Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آقای چی؟ وزیر!

یک آقاهه ای اومده بوده دم خونشون گفته بوده سلام علیکم، من نماینده ی دانشگاه آکسفوردم، زبانمم توپ توپه، یک رساله دارین بدین؟ دکتر فرمودن بله، داریم، رساله بدیم چی میدین؟ آقاهه گفته دکترا میدیم دیگه، دکتر بدو بدو رساله رو آورده، آقاهم مدرک جعلی رو (ای پدرسوخته) از تو کیفش درآورده داده به دکتر! الان هشت ساله که دکتر مدرکو انداخته اون گوشه (آخه مدرک برای کسی که میخواد خدمت کنه اهمیتی نداره) و هیچ وقت فکر نکرده که اون آقاهه بیمار بوده مدرک جعلی داده به دکتر. حالا دکتر وکیلشو فرستاده انگلیس، تهشو درآورده که مدرکش سوتیه! نامه نوشته به رئیس جمهور، رئیس جمهورم نامه رو داده به رئیس قوه قضاییه که چوب بکنن تو فلان ِ کسی که کلاه می ذاره سر وزیر ِ چی؟ وزیر کشور این مملکت! فهمیدین؟ قشنگ فهمیدین؟ باریکلا.

پ.ن: کردان: برخود فرض مى دانم از جنابعالى كه انگيزه اين تحقيق و روشن شدن حقيقت را براى بنده فراهم آورديد صميمانه سپاسگزارى نمايم


پ.پ.ن: نیم کیلو وقاحت میخواستم، قیمت دارید؟


-----------------------------------------------------
دیگر واکنش ها:
- مسأله، جعلی بودن مدرک کردان نیست (لینک از کمانگیر)

علی عباسپور: دانشگاه آزاد دریافت لیسانس و فوق لیسانس کردان را هم رد کرده است (لینک از الیزه)

:: يك روز نرم ِ معمولي

paris.jpg
[Paris]

گاهي خاطرات با هم تصادف مي‌كنند، گاهي گذشته شاخ به شاخ امروز و فردا در مي‌آيد، گاهي آدم شرمنده‌ي آن ميز، آن نور ملايم، آن كافه، آن كافه‌دار مي‌شود حتا.


شبی با دختری نخوابیدم.



:: پرونده ی خشونت کلامی بسته می شود

بیشتر از دو-سه ماه است که به این تصمیم فکر می کنم. لزومی هم به اعلام عمومی نبود، اما چون عادت و علاقه ندارم یک تغییر رویه اینچنینی را بدون اطلاع رسانی اجرا کنم در این مورد توضیح می دهم. آنها که ماندنی شدند قدمشان روی چشم، آنهایی هم که رفتنی، خداوندگار احتمالی پشت و پناهشان.

در مورد اجرای این تصمیم دست نگه داشتم، چون می خواستم مطمئن شوم کاری را از روی عصبانیت انجام نمی دهم، ساختارن به واکنش های ناگهانی آلرژی شدید دارم، حتا از ناحیه خودم. بحث بر سر کامنت هاست، کامنت هایی با ربط یا بی ربط که عده ای خودشان را محق می دانند بگذارند. از اتفاق، من هم به حیطه ی رفتار آنها کاری ندارم، آزادند از هر تریبونی که دوست دارند هرچه می خواهد دل تنگشان بگویند، اما از این پس، حریم خانه ی من به روی این افراد بسته خواهد بود.

اصل درگیری این مدت من باخودم، بر سر حل این مساله بود که آیا حرکتم با اصول دموکراسی متناقض هست یا نه. یعنی من حق دارم کامنت کسی را که تم تند یا خشن انتقادی دارد پابلیش نکنم یا نه. خدا خیرش بدهد حضرت بامدادی را که این فتوا را صادر کرد و برای من مثل رساله ی متدینین موثر افتاد! اتفاقن مساله ساده بود، یک تفاوت عمیق هست بین نقد مستدل و مودبانه با خشونت کلامی (هرچند به هدف نقد).

تمام هم و غم من در سی و پنج درجه این بوده که متانت کلام را حفظ کنم، قضاوت هم با خواننده. بنابر این، از این پس، کامنت افرادی که اپسیلونی از مسیر متانت و ادب خارج بشوند پابلیش نخواهد شد. حتا خشونت کلامی که در قالب ادب قرار بگیرد برای من قابل پذیرش نخواهد بود. آخرین کامنت از دو پست پایین تر را به عنوان آخرین و مودبانه ترین نمونه نگه داشته ام که به شکل معیار درنظر بگیرید.

امید در چند جمله که تلاش برای منطقی بودن درشان دیده می شود، به من توهین می کند، کلمات غیر مودبانه استفاده می کند، به رابطه ام با دوستانم دخالت می کند و به انتخاب و روشم و حتا دغدغه های شخصی ام احترام نمی گذارد و دست آخر هم منت ماندنش را روی سر من رها می کند! خانم ها - آقایان، من به عنوان مالک معنوی و قانونی این فضا، کامنت این خواننده و امثال او را احتیاج ندارم، با معیارهای اخلاقی و شعور اجتماعی من در تناقض آشکار است.

کامنت دانی سی و پنج درجه، به لطف خود خوانندگان، گاهی مانند یک کلاس دانشگاه و گاهی مانند یک زنگ تفریح فوق العاده برای من و خوانندگان وبلاگم عمل کرده و خواهد کرد. این انتخاب فقط برای این بود که در ِ این کامنت دانی را مثل ده ها بلاگر دیگر که از خشونت کلامی آسیب جدی دیده بودند نبندم، واِلا تعطیل کردن کامنت ها برای شخص من بسیار آرامش بخش تر بود. می دانم که بستنش بار اتهام بسیار کمتری را به من تحمیل می کرد، می دانم این سطح از کنترل ممکن است به دیده ی مخاطب بیرونی کمی شور بیاید، اما تصمیم گرفته ام این بار را تحمل کنم، آرامشم نباشد، این وبلاگ را نمی خواهم.

ضمنن یک یادآوری کوچک می کنم که در این وبلاگ بحث های بسیار تند و اختلاف نظرهای بسیار جدی تجربه شده که به پاس شعور و ادب و متانت طرفین دعوا (معنی لغوی)، با احترام نسبی هم به پایان رسیده، بنابراین ظرفیت نقد کاملن محفوظ است.

:: سک.س ِ معمولی


مگر ممکن است که سک.س برای نسل ما، کشور ما، یک روند عادی پیدا کند؟ اتفاقی عمیقن مستقل از احساس گناه باشد؟ نقش بازی می کنیم. این غول آنقدر بزرگ و گردن کلفت است که فقط یک شانس برای مرگش داریم، زمان پیرش کند تا از پا بیفتد، به سن من و تو قد نخواهد داد.

:: امامزاده ی سیار

1 - یا من خواب مانده بودم یا بقیه هم پرت افتاده اند، خبر را بقال محل برایم تعریف کرد: ضریح حضرت ابوالفضل را آورده اند تهران برای مرمت و آچارکشی! مسئولین مرتبط هم به مردم اجازه داده اند از این فرصت مغتنم استفاده کرده و زیارتی هم بکنند! آمدم گوگل کردم، دو سه فراز فوق العاده را اینجا بخوانید:

مردم میهمان اند و دسته دسته می آیند زیارت، این کارگاه، برای بازسازی قسمت های آسیب دیده ضریح دایر شده است.
توی سالن، یکی دونفر به نماز ایستاده اند..

شک ندارم اگر این کارگاه یک سال در تهران برقرار باشد، فرهنگسرای بهمن هم می شود حرم. یک بار باهم مرور کنیم؟ زیارت کارگاه بازسازی ضریح حضرت ابوالفضل (ساکن عراق) در تهران! امامزاده ی سیار من یکی نشنیده بودم تا به حال.

2 - نقل از شاهد عینی: بنده ی خدا می خواسته در صحن حرم امام رضا نماز بخواند، یک آقایی می آید یقه اش را می گیرد که هوی، اینجا نماز نخوان، پشتت به آقاست!!!

زور علما، از خود حضرت حق که پله پله بیاییم پایین، هی بیشتر می شود! بایست وسط خیابان و به خود خدا فحش بده، مستقیم رو به آسمانی که آن بالا نشسته، عمرن کسی کاری به کارت داشته باشد، می گویند دارد با خدای خودش حرف می زند خب. حالا اگر مردی به یکی از این امام های اخیر اهانت کن، مردم نخورندت، نایبین برحق مفروض شده ی آن حضرت به وضعیتت رسیدگی خواهند کرد. هرچه اخیرتر، ملموس تر، نه؟

:: پارادوكس

...

ورنر - (ناگهان به تندی) شما بغل هم خوابیده اید! (خنده خشک) راستش را بگو، من ازت دلخور نمی شوم. می گویند سوت که می کشید زن ها به پشت می خوابیدند. (با قیافه شرارت آمیز به او می نگرد) از تو سوالی کردم.

یوهانا - (با لحن بسیار خشک) اگر مرا مجبور به دادن ِ جواب بکنی هیچ وقت تورا نمی بخشم.

[كيوان: نفسم بند آمده بود]

ورنر- جواب بده و نبخش.

یوهانا- پس بدان که نه.

...

----------------------------------------------------
گوشه نشینان آلتونا
ژان پل سارتر - ابولحسن نجفی

:: Sight

Exhibition.jpg
[غرفه]

:: چهاردهم غربي

يك سالي كل كلم بود با "آرامش" كه حل شده‌اي يا نه، ادعا نمي‌كردم كه شده‌اي، نشده بودي، اما مدعي بودم حضوري هم نداري. يعني يك پله از بودنت، رنگ داشتنت، آمده بودي پايين، شده بودي يك خاطره‌ي عاشقانه‌ي كم رنگ، عين فيلتر صدا و سيما روي لب‌هاي زنان رژ زده‌ي فيلم‌هاي سينمايي.

حالا اما يك پله‌ي گنده رفتي پايين‌تر، مي‌فهمم ديگر، شده‌اي يك عاشقانه‌ي تمام سياه و سفيد كه ديگر بلد نيستم رنگش را در ذهنم تصوير كنم. تو كه درك نمي‌كني، اما سياه و سفيد شدنت، خيلي مهم بود. امسال عيد، سياه وسفيد شدي ناگهان، يكهو از فانتزي‌هايم پرتاب شدي توي نوستالژي‌ها، عرق ِ شور شدي و از بدنم درز كردي بيرون...مزه‌ات را قشنگ حس كردم. و باور كن خيلي مهم بود، جايت پر شد دختر،‌ كار خود كله خرت هم بود، زحمتش را باهم كشيديم، اما چه خوب شد.

حالا ديروز يكي از آخرين سنسورهايم خيلي اتفاقي ديتكتت كرد، از پمپ بنزين مي‌آمدم بالا، دهم، دوازدهم... پوف... دلم هري ريخت تو، دختر هنوز كار مي‌كرد خيابان چهاردهم، خنده‌ام گرفته بود و از طرفي كيف كردم از اين پررو بودنت، كله‌ي خرابت.
قدرت نوستالژي بود نه رنگ خاطره و من اين را خوب مي‌فهمم... بگذار نمكي هم با چهاردهم بلاسيم، عين مهر نمي‌دانم چندك دستور شمالي كه حالا ديگر هيچ سنسوري پيدايش نمي‌كند، مي بينمش، اما ديتكت نمي‌شود.

گاهی تنهایی محک فوق العاده ایست برای آزمودن سطح اطمینان به شعور و خرد آدم های پراکنده ی زندگی. درک مي کنید لذتی را که این راستی آزمایی ِ شعور ِ منتخبین ِ خاص ِ زمينه‌ي زندگی در انسان ایجاد می کند؟

:: آدم ها

مسئول تحویل کفش و کلید ِ باشگاهی که من می روم پَست ترین شغل را در مجموعه دارد. کم سواد و خام است، کمترین حقوق را می گیرد (زیر دویست هزار تومان) و معمولن اولین روزهای کارش را آنجا سپری می کند. حدس می زنم از میان کم سن و سال های بی کار در خیابان یا کارگران بسیار جوان ساختمانی پیدایشان می کنند. کمترین تجربه را در برخورد با مردم (مشتری) دارد و معمولن از سطح فرهنگ و سواد بسیار بسیار پایین رنج می برد. لباس هایشان مال باشگاه است و مدیران باشگاه هم بخاطر فاکتور هزینه حاضر نیستند فرد بلد تری را آنجا بنشانند. من اما بعد از مدت ها که آنجا می روم، برای اینکه خودم کمتر حرص بخورم و همچنین برای اینکه طرف را زودتر توی باغ بیاورم مصرانه روی این تازه واردها کار می کنم. می گویم تازه وارد، چون معمولن یا دوام نمی آورند و یا اگر توانایی از خودشان نشان دهند بلافاصله به یک پست بالاتر در باشگاه منتقل می شوند، و الان مدت مدیدی ست که این جایگاه در انحصار تاره واردین است.

اینها چند خصیصه دارند، عمدتن سلام کردن بلد نیستند. من در چند روز اول موکد سلام می کنم، محکم و بلند سلام می کنم. جالب اینجاست که خیلی شان جواب سلام هم بلد نیستند، در این صورت محکم تر سلام می کنم، طوری که طرف تحت فشار قرار بگیرد. اگر باز هم جواب نگیرم، با لبخند جواب را مطالبه می کنم، نشود با جدیت یادآوری می کنم. ضمنن یک احوال پرسی خلاصه هم ضمیمه می کنم تا طرف را کمی به دنیای آداب معاشرت نزدیک تر کنم. یکی از فاکتورهای خیلی موثر در ایجاد ارتباط، تکیه بر اسم است. اسمشان را می پرسم و علی رغم حافظه ی ذاتن ضعیفم، به خاطر می سپارم. هربار به نام صدایشان می کنم و این روش نود درصد اوقات جواب می دهد، آن دیوار بلند می لرزد و دلخوری شان از اختلاف طبقاتی آزار دهنده ی این کشور کمی رنگ می بازد.

اگر در گام های اول موفق باشم، کمی فراتر می روم و باب شوخی حساب شده و محدود را باز می کنم، همینقدر که بتوانم روزی یک لبخند تحویل بگیرم پروژه را تمام شده تلقی می کنم و تلاش بعدی ام حفظ همین سطح خواهد بود: "رفاقت با حفظ حریم و بدون ذره ای تحریک غرور طرف". احترام واقعی ام را به وجودشان نشان می دهم و هرکدامشان که اپسیلونی باهوش باشند امتیاز احترام واقعی را نسبت به "ترحم" یا "چاپلوسی برای دریافت خدمات ویژه" به خوبی تشخیص می دهند.

گاهی هم از بیخ شکست می خورم، با یک جسم سخت و غیر قابل نفوذ مواجه می شوم که دیوار دورش را از بتن مرغوب ساخته اند، این آدم ها بیشتر از آن که دلخورم کنند غمگینم می کنند. معمولن هم بر می گردند به همانجایی که از آن آمده اند.

----------------------------------------------
پ.ن: بالاخره مخ مرغ فروش محلمان را زدم، موقع خرید شنیسل لبخند رایگان هم می دهد.

:: چگونه در سي سالگي سوسول شدم

تصوير و ظاهر آراسته و در عين حال جوانانه‌ي فرزند خسرو شكيبايي در جشن خانه‌ي سينما بهانه‌ي اين نوشته شد.

تغيير در ظاهري كه سال‌هاست به آن عادت كرده‌ايم كار راحتي نيست. پارسال در جايي خارج از ايران تصميم گرفتم با بهره‌برداري از جامعه‌اي دموكرات و فضايي كه كمترين مخاطب آشنا را در آن دارم، يك تغيير دكوراسيون اساسي در خودم ايجاد كنم. بعد از مشاوره با آرامش، رفتم و زير دست "ماركو" نشستم و گفتم هركاري كه دلت مي‌خواهد بكن! دروغ چرا، بعد از اينكه كارش تمام شد يك لحظه اشك به چشمانم آمد! آنچنان به نظر خودم غريب آمدم كه حتا نتوانستم به ظاهر لبخند تشكري تحويلش بدهم. اما بهترين فرصت بود تا از همان چند روز آزادي استفاده كنم و با قيافه‌ي جديدم خو بگيرم، مصمم بودم اينچنين تغييري را تجربه كنم. سوال بزرگ ذهنم اين بود: "با اين قيافه به ايران برگردم؟" بحث خانواده و دوستان به كنار، فكر مي‌كردم مني كه همينطوري مشكل ظاهر و سن دارم، با اين قيافه‌ي اگزجره چه عواقب شغلي در انتظارم خواهد بود. نهايتن با كمي تعديل دل را به دريا زدم و برگشتم.

نتيجه براي من عالي بود، گرچه در دنياي حرفه‌اي ِ ايران، همچنان وقتي با خيلي آدم‌ها اولين برخورد را دارم، گاهي جا مي‌خورند و گاهي هر دو دقيقه بي اختيار يك نگاه به جلوي موهايم مي‌اندازند، يعني حتا نمي‌توانند در ظاهر جلو كنجكاويشان را بگيرند،‌ اما ديگر در اثبات خودم ضعف نشان نمي‌دهم و اين كار بسيار لذت‌بخش است. مي بينم و حس مي‌كنم كه نگاه آدم‌ها را يكي يكي عوض مي‌كنم. خانواده را هم با لبخند بايد تعريف كنم، ديده ايد مادرتان كمي متعجب نگاه مي‌كند و با لبخندي پرسشگر اما مهربان مي‌گويد: بد هم نيست! (يك جور فحش محسوب مي‌شود). بالاخره در ميان دوستان و هم كيشان بلافاصله قضيه مقبول افتاد، مي‌گفتند به به و نيش من باز مي‌شد. درمجموع امروز حق انتخاب دارم كه بين دو آرايش مو يكي را انتخاب كنم و اين در ذات اتفاق بسيار خوشايندي‌ست. البته من مدل آرام شده‌ي (!) همين دومي را دوست‌تر دارم. برايم مهمترين حادثه، جسارت تجربه‌ي يك صورت جديد بود و از نگاه من، همين اتفاق كوچكي در اين روزمرگي حاكم نيست.

:: لوپ لجبازي

لوپ لجبازي را تا به حال تجربه كرده‌ايد؟ از آن اتفاقات عجيبي‌ست كه بعيد مي‌دانم كسي در رابطه‌هاي مختلف زندگي تجربه‌اش نكند. يك‌سري خواص دارد، مثلن اينكه در بين آدم‌هاي معقول و منطقي هم به‌راحتي مي‌بيني اين اتفاق را، ديگر اينكه محدوديت سن و تجربه ندارد، همين كاري كه در كودكي هم مي كرديم، مثلن من مي‌گفتم لوس، دختر‌خاله‌هه مي‌گفت خودتي، بعد باز من تكرار مي كردم لوس،‌ او تكرار مي‌كرد خودتي، بعد هركس آخرين تير را رها مي‌كرد برنده بود. يادتان بايد باشد، من قريب به هزاربار مي‌گفتم لوس، دخترخاله هزار و يك بار جواب مي‌داد خودتي، خسته كه مي‌شديم يا يكي در گوش‌هايش را مي‌گرفت، يا من مثلن آخرين لوس را فرياد مي‌زدم و مي‌پريدم توي اتاق و در را مي‌بستم كه نشنوم آخرين فراز را... عين ماجرا براي آدم پنجاه ساله هم رخ مي‌دهد اما با كيفيتي متفاوت.

حالا البته شايد اينچنين رفتاري از يك موجود متفكر يا كمي خردمندتر كمتر سر بزند، اما من معتقدم متين‌ترين و صبورترين آدم‌ها هم گاهي مي‌افتند توي اين لوپ لجبازي. گرچه مسلمن روششان فرق مي‌كند با ماجراي "لوس و خودتي" دوران كودكي،‌ اما در ذات شباهت فوق‌العاده‌اي مي‌بيني. يك كار ساده‌اي مي‌كنيم كه مي‌دانيم طرفمان خوشش نمي‌آيد، مي‌دانيم كه رفته‌ايم روي اعصاب،‌ اما در ذهن انتظار داريم كه او بابت فلان كار ديروزش عذرخواهي كند تا كوتاه بياييم، او هم عذرخواهي نمي‌كند، من هم به تلافي هر روز همان لاك مشكي را مي‌زنم كه مي‌دانم از آن متنفر است.
البته به عنوان مثال رايجي از نقطه‌ي شروع اين شرايط بين آدمهاي منطقي‌تر،‌ گاهي شوخي‌هاي خيلي ساده مي‌تواند منجر شود به يك لوپ لجبازي تمام عيار و دوتا آدم عاقل و بالغ به همين راحتي آزار مي‌بينند و آزار مي‌دهند، عين من و دخترخاله‌هه...

خب ببينيد، يك چند نفر آدم بالغ ‌ِ گنده هستند كه مي‌خوانند اينجا را، مي‌دانند موثرند در احتياط من براي نوشتن،‌ مي‌دانند چقدر در زيرلايه‌هاي همديگر (من در آنها و آنها در من) نفوذ كرده‌ايم، از آن طرف انقدر آدم بزرگند كه خب آدم مي‌ماند چه خاكي به‌سرش كند! بگويي نخوان، مي‌گويند چشم، بگويي نيا، مي‌گويند چشم، بگويي بيا و به رويم نياور، مي‌گويند چشم.

از اين طرف، من مي‌خواهم يك جوري رل آدم حسابي را بازي كنم كه بگويم خب بابا،‌ در شان من نيست كه بگويم نيا، اصلن بي‌جا كردم آدرسم را دادم دست تو كه بعدن بخواهم حقوق معنوي‌ات را محدود كنم،‌ اصلن چقدر خامم مگر كه نفهمم تاثير فرداي رابطه‌ي من با تو(ها) در ميزان‌ گشاد‌گي نوشتاري من موثر خواهد بود و مگر دانسته نكرده‌ام اين كار را خب؟ فقط يك زماني يكي بودي،‌ بعد شدي دوتا،‌ يا سه تا، عمر مي‌آيد سر آدم خب! خب پس بيا.

حالا يك طرف ديگر فقط مي‌ماند، كه من مي‌دانم ميايي، حتا بگويي نمي‌آيم، باز انگار من وسط ميدان شهر شو داشته باشم و تو در كافه‌ي آنوري قهوه بخوري و بگويي نگاه نمي‌كنم، برفرض هم كه نكني، حواس من جمع مي‌ماند خب؟ حالا تو باشي چه‌كار مي‌كني؟ مغزت را آنقدر فشار مي‌دهي تا يك شيوه‌ي مهندسي پيدا كني جهت تامين رضايت همگاني؟ ها، نه، فكر نكنم،‌ هيچي ديگر، گفتم بداني حواسم هست.

خب، همين.

L87.jpg
[...]

--------------------------------------------
پ.ن: حق ويرايش محفوظ است، چه تيتر، ‌چه نام و چه شرح.

خوب شد رفتی، دوری ات شاعرم کرده عجیب...

:: من خیلی خرتر از آن چیزی هستم که فکر می کنی!*

دیروز، صدمتر جلوتر از جایی که من بودم، راننده ی تر رو تمیز و کت شلواری پراید بیرون پرید، راننده تاکسی پشت سری اش هم همینطور، در فاصله ی 10 سانتی متری ماشين ها تا جوب، تقریبن بین دو ماشین به هم رسیدند و بدون رد و بدل کردن هیچ کلامی (چون فرصتی برای تامل ندادند) آنچنان به هم پریدند که انگار دوتا خروس را به جان هم انداخته ای. تصور صحنه هنوز هم برای خودم عجیب و کمی خنده دار است، با ماشین به صحنه نزدیک می شدم و در طول همین صد متر لباس های بسیار مرتب پسرک مرحله به مرحله منهدم می شد، دوبار رفت توی جوب و بیرون آمد وخیلی معلوم بود که حریف راننده ی بیابان دیده ی تاکسی نیست. از آن طرف هم به نظر می رسید آنقدر عصبانی هست که کتک بخورد به امید این که شاید یکی هم بزند.
دوربین من به آهستگی غم انگیزی از کنار صحنه عبور کرد و همچنان این سوال بزرگ همیشگی در سرم ماند که چگونه می شود عوامل محرک درگیری فیزیکی را به نوعی در این مملکت کنترل کرد؟ از ضعف قانون و مهمتر از آن، فرهنگ نداشته ی ترافیک که عبور کنیم، کدام پیشینه ی فرهنگی یا تحصیلی یا خانوادگی ست که انسان ها را از دست به یقه شدن برحذر می دارد؟ دست به یقه شدنی که ممکن است مثل آب خوردن به چاقو خوردن و مرگ بینجامد. از چه چیزی در قبال ارضای کدام حس دفاع می کنیم؟

* جمله ای که یکی از طرفین دعوا در حین شاخ و شانه کشیدن فریاد می زد
-----------------------------------------------------------
پ.ن: در عرض دو روز، سه درگیری شدید خیابانی دیده ام، مطابق دّز دو ماه بود لااقل! راستی اگر اعصاب گرسنه ماندن ندارید روزه نگیرید جانم.

:: شخصيت مستعار، جلوه‌اي از زندگي اجتماعي

اين نوشته جوابيه‌ايست به اين يكي. آرش خطاب به "كيوان‌ها" نوشته،‌ اما من از طرف خودم جواب مي‌دهم چون مستعارنويس‌‌ها يك طيف بسيار گستر‌ده‌اند كه از نظر من قابل دسته‌بندي و اظهار نظر فله‌اي نيستند. بخش‌هايي از نوشته‌‌ي آرش را منتقل كرده‌ام كه با فونت ايتاليك مي‌بينيد.

روش اصلاح طلبان افراطي دوره‌ي شمس الواعظين را يادتان هست؟ شايد من با بعضي منتقدينم همين نقطه تفاوت بزرگ را داريم. من به روش آرام و شيوه‌ي كنار آمدن اما جلو رفتن خاتمي اعتقاد داشته و دارم،‌ عده‌اي هم روش روزنامه‌هاي تندرو را راه حل مي‌دانند، ‌هماني كه باعث شد هزينه‌ي اصلاح طلبان به شكل هنگفتي بالا برود.

ارتباط دادن مستعار نويسي (درحيطه‌ي تفكر من) با شجاعت، كمي ساده‌لوحي در دلش دارد.‌ كدام شجاعت؟ شجاعت در قبال كدام خطر؟ تفاوت شجاعت با حماقت از كجا تا كجاست؟ (فقط درمورد خودم حرف مي‌زنم)

آرش مي‌گويد:‌
اگر کسی بگويد که: «اين‌جا در مورد تابوها صحبت می‌شود و ممکن است تبعاتی برای نويسنده‌اش داشته‌باشد» به چند سطر بالاتر ارجاع‌اش می‌دهم که: کشف هويت يک وب‌لاگ‌نويس يک کار پيش‌پاافتاده است. تبعاتی اگر درکار باشد، به راحتی و بدون فوت وقت گريبان نويسنده را می‌گيرد. اگر کسی به‌واقع به دنبال شکستن يک تابو است، پشت نقاب پنهان نمی‌شود. به خيابان می‌رود و تابو می‌شکند! در اين دنيای مجازی هيچ کاری به‌ظاهر هزينه‌يی ندارد و قورباغه هم می‌تواند ابوعطا بخواند. به‌به و چه‌چه هم می‌شنود. اما ادعای «تابوشکنی» به‌کل مسخره است.

واقعن براي تابو شكني بايد به خيابان رفت؟ يعني من بايد بايستم كنار خيابان و كارت شناسايي روي سينه‌ام نصب كنم و با پتك بيفتم به جان تابوها؟ ميزان تاثير ماندگار اين روش شجاعانه(!) با تاثير اين كاري كه حالا برايش تلاش مي‌كنم چگونه مقايسه مي‌شود؟ اين جنبه‌ي ماجرا خيلي بديهي به نظر مي‌رسد، اين كه من شجاعانه خودم را معرفي كنم و طي يك دوره‌ي كوتاه يا بلند با دوست و فاميل و همكاري كه آماده‌ي فكر كردن يا مايل به بحث كردن نيستند، در بيفتم و عاقبت زير فشار رواني در ِ اينجا را ببندم (چند ده مثال عين اين ماجرا در وبلاگستان داريم؟) شجاعت است؟ باور كنيد نه! مصداق بارز ضعف مديريت و عدم پيش‌بيني در پيگيري يك هدف بلند مدت به حساب مي آيد. براي عبور از عرض يك رودخانه هيچ نيازي به شناي خلاف جهت نيست،‌ خسته مي‌شوي و شايد هم غرق. تابوشكني رفتاري‌ست كه بايد در برآيند زندگي‌ من به چشم بيايد، نه در اولين برخورد با كسي كه از بيخ به دموكراسي معتقد نيست، خيلي ساده است، انرژي‌ام تلف مي شود. مفهوم تبعات فقط زندان اوين نيست، فاكتورهاي بسيار ساده‌تري مانند "آرامش و امنيت خاطر" مطرح هستند.

ضمنن در اين فضا قورباغه مي‌تواند هر كاري انجام دهد، پو-رن بنويسد يا به حاكمان مملكتي فحش بدهد يا تفسير قرآن كند يا كاريكاتور بكشد يا ابوعطا بخواند، اما شعور مخاطب ِ پيگير ِ هر نويسنده‌اي مرتبط با نوشته‌هاي اوست و هر انسان باهوش و كم هوشي با كمي پيگيري سر از توانايي‌هاي شخصيتي نويسنده در مي‌آورد. تعداد مخاطب را ارزش نمي‌دانم،‌ اما به شخصيت مخاطبم مي‌بالم و صريح مي‌گويم نفي حضور افراد فرهيخته يا فرهيخته‌گرا در اين اطراف غرض‌ورزي به حساب مي‌آيد.

جاي ديگري مي‌گويد:
اين يک سندرم شايع در روزگار ماست. ترس، ترديد، کم‌بود و گريز از دنيای واقعی و غيره. درجات اين دوگانه‌گی در آدم‌های مختلف متفاوت است. در بعضی‌ها به حدی‌ست که بيماری قلم‌داد می‌شود، در مورد بعضی‌ها هم گاهی حالت تفريح به خودش می‌گيرد. «کيوان» به نظر من بيمار نيست. فقط با خواننده‌گان‌اش تفريح می‌کند. مسأله اين است که آيا نويسنده‌ی واقعی و خواننده‌گان‌اش هم می‌دانند که در يک تفريح جمعی شرکت می‌کنند؟ يا جدی‌اش می‌گيرند؟ جدی‌گرفتنِ «کيوان» از نظر من خودش يک بيماری‌ست، چه از طرف نويسنده، چه از طرف خواننده‌گان‌اش

يعني دوگانگي محدود است به بيماران و تفريح كنندگان؟ چه كسي از اين جنبه‌هاي دوگانه‌ي شخصيتي مبراست؟ شايد صريح‌ترين و بي‌آلايش‌ترين مردمان همان ديوانگان باشند. اگر كسي مخالف حجاب باشد، آيا در برخورد با همسر چادري پسرعمه‌ي پدرش چادر از سر او مي‌كشد؟ يا شروع به خطابه‌دادن درمورد حجاب مي‌كند؟ مستعار نويسي نماد ساده‌اي از رفتار مستعار است، رفتاري كه هيچ كس نمي‌تواند خودش را مبرا از آن بداند،‌ رفتاري كه دروغ‌گويي نيست، كلاه‌برداري نيست،‌ بلكه ابزار اوليه‌ي زندگي اجتماعي‌ست. جنبه‌ي بزرگي از زيبايي‌هاي زندگي در همين است كه ما تفكراتي در سرمان داريم و اين تفكرات را در تقابل با هر قشر يا تفكري به تناسب بروز مي‌دهيم. تك تك ما يك جنبه‌ي مستعار داريم و اين هيچ تناقضي با زندگي اخلاقي ندارد.

تفريح؟ به اين واژه خيلي فكر كردم،‌ بار توهيني دارد، جمله‌ي او را دست نمي زنم، مال خودم را مي‌گويم: من با اين كار راضي مي‌شوم و جلب رضايت مي‌كنم، از تاثير گذاري‌ام لذت مي‌برم، هيچ كدام از اينها هم ارتباط مستقيم با مستعارنويسي ندارند، بلكه مستعارنويسي مسير را هموار نگه‌ميدارد، اما تفريح با خواننده، نه.

اظهارکردن اين شخصيت دوم، ساختن ويترينی‌ست که - به‌خصوص اگر صاحبان‌اش در دنيای واقعی آدم‌های تنهايی محسوب‌شوند که در برقراری‌ی ارتباطات اجتماعی با هم‌کلاس و هم‌کار و بچه‌محل لنگ‌می‌زنند - به‌تدريج برای جذب ديگرانی که «شخصيتِ دومِ مشابه» دارند، استفاده‌می‌شود. اين شخصيت‌های دوم بعد از مدتی برای خودشان جامعه‌يی مجازی تشکيل می‌دهند که محورش اشتراک در خصوصيت‌های ويترينی‌ست

اين چهار خط يكسره قضاوت بود، مجازستان ما اينهمه بيمار است؟ كوتاه تاكيد مي‌كنم كه انتخاب‌هاي واقعي و بسيار محدود من از اين دنياي مجازي در 3-4 سال اخير منجر به رابطه‌هاي فوق‌العاده مستحكم و بالغ شده است،‌ بحث دختر و پسر هم ندارد.
چون مخاطب اوليه‌ي اين نوشته، 35 درجه بوده اين را مي‌گويم:‌ در 35 درجه شخصيت دوم يا ويتريني دركار نيست، اينجا تفكر است كه تلاش مي‌كنم مرزش گشادتر از آن بيرون باشد، نه شخصيت.

حالا درنظر بگيريد کسی تلاش‌کند در شرايط واقعی با تصورات و شخصيت مجازی‌اش زنده‌گی‌کند. به‌تدريج چنان در مشکلات همان شخصيت کم‌بعدی‌ی مجازی‌اش غرق می‌شود که ديگر مجالی برای درنظرگرفتن جنبه‌های متعدد شخصيت واقعی‌‌اش نمی‌يابد

كاملن موافقم، حداقل در 3 پست طولاني تاكيد كرده‌ام كه از اين من‌ ِ‌ مجازي شخصيتي نسازيد كه بعدن در مواجهه‌‌ي احتمالي با واقعيت، شوك زده شويد، تكرار و تكرار مي كنم: من اينجا فكر مي‌كنم، بلند بلند، اما بارباپاپا نيستم كه اينجا يكي باشم و آن بيرون ديگري.

ارجاع به شخصيت كيواني:
1- خط شكني،‌ پيروزي يا شكست؟
2- آدمهاي پشت وبلاگستان

--------------------------------------------------------------
پي نوشت: آرش اشاره‌ي كوچكي كرده كه اينجا را با "انزجار" مي خوانده (يامي‌خواند). يكي از بزرگتري سوالات ذهن من در وبلاگستان، كشف چرايي اين "انزجار" در مورد او و خيلي‌هاي ديگر است. بد آمدن يا خيلي بدآمدن يا اصلن دوست نداشتن، ابله دانستن، نادان پنداشتن،‌ گمراه تصور كردن را مي‌فهمم،‌ اما از جايگاه يك انسان اهل انديشه... وزن اين كلمه را حس مي‌كنيد؟



جایت به اندازه ی تمام ِ راه رفت و برگشت، به اندازه ی تمام دریا خالی بود.

London.jpg
[London]

عجب انرژي زيادي مصرف كردم اين دوهفته! - بياييد با هم كمي استراحت كنيم.

-----------------------------------------------------
پ.ن: دو كيلومتر مطلب براي نوشته‌ي آرش آماده كرده‌ام، اما از ديشب در ادامه دادن اين بحث ترديد كردم، علتش هم اين است كه مي‌بينم افرادي (بجز نويسنده‌ي مطلب) دارند اظهار نظر كوبنده مي‌كنند كه اكثرن نه تجربه‌اي در اين حيطه دارند و نه شناختي از عوامل،‌ قانع كردن همه‌ي دنيا هم كار احمقانه‌ايست، من هم كه تا خرخره گرفتار... بايد كمي فكر كنم.

------------------------------------------------------
كجايي دختر؟