Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: آدمکش کور

1
در حال حاضر، بهترین نوشته‌ها در توالت وسطی است. اولین جمله با مداد و به خطی شبیه نوشته‌های روی قبرهای رومی است که خیلی خوب روی دیوار حک شده است: چیزی را که حاضر نیستی بکُشی نخور.
بعد با ماژیک سبز: چیزی را که حاضر نیستی بخوری، نکُش.
زیر آن با خودکار: نکُش.
زیر آن با ماژیک سرخابی: نخور.
و زیر آن، آخرین کلمه تا امروز، با حروف درشت سیاه: لعنت بر سبزی‌خواران - همه خدایان گوشتخوارند - لورا چیس.


2
چرا این‌قدر به نوشتن خاطراتمان علاقه‌مندیم؟ حتی وقتی که هنوز زنده‌ایم؟ می‌خواهیم وجودمان را، مانند سگ‌هایی که به شیر آتش‌نشانی می‌شاشند اثبات کنیم. عکس‌های قاب کرده‌مان را، دیپلم‌هایمان را، کاپ‌های روکش نقره شده‌مان را به نمایش می‌گذاریم، حروف اول ناممان را روی ملافه‌هایمان می‌دوزیم، ناممان را روی تنه درختان حک می‌کنیم، یا با خط بد روی دیوارهای دستشویی می‌نویسیم. همه این‌ها زاییده یک احساس است: امید! یا به کلام ساده‌تر جلب توجه! حداقل در پی شاهدی هستیم. نمی‌توانیم تحمل کنیم صدایمان، مانند رادیویی که از کار می‌افتد، سرانجام ساکت شود.


---------------------------------------------
آدمکش کور
مارگارت اتوود
شهین آسایش

:: حمله

به من حمله شده

حمله يعني سه نفر يك‌هو، عاشقت باشند
حمله يعني كار ِ به هم پيچيده، نه يك پيچ، پيچ در پيچ به هم پيچيده
حمله يعني ابلاغ،‌ اخطار،‌ احضار
حمله يعني دلت بخواهد، نباشد
حمله يعني دلش بخواهد، نباشي
حمله يعني خوابي گيج، مات،‌ مرطوب
حمله مي‌شود تصادف
يا اپيلاسيوني كه به قرار نرسد
حمله يك قرار شبانه‌ست، كه در انتظار به صبح بكشد
حمله بطري بازي‌ست، با خطر يك بوسه
حمله مثل امروز،‌ پليسي بود كه ته بزرگراه، داد مي‌زد "آرام"
حمله درياست، يا كرنبريز،‌ يا اين نفوذي ِ جديد، "پيس باي پيس"
حمله يعني ليسيدن،‌ گاز گرفتن ِ ريز
حمله يعني راست كردن،‌ ظهر يك روز كاري
حمله يعني اسمم،‌ به جيغ كه مي‌گويي
حمله يعني يادت، آي‌دي آن‌لاين‌ت يا اي‌ميل ِ پارسال
حمله يعني عرق،‌ نفوذ اكاليپتوس سرد، حوله‌ي مواج، سونا

به من حمله شده، سنگري در كار نيست.


:: آواره

سه تا بودند، خوش‌قیافه‌تر و مرتب‌تر از میانگین آن منطقه، آن کشور حتا. چند ثانیه‌ای آن‌جا، جلوی ما این پا و آن پا کردند و بالاخره یکی‌شان باب حرف را باز کرد. فارسی حرف زدنش متعجبم کرد، خیلی معدود پیدا می‌کردی کسی را که ایران بوده باشد یا فارسی بلد باشد، آن‌هم یک دختر نوجوان. گفت که هرسه شانزده ساله‌اند، گفت که فارسی را از ایران‌تی‌وی یاد گرفته و گفت که عاشق "رضایا"ست. وقتی که می‌گفت رضایا، چشمانش برق می‌زد، لبخندش ناخودآگاه بود و تمام ضربان یک طرفدار نوجوان در وجودش بیدار می‌شد. یکی دیگرشان از یک لحظه توقف دوستش استفاده کرد و پرسید که می‌شود انگلیسی حرف بزنیم؟ گفتم می‌شود. گفت که فارسی بلد نیست، زبان را در مدرسه خوانده بود و خوب حرف می‌زد. اسمم را پرسید و در حین پرسیدن صورتش به وضوح گل انداخت. از یک طرف خنده‌ام گرفته بود و از طرف دیگر به شدت تحت تاثیر معصومیتش قرار گرفته بودم. تازه یادم افتاد که من هم می‌توانم اسم‌هایشان را بپرسم. "بنان"، "دشتی" و "آواره". خوشان می‌نویسند "به‌نان" و "ده‌شتی" و "آواره". همه چیز را همینطوری کش می‌دهند، انگار عجله نداشته باشند. لپ‌تاپ را گذاشته بودم و تصویرشان را می‌فرستادم برای غرب فرانسه، خنده‌ام گرفته بود که از کجا دارند می‌روند کجا. اسم‌هایشان را دوست داشتم، بقیه‌شان هم خوش اسمند، شبیه اسم‌های اصیل فارسی‌اند. روی کاغذ که نوشتم، دخترک هیجان‌زده گفت عجب دست خط قشنگی، گفتم توی ایران به این می‌گویند فاجعه. نیم ساعتی گپ زدیم، پرسیدند تا کی هستید، گفتم که فردا می‌رویم، آه از نهادشان برآمد، چه زود... و بالاخره داستان تکراری سفر اتفاق افتاد، باید می‌افتاد.


:: Dogs

Dogs.jpg
[Hyde Park]

به سگ‌ها هم بايد فرصت داد!

:: من اين پيري را دوست دارم

مادربزرگ هشتاد را پشت سر گذاشته، از خيلي هم‌سن و سال‌هاي خودش سرحال‌تر و فعال‌تر. هنوز كه هنوزه به باغ و باغ‌چه مي‌رسد و هنوز كه هنوزه كوچه‌ي شيب‌دار كوه‌پايه را يك‌تنه گز مي‌كند. فقط هم او نيست، اين هفت-هشت خواهر و برادر، همگي خوب عمر كرده‌اند يا مي‌كنند. هيچ‌كدامشان زمين‌گير نشدند و هيچ‌كدام كارشان به بيمارستان نكشيد، اگر هم كشيد فقط چند روز و به لجاجت بچه‌ها.
مادربزرگ كلي مسلمان است و كلي روشن‌فكر، توي اين سن پيرزن مسلمان روشن‌فكر زياد نيست، آن‌هم كسي كه ور دل يك مرد متدين‌تر از خودش عمر گذرانده باشد. در دوران نوجواني وقتي كه مي‌خواستم نماز و روزه را در خودم كشف كنم با مهرباني و احتياط برايم محيط امن ايجاد مي‌كردند، رفتارشان طوري بود كه اگر آن‌يكي زوج اجدادي‌ام سر به سرم نگذاشته بودند بعيد نبود يك فرزند صالح از من دربايد.
اين مادربزرگ درست برخلاف آن‌يكي هرگز از دردها وبايدهاي پيري نمي‌نالد، هرگز اعتراض ندارد و خيلي كم شكايت مي‌كند. كتاب مي‌خواند و كتاب مي‌خواند و همچنان كتاب مي‌خواند. بزرگترين آرشيو ادبيات قديم و همچنين مجلات پيش از انقلابي در خانه‌ي جواني‌اش خوابيده.

همه‌ي اين‌ها را براي اين گفتم كه بگويم اين مادربزرگ هميشه نقطه‌ي اميد من براي پيري‌ام بوده. آرامشش، سلامتش، جنگندگي‌اش، صلابتش و صبرش. هيچ‌وقت دوست نداشته‌ام كه آن‌يكي زوج اجدادي‌ام تصويرگر پيري‌ام باشند، هيچ وقت دوست نداشته‌ام كه يك پير معترض باشم. برعكس هميشه و خصوصن اين اواخر كه خواسته و ناخواسته بحث ازدواج را به بهاي پايان دونفره توي مغز آدم تاب مي‌دهند، دوست‌ داشته‌ام كه اگر پيري اين است، اگر باغ‌داري و زمزمه‌ي مولانا و سعدي‌ است، اگر آرامش كرسي و بخاري پرشعله است، اگر اطمينان گربه‌ي وحشي به آرامش آدميزاد سال‌خورده است، اگر همه‌ي دردش چهارتا مسكن و كورتون ‌ است، من هم پير شوم. من هم پير شوم و نه تنهايي‌اش و نه‌ يك‌تنه‌گي‌اش و نه حتا قرچ و قروچ استخوان‌هايش نترساندم.
اين مادربزرگ تصويرگر پيري‌ام شده و چه نرم است كهولتي كه اين شكلي باشد. فقط مي‌بينم گاهي كه عزيزي‌ش، خواهري، برادري مي‌رود، غصه مي‌خورد و تنهايي آزارش مي‌دهد، آزارش مي‌دهد چون زيادند و هي سيلي‌اش تكرار مي‌شود اين سال‌ها. ما كه آن را هم نداريم و فوقش يك خواهري،‌ يك برادري را آن ته خط لوز كنيم، چه باك؟ از كجا معلوم خودمان اول نباشيم؟ من اين پيري را دوست دارم.

:: بابای

از آن روزی که یادم نیست کی بود، اما زود بود، یعنی عقلم هنوز زود بود برای این حرف‌ها، از همان موقع اگر دختری زنگ می‌زد که بلاسد یا دوست شود، از این زنگ‌های کوری که در غیاب آی دی کالر بسیار رایج بود، اصلا و ابدا راه نمی‌دادم. نه این که خیلی من‌باب آدم حسابی بودنم باشد، راستش کمی هم می‌ترسیدم. آن روزها خیلی باب بود بین هم‌ سن و سال‌های ما که یکی را تیر کنند یکی دیگر را سر کار بگذارد و بعدش جمعی بخندند، گرچه خیلی از همین بازی‌های با آتش منجر به گر گرفتن‌هم می‌شد، اصلن انگار بلد نبودیم چه کنیم، شهامت و صراحتش نبود، این‌طوری رابطه می‌زدیم.

خلاصه که من از ترس بود یا احتیاط یا شخصیت والا، به هر حال به این جماعت چراغ سبز نمی‌دادم، هیچ‌وقت. طرف که شروع می‌کرد که خوبی و چطوری و چه می‌کنی، یک -شما؟-ی محکم تحویلش می‌دادم و بعد که می‌گفت یک دوست یا یک غریبه یا یک عاشق یا هر کوفت و زهرمار دیگر، فورن می‌پرسیدم شماره من را از کجا و چه طریقی داری. بعد که با معلق بازی و دلقک بازی سعی می کرد بحث را به یک لاسمان ملو سوق دهد طی یک ضرب‌العجل سی‌ثانیه ای اعلام می‌کردم که یا اسم رابط و دلیل(!) زنگ زدنت را می‌گویی یا قطع می‌کنم، یادم هم نمی‌آید که قطع نکرده باشم!

یکی‌شان خیلی آدم حسابی می‌زد، من فوقش بیست و یکی-دوسالم بود و بسیار خام، بسیار خام‌تر از هر بیست و یکی-دو ساله‌ی دیگری در اطرافم. به هر حال شماره را از یک بدبختی گرفته بود و انصافن خیلی محترمانه سعی کرد حالیم کند که بابا بی‌خیال این مساله شو و بیا با هم یک تلاشی بکنیم. من اما طبق رویه‌ی معمول سفت گرفتم که یا بگو یا خداحافظ، هیچ گهی هم نبودم، هیچ دختری هم اطرافم نبود، له له رابطه هم بودم! طرف هم سعی‌ش را کرد و وقتی که دید با چه موجود غد و ان-دماغی روبروست، گفت: "اوکی، هرجور راحتی، بابای" و گوشی را گذاشت. من اما گوشی به دست ماندم، کش آمده و کمی پشیمان. تا به آن موقع کسی موقع خداحافظی به من نگفته بود "بابای" و احساس می‌کردم طرف خیلی با کلاس بوده. احساس می‌کردم حرف زدنش خیلی متفاوت بوده و افسوس آن دختر و آن "اوکی" و آن "بابای" تا مدتها در نهانِ دلم ماند، شاید چون دیگر تلفن نزد.


استدلال

:: دوستمان

نپرسيدن و نپرسيده شدن،‌ مساله (توافق،‌ تفاهم، شعور، هراس، پيش‌آگاهي، احتياط، احترام) اين ‌است. هست؟

:: فِينت

وسط‌های بي‌حس كردن انگشتم بود که داشتم فینت* مي‌کردم، خودم فکر کردم دارم غش می‌کنم، اما پسرک یادم داد که در دنیای پزشکی به این می‌گویند فینت. برای بی‌حس کردن محدوده‌ی ناخن و شکستگی سر انگشت وسطي، دوتا آمپول خرکی می‌زدند به دو طرف محل اتصال انگشت آسیب دیده، یکی اینور، یکی آنور. زدن این آمپول‌های به اصطلاح بی‌حس کننده خودش نیاز به یک بی‌هوشی عمومی داشت، مثل این بود که بخواهند انگشت را ببرند که بعد رویش جراحی کنند و درد نداشته باشد. آرش کمک کرد نشاندم روی صندلی، تکنسین دست و پا چلفتی حتا نمی‌فهمید که برای همچین عملیاتی باید نشسته یا خوابیده باشم، به پررويي و سر پا بودنم نگاه کرده بود، از خودم جوزده تر بود بنده‌ی خدا. بعد که زخم را باز کرد تازه آخ و اوخش درآمد که من با این چه کنم! گفتم تو دکتری (نبود)، از من می‌پرسی؟ وحشت زده گفت من تا به حال همچین چیزی ندیده ام. گفتم دکتر درمانگاه قبلي گفته زخم را بشوری و ناخن را سر جایش بخیه کنی، در واقع بند کنی.

دوطرف انگشتم به شدت متورم شده بود و دردش داشت كم کم فروکش می‌کرد، مکانیزم آمپول‌ها این بود که کمر اعصاب منتهی به انگشت را انقدر فشار می‌دادند تا از کار بیفتند. شروع کرد به شستن ناخن، به شدت دست و پا چلفتی بود، بیخ انگشت را گرفته بود و از دور مایع را می‌پاشید روي زخم، بیشتر از انگشت به چشم چال ما و در و دیوار پاشیده می‌شد. ناگهان فرشته‌ای از آسمان رسید، یک رزیدنت بخش داشت از آنجا رد می‌شد که به‌خاطر حجم ورپاش توجهش جلب شد، گفت چه‌كار می‌کنی؟ آمد جلو و رهبري عمليات را به شکل آموزشی شروع کرد، ناخن را کامل بلند کرد و گفت ببین، اینجوری می‌شورند. بعد هم عین مکانیکی که کاربورات پیاده کرده باشد تمام اجزاء آن زیر را شست و باکتری‌های عبوری را هم از لای گوشت و خون درآورد. من خوابیده بودم و یک پیشبند استریل کشیده بودند رویم، اما خون مثل صحن سلاخی به همه جا می‌پاشید. لعنتی انقدر خونسرد بود که من ِ منهدم هم اعتماد به‌نفس گرفته بودم. بعد گوشت‌ِ سرِ ‌ بند، محل رویش ناخن را بلند کرد و توضیح داد که چطور باید ناخن را جاکرد آن زیر، ناخن را با یک چیزی مثل انبردست گرفته بود. بعد پرسید فهمیدی؟ پسرک سرش را تکان داد، دکتر برداشت کرد که نفهمیده و در کمال ناباوریِ همه، دوباره ناخن را کشید بیرون و یک بار دیگر جازد، انگار که تمرین بستن سرسیلندر باشد. من کف کرده بودم، آرش بی‌کله‌تر از من هم در کمال خونسردی در حال فیلمبرداری از عمل بود که اینجاها را دیگر نکشید و او هم نیمچه فینت‌ی کرد، پس پسکی تیلو خورد و از اتاق رفت بیرون. پسرک که خودش هم داشت از دست می‌رفت با التماس گفت که فهمیدم. دکتر گفت حالا بیا خودت بخیه بزن و رفت.

بخیه با یک سوزن نیم‌دایره باید از بافت انگشت و ناخن رد می‌شد و سه نقطه‌ی ناخن را به انگشت می‌دوخت. پسر شروع کرد به زدن اولین بخیه. کمی فشار داد و دید که سوزن رد نمی‌شود، فشار را کم کم زیاد کرد تا جایی که دستش شروع كرد به لرزيدن و ارتعاش دست من و او تا نوک دماغم می‌رسید، اما رد نشد. عرق از سر و رویش جاری بود و دکتر رفته بود. سوزن نیمه فرو رفته را رها کرد و رفت دکتر را پیدا کرد و آورد. دکتر گفت به! این که دیگر کاری نداشت، سوزن را گرفت و خرت از توی انگشت و ناخن با هم رد کرد (دیده اید قصاب‌ها بلدند به کجای استخوان بزنند که راحت بشکند؟ حالا من و شما یک دنده‌ی مفنگی گاو را بگذاریم سر پله و جفت پا بپریم رویش، عین فنر بر می‌گردد)، بعد هم مثل پیرزنی که سال‌هاست بافتنی می‌بافد با همان میل بافتنی‌ها گره‌اش زد. هر سه بخیه را به همین سرعت زد، چپ، راست و بالا، بالا سر انگشت نیست، همانجایی‌ست که ناخن در می‌آید. پسرک حالا باید کار را جمع و جور می‌کرد، آتل و بتادین و باقی قضایا... تازه مانده بود شکستگی استخوان، سر انگشتم له بود.

پ.ن: اورژانس بيمارستان تخصصي ارتوپدي اختر
پ.پ.ن: Faint
پ.پ.ن.ن: بخشي از تاريخ

گوشت را بياور نزديك،‌ اواسط بهار بود كه من آزاد بودم و سه تا دختر ديگر، حالا من آزاد نيستم و سه تا دختر ديگر هم، تو ميداني چرا وسط ندارد؟

:: بعضی‌ها...

بعضی ها لینک می‌دهند که علاقه‌شان را نشان دهند، بعضی ها نمی‌دهند که نشان ندهند.

گاهی که در مجلسی، معدود مجالس شلوغ فامیلی، پیدایم می‌شود، گاهی که یکه می‌خورم از بالغ شدن دختری که دفعه‌ی آخری کودک می‌زد، گاهی که لذتم می‌آید از تماشای پدربزرگ‌وار صورت و تن دختری که تا همین قبلن‌ها جذاب نبود و حالا انگار یک همه شکوفا شده، وقتی که می‌بینم تازه یک خان رستم را گذرانده و حالاست که اگر بار ِ دو سه‌تا شکست و چهارتا سفر وچهارتا کتاب و یکی‌دوتا اکشن جسورانه به خودش اضافه کند، ممکن است واقعن یک چیز فوق‌العاده‌اي بشود، وقتی که می‌بینم چشمانش را می‌دزدد و برخورد نگاه‌ها نا‌آرامش می‌کند، هی دلم می‌خواهد یک گوشه‌ای گیرش بیاورم، توی پارکینگی، آسانسوری، و فقط توی صورتش نگاه کنم و آهسته و شمرده، اما غافلگیرانه بگویم دختر، تو واقعن خوب شده‌ای، بدنت خوب است، صورتت زیباست، یادت باشد، یادت نرود. آن وقت بروم سراغ زندگی‌ام و کیف کنم از کیفی که می‌کند و از رویاپردازی‌اش و از مرور هزارباره و ده‌هزار باره‌ی آن لحظه که در ذهنش می‌کند و از ثبت آن حادثه که هربار ناخودآگاه می‌خنداندش.

:: تفكرات نامحدود

بخشي از "تفكرات نامحدود" من در يك بچه‌وبلاگ جديد پياده خواهد شد،‌ اگر دوست داريد، ببينيد: (+)

:: شلنگ

در مدرسه‌ی ما شلنگ آب مرسوم بود. جزئیاتش هرگز از ذهن من بیرون نمی‌رود. دوجداره بود، داخل مشکی و بیرون قرمز راه‌دار. گاهی که روی میز جا می‌ماند با وحشت لمسش می‌کردیم، برای ما یک قطعه‌ی لاستیکی نبود، بلکه جاندار بود، همیشه زنده بود و خطرناک. معلم‌های منطقی‌تر از قطعه‌های پنجاه سانتی‌متری استفاده می‌کردند و وحشی‌هایشان تا هفتاد سانت. هرچه طولانی‌تر، سنگین‌تر و پرزورتر، درد دارتر. اولین ضربه را فکر کنم سوم ابتدایی خوردم، یک شلنگ به ازای یک اشتباه در جدول ضرب. جدول ضرب درس نبود، کابوس بود. آخریش را هم شاید اواخر راهنمایی، موقع صرف افعال عربی، همان زبان دوم یا سومی که توانستند از آن بیزارم کنند، به ازای هر صرف اشتباه، یک شلنگ. دست‌ها را دوتایی، یا یکی-یکی می گرفتیم بالا و معلم بنا به انصافش می‌زد. سوم راهنمایی با تمام قوا می‌زد، با همه‌ی زورش، هن و هن‌ش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، اسمش را هم، فقط همان یکی را. بعضی‌ها که تحملش را نداشتند، دست‌ها را بالا نمی‌آوردند، معلم هم طبعن نمی‌توانست صرفنظر کند، برای همین شلنگ به هر حال فرود می‌آمد، به پا، به پشت... شلنگ خوردن که تمام می‌شد، اول کف دست‌ها را شل می‌کردی و در هوا باد می‌دادی، مثل تکاندن نان‌های سفره. سوزش لحظات اول مثل خوردن شعله بود به پوست، در هوا حرکت می‌دادیم که خنک شود. اما کم کم درد نفوز می‌کرد، از جلوی تخته که به پشت میزت می‌رسیدی، همان نیمکت‌های سه‌ نفره‌ی بعضن نوستالژیک، سوزش هم رسیده بود به عمق دست، تبدیل شده بود به درد. آن موقع باید دست‌ها را می‌زدی زیر بغل ومحکم فشارشان می‌دادی، دست به سینه و مچاله شده، آن‌قدر فشارشان می‌دادی که بفهمی هنوز هستند، احساسشان کنی. بعد کم کم دوباره گرما برمی‌گشت به پوست و می‌سوخت و می‌رفت... به خانه که می‌رسیدی، بجز کبودی، یک بی‌حسی مطبوعی هم داشتی، شکنجه‌ی آن روز، تحصیل آن روز، تمام بود.

:: عاشورا

ashura4.jpg
[4]
.
.
.
.

:: سنگی بر گوری

"اما به سوییس که رسیدم دختر مهماندار چنان زیبا بود که پای شخص اول لنگید و شخص دوم شد اختیاردار کار تن. و افسارم را گرفت و کشید به همانجاها که هر لر دوغ ندیده ای باید سراغ گفت. تنعم از آزادی پایین تنه‌ای. تنها تجربه‌ای که ما شرقی‌ها در فرنگ از آزادی می‌کنیم. {...} اما در آمستردام قضیه جدی شد. یعنی شخص دوم کار دستمان داد. زنی تازه از شوهر طلاق گرفته و تور اندازه و همسن و سال خودم. و خدمتکار به تمام معنی. و لری دوغ ندیده‌تر از من. و هفت روز بسش نبود. دنبالم آمد لندن. ده روز هم آنجا. و برگشتن هم مرا کشید به آمستردام. و دو روز از نو. و اگر بچه دار شدم؟... و که خب. معلوم است. می‌گیرمت."

--------------------------------------------------------
سنگی بر گوری
- هر آدميئی سنگي است بر گور پدر خويش -
جلال آل احمد
ناشر و تاریخ نشر: نامعلوم
--------------------------------------------------------

پ.ن: این کتاب داستان مستند و خاطرات مربوط به تلاش جلال و همسرش سیمین دانشور است برای بچه‌دار شدن.
بعد از پست: متن کامل داستان را این‌جا یافتم، گویا کتابی که دست من است تکثیری غیر رسمی به حساب می‌آید.

:: رازهاي خاص، دوستان خاص‌تر

بعضی وقت‌ها در اوج یک‌سری اتفاقات مهم زندگی هستی و حرف داری، احساس داری، داستان داری، در به در دنبال گوش شنوا می‌گردی، اما ماجرایت به هر دلیل یک‌سری فاکتورهایی دارد که هیچ‌کدام از دوستان نزدیک و فابریکِ اطرافت آدم مناسب شنیدن آن داستان نیستند. این خیلی بد است که داستان به این بزرگی توی دل آدم قلمبه شود، ورم کند و گاهی که به ظاهر خیلی آرامی، بخواهی یقه‌ی یک نفر را بگیری و توی سرش داد بزنی که هوی، من یک داستان مهم برای گفتن دارم، چه کنم؟ و این خیلی خوب است که آدم‌های مستثنایی توی زندگی‌ات باشند که شاید در حد دوست آنچنانی از سر و کول هم بالا نروید، اما آن آدم و آن شخصیت توی یک کتگوری مجزایی بگنجد که انگار ساخته شده، طراحی شده فقط برای شنیدن همین داستان تو، انگار هم اوست که امروز بزرگترین رازدار زندگی‌ات است و همین دليل کافی‌ست که برای داشتنش و بودنش بشکن بزنی.