Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

بعد از سقط جنین

:: HuG

hug.jpg
[And more...]

اشتباه مضاعف اين‌ست كه وقتي داري توبيخ مي‌شوي و مي‌داني كه داري توبيخ مي‌شوي، بگويي كه مي‌داني داري توبيخ مي‌شوي. بدتر شايد اين باشد كه با آرامش توضيح بدهي كه خبر داري در حال توبيخ شدني. در واقع با اين رفتار، نه تنها كاركرد توبيخ طرف‌ت را بي اثر كرده‌اي، بلكه جلوي تخليه‌ي عصبانيت او را هم گرفته‌اي.

:: تکیه

مشهد - زیرزمین مجهز یک مسجد قدیمی، ملقب به آشپزخانه

یک گروه ده – پانزده نفره‌اند از 17 تا 70 ساله. همه داوطلب کار می‌کنند و هیچ کدام بابت زحمت فوق‌العاده‌شان پول نمی‌گیرد، انگیزه شفاف است "عشق امام حسین"

با دوستی آنجا رفته‌ام که متولی پخت و پز و توزیع چند تن برنج است، هم متولی و هم به نوعی مدیر اجرایی. کار اصلن ساده یا کوچک نیست، بحث یک دیگ و دو دیگ هم نیست، می‌خواهند دو تن برنج را برای اربعین در یک شب بپزند، دو تن. توزیع بر عهده‌ی یک تشکیلات مستقل دیگر است، فقط همین تیم با چند مرکز پخت دیگر نزدیک به پنجاه هزار نفر-غذا توزیع می‌کنند، غذای گرم و خوش کیفیت.

بحث شدیدی درمورد یکی از ابعاد اجرای پروژه درگرفته و گروه به نتیجه نمی‌رسد. بسیار یاد حال و هوای شب‌های تحویل پروژه یا پرزنتیشن افتاده‌ام و از سر و کله زدن پیر و جوان در قالب تیم و روی یک هدف مشترک لذت می‌برم. فیلم یاد هندوستان کرده و باز دلم درس می‌خواهد. آن‌قدر از جو پرتم و ساکتم که یکی از مسن‌ترها من‌باب احترام رو به من می‌کند و می‌پرسد "در تهران تکیه‌ها چطور کار می‌کنند؟ آن‌ها هم مشکلات‌شان شبیه ماست؟" همه به یک تهران‌نشین غریبه نگاه می‌کنند و منتظر جواب می‌شوند. فرصت نمی‌کنم ذهنم را مرتب کنم، غافلگیر شده‌ام، بنابراین جوابم ساده است و صریح: "راستش من تا به حال در تکیه‌ای نبوده‌ام که ببینم". خراب کرده‌ام. یک لحظه سکوت بر سالن حاکم می‌شود، سکوت تنها برایش کافی نیست، سکوت مرگ بر سالن حاکم می‌شود. خون به شقیقه‌هایم می‌دود، فقط چند ثانیه دوام می‌آورم، راه حل‌ها را به سرعت محاسبه می‌کنم و بعد تسلیم می‌شوم "خوب راستش من تا به حال پشت صحنه‌ی تکایا نبوده‎‌ام، این‌ور که باشی خبری از دردسرهای پشت صحنه هم نداری طبعن". فیلم پاوز شده دوباره پلی می‌شود، عین پانزده نفر نفس حبس شده‌شان را رها می‌کنند و مرا می‌بخشند، من بدم نمی آید علاوه بر نفس، ادرارم را هم رها کنم، کم مانده بود خودم را خیس کنم، همه آسوده می‌شوند، من بیشتر از همه.

:: خودشیفتگی، شو-آف و باقی قضایا

- می‌گم هیچ حواست هست اگه یه خورده شو-آف نوشته‌هاتو کم کنی و رو تکنیک پیش بری، چه همه خوب می‌نویسی بعضی چیزا رو؟

- نقدم کن، استقبال می‌کنم، حداقل از ناحیه ی‌تو، در حد معقولی به بی‌طرفی‌ت اعتقاد دارم

- مثلن همین پست کافه‌هه. خوب اون پاراگراف اولش خیلی خوب بود. یعنی نحوه ی اپروچ‌ت برای تبیین ماجرا خیلی خوب پیش رفته بود و چفت شده بود تو حرفای خودت. بعد اما اون پاراگراف آخری زده بود خرابش کرده بود‌ به کل. من جات بودم یا نمی نوشتمش، یا مثلن اول نوشته یه کارتی افتاده روی میزم که یادم میاره جریان کافه‌هه رو. این غیرمستقیم‌گویی رو تو نداری اصولن. یعنی دلت نمیاد جذابیت ظاهرت رو نیاری تو متن. خوب؟

حالا من می‌گم که فرض کن الردی همه تا شعاع یک کیلومتری می دونن که چه می‌دونم، تو خوش تیپی یا بلاه بلاه. اینه که یه سری چیزا رو لب چشمه رها کن و بذار به عهده ی خواننده. جذابیت‌ش به مراتب بیشتر از توضیح واضحاته.

حالا اینی که دارم می‌گم ممکنه ایراد من یا ایکس و ایگرگ هم باشه ها، اما تا وقتی کسی بهم نگفته خودم نمی‌فهمم. توی تو اما دارم می‌بینم و دلم خواست بهت بگم.

یا اون نوشته‌هه که به دختره گفته بودی چه خوب شدی و اونم قند تو دلش آب شده بود و اینا. خوب؟ اینو ماها خیلی خوب بلدیم و می‌فهمیم و می‌دونیم چه تاثیری هم می‌ذاره رو طرفی که به این صراحت کامپلیمان می‌شنوه ازمون. بعد من نوشته‌تو که داشتم می‌خوندم، این‌جوری باهاش پیش رفتم از لحاظ حسی که "ای‌ول، دقیقن، اوهوم"... بعد که رسید به خط آخرش که نوشته بودی حالا طرف می‌ره با نيش باز به من فکر می‌کنه و اينا، رسمن اين‌جوری شدم که "هه، پسره‌ی شو-آف". حالا تازه این دوستانه‌ش بود، چون از جنس خودمی. وگرنه که لابد می‌گفتم "اه اه، عوضی خودشیفته". مضافن این که همه‌ی ماها که با نوشته‌هه ارتباط برقرار می‌کنیم، دیگه بقیه‌ی حس دختره رو هم بلدیم و حدس می‌زنيم. لازم نیست تا ته جریانو به رخ بکشی.

اینارو واسه این می‌گم که خوب شرح می‌دی، خوب بسط می‌دی موضوع رو. نمونه‌ش همون دست له شده‌ت که رسمن نتونستم بخونم تا ته. اما یه جاهایی دلت نمیاد نگی که "من چه باحالم" :دی
به نظرم این بخشو که حذف کنی، کلی از لحاظ تکنیک نوشتن، نوشته‌هات آپ‌گرید می‌شن. به خدا.

- من تو این بخش دچار یه تناقض جدی‌ام

تو ماجرای کافه، داستان اپسیلون به اپسیلون واقعی بود، یعنی (نمی‌دونم می‌دونی یا نه) من نود و نه درصد نوشته‌هام کاملن مبتنی بر واقعیتن، صرفنظر از پرورش حس‌ها. حالا می‌رسم به آخر داستان، اصلن چی شد که من این ماجرا رو توی زندگیم متفاوت دیدم؟ میدونی چی شد؟ این‌جوری شد که من تا به حال در عمرم کارت یا شماره نگرفته بودم توی یه کافی شاپ یا فضای بیرونی، والا دفه‌ی اولم بود. بعد این اتفاق کی می‌فته؟ درست همون وقتی که من دل و رودم برای یکی دیگه رفته. این خیلی عجیبه، و من این ماجرا رو برای شرح و بسط فوتونی‌ش ننوشته بودم، برای ثبت این دوتا اتفاق این‌همه بی‌ربط و باربط نوشته بودم. حالا حس هم می‌کنم که این آخره خیلی‌ا رو پس می‌زنه، اما یه قرار اولیه داریم که خودمون‌و سانسور نکنیم، این داستان همه‌ش فکت بود و من دلم نمی‌اد اصل محور داستان‌مو حذف کنم که مبادا شو-آف بشه.

راستش نمی‌دونم جامعه شناسی من کجاش اتصالی داره آیدا. من نه توی درون خودم، نه توی نگاه بیرونی‌م، اپسیلونی قصد "هی ببین من چه خوبم" نداشتم توی این نوشته، اما می‌بینی که توی نزدیک به من چه بیخ‌دار و محکم میگی شو-آف. بقیه هم که بسیار و مفصل، زیاد تا حد تنفر. این یا ضعف انتقال منه، یا ضعف پیش‌فرض انگاری مخاطب. یعنی اگه این داستان رو محمدقلی توی یه مجله نوشته بود و ما محمدقلی رو نمی‌شناختیم، من حداقل فکر می‌کردم دختر میز بغلی یه شیمی توی این آدم حس کرده، نه خوش‌تیپی، نه خوش‌هیکلی، نه خوش‌چی‌چی‌ای! واقعن اگه این داستان مستقل خونده می‌شد این همه درد شو-آف داشت؟

آیدا، این ماجرا برای من شده شمشیر دولب، هربار بهش فکر می‌کنم و هربار می‌خوام که تسلیم سانسور نشم. یعنی اگه این منم، بزار خودم‌و نشون بدم. حالا دوراه شاید بمونه، جدا کردن خودم و یه مدل فروتنی ریاکارانه (در حالی که شاید این فروتنی‌ه اون ته ته باشه یه نمه)، یا همینی که هستم، که خیلی جاها خیلی کمتر از اون چیزی که بر مبنای پیش‌فرض‌ها قضاوت می‌شه خودشیفتگی بروز می‌دم، اما میزان بروز من ملاک نیست، تصویر شکل گرفته‌مه که معیاره. دلیلش هم شاید جاهایی باشه که قبلن این خودشیفتگی واقعن و صریحن ارائه شده، مخاطب نمی‌تونه من‌و به‌خاطر اون کار ببخشه، پس همیشه و همه جا می‌بیندش.
اون پست خاص، صادقانه بر این یک محور استوار نبود.

-------------------------------------------------------------
پ.ن: میزان قانع شدگی آیدا را این‌جا نیاوردم که تبدیل به یک پیش‌فرض ذهنی جدید نشود

:: سرد سبز

شاید این یک واکنش هیجان‌زده باشد، اما من همین چند دقیقه پیش مستند خوب "سرد سبز"* را در مورد زندگی فروغ فرخ‌زاد از بی‌بی‌سی فارسی دیدم و در سی و اندی سالگی عاشق فروغ شدم، نه عاشق شعرهایش، بلکه شخصیتش و آزادگی‌اش. چه قابل احترامند انسان‌هایی این‌چنین جسور که برای هزارسال عقبه‌ی فرهنگی یا مذهبی شاخ و شانه می‌کشند، بها می‌پردازند و ردپایی عمیق به جا می‌گذارند.

-------------------------------------------
*ناصر صفاریان - 1381

:: GaL

girl.jpg
[...]


:: دختر میز بغلی

گوشه‌ی کافی‌شاپ قرار مردانه داریم، خودخواهی همیشگی‌ام غالب است، رو به جمعیت می‌نشینم، تماشای آدم‌ها لذت اولویت‌دار کافی‌شاپ رفتن است، آن هم یک پاتوق روشن‌فکری با کلی قیافه‌های عجیب و غریب، جایی که سرنشین میز کناری یک‌دفعه شاعر از کار در می‌آید، شاعر مساله‌دار آن‌هم.

نگاهم با یک خانمی، دختری شاید، که با دو آقا و یک خانم دیگر آن سر کافی شاپ نشسته‌اند تلاقی می‌کند، گیر می‌کند، تکانم می‌دهد، می‌پراندم. خودم را مرور می‌کنم، موقعش الان نیست، نباید باشد. اما گیر کرده، فقط هم من نیستم، می‌رود و می‌آید، هوشم می‌رود، خودم را مرور می‌کنم، شاید خطا باشد، شاید اشتباه باشد، اصلن جایش این‌جا نیست، با این رفقای من نیست، با آن بقیه ی میز آن‌ها نیست، اصلن با زندگی الان من نیست، با این وضع دلم نیست. رفیقم فوتون را برایم تشریح می‌کند، انقلاب الکترون به فوتون را باز می‌کند، آینده را ترسیم می‌کند، من به انقلاب آرام درونم فکر می‌کنم، حرف‌هایش را مثل باد بر صورتم احساس می‌کنم که رد می‌شوند، نگاه‌های گاهی و گداری را مزه می‌کنم، بی‌حواس‌م. بلند می‌شوند که بروند، شش دانگ حواسم آن‌جاست که چه می‌کند، رفیقم رسیده به نهایت فیبر نوری، خدایا، یک لحظه بحث را ببر که حداقل تا ماشین بروم و برگردم، رفیقم اوج گرفته، هیجان‌زده شده، دیکودرهای سوئیچینگ مخابراتی را توضیح می‌دهد، من به دل و ذهن ِ سوئیچ کرده‌ام فکر می‌کنم و هنوز درگیرم که موقعش الان نیست، این ماجرا سراسر بوی دردسر می‌دهد، تنم روی صندلی تکان تکان می‌خورد، منتظرم یک لحظه حرفش را قطع کند تا بکنم، اما نمی‌شود، عین آهنی شده‌ام که صندلی آهن‌ربایش باشد، می‌خواهم بکنم، نمی‌شود، چیز محکم‌تری مرا به صندلی چسبانده. موقع رفتن با نگاه بدرقه می‌شود، خودش را بدرقه می‌کند، راه رفتنش را دوست دارم، تنش را دوست دارم، سردرگمم، شش و بش می‌کنم، تاس می‌ریزم، جمع می‌کنم، حالا باید تبدیل دوباره‌ی فوتون به الکترون را بفهمم، عجب دقتی پیدا کرده‌ام توی این حواس پرتی. ارزش دارد، ارزش دارد که آدم زمینه را، حاشیه را، اصلن هر اتفاق مربوط به این لحظه را ضبط کند، از دست ندهد. اصلن من عاشق این فیبر نوری‌ام که دارد فوتون را به سرعت نور می‌آورد این‌جا، می‌بینم که فوتون می‌رقصد، معلق می‌زند، جفتک می‌اندازد، به چالش می‌طلبد، می‌گوید بیا، اگر مردی بیا، مردش هستی بیا خب، اما من به صندلی چسبیده‌ام هنوز. از در می‌رود بیرون، می‌روند بیرون، اگر این یارو مردش باشد چی؟ می‌زند زیر چانه‌ام حتمن، خود خرم چی؟ اول از همه خودم باید یک کشیده‌ی آب‌دار نصیب خودم کنم، جمع کن خودت را پسر، آهای، حیا کن خب، این همه‌اش دردسر است، تابلوتر از این؟ بنشین سر جایت. می‌رود، آهن ربا کم کم ول می‌کند و جاذبه برای نشاندم کافی‌ست. دگرگون و پریشانم، دنباله‌ی ماجرای فوتون را نمی‌فهمم و نیمه‌هادی‌هایم عایق می‌شوند، تعطیل می‌شوم.

یک ربع بعد بلند می‌شویم که برویم، می‌روم پای صندوق، پسرک با خوش‌رویی و لبخند یک کارت ویزیت می‌گذارد زیر بقیه‌ی پول و آرام زمزمه می‌کند که این برای شماست. یکه می‌خورم، نفسم به شماره می‌افتد، احساس می‌کنم همه‌ی کافی‌شاپ به من و آن کارت نگاه می‌کنند، می‌پرسم مال آن میز بود؟ با دست به میزشان اشاره می‌کنم که حالا دیگر خالی‌ست. می‌گوید حالا شما ببرید این را، مال بعدن است. مبهوت نگاهش می‌کنم، با لبخند راهی‌ام می‌کند. می‌رویم توی ماشین، دستم را توی جیبم می‌کنم و روی کارت فشار می‌دهم که نکند که نباشد، اصلن باید تا خانه نگه‌ش دارم، مبادا گم شود. بالاخره می‌رسم به خانه، یک اسم مونث رویش دارد، یک شماره موبایل و یک آدرس وب‌سایت و ایمیل. ترجیح می‌دهم خون‌سرد عمل کنم، کامپیوتر را وسط لباس کندن روشن می‌کنم و آدرس وب را وارد می‌کنم. یک وب‌سایت شخصی با اسم یک دختر آن بالا، چشمم می‌گردد، نوشته "درباره من". کلیک می‌کنم، یک عکس پرسنلی و کمی توضیحات، آه... دختر میز بغلی‌ست، همانی که نگاهم یک لحظه در چشمش افتاده بود و لبخند زده بودیم، دختر میز بغلی، آه...

:: خشم، دعوا

حتمن قبول داريد كه ساختار اجتماعي و فرهنگي ايران باعث مي‌شود آدم نتواند بدون برخورد در اين كشور زندگي كند. مثال ساده‌اش تصادف رانندگي كه هرچقدر راننده و محترم باشيد باز حادثه خواهید داشت. مثال فردي‌اش هم دعوا، كه بخواهي يا نخواهي در راستای عدم دسترسی به ابزار قانونی براي هركسي پيش مي‌آيد، حالا واكنش آدم‌ است كه دعوا را به سمت بهشت‌ زهرا هدايت كند، يا به سمت گرفتن حقوق با مسالمت، يا گرفتن حقوق بي مسالمت و يا اصلن گذشتن از خير حق كه اين آخري را همه تجربه كرده‌ايم.

با چند نفر از دوستانم در يك محفل شب نشيني بحث داغ خاطره گويي بود از دعواها و درگيري‌ها. خود من از آن‌های هستم که با وجود پرهیز جدی از درگیری، گاهی برای خنک شدن دل، یا بهتر بگویم نسوختن ماتحت، شارت و شورت راه می‌اندازم، اما تقریبن همیشه تمرین می‌کنم یادم باشد که این یک دعوای واقعی نیست و مرز دارد و نباید از حد داد و بیداد عبور کنم، آن هم بدون استفاده از الفاظ رکیک. مثلن اگر یک راننده‌ای در حد جنون عصبانی‌ام کند شاید داد بزنم بی‌شعور، اما صدایم را پایین می‌آورم و طوری که فقط خودم بشنوم ادامه می‌دهم "الاغ عوضی"! در واقع ریسک گرفته شدن یقه را نمی‌کنم. یا اگر در اداره‌ای حقم را ندهند گاهی بسته به شرایط صدایم را کم کم بالا می‌برم، این یکی عجیب هم جواب می‌دهد.

یکی از دوستانم از من کله‌خراب‌تر است. تعریف می‌کرد که چند بار تا حد پیاده‌شدن دشمن از ماشینش جلو رفته، اما برخورد بعدی بستگی به وزن طرف داشته. مثلن اگر یک غول بیابانی از پشت تاکسی بیاید پایین، دوستم فورن محترم می‌شود و نهایتن تذکر می‌دهد که کارتان زیبا نبود! اما اگر طرف فکستنی باشد برایش سر و صدا راه می‌اندازد. خوشبختانه در نهایت هیچ‌کدام از رفقای من اهل درگیری فیزیکی نیستند، جراتش را هم ندارند.

اما بعضی آدم‌ها مرز دارند، مرز جنون. من از این دسته آدم‌ها عمیقن وحشت دارم. مثلن چند فحش‌واژه‌ی کلیدی هست که مغز یک‌سری افراد را تعطیل می‌کند، تعطیل که می‌گویم، یعنی رسمن تعطیل. تصور می‌کنم این قضیه خیلی ریشه‌ی تربیتی داشته باشد، یعنی توی مغز طرف فرو کرده‌اند که اگر کسی توی اتوبوس گفت خواهر فلان، باید خونش را ریخت، حالا می بینی آقا اصلن خواهر هم ندارد و غیرتش برای خواهر فرضی کار کرده.

در بخش متمدن‌تر زندگی، کنترل خشونت همیشه و همیشه یکی از معیارهای آدم‌شناسی من به حساب می‌آمده. عدم توانایی در کنترل خشم، چه در یک دعوای دختر-پسری و چه در یک درگیری خیابانی منجر به قتل، هر دو حاصل یک ضعف جدی به حساب می‌آیند که شاید معیار خوبی برای شناخت انسان‌ها از خودشان و از دیگری باشد. آدم‌های زودخشم یا بدخشم، آدم‌های ضعیفی هستند، آسیب‌پذیر نیز.

شما چطور؟ خشم در عنان شماست یا شما زیر سلطه‌ی خشم؟



برای نزدیک شدن به بعضی آدم‌ها باید از آن‌ها دور ماند، برای دور کردن بعضی آدم‌ها باید غیر منتظره لمسشان کرد.

------------------------------------------------
پ.ن: درست که تقریبن تمام آدم‌هایی که حتا یک بار با نویسنده‌ی اینچنین گل‌واژه‌هایی معاشرت کرده‌اند خوشان را در جایگاه مخاطب آن می‌سنجند، اما واقعیت این‌ست که این گروه از گل‌واژه‌ها به ندرت مخاطب خاص دارند.

:: دانش در سطح،‌ رفاقت در سطح، فرهيختگي هم در سطح

من هنوز تن به فيس‌بوك نداده‌ام، اگر خيلي‌ها مي‌توانند عضو آن‌جا باشند و به عنوان حاشيه‌اي كم‌رنگ حفظش كنند، من نمي‌توانم. وقتي كه وارد محيطي از اين دست مي‌شوم يا بايد به آن‌جا متعلق باشم يا نباشم. اگر باشم، صبح و ظهر و شب سر مي‌زنم و نمي‌توانم بي‌محلي‌اش كنم. گوگل‌ريدر هم شده مصداق همين قضيه. يا بايد درش را گل بگيرم يا پيگيرانه دنبال كنم، من آدم كارهاي نصفه و نيمه نيستم. براي من يكي، (نظر شخصي) مثل روز روشن است كه امثال گودر آدم را (آدم‌هايي مثل من را لااقل) "سطحي‌خوان" مي‌كنند. حتا همان چند خط نوشته‌اي را كه تا ديروز توي وبلاگ آقاي ايكس سر صبر و با طمانينه مي‌خواندم، حالا توي گودر تند تند مي‌خوانم. چرا؟ چون يك نوشته قبلش هست، يكي بعدش و هزار آيتم نخوانده آن كنار سمت چپ. بعلاوه قالب آن وبلاگ، فرهنگ حاكم بر آن و انگار تصوير واقعي نويسنده توي گودر نيست، مثل شنيدن صداي آواز از پشت تلفن.

ار آن طرف فيس‌بوك بخواهي يا نخواهي حريم خصوصي را به باد مي‌دهد. درست كه با انواع و اقسام تنظيمات، سطح دسترسي دوستت، دوست دوستت و خاله‌ي ناتني دوستت را تنظيم مي‌كني، اما در نهايت، حداقل به‌خاطر بسياري خطاهاي محاسباتي، زندگي آدم ولو مي‌شود توي نت، سفره‌اي فراخ‌تر و بي‌ در و پيكرتر از نت هم نداريم در جهان هستي. بحث اين‌جاست كه شما وقتي درمورد ميزان اطمينان به مهناز خانم اشتباه مي‌كنيد،‌ اگر توي فيس‌بوك اين اتفاق افتاده باشد، مهناز به انبوهي از اطلاعات شخصي شما دسترسي خواهد داشت، انگار يك‌هو يكي را بياوري توي خانه ات پانسيون كني. هروقت هم بفهمي اشتباه كرده‌اي، كار از كار گذشته و طرف وانت آورده و همه‌ي حريمت را بار زده و برده. در دنياي بيرون از نت براي رسيدن به اين شرايط بحراني بايد گاهي شش ماه يا شش سال با يك نفر معاشرت كرد، معاشرتي كه دست آدم‌ها را صد برابر زودتر از نت رو مي‌كند و در نهايت هم بعيد مي‌دانم همه‌ي عكس‌هاي لختي سواحل قناري دست طرف جا بماند.

و بالاخره اين‌كه فيس‌بوك هم دوستي‌ها را سطحي مي‌كند، درست همان طوري كه گودر مطالعه را سطحي‌ مي‌كند.

انار از يك برنامه‌ي راديويي تعريف مي‌كند:

... روشنفكري ( به معناي عام بالندگي فكري) سه المان اصلي داره: تنهايي، مكالمات طولاني با دوستان، و خواندن .

بحث ميكرد كه چطور شبكه هايي مثل فيس بوك هرسه تاي اين عوامل رو تحت الشعاع قرار ميدند. به خاطر وجود اينترنت هيچ كدوم ماها ديگه فرصتي پيدا نميكنيم يا به خودمون نميديم كه "هيچ كار نداشته باشيم بكنيم". كه بنشينيم و تنها باشيم و فكر كنيم و از دنيا جذب كنيم. و بعد ادامه ميداد كه يكي ديگه از چيزهايي كه نقش دوستي رو در رشد ذهني خاص ميكنه اين فرصته كه آدم بشينه و با دوستانش مكالمه هاي عميق و طولاني داشته باشه و از طريق اون خودش رو كشف بكنه. نتيجه طبيعي داشتن 575 تا دوست در فيس بوك اينه كه كيفيت و كميت زماني كه با هركدوم از اين افراد ميشه صرف بشه پائين مياد. در مورد خواندن حرف جالبي كه ميزد اين بود كه اينترنت آدمها رو به سطحي خوندن عادت ميده. اگر ما آدمها عادت به سطحي خوندن كنيم و صبوري و قابليت خواندن يك روايت پانصد صفحه اي كه معمول كتاب چاپيه از دست بديم خيلي ساده ممكنه تماسمون رو با گذشته مون از دست بديم. اونوقت ديگه مهم نيست حتي اگر گوگل تمام كتابها رو هم مجاني در دسترس قرار بده، ما آدمها "تكنولوژي دروني" خوندنش رو نخواهيم داشت.


------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: خانم‌ها، آقایان کامنت‌گذار، توجه داشته باشید که بخش اول این پست بیشتر شرح حال من بود و نه تعیین تکلیف یا قضاوت عام، لطفن موضع‌گیری نکنید.
پس نوشت: سطحی خوانی در گودر متکی بر یکی از کاربردهای آن (وبلاگ‌خوانی) فرض شده، سایر کاربردهای آن عزیز محترم، بجای خود باقی‌ست، منجمله حذف فی-لتر-ینگ که آن را عزیزتر از پیش می‌نماید و کسی به آن اشاره نکرده. کرسی هرمس‌اینا هم که دهن ما را کلن بست.