Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: باز هم صف

قشم، لااقل شش سال پيش - عید

گروهمان آن سال هجده نفري مي‌شد، سال‌ها كارمان ايران‌گردي بود، نه به شيوه‌ي هتلي، بلكه با ميني‌بوس و گاز پيكنيكي و قابلمه و ديگ و كيسه‌خواب. كارها تقسيم مي‌شد، چند تيم مشخص كه به صورت دوره‌اي وظيفه‌ي آماده كردن وعده‌هاي غذايي كل گروه را بر عهده داشتند و چند پست همپوشان مانند مسئول بار، مسئول شمارش، مسئول زباله و مسئول چاي. مزه‌ی آن چند سال/سفر را هیچ‌وقت فراموش نکردم.

آن شب در قشم گير افتاديم، محل استقرار و ماشين و مواد خوراكي همه در بندرعباس بود و دريا متلاطم شده بود و قايق‌ها تعطيل كرده بودند. فقط دو لنج مسافري مانده بود و بي اغراق سه تا پنج هزار نفر مسافر. يك صف عريض پيچ در پيچ تا جلو اسكله رفته بود و احساس می‌كردي مردم دارند آن جلو كم كم مي‌ريزند توي آب. يك كشتي كه مي‌آمد، آدم از همه‌جا نشت مي‌كرد به سر صف، دويست يا سيصد نفر سوار مي‌شدند، صف نيم متر جلو مي‌رفت و هيچ اتفاق ديگري نمي‌افتاد. ديديم وضع طوري‌ست كه اگر ساكت باشيم ماندگار خواهيم شد، پس تصميم گرفتيم صف را ساماندهي كنيم، همه‌ي آن پنج هزار نفر را. سر جمع نه نفر پسر بوديم با يك شبهه پسر و تقریبن همین تعداد دختر. محیط خر در الاغ بود و آدم‌ها هم خشن بودند و تمدن خيلي دور، ‌بنابراين دخترها در سايه ماندند. كاري كه مي‌خواستيم بكنيم شفاف بود، جلو صف را از چپ و راست ببنديم كه ملت از اين‌ور و آن‌ور هوار نشوند موقع سوار شدن. اما اجراي نقشه اصلن به اين راحتي نبود. بجز فوج مسافر از هزار و يك ملت،‌ انواع دزد و قاچاقچي و چترباز و تاجر قانوني و غير قانوني هم آن‌جا بود، حالا فكر كنيد كه نه نفر بچه‌ با ميانگين سني 23-4 سال بخواهند يك پادگان را منظم كنند.

هركدام از ما به نوعي وظيفه‌اي درخور خودش انتخاب كرد، مثلن درشت‌ترين‌مان كه واقعن هم هيكل‌مند بود، يك كلاه حصيري گذاشته بود سرش و يك طرف را بسته بود، معمولن كسي ريسك نمي‌كرد كه آن‌قدر نزديکش بشود كه سنش را بفهمد. من از صداي كلفتم استفاده مي‌كردم، سرم را پايين مي‌گرفتم، پشت جمعيت قايم مي‌شدم و با نهايت صداي كلفت‌تر شده فرياد مي‌زدم:‌ "رضا بيا ببين اين آقا چي‌ميگه؟" آقايي در كار نبود، اما ملت فكر مي‌كردند عجب سبيل كلفتي آن جلو را بسته. يكي - دوتا از بچه‌ها چانه زني با خانم‌هايي را انجام مي‌دادند كه بچه‌شان روي گاز مانده بود و مصر بودند جلو بزنند و بقيه هم كم و بيش يك ديوار انساني درست كرده بودند و اجازه‌ي عبور نمي‌دادند. خوبي ماجرا اين بود كه اگر درگيري‌مان با كسي بالا مي‌گرفت، جمعيت داخل صف با "هو" كشيدن حمايت مي‌كرد و شايد بجز تعداد خيلي معدودي، بقيه‌ زرنگ‌ها ناچار شدند در صف بمانند، اما هيچ كس، حتا يك نفر كمكي نكرد. آن‌شب من يكي از بهترين عصبانيت‌هاي هدف‌مندم را تجربه كردم، موقع داد زدن در ميان آن‌همه آدم رگ گردنم مي‌زد بيرون و بدنم از هیجان می‌لرزید، اما ته دلم از بازي لذت مي‌بردم و البته براي فرار احتمالي آماده بودم. صحنه‌هاي خنده‌دار هم داشتيم، مثلن يك زن پهن‌پيكر و قدكوتاه جنوبي به رفيق ما كه از خودش بزرگ‌تر بود حمله‌ي مخملي كرد و بادسته‌ي جارويي كه خريده بودشروع كرد به زدن ضربات متوالي نسبتن محتاطانه به سرش. دوست ما هم بعد از اين حركت زن از خنده منفجر شد و حاصل كار صحنه‌ي كتك خوردن كسي بود كه داشت زير ضربات دسته‌ي جارو از خنده روده‌ بر مي‌شد.

بدين ترتيب ما به كشتي چهارم يا پنجم رسيديم و سوار شديم و البته از كار تيمي‌ خشن‌مان بسيار مشعوف بوديم. گروه داخل لنج ولو شده بود كه ناگهان احساس كردم تك تك افراد حاضر به ما نگاه مي‌كنند. نمي دانم براي كدامشان قهرمان بوديم و كدام دشمن...

:: UpsideDown

london-color.jpg
[London Color]



:: جوانی نه به سن است

جوانی هر کس یک‌سری فرازهایی دارد که بعدها، سال‌ها بعد، معیار جوانی کردنش محدود می‌شود به همان چند فراز. یعنی تا وقتی که بخواهد هیجان زده‌ی جوانی‌اش بشود باز، اگر آدم خوش حافظه‌ای باشد، ناچار است که به آن چند فراز فکر کند و یا اگر مثل من بخشی از حافظه‌اش به کل تعطیل باشد، اصلن چیزی جز همان‌ها یادش نخواهد آمد. بماند که بعضی از جوانی‌ها آن قدر فراز فرازند که شاید نکته‌ی درخشانی برای جدا کردن نداشته باشند، اما بی شک جوانی من، مدل جوانی کردن من یکی این‌طور نیست، فرازهایش، فرازهای آنچنانی‌اش آنچنان شفاف و پررنگ‌ند که بهتر از جدول ضرب سوم ابتدایی از برم‌شان.
آن شب هیچ شب معمولی‌ای نبود.

"ماجرا همیشه به‌همین شکل به پایان می‌رسید: زه اوروکو لبخند می‌زد، چون از فکرش می‌گذشت که زندگی خیلی زیباست."

--------------------------------------
روزینا، قایق من
حرف‌های عاشقانه
ژوزه مائوره ده واسکونسلوس
قاسم صنعوی

:: عیدانه

1
spring1.jpg
[داغ داغ از صبح دی‌روز]



2
spring2.jpg
[تحویل سال در یکی از ساختمان‌های مقر شِل (SHELL) در حوالی دن‌هاخ (لاهه)]

احترام تامل برانگیز به آداب ایرانی و اجازه‌ی ترویج آن در یک کمپانی گنده‌ی استعمارگر بین‌المللی


-------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- عید مبارک.
2- برنامه‌ی عیدانه‌ی بی.بی.سی فارسی در حد و اندازه‌ی یک تلوزیون لس‌آنجلسی هم نبود، در حد یک آبروریزی بود اما.
3- از این‌که ایمیل و اس‌ام‌اس فله‌ای نمی‌پراکنید عمیقن تشکر می‌کنم.

-------------------------------------------------------------
بعد از پست: دو روزی به نت دسترسی نداشتم و یک توضیحی به شدت لازم شده. منظورم از برنامه‌ی عیدانه، همان یک ساعت نزدیک به سال تحویل بود که هنوز هم معتقدم نه نیازی به رقص مونوی هنری داشت و نه کنایه‌های سیاسی و نه مصاحبه‌های مکرر (نظر شخصی). خصوصن لحظه‌ی تحویل که می شد خیلی خیلی بهتر از این باشد. الباقی برنامه‌ها را ندیده‌ام و همچنان بی‌بی‌سی را دوست دارم.

:: لذت جاده

این پست به علت وجود ابهامات امنیتی ناپدید گردید!

:: باز هم دوستي

Women-Louvre.jpg
[Friends]

دوستي... گاهي از اين سو، گاهي هم از ديگر سوها!

ایمیل احساساتی، عصبانی، غم انگیز و بلندم را باز می‌کنم و برای بار دهم می‌خوانمش، برای بار دهم هم اشک به چشمانم می‌دود. به حرفش ادامه می‌دهد، می‌خندد، جملات ارو-تیک می‌گوید، مسخره بازی در می‌آورد و غش و ضعف می‌کند، مساوی با دو پرانتز-باز می‌فرستد و می‌میرد از خنده، جوابش را می‌دهم، انگار نه انگار که توی مسلم جلوی عصبانیِ من ایستاده‌ای، آیکن خنده می‌فرستم، دونقطه با دی می‌فرستم، به همین راحتی مبتذل می‌شوم در لحظه و احساس آرامش می‌کنم، باز بر می‌گردم، پاراگراف بعدی را می‌خوانم و چشمانم تار می‌شود، تقریبن حفظش شده‌‌ام، احساس مظلومیت احاطه‌ام می‌کند، غصه می‌خورم، باز دالامب صدا می‌کند، از خنده مرده، می‌گوید باید ببندیمت به تخت و ترتیبت را بدهیم، از خنده می‌میرم برایش، باز مساوی و دوبار پرانتز-باز می‌فرستم، با چشم تار می‌خندم به تصویر احمقانه‌ای که می‌دهد، می‌گوید الاغ پاشو بیا دلم برایت تنگ شده، می‌گویم اگر به همین هیجان انگیزی باشد که فکر کردن ندارد، فردا می‌آیم، بر می‌گردم به پاراگراف سوم، در قالب مظلومیت چه توپیده‌امت، مگر انصاف بود که تو این همه نامهربانی بخوانی در من؟ مگر راه داشت که دونفر که این‌همه محترم بودند برای هم این‌همه قبول نداشته باشند هم را به صرف یک اتفاق جبرآمیز؟ توصیف عاشقانه‌ی شب‌های آخر را می‌خوانم از زبان خودم و دلم برای خودم کباب می‌شود، دیگر تقریبن نمی‌بینم مانیتور را، صدای دالامب آن پایین هم کارساز نیست، نمی توانم بخوانمش، بقیه اش را تصور می‌کنم، تصویرش برای قصه‌ام کافی‌ست، او دارد ترتیبم را می‌دهد آن پایین، از رنگ نارنجی‌اش پیداست...

گاهي آدم براي گفتن مشخصه‌اي از خودش،‌ براي گفتن مشخصه‌اي كه قضاوت-خور خيلي خوبي دارد، براي گفتن تاريخ‌چه يا تعريف يك دوره، براي گفتن موضوع احمقانه‌اي مثل محل تولدش، بايد خودش را آن‌قدر گردن‌كلفت كند كه حتا براي ارضاي ناداني عام هم نياز به توضيح نداشته باشد. گاهي آدم بايد خودش را مثال نقض يك ذهن ابله كند.







---------------------------------------
پ.ن: مخاطب خاص ندارد

:: دعواي‌ ذهني

1- گاهي كه بايد با كسي مواجهه‌ي دردسرداري داشته باشم، يعني كاري داشته باشم كه احتمال داشته باشد به بحث و جدل بكشد، قبل از رخ‌دادن برخورد، بحث را در ذهنم شروع مي‌كنم. مثلن نشسته‌ام توي ماشين كه بروم فلان‌ اداره فلان مجوز را بگيرم، بسته به اين‌كه خواسته‌ام چقدر پيچيده باشد، روند كار چقدر ابهام داشته باشد، مستندات من چقدر بحث انگيز باشد و البته بسته به قدرت ‌نسبي‌ام در آن سازمان، تمام حالت‌ها را در ذهنم مرور مي‌كنم و گاهي واقعن به اندازه‌ي چند برابر اصل قضيه، مشاجره يا بحث ذهني با طرف در مغزم مي‌سازم. مي‌روم و مي‌آيم، طبقات را طبق تصوير ذهني‌ام بالا و پايين مي‌كنم و توي اتاق معاون داد مي‌زنم يا كرنش مي‌كنم. عصباني‌ مي‌شوم، استدلال مي‌كنم و گاهي پاي دين و ايمان و اخلاق را هم وسط مي‌كشم.

به محل كه مي‌رسم، شانس تجربه‌ي همه‌ي اين ماجراي ذهني پنج درصد هم نيست. حالا يا طرف كار را بي دردسر انجام مي‌دهد، يا اصلن انجام نمي‌دهد و جاي هيچ‌كدام از آن‌همه بحث پيش‌بيني شده هم نبوده. موارد نادري هم هستند كه تصوير ذهني با واقعه‌ي اصلي مشابهت‌هايي پيدا مي‌كند اما طبعن به آن گستردگي و -دعوا داشتني‌اي- نيست.

2- دوست دختري داشتم كه از آدم‌هاي مهم و تاثيرگذار زندگي‌ام بود. يك مسير ذهني داشت كه وقتي مشكلي پيش مي‌آمد بايد طي مي‌كرد تا بتواند حرف بزند. اين مسير ذهني‌اش گاهي تا يك هفته يا يك ماه (بسته به شدت مشكل)‌ طول مي‌كشيد و در اين مدت بجاي حرف زدن با من (يا هر طرف اختلاف ديگري) اين دعوا را در ذهنش انجام مي‌داد و در اين ماجراي ذهني آنچنان گستردگي و ابعاد گسترده‌اي به داستان مي‌داد كه اگر در اوج ماجرا(ي ذهن او) نزديك‌ش مي‌شدي، خطر مرگ تهديدت مي‌كرد.

بارها و بارها، بعد از فروكش كردن خشونت‌ي كه در فكرش درجريان بود صحبت كرديم و فهميد و تاييد كرد و قبول كرد كه:‌
اولن - شايد داده‌هاي مهم و موثري باشند كه ما بدون حضور فيزيكي طرف مقابل‌مان از آن‌ها بي‌خبر خواهيم ماند و گاهي اين‌ داده‌ها براي حل مشكل و رسيدن به آرامش كاملن كفايت مي‌كنند
دومن - با طرح مساله‌ با خود مخاطب و نه با تصوير ذهني او، اين فرصت را به او و خودمان مي‌دهيم كه بدون تحمل فشار رواني مزمن و طولاني مدت، مساله را حل و فصل كنيم. حالا اين حل و فصل شايد حتا منجر به يك جدايي يا يك جواب منفي قاطع هم بشود، اما بي‌شك يك بار نتيجه واقعي، بسيار بهتر و كم دغدغه‌تر است از هزار بار مرور آن در ذهن.

گرچه خود من از آن گروه آدم‌هايي هستم كه به سرعت به مشكلات و ابهامات آزار دهنده يورش مي‌برم و بلاتكليفي را اگر ناچار نباشم، تحمل نمي‌كنم، اما باز هم روي خودم كار مي‌كنم كه در آن فرصت‌هاي تحميلي يا اجباري قبل از برخورد با مخاطب، دعواي ذهني را كوتاه كنم، يا حداقل سعي كنم خودم را جاي طرف بگذارم و فرصت دفاع بدهم. نهايتن اگر بحث احساسي يا دوستي مطرح باشد، هميشه و هميشه طرح مساله با خود مخاطب و دادن فرصت دفاع، واقعيت‌ها را شفاف‌تر و موثرتر و صادقانه‌تر مي‌كند.

دعواي ذهني‌ را همه‌مان تجربه كرديه‌ايم،‌ حتا صلح‌طلب‌ترين‌مان. معتقدم رشد دادن بحران در ذهن، بجز آسيبي كه به خود آدم مي‌زند، به رابطه‌ي آدم مي‌زند،‌ گاهي باعث بروز اشتباهاتي مهلك در تصميم‌گيري هم مي‌شود.

:: دوست‌مان (بر حال و هواي گفتمان)

بحث بر سر بلوغ و جا افتادگی دوستی‌هاست، نه دقیقن مسير بلوغ، بل‌كه بعد از بلوغ، که آن همه تغییر شکل و بالا و پایین و فراز و نشیب، کند و کندتر می‌شوند و رابطه عین یک جوان ِ بعد از نوجوانی شکل و قیافه‌ی هویت‌دار پیدا می‌کند. رابطه دیگر نوجوانی نیست که هرکس از راه می‌رسد بتواند توی سرش بزند و بگوید که "اِه، چه عوض شده‌ای، چه فرق کرده‌ای" و لازم باشد تعجب و سرگشتگي درونی‌اش را از این‌همه تغییر پنهان کند.
رابطه هویت دارد، سر و ته دارد، خرجش شده و احترام برانگیز است، رابطه کم کم عنوان پدر و مادر داری دارد به نام "دوستی" كه لعبت سهل‌الوصولي نيست.

:: داستانی در دسامبر

نیک دوسانتوس، پستچی، سبد نامه‌های بدون آدرس را بررسی کرد. روی صدها پاکت نامه نوشته شده بود:
"سانتاکلاوس، قطب جنوب"
نیک به رئیس خود گفت: "از دیدن ناامیدی بچه‌ها بیزارم."
مرد جواب داد: "اعتقاد به سانتاکلاوس بدردشان می‌خورد"
نیک وقتی به خانه رسید دست در کیفش کرد و یکی از آن همه نامه را بیرون آورد.
نیک نوشت: "بابی عزیز"

دین کریستین‌سن

---------------------------------------------------------
داستان‌های 55 کلمه‌ای
استیوماس
گیتا گرکانی

:: ها

berlin.jpg
[Berlin]


نوشتنم مرده، نمرده دقيقن، توي كماست حتمن. پست فريز شده هم دارم‌ها، انقدري كه در قفس را باز كنم و بپرانم‌ش هم نيست،‌ نمي‌آيد. فعلن بياييد اداي فتوبلاگ‌ها را در بياوريم تا ببينيم بعدن چه مي‌شود.

:: کار کار انگلیسی‌هاست

-این یک بحث کارشناسی نیست، فرض کنید من را در صف نانوایی دیده باشید -

می‌دانید چه چیزی ما جماعت طبقه‌ی متوسط ایرانی را بیشتر از هر چیزی نسبت به بحران اقتصادی دنیا مصون کرده؟ نه تحریم‌ها، نه نفت، نه این حرف‌ها، بل‌که آن ذات محافظه‌گر و انباشته‌گر و پول توی متکا نگه‌داری که ما داریم، آن ذات خانه بخر اما گرسته بمان، خانه بخر اما تمام جوانی‌ات را یک سفر نرو. همان غبطه‌ای که هی می‌خوریم که آ‌‌ن‌وری‌ها درآمد روزشان را همان شب می‌خورند، چون شاید حمایت بیمه‌ی درمانی و بی کاری دارند (که گوبا این روزها ندارند).
دو سال از هر پنجاه سال هم به نفع پول‌های توی متکا!

hug.jpg
[تکراری‌ست، می‌دانم، شاید اصلن جایش این‌جا بود. نارس متولد شده بود، من بی‌خبر بودم]
.
.
.
.
.

هوای ابری دلش باد می‌خواهد، یا لااقل باران...
ابر ساکن را دوست ندارم، دل‌گیر است.
.
.
.
.