Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

bird.jpg
[TopAlone]

وقتی که آن بالا برای دونفر جا نیست، وقتی که برای پیوستن به زندگی، باید پایین آمد.

:: فقط اسرائيل؟‌ فقط غزه؟

شلوغ بازي رسانه‌اي صدا و سيما كه براي همه عادي شده، اما ماجرا اين‌بار آنقدر شور هست كه رسانه‌ي ملي و رسانه‌ي غربي و آدم سنتي و آدم روشنفكر همه دارند يك جهت مشابه را نشان مي‌دهند. از طرفي من هي فكر مي‌كنم كجاي مرگ اين سيصد نفر بوده كه خونشان را براي ما پر رنگ‌تر از مثلن يكصدنفر كشته‌ي يكي از بمب‌گذاري‌هاي اخير در عراق مي‌كند؟ آن‌ها عرب، اين‌ها هم عرب، آن‌ها زن و بچه، اين‌ها هم زن و بچه. آن‌ها بي‌گناه اين‌ها هم بي‌گناه. اسرائيل غاصب، قبول، القاعده مگر پسرخاله‌ي ماست،‌ يا جنايت نمي‌كند؟ دنبال توبيخ و يا زير سوال بردن كسي يا تفكري يا منشي نيستم، اما واقعن ته ذهنم اذيت مي‌شود كه مي‌بينم در ماجراي همين بمب‌گذاري انتحاري آخري در اربيل با صدو يا دويست و اندي كشته، من لااقل صداي يك بلاگر را نشنيدم، يك نفر هم توي خيابان نيامد.

از آن طرف چرا هيچ‌كس صدايش در نمي‌آيد كه عمده‌ي اين وحشي‌گري اخير اسرائيل به‌خاطر زهر چشم گرفتن از چهارتا خمپاره‌ي زپرتي حماس‌ي است كه در هيچ شرايطي حاضر نيست تن به آتش‌بس بدهد؟ يك ترقه مي‌اندازند آن ور، يك ماه جلوي آب وغذاي هزاران نفر بسته مي‌شود، مي‌دانند و آگاهانه تكرار مي‌كنند، دنبال بهره‌برداري رسانه‌اي هم هستند بي شك، به وضوح طعمه كرده اند اين بي‌گناه‌ترين‌ها را. لااقل چهارتا بار اسرائيل مي‌كنيد، يك زمزمه‌اي هم از اين‌ور ماجرا بكنيد، نه اين‌ها جاي دفاع دارند نه آن‌ها، اما رفتار هيجان زده و تبعيض آميز كم اعتبار نيست؟

----------------------------------------------------

چرا و چطور درباره فلسطین بنویسیم

یک سه گانه بی ربط
.
.
.
جهانی این چنین خاموش و بی‌سامان…

:: دوست دختر

دوست دخنر از نگاه مادر بزرگ: جن‌ده، پتياره، باعث و علت عزب ماندن نوه – درصورت معرفي: سلام... دختر خوشگلم!
دوست دختر از نگاه پدربزرگ: درست ميشه
دوست دختر از نگاه مادر:‌ خطر ازدواج غير مترقبه، خطر خانواده‌ي ناهمخوان، گاهي هم گوگولي، الهي،‌ نازبشي، اما در قالب سياست مادر رفيقانه.
دوست دختر از نگاه خواهر: دشمن خوني // عشق ابدي
دوست دختر از نگاه برادر: خواهر! (ناموس)
دوست دختر از نگاه پدر: كوفتت بشه
دوست دختر از نگاه رفقا: پتانسيل ازدواج، خطر خروج از اكيپ مجردي، شانس ورود به جمع متاهلي (در حالت اخير دندان ايشان به خاطر گرفتار شدن اعضاي آزاد برق مي‌زند)
دوست دختر از نگاه همسر رفقا: ايش كلن، تازه به دوران رسيده، ننر، سرد و گرم نچشيده، پول دور ريزنده، حواس پرت كننده، هوايي كننده
دوست دختر از نگاه همسر: دشمن خوني، مهريه‌ نقدي
دوست دختر از نگاه فرزند:‌ ديو
دوست دختر از نگاه همسايه: دختر بيچاره، كمبود اجتماعي، اوضاع خراب اين‌روزها، مملكت، حكومت، فرزندان طلاق!
دوست دختر از نگاه ممد آقا: پسره‌ي ...وني!
دوست دختر از نگاه مامور سفيدپوش:‌ بچه‌ ...وني!
دوست دختر از نگاه مامور سبزپوش:‌ امر به معروف با قيمت روز، در غير اين صورت نهي از منكر،‌ اما به هر حال بچه ...وني


:: شرح حال به حال ِ اعتراف

حاجي كه گفت، يك كمي فكر كردم ديدم هرچي كه به‌هم ببافم برام خطر داره، يعني اوضاع و احوالم بيشتر به همون اعترافات يلدايي شباهت دارن. بعد اين خانمه كه گفت، ديدم صفوف دشمن تقويت شده، نمي‌شه ساكت موند!

خب در واقع توي سه روزي كه گير كرده بودم توي فرودگاه رم، بلايي سر خودم و كارم و حتا خاطرات سفرم اومد كه فهميدم آرزوي درس خوندن تيكه و پاره اونم آونور آب، يه جوري كه بشه هم درس خوند و هم كار اينجا رو چسبيد، از اون آرزوهاي خطرناكه، ممكنه سر بر باد بده. حالا دارم با دقت بيشتري روش كار مي‌كنم،‌ اما در تصميمم خللي وارد نشده،‌ حتا شايد به شكل خوش‌بينانه‌اي فكر مي‌كنم كه پشت ميز چوبي كلاس نشستن يكي از چاره‌هاي حس ناامني‌ايه كه الان اون تهه دارم. ضمنن به اين عقيده‌ي نسبتن راسخ هم رسيدم كه يه فوق ديگه، بسيار بيشتر از دكترا به درد من مي‌خوره، هم شدني‌تره، هم كوتاه‌تر و هم خيلي خيلي كاراتر.

از اون طرف نه كه ناف منو اين دو-سه ساله با رابطه راه دور بريدن، زندگي احساسيم يه شلم شوربايي شده كه بايد با كاردك جمعش كرد. به عنوان يه خبره‌(!) در امور روابط راه دور، فقط مي‌تونم توصيه كنم كه اگه مي‌خواين آگاهانه وارد يه‌همچين داستاني بشين، بدونين كه كار هر بز نيست خلاصه. جالب اينجاست كه هرچي فكر مي‌كني ديگه فولاد آب‌ديده شدي و چيزي نمي‌تونه شوكه‌ت كنه، باز يه اتفاقايي مي‌افتن كه چهارستون بدنت شروع مي‌كنه به لرزيدن، حداقل اولش خيلي هول‌انگيزن.

توي كارم موفقم و اين بزرگ‌ترين نقطه‌ي اتكاي ورودم به دهه‌ي سي زندگي بوده. يه روزي روياي ساختن يه سازمان توليدي غول‌پيكر توي اشل ال-جي مثلن، نقطه‌ي نهايت آرزوهام بود، اما حالا، مثل بچه‌هايي كه مي‌رن دانشگاه و تازه روي رشته‌ها ديد پيدا مي‌كنن، كم كم اولويتاي زندگيم تغيير مسير دادن. ‌حالا مي‌دونم كه هنرم وقتي نمود پيدا مي‌كنه كه يه سازمان موفق رو رهبري كنم،‌ اما از آرامش روح و روانم مايه نذارم،‌ از خواب شبم مصرف نكنم، و وقتي كه دلم خواست يه سفر برم،‌ سازمان انقدر رله كار كنه كه بدون حضور من كله‌پا نشه. الان فكر مي‌كنم يه تشكيلاتي درست كنم كه بعد از مردنم حداقل يه دهه سر پا باشه، گرچه توي اين مملكت برنامه ‌ريزي‌بلند مدت ساختارن مصداق نداره.

خلاصه نمي‌تونم بگم كه آرامشم تامينه، نه، نيست، اما مثل هميشه به افق اميدوارم و دارم دنبال راهكار مي‌گردم.

------------------------------------------------------------------------
پ.ن: معياراي اخلاقيم تغيير كردن توي اين دو-سه سال اخير،‌ معيارايي كه مي‌دونستم بت نيستن،‌ اما بازم اين تغييرات باعث شگفت‌زدگي خودم شدن،‌ ماجراي never say never خلاصه كه خيلي خيلي مصداق داره.

:: عراق - كردستان

بودن در عراق تجربه‌ی خاصی به حساب می‌آید، بودن در کردستان عراق هم به‌همچنین. جنوب عراق را نمی‌دانم چه خبر است، راستش را بخواهید چندان هم علاقه‌مند نیستم. اما کردستان دنیایی متفاوت است. شخصن تا به‌‌حال درکی از این زمزمه‌ی جدایی طلبی کردهای عراق نداشتم، اما حالا به این برداشت خام رسیده ام که احتمالن بافت فرهنگی کردستان بسیار متفاوت از مرکز و جنوب عراق است، آنقدر که همین حالا هم جدا به‌نظر برسند. به هر حال تلاش می‌کنم آن چیزی را که از کردستان دیده ام مستقل بیان کنم.

از نگاه معماری یا شهرسازی، حرف زیادی برای گفتن نیست. بعید می‌دانم این فقر توام معماری و شهرسازی، ارتباط چندانی داشته باشد با جنگ ایران یا هر اتفاق دیگر در تاریخ معاصر عراق. میزان پیشرفت شهرهای مرکزی و علی الخصوص بغداد را نمی‌دانم، اما این احساس در بیننده به‌وجود می‌آید که حکوت مرکزی دوران صدام، تعمدن از توسعه‌ی این منطقه جلوگیری کرده است. مثلن سلیمانیه، شهری‌ست مسطح، با ساختمان‌های درجه سه و مستهلک و از نظر زیرساخت بسیار فقیر. حتا خط کشی در خیابان‌ها نادر دیده می شود. از طرفی چند سوپرمارکت جدید و مدرن به عنوان اولین نمادهای نفوذ تمدن غربی بسیار به چشم می‌آیند. مردم از نظر تامین انرژی بسیار متکی به‌خود و متکی مستقیم به‌ نفت هستند. می‌گویم مستقم، چون تنها منشا قابل اطمینان و سازماندهی شده‌ی انرژی که در تمام منطقه به چشم می‌آید، نفت و بنزین است. با وجود تراکم بسیار کمتر جمعیتی نسبت به ایران، تعداد نسبی پمپ بنزین‌ها با ایران برابری می‌کند (اگر بیشتر نباشد) و به این مقدار اضافه می‌شود انبوه بنزین فروش‌های سیار جاده ای. بنزین را به تاکسی‌هایشان از 450 دینار (حدود 430 تومان) می دهند تا کنار جاده که حداکثر به لیتری 800 تومان هم می‌رسد.

تامین برق سراسری هر منطقه به زحمت به دوازده ساعت در هر شبانه روز می‌رسد و اکثر فروشگاه‌ها، هتل‌ها و ساختمان‌های بزرگ، مجهز به ژنراتور هستند. تقویت کننده‌ی تلوزیون محلی در بسیاری از شهرها وجود ندارد و مردم به طرز غیر قابل باوری متکی به ماهواره اند. برای بیننده‌ی ناآشنا، دیش‌های ماهواره اولین نماد کردستان عراق به حساب می‌آید. بالاسر هر آلونک، طویله، کارگاه یا خانه‌ی محقری حتمن یک آنتن ماهواره هست، اصلن ماهواره جزئی از سقف به حساب می‌آید، حتا اگر آن سقف کاه‌گلی باشد، چیزی که اصلن نادر نیست.


Iraq-9.jpg
[سوخت فروشان خیابانی]




ها، خوبم‌ها!

:: به تو، كه تنها مانده‌اي

نيستي و من در نگراني‌ام غرقم، نيستي و من هزارتا،‌ نه، دوتا احتمال را هزاربار در ذهنم مرور مي‌كنم، صفر و يك مي‌كنم، و كاش يك باشد. نيستي و من مي‌خواهم باشم و سرت را در سينه بگيرم و با هم، دوتايي، كم كم، بي‌صدا، آرام اشك بريزيم. نبودي و ديشب باز اشك‌هايم را براي صف طويل و به‌موقع پمپ بنزين جمع كردم. نيستي و آن شب، و ديشب، ياد آور تلخ‌ترين، بيا اغراق نكنيم، غم‌انگيزترين شب‌هاي دورانمان ماند، مي‌ماند. نيستي و كاش باشي و من را از اين دل‌آشوبه نجات دهي، نيستي و هي خودم را بالاي تختت تصور مي‌كنم كه بايد مي‌بودم و طره‌هاي موي چسبيده به پيشاني عرق كرده‌ات را جمع مي‌كردم و مي‌بوييدمت و مي‌بوسيدمت تا شايد تو، و هم خودم، كمي آرام مي‌گرفتم، آرام مي‌گرفتيم.

:: این بلاگرهای مستعار

خنده‌دار نبود که از ما چهار نفر، فقط یکی‌مان اسم خودش و بقیه را درست می‌گفت و اشتباه نمی‌کرد و سوتی هم نمی‌داد؟ خنده‌دار نبود که هر کس به‌اندازه‌ی یک تا سه نفر راز بقیه را در دلش داشت و همه به‌اندازه‌ی یک تا چند راز آن یک‌نفر را می‌دانستند و چه خر تو خر رازداری شده بود آن میز؟ می‌دانید چی بود که خنده‌دار نبود؟ همینی که هر چهارتا آنقدر به میز مطمئن بودند که ریز-در-روندگی کلامی موجود کسی را آنچنان آشفته نمی‌کرد. باید به میز مطمئن بود، این خیلی مهم است!

:: رکوردهای ماندگار

شراب قرمز خیابانی دوسه فراز غیر قابل حذف در زندگی من دارد. اولیش کبک‌سیتی بود و آن شبی که بطری را لای کاغذ پیچیده بودیم و بعدش روی بلندگوی دیسکو گنده‌هه از پسری مکزیکی شو-رقص هماهنگ یاد گرفتم و تا دوسال تلاش می‌کردم همه را گروپ‌دنسر کنم. بعدی‌ش نینگبو بود، همان منطقه‌ی صنعتی غول‌پیکری که ناخودآگاه در من یک احساس قیاس احمقانه را زنده می‌کرد، هی فکر می‌کردم که در جاده‌ی قدیم کرج، اطراف شیر پاستوریزه تا خود کرج، بیست تا هتل قدر ساخته باشند با بیست تا هم دیسکوی توپ. آن‌ شب مغازه‌دار در بطری را باز کرد و چوب‌پنبه را دوباره سر جایش بند کرد، کنار خیابان، اطراف یکی از پاتوق‌های کره‌خوری، توی لیوان پلاستیکی نوشیدیم و مزه‌اش بال مرغ بود که همان‌جا چرخی‌ها کباب می‌کردند و هی باید تند تند فوت می‌کردی که بشود به‌دندان گرفت و سه‌چرخه‌های پدالی منتظر بودند تا خوب بگیردمان که تور کنار رودخانه برایمان بگذارند، و گرفت، و گذاشتند. یکی دوتای دیگرش هم بماند ته دل خودم که یک‌بار سن شاهد بود اگر پلیس رد نشده بود، چه‌ها که نمی‌شد.

Wine.jpg
[Bus Stop]

:: هوشششششششششش یا وایسا حیوون

من نمي‌دانم كه كي قرار است زندگي‌ام كند شود دوباره، نمي‌دانم كه كند شدن دوباره‌اش را دوست دارم اصلن يا نه، اما يك چيزي را خوب مي‌دانم، زندگي‌ام به طرز وحشت آوري سرعت گرفته، ترمز بريده لعنتی. يك نگاه كه به پشت سرم مي‌اندازم، بيست و پنج سالگي‌ام را همين پريروز مي‌بينم و بوي سي و دو سالگی همه‌جا را را پر كرده. پوف... چطور شد كه من الان اينجايم؟ عاشقي‌ها كرده‌ام، كله خرابي كرده‌ام، دود و پودر و كوفت و درد را پشت سرم جا گذاشته‌ام و الان عين يك آدم بزرگ، نه، عين يك پيرمرد همه كاري كرده‌ام و آرزوهاي كم و بیشم را توي جيبم گذاسته‌ام يا لوث‌شان كرده‌ام یا می‌دوم همچنان، تکلیفم را می‌دانم باخودم و هیچ نمی‌دانم در کل و حالا چي؟ يعني همين؟ تمام شد؟ پس چرا اينهمه تند مي‌رود اين پدرسگ هنوز؟‌ پس چرا عشق آخرم، نه خودش، گنده‌گی‌اش، مموری را كه توي دلم اشغال كرده، يك‌دهم آن اولي، آن کوفتی نمي‌شود؟ آدمش که نصف این‌ گردن کلفت‌ها هم نبود، پس چرا انقدر كوتاه‌تر است اين يك سال از آن يك سال؟

من كه مي‌دانم، من كه مي‌فهمم، تقصير او نيست كه، تقصير اين سرعت وحشت‌انگيز من است، تند مي‌بينم همه چيز را الان، خيلي تند... تقويم روي ميزم را كه ورق مي‌زنم،‌ گاهي ضربانم هي مي‌رود بالا، تاپ تاپش را حس مي‌كنم قشنگ، اين همه ورق را من كي‌نوشتم؟ این همه کار را کی انجام دادم؟ اين همه حادثه را كجايم جا كردم؟ يعني همه‌اش وصل است به همين چهارتا تار سفيدي كه روي شقيقه‌هايم درآمده؟ همين‌هايي كه مي‌گويند توي چهل سالگي قرار است جذابم كنند؟ پوف... من مي‌ترسم پسر از آن روز، چهل سالگي با موهاي جوگندمي؟‌ همين فردا نيست؟ فردا صبح را مي‌گويم، نه شب، خيلي نزديك است اين لعنتي، دوري‌اش با دوري ماشيني كه توي افق از روبرو مي‌آيد هیچ فرقي ندارد كه، ويژ از كنار گوشت رد مي‌شود. دردم اين‌جاست كه دهه‌ي بيست زندگي‌ام اين‌طورها نبود اصلن،‌ دهه‌ي دانشجويي‌ام اين خبرها نبود كه، من و همه‌ي اين اراذل چقدر وقت نازنين را توي دانشگاه و اطرافش دود كرديم آخر؟ چقدر سينه كش آفتاب پشت ساختمان كارگاه‌ها پا به ديوار زديم و گل‌واژه به هم بافتيم و بالا و پایین دخترها را حلوا حلوا کردیم؟ الان مردش هستم كه دو ساعت، فقط دوساعتم را يك گوشه‌اي اينجوري بگذرانم؟ شوخی می‌کنی؟ توي دوساعت مي‌شود يك سانس كامل باشگاه یا استخر رفت، مي‌شود يكي از هزارتا فيلم پيشنهاد شده‌ي اين وبلاگستان شاشو را ديد، مي‌شود بيست صفحه كتاب نخوانده‌ي عذاب وجدانی خواند، مي‌شود نصف ايميل‌هاي بادكرده را جواب داد، شايد حتا بشود ده دقيقه هم نشست و به آرامش رسيد، نه بيشتر شايد،‌ ده دقيقه فقط، عقب ماندن از دنيا را چه‌كنم پس؟

من توی بدو بدویی افتاده‌ام که دیگر نمی‌شود ازش کشید بیرون، عین قمر مدار هشتصد کیلومتر شده‌ام که تکان بخورد ممکن است سقوط کند توی جَو، بدبخت روی زمین راحت و سالم بودها، گفتند زمین از بالا قشنگ‌تر است، حالا رفته آن بالا، نمی‌داند باید بِکند بزند از این منظومه بیرون، که سرعتش میل کند به سمت نور، که بلکه برود بفهمد توی سیاه‌چاله‌ها چی قایم کرده‌اند، یا این که ول کند خودش را و سقوط، یا تا ابد توی همین مدار بتابد دور زمین، تا ابد روزمره‌ی زمین شود. همین آخری‌ست که می‌ترساندش بد، که اگر بهش عادت کند، در ِ زندگی‌اش مالیده شده به‌کل.

----------------------------------------------------------------------------
پ ن: نوشته‌ي فوق كار اِنيا بود و پشت ميزِ كار و در ساعت کار و در حالت کار. يكدفعه پشت پولیورم را چنگ زد و كشيد و گفت هوشششششششششش!

:: بحث مي‌كنيم، هذيان مي‌گوييم يا دعوا داريم؟

استحکام کلام موقع بحث کردن خیلی مهمه، ذهن مرتب موقع بحث کردن خیلی مهمه، یک کمی فکر کردن به اون چیزی که آدم می‌خواد بگه (بنویسه) خیلی مهمه. بعضی بحث و جدلای وبلاگی رو می‌بینین، کاری ندارم که کی درست می‌گه و کی غلط، کاری ندارم که حرف کی حسابی‌تره و کی مستدل‌تر، موضوع اينه كه یه وقتایی روش بحث کردن طرف، مخاطب‌و گیج می‌کنه، قدرت تشخیص‌و می‌گیره و باعث مي‌شه رشته‌ی کلام از دست آدم دربره. طرف هرچی که به ذهنش می‌رسه همون لحظه می‌گه یا می‌نویسه و حتا زحمت یه بازخونی ساده هم به خودش نمیده.
خود من هم از این مساله مبرا نیستم، اما حداقل تلاش می‌کنم حرفام‌و توی یک چارچوبی قرار بدم که هرگوشه‌ی بحث از یه طرفی نزنه بیرون. نمیخوام ادای آدم بزرگا رو دربیارم و همینجا می‌گم که خیلیا توی همین وبلاگستان هستن که من از شیوه‌ی نوشتن‌شون و بحث کردن‌شون چیز یاد گرفتم و می‌گیرم و لذت می‌برم، اما توی ماجرای دوتا پست خیانت، بعضی اظهار نظرها (به مخالف و موافقش کاری ندارم) انقدر درهم و برهم و گیج کننده و بی سر و ته بود که آدم احساس می‌کرد اول باید متن طرف رو و حتا ذهنش رو مرتب كنه و از اول بچینه تا بعد بتونه درموردش حرف بزنه یا جواب بده. اگه کامنت گذاشتین و یه‌چیزی گفتین که گفته باشین که هیچ، اما حداقل اگه میخواین وبلاگ بنویسین و دوست‌ دارين توی بحثا شرکت کنین و دوست‌ دارين حرفتون شنیده بشه، یه ذره روی چارچوب‌ها و سر و ته حرفاتون فکر کنین تا قابل فهم بشن.

به‌علاوه بعضی وقتا دوطرف بحث به هم کمک می‌کنن که بحث‌و پیش ببرن چون از اون لذت می‌برن، چون دنبال یه نتیجه و یه فایده‌ای از بحث هستن، اما گاهی هم انگار طرف از مبنا دعوا داره و یه دفعه وسط بحث قاطي‌ مي‌كنه که مثلن "تو كلن آدم مساله‌داري هستي". خوبه که وسط بحثا جوزده یا هیجان‌زده نشیم و خصومت‌مون رو هرچند محترمانه بروز ندیم، چون برای مخاطب باهوش، این خصومت بلافاصله از پشت کلمات دیده می‌شه و وجود خصومت کل موضع‌گیری نویسنده رو کم‌اعتبار یا بی‌اعتبار می‌کنه. دیدین گاهی توی تلوزیون دونفر مناظره می‌کنن و آخرش با وجود اين‌كه هيچ نتيجه قطعي بدست نيومده احساس خوبی به آدم دست می‌ده؟ از طرف ديگه گاهی دونفر محترمانه می‌جنگن و ته داستان آدم سردرد می‌گیره. خوبه که تمرین کنیم و تلاش کنیم بجای جنگیدن توی بحث، برای اثبات حرف‌مون گاهیم همکاری کنیم که چارچوب بحث به‌کل از هم نپاشه.

انسان به توانایی های خودش اشراف ندارد، وجود كامنت داني يك اعتياد قابل ترك است.

---------------------------------------------------
پ.ن: دو - سه تا ایمیل قابل توجه درمورد ماجرای خیانت دریافت کرده ام، یک کمی فرصت کنم مرتبشان می کنم و می گذارم توی کامنت دانی همان پست، اطلاع رسانی هم خواهم کرد طبعن.

مگر جز این است که همه ی این آدم ها، همه ی اینهایی که حتا فکر می کنی مال دو روزند یا مال یک شب، آدم هایی که گاهی فقط یک چسه حادثه به نظر می رسند، مگر جز این است که تک تکشان، یکی یکی شان جا باز می کنند آن تو برای خودشان و تک تکشان این شانس را برای خودشان قائلند که یک روزی هرچند دور از ذهن، پیدایشان بشود و آویزان همان یک میخی بشوند که برای خودشان کوبیده بودند و بیایند بالا؟ گیرم که میخشان آنقدر نازک باشد که خم شود، یا آنقدر شل باشد که از بیخ در بیاید، اما نهایتن جایش که می ماند، نمی ماند؟ اما خوب است که بعضی میخ ها می مانند همیشه و با همه ی نازکیشان، و خوب تر است که بعضی میخ طویله ها هم لق می شوند حتا، در می آیند.


چقدر دوري، چه ق-----------------------------------------در دوري.

The-Couple.jpg
[No Comment]

-------------------------------------------
پ.ن: باید به تایتلش، توضیحش، محلش، تعداد پله هایش، کافه اش و آن قلم طراحی فکر کنم، زیاد، همه مال یک روزند.

وقتي يك زاده ي كوچك و معصوم،‌ يك موجود بي گناه مفرط، يك تلالو غم انگيز عشق، محكوم به فناست. علم به دخالت آگاهانه در سرنوشت، غم بارترين تجربه ي اين دورانم بود، هست.