویسنده ی وبلاگ محبوب (یا مورد استفاده‌تان) از اسم واقعی اش در وبلاگ استفاده کند؟
3- درصورتی که کیوان اسم واقعی من باشد، آیا این اسم بدون نام خانوادگی تفاوت چندانی با یک اسم مستعار خواهد داشت؟ به عبارت دیگر، اسم کوچک به تنهایی، در هویت دهی به نویسنده چقدر موثر است؟ حالا چه واقعی و چه مستعار.


جواب سوال اول به همراه نظرم درمورد دو سوال بعد را در پست بعدی خواهم نوشت. لطفن در صورت تمایل بگویید که چه مدت است که به 35 درجه سر می زنید، بعد به سوالات جواب دهید.

عاشق ایمیل های سالمی هستم که اشتباهی شوت شده اند تو اسپم ها، کلی هیجان انگیزند، اصلن هر ایمیل دری وری هم که باشد، وقتی می افتد لای آن همه زباله، چقدر به چشم می آید، نه؟

:: دو قطعه شنیسل

دو ثانیه هم نیست که پایم را توی مغازه گذشته ام، داد می زند "بفرمائید"! توی دلم می گویم "به تو چه"! دوست دارم چند دقیقه جوجه ها و شنیسل ها و کبابی ها را تماشا کنم، دلم می خواهد با لذت و آرامش انتخاب کنم، در واقع پروسه ی خوردنم را از همین حالا شروع کرده ام، این اتفاقی ست که معمولن بعد از یک ورزش سنگین برایم می افتد. باز رشته ی افکارم را پاره می کند "داداش بفرمائین". هیکلش گنده است، اما دیگر یاد گرفته ام از پس این مدل هم بر بیایم، در کل یکی از تفریحات آموزنده ام همین شده که رفلکس مناسب برای هر تیپ آدم عجیب و غریب در جیبم داشته باشم، از پسشان که بر می آیم کیف می کنم، گرچه این روش در مورد خیلی باسوادها یا خیلی بی سوادها کمتر کار می کند، آنجا ترجیح می دهم خودم بمانم. لبخند می زنم، با آرامش آزاردهنده ای به سمتش که بی خیال و قلدر پشت پیشخوان نشسته می روم، تغییر گفتار می دهم و می گویم: "داداش بذار یه دوری بزنیم، ببینیم چی به شیکممون میسازه!" یک لحظه غافلگیر می شود، یک لحظه لبخند می زند، اما زود خودش را جمع و جور می کند و کنجکاوانه ساکت می شود.
سر صبر همه را تماشا می کنم و شنیسل بیشتر از همه چشمم را می گیرد، می پرسم "این شنیسل ها هر کدام چقدر می شود؟" بی مکث می گوید"هر کدام هزار و پانصد-ششصد تومن"، می گویم "نه، وزنشان را می گویم"، می گوید دویست، سیصد گرم، چقدر بدهم"؟ باز فکر می کنم، باز پاچه می گیرد "چقدر بدهم؟" عصبی ام می کند، پس عصبی اش می کنم "به نظر شما چقدرش آدم را توپ می کند؟" مانده چه جوابی بدهد، خشک جواب می دهد "هرچقدر حال کنی"، جوابش به درد نمی خورد، اما این فایده را دارد که سکوت می کند، اصولن برخورد با هزار تیپ آدمی که همه چیز می دانند جز اصول اولیه ارتباط با مشتری برای مشتری آموزنده است لااقل، قدرت رو در رویی را بالا می برد. سر صبر سعی می کنم ارتباط بین سایز هر قطعه شنیسل با شکمم را برقرار کنم، نهایتن دو قطعه می گیرم، اول پرتابشان می کند توی کیسه، بعد با کیسه پرتابشان می کند روی ترازو، هنوز چهار رقم آخر نمایشگر دیجیتال گیج می زنند که برشان می دارد و پرتابشان می کند جلوی من "سه هزار و چهارصد تومن"

:: فرزند خاک

از سر بی فیلمی و بخاطر عدم توانایی در تنظیم وقت ناچار شدیم بلیت "فرزند خاک" را بخریم، تعریفی از فیلم نشنیده بودم و بازیگرها و کارگردان هم برای منِ کم اطلاع از سینما اصلن آشنا نبودند. سالن سینما فرهنگ، جمعه شب، به طرز غیر منتظره ای خالی بود، یعنی نصف سالن هم آدم نبود، اما... مهتاب نصیرپور را بعد از دیدن چهره اش شناختم، و بی اغراق این فیلم بود و این زن، بازی فوق العاده اش صرفنظر از ساختار نسبتن خوب فیلم، همه مان را میخکوب کرد، بار فیلم را یک تنه می کشید، کاری شببیه هنرنمایی های خسرو شکیبایی یا پرویز پرستویی یا چه می دانم، فاطمه معتمد آریا. سعی می کنم اغراق نکنم، اما انصافن بازی اش فوق العاده بود.

از او که بگذریم، فیلم که به نوعی یک درام تمام عیار به حساب می آید، بازگو کننده ی ابعاد جدیدی از عواقب جنگ در دنیای امروز است، ابعادی که بسیار بعید می دانم خیلی از ما از آن خبر داشته باشیم. فیلم مرورگر واقعیات دانسته نیست، بلکه اطلاعات کاملن جدیدی دارد از آنچه در مناطق مرزی بعد از جنگ می گذرد، وقایعی که برای شخص من فوق العاده جالب بود. یک شاهکار نیست اما دیدنش را پیشنهاد می کنم.

-----------------------------------------------------------
پی نوشت: امشب داشتم فکر می کردم چه فاکتورهایی وجود دارد که می تواند ذهن فردی مانند من را طوری اشغال کند که نتوانم به اندازه ی یک پست، به اندازه ی یک ایده ی نوشته حتا در این وبلاگ تولید محتوا کنم! فکرم به جایی نرسید، اما می دانم شرایط همینی ست که گفتم.

:: بالكن

همان ايوان قديمي و همان خانه‌ي خاطره ساز، چقدر گذشته؟ 6 سال؟ 8 سال؟ يادم نيست، صندلي حصيري را برگرداندم به سمت جنوب، به سمت تهران و لميدم روي شهر، رو به اين فرزند ناخلفي كه گاهي بد جفتك مي اندازد برايم، اما باز عين خانه‌هايي كه بعد از دعوا آرامش بهشان برمي‌گردد،‌ عين مادرهايي كه مي‌توپند به دخترك بعد مي‌بوسندش، عاشقش شدم، اصلن يادم افتاد كه همين جاها بود كه بار اول عاشقش شدم اين چموش را، اين شهر گنده‌ي گنده را.

يك لحظه ساق‌هاي فرم گرفته و جوان دخترك نظرم را جلب كرد، اما عجب، سني سرمان آمده، نه؟ ديدم حوصله‌ي نظربازي هم ندارم، سر صندلي را كج‌تر كردم و غرق شدم در هزارتوي خاطرات اين خانه،‌ پسرك ميزبانمان كه 5 سالي حداقل كوچكتر بود و اولين بارهمان جوجه ليوان داد دستمان، سيگارهايي كه اين همه وقت قرار بود تك مضراب پك بخورند و هنوز كه هنوزه متعهديم به تك‌هاي مضراب، دختركان خوب و بدي* كه اينجا بودند، اتاق‌هايي كه چه چيزها ديدند از ما،‌ حتا آن دستشويي گل و گشاد با دوش گوشه‌اش و حوضچه‌ي چهارگوش زيرش كه شك ندارم از عشق اولي‌ها سرشار بود، ‌لبريز بود، سر حال بود، نمي‌توانست نباشد...

از پشت نرده‌ها يك لحظه هم تكان نخوردم، اما محيط يكسر مي كشاندم به اين اتاق و آن اتاق، خانه تاريك بود و بچه‌ها دور ميز ضلع شرقي، من اما با تو دخترك ِ حالا متاهل ِ مادرشوهر داري كه خانم فلاني صدايت مي‌كنند، آن تهِ تهِ ضلع غربي بوديم، چپيده در عمق مبل غول‌پيكري كه خوب يادم هست عين قارچ سحرآميز براي هردوتا درازمان جاداشت و اگر كوچك‌تر هم بود جا داشت. دقيقن نمي دانم چرا آن شب را جاودانه كرده‌ام،‌ جاودانه شده، تمام جزئيات به طرز غريبي ماندگار شد و حتا آن آدم مهم بعدت هم نتوانست تو را پاك كند، بعدي هم، اصلن معلوم نيست چرا هيچ كس پاك نمي‌شود، معلوم نيست چرا خودشان هم پاك نشدند... راستي توي گنده كجا جاكرده بودي خودت را كه من هرطور حساب مي‌كنم جواب نمي‌دهد ديگر؟ چطور خودت را رساندي به دكمه‌هاي پيراهنم؟ گردنت چقدر خم شده بود كه نفست زير لباسم احساس مي‌شد؟

خنده دارش را مي‌داني؟ انقدر خاطراتت معصومند كه انگار هيچ گزندي نيست براي حالا، اصلن اين همه دور چه ربطي دارد به حالا؟ تو تنها آدم ِ آن خانه نبودي،‌ نيستي، اما گردنت كلفت بود، هست،‌ تويي كه تمام آن پذيرايي گنده‌ي شرقي-غربي با كانتر آشپزخانه و ميز ناهارخوري و هال و شومينه و فرش ناپايدار روي سراميك‌ها را يك تنه اشغال كرده‌اي،‌ انگار باد كرده‌اي، كش آمده‌اي، خودت را پهن ولو كرده‌اي روي همه‌شان، بلند بشو هم نيستي،‌ نه بعيد مي‌دانم، گردنت كلفت است.


----------------------------------------------------
*: بد كه نداريم، همان مفهوم عام، رفتاري خارج از عرف.


:: یک عاشقانه ی آرام

من و تو، عسل، زمانی به کشف عشق رسیده ییم که کودکان بی خیال بازیگوش هم، سرودهای عاشقانه را، یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند - با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق. آنها حتی "غم عشق" را هم، عینا، تقلید می کنند. عزیز من! غم عشق را. باور نمی کنی؟
در روزگار ما، کسانی را می بینی مغموم، پریشان، زلف آشفته، خوی کرده، بیکاره، سردرگریبان، با چشمان خمار، عین عین عاشقان قدیمی قصه ها - بی آنکه عطر عشق را، یک بار، از دور هم استشمام کرده باشند.
عسل! نامه های عاشقانه ی پرشور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است: چرا که عشق را محک نمی توان زد، و هیچ معیاری در کار نیست.

---------------------------------------------------
یک عاشقانه ی آرام
نادر ابراهیمی
نشر روزبهان

S1.jpg

كلنجار مي‌روم، نتيجه‌اش مي‌شود سكوت.

:: اين تشت ِ آرزو

حالت‌های کش آمده‌ی بعدش یک دنیای مجزايي هستند وسط دنیای واقعی، چهار دست و پا هر کدام به یک طرف، بی قید، شبیه مسیح مصلوب اما جایی میانه‌ی تخت.

- آرزوهای من تصویری‌اند، به جزئیات فکر می‌کنم، به ریزترین خرده کاری‌ها گاهی، اگر خانه ای را تصور کنم، تا جای جاکفشی و محل آینه‌ی اتاق خواب را، جنس صندلی‌ها را، همه چیز را

- هوم، جالب، من هم، به جزئیات، اما نه مثل تو به اشیاء، من در آرزوهایم پلن می‌نویسم، نمی‌دانم، شاید دنباله‌ی تفکر برنامه ریزی یا مهندسی باشد، طرح می‌چینم، باورت نمی‌شود، گاهی یک کارخانه را از مبنا در ذهنم می‌چینم، مواد اولیه اش را حتا تامین می‌کنم، بازاریابی می‌کنم، رقبا را می‌بینم، شکست می‌خورم و شکست می‌دهم، محاسبه می‌کنم، گاهی خیلی دقیق...

- من به این روش اعتقاد دارم، آرزوهای تصویری‌ام معمولن محقق می‌شوند، آنقدر ور می‌روم تا از یک جایی در بیاید، بشود

- آره، موافقم، میدانی، جهانگردی یک آرزوی اولویت دار بود همیشه برای من، از آن موقعی که خودم را شناختم، دوست داشتم دنیا را ببینم، خیلی مهم بود برایم، و آن روزها بیشتر به یک توهم می‌مانست، آن روزها که می‌گویم دور نیست‌ها، همین چند سال پیش

- اوهوم، اوهوم، من هم همینطور، عاشق دیدن دنیا بودم و نمی دانستم که چطور ممکن است، تازه آن هم برای من ِ دختر، کی باورمی‌کرد افسارم را یک روزی ول کنند که بروم برای خودم ول بگردم؟

- یادش به خیر، عجب کار هیجان انگیزی بود آن سفر اول و دوم، یک سال، شاید هم بیشتر پولهایم را با تمام انگیزه جمع کردم، شد به اندازه‌ی یک دوبی، هیچ سفری بعد از آن، آن همه "خارج" نبود برایم، آن همه کیف خارج نداد به من. خیلی سفر رفتم که خیلی لذتش بیشتر بودها، اما آن جنبه ی "خارج" رفتن، احساس بازرگانی را داشتم که بار اول بود از جاده‌ی ابریشم عبور می‌کرد. و همان شد که زندگی‌ام، بجز ایران گردی‌ها حتا، شد "سفر محور"، شده از نان شب بیفتم، سهم سفرم را باید داشته باشم

- یک آرزوی بزرگ دیگرم استادی دانشگاه بود، هست. خودم را آنجا تصور می‌کنم، حتا لباسم را، مقنعه‌ام را، هممه را از همین حالا انتخاب می کنم، کلاسم را تصور می کنم، دانشجویانم را، همه را، تمام جزئیات را...

- من نه، گاهی فکرش را می‌کردم، اما آرزوی غالبم همیشه یک تشکیلات صنعتی عظیم بود با هزاران نیروی کار، یک سیستم با نظمی بی‌نظیر، دوست داشتم فیگور استادی را، اما نمی‌دانم چرا آن نیاز لیدرشیپم را ارضا نمی‌کند، یک کشش جدی برای سردستگی در خون من هست

- یک استاد شیک پوش و دلربا می شوم، اما با جذبه، که دانشجو بخواهد مخم را بزند اما شهامت مطرح کردنش را نداشته باشد. داریم یکیشان را در دانشگاه، نمی‌دانم طرف چی درس می‌دهد، دختره خیلی خوشگل است، تیپش حرف ندارد، نیاز به کار هم ندارد چون با ماشین زیر پایش می تواند چهارتا استاد بخرد و بفروشد، هفته‌ای یکی دو روز می‌آید و می‌رود، پسر جماعت همه توی کف این آدمند، اما کسی جراتش را ندارد، در خودش نمی‌بیند که حرکتی بکند

- من از این ماجرای انرژی و تمركز و این ها سر در نمی‌آورم، راستش را بخواهی اعتقادی هم ندارم خیلی، اما تصویرهای ذهنم را محقق می‌کنم، ابزارشان را ایجاد می‌کنم، دنیا هم انگار پایه‌ی آدم مصمم باشد، می‌آید با تو، اما می‌دانی، فقط یک‌ جایی، یک نقطه‌ای، هرگز نتوانسته‌ام تشخیص بدهم چه می‌خواهم و نتوانسته‌ام یک لحظه حتا تصویری محکم طراحی کنم، چه رسد به جزئیات

- کجا؟

- در حیطه‌ی احساسات و روابط، گاهی خیلی سعی می‌کنم بفهمم به‌دنبال چه چیزی باید باشم، حتا تلاش می‌کنم خودم را آنجایی که می‌خواهم، ببینم، اما آنجا کجاست؟ نمی‌فهمم. نمی‌فهمم کدام الگوی ذهنی آن ایده آلیست که من باید دنبالش باشم، عاشقی؟ عشق ابدی؟ می‌دانم نیست همچین چیزی، عشق تغییر فرم داده شده؟ رابطه‌ی منطقی ِ " آرامش محور"؟ نمی‌فهمم، حتا نمی‌فهمم چه چیز در دنیای عاشقی یا روابط به آن نقطه‌ی ایده آل نزدیک است، اصلن نمی‌فهمم آن ایده‌آل وجود دارد یا نه... برای همین نمی‌توانم آرزویش کنم، می‌مانم، تردید می‌کنم، گاهی کلافه می‌شوم...

نمی‌دانم، آدم ِ زندگی‌ام را، اگر قرار باشد که آدمی برای زندگی‌ام تصور کنم، چگونه تصور کنم، شر و شور بخواهم؟ هیجان بخواهم؟ یک مدل ایده آل ترکیبی مابین شر و شور و هیجان و آرامش بخواهم که تمام نیازهام را یکجا برآورده کند، که نگذارد، فرصت ندهد زندگی ترسناک روزمره غالب شود؟ بعد اصلن چه کسی گفته من می‌توانم متقابلن جوابگوی نیازهای این آدم باشم؟ چه کسی گفته من می‌توانم نصف این‌همه توقع را خودم در قبال کس دیگر برآورده کنم،‌ راضي نگه دارم همچين لعبتي را

- آره همين را مي‌خواستم بگويم،‌ صرف آرزوي تو نيست،‌ خودت هم بايد آماده باشي

- بعد آدم وحشت می کند دیگر، چون یک چیز را شک ندارم، یک طرفه، یک جانبه، کار نمی‌کند، گندش در می‌آید آخرش، يك سر ماجرا مي‌شود خواسته‌هاي بي‌نهايت تو، يك سر ديگر تلاشت براي حفظ آن چيزي كه بدست آورده‌اي كه تازه اول راه است. اینجا که می‌رسم، باید هم طرف را آرزو کنم، هم خودم را، آرزویی که نمی‌دانم چیست، بدجور پیچیده می‌شود. این مادربزرگ‌ها را دیده ای، کلک می‌زنند، می‌گویند عاقبت به خیر شوی و خلاص! حالا یکی بیاید بگوید اگر راست می‌گویی بنشین و ترجمه‌کن این عاقبت به خیری كه مي‌گويي را، تو شرح وظايف بده، اجرایش با من، با ما. دو کلمه نمی‌توانند بگویند، مگر آرزوی سلامتی، که همانش هم وقتی روانت مریض باشد محقق نیست.

پشتم يخ كرد،‌ چپيدم زير لحاف.

:: یک قلپ آرامش

چه تاثیر عجیبی داشت این غَلَیانِ ما بر دوستانمان! نشان می دهد که هنوز که هنوزه بحث مهاجرت، فکر مهاجرت، دغدغه ی مهاجرت بین همه، رفته و نرفته و نیم رفته وجود دارد. از ابراز احساسات و همدردی و همراهی تان ممنون، انرژی خوبی می دهد به آدم، حتا برای ماندن. فعلن که هستم، همانی که گفتم و گفتید، سیاست سوراخ دعا را در حال حاضر بهترین روش می دانم، گرچه باید برایش خیلی دوید، خیلی هزینه کرد.

فکر می کنید اینجا کجاست؟ عکس این پایین را می گویم، اول کمی فکر کنید، بعد دنباله ی مطلب را بخوانید، لطفن.

holland-2.gif

.
.
.

سواحل برزیل؟ نه، اینجا وسط آمستردام، نزدیکی های ایستگاه مرکزی ست، با کجا مقایسه اش کنم، فرض کنید میدان راه آهن، میدان ولیعصر. هرچه می گردم در ذهنم، میدان پیاده رو پیدا نمی کنم در تهران، اما فرض کنید بیایند شن بریزند وسط میدان آزادی، اسکوربرد نصب کنند، اتوبوس بلند برای تماشاچیان بیاورند و لیگ والیبال ساحلی علم کنند، ملت فکر خواهند کرد مثلن قالیباف زده به سرش! اما اینها برای خوشحال کردن مردم از این نوع حرکات زیاد می کنند، اسپانسر دارد، هزینه اش از خیلی خیمه شب بازی های ما کمتر است و تاثیرش جای قیاس ندارد، مثل کارناوال های رک و رقاصی آلمان که مردم در حد مرگ می نوشند و می رقصند، یا جشنواره ی گوجه فرنگی در اسپانیا، یا جشن های چشم نواز برزیل... فقط یک دز آرامش و خنده ی سالیانه.

:: سلام خَشي!

خشي! صد بار يادت كرده ‌ام اين يك ساله، صد بار ياد تو و ياد خودم و ياد پايداري‌ام براي ايران ماندن. كانادا كه بوديم هم تو گريه كردي و هم من، اما تو همان موقع فايل امگريشنت نيمه راه بود و من يك لحظه هم به زندگي در آن كشور فكر نمي‌كردم. از قبلش مي‌دانستم دوستش ندارم، بعدش هم مطمئن‌تر شدم كه نمي خواهم. دليلش هم همان وزنه‌هاي ذهني و مديريت فردي و زندگي شخصي و حتا همان عرق سگي ِ احمقانه بود. باباجان تمام آن فروشگاه الكل فروشي گردن كلفت نزديك پمپ بنزين و متعلقاتش كار اين يك و نيم ليتري آب معدني دست دوم موسيو را نكرد، نمي‌كند.

خشي مي‌خواهم اعتراف كنم كه دچار تزلزل شده‌ام. پيش تو همچنان نمِي‌خواهم بيايم، اما خيلي قلقلك شده‌ام كه بروم يكي از اروپايي‌هاي دلنشين، چهار-پنج ساعتي ِ تهران ولو شوم، ماهي 1700 يورو بگيرم، درس بخوانم،‌ تحقيق كنم،‌ سلانه سلانه، رفتنه به دانشگاه توي قطار كتاب بخوانم، برگشتنه آدم‌هاي كم دغدغه را از پنجره تماشا كنم، آدم‌هايي با نوعي يكرنگي فرهنگي نهان را تماشا كنم، و بكشد بيرون اين غصه‌ي دائم ِ شهروندي ِ نامعلومِ ِ بلاتكليفِ نامحترم بودن در تهران، از من. بكشد بيرون هرچه مسافركش نفهم ِ بدراننده است از من. بكشند بيرون تمام دريچه‌هاي ناهموار خيابان‌ها، از من. خشي درجه‌ي افسوس من تغيير كرده،‌ من آدامسم را مي چپانم لاي دستمال مي‌گذارم توي درِ ماشين تا يك هفته بعد كه سطل زباله پيدا كنم و همت بيرون انداختنش باشد،‌ تحملش مي‌كنم زباله‌ي ماشينم را، اما تحملم كم شده نسبت به ماكسيماي پلاك ايران11 شمال تهران كه يك كوه زباله را پرتاب مي‌كند وسطِ وسط خيابان. قبلن مي‌گفتم هه! اختلاف فرهنگي، نياز به آموزش، كوفت، زهر مار، اما كم كم دندان روي هم فشار مي‌دهم و حس مي‌كنم كه دندان‌هايم يك روز مي‌شكنند زير اين فشار.

خشي يك لحظه هم به‌ كار كردن در آن جاهاي كيفور فكر نمي‌كنم، دانسته و نداسته حس مي‌كنم كار اينجا يك كيف مجزايي دارد،‌ حس مي‌كنم پول درآوردن در اين مملكت قلق دارد و من خوشم مي‌آيد از اين چالش لعنتي، از اين هوشي كه اگر به كار بزني عين آب خوردن مي‌شوي مرفه بي‌درد، مرفه بي دردِ ايراني اما. خشي كاش مي‌شد همينجا كار مي‌كردم،‌ پاريس دانشگاه مي‌رفتم، مونيخ كافي‌شاپ بازي‌ مي‌كردم و شب را روتردام مي‌ماندم. كاش مي‌شد تعميرگاه 125 سايپا نزديكي‌هاي ميلان بود و شهر كتاب نياوران توي زيرزمين موزه‌ي مادام توسوي لندن و بين همه‌ي اين‌ها فقط يك ساعت راه داشتم.

خشي گاهي كم مي‌آورم،‌ نه ديگر به‌خاطر اماكن و منكرات،‌ كه شايد سنم راه نمي‌دهد نگرانشان باشم، كه ديگر دغذغه‌ام ماليدن زانوي دختركي در پارك جهان كودك نيست،‌ درآوردن جيغش در سينما نيست،‌ راستي چرا نيست؟ ديشب كه عروسي بوديم، ساعت ده آمدند با دويست هزار تومان رفتند، يازده باز امدند با صد هزار تومان رفتند، ساعت يك هم كله گنده‌ترشان را فرستادند، هم صدهزارتومان را گرفت و هم دستگاه را برد. ميني‌بوسشان پشت در بود،‌ اما باور كن، خشي، ككم هم نگزيد. خودم مانده‌ام چرا اپسيلوني نگرانم نكرد با اينكه مي‌دانستم حرامي در خونم دارم و نامحرم در اطرافم ريخته و گناه بزرگي مثل شادماني بر گردنم هست، اما ككم هم نگزيد، مي‌فهمي؟ اين‌ها رفته‌اند در ذاتم، ناچيزند ديگر، محوند، اما تا زماني كه بوي دهنشان را احساس نكنم.

خشي مي‌روم شمال،‌ جنوب،‌ كيش، دماوند،‌ ولو مي‌شوم، دو قلپ تلخي مي‌زنم،‌ يك پك سيگار دخترك را مي مكم، نفس عميق مي‌كشم، مي‌گويم خدا، بهترين جاي دنيا همينجاست،‌ اما بر مي‌گردم، رئيس جمهورم را در جعبه‌ي لامپ‌دار آن گوشه مي‌بينم، كه وقتي مي‌پرسند "قدرت در كشور شما در دست كيست؟" نيشش را باز مي‌كند،‌ چشمانش را تنگ مي‌كند، و به‌ عنوان اولين رئيس جمهور تاريخ در جواب سوال خبرنگار امريكايي مي‌پرسد "مگر قدرت در كشور خودتان دست كيست؟!" و از ديدن قيافه‌ي كش آمده‌ي طرف، عيشم مخدوش مي‌شود پسر، خسته مي‌شوم باز.

خشی من ادم مهاجرت نبودم، هنوز هم نیستم، اما الان یک سوپاپ اطمینان نیاز دارم که آن روزها نداشتم، شک ندارم که هر روزی که بر سنم اضافه می‌شود اگر نروم، نرفتنی‌تر می شوم از این به بعد، اما آن روزها کاملن راضی بودم از این ماندنم و این روزها نیمه راضی، رفیق من می ترسم از فردا که ناراضی باشم و دیگر کندن محال باشد، پس یک راه فرار، یک سوراخ دعا، یک گوشه ای لازم دارم، که وقتی داغی مغزم زد بالا بروم یک ساحلی چیزی که ارشادگر نداشته باشد، تنم را به شن بمالم و خرغلط بزنم و چکمه ی گه مامور را بالای سرم حس نکنم.

ببین، هنوز که هنوزه آرامش طلبی‌ام در صدر آرزوهایم می‌پلکد و اگر تا امروز دنبال یک قران پس انداز نبوده ام، بعد از این هم چهاردیواری که سندش به نامم باشد دوزار به دردم نمی خورد اگر تویش حبس بمانم و نفس کشیدن ِ خودم و رختخوابم و آنتن ماهواره ام نیاز به اجازه داشته باشد. خشی دارم بهت می گویم، من تلاشم را دارم می کنم، اما اگر بیرونم کنند، نه پیش تو نمی آیم، اما یک سوراخ دعایی پیدا می کنم که پول این مملکت را بردارم بروم آنجا برای دل خودم بریزم دور، می فهمی؟ فقط برای دل خودم.

خشی باورم نمی‌شد که یک روز، نه، حتا یک لحظه هم دچار کم‌آوردگی بشوم، حالا هم دارم خودم را یک نمه‌ای سبک می‌کنم، اما همین که یک لحظه‌اش هست، می‌ترسم مرد، می‌ترسم که الباقی داشته باشد.

نه به وقتی که یکدفعه، با لباس کامل، یک شبه، یکهويی، پروازت می نشیند، یک هم قطار عوض می کنی، شب می خوابی، صبح بلند می شوی و می بینی که عاشقی، نه به این که هفته هاست احساس می کنی خطر عاشقی دور سرت می گردد و مزه اش گس است و نمی فهمی که رقص پایی که مقابل چشمانت می شود، چپ و راست های مشقی که حریف انگار می زند، بالاخره می نشیند یکیشان پای چشمت یا نه، و هی و هی منتظری که یک روز بعد از این همه روز و هفته، در ِ ماشین را باز کند، و پیاده شود، و ناگهان احساس کنی که فقط ده دقیقه است هم غرقی و هم مستی و هم نیز کبود.