Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

eyes.jpg
[eyes]

:: کلاغه

كلاغه روي پشت‌بوم روبرويي داره كيف بارونو مي‌كنه. از اون كيفا كه آدم از تموشاش حظ مي‌كنه. پرنده‌ها موقع شستن خودشون، گردنشونو مثل موج به سمت پايين سر مي‌دن و بال‌هاشونو مي‌تكونن. مدل تكوندن بال‌هاشون جوريه كه انگار يه مرد قوي‌هيكل با موهاي مجعد، زير بارون، دوتا دستاشو بكنه لاي موهاش و بتکونتشون، جوري كه آب بپاشه به اطراف... مدل آب‌بازي پرنده‌ها نمود بي‌نظير لذت توي موجوداتيه كه ما صداي خنده‌شونو نمي‌شنويم و با شادي‌شون آشنا نيستيم، معمولن نمي‌فهميم که كي خوش‌حالن. اما كلاغه كه زير اين بارون شرُ شُر ‌سر خرپشته‌ رو رها نمي‌كنه و هي شيرجه مي‌ره توي آباي جمع شده تو شيب سقف، قشنگ خوش‌حال‌ه، قشنگ كيف‌ه، لذت‌ه. سينه‌شو داده پايين، بالاشو گرفته بالا، خيس‌شون مي‌كنه و هم‌زمان مي‌تكونه، آب‌ رو تا کلی اونورتر مي‌پاشه. قبل از پریدن كناراي نوكشو با زبري ايزوگام مي‌خارونه، عين كسي كه داره چاقوشو تيز مي‌كنه، از اون خاروندنا كه آدم تو بي‌خيالي و كيف مطلق دوست داره برا خودش بكنه، براش بكنن...

:: صندوق


"تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ وقت خوانده نشدن نوشته‌هایت است. نه توسط کسی، و نه حتی، مدتی بعد توسط خودت. در غیر این صورت بهانه تراشی را شروع می‌کنی."


-----------------------------
آدمکش کور
مارگارت اتوود
شهین آسایش

هی می‌خواهم بیایم بگویم که این ماجرای اعتماد به نفس، یک ماجرایی‌ست که جدی‌اش باید گرفت. هی می‌خواهم بیایم تکرار کنم که این لعنتی مفهوم کامل جذابیت است اصلن.

اولین بار توی دفتر طبقه‌ی بیست و ششم دنبالش راه افتاده بودم و غرق استیل راه رفتنش بودم، قشنگ می‌گرفت آدم را. داشت مرا می‌برد که جای شکر را نشانم بدهد آن گوشه. مدت‌ها بعد که کنارم طاق‌باز خوابیده بود و ملافه را تا بالای سینه‌هایش کشیده بود و دست‌ها را زیر سر قلاب کرده بود و آرام گرفته بود، همین‌طور که با انگشتم مسیر حاشیه‌ی گردنش را به سمت پایین گز می‌کردم، برایش تعریف کردم آن لحظه‌ای را که آن روز پشت سرش راه افتاده بودم توی دفترشان. گفتم که آن سناریوی کوتاه را نتوانسته‌ام از سر به در کنم. برایش تعریف کردم که همین‌طوری که دست‌هایم توی جیب‌های جلویی شلوار جینم تکیه کرده بودند و انگشتان شستم بیرون هوا می خوردند، هی فکر می‌کردم که این استیل لعنتی راه رفتنش، این خرامان محکم‌ش چقدر جذاب است. پرسید استیل که می‌گویی یعنی چه؟ فرقش با آن زیبایی، خوش تیپی، چه می‌دانم، جذابیت چیست توی ذهن تو؟ گفتم استیل که ربطی به این‌ها ندارد، بعد بلند شدم و مثل اوران‌گوتان‌ها برایش راه رفتم، مرد از خنده، گفتم خوب این شاید بشود راه رفتن بی استیل، هرچقدر هم که خوب باشی. از یک سوراخ دیگر که نگاهش کنی، آهسته‌تر که با موضوع برخورد کنی، کلید قضیه توی اعتماد به نفس پیدا می‌شود، نمود اعتماد به نفس در رفتار. همینطور نمود آرامش، همه‌اش می شود چیزی در مایه‌های استیل، استیلی که مال آن بو و کشش لحظه‌ی اول ساخته شده اصلن، استیلی که بعدها باید رفت دنبال اصالتش، آرامشش، فرهیختگی‌اش و هر چه در یک رابطه باید دنبالش بود، استیلی که اصلن می‌شود رابطه نشود، لبخندی لک‌لکی بماند.


SaLo.jpg
[ورود]


-------------------------------------------------
به هوای بی هوایی ِ این روزها

:: نقد

ايميل وارده (يا نقد محترمانه):

بعد از خوندن پست آخرت، هم خنده ام گرفت و هم تو دلم گفتم، خب اینطور لباس نپوش دیگه دختر جان! ولی یه چیزی ته ذهنم هی وول می خورد. از جایی که امروز طولانی رانندگی کردم، اون چیزی که اون ته ها وول می خورد، فرصت خوبی پیدا کرد که هی بیاد و من رو اذیت کنه. آخرش به این نتایج رسیدم( حوصله داشته باش موقع خوندن، آخر شبه، سر صبحه، نمی تونم قشنگ دسته بندی کنم): همونطور که خودت هم یه بار اشاره کردی، بنده سرکش تشریف دارم. سرکش بودم و هستم و توی کل فامیل و دوست، یه جورایی خلاصه گاو پیشونی سفیدم. البته بگم که یه جورایی هم راه صاف کن هستم یا بودم. نظر من رو به عنوان کسی بخوان که در 13 سالگی اولین دوست پسرش رو گرفت و 10 سال باهاش موند ( سال ها پيش،‌ اون موقع حتی فکر کردن به دوست پسر گناه بود، چه برسه به دختر فسقلی 13 ساله ای مثل من که عاشق شد) ( پست جوانی نه به سن است تو من رو خیلی یاد خودم انداخت). حدود پونزده شونزده سال پیش، وقتی هنوز ایران بودم، یه تاپ یا تی شرت( آستین نداشت خلاصه) خریدم که یقه اش هفت بود. موقع خرید خیلی با خودم کلنجار رفتم که این تاپ رو با یقه ی باز بگیرم یا نه( با این که من در خانه ی پدری خیلی آزاد بزرگ شدم). بالاخره رنگ زیبای اون تی شرت کار خودش رو کرد.. برای من اون تاپ خیلی باز بود!!! و من اوایلش با این که معتقد بودم که کاری که می کنم درسته، دستم رو مرتب جلوی یقه ام می گرفتم. چند سال پیش تاپه رو ته کمدم پیدا کردم و گفتم گولی، نمی دونستم که تو رو هنوز دارم!! خلاصه پوشیدمش و چند دقیقه بعدش هی دیدم دارم یقه ی این تاپ رو می کشم پایین( داشتم خفه می شدم، یقه اش برام تنگ > بود!! سایزم عوض نشده ها!!). بعد دلم به حال خودم یه جورایی سوخت، برای خود کوچکم. با همه ی این حرفا می خوام بگم که تو حتی وقتی به چیزی اعتقاد داری، مخصوصا وقتی که اون چیز توی جامعه ای که توش زندگی می کنی، نفی می شه و جیزه، برای شروعش، وقتی اون قدم اول رو بر می داری، ممکنه اولش کمی تاتی تاتی بکنی تا راه بیفتی، تا ببینی که تو اصلا این کاره هستی یا نه. اگر اون دخترک همیشه همین کارشه که هی بخواد فاصله ی تاپ و شلوارش رو هم بیاره، خب در اینجا حق با توست. ولی گاهی اوقات، دخترکی تازه اولین تاتی تاتی هاش رو داره تجربه می کنه. میدونم که یکی دیگه هم به همین نکته در کامنت ها اشاره کرده و تو هم جوابش رو دادی، با این حال فکر کن ببین تو خودت تا حلا از این تاتی تاتی ها نکردی؟

توضيح من (نه چندان مرتبط):
------------------------------------------------------------
1- خوب، اين نوشته‌ي من بازخوردهاي متضادي داشت، اتفاقي كه با توجه به ماهيت وبلاگستان،‌ عجيب هم نيست. فقط:‌ حتا اگر فرض كنيم كه من با نگاه جنسيتي به اين موضوعات نگاه مي‌كنم، اين رفلكس‌هاي بعضن عجيب و عصبي ضد جنسيتي، هيچ كمكي نه به اصلاح نگاه من و نه به اصلاح الگوهاي رفتار در اجتماع نخواهد كرد. به قول يكي از بچه‌هاي وبلاگستان،‌ اگر فمنيسم رو تلاش براي برابري حقوق زن و مرد بدونيم، من هم خودم رو فمنيست مي‌دونم، اما پرخاش‌گري و لحن‌هاي تند، گاهي اين حس رو درم ايجاد مي‌كنه كه واقعن اين چه مدل برابري طلبي‌ايه كه يك عده در مسيرش حركت مي‌كنن. از نظر من، اين بديهيه كه نگاه، دقت و نقد من بيشتر متوجه جنس مخالم باشه و حتا با اين وجود، درصد طرح سوژه‌هاي مرد و زن در اين وبلاگ (بجز نوشته‌هاي احساسي يا عاشقانه) ‌اختلاف چنداني نداره. خواننده‌هاي چند ساله قضاوت كنند.

2- راستش از اين تاتي تاتي‌ها كرده‌م، زياد هم كرده‌م،‌ اما از طرفي بزرگترين تحولات و پيشرفت‌هاي زندگيم رو مديون كساني هستم كه بجاي لبخندهاي تصنعي،‌نقد صريح تحويلم داده‌ن، همونايي كه صريح گفتن فلان لباس بهت نمياد يا فلان رفتارت زشته. يكي از مباني اصلي تلنگرهاي من هم خود همين وبلاگستان بوده، واقعيت اينه كه كسي با خوندن اون پست اگر چيزي بدست نياره، چيزي رو از دست نميده. نقد منطقي و محترمانه روي تخم چشم من، اما كاربردها و فوايد وبلاگستان، صراحت و تلنگرهاش رو فراموش نكنيم.

:: پابلیش

این دکمه‌ی پابلیش، لعنتی عین ماشه‌ی تفنگ شکاری عمل می‌کند. وقتی کشیدی، وقتی که فشار دادی، خیلی دیر است که بگویی گه خوردم! دو ثانیه بعد هم که پشیمان باشی، جمع کردن همه‌ی باروت‌ها و ساچمه‌هایی که تا شانزده هزار کیلومتر آنورتر هم ولو شده غیر ممکن است، اگر همان لحظه‌ی اول هم تلفات نداده باشی، تا مدت‌های مدید ممکن است بیایند در خانه بگویند آن روز یکی زخمی شده بود، بیا مسئولیت این نعش را بپذیر.

دخترجان، عزیز دلم، یا اون تاپِ یک-سانت-شکم-معلوم رو نکن تنت، یا اگه پوشیدی‌ش، تمام طول مهمونی در حال پایین کشیدن تاپه و بالا کشیدن شلواره نباش، نمیرسن به هم، به خدا نمی‌رسن. یه لباسی تنت کن که بلد باشی‌ش.

:: نارتی‌تی

می گویم این‌ها را نمی‌خواستم به تو بگویم، می‌گویم نه این که شک داشته باشم به رشدت، به خردت، به بلوغت، نه، خیالم راحت است. مشکل این‌جاست که با این حرف‌ها نگرانت می‌کنم و همیشه از این کار دوری کرده‌ام. نگرانت می‌کنم که او، کسی، همه‌ام را ببرد، با این‌هایی که هستند کنار آمده‌ای، من هم با آن‌هایی که هستند کنار آمده‌ام، تا پای کسِ جدیدی باز می‌شود، نگران می‌شوم که این سهمی را که از تو دارم ببرد، همه‌ات را بخواهد، پس ترجیح می‌دهم نگویم، چون این نگرانی را در تو نیز حس می‌کنم، مبادا کسی سهم تو را بگیرد، همه‌ام را بخواهد.

--------------------------------------------
ليبل:‌ نوشته‌هاي تاريخ ‌گذشته

:: این گنگ خشن

پسر امریکایی اهل سیاتل، پسر چینی اهل بالاهای ویتنام، دختر پاکستانی - با.کره، دختر هموطن، پسر هموطن، پسر سنگاپوری، دختر اتریشی، پسر آرژانتینی، پسر الجزایری - با.کره، دختر فلسطینی - با.کره.


---------------------------------------
پ.ن: در قلب اروپا

:: سودا

این یکی نباید حادثه‌ای کوچک یا معمولی باشد، نوعی دیوانگی به نظر می‌رسد دوباره آزمودن آدمی که یک شکست بزرگ و یکی بزرگ‌تر را با او آزموده‌ای و حداقل چندسالی را گاه و بی‌گاه با هم کش و قوس داشته‌اید و حالا بعد از این همه مدت دوباره...
رفتم برای اتمام حجت، گفتم آقاجان دست از سر ما بردار، چهار روز یک‌بار به هر دلیلی زنگ می‌زنی و شده‌ای ریمایندر! يا بيا باز باهم باشيم، يا ول كن،‌ سودای تو هم به خاطر همین یادآوری‌ها مانده در سر ِ ما، ولمان نمی کند، تو ول کن لااقل، روراست آزار می‌بینم. گفت خب! پیاده شد، درست ده دقیقه بعد زنگ زد، درست همان موقعی که زده بودم كنار، داشتم کنار جوب گشاد خیابان ولیعصر با بغضم ناجورم کلنجار می‌رفتم. اولین جمله‌اش این بود: "اگر شکست بخوریم چه؟" می‌شناسم این سبک همیشه غیر مستقیم‌ش را، این یعنی بیا دوباره شروع کنیم، و من این سودا را داشتم، خودم می دانم که زیاد داشتم. حالا که چند شب گذشته، باز وحشت کرده‌ام، همه چیز دارد از آن جزء اولش باز شکل می‌گیرد، روز از نو و داستان‌های ما از نو، آدم‌ها اصلن مثل روز اولشان نيستند و درست عين روز اولشانند. کجا برویم و کجا نرویم، که را ببینیم و که را نه. اما چیزی در این ماجرا هست که من را می‌طلبد، زیاد می‌طلبد. دی‌شب به نوعی قرار بود حرف جدي بزنيم، همان یک ساعت اول دو-سه‌تایی انتقاد صریح و صادق کرد که تکانم داد، همیشه همین‌طور بود، همیشه همین آدم بود، حس می‌کنم بالا می‌كشاندم و همین کافی‌ست، ارزش‌ش را دارد، باید داشته باشد. کار ترسناکی‌ست، واقعن ترس دارد، اما مدت‌هاست، شاید سال‌هاست که خودم را برای این ترس محک می‌زنم.

--------------------------------------------
ليبل:‌ نوشته‌هاي تاريخ ‌گذشته

rain.jpg
[باران]


دوستشان ندارم این پنجره‌های جدید دوجداره‌مان را، انرژی به کنار، صدای باران هم دیگر نیست...

روزینیا، عشق من.

-----------------------------------
[+]
روزینیا قایق من
ژوزه مارو د واسکونسلوس
قاسم صنعوی

:: من و جرثقيل

نمي‌دانم يادتان مي‌آيد يا نه، يك آقاي قديمي‌اي بود كه دور ايران مي‌گشت و هميشه آچار به دست بود و روزنامه‌نگار هم بود. يك روز با هم از كنار يك كارگاه پل‌سازي رد مي‌شديم، دو نفر ديگر (بگويم دختر بودند مساله روند جنسيتي پيدا مي‌كند، پس نمي‌گويم كه دختر بودند) هم با ما بودند. همينطور كه سوت زنان عبور مي‌كرديم ديدم كه يك جرثقيل غول‌پيكر آورده‌اند براي نصب يكي از قطعات سازه‌ي پل. جرثقيل كه مي‌گويم نه از اين‌هايي كه در ذهن داريد، در واقع يك تاوركرين چرخ‌دار بود، یک هزارپا بود، يك پديده بود، يك مظهر بي‌نظير مهندسي و يك نماد از توانايي‌هاي موجود دوپا. زانوهاي من كه رسمن شل شد، نفسم شمرده شمرده مي‌رفت و مي‌آمد و گردنم همينطور كج مانده بود. ناگهان فهميدم كه آن آقاي قديمي هم حال و هوايي شبيه به من دارد،‌ مات مانده و دخترها جلو رفته‌اند و ما جا مانده‌ايم. گفتم وه! بازوها را نگاه كن، جك‌ها را ببين،‌ عجب عظمتي‌ست لعنتي. گفت ووو... عجب چيزي‌ست‌ها،‌ صبح يادت باشد دوربين بياوريم عكاسي‌اش كنيم. در همين حين دخترها كه متعجب بودند ما كجا مانده‌ايم،‌ برگشته بودند. صحنه اين‌طوري بود كه من و قديمي قربان صدقه‌ي جرثقيل و عظمت كار مي‌رفتيم و آن دوتاي ديگر با شاخ‌‌هاي درآمده مي‌گفتند اين‌ دوتا ديوانه را ببين.

فكر كنم سه سالم بود بار اولي كه با سه چرخه‌ام خودم را آويزان جرثقيل هندلي كارگاه پدرم كردم و از آن بالا كله‌پا شدم و سرم شكست. اين روند بشكن بشكن ادامه داشت تا تقريبن ده-دوازده سالگي. محيرالعقول‌ترين و گاهي خطرناك‌ترين آزمايش‌هاي کلاس علوم راهنمايي مال من بود. جوشكاري برق و هوا را هم همان سال‌ها ياد گرفته بودم. واقعن نمي‌دانم اين شوق وحشتناك به زير و بم صنعت، خصلتي ژنتيكي محسوب مي‌شود يا اكتسابي، اما هنوز كه هنوزه، با وجود فاصله‌ي فيزيكي كه كاغذها بين من و ابزار صنعتي ايجاد كرده‌اند، ذره‌اي از اين هيجان به توليد و فرآيند خلق، از نوع صنعتي‌اش در من كاسته نشده.

هيچ‌كس در اطرافيان تاثير گذار من معمار نبوده، اما به شكل مرتبطي، شيفته‌گي معماري، آن‌هم از نوع متصل به صنعت در من وجود دارد. معني‌اش مي‌شود اين كه از ديدن سنگ توالت كريم‌خان زند در شانزده میلیون سال پیش، هيچ لذتي نمي‌برم، اما تخت جمشيد برايم همان‌قدر تكان دهنده و جذاب است، چون چيزي فراتر از قدرت دست را در آن حس مي‌كنم. سازه های بزرگ در هرجای دنیا من را مدهوش خودشان می کنند، شانگهای، نیویورک، شهرهای افسانه‌ای من هستند. مستندهای سازه، مثلن در مورد ساختن پل سانفرانسیسکو، من را مثل میخ جلوی صفحه‌ی تلوزیون خشک میکنند، تنها حواس پرتی‌ام این است که چرا مادرم بجای دیدن این مستند دارد کتاب می‌خواند.

تماشای "عملیات" یکی دیگر از لذت‌های بی انتهای من است. عملیات همیشه یک چیز پیش‌بینی نشده‌ای در خودش دارد، پس باید ایستاد و تماشا کرد. عملیات می‌تواند سوار کردن سکوهای یک پل باشد، من را رها کنید، سه روز تمام، آب و نان بدهید دستم، از جلو کارگاه سد سازی، برداشت از معدن، یا پل‌سازی تکان نمی‌خورم. عملیات می‌تواند دستگیر کردن یک سارق باشد، عملیات می‌تواند خاموش کردن آتش باشد، حاضر بودم پول بدهم بگذارند ماهی دو-سه روز من و دوربینم با آتش‌نشانان باشیم، مال الآن هم نیست، تماشای عملیات اطفای حریق جزو معدود خاطراتی‌ست که از کل سه-چهار سالگی‌ام به یاد می آورم.

:: نوشته‌های تاریخ گذشته

بعضی نوشته‌ها شبیه خورش هستند، باید بمانند تا جابیفتند، باید تاریخ‌شان بگذرد، عین شراب. برعکس ِ هر چیز فاسد شدنی، بعضی نوشته ها را باید تاریخ گذشته خواند، تاریخ گذشته نوشید.

:: شش سال - تمام

روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم، و روزهای بعد از آن و سال‌های بعدش، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم، همین بود که روزی برسد که بدون اغراق، درهمه جای دنیا، دوستانی داشته باشم که با آغوش باز و لبخند بر لب و مهربانی بی حد پذیرایم باشند، در ِ خانه‌شان به رویم باز باشد.

:: بی‌گداری‌ست بس آرام

یک اتفاق احتمالن بدی در من افتاده. نگاه می‌کنم به دو-سه سال گذشته، عمیق‌ترین، آرام‌ترین، عاشقانه‌ترین، آزادترین و بی‌دغدغه‌ترین رابطه‌هایم همان‌هایی بوده‌اند که حداقل در نقطه‌ی شروع‌شان، هیچ افق قابل تصوری نداشته‌اند. در واقع "همین بی‌سرانجام بودن" تنها چیزی‌ست که برایشان متصور بوده‌ام. هر بار، یا گوشه‌ای از دنیا دل داده‌ام، یا به مسافری در وطن، یا به ذهنی سیال‌تر از هوا.
نگاه می‌کنم، می‌بیبنم هرگز آن آغوش بی‌دغدغه‌ای که تن و روحم را برایش رها کرده‌ام، برای ذهن منطق‌مدار من، ماندگار به حساب نمی‌آمده. و من آگاه به این آگاهی، یا نا آگاه به آن، "می‌دانسته ام" که ماندگار نیست. خوبی‌اش این بود، خوبی تکان دهنده‌اش برای خودم، این بود که فهمیدم اگر ترمز ذهن را رها کنم، چه همه و هنوز کار می‌کند عاشقی و رهایی‌ام مثل روز اول. مثالِ بی‌گدار به آب زدنی‌ست که می‌دانی آن آب لااقل در آن اطراف عمیق نیست و همین کافی‌ست برای نرم لغزیدن‌ت، غرق کردن خودخواسته‌ات.
بدی‌اش اما همین است که می‌بینم چه حساب‌گر، محتاط و سخت شده‌ام آن‌جایی که اپسیلونی بترسم یا بفهمم که کسی می‌خواهد بی‌هوا تن به تنم، دل به دلم بساید، بیش از آن چیزی که باید. که کسی بخواهد دل‌مالی‌ام کند، بیش از، زودتر از، بی‌هواتر از رویه‌ی نانوشته اما قلدر ِ بازی. نمی‌دانم چیست که این سال‌ها ترس‌دار‌تر کرده این بازی-نابلدی ِ بی‌گریز را.

:: حرف مردم، نگار و پدر و مادر ایرنی

پدر و مادرهای ایرانی یک خاصیت خیلی جالب دارند، میزان روشنفکری‌شان بسته به محل زندگی بچه‌هایشان تغییر می‌کند. بسیاری از بچه‌های خارج از ایران با مرور محدودیت‌هایی که در خانواده‌ی ایرانی و در زمان اقامت‌شان در ایران داشته‌اند، معترفند که همان مادر و همان پدری که در ایران بسیار محدود کننده رفتار می‌کرده‌اند، حالا در مقابل فرزند خارج نشینشان رفتاری بسیار دموکراتیک‌تر دارند. همان دختری که در تهران حق داشتن دوست پسر نداشت، حالا با اطلاع مادرش و پدرش دوست پسر دارد و در مورد دماغ گنده یا کله‌ی کچل پسرک حرف می‌زنند و شوخی می‌کنند. باور کردنی نیست که همین دختر اگر باز به ایران برگردد بسیار بعید خواهد بود که جرات کند دست کسی را بگیرد و به همان پدر و مادر معرفی کند.

به این معادله‌ی جالب نگاه کنید:
1- مادر نگار در ایران اجازه‌ی داشتن دوست پسر به دخترش نمی‌دهد، اگر هم به جبر قبول کند، هرگز اجازه‌ی ظهور پسرک را در اطراف خانه نخواهد داد: "همسایه‌ها چه می‌گویند؟!" معرفی او به فامیل یا دوستان هم که به هیچ وجه، هرگز.

2- دو سال بعد مادر نگار در مقابل دوست پسر دختر مهاجر یا دانشجو در اروپایش موضع دوستانه‌ای دارد، حتا پدرش باخبر است، مادرش در تعریف مساله برای زهرا خانم هم خیلی احتیاط نمی‌کند، آن‌جا اروپاست و داشتن دوست پسر آن‌چنان کار بدی هم نیست، حتا از نظر زهرا خانم. جالب است که مادر نگار و زهرا خانم هر دو به همین راحتی این‌چنین انعطاف‌پذیر هستند، انعطاف درقبال موضوعی که حداقل انتظار می‌رود (می‌رفت) برایشان خیلی "تابو"تر و جدی‌تراز این‌ها باشد. این در شرایطی‌ست که دوست دیگر نگار تصمیم گرفته با یک مرد خارجی و برای مدتی نامعلوم زندگی کند، خانواده‌ی او هم آنچنان ناراضی به نظر نمی‌رسند. طبعن بحث دیسکو رفتن و رک و رقاصی و ساعت سه صبح خانه آمدن در رده‌ی بعدی اهمیت قرار دارد و برای خاواده‌ی نگار "خارج"ی رقصیدن و دیر آمدن مشکلی نیست.

3- نگار برای تعطیلات فقط پانزده روز به ایران می‌آید، آن‌هم بعد از یک یا دوسال زندگی در اروپا. شب اول را با دوستانش پارتی می‌کنند و بعد از نیمه شب به خانه می‌رسد. پدرش تا الان بیست بار به موبایلش زنگ زده، حالا هم با قیافه‌ی شش در چهار مقابل درب خانه منتظرش نشسته، درست مثل دوسال پیش. نگار دوباره همان دختری‌ست که ساعت یازده باید خانه باشد، معلوم نیست چرا دختری که حالا استقلال نسبی و پذیرفته شده دارد، دوباره می‌شود دختر کوچولوی زندانی خانواده. و البته طبعن او هرگز ریسک این را نخواهد کرد که با یک پسر (هرچند دوست معمولی) در خانه ظاهر شود.
سوال این‌جاست که روشن‌فکری مقطعی این خانواده‌ها تابع شخصیت و بلوغ دخترشان است یا محیط یا کشور محل سکونت‌ او؟

4- اوج ماجرا این‌جاست که مادر و پدر نگار در شرایطی از حرف همسایه‌ها می ترسند که اگر دختر زهرا خانم را با یک پسر جلوی در خانه ببینند، آنقدر تبحر در حرف مفت زدن دارند که احتمالن تا مرز جن-دگی برایش داستان خواهند ساخت.

نتیجه مشخص و بسیار غم انگیز است: یک دور باطل وجود دارد برای روشن‌فکری خانواده‌هایی که بچه‌هایشان خارج از ایران‌ند. تا زمانی که بچه خارج است، برایش روشن‌فکر هستند، ایران که بیاید، چهل سالش هم که باشد، ده سال هم که مستقل زندگی کرده باشد، باز همان کودکی‌ست که حرف مردم رفتارش را محک می زند و معیار سلامت اخلاق‌ش می‌شود.
این مردم کیستند؟ خودشان، همین پدر و مادر نگار.


:: همه‌ی حیواناتم

همه خوب بودند، گربه‌ام نرم و آرام خرخر می‌کرد، شترم با دانایی لبخند می‌زد، پلنگم شهوت‌ناک غرش می‌کرد، گرگ سیاهم موذیانه دندان نشان می‌داد، طوطی‌ام شیطان جیغ می‌کشید و لک‌لک فرهیخته‌ام به آرامی تبسم بر لب داشت.
پرسیدم این کیست که روی لبانت می‌خندد؟ گفت لک‌لک‌م، دارد قهقهه می‌زند...