Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: S.O.S

در دفتر طراحم نشسته ایم و روی یک آگهی کار می کنیم. منشی صدایش می کند و از اتاق می رود بیرون. می بینم هدفون روی میز کنار مانیتور رها شده و ته صدای آهسته ای از آن به گوش می رسد. فضولی می کنم و هدفون را روی گوشم می گذارم. موش سرآشپز (Ratatouille) را یادتان هست؟ وقتی که غذای مخصوص را جلوی آن منتقد معروف گذاشتند و قاشق اول را به دهان برد، یادتان هست چگونه پرتاب شد به کودکی؟ چگونه در دالان های پنجاه سال قبلش بلعیده شد به گذشته؟ همین بلا یک بار دیگر سر من هم آمد.
پدرم یک خوره ی تمام عیار موسیقی بود، ماشین درست و حسابی هم اگر نداشتیم، حرفه ای ترین سیستم های صوتی را حتمن داشتیم، ریل و گرام هایی که صدایشان هیچ وقت توی یک فایل جا نمی گرفت. تا به حال خش خش گرامافون را موقع شروع صفحه شنیده اید؟ شبیه جلز و پلز دانه ی اسفند است، انگار کسی نشسته آن تو و سازش را کوک می کند. هدفون را که روی گوشم گذاشتم، آبا (ABBA) داشت S.O.S را می خواند. باورتان نمی شود، یک نفر پشت یقه ی پیرهنم را گرفت، بلندم کرد و انگار پس گردن یک بچه گربه را بگیری، پرتابم کرد به سال های کودکی. آبا، آباها در تمام وجودم حک شده اند، مال سال هایی، آدم هایی، اتفاق هایی، که ظاهرن بیست سال، سی سال، حتا یک عمر کمشان است برای محو شدن، حالا رسیده ام به فرناندو...

- مردانه -

چيزي كه يك مرد دگرانديش با تفكرات خاص را دچار واهمه‌ي شديد نسبت به "خيانت ِ فيزيكي‌ ِ احتمالي ِ معشوق در شرايط خيلي خاص" مي‌كند، دغدغه‌ي تن نيست، بلكه گرايش عجيب ِ جنس زن است، به دل‌سپردن به همان‌ كسي كه با او مي‌خوابد.

:: از آن جهت که خیاط در کوزه نیفتد یا یک پست دست گرمی

نهایتن که چی؟ عین آدمای عصا قورت داده ای شدم که جرات ندارن اون جنبه ی کودکشون رو نشون بدن. البته این روند زندگی بیرونی من نیست، یعنی همونقدر که جدی کار می کنم، همونقدر هم گاهی -خارج از کار- مسخره بازیم گل می کنه، اما تصمیمم رو گرفتم که اینجا رو هم یه کمی از ریتم یکنواخت کت وشلواری (سلام الیزه) دربیارم، یعنی نه همیشه، اما یه وقتایی که دلم هوس می کنه، لااقل فعل و فاعلم رو محاوره ای تر، شکسته تر بنویسم. این عادت لعنتی چیز غریبیه، حتا برفرض اینکه تو بشی یه ساختارشکن، همچین که جا میفتی و کارت روند و رویه پیدا می کنه، یکدفه به خودت میای (اگر بیایی) و می بینی که ساختار شکنیت خودش شده یه ساختار گردن کلفت که عین قلاده افتاده گردنت و تبدیلت کرده به یک روزمره، یه موجود معمولی در حال کاری هرچند نامعمول.

موضوع دیگه اینه که این رویه ی فیکس توی دوسه سال اخیر روی ارتباط من با بعضی آدما و بلاگرا و خوانده ها تاثیر منفی گذاشته. دیگه برام محرزه که یک عده ای به صرف همین کتابی نوشتن و مودب نمودن، قبل از شناختن آدم گارد می گیرن، مشکل قدیمی "از کون فیل افتادگی" پیش میاد که شاید نباید دست کم گرفته بشه.

آخریشم اینکه این یه پست تمرینیه، اصلنشم راحت نیست، از اون قدیم قدیما، شیش سال پیش هم راحت نبود، نمیشه اون جوری که حرف می زنی بنویسی، میشه، اما هزارتا اما و اگر پیش میاد و سر هم نویسی و جدا نویسی و یه سری حروفی که توی محاوره حذف میشن و همین چسبوندن "می" به فعل محاوره ای که مسخرش می کنه و اینا. شاید اصلن برای همین بود که من تصمیم گرفته بودم مثل آدم بنویسم، آدم کت-شلواری منظورمه. آخه یه دوری می زنی توی در و همسایه، مثلن همین جناب خوابگرد (سلام حاج آقا!)، فکر می کنی این پاشه بیاد این مدل سرهم بندی رو ببینه چی میگه آخه، نمیشینه توی یک محفل ادبی بین چهارتا آدم حسابی فاتحه تو بخونه؟ تکلیف خودخواهیت چی میشه بعدش؟

اما تو، خودمو میگم، بهتره یه تلاشی بکنی، هیچ کجای دنیا به اندازه ی این وبلاگستان جای سعی و خطا نیست، همینه که آدمو عاشق می کنه. منم قصد ندارم اینجا یخ بزنم، اینم بگم که حواسم به اونور بوم هم هست، دلمم نمیخواد که یه چیز آشفته ای دربیاد ازش، اما فرصت بدین یه تمرینی رو بریم باهم، نه اونقدی که آزار دهنده بشه، همینقدری که تمرین بشه.

-----------------------------------------------------
پ.ن: فک کنم کار کار یه سیلی بود
پ.پ.ن: فعلن هستم خدمتتون!

Family-on-board.jpg
[Family on Board]

مي روم يك جاي دور.

:: هفت‌گانه

1- مرگ بر شك.

2- رفيقمان در سي و اندي سالگي ياد گرفته مست كند و برقصد، مي گويد يادم نيست كدام بي‌شرفي بود كه داشت مي‌ماليدم!

3- شايد واقعن تازه از افغانستان آمده بود، شايد هم نه، با آنچنان بهت و ذوقي ماشين‌هاي مدل بالاي اتوبان را تماشا و بررسي مي ‌كرد كه واقعن نمي شد از يك پسربچه‌ي هشت ساله تميزش داد. چشم‌هايش صادقانه برق مي‌زد و گردنش مدام مي‌چرخيد، ديدم بلد نيستم ترجمه‌اش كنم.

4- يك دختر و پسر دو سر يك شكلات را گرفتند و كشيدند،‌ مردي در آن اطراف نابود شد.

5- پسرك با بي‌.ام.و كروكش دنده عقب آمد توي پمپ بنزين و بنزين سوپر زد. به شدت اعتراض كردم، گفت آن زمان كه من بنزين پانصد توماني مي‌زدم تو كجا بودي؟

6- گودر خوب است، گودر فان است، گودر گيج كننده است، گودر مهاجم است، گودر پيامبر است، گودر عذاب آور است، گودر كنايه‌بر است، گودر في.لتر شكن است، گودر مافيا ساز است، گودر بي سر و ته است، گودر لجباز است، گودر "صفر هرگز نمي‌شوم"‌ است، گودر خانمان برانداز است، گودر سك.س پيوسته‌ي بي ارگا.سم است.

7- دلم قارچ خواست.

:: كجا بودي؟

جوان ِ خوش قیافه و كوچك اندام لب جکوزی نشسته و پاهایش توی آب داغ رها شده اند. ریتم زیبای موسیقی از بوفه پخش می شود. پسر چشم هایش را بسته، دست ها را روی زمین گذاشته، کمی غوز کرده و بسیار نامحسوس به چپ و راست تاب می خورد. مدتی تماشایش می کنم و با آرامشش آرام می شوم، انگاردر آن هیاهوی استخر، انرژی ساکن به اطراف پخش می کند.

پسر دوم از راه می رسد، متوجه خلسه ی دوستش می شود، می پرد وسط آب داغ، به او نزدیک می شود و -شترق- سیلی محکمی می گذارد زیر گوشش. برق از چشم طرف پریده، از چشم من هم پریده، شوک این سیلی را با تمام وجود حس می کنم. پسرک سعی می کند اعتراضش را نشان دهد، اما پسر دوم قلدرتر است و قبل از اینکه فرصت عکس العمل به اولی بدهد، با خنده همراه با تحکم شروع می کند به پرس و جو: کجا بودی؟ مادرج.نده کجا بودی؟ دیوث حواست کجا بود؟ در همین حال پسر خوش قيافه تلاش می کند حداقل جواب ضربه ی اول را بدهد، یک ضربه ی نرم هم می رساند، اما وقاحت دومي آنقدر زیاد است که هنوز و به شدت طلبکار نشان می دهد... ک...کش کجا بودی؟ میگم کجا بودی...

:: Sad

Sad.jpg



:: ديس كريزي چت!

Sara: ‫کیوان دو یو هیر می؟‬
me: يس بادي
Sara: ‫اند دید یو رسیو مای مسیج آن مسنجر ؟‬
‫لست نایت؟‬
me: نو مم!

Sara: ‫آی اسکد یو اف ایت ایز نات اوکی فور یو تو پوت یور نیم اند کامنت آن مای پست پی. اس(بلاگر)‬
me: ايت واز اوكي دير
Sara: ‫جاست تل می، آی ام ریللی آوفول این ساچ سیچویشن‬
me: اند تنك يو تو ريفرنسينگ مي
Sara: ‫سام هاو سام وان جاست لیو ا کامنت دیسکریتلی‬
me: حالام خفه شو غذا گير كرد تو گلوم بسكه احمقانه مي چتيم
Sara: ‫اند ایتس ایدیت تو میک ایت پابلیک‬
me:[...] هركس قانون ابداع كرده
Sara: ‫بات از آی واز پستینگ سووووو فست ؛ آی فورگات تو تینگ اباوت آل دیس‬
‫تینک‬
Sent at 1:42 PM on Wednesday
Sara: ‫هو یور لانچ دیر‬
Sent at 1:44 PM on Wednesday

me: اند ديس چت ايز كاينده فوق‌العاده! ار يو اوكي ويت پابليشينگ ديس اين ماي بلاگ؟
Sent at 1:49 PM on Wednesday
Sara: ‫پابلیشین" وات؟‬
me: ديس!
Sara: ‫دیس چت؟‬
‫از د وی ایت ایز ناو؟‬
me: ديس پلو،‌ اور چت
الموست
Sara: ‫اوکی, آی هو د کپی رایت اند آی گیو ایت تو اوری وان ویت آوت مای‬
‫پرمیشن ‬

:: چالشات وبلاگستاني

عجب چالش نامحسوسي‌ست مبارزه با اين حس ناخودآگاهي كه مي‌خواهد از همه‌ي كارهايي كه همه‌ي بلاگرهاي ديگر در همه‌ي طرز تفكراتشان انجام مي‌دهند كپي‌برداري كند. روزي ده وبلاگ محبوب كه مرور مي‌كني، ‌انگار ده داستان خوانده‌اي از ده الگوي رفتاري و من هزاربار تجربه كرده‌ام اين حس عجيب راه رفتن در خواب را كه هي دلت مي‌خواهد كارهاي همه‌شان را تقليد كني.
بماند كه گاهي هم از آن طرف بام پرتاب مي‌شوي و حتا شيوه‌هاي منحصر به خودت را فراموش مي‌كني، مبادا شبيه نشده باشد يا تقليد به‌حساب نيامده باشد.

:: يك فرانسوي دل‌شكسته

من كه تا به حال دختر ايراني نبوده ام در فرانسه،‌ اما دوستانم به اتفاق مي گويند كه اينها مي‌ميرند براي دختر مو مشكي كه كمي هم كونش‌گنده باشد (اين را خودم اضافه كردم، آنها خبر ندارند). اين البته محدود به فرانسه نيست، هلند هم مثلن وضع همين است. اما پسرهاي فرانسوي گويا يكي دو خاصيت جالب ديگر هم دارند، هم غيرتي‌اند و هم به شدت حسود و هم بسيار خاله زنك*! گرچه خاله‌زنك بازي و غيبت به خودي خود كلي اسباب تفريح است درزندگي، اما اينها ظاهرن روي دوست دخترهايشان گير شديد دارند و من نمي‌دانم دختر ايراني (يا شرقي)ست كه اينهمه باعث دلبري مي‌شود آنجا، يا كلن روي دخترشان حساسند، هم غربي و هم شرقي.

اين دختر ما از وقتي رسيده فرانسه كلي دلخسته و عاشق برايش صف كشيده‌اند. بعضي‌هاشان به هرحال قانع مي‌شوند با يك مذاكره‌ي كوتاه يا بلند،‌ اما يكيشان نه، هوش و حواسش به كل رفته! يك روز از وسط محوطه دانشگاه راه افتاده دنبالش تا ايستگاه هي چانه زده. نهايتن توي ايستگاه كه "نه" آخر را شنيده زده به گريه... دل من يكي كه كباب شد، تصور صحنه غم مي‌آورد به دل آدم.

از امور خاله‌زنكي كه بگذريم، اين مدل عاشق شدگي صرفنظر از آدمش و شخصيتش و توانايي‌هايش به نظر من يك بدشانسي‌ صرف است. يعني اگر بگيرد و جواب بدهد، دوروز هم كه كار كند به هرحال كلي فان دارد و هيجان و خاطره، اما واي به وقتي كه دلت اينطوري براي كسي برود و او تورا نخواهد. برخورد و روش آدمها خب خيلي فرق مي‌كند، اما غم و حسرتي كه به دل مي‌گذارد تقريبن يكي‌ست، كلي جايش مي‌ماند. آدم كه بيست و هفت، هشت را رد مي‌كند خيلي كمتر مستعد يك همچين سناريويي مي‌شود البته، اما اگر ريشش جايي گير كند، هوم... بهتر است كه كمي‌ هم خوش شانس باشد.


------------------------------------------------------
* عمومردكي؟!

:: قطع برق وبلاگستان خوب است چون...


قطع برق وبلاگستان خوب است، چون گاهی باعث می شود به صورت کاملن منیوال (و نه اتوماتیک) فکر کنی که کجاها را واقعن دوست داری. بعلاوه از دیدن یکهوویی ی آپدیت شدنشان ذوق کنی، نه اینکه آگاهانه و سلانه سلانه بروی سراغشان درحالی که زیر لب زمزمه می کنی: "بذار ببینم چی نوشته"! همچنین "تغییر ساختار فکری" از حالت سندتوآل (سربزن به همه ی آپ شده ها) به حالت اسپشالی فور یو (دلم برات تنگ شده) جزو بزرگترین مزایای این قطع شدگی می باشد.

:: آدم‌ها... آدم آهني‌ها

زانتياي نقره‌اي، دختر، بيست و هفت - هشت ساله.

مدرس، شمال به جنوب، از تقاطع صدر به هم پيوستيم. نه اينكه دقيقن بپيونديم، بلكه در آن ترافيك كذايي، كنار هم قرار گرفتيم. گوپس گوپس پخشش توجهم را جلب كرد،‌ نگاه كردم،‌ به شدت برنزه، حالا نمي دانم كار استخر بود يا سولاريوم يا اسكي -!- يا كِرِم يا اسپري،‌ به هر حال تقريبن قهوه‌اي رنگ با يك نگين نسبتن بزرگ در زير لب و آرايشي كه اجازه نمي‌داد بفهمي زيبا هم هست يانه. هوا كه از سي درجه پايين مي‌آيد معمولن با پنجره‌ي باز رانندگي مي‌كنم، پنجره خانم مذكور هم طبعن باز بود. صدا را آنقدر بالا برده بود كه بلندگوها خرخر مي‌كردند و من مانده بودم كه واقعن تكنو زدن آدمي كه كمردرد دارد چه لذتي مي‌تواند داشته باشد. به هرحال صداي ناچيز ماشين خودم را خفه كردم تا حداقل از يك منبع بهره ببرم. سيگار دستش بود و به شدت متمركز به جلو و ظاهرن هيچ كدام از ده‌ها ماشين متوقف اطرافش با آدم‌هاي داخلشان وجود نداشتند‌(داشتندها). نزديك به بيست دقيقه با سرعت نزديك به صفرهمسفر بوديم، از خود صدر تا خود مطهري با همين صدا،‌ با همان سيگار (يكي كه كفاف نمي‌دهد، هان؟) و با همان ژست رانندگي كرد. گاهي جلو مي‌افتادم، گاهي عقب،‌ گاهي كنار. تمام حواسم متمركز شده بود كه ببينم تغييري رخ مي‌دهد يا نه، نداد. همان صدا، همان سيگار، همان ژست. ترافيك چه تند، كند مي‌رود گاهي.

:: دو کلام غٌر اقتصادی

بازاري‌ها و صنوف شهرهاي كشور به شكل خطرناكي شروع به اعتراض به طرح ماليات بر ارزش افزوده كرده‌اند. خطرناك نه از نظر من، بلكه از نگاه دولت. قدرت بازار سنتي ايران هنوز و همچنان بسيار بالاست و همچين كه بوي اعتصاب يا تعطيلي بلند مي‌شود تمام بدنه‌ي اقتصادي كشور شروع به لرزيدن مي‌كند.

اخذ ماليات از مبادلات تجاري سالهاست كه در كشورهاي پيشرفته انجام مي‌شود. همانطوري كه رئيس جمهور ديشب طي يكي از لبخندهاي زيبايشان فرمودند، اين ماليات از پانزده درصد تا سي و اندي درصد نوسان دارد و سه درصدي كه قرار است در ايران گرفته شود به نسبت اروپا و امريكا بسيار ناچيز است. اما رئيس جسور دولتمان دوسه نكته‌ي ظريف را نمي‌داند يا نمي‌خواهد بداند:

1- ساختار معاملات در بازار ايران بسيار متفاوت از تمام مواردي‌ست كه الگو قرار گرفته اند، يك كالاي مشخص گاهي پنج يا ده بار بين واسطه‌ها با سودي كمتر از یک تا سه درصد معامله مي‌شود و حل یا جلوگیری از اين موضوع از طريق اخذ ماليات شبيه وارد شدن به قيف از ته آن است.

2- دولت سال‌هاست كه در گلوگاه‌هاي مشخصي مثل گمرك تلافي فرارهاي مالياتي را در‌مي‌آورد. جالب اينجاست كه همين حالا هم اولين پرداخت كننده‌هاي سه درصدی، بازرگانان و توليد كنندگان قانوني بوده‌اند. بديهي‌ست كه اقشاري مثل بازاريان كه الان به‌خاطر اجراي اين قانون دست به چيزي شبيه شورش زده اند (و من بعيد مي‌دانم نهايتن زير بار بروند)‌ مقاومت شديدي خواهند كرد. شايد بد نبود دولت قبل از به‌هم ريختن تمام مكانيزم هاي كلان مالي،‌ خرده فروشان را ملزم به صدور فاكتور يا فيش صندوق مي‌كرد. از نگاه من تمام اين ماجرا براي رسيدن به همين نقطه شكل گرفته، اما دقيقن پشت در خرده فروشي هم متوقف شده.

3- من به عنوان يك فعال تجاري، توليد كننده و بازرگان با كمال ميل حاضرم درصدي از درآمدم را به دولتم بدهم تا براي كشور خودم هزينه شود. اما مشكل اينجاست که بي اعتمادي در اين كشور بيداد مي‌كند، خصوصن نسبت به دولتی که رای اکثریت واقعی را ندارد. این پول در موارد بسیاری بر علیه یا خلاف منافع من استفاده می شود:

- من حاضر نيستم پولم را خرج فلسطين و سوريه كنند
- من حاضر نيستم پولم را خرج بودجه‌ي كلان تبليغات اسلامي ای كنند كه اعلام ارقامش در زمان مجلس ششم دود از كله‌ام بلند كرد
- من حاضر نیستم هزاران میلیارد دلار از پولم را برای رسیدن به هسته ی اتم خرج کنند در حالی که رونق اقتصادی من و کشورم به دلیل واکنش های مرتبط همین هزینه به کلی از بین رفته
- من حاضر نیستم پولم را بدون کنترل توی دل صدا و سیمایی بریزند که تمام تلاشش حذف خود من و خواسته های من از جامعه است

پرانتز: (این چهار-پنج قلمی که نام بردم بخش بسیار بزرگی از کل بودجه کشور هستند)

همه ی این کارها را همین حالا هم می کنند، اما مادامی که عمده ی بودجه ی این مملکت صرف هوای قدرت یا ترویج تعصب و کنترل آزادی های فردی می شود، بی شک همانجایی مالیات خواهم داد که گردنم را فشار دهند.

این را هم به روشنی می دانم که این موقعیت، یک موعیت بازنده-بازنده است، اما به هر حال خدا برکت بدهد به پول نفت که اگر این هم نبود سرنوشتمان بی شباهت به کره شمالی(ها) نمی شد، یعنی گرسنگی می کشیدیم که راکتور داشته باشیم.

پ.ن: در این نوشته، استدلال شخصی و احساسی غالب بر تحلیل علمی ست.
پ.پ.ن: با همه ی دلایلی که گفتم، فرار از مالیت برای شخص من یک اتفاق کاملن غم انگیز است، چرا که دیده ام و می دانم با همین پول چه سطح رویایی از رفاه در بسیاری کشورهای دنیا ایجاد شده.


:: خنده

Thames-Cruise.jpg
[Thames Cruise]


تعداد خنده‌ها را بشماريد...

:: ای دیکتاتوری عزیز

به بک "بار"، یک دیسکوی خیلی معمولی (که اصلن نشود ترکاند آن تو) و یا یک کلوپ فکر می کنم، که فقط بتوانی دست دوست دخترت را بگیری بروی با چهارتا رفیق دیگرت زیر آسمان مشاع خدا بدون واهمه حرف بزنی، معاشرت کنی یا برقصی. صبر کن صبر کن، درست که پدر من و پسرخاله هایش و برادرهایش هزار بار از تانگوهای خاطره انگیز باشگاه جوانان همین خیابان شریعتی (وقتی می گویند جاده قدیم شمیران احساس می کنم خیلی آدم های لجبازی هستند)، برایم تعریف کرده اند، اما آقاجان من پس می گیرم دیسکو و کلوپم را، خیلی دور است، فقط به یه "بار" فکر می کنم که محمدرضای عمه اکرم پشتش بایستد و بشود یک کوکتل خواست ازش، همین. بشود همینطوری که روی صندلی های گردان پایه بلند نشسته ای، با یک ژست روشنفری سیگار را از دست رفیقت بگیری و تک پکی بزنی و تک سرفه ای رویش و بعد از سوزشی که بیرون امدن ته مانده ی دود از بینی ات ایجاد می کند لذت ببری.

دیدید این ایده الم را؟ نمی دانم کار سن است یا واقع بینی یا چی، اما هر روز دورتر می شود از جلو چشمانم. هی فکر می کنم و فکر می کنم و تمام شعور نداشته ی سیاسی ام را روی میز می ریزم. اگر کمونیستی چیزی بودیم، اگر توی یکی از این کشورهای درب و داغان افریقایی که میلیون میلیون در جنگ نژادی سلاخی می شوند بودیم، آرزوهای من خیلی نزدیک تر بودند. یا می مُردم و خلاص، یا ده سال، بیست سال، سی سال دیگر بالاخره می دیدم "بار" محبوبم را یک جایی اطراف دارآبادی جایی. می رفتیم با آرش تخته بازی می کردیم و شات ودکا می زدیم وبا لپ های گل انداخته از جوانی تخمی مان می گفتیم و هی نفس عمیق می کشیدیم لااقل.

هر جای دنیا که بودم شدنی تر بود، الا توی همین چهارتا کشور مستثنای دنیا. آقا به خدا باید درد بی "بار"ی را کشید تا بشود دیکتاتوری را گذاشت روی سر و حلوا حلوا کرد. دیکتاتوری آخرش افق دارد، یک طوری می شود خب. اما این تعصب حاکم را من خیلی می ترسم ازش، فکر می کنم هیچ کاریش نمی شود کرد. یعنی بچه های بسیار خوشحال تی-وی های ال ای هم که با آن پیغمبر مرتبط به اهوراشان بیایند حکومت را بگیرند دستشان، خود برادر جورج بوش پسر هم که بیاید بنشیند توی کاخ ریاست جمهوری، من یکی جرات نمی کنم بروم با چهار نفر جمع بشوم یک جای عمومی و حق قِر برای خودم قائل شوم. من یاد هتل ماریوت پاکستان می افتم که پریروز رفت هوا، یاد شیعه و سنی هند و پاکستان می افتم که به مسجد همدیگر رحم نمی کنند، یاد کربلا و نجف می افتم که "برادر مسلمان"شان را با توکل به خدای مشترکشان با یک بسم ال.. منفجر می کنند.

من هی به تعریف های این باباهه فکر می کنم و نمی فهمم بچه های درشت چفیه دار کجا بودند وقتی این ها دستشان روی گودی کمر دخترکشان بود و برجستگی های بدن هم را حس می کردند. همه چیز آن موقع را فرض می کنم بشود باز تصور کرد، اما تندروی متعصب به تمام تفکراتم اتچ شده و طبق هیچ جهان بینی یا بینش اجتماعی نمی توانم دیلتش کنم. من بلد نیستم، دیگر بلد نیستم از خوش بینی ام خرج کنم و آینده ی آرامی با "بار" محبوبم با هر حکومت کوفتی دموکرات یا دیکتاتوری توی این کشور تصویر کنم، مگر می شود؟


---------------------------------------------
پ.ن: آدم است دیگر (سلام تی-آی) گاهی هم اگزجره می شود، گیر ندهید، خب؟

:: دوربينم

لينك به لينك رسيدم به اينجا:

مرضيه در فايل تصويري پستش (كه ديدنش خالي از لطف نيست) تعريف مي كند كه چگونه دوربين شده است بلاي جان سفرهايش و چرا كسي كه دوربين به دست مي‌گيرد انگار ديگر از لذت تماشاي مناظر محروم است، در واقع هميشه به دنبال يافتن سوژه‌ي عكس هستي بجاي ديدن‌ِ زيبايي. اين دغدغه‌ها گاهي از ذهنم عبور مي‌كنند، هميني كه شايد گاهي عكاسي وظيفه‌اي مي‌شود كه لذت ديدن را كم مي كند،‌ اما...

سفر آخري كه هلند بودم، دوربينم جاماند ايران. نه به خاطر حواس پرتي، بلكه مانده بود عقب ماشين پدرم، ‌او هم رفته بود پانصد كيلومتر آنورتر. شب پرواز ديدم اي‌واي، نيست. خلاصه آن شب دستم به جايي بند نشد و رفتم. روز اول را تحمل كردم، حالم بد بود، انگار خبرنگار باشي و دفترچه يادداشت همراهت نباشد، انگار خلبان باشي و چك‌ليست پروازت جامانده باشد، آنچنان موجود سردرگم و عصبي‌اي شده بودم كه براي خودم هم عجيب بود. جالب اينجاست كه نه براي جايي عكاسي مي‌كنم و نه موظف به اين كار هستم، با اين حال به شدت دلخور بودم. شب نشستم و با خودم دودوتا-چهارتا كردم كه چه كنم. يك دوربيني در ذهنم داشتم كه طبق برنامه‌ي بودجه، خريدش مال حداقل 3 ماه بعد بود. در مديريت بودجه‌ام خيلي دقت مي‌كنم، چون اگر نكنم اولويت‌ها را از دست مي‌دهم. در نهايت ديدم كه الان بحث برسر دوربين داشتن است، نه دوربين بهتر داشتن! بنابراين تمام آنچه را كه به عنوان ذخيره‌ي اضطراري سفر در لابه‌لاي چمدان و كيف و كتاب پنهان كرده‌بودم درآوردم، به همراه ميزبان نازنين رفتيم دكان دوربين فروشي و دوربين را خريديم. اولين فلش را كه توي فروشگاه امتحان كردم، روحم شاد شد... البته به‌خاطر عكاسي در محل ممنوع، گارد مربوطه محترمانه انداختنمان بيرون!

حالا اگر به ذهن كسي خطور كند كه اين آقا رفتار مايه‌دارانه كرده است، اشتباه مي‌كند! اين آقا رفتار اولويت‌مدارانه كرده‌است،‌ چون بخاطر پيش‌بيني نشده بودن اين اتفاق، بدون ريالي يورو (!) از منزل رفيق خارج شدم، ‌به شكلي كه پول تاكسي‌ام را هم او حساب كرد (هنوز بدهكارم)، از قطار اول هم جاماندم،‌ چون بيش از نصف اروپايي‌ها كرديت كارت قبول نمي‌كنند و چيزي نمانده بود كه از پرواز هم جابمانم.

اما لذت سفر بعد آن روز هم در ذهن من و هم در دوربينم ثبت شد و هرگز از آن عمليات شگرف پشيمان نشدم، علي‌الخصوص وقتي كه در گمرك فرودگاه هيترو (چرا صدا و سيما مصرانه مي‌گويد هيسسسرو؟)، در كما ناباوري، عضو مستقلي از يك اتحاديه‌ي قانون‌مدار، ماليات دريافت شده‌ي عضو ديگر را نقدن پرداخت نمود.

دوربين به ديدن آدم‌ها كمك مي‌كند، دوربين باعث مي‌شود كه دقيق‌تر نگاه كني، دوربين وادارت مي‌كند كه زمينه‌ي كليسايي را در پس تصوير كبوتر مات تصور كني. دوربين به نگاه آدم تفكيك رنگ مي‌دهد، لذت رنگ مي‌دهد. اينهايي كه مي‌گويم مال حرفه‌اي‌ها نيست‌ها،‌ مال علاقه‌مندهاست. من بخش مهمي از لذت تمام سفرهايم را مديون دوربينم هستم. هيچ سفري نيست كه به‌خاطر حمل دوربين با درد شانه به خانه برنگردم، هيچ سفري هم نيست كه پيش نيايد بعضي چيزها را نبينم، چون براي ديدن بعضي چيزهاي ديگر مكث كرده‌ام، اما لذت عكاسي هميشه برايم اولويت داشته، خيلي بيشتر از فيلم‌برداري. به‌نظرم لذت عكاسي احساس خاص و ويژه‌ايست كه به بعضي‌ها خوب مي‌سازد، گرچه البته هيچ الزامي نيست كه همه كس بخواهد اين شيوه‌ي لذت را انتخاب كند.

یکی با نمکی اشک در چشم، همانطور که انگشتانش را بدون تماس دور لیوان سان شاین می چرخاند و خنکی اش را حس می کرد، از وحشت و تردیدش برای کنار گذاشتن سخن می گفت و دیگری با دستانی زیر چانه، متفکر و خیره به پسر شلخته ی میز پشتی، همانطور که او را نمی دید، تردید و هراسش برای دوست داشتن را فکر می کرد.