اين نوشته جوابيهايست به اين يكي. آرش خطاب به "كيوانها" نوشته، اما من از طرف خودم جواب ميدهم چون مستعارنويسها يك طيف بسيار گستردهاند كه از نظر من قابل دستهبندي و اظهار نظر فلهاي نيستند. بخشهايي از نوشتهي آرش را منتقل كردهام كه با فونت ايتاليك ميبينيد.
روش اصلاح طلبان افراطي دورهي شمس الواعظين را يادتان هست؟ شايد من با بعضي منتقدينم همين نقطه تفاوت بزرگ را داريم. من به روش آرام و شيوهي كنار آمدن اما جلو رفتن خاتمي اعتقاد داشته و دارم، عدهاي هم روش روزنامههاي تندرو را راه حل ميدانند، هماني كه باعث شد هزينهي اصلاح طلبان به شكل هنگفتي بالا برود.
ارتباط دادن مستعار نويسي (درحيطهي تفكر من) با شجاعت، كمي سادهلوحي در دلش دارد. كدام شجاعت؟ شجاعت در قبال كدام خطر؟ تفاوت شجاعت با حماقت از كجا تا كجاست؟ (فقط درمورد خودم حرف ميزنم)
آرش ميگويد:
اگر کسی بگويد که: «اينجا در مورد تابوها صحبت میشود و ممکن است تبعاتی برای نويسندهاش داشتهباشد» به چند سطر بالاتر ارجاعاش میدهم که: کشف هويت يک وبلاگنويس يک کار پيشپاافتاده است. تبعاتی اگر درکار باشد، به راحتی و بدون فوت وقت گريبان نويسنده را میگيرد. اگر کسی بهواقع به دنبال شکستن يک تابو است، پشت نقاب پنهان نمیشود. به خيابان میرود و تابو میشکند! در اين دنيای مجازی هيچ کاری بهظاهر هزينهيی ندارد و قورباغه هم میتواند ابوعطا بخواند. بهبه و چهچه هم میشنود. اما ادعای «تابوشکنی» بهکل مسخره است.
واقعن براي تابو شكني بايد به خيابان رفت؟ يعني من بايد بايستم كنار خيابان و كارت شناسايي روي سينهام نصب كنم و با پتك بيفتم به جان تابوها؟ ميزان تاثير ماندگار اين روش شجاعانه(!) با تاثير اين كاري كه حالا برايش تلاش ميكنم چگونه مقايسه ميشود؟ اين جنبهي ماجرا خيلي بديهي به نظر ميرسد، اين كه من شجاعانه خودم را معرفي كنم و طي يك دورهي كوتاه يا بلند با دوست و فاميل و همكاري كه آمادهي فكر كردن يا مايل به بحث كردن نيستند، در بيفتم و عاقبت زير فشار رواني در ِ اينجا را ببندم (چند ده مثال عين اين ماجرا در وبلاگستان داريم؟) شجاعت است؟ باور كنيد نه! مصداق بارز ضعف مديريت و عدم پيشبيني در پيگيري يك هدف بلند مدت به حساب مي آيد. براي عبور از عرض يك رودخانه هيچ نيازي به شناي خلاف جهت نيست، خسته ميشوي و شايد هم غرق. تابوشكني رفتاريست كه بايد در برآيند زندگي من به چشم بيايد، نه در اولين برخورد با كسي كه از بيخ به دموكراسي معتقد نيست، خيلي ساده است، انرژيام تلف مي شود. مفهوم تبعات فقط زندان اوين نيست، فاكتورهاي بسيار سادهتري مانند "آرامش و امنيت خاطر" مطرح هستند.
ضمنن در اين فضا قورباغه ميتواند هر كاري انجام دهد، پو-رن بنويسد يا به حاكمان مملكتي فحش بدهد يا تفسير قرآن كند يا كاريكاتور بكشد يا ابوعطا بخواند، اما شعور مخاطب ِ پيگير ِ هر نويسندهاي مرتبط با نوشتههاي اوست و هر انسان باهوش و كم هوشي با كمي پيگيري سر از تواناييهاي شخصيتي نويسنده در ميآورد. تعداد مخاطب را ارزش نميدانم، اما به شخصيت مخاطبم ميبالم و صريح ميگويم نفي حضور افراد فرهيخته يا فرهيختهگرا در اين اطراف غرضورزي به حساب ميآيد.
جاي ديگري ميگويد:
اين يک سندرم شايع در روزگار ماست. ترس، ترديد، کمبود و گريز از دنيای واقعی و غيره. درجات اين دوگانهگی در آدمهای مختلف متفاوت است. در بعضیها به حدیست که بيماری قلمداد میشود، در مورد بعضیها هم گاهی حالت تفريح به خودش میگيرد. «کيوان» به نظر من بيمار نيست. فقط با خوانندهگاناش تفريح میکند. مسأله اين است که آيا نويسندهی واقعی و خوانندهگاناش هم میدانند که در يک تفريح جمعی شرکت میکنند؟ يا جدیاش میگيرند؟ جدیگرفتنِ «کيوان» از نظر من خودش يک بيماریست، چه از طرف نويسنده، چه از طرف خوانندهگاناش
يعني دوگانگي محدود است به بيماران و تفريح كنندگان؟ چه كسي از اين جنبههاي دوگانهي شخصيتي مبراست؟ شايد صريحترين و بيآلايشترين مردمان همان ديوانگان باشند. اگر كسي مخالف حجاب باشد، آيا در برخورد با همسر چادري پسرعمهي پدرش چادر از سر او ميكشد؟ يا شروع به خطابهدادن درمورد حجاب ميكند؟ مستعار نويسي نماد سادهاي از رفتار مستعار است، رفتاري كه هيچ كس نميتواند خودش را مبرا از آن بداند، رفتاري كه دروغگويي نيست، كلاهبرداري نيست، بلكه ابزار اوليهي زندگي اجتماعيست. جنبهي بزرگي از زيباييهاي زندگي در همين است كه ما تفكراتي در سرمان داريم و اين تفكرات را در تقابل با هر قشر يا تفكري به تناسب بروز ميدهيم. تك تك ما يك جنبهي مستعار داريم و اين هيچ تناقضي با زندگي اخلاقي ندارد.
تفريح؟ به اين واژه خيلي فكر كردم، بار توهيني دارد، جملهي او را دست نمي زنم، مال خودم را ميگويم: من با اين كار راضي ميشوم و جلب رضايت ميكنم، از تاثير گذاريام لذت ميبرم، هيچ كدام از اينها هم ارتباط مستقيم با مستعارنويسي ندارند، بلكه مستعارنويسي مسير را هموار نگهميدارد، اما تفريح با خواننده، نه.
اظهارکردن اين شخصيت دوم، ساختن ويترينیست که - بهخصوص اگر صاحباناش در دنيای واقعی آدمهای تنهايی محسوبشوند که در برقراریی ارتباطات اجتماعی با همکلاس و همکار و بچهمحل لنگمیزنند - بهتدريج برای جذب ديگرانی که «شخصيتِ دومِ مشابه» دارند، استفادهمیشود. اين شخصيتهای دوم بعد از مدتی برای خودشان جامعهيی مجازی تشکيل میدهند که محورش اشتراک در خصوصيتهای ويترينیست
اين چهار خط يكسره قضاوت بود، مجازستان ما اينهمه بيمار است؟ كوتاه تاكيد ميكنم كه انتخابهاي واقعي و بسيار محدود من از اين دنياي مجازي در 3-4 سال اخير منجر به رابطههاي فوقالعاده مستحكم و بالغ شده است، بحث دختر و پسر هم ندارد.
چون مخاطب اوليهي اين نوشته، 35 درجه بوده اين را ميگويم: در 35 درجه شخصيت دوم يا ويتريني دركار نيست، اينجا تفكر است كه تلاش ميكنم مرزش گشادتر از آن بيرون باشد، نه شخصيت.
حالا درنظر بگيريد کسی تلاشکند در شرايط واقعی با تصورات و شخصيت مجازیاش زندهگیکند. بهتدريج چنان در مشکلات همان شخصيت کمبعدیی مجازیاش غرق میشود که ديگر مجالی برای درنظرگرفتن جنبههای متعدد شخصيت واقعیاش نمیيابد
كاملن موافقم، حداقل در 3 پست طولاني تاكيد كردهام كه از اين من ِ مجازي شخصيتي نسازيد كه بعدن در مواجههي احتمالي با واقعيت، شوك زده شويد، تكرار و تكرار مي كنم: من اينجا فكر ميكنم، بلند بلند، اما بارباپاپا نيستم كه اينجا يكي باشم و آن بيرون ديگري.
ارجاع به شخصيت كيواني:
1- خط شكني، پيروزي يا شكست؟
2- آدمهاي پشت وبلاگستان
--------------------------------------------------------------
پي نوشت: آرش اشارهي كوچكي كرده كه اينجا را با "انزجار" مي خوانده (ياميخواند). يكي از بزرگتري سوالات ذهن من در وبلاگستان، كشف چرايي اين "انزجار" در مورد او و خيليهاي ديگر است. بد آمدن يا خيلي بدآمدن يا اصلن دوست نداشتن، ابله دانستن، نادان پنداشتن، گمراه تصور كردن را ميفهمم، اما از جايگاه يك انسان اهل انديشه... وزن اين كلمه را حس ميكنيد؟