وسطهای بيحس كردن انگشتم بود که داشتم فینت* ميکردم، خودم فکر کردم دارم غش میکنم، اما پسرک یادم داد که در دنیای پزشکی به این میگویند فینت. برای بیحس کردن محدودهی ناخن و شکستگی سر انگشت وسطي، دوتا آمپول خرکی میزدند به دو طرف محل اتصال انگشت آسیب دیده، یکی اینور، یکی آنور. زدن این آمپولهای به اصطلاح بیحس کننده خودش نیاز به یک بیهوشی عمومی داشت، مثل این بود که بخواهند انگشت را ببرند که بعد رویش جراحی کنند و درد نداشته باشد. آرش کمک کرد نشاندم روی صندلی، تکنسین دست و پا چلفتی حتا نمیفهمید که برای همچین عملیاتی باید نشسته یا خوابیده باشم، به پررويي و سر پا بودنم نگاه کرده بود، از خودم جوزده تر بود بندهی خدا. بعد که زخم را باز کرد تازه آخ و اوخش درآمد که من با این چه کنم! گفتم تو دکتری (نبود)، از من میپرسی؟ وحشت زده گفت من تا به حال همچین چیزی ندیده ام. گفتم دکتر درمانگاه قبلي گفته زخم را بشوری و ناخن را سر جایش بخیه کنی، در واقع بند کنی.
دوطرف انگشتم به شدت متورم شده بود و دردش داشت كم کم فروکش میکرد، مکانیزم آمپولها این بود که کمر اعصاب منتهی به انگشت را انقدر فشار میدادند تا از کار بیفتند. شروع کرد به شستن ناخن، به شدت دست و پا چلفتی بود، بیخ انگشت را گرفته بود و از دور مایع را میپاشید روي زخم، بیشتر از انگشت به چشم چال ما و در و دیوار پاشیده میشد. ناگهان فرشتهای از آسمان رسید، یک رزیدنت بخش داشت از آنجا رد میشد که بهخاطر حجم ورپاش توجهش جلب شد، گفت چهكار میکنی؟ آمد جلو و رهبري عمليات را به شکل آموزشی شروع کرد، ناخن را کامل بلند کرد و گفت ببین، اینجوری میشورند. بعد هم عین مکانیکی که کاربورات پیاده کرده باشد تمام اجزاء آن زیر را شست و باکتریهای عبوری را هم از لای گوشت و خون درآورد. من خوابیده بودم و یک پیشبند استریل کشیده بودند رویم، اما خون مثل صحن سلاخی به همه جا میپاشید. لعنتی انقدر خونسرد بود که من ِ منهدم هم اعتماد بهنفس گرفته بودم. بعد گوشتِ سرِ بند، محل رویش ناخن را بلند کرد و توضیح داد که چطور باید ناخن را جاکرد آن زیر، ناخن را با یک چیزی مثل انبردست گرفته بود. بعد پرسید فهمیدی؟ پسرک سرش را تکان داد، دکتر برداشت کرد که نفهمیده و در کمال ناباوریِ همه، دوباره ناخن را کشید بیرون و یک بار دیگر جازد، انگار که تمرین بستن سرسیلندر باشد. من کف کرده بودم، آرش بیکلهتر از من هم در کمال خونسردی در حال فیلمبرداری از عمل بود که اینجاها را دیگر نکشید و او هم نیمچه فینتی کرد، پس پسکی تیلو خورد و از اتاق رفت بیرون. پسرک که خودش هم داشت از دست میرفت با التماس گفت که فهمیدم. دکتر گفت حالا بیا خودت بخیه بزن و رفت.
بخیه با یک سوزن نیمدایره باید از بافت انگشت و ناخن رد میشد و سه نقطهی ناخن را به انگشت میدوخت. پسر شروع کرد به زدن اولین بخیه. کمی فشار داد و دید که سوزن رد نمیشود، فشار را کم کم زیاد کرد تا جایی که دستش شروع كرد به لرزيدن و ارتعاش دست من و او تا نوک دماغم میرسید، اما رد نشد. عرق از سر و رویش جاری بود و دکتر رفته بود. سوزن نیمه فرو رفته را رها کرد و رفت دکتر را پیدا کرد و آورد. دکتر گفت به! این که دیگر کاری نداشت، سوزن را گرفت و خرت از توی انگشت و ناخن با هم رد کرد (دیده اید قصابها بلدند به کجای استخوان بزنند که راحت بشکند؟ حالا من و شما یک دندهی مفنگی گاو را بگذاریم سر پله و جفت پا بپریم رویش، عین فنر بر میگردد)، بعد هم مثل پیرزنی که سالهاست بافتنی میبافد با همان میل بافتنیها گرهاش زد. هر سه بخیه را به همین سرعت زد، چپ، راست و بالا، بالا سر انگشت نیست، همانجاییست که ناخن در میآید. پسرک حالا باید کار را جمع و جور میکرد، آتل و بتادین و باقی قضایا... تازه مانده بود شکستگی استخوان، سر انگشتم له بود.
پ.ن: اورژانس بيمارستان تخصصي ارتوپدي اختر
پ.پ.ن: Faint
پ.پ.ن.ن: بخشي از تاريخ