
قشم، لااقل شش سال پيش - عید
گروهمان آن سال هجده نفري ميشد، سالها كارمان ايرانگردي بود، نه به شيوهي هتلي، بلكه با مينيبوس و گاز پيكنيكي و قابلمه و ديگ و كيسهخواب. كارها تقسيم ميشد، چند تيم مشخص كه به صورت دورهاي وظيفهي آماده كردن وعدههاي غذايي كل گروه را بر عهده داشتند و چند پست همپوشان مانند مسئول بار، مسئول شمارش، مسئول زباله و مسئول چاي. مزهی آن چند سال/سفر را هیچوقت فراموش نکردم.
آن شب در قشم گير افتاديم، محل استقرار و ماشين و مواد خوراكي همه در بندرعباس بود و دريا متلاطم شده بود و قايقها تعطيل كرده بودند. فقط دو لنج مسافري مانده بود و بي اغراق سه تا پنج هزار نفر مسافر. يك صف عريض پيچ در پيچ تا جلو اسكله رفته بود و احساس میكردي مردم دارند آن جلو كم كم ميريزند توي آب. يك كشتي كه ميآمد، آدم از همهجا نشت ميكرد به سر صف، دويست يا سيصد نفر سوار ميشدند، صف نيم متر جلو ميرفت و هيچ اتفاق ديگري نميافتاد. ديديم وضع طوريست كه اگر ساكت باشيم ماندگار خواهيم شد، پس تصميم گرفتيم صف را ساماندهي كنيم، همهي آن پنج هزار نفر را. سر جمع نه نفر پسر بوديم با يك شبهه پسر و تقریبن همین تعداد دختر. محیط خر در الاغ بود و آدمها هم خشن بودند و تمدن خيلي دور، بنابراين دخترها در سايه ماندند. كاري كه ميخواستيم بكنيم شفاف بود، جلو صف را از چپ و راست ببنديم كه ملت از اينور و آنور هوار نشوند موقع سوار شدن. اما اجراي نقشه اصلن به اين راحتي نبود. بجز فوج مسافر از هزار و يك ملت، انواع دزد و قاچاقچي و چترباز و تاجر قانوني و غير قانوني هم آنجا بود، حالا فكر كنيد كه نه نفر بچه با ميانگين سني 23-4 سال بخواهند يك پادگان را منظم كنند.
هركدام از ما به نوعي وظيفهاي درخور خودش انتخاب كرد، مثلن درشتترينمان كه واقعن هم هيكلمند بود، يك كلاه حصيري گذاشته بود سرش و يك طرف را بسته بود، معمولن كسي ريسك نميكرد كه آنقدر نزديکش بشود كه سنش را بفهمد. من از صداي كلفتم استفاده ميكردم، سرم را پايين ميگرفتم، پشت جمعيت قايم ميشدم و با نهايت صداي كلفتتر شده فرياد ميزدم: "رضا بيا ببين اين آقا چيميگه؟" آقايي در كار نبود، اما ملت فكر ميكردند عجب سبيل كلفتي آن جلو را بسته. يكي - دوتا از بچهها چانه زني با خانمهايي را انجام ميدادند كه بچهشان روي گاز مانده بود و مصر بودند جلو بزنند و بقيه هم كم و بيش يك ديوار انساني درست كرده بودند و اجازهي عبور نميدادند. خوبي ماجرا اين بود كه اگر درگيريمان با كسي بالا ميگرفت، جمعيت داخل صف با "هو" كشيدن حمايت ميكرد و شايد بجز تعداد خيلي معدودي، بقيه زرنگها ناچار شدند در صف بمانند، اما هيچ كس، حتا يك نفر كمكي نكرد. آنشب من يكي از بهترين عصبانيتهاي هدفمندم را تجربه كردم، موقع داد زدن در ميان آنهمه آدم رگ گردنم ميزد بيرون و بدنم از هیجان میلرزید، اما ته دلم از بازي لذت ميبردم و البته براي فرار احتمالي آماده بودم. صحنههاي خندهدار هم داشتيم، مثلن يك زن پهنپيكر و قدكوتاه جنوبي به رفيق ما كه از خودش بزرگتر بود حملهي مخملي كرد و بادستهي جارويي كه خريده بودشروع كرد به زدن ضربات متوالي نسبتن محتاطانه به سرش. دوست ما هم بعد از اين حركت زن از خنده منفجر شد و حاصل كار صحنهي كتك خوردن كسي بود كه داشت زير ضربات دستهي جارو از خنده روده بر ميشد.
بدين ترتيب ما به كشتي چهارم يا پنجم رسيديم و سوار شديم و البته از كار تيمي خشنمان بسيار مشعوف بوديم. گروه داخل لنج ولو شده بود كه ناگهان احساس كردم تك تك افراد حاضر به ما نگاه ميكنند. نمي دانم براي كدامشان قهرمان بوديم و كدام دشمن...













