حاجي كه گفت، يك كمي فكر كردم ديدم هرچي كه بههم ببافم برام خطر داره، يعني اوضاع و احوالم بيشتر به همون اعترافات يلدايي شباهت دارن. بعد اين خانمه كه گفت، ديدم صفوف دشمن تقويت شده، نميشه ساكت موند!
خب در واقع توي سه روزي كه گير كرده بودم توي فرودگاه رم، بلايي سر خودم و كارم و حتا خاطرات سفرم اومد كه فهميدم آرزوي درس خوندن تيكه و پاره اونم آونور آب، يه جوري كه بشه هم درس خوند و هم كار اينجا رو چسبيد، از اون آرزوهاي خطرناكه، ممكنه سر بر باد بده. حالا دارم با دقت بيشتري روش كار ميكنم، اما در تصميمم خللي وارد نشده، حتا شايد به شكل خوشبينانهاي فكر ميكنم كه پشت ميز چوبي كلاس نشستن يكي از چارههاي حس ناامنيايه كه الان اون تهه دارم. ضمنن به اين عقيدهي نسبتن راسخ هم رسيدم كه يه فوق ديگه، بسيار بيشتر از دكترا به درد من ميخوره، هم شدنيتره، هم كوتاهتر و هم خيلي خيلي كاراتر.
از اون طرف نه كه ناف منو اين دو-سه ساله با رابطه راه دور بريدن، زندگي احساسيم يه شلم شوربايي شده كه بايد با كاردك جمعش كرد. به عنوان يه خبره(!) در امور روابط راه دور، فقط ميتونم توصيه كنم كه اگه ميخواين آگاهانه وارد يههمچين داستاني بشين، بدونين كه كار هر بز نيست خلاصه. جالب اينجاست كه هرچي فكر ميكني ديگه فولاد آبديده شدي و چيزي نميتونه شوكهت كنه، باز يه اتفاقايي ميافتن كه چهارستون بدنت شروع ميكنه به لرزيدن، حداقل اولش خيلي هولانگيزن.
توي كارم موفقم و اين بزرگترين نقطهي اتكاي ورودم به دههي سي زندگي بوده. يه روزي روياي ساختن يه سازمان توليدي غولپيكر توي اشل ال-جي مثلن، نقطهي نهايت آرزوهام بود، اما حالا، مثل بچههايي كه ميرن دانشگاه و تازه روي رشتهها ديد پيدا ميكنن، كم كم اولويتاي زندگيم تغيير مسير دادن. حالا ميدونم كه هنرم وقتي نمود پيدا ميكنه كه يه سازمان موفق رو رهبري كنم، اما از آرامش روح و روانم مايه نذارم، از خواب شبم مصرف نكنم، و وقتي كه دلم خواست يه سفر برم، سازمان انقدر رله كار كنه كه بدون حضور من كلهپا نشه. الان فكر ميكنم يه تشكيلاتي درست كنم كه بعد از مردنم حداقل يه دهه سر پا باشه، گرچه توي اين مملكت برنامه ريزيبلند مدت ساختارن مصداق نداره.
خلاصه نميتونم بگم كه آرامشم تامينه، نه، نيست، اما مثل هميشه به افق اميدوارم و دارم دنبال راهكار ميگردم.
------------------------------------------------------------------------
پ.ن: معياراي اخلاقيم تغيير كردن توي اين دو-سه سال اخير، معيارايي كه ميدونستم بت نيستن، اما بازم اين تغييرات باعث شگفتزدگي خودم شدن، ماجراي never say never خلاصه كه خيلي خيلي مصداق داره.