- میگم هیچ حواست هست اگه یه خورده شو-آف نوشتههاتو کم کنی و رو تکنیک پیش بری، چه همه خوب مینویسی بعضی چیزا رو؟
- نقدم کن، استقبال میکنم، حداقل از ناحیه یتو، در حد معقولی به بیطرفیت اعتقاد دارم
- مثلن همین پست کافههه. خوب اون پاراگراف اولش خیلی خوب بود. یعنی نحوه ی اپروچت برای تبیین ماجرا خیلی خوب پیش رفته بود و چفت شده بود تو حرفای خودت. بعد اما اون پاراگراف آخری زده بود خرابش کرده بود به کل. من جات بودم یا نمی نوشتمش، یا مثلن اول نوشته یه کارتی افتاده روی میزم که یادم میاره جریان کافههه رو. این غیرمستقیمگویی رو تو نداری اصولن. یعنی دلت نمیاد جذابیت ظاهرت رو نیاری تو متن. خوب؟
حالا من میگم که فرض کن الردی همه تا شعاع یک کیلومتری می دونن که چه میدونم، تو خوش تیپی یا بلاه بلاه. اینه که یه سری چیزا رو لب چشمه رها کن و بذار به عهده ی خواننده. جذابیتش به مراتب بیشتر از توضیح واضحاته.
حالا اینی که دارم میگم ممکنه ایراد من یا ایکس و ایگرگ هم باشه ها، اما تا وقتی کسی بهم نگفته خودم نمیفهمم. توی تو اما دارم میبینم و دلم خواست بهت بگم.
یا اون نوشتههه که به دختره گفته بودی چه خوب شدی و اونم قند تو دلش آب شده بود و اینا. خوب؟ اینو ماها خیلی خوب بلدیم و میفهمیم و میدونیم چه تاثیری هم میذاره رو طرفی که به این صراحت کامپلیمان میشنوه ازمون. بعد من نوشتهتو که داشتم میخوندم، اینجوری باهاش پیش رفتم از لحاظ حسی که "ایول، دقیقن، اوهوم"... بعد که رسید به خط آخرش که نوشته بودی حالا طرف میره با نيش باز به من فکر میکنه و اينا، رسمن اينجوری شدم که "هه، پسرهی شو-آف". حالا تازه این دوستانهش بود، چون از جنس خودمی. وگرنه که لابد میگفتم "اه اه، عوضی خودشیفته". مضافن این که همهی ماها که با نوشتههه ارتباط برقرار میکنیم، دیگه بقیهی حس دختره رو هم بلدیم و حدس میزنيم. لازم نیست تا ته جریانو به رخ بکشی.
اینارو واسه این میگم که خوب شرح میدی، خوب بسط میدی موضوع رو. نمونهش همون دست له شدهت که رسمن نتونستم بخونم تا ته. اما یه جاهایی دلت نمیاد نگی که "من چه باحالم" :دی
به نظرم این بخشو که حذف کنی، کلی از لحاظ تکنیک نوشتن، نوشتههات آپگرید میشن. به خدا.
- من تو این بخش دچار یه تناقض جدیام
تو ماجرای کافه، داستان اپسیلون به اپسیلون واقعی بود، یعنی (نمیدونم میدونی یا نه) من نود و نه درصد نوشتههام کاملن مبتنی بر واقعیتن، صرفنظر از پرورش حسها. حالا میرسم به آخر داستان، اصلن چی شد که من این ماجرا رو توی زندگیم متفاوت دیدم؟ میدونی چی شد؟ اینجوری شد که من تا به حال در عمرم کارت یا شماره نگرفته بودم توی یه کافی شاپ یا فضای بیرونی، والا دفهی اولم بود. بعد این اتفاق کی میفته؟ درست همون وقتی که من دل و رودم برای یکی دیگه رفته. این خیلی عجیبه، و من این ماجرا رو برای شرح و بسط فوتونیش ننوشته بودم، برای ثبت این دوتا اتفاق اینهمه بیربط و باربط نوشته بودم. حالا حس هم میکنم که این آخره خیلیا رو پس میزنه، اما یه قرار اولیه داریم که خودمونو سانسور نکنیم، این داستان همهش فکت بود و من دلم نمیاد اصل محور داستانمو حذف کنم که مبادا شو-آف بشه.
راستش نمیدونم جامعه شناسی من کجاش اتصالی داره آیدا. من نه توی درون خودم، نه توی نگاه بیرونیم، اپسیلونی قصد "هی ببین من چه خوبم" نداشتم توی این نوشته، اما میبینی که توی نزدیک به من چه بیخدار و محکم میگی شو-آف. بقیه هم که بسیار و مفصل، زیاد تا حد تنفر. این یا ضعف انتقال منه، یا ضعف پیشفرض انگاری مخاطب. یعنی اگه این داستان رو محمدقلی توی یه مجله نوشته بود و ما محمدقلی رو نمیشناختیم، من حداقل فکر میکردم دختر میز بغلی یه شیمی توی این آدم حس کرده، نه خوشتیپی، نه خوشهیکلی، نه خوشچیچیای! واقعن اگه این داستان مستقل خونده میشد این همه درد شو-آف داشت؟
آیدا، این ماجرا برای من شده شمشیر دولب، هربار بهش فکر میکنم و هربار میخوام که تسلیم سانسور نشم. یعنی اگه این منم، بزار خودمو نشون بدم. حالا دوراه شاید بمونه، جدا کردن خودم و یه مدل فروتنی ریاکارانه (در حالی که شاید این فروتنیه اون ته ته باشه یه نمه)، یا همینی که هستم، که خیلی جاها خیلی کمتر از اون چیزی که بر مبنای پیشفرضها قضاوت میشه خودشیفتگی بروز میدم، اما میزان بروز من ملاک نیست، تصویر شکل گرفتهمه که معیاره. دلیلش هم شاید جاهایی باشه که قبلن این خودشیفتگی واقعن و صریحن ارائه شده، مخاطب نمیتونه منو بهخاطر اون کار ببخشه، پس همیشه و همه جا میبیندش.
اون پست خاص، صادقانه بر این یک محور استوار نبود.
-------------------------------------------------------------
پ.ن: میزان قانع شدگی آیدا را اینجا نیاوردم که تبدیل به یک پیشفرض ذهنی جدید نشود