Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: من و تن و همچنان يار ِ مهربان

- تکمیلیه دارد این پست -

1- حالا اگر بخواهم بنشینم و فکر کنم که چرا باید خیانت کرد، یا نکرد، عین روز اول هیچ نمی دانم. همه ی این حرف ها را زدم، زدید، جلو جلو رفتید، به زعم خودتان و باب دل خودتان و روی محور تجارب شخصیتان گفتید، گفتيم، همه با هم بر می گردیم سر خانه ی اول: خوب و بدش معلوم نیست، قضاوت کردنی نیست، قانون درآوردنی هم نیست و صد البته که این همه گفت و شنود یک خوبی بی چون و چرا دارد، آن هم دیدن این همه زیاد منش و تفکر و عقیده و روند و تجربه و نگاه است. می خواهم یک نتیجه بگیرم، خیلی شفاف، راه و روش و تفکر هر کس محترم، اما چه خوب که کف نکنیم از شنیدن داستان های همدیگر، چه غریب و چه آشنا، کف که نکردیم، بعدش اظهار نظر ارشمیدسی از بیرون گود هم نکنیم.

2- دخترک می گفت بعد از این بحث به شدت مردد شده ام که شاید واقعن زن ها همپای مردها یا بیشتر می آیند، اما به هر دلیل معلوم و نامعلوم، تلاششان و قدرتشان برای مخفی نگه داشتن خیلی بیشتر است، گفتم شاید هم.

3- این دوتا واژه ی "خیانت" و "دروغ" صد البته خیلی ارتباط قوی ای را در ذهن آدم تداعی می کنند، اما لزومن به هم مرتبط نیستند، یعنی ارتباطشان اتوماتیک نیست، می تواند نباشد، می تواند خیلی هم برعکس باشد. مثال می زنم: خانم می رود یک جایی، یک زمانی در یک شرایطی، مثلن سفر یا ماموریتی، پایش می لغزد. بعد هم فوری زنگ می زند خطایش (؟) را اعتراف می کند. داستان ِ بعید یا محالی هم نیست. هم مفهوم خیانت در ذهن می آید و هم البته صداقت. من خیلی معتقد نیستم که کار درستی باشد خیانت را به صورت پیش فرض، مرتبط یا هم قد دروغگویی بدانیم.

4- دروغ دقیقن یعنی چه؟ یعنی شمایی که معیار را صداقت گذاشته اید، مرزهایتان چقدر شفافند؟ یعنی هیچ وقت تجربه نکرده اید که یک طوری بشود، یک اتفاقی برایتان بیفتد توی خیابان و بیایید خانه و صدایتان در نیاید؟ دروغگویی بوده این کار یا نه؟ هیچ وقت نشده یک دلخوری یا یک حس بد یا یک دلزدگی نسبت به پارتنرتان داشته باشید و حستان را منتقل نکنید؟ دروغ به حساب می آید یا نه؟ نشده یک همکار، هم کلاسی، نخ داده باشد، راننده تاکسی، پیشنهاد داده باشد و ماجرا را به هر دلیل مخفی کرده باشید (شاید چون طرفتان را حساس نکنید)؟ نشده از کسی خوشتان آمده باشد، در مهمانی ای جایی، خودتان را به احترام رابطه تان یا با هر توجیه دیگر، قبل یا بعد از یک گپ دلنشین جمع کرده باشید؟ حالا فرض کنید این مرز را هی بکشیم جلوتر، رقصیدن با یکی وقتی یک شیمی، یک حس قوی وجود دارد، اما آدم خودش را کنترل می کند، یا همان رقصیدن، وقتی آدم اجازه می دهد بدنش با بدن طرف تماس پیدا کند، اما ادامه ندهد، یا همان رقصیدن، وقتی دوطرف آگاهانه از بدن هم لذت می برند، اما شب را دراز نمی کنند، یا یک بوسه، یا رختخواب اتفاقی یا غیر اتفاقی.
شاید این روند نوعی توجیه کردن به نظر برسد، اما کسی هست که اینچنین توجیهاتی را در زندگی اش نداشته باشد؟ درگیرش نباشد؟ می خواهم بگویم اگر یک لحظه خوش آمدنمان از فلان کس را خیانت ندانستیم و صدایمان هم در نیامد، شاید کسانی باشند که یکی دوقدم جلوتر را هم به همین روش نگاه کنند. از نگاه من یک اما بیشتر وجود ندارد: مادامی که حقوق من رعایت شده، باید احترام بگذارم.

5- یک بحث جالبی در کامنت های انار مطرح شده بود: "تفاوت های ژنتیک و فیزیولوژیک جنس نر و ماده". من خیلی موافقم که نباید مبنای نتیجه گیری در بحث های آدمیزاد، خواص حیوانی او باشد، اما متقابلن معتقدم که نباید تاثیر موجودیت و غرایز نر و ماده صرفن بواسطه ی قدرت تفکر یا تعقل فراموش شود. جنبه های زیادی روی رفتار آدمیزاد موثرند، ابعاد حیوانی آفرینش هم طبعن تاثیر خودشان را دارند.

6- من هیچ کجای بحثم نگفته بودم مرز فیزیکی خیانت کجاست، الان هم مرزی برایش سراغ ندارم، اما بروید بحث ها و کامنت ها را بخوانید و ببینید که چقدر خیلی ها روی مبانی ذهنی خودشان با خیانت های مفروض و متفاوت به قضیه نگاه کرده اند.

---------------------------------------------------
پي نوشت: دنبال نتيجه گرفتن نيستم، يعني نتيجه گيري ام همين مدلي ست كه داريد مي بينيد،‌ شايد هم باز ادامه داديم.

---------------------------------------------------
بازخورد وبلاگستانی
خیانت
خیانت
خيانت!
در باب خیانت ...

---------------------------------------------------
تکمیلیه:

سخنرانی لوا را طی یک چت ناگهانی با کمی دخل و تصرف مستقیم آورده ام این زیر. حرف هایش برایم به نوعی جدید و دریچه ای به یک افق تازه برای بحث بود، چیزهایی که شاید خیلی هامان بدانیم اما خیلی بهشان فکر نکرده باشیم.

Leva: ‫باید یکبار سر فرصت در مورد این گپ هایی که در وبلاگت در میگیرد حرف بزنیم. من کلی حرف دارم که وقت ندارم بزنم.‬
‫سلام علیکم‬
‫ این مسئله سایبر خیانت هم هست‬
‫حالا الان هم که من وقت ندارم‬
‫اما مثلا وقتی تو یا یکی چت میکنی‬
‫ایمیل و اینها‬
‫آیا این خیانت به حساب میاید یا نه‬
‫بعد این وسط ذهن مهم است یا تن‬
‫تن بدون ذهن یا ذهن بدون تن‬
‫میدونی چی میگم‬
‫البته خوب نه هر چتی و ایمیلی‬
‫میدونی چی میگم دیگه‬
‫فرض کن‬
‫تو زن داری شوهر داری پارتنر داری‬
‫با یکی انلاین دوست میشی‬
‫یه جای دیگه دنیا اصلا‬
‫ایا این خیانت به حساب میاد‬

‫این بحث های فیزیولوژی مثلا این وسط چکار ه اند‬
‫بعد اینجاست که دوباره ذهن میاد همه چی رو توجیه میکنه‬
‫میگه نه بابا‬
‫دستش که به من نمیرسه‬
‫حالا یه خشکه لاسی هست‬
‫تموم میشه میره‬
‫اما بعد مثلا تو با پارتنر فیزیکی خودت هستی‬
‫یه دفعه ذهنت اون وسط میره به تن یکی دیگه‬
‫ایا این چیه این وسط‬
‫اینها خط دادنه‬
‫خودت تکمیلش کن‬
‫میگم این رو هم باید تو این دور و زمونه در نظر گرفت‬
‫دوره شیرعلی قصاب نیست که شیرعلی بره زندان اسدالله بره سراغ زنش حتما که‬
‫الان زن شیرعلی اینترنت داره‬
‫وبلاگ داره‬
‫ای دی داره‬
‫احیانا وب کم داره‬


‫دوتا مطلب رو باید در نظر گرفت‬

‫ذهن و ساختار جامعه ات هم هست‬
‫اینکه ذهنت چی رو خیانت بدونه‬
‫و تعریفت برای خودت چی باشه‬
‫که این تعریف هم به نظر من از ساختار جایی میاد که درش پرورش پیدا کردی/میکنی‬
‫فرض کن تو به این باور رسیدی که با یکی هستی نباید با یکی دیگه بخوابی‬
‫اما خوب ذهنت میگه حالا لاسیدن با یکی اونهم آنلاین خیلی مهم نیست. حتی منو ترن آن میکنه‬
‫هات ترم میکنه‬
‫احساس خوبی بهم میده‬
‫این رو توجیه میکنی که حتی به نفع پارتنرت هم هست‬
‫اما خوب شاید از همون هم احساس گناه کنی‬
‫که باید روح و جسم و حواست همه متعلق به یکی باشه‬
‫نه یکی مال این یکی مال اون‬
‫یکی هست معتقده که سه بخش رابطه‬
‫عاطفی- جنسی- فکری‬
‫همه باید متعلق به یکی باشه‬
‫یکی میگه نه‬
‫من با یکی میخوابم‬
‫با یکی رابطه عاطفی دارم‬
‫با یکی هم تبادل نظر میکنم‬
‫براش اینها اوکی هست‬
‫واسه یکی نه‬
‫اصلا ببم جان این ذهن تطبیق پذیر آدمها خیلی چیز خفنیه‬
:)
‫بعد هم به طور کلی‬
‫اینقدر این چیزها شخصی و متفاوت هست که تو همه عمرت رو هم بذاری در موردش بنویسی و ملت کامنت بذارن‬

‫باز به هیچ نتیجه ای نمیرسی‬
‫چون به تعداد ادمهای دنیا‬
‫راههای خیانت وجود داره‬
‫راه توجیهش وجود داره‬
‫راه تعریفش وجود داره‬
‫هرکی تو هر مرحله ای از زندگی یه نظر ی داره‬
‫من خودم چند وقت قبل تو وبلاگم نوشتم که صبر کن اولین آدمی که‬
‫اونقدر جسور باشه‬
‫که بدونه تو‬
‫تو یه رابطه جدی هستی اما بیاد و شروع کنه‬
‫بیاد‬
‫اونوقت بیا حرف بزن که خیانت چیه‬
‫اونوقت ببین چه خوشگل ذهنت همه چی رو توجیه میکنه‬
‫آدمها دوست دارن دوست داشته بشن‬
‫به هزار و یک روش عجیب و غریب‬
‫که ممکنه هیچ وقت قبلا فکرش رو نکرده بوده باشن‬
‫واسه همین اصلا تئوری و کلی گویی در این رابطه به نظر من بی فایده است‬
‫چون واسه هرکی تعریفش و موقعیتش فرق داره‬
‫دیگه خیلی حرف زدم‬
‫ببخشید‬


:: Sky


Tower f.jpg
[Frankfurt]


-------------------------------------------
پ.ن: بحثمان به جای خود، کمی چشم ها را استراحت بدهیم.
پ.پ.ن: کامنت ها و لینک های پست قبل به روز شدند.

:: من و تن و يار مهربان

- اين پست را يك مقدمه ي طولاني محسوب كنيد -

عشق های مثلثی مقدمه ای بود برای من که تکلیف خودم را با روند قضاوت گونه ی ذهن روشن کنم، قضاوت درمورد آدم ها یا رفتارهایی که گاهی برای ما بسیار غریب می نمایند، و بسیار غریب تر می نمایند مادامی که هنوز مزه ی وضعيت آنان را نچشیده باشیم. به من ثابت شده که هردو فاکتور کم تجربه گی (نا آگاهی) و دگم اندیشی ابزار کافی برای اظهارنظرهای خودخواهانه و ناآگاهانه در قبال رفتارهایی هستند که فقط قدرت هضمش در ما نیست.
در عشق های مثلثی تلاش کردم به عنوان اولین و مهمترین قدم، به این نقطه برسم که در حیطه ی روابط زن و مرد (و شاید خیلی زمینه های دیگر) و علی الخصوص در حیطه ی خیانت، اگر رفتاری به نظر من اکیدن غریب و غیر قابل هضم آمد، به صرف این برداشت بیرونی حق ندارم از جایگاه کسی که در معرض آن اتفاق نیست افراد درگیر را قضاوت کنم. تلاش کردم که مفهوم واژه ی خیانت را از پیش داوری حاکم جدا کنم و از آن یک کلمه ی مستقل و بدون ضمائم احساسی بسازم.

از آن زمان تا به حال، هم من و هم خیلی های دیگر در باب خیانت و پارادوکس های رفتاری نوشته اند و در این مدت کم کم به این نقطه رسیده ام که برای خواننده های حرفه ای در وبلاگستان، آنقدر گفته شده که واقعن آمادگی نگاه بدون پیش داوری خیلی بیشتر از قبل هست. من هم حالا و بعد از چهار سال پر حادثه و پر فراز و نشیب، دوباره احساس می کنم که دوست دارم درمورد ابعاد جدیدی بنویسم، جدید شاید از نگاه من و برای من، جدید شاید چون مطلب برایم آنقدر گنگ بوده که حتا توان پردازش آن را نداشته ام، اما حالا فکر می کنم حداقل می توانم کم و بیش پیاده اش کنم.

1- مفروضات من برای جلوگیری از پیش داوری (در حیطه ی روابط زن و مرد): فرض می کنم خیانت در ذات (معنی فیزیکی کلمه)، محکوم نیست، فرض می کنم اخلاق نسبی ست و نیازهای انسان و چهارچوب های رفتاری و اجتماعی، خوب و بد را تعریف می کند، فرض می کنم وقتی که کسی کار خیلی بدی را انجام داد، بد بودن کارش حداقل بعد از تجربه ی کامل شرایط آن شخص قابل درجه بندی ست و چون این تجربه در بسیاری موارد غیر ممکن است، قضاوت کردن بی خردی خواهد بود.

2- من به این اصل رسیده ام که ماجرای تن بسیار پیچیده تر و رمزآلودتر از آن چیزی ست که بتوان برایش قاعده ای استخراج کرد. حق داریم که برای تن خودمان قاعده تعریف کنیم، اما تصور می کنم چهارمیخ کردن این قانون، یک نوع ساده لوحی ست که به راحتی می تواند منجر به آسیب دیدن اعتماد به نفس خودمان در برخورد با جبر زندگی بشود. از نگاه من رعایت یک سری چهارچوب ها با علم به آسیب پذیری و نسبی بودن و قابل بحث بودنشان بسیار قابل احترام تر و واقع بینانه تر است تا رعایت همان چهارچوب ها با چشمان بسته و به صورت قاطع. اما از این مرز که عبور کنیم، تعمیم تفکرات و تصمیمات شخصی به روابط دیگر انسان ها، طعم حماقت پیدا می کند و تصور می کنم که اگر برای مثال نهایتِ رفتار غیر نرمال در قبال تن را "روسپی گری" فرض کنیم، قضاوت کار روسپی بر مبنای این که ما آن کار را نمی کنیم، ناشی از کوچکی دایره ی نگاه است.

3- رفتار جنسی زن و مرد فرق می کند. تفاوت رفتار فیزیکی که بدیهی ست، اما رفتار احساسی این دو جنس هم فرق می کند. رفتار تعهدی شان هم تفاوت دارد. من نمی دانم منشاء خیلی از این تفاوت ها کجاست، مراجع پزشکی به کنار، منابع آماری معتبر هم به خاطر شخصی بودن و رازداری اکثر انسان ها خیلی کم پیدا می شوند، اما من بر مبنای مشاهدات خودم و انسان هایی که با آن ها نزدیکم معتقدم که رفتار زن و مرد حداقل به لحاظ آماری تفاوت های محسوس دارد. این تفاوت ها فقط محدود به موضوعات مرتبط به تن نیست و آنجایی که آمار دقیق در دسترس هست نیز تفاوت های زن و مرد وجود دارد. برای من غم انگیز است که هرنوع اظهار نظری درمورد رفتار جنس زن، ناخودآگاه با پیش داوری ضد یا همراه مردسالاری ارزیابی می شود. برای مثال "گرایش جنس زن به برقراری ارتباط جنسی توام با احساس" یک نرم رفتاری ست (سندی برای اثبات آن ندارم) که من در این پست به آن استناد کرده بودم. ممکن است این فرض من درست بوده باشد، ممکن هم هست که نه. اما در چند اظهار نظر مختلف صحبت از مردسالاری می شود در حالی که صرف باب میل نبودن این نوشته اصلن دلیل کافی برای لیبل چسباندن نیست. مثال را برای این آوردم که خواهش کنم قبل از تصور کردن یک شخصیت مردسالار در پشت هر مردنوشته ای، کمی فکر کنید که آیا یک تفکر غیرمردسالار هم می تواند این را گفته باشد یا نه.

4- زن به راحتی مرد به رختخواب ممنوعه نمی رود. این یک اتهام نیست، یک ضعف نیست، یک بیماری نیست، یک نشانه از تفکر مردسالار نیست، یک نقطه ی قوت هم نیست، یک امتیاز هم نیست، این یک واقعیت آماری ست که شاید یک میلیون سال تاریخ باعثش باشد، شاید خودخواهی اعراب، شايد ژنتيك و شاید هم هزاران فاکتور دیگر، اما برمبنای آن چیزی که من و شما در اطرافمان می بینیم، با کنار گذاشتن هزاران هزار استثنا، هنوز هم زن به راحتی مرد به رختخواب ممنوعه نمی رود. اگر شما یکی از اقلیت هستید، لطفن موضع گیری نکنید، اما اگر به لحاظ آماری مخالفید، شاید حق با شما باشد.

5- هدف این نیست که زن را به رختخواب ممنوعه بکشانیم، هدف اینست که به تفاوت های ماهوی یا شکل گرفته ی زن و مرد و به رفتارهای غیر عرف عمیق تر فکر کنیم و از آن برای بهره وری بیشتر در روابطمان استفاده کنیم. اصلن هدف اینست که حرف بزنیم، هر یک نفری که درد خودش را بگوید، یک داده محسوب می شود، لازم نیست قاون استخراج بشود. هدف اینست که موقع شنیدن حرف آن یک نفر مخمان سوت نکشد، حالمان به هم نخورد.

6- تعمیم دادن رابطه ی متعهدانه به عنوان خط کشی برای اندازه گیری صحت روابط زن و مرد همانقدر اشتباه است که رد کردن یکسره و کلی تعهد بوی نادانی دارد. آدم ها در نهایت بر مبنای منافعشان حرکت می کنند، این منافع صرفن مادی نیست، شاید کسی متعهد بماند چون حالش را بهتر می کند، شاید چون زندگی اش را آرام تر می کند، شاید هم چون آینده اش را ایمن می کند. آسمانی ترین تلقی از تعهد همان سبک عاشقانه یا ناخودآگاه آن است که بر خلاف ظاهرش یک احساس بسیار بسیار یک نفره تلقی می شود. درست که در بسیاری مواقع این وفاداری بر مبنای رفتارهای متفابل شکل می گیرد، اما در نهایت، این مدل از تعهد یک احساس و یک رفتار بسیار بسیار درونی ست، بنابراین برای شخص روبرو مسئولیت ساز، حریم ساز و تعهد ساز نخواهد بود. اگر شما تعهدتان را برای تعهد داده اید که هیچ، معامله سرگرفته و بسیار هم محترم است و بسیار هم رایج است و اتفاقن گاهی خوب کار می کند، اما اگر تعهد را برای دل خودتان داده اید، باید آمادگی هر آینده، هر اتفاقی را داشته باشید و این از نگاه من همان جنبه ی خطرناکی ست که تعهد خودخواسته را لذتبخش و باردار می کند، وزن دار می کند و لذت امروز را هی تلنگر می زند. ولي به هر حال انتخابی ست که هیچ الزامی به تبلیغ، ترویج یا حمایت ندارد.

من فکر می کنم آن چیزی که خیانت را معنادار می کند تعهد قراردادی ست و نه سبک خودخواسته. از طرف دیگر شاید آدم ها ضربه های کاری تر را از تعهد خودخواسته می خورند چون الزامات این سبک وفاداری می تواند خیلی عمیق تر باشد.


--------------------------------------------------------------------
تا اينجا كمي نظريه بازي كردم،‌ نظريه بازي از نگاهي شخصي. جاي بحث خيلي باز است، اميدوارم كامنت هاي پاي اين نوشته مثل خيلي وقت هاي ديگر جذاب باشند. پيشاپيش اخطار مي كنم كه ذره اي انحراف از مسير احترام،‌ كامنت را به زباله داني ارسال خواهد كرد.
--------------------------------------------------------------------

بازخورد وبلاگستانی:
انار (بحث و کامنت دانی انار هم برای شخص من آموزنده بود)
بهار (یک مخالف تمام عیار - همانجا سعی کرده ام کمی توضیح بدهم)
امیر
احلام
157 (بی ربط و با ربط)

--------------------------------------------------------------------
بیرون از خانه:
The Merry Band of Wrigglers (کمی فیزیولوژی، کمی آمار، کمی هم مستندات)
چرا خیانت می کنند؟ (زبان آلمانی - نتایج آماری یک تحقیق در آلمان: سال اول ازدواج 2 درصد زنها و 5 درصد مردها - سال سوم 5 درصد زنها و 9 درصد مردها - سال هفتم 10 درصد زنها و 20 درصد مردها - بعد از 15 سال، 25 درصد زنها و 33 درصد مردها - سال 25، نصف زنها و دوسوم مردها) - لینک از آرامش
Strategies of Human Mating (انگلیسی - تحقیق خوبی به نظر می رسد، من کامل نخواندمش، اگر کسی لطف کند و خلاصه ای از محتوا را به فارسی ترجمه کند، کار مفیدی خواهد بود)

:: سالن C - قسمت دوم

ادامه ایست برای قسمت اول

همچنان یازدهم نوامبر - رم

اتوبوس تا نیمه پر می شود اما بقیه نمی آیند، نمی دانیم مشکل چیست و پلیس جلوی اتوبوس اجازه نمی دهد برای پرس و جو به سالن برگردیم، تنها چیزی که از انگلیسی می داند این است که "یو کن نوت گو بک". با استفاده از دو مترجم خبره حالی اش می کنم که فقط تا جلو در سالن می روم تا ببینم چه اتفاقی افتاده. موفق می شوم، بچه ها با ایما و اشاره می گویند که خلبان خودداری می کند. باورکردنی نیست، بقیه را هم از اتوبوس پیاده می کنند و به سالن بر می گردانند. به شدت خشمگین و آماده ی شورشیم، همسایه هایمان هم وضع مشابه دارند، یک خانم حامله رنگ پریده با دو کودک در میانشان هست، وضع او همانند وضع پیرهای ما تاثیری در روحیات آلیتالیایی ها ندارد. وقتی که می فهمم آن زن هم شب را روی زمین گذرانده از عاقبت این ماجرا به وحشت می افتم.

فریادهایمان سالن را به لرزه می اندازد، چند نفر از خارجی ها هم حمایت می کنند، کم کم سرو کله ی چند پلیس دیگر و چند آلیتالیایی پیدا می شود، اما کسی به تلاش تکراری شان برای تعویق پرواز توجه نمی کند و عربده ها و فحاشی ها البته به زبان های مختلف ادامه پیدا می کند. جالب است که حداقل به چهار زبان مختلف فحش می دهند و بقیه ملت ها با اینکه چیزی نمی فهمند به زبان خودشان حمایت می کنند. خانم مسن ما و زن حامله ی آنها باضافه ی یکی دوتا از دخترها گریه می کنند و جو به شدت متشنج شده. از دیدن باران اشک روی صورت پیرزن دلم می گیرد، می خواهم بروم در گوشش بگویم مادرِ من اینها بیشترش فیلم است به خدا، اما این کار را نمی کنم. این بار نوبت به سوپروایزر جدید و ارشد آلیتالیا می رسد که هنرنمایی کند. رفتارش مثل یک کورس مدیریت بحران برایم جالب است، او از گروه ما ده دقیقه مهلت می خواهد و دادن این مهلت به منزله ی شکست کامل شورش است. قلب و تنفس خانم پیر ما مختل می شود و او در آستانه ی بیهوشی ست، هزیان می گوید، آمبولانس خبر می کنند.


Alitalia-5.jpg

Alitalia-5.jpg


سه چهار نفرمان در این گیر و دار خودشان را در پرواز امارات می چپانند و می روند، ناگهان سالن را خلوت و جمعیت را پراکنده می بینم و سبزهای آلیتالیا کم کم ناپدید می شوند، خانم سوپروایزر هم با خونسردی کامل تقاضا می کند با پرواز بعدی برویم، ساعت ده شب. برنامه ی شبانه ی استانبول مالیده و همه بی نهایت خسته و درمانده اند. ناامید کننده ترین جنبه ی کل ماجرا این جمله ی آلیتالیایی ها دربرابر پرس و جو و پیگیری درمورد پرواز بعدی ست: "دِر ایز نو گارانتی".


تصمیم می گیرم این چند ساعت را به خاطر آرامش اعصاب خودم هم که شده در رم بگذرانم. در تمام مذاکرات به عنوان پیشاهنگ حضور داشته ام و بعد از سی ساعت بی خوابی به شدت خسته ام. می آیم بیرون و یک لشکر به تمام معنا شکست خورده را باقی می گذارم. پاسپورتم باز مهر ورود می خورد و تا همینجا هم رکورد تعداد مهرها روی یک ویزا را شکسته ام. آنقدر خسته ام که توی قطار سی دقیقه ای تا شهر به دفعات خوابم می برد و گردنم به اطراف پرتاب می شود. زن روبرویی از وضعیت عجیبم غصه دار شده و در عین حال خنده اش می گیرد. روحیه خودم را با خاطره ی شب مشابهی که با پررویی در شانگهای به بار رفتم و تبدیل شد به یک شب رویایی، بالا نگه می دارم. یک نقشه خریده ام و یک مقصد انتخاب می کنم چون فقط یک ساعت دارم. دورهایم را در همان دو خیابان می زنم و چند عکس می گیرم، بستنی می خرم، یک شال سوغاتی می خرم و بر می گردم. اینبار تجربه ی به درد بخوری نیست، اما رم را در همین حد دوتا خیابان و یک استادیوم دوست دارم.

به سالن بر می گردم، پاسپورتم باز مهر خروج می خورد، لشکر شکست خورده به آرامی مطلعم می کند که پرواز بازهم کنسل شده. از اطلاع تعداد کنسلی ها به تهران خنده ام می گیرد، همه چیز یک رکوردی از کابوس است. تمام پرسنل کانتر آلیتالیا برای بار سوم عوض شده اند و سوپروایزر جدید به آرامی و آرامش تهوع آوری می گوید که "هیچ کاری از دستم بر نمی آید". این جمله در نوع خود یک اتفاق جدید و مانند ضربه ی آخر می ماند. دخترها می زنند زیر گریه، التماس کنان درخواست می کنیم که یک پرواز کوفتی، با هر ایرلاینی بجز آلیتالیا برای خروج از این سالن جهنمی به ما بدهند، مثال می زنیم: امارات یا ترکیش یا لوفت هانزا، می گویند غیر ممکن است! استناد می کنیم به چند نفری که چند ساعت قبل رفته اند، می زند توی کامپوتر جادویی و غیر ممکن در عرض چند ثانیه ممکن می شود، بی هیچ دلیلی، بی هیچ منطقی. همه مان رزرو امارات برای فردا ظهر می گیریم و از نداشتن کارت پرواز آلیتالیا آنقدر خوشحالیم که یک شب جهنمی دیگر، سومین شب آوارگی در دوبی را با متانت می پذیریم.

در این گیر و دار پیرزن را برای بار دوم برده اند بیمارستان و دیگر نیاورده اند، وضعیتش هیچ خوب نیست. مرد مسن گروه هم از خونریزی مثانه و مشکل ادرار رنج شدید می برد، اما به امدادگرها اجازه نمی دهد به بیمارستان منتقلش کنند چون از دست دادن پرواز فردا برایش کابوس مکرر است. بی اعتمادی، خستگی، بی خوابی، کثیفی محض و بلاتکلیفی همه را به آستانه رسانده. آلیتالیایی ها برای دروغ گفتن آموزش دیده اند و همزمان با صدور بلیت های ما به مسافران دیگری که شب اولشان را سپری می کنند می گویند که "هیچ راه حلی" بجز آلیتالیا وجود ندارد، آن هم هفت صبح فردا به بعد. همین است که به دخترک هم پروازی استانبولی که حالا همرزم به حساب می آید می گویم تا زمانی که صندلی امارات را لمس نکنم، آن هم در آسمان، حرف کسی را باور نخواهم کرد. دلم برای سفر ده - دورازده روزه ی کانادایی ها و امریکایی هایمان می سوزد، حداقل سه روزشان به همین سادگی مالیده.

Alitalia-5.jpg

آنهایی که می توانیم خارج شویم تصمیم می گیریم حداقل شب دوم را در هتل بگذرانیم. از سالن خارج می شویم و باز هم مهر ورود را می کوبند توی پاسپورتم. نمی دانم چرا افسر احمق جلویم را نمی گیرد که یادآوری کند ایتالیا مستراح نیست که روزی سه بار بروی تویش و دربیایی، اما او بی تفاوت مهر می زند. کانتر امور بلیت و هتل را پیدا می کنیم، دویست نفری توی صف ایستاده اند، با خونسردی و آرامش می رویم ته صف، نسبت به دیشب هیچ است. تازه آب، آب میوه و بیسکوییت هم می دهند، این فوق العاده است، در حد نایب سعادت آباد فوق العاده است.

دوازدهم نوامبر - رم

زمان معطلی بیش از پیش بینی مان می شود، نزدیکی های سه ی صبح فکر می کنیم بهتر نبود پیش بقیه می خوابیدیم؟ نزدیک چهار نوبتمان می شود، هتل نیست، به همین سادگی، تمام شده. می گوییم چرا اعلام نکردید؟ به همان شیوه ی ایتالیایی، شانه بالا می اندازد، دستانش را مانند دعا کردن بالا می آورد و تمام بدنش را کمی می لرزاند. در برابر رفتارهایشان خلع سلاح شده ایم. می خواهم از این زندان نجات پیدا کنم، می خواهم در رم نباشم، در ایتالیا نباشم. از مسئول کانتر می خواهم اولین پرواز صبح برای فرانکفورت را بدهد، می گوید بلیت اماراتت کانفرم شده و پرواز فرانکفورت فضای کانفرم ندارد، فقط پرواز دوی عصر هست که کانکشنش برای تهران یک ساعت وقت دارد و این یعنی ریسک جاماندن. می گویم همان دو را بده، متعجب نگاهم می کند، نمی فهمدم، امیدوارم با پرواز شش یا نهایتن ده بروم، نجات پیدا کنم.

بلیت را می گیرم و سلانه به ترمینال بر می گردم تا وسایلم را جمع کنم. مامور پاسپورت خواب آلود یک نگاه به صفحه می اندازد، یک نگاه به من و در چشمانش می بینم که می پرسد "تو چه مرگت شده پسر؟!" می گوید کجا می روی؟ با اعتماد به نفس فراوان یکی از هزاران کارت پرواز کنسلی موجود در جیبم را در می آورم و می گویم تهران! با رفیقش مشورت می کند و پاسپورت را مهر نشده برمی گرداند، می گوید "آلردی استمپد". خنده ام گرفته، یک دفعه دلقک بازی ام گل می کند، قیافه ام را نگران می کنم و می پرسم: "اوه! یعنی چی؟ مشکل چیست؟" در واقع نمی داند چه بگوید، می گوید مشکلی نیست، گویا من جزو خدمه ی سالن شده ام! می روم وسایلم را جمع می کنم، با لبخندی تلخ بطری فینلاندیا را در سبد چرخدار خانم رزیدنت امام رضا جا می گذارم و برمی گردم که به سالن داخلی پروازهای اتحادیه ی اروپا بروم، مفهومش می شود یک بار دیگر ورود به ایتالیا در عرض پنج دقیقه. جا می خورم، همان مامور که در آن ساعت مسئولیت هردو مسیر را دارد با چشمان بیرون زده نگاهم می کند. زبانش بند آمده و به وضوح می خواهد بگوید: "دلم می خواهد بدانم دیگر با چه توجیهی می خواهی رد بشوی؟" می خندم و این بار رزور لوفت هانزا را مانند خرگوش از توی کلاه، از جیبم در می آورم و می گویم: "خودم را از دست ایتالیایی ها نجات داده ام، آقا!" و پاسپورتم را می گذارم آنجا. پاسپورت را بر نمی دارد و می گوید نیازی نیست! (فقط در ایتالیا اتفاق می افتد). خنده کنان خوشحالی ام را مجددن اعلام می کنم و رد می شوم. مامور و دخترک همکارش با فریاد آرزوی موفقیت می کنند، جل الخاق.

پاهایم از شدت خستگی می لرزند، تنم به خارش افتاده، یقه ی پیراهنم مثل شاگرد مکانیک ها رنگ و وارنگ شده و دستم لای موهایم گیر می کند. ساعت های قبل از پرواز را در خلسه می گذرانم، یک لحظه خواب، یک لحظه بیدار. تنها راه حل ممکن برای خلاصی از بوی گند در این سه روز عطرفروشی های سالن ترانزیت بوده اند که روزی دوبار تویشان دوش گرفته ام، اما احساس می کنم که بوی دیزل با سر و وضع منهدم من ناهمخوانی جدی دارد، حالا اسم دیزل بیشتر تداعی کننده ی گازوئیل است تا ادکلن.

با دومین پرواز، ده صبح می پرم و از خاک ایتالیا بلند می شوم، کابوس تمام شده. به فرانکفورت می رسم و با وقاحت دوساعت در شهر می چرخم. دلم می خواهد جلو مردم را بگیرم و داستانم را برای همه تعریف کنم. مرتب بودن افراطی لباس آلمانی ها آزارم می دهد. به فرودگاه بر می گردم و ساعت شش بعد از ظهر سوارمان می کنند. آخرهای هواپیما دو خانم بر سر یک صندلی خالی برای خواب بحثشان می شود، هر دو از امریکا می آیند و وقتی که صحبت از ده ساعت پرواز قبلیشان می شود، اشک به چشمانشان می دود. خندا ام گرفته و تلاش می کنم طول آوارگی ام را را در ذهن محاسبه کنم، نزدیکی های ساعت هفتاد خوابم می برد.

سیزدهم نوامبر - تهران

چهار صبح، تهران، خبری از چمدان ها نیست، چه اهمیت دارد؟ اینجا تهران است. به خانه می رسم، لباسهایم را در اطراف اتاق پرتاب می کنم وبا تمام بوی گندم، با مطبوع ترین احساس ممکن به زیر لحاف می خزم - کات.

:: سالن C - قسمت اول

- این داستان واقعی قاعدتن بلندترین نوشته ی این وبلاگ خواهد بود، از همان دست نوشته هاییست که آدم تردید می کند برای انتشارشان. به هرحال پیاده شدن این متن را مدیون ساعت های طولانی بلاتکلیفی هستم -

اتحادیه اروپا
دهم نوامبر - پاریس

به موقع می پرم، فقط ده دقیقه تاخیر، از نظر من تاخیر نیست. خلبان اعلام می کند که فرودگاه رم به علت حادثه بسته است، بنابراین مجدد سوخت گیری می کند که در صورت لزوم برگردیم، اما به موقع در رم می نشینیم. رم-تهران 20:45، با ساده لوحی به بقیه ایرانی ها می پیوندم، مجموعه ای از نمونه های موفق و نیمه موفق ایرانی از کانادا، امریکا و اروپا، زن و مرد. منتظر می نشینم و برای رختخوابم له له می زنم. خبری از باز شدن گیت نیست، زمزمه اعتصاب را از یکی دونفر می شنوم اما همواپیمای خوش تراش پشت شیشه های گیت دراز کشیده و رفت و آمد در اطرافش جریان دارد و ایده ی اعتصاب به نظرم خیلی دور می رسد. ساعت پرواز روی تابلو به نیم ساعت دیرتر تغییر می کند، نیم ساعت بعد هم یک ساعت دیگر به عقب می رود، کم کم زمزمه ها بیشتر می شود و چند نفر به سراغ آلیتالیایی ها می روند، جواب دقیقی نیست.

یازدهم نوامبر - رم

دوساعت دیگر هم همین وضعیت را کش می دهند و نهایتن پرواز کنسل می شود. در عمر کوتاه ولی پرترافیک سفرهای هوایی ام اولین بار است که با این پدیده مواجه می شوم، آن هم در یک کشور غریب، یک کشور واسطه، در سالن ترانزیت.
ترانزیت یک نوع کابوس است، این را حتا وقتی که هیچ مشکلی وجود ندارد احساس می کنم، ترانزیت مانند لوله بتنی ست که از یک سرش بکنندت تو و و از سر دیگر بکشند بیرون. ترسناک و پر از پلیس است و توهم زندان را تمام عیار در من می پروراند، حتا اگر پر باشد از مشروب فروشی ها و غذا فروشی ها و مغازه های خوشگل و خوش مزه، باز هم مانند مهمانی در زندان است. شرح مدل چانه زنی ایتالیایی ها خیلی ساده نیست، شلوغ نمی کنند، خونسردی آزاردهنده ای دارند و گاهی مانند بچه ها سرکلاس درس، حواسشان می رود یک جای دیگر. بحث و جدلمان به جایی نمی رسد، می گویند امشب را باید بمانید، هفت صبح فردا که کانتر باز شد بلیت جایگزین یا مسیر جایگزین می دهیم دستتان. حالا ساعت از یک صبح گذشته، همه عصبانی اند، خسته اند، بعضی ها شش صبح به ایتالیا رسیده اند و قبل از آن هم نه ساعت پرواز کرده اند. معترضین دیگری هم هستند، دیشب هم کسانی در این سالن خوابیده اند، می بینم در مقایسه با شب دومی ها وضعمان زیاد هم ناجور نیست.

ایرانی ها هویت پیدا می کنند، کم کم به هم نزدیک می شوند و مانند کودکان همسایه، کمی غریبی می کنند و کمی رفاقت. سالن C فرودگاه رم، یک ترانزیت شبانه نیست، همه ی مغازه ها به شکل خنده داری قبل از نیمه شب تعطیل کرده اند، حتا یک شیشه آب هم پیدا نمی شود. سراغ هتل می گیریم، می گویند بروید پایین چمدانتان را پیدا کنید و بعد هتل بگیرید. از حدود چهل نفر ایرانی های معاشرت کننده، فقط ده نفر امکان ورود به ایتالیا را دارند، کارت اقامت امریکا و کانادا هم به کار نمی آید. راه می افتیم به سمت "پایین". پاسپورت ها مهر ورود می خورند. باور کردنی نیست، دریایی از چمدان در محوطه ی سالن ارایول چیده شده، فکر کنید یک نیمه ی زمین چمن ورزشگاه آزادی را کامل چمدان بچینند. می گویند چمدانتان را پیدا کنید، می گردیم و نیست. می گوییم نیست، می گویند اعلام مفقودی کنید. با یک صف طویل مواجه می شویم و از طرفی متوجه می شویم که هیچ کدام از چمدان های مسیر تهران در آن اطراف نیست، حتا یک عدد. نتیجه می گیریم که فعلن از خیر چمدان بگذریم و حالا فقط به هتل فکر می کنیم. به سمت سالن ورودی فرودگاه هدایت می شویم. صحنه ی دوم به مراتب غم انگیزتر است، بیش از هزار نفر در یک صف باور نکردنی و پیچ در پیچ مانند افعی غول پیکری در محوطه ی سالن چرخ خورده اند، پیر و جوان و زن و مرد، مریض و علیل، حامله و شیرخواره، کلکسیون انسانی عظیمی از هرآنچه انسان دوپا به هرنگ و نژادی بتوان تصور کرد. حتا سگ و گربه های به شدت دلخور هم در این هیاهو سهیمند.

نیمی از ما سالن ترانزیت را ترجیح می دهیم و نیم دیگر همانجا در صف ولو می شوند. با فرض اینکه دونفر پرسنل آلیتالیا تا صبح هم کار کنند، باز هم قبل از هفت صبح نوبت به آنها نخواهد رسید، بالا حداقل آرام و خلوت است. برمی گردیم بالا، بازرسی می شویم و پاسپورتمان دوباره مهر خروج می خورد. سالن C یک ترانزیت برای خوابیدن هم نیست، صندلی ها همه فلزی و یک نفره اند، کف سالن سنگ سردی دارد که مو بر تن آدم راست می کند. مسخره بازی گنگ ایرانی شروع می شود، یکی دونفر مجلس گردان داریم، یکی کانادا نشین و جوان، دیگری اهل نیویورک و میانسال. مفصل می خندانندمان، حتا خانم هفتاد ساله هم وارد بازی می شود و گروهی که به وضوح از چند قشر فرهنگی مختلف هستند به شدت به هم می آمیزند. گروه یک وجه تمایز جلب دارد، همه و در هر سن، مجرد یا متاهلی هستند که تنها سفر می کنند. ما فقط یک زوج، دختری جوان با مردی میانسال داریم که کسی جرات نمی کند نسبتشان را سوال کند، اما همه به این وضعیت ماه عسل گونه نوعی حسادت نشان می دهند.

من به شدت غرق در کتاب و کمی دلخورم و و هنوز آنچنان وارد جمع نشده ام. سعی می کنیم وقت بگذرانیم اما نزدیکی های سه صبح کم کم همه تسلیم می شوند و با روش هایی عجیب تلاش می کنند بخوابند. من هم نیمی از بدنم را روی یک صندلی و نیم دیگر را روی یکی دیگر می گذارم، شالم را زیرم پهن می کنم، کتابم را زیر سرم می گذارم و یک ویژه نامه ی قطع بزرگ به مناسبت پیروزی اوباما را که آنجا افتاده زیر دوتا پایم ولو می کنم، اما هیچ کدامشان، حتا کتاب جلوی نفوذ سرما را نمی گیرد. در خودم می پیچم و دوساعتی را با خواب کلنجار می روم. نزدیک ساعت شش، تمام قیافه های بدخواب و شش در چهار جلوی کانتر آلیتالیا جمعند. بعد از کمی دعوا و کمی مهربانی، سوپروایزر شیفت آلیتالیا از فرهنگ غنی ایران تعریف می کند و ایرانی ها را ملتی متین و متفاوت می نامد و جو آرام تر می شود. حس می کنم این خانم همه ی تفاوت های محسوس و لازم برای این پست را دارد. پرواز آلیتالیا به استانبول را می گیریم تا صبح فردا از استانبول با ایران ایر برگردیم به تهران. وضعیت آنقدر بغرنج هست که کسی به شب دوم اقامت در استانبول آن هم در یک هتل اعتراضی ندارد. کارت پرواز را که می گیریم بلافاصله به یک تیم برای دیسکو و یک شب خاطره انگیز در استانبول فکر می کنم، ترجیح می دهم پسرانه باشد چون گروه به شکل عجیبی مستعد حرف و حدیث است. ایده ام را زمزمه می کنم، دخترها (اکثرن متاهل) می ریزند سرمان، "غلط می کنید ما را نبرید". در راه گیت یک شیشه فینلاندیا می خرم و بلافاصله نگاه های پرمعنای چند نفر را احساس می کنم، مشکل من نیست، کنار خواهند آمد. خانم مهربان کانادا نشین می پرسد آب خریده ای؟! نگاه پرسان و متعجب من را که می بیند ناگهان می گوید "آه! دیدم سفید بود فکر کردم آبه" در دلم فکر می کنم هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست، این آدم می توانست رزیدنت حرم امام رضا باشد.

به گیت در آن سر فرودگاه بزرگ می رسیم، تجربه ی دیشب همه را مصمم کرده که محکم باشند. باز هم تاخیر هست، پرواز کیِف در یک طرف و بوئنوس آیرس طرف دیگرمان است. از خستگی روی زمین ولو می شویم و برنامه های تفریحی استانبولمان را مرور می کنیم. یک لحظه حواسم پرت دخترکی در صف همسایه می شود، دختر جوان امریکای جنوبی بسیار زیبا و بسیار معصوم می نماید، احساس آرامش می کنم. ساعت پرواز روی برد نیم ساعت عقب می رود، نگرانیم، اما جمعیت حاضر این احساس را می دهد که نهایتن می پریم. یک ساعت دیگر می گذرد و اتفاقات جالب تری رخ می دهد، پرواز ما دیگر روی مانیتور اصلی سالن نیست. چند نفر راه می افتند و به سالن آن سر دنیا می روند که کانتر آلیتالیا آنجاست، دخترک مانیتورش را نگاه می کند و می گوید پرواز شما هنوز روی مانیتور من وجود دارد، می پرسیم پس تابلو؟ می گوید به آن توجه نکنید. می پرسیم تاخیر داریم یا کنسل می شود؟ به شیوه ی خاص ایتالیایی ها شانه بالا می اندازد، سرش را تند تکان می دهد و می گوید "آی دونت نو سِر". بعدها فهمیدیم که این جواب، یک سیاست فوق العاده موفق در رفتار دست به سر کننده ی آلیتالیایی هاست.

سبزپوشان لجنی آلیتالیا بسیار زیادند و عملن اصلن نیستند، چون هرگز نمی فهمید چه کسی مسئول کدام کار است. به گیت بر می گردیم، متحدن تصمیم می گیریم شلوغ کنیم، سالن را رسمن روی سرمان می گذاریم. یکی از پسرهای کانادا نشین واقعن داغ کرده و فریاد می زند، ساپورت زیادی از بقیه ملت ها نیست، دخترک آلیتالیا کمی وحشت می کند، سعی می کند توضیح دهد که کاری از دستش بر نمی آید که با فریادهای عجیب مواجه می شود. نهایتن به بالاترش تلفن می زند، هدف محقق شده، بالاتری ها می آیند و تلاششان برای آرام کردن جمعیت با موج جدی تری از خشم مواجه می شود. سر و کله ی یکی دونفر پلیس پیدا می شود، اما دخالتی نمی کنند. شعارمان در نوع خود جالب از کار درآمده: "وی وانت تو گو هوم"، یکصدا و کوبنده "وی وانت تو گو هوم". نهایتن قانعمان می کنند که اتوبوس به زودی می رسد. آرام می شویم اما ممکن است که حتا ماجرای اتوبوس یک مانور باشد، متقاعد شده ایم که از این ها هر کاری بر می آید. اما بالاخره در را باز می کنند، من همان اول می روم و همچین که صندلی اتوبوس را لمس می کنم، احساس جوانی در تنم دمیده می شود. فینلاندیا را مانند سگ خانگی ناز می کنم و خوشحالم که همسفریم.

پایان قسمت اول


:: کلم

-- روزی یک کشیش آنجا برایمان توضیح داد که کلم برای سرکوب کردن شهوت مفید است. تصور این که شهوت من یا کس دیگری را سرکوب کنند، برایم تهوع آور بود. از قرار معلوم توی مدرسه شب و روز درباره "طلب جسمی" فکر می کنند، و مطمئنا توی آشپزخانه راهبه ای نشسته است و صورت غذا را تنظیم می کند، بعد با مدیر مدرسه درباره آن صحبت می کند. آنها روبروی هم می نشینند و بدون اینکه حرفی بزنند درباره یکایک غذاهایی که توی صورت نوشته شده است، می اندیشند: این شهوت را تحریک و این یکی آن را سرکوب می کند. برای من چنین صحنه ای درست همان چیزی ست که به آن بی شرمی می گویند. عینا مثل بازی فوتبال لعنتی، که ما را در مدرسه شبانه روزی ساعتها به آن وامی داشتند. همه ما می دانستیم که می خواهند ما را خسته کنند تا به فکر دخترها نیفتیم، این موضوع، بازی فوتبال را برایم تنفر آور می کرد، وحالا وقتی فکر می کنم که به برادرم لئو کلم می خورانند تا شهوتش را سرکوب کنند، چنان از خود بیخود می شوم که می خواهم به آنجا بروم و روی تمام کلمها جوهر نمک بپاشم. سرنوشت جوانها توی این مدرسه بدون کلم هم به قدر کافی سخت است، تحمل روزانه چیزهای غیر قابل فهمی مثل "رستاخیز جسمی" و "زندگی ابدی" باید به طرز وحشتناکی مشکل باشد، همینطور مانند "عمله" بیل زدن در "تاکستان صاحبخانه" و نظاره اینکه چیزی محسوس به دست نمی آید. --

-------------------------------------------------------
عقاید یک دلقک
هاینریش بل
شریف لنکرانی - انتشارات جامی

:: Mamma Mia!

بعد از دو روز بی خبری محض و اکسیژن خوری مفرط، صفحه ی بی بی سی را که باز کردم، دوبار متناوب نفسم بند آمد، راستش بار دوم داد هم زدم یک نمه! هم اوباما آمد، هم پروفسور قلابی ملقب به وقاحت را انداختند بیرون. امیدوارم شدم که تا ظهور آقا هنوز زمان مانده، هنوز شاید همین زمینی های فکستنی از پس اصلاح خودشان بر بیایند و من هم بیخودی هول از دست دادن سرم توسط شمشیر را نداشته باشم، والا!

---------------------------------------------------------------
پ.ن: عجب پیشنهاد به موقعی بود، مامامیا را در سینما دیدم، شاید به قول دوستم اولین فیلم موزیکالی بود که آدم خمیازه اش نمی گرفت آن وسط - ممنون.