پدر و مادرهای ایرانی یک خاصیت خیلی جالب دارند، میزان روشنفکریشان بسته به محل زندگی بچههایشان تغییر میکند. بسیاری از بچههای خارج از ایران با مرور محدودیتهایی که در خانوادهی ایرانی و در زمان اقامتشان در ایران داشتهاند، معترفند که همان مادر و همان پدری که در ایران بسیار محدود کننده رفتار میکردهاند، حالا در مقابل فرزند خارج نشینشان رفتاری بسیار دموکراتیکتر دارند. همان دختری که در تهران حق داشتن دوست پسر نداشت، حالا با اطلاع مادرش و پدرش دوست پسر دارد و در مورد دماغ گنده یا کلهی کچل پسرک حرف میزنند و شوخی میکنند. باور کردنی نیست که همین دختر اگر باز به ایران برگردد بسیار بعید خواهد بود که جرات کند دست کسی را بگیرد و به همان پدر و مادر معرفی کند.
به این معادلهی جالب نگاه کنید:
1- مادر نگار در ایران اجازهی داشتن دوست پسر به دخترش نمیدهد، اگر هم به جبر قبول کند، هرگز اجازهی ظهور پسرک را در اطراف خانه نخواهد داد: "همسایهها چه میگویند؟!" معرفی او به فامیل یا دوستان هم که به هیچ وجه، هرگز.
2- دو سال بعد مادر نگار در مقابل دوست پسر دختر مهاجر یا دانشجو در اروپایش موضع دوستانهای دارد، حتا پدرش باخبر است، مادرش در تعریف مساله برای زهرا خانم هم خیلی احتیاط نمیکند، آنجا اروپاست و داشتن دوست پسر آنچنان کار بدی هم نیست، حتا از نظر زهرا خانم. جالب است که مادر نگار و زهرا خانم هر دو به همین راحتی اینچنین انعطافپذیر هستند، انعطاف درقبال موضوعی که حداقل انتظار میرود (میرفت) برایشان خیلی "تابو"تر و جدیتراز اینها باشد. این در شرایطیست که دوست دیگر نگار تصمیم گرفته با یک مرد خارجی و برای مدتی نامعلوم زندگی کند، خانوادهی او هم آنچنان ناراضی به نظر نمیرسند. طبعن بحث دیسکو رفتن و رک و رقاصی و ساعت سه صبح خانه آمدن در ردهی بعدی اهمیت قرار دارد و برای خاوادهی نگار "خارج"ی رقصیدن و دیر آمدن مشکلی نیست.
3- نگار برای تعطیلات فقط پانزده روز به ایران میآید، آنهم بعد از یک یا دوسال زندگی در اروپا. شب اول را با دوستانش پارتی میکنند و بعد از نیمه شب به خانه میرسد. پدرش تا الان بیست بار به موبایلش زنگ زده، حالا هم با قیافهی شش در چهار مقابل درب خانه منتظرش نشسته، درست مثل دوسال پیش. نگار دوباره همان دختریست که ساعت یازده باید خانه باشد، معلوم نیست چرا دختری که حالا استقلال نسبی و پذیرفته شده دارد، دوباره میشود دختر کوچولوی زندانی خانواده. و البته طبعن او هرگز ریسک این را نخواهد کرد که با یک پسر (هرچند دوست معمولی) در خانه ظاهر شود.
سوال اینجاست که روشنفکری مقطعی این خانوادهها تابع شخصیت و بلوغ دخترشان است یا محیط یا کشور محل سکونت او؟
4- اوج ماجرا اینجاست که مادر و پدر نگار در شرایطی از حرف همسایهها می ترسند که اگر دختر زهرا خانم را با یک پسر جلوی در خانه ببینند، آنقدر تبحر در حرف مفت زدن دارند که احتمالن تا مرز جن-دگی برایش داستان خواهند ساخت.
نتیجه مشخص و بسیار غم انگیز است: یک دور باطل وجود دارد برای روشنفکری خانوادههایی که بچههایشان خارج از ایرانند. تا زمانی که بچه خارج است، برایش روشنفکر هستند، ایران که بیاید، چهل سالش هم که باشد، ده سال هم که مستقل زندگی کرده باشد، باز همان کودکیست که حرف مردم رفتارش را محک می زند و معیار سلامت اخلاقش میشود.
این مردم کیستند؟ خودشان، همین پدر و مادر نگار.