Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: دموكراسي آسانسور ندارد

1- من از آن‌هايي هستم كه واقعن خيلي تلاش مي‌كنم روي آدم‌ها، تصميم‌هايشان و شيوه‌ي زندگي‌شان قضاوت نكنم، اما هرچه جلوتر مي‌رويم، هر روز كه به انتخابات نزديك‌تر مي‌شويم، بيشتر به اين ايده معتقد مي‌شوم كه عمده‌ي تحريمي‌ها استدلال قابل قبولي ندارند، معتقد مي‌شوم كه لج‌بازي تنها سنگر فتح نشده‌ي اكثر اين آدم‌ها در جبهه‌ي عقايد خودشان است.
اگر چهار سال پيش بود، اگر الف-نون هنوز خودش را اينچنين كامل و مبسوط معرفي نكرده بود، باز حق مي‌دادم كه عده‌اي بگويند "تفاوت چنداني نمي‌كند" (كه همين را هم هيچ قبول ندارم، اما حق مي‌دادم)، اما امروز، واقعن تفاوت ناچيز نيست، تفاوت ممكن است به تباهي آينده‌ي من و تو و كشورمان بينجامد.

2- به عنوان يك فعال اقتصادي كه حضور كاملن جدي در توليد و بازرگاني (داخلي و خارجي) دارد، آثار سياست‌گذاري اين چهار سال را آثاري غير قابل جبران مي‌دانم كه بي شباهت به پشت سر گذاشتن يك جنگ نيستند. من در اين مدت با تمام وجود احساس كردم كه لج‌بازي و تك‌گويي و پافشاري يك رئيس جمهور روي اعتقادات و توهمات شخصي‌اش چه آثار نابود كننده‌اي بر اقتصاد مملكتم داشته و خواهد داشت. توهماتي شبيه بهره‌ي دستوري تك رقمي كه منجر به وام‌فروشي بيليادري رانت‌خوارها شد تا حذف دستوري دلار از مبادلات بانكي كه منجر به راه افتادن يك بازار دلالي شيرين براي واسطه‌ها شد و ده‌ها تصميم عجيب ديگر. من اين‌ها را به چشم ديده‌ام و تجربه كرده‌ام، نه شنيده‌ام و نه خوانده‌ام.

3- من با دستاوردهاي هسته‌اي و حتا نظامي هيچ مشكلي ندارم، اما با سرشاخ شدن با دنيا خيلي مشكل دارم، من تكنولوژي هسته‌اي به سبك كره شمالي نمي‌خواهم، من يك كشور منهدم هسته‌اي مثل پاكستان هم نمي‌خواهم، من نمي‌خواهم يكصد سال رياضت بكشم كه بعد از گذشت دو نسل ""شايد"" ايران هسته‌اي به عنوان شهروند كره‌ي خاكي پذيرفته شود. آثار تحريم‌ها براي من بسيار ملموس بوده و هست، من مي‌بينم دوبي چه واسطه‌گري ميليارد دلاري‌اي مي‌كند براي تامين يك سري قطعات و مواد حساس صنعتي، مي‌بينم اعتبار اسنادي ايران در كل دنيا تبديل به بي‌اعتباري اسنادي شده و براي خريد يك ميخ بايد پول نقد جلو جلو بدهي، حتا درمورد كشور به اصطلاح رفيقي مثل چين. تحريم‌ها جنگند، هزينه‌شان هزينه‌ي جنگ است، ما براي انرژي صلح آميز هسته‌اي‌مان داريم به اندازه‌ي يك جنگ هزينه مي‌كنيم.

4- كيفيت زندگي شخصي من به شكل كاملن محسوسي افت كرده، گشت ارشاد دغدغه‌ي غير قابل انكار و علت ناآرامي رواني من، خانواده‌ام و دوستانم است. براي يافتن يك كتاب سانس-ور نشده بايد به تاريخ انتشار نگاه كنم، براي ديدن يك فيلم به درد خور بايد سالي يك‌بار به سينما بروم و براي خوردن يك قهوه در كنار خيابان با دوست ِ دخترم بايد به سه ارگان مختلف جواب پس بدهم. براي گرفتن ويزاي نصف دنيا بايد روزها در نوبت باشم و بعد هم ساعت‌ها در صف بايستم تا انگشت نگاري كه شدم، اگر اجازه دادند، پولم را ببرم در كشورشان خرج كنم.

5- و اما تحريم.
اولن كه عمده‌ي طيف اصلاح طلب، ضريبي از قشر با سواد و با فرهنگ پيش‌رو درجامعه‌ي ايرانند، كه تعدادشان در اقليت مطلق است. بنابراين، همه‌ي اين گروه هم كه بشوند تحريمي، يك اقليت كم تاثيرند در عدد آرا.
دومن اگر فرض كنيم كه درصد خوبي از طبقه متوسط هم بشوند تحريمي (كه وقوع اين حادثه نزديك است به محال)، مذهبيون احساس تكليف‌دار، منافع دارها در سفره‌ي حكومت و صدالبته شبه نظامياني مانند بسيج و سپاه شركت كننده‌ي هميشگي و تقريبن بدون استثنا هستند.
سومن به فرض تحريم خيلي جدي، باز هم تقلب رخ مي‌دهد، در واقع تحريم موثر بهترين دليل و مشوق و بستر تقلب است.
چهارمن فرض كنيم كه تحريم هم شد و مشروعيت هم از بين رفت و سران حكومت پاشدند فرار كردند به ماداگاسكار. واقعن چه كسي، چه طيفي، كدام نيروي متخصصي، كدام حزب منسجمي قرار است بيايد حكومت دموكراتيك آرماني ما را پياده كند؟ ايران ظرفيت همچين چيزي دارد واقعن؟ ما در صف نانوايي بلديم حق را رعايت كنيم كه بعد بخواهيم از بيست و سوم خرداد در آرمان‌شهر زندگي كنيم؟ ما رانندگي بين خطوط يا نزدن توي صف پمپ بنزين را بلديم؟
يك كلام: دوستان تحريمي، دموكراسي راه ميان‌بر ندارد،‌ يا خاتمي‌ها با همان اتوبوس قراضه‌ي اصلاحات است و حركت به جلو، يا الف-نون‌ها مثل سيل به سمت ته دره.

6- شما واقعن فكر مي‌كنيد حاشيه‌نشينان نظامي در راس قدرت اجازه مي‌دهند گاندي از قبر در بيايد و دموكراسي روان كند توي اين مملكت؟ عراق، افغانستان، و پاكستان براي احساس خطر كافي نيستند؟ به عنوان يكي از كشورهاي باثبات خاورميانه، خاتمي‌ها را بچسبيد جان مادرتان،‌ اين فشنگ‌هاي منطقه دارند از بيخ گوشمان مي‌گذرند يكي يكي، راه حل ميانبرمان گلوله دارد تويش، گلوله صلح نمي‌آورد.

7- مرددم بين موسوي و كروبي، راستش را بخواهيد خيلي هم دغدغه‌ام نيست كه كدام نشود، هركدام مزايايي دارند. زواياي پنهان هم دارند هردو، اما شك دارم كه باعث پشيماني باشند هيچ كدام، البته اگر مثل خاتمي انتظار جادوگري نداشته باشيم ازشان.

8- براي تحقق دموكراسي، من راي مي‌دهم.

:: باز خوش‌بختی

دلایل خوش‌بختی معمولن کوچکند، ساده و دم دست، دم دست به اندازه‌ی یک بوسه‌ی نابهنگام. دلایل ناخوش‌بختی هم همین‌طور، خیلی از عمیق‌ترهایشان ساده‌اند و دم‌دست، دم‌دست به اندازه‌ی دوست نداشتن کسی که با او زندگی می‌کنی.

تلوزیون صدای امریکا جمعه این هفته (پس فردا)، بعد از خبر ساعت 7 عصر به وقت ایران، برنامه‌ای با موضوع نقش وبلاگ‌ها در آموزش مسایل جنسی و فرهنگ‌سازی در این زمینه با حضور چند وبلاگر برگزار می‌کند. 35درجه هم در این برنامه حضور خواهد داشت.

-------------------------------------
لينك دانلودبخش مربوط به 35درجه: http://www.4shared.com/file/108635537/e5d49740/35dg.html
لينك‌هاي اصل برنامه هم در كامنت داني پيدا مي‌شود كه من فرصت نكردم امتحانشان كنم.
ممنون از دوست عزيزم كه زحمتش را كشيد

people.jpg
[People]


نمی‌دانم اروپایی‌ها (متمدن‌تر ها کلن) چه‌شان هست، اما می‌دانم از یکی از بزرگترین لذت‌های تن‌آسایانه‌ی نرم خلسه‌وار گشاد مسلک غافلند، لذت معمولی ِ سِیر کردن در احوالات مردم را می‌گویم، آدم‌ها، ره‌گذرها. من نمی‌دانم این‌ها چه‌شان هست که می‌توانند توی خیابان‌هایشان راه بروند و به هم‌دیگر نگاه نکنند، توی احوالات هم دقت نکنند، این همه رنگ و حس و رفتار، این همه بدن و صورت، این همه بلند و کوتاه و سیاه و سفید را نگاه نکنند و بدون یک ذره دقت عبور کنند. چند سال است که این سوال در ذهنم می‌چرخد که این‌ها فیلمشان است یا واقعن نمی‌بینند جذابیت ره‌گذران را، فیلمشان است یا نمی‌فهمند زیبایی و تنوع پیاده روهایشان را، فیلمشان است یا نمی‌فهمند جذابیت هرگز نمردنی ِ بوسه‌ی زوج نشسته بر لبه‌ی حوض وسط میدان شهر را، صندلی مترو را، پشت چراغ قرمز را. یک مدت کارم این شده بود وقتی دونفر معاشقه‌ی حاد می‌کردند در ملاء عام، دقت کنم ببینم بقیه نمی‌بینند، نمی‌خواهند ببینند یا می‌بینند و انکار می‌کنند که دیده‌اند. حالا مطمئن شده‌ام که انکار می‌کنند، انقدر انکار کرده‌اند، انقدر از هول خیره نشدن و احترام و حقوق اجتماعی و این حرف‌ها انکار کرده‌اند که حالا واقعن خودشان هم فکر می‌کنند نمی‌بینند، اما انسانند، می‌بینند خب.

کم چشیده‌ام لذتی نرم‌تر و ساکن‌تر و آرام‌تر از نشستن گوشه‌ی یک پیاده‌روی گشاد توریست‌پذیر و تماشای آدم‌ها، آدم‌هایی که تکرار درشان معنا ندارد، دوبار از یک اتفاق معنا ندارد، دو جفت دست گره خورده مثل هم معنا ندارد. توی همین تهران که گاهی احساس می‌کنی با پیف-پاف همه را غم-مال کرده اند و از هر هزار نفر یکی هم توریست نیست، باز اگر خودت را از رودخانه‌ی آدم‌های دوان در پیاده‌روهای میدان ولیعصر بکشی بیرون و یک گوشه‌ای مکث کنی، طول دارد تا حوصله‌ات سر برود. این جا فقط حکمتی هست که نگاه‌ها همه پرسانند، انقدر پرسانند که گاهی فضول می‌نمایند، یا نافذ، یا قاضی، یا ناهی، یا آمر، انقدر پرسانند که از این طرف غش کرده‌اند، نمی شود تماشاگر صرفشان را راحت جدا کرد، نمی‌شود در مقابلشان آسوده ماند، آسوده بوسید.

:: پليس

آرش خسته مي‌شود، درست كمركش جاده هراز كمي جلوتر از گشت پليس راه مي‌‌زند كنار كه جايمان را عوض كنيم و من رانندگي كنم. من از در شاگرد و او از در راننده و هر دو از مسير پشت ماشين به سمت هم حركت مي‌كنيم و درست جلو صندوق عقب، سينه به سينه شترق با هم تصادف مي‌كنيم! هر دوتامان تيلو خوران و قهقهه زنان عبور مي‌كنيم و سوار مي‌شويم. هنوز دنده را چاق نكرده‌ام كه گشت پليس ديوار به ديوار ماشينم توقف مي كند. "جناب" مي‌گويد گواهي‌نامه‌هاي جفتتان. مي‌دهيم. هي زير و رويش را نگاه مي‌كند، قديمي‌ست كمي، هي روي عكسم دست مي‌كشد، انگار لپم را‌ بكشد. "جناب" خوب به چهره‌هامان دقيق مي‌شود و مي‌گويد كارت و بيمه. مي‌دهم. مي‌پرسم چي شده سركار؟ مي‌گويد جايتان را عوض كرديد، مشكوك شديم. مي‌خنديم، مي‌خندد. مدارك بي نقص است. به همسر آرش نگاه مي‌كند و خنده كنان نسبت مي‌پرسد، خنده كنان جواب مي‌دهيم، مي گويد چرا بچه را ول كرده‌ايد آمده‌ايد خوش‌گذراني؟! آرش مي‌گويد بچه‌ام كجا بود مرد حسابي؟! مي‌گويد با اين سن چرا بچه‌دار نشده‌اي؟ بچه بابا مي‌خواهد نه پدربزرگ! مي‌گويد بچه‌ام نمي‌شود سركار. (فكر مي‌كنم بكش بيرون جان مادرت)، مي‌گويم سركار هرچي سبقت گرفتيم ماليد به جان شما، ول كن كار داريم، مي‌گويد تو دخالت نكن جوان عزب! خفه مي‌مانم. شغل آرش را مي‌پرسد، آرش كه كمي جسورتر شده مي‌گويد با شغلم چه‌كار داري؟ مي‌خندد، مي خنديم، مدارك را مي‌دهد: به سلامت!
فكر مي كنم سر حال شده حسابي، مي‌رود تا نيم ساعت ديگر و سوژه‌ي بعدي.

:: ايفل

Eiffel.jpg
[...]


لحظه: احساس مي‌كنم در ميان آدم‌هاي زندگي‌ام محاصره‌ شده‌ام، محاصره‌ي احساسي.

:: و اين‌گونه است كه كاليبر من و تو اين‌همه رفته بالا

آقا، خانم، بلاگر معروف و خوش‌نام محترم، خواننده‌ي مستعد و منتقد محترم، آزادانديش عزيز، سياس شهير، فرهيخته‌ جان، اهل ادب جان... نه نه، بگذاريد اين واژه‌هاي قلنبه قلمبه را ول كنيم، دوست من، خودت را توي دل خودت، توي تنهايي -آدم حسابي- مي‌داني؟ مي‌داني ديگر؟ پس موقع قضاوت كردن شيوه‌ي زندگي آدم‌ها، به آدم حسابي بودنت، به علاقه‌ات به آدم حسابي بودن فكر كن. دوست من، فاصله عميقي‌ست بين "من شيوه‌ي زندگي تو را دوست ندارم، نمي‌پسندم، انجام نمي‌دهم، ممكن است اشتباه كني، نظر من اين‌ست" تا "چرا اين‌طوري زندگي مي‌كني، مشكل داري، شوتي، منحرفي"، فاصله‌ي عميقي‌ست بين "به نظر من" تا " بايد، نبايد، قطعن". فاصله‌ي عميقي‌ست بين آدم حسابي منتقد تا آدم حسابي مدعي.

لطفن به علاقه‌ات براي "آدم حسابي" بودن و شيوه‌هاي دست‌يابي به اين آرزو، شيوه‌هاي "آدم حسابي ِ چند بعدي" بودن فكر كن.
من هم فكر مي‌‌كنم.

:: براي نان و پنير و زيتون امروز صبح‌ت

تو يك حادثه‌ي مهمي كه مي‌توان از همه چيز، از همه كار، از همه‌ي روزمره‌هاي تكان دهنده‌ي زندگي با تو حرف زد. تو يك حادثه‌ي مهمي كه مي‌توان از رختخواب حتا، نه خودت، از ممنوع‌ترها با تو حرف زد. پيش تو باز شد كه خودم باشم، يك‌دست خودم باشم، پيش تو جرات كردم طبقه‌بندي را رها كنم، مگوها را بريزم بيرون و با همان نگراني مبهم ِ از دست دادنت متكا را سفت بغل كنم و خواب از سر پريده، مثل اسب زانو بر تشك نيمه طبي‌ام بكشم، فكر كنم و فكر كنم. تو براي من رسمن يك ژانر جديدي كه بوده‌ و نبوده‌ات يكسره جذابيت شد. متفاوتي، چون قبل از اين كه شروع به مخالفت كني مي‌گويي "در موردش فكر مي‌كنم". متفاوتي، چون فكر كردنت مرز ندارد، متفاوتي، چون اداي بلوغ در رفتارت نيست، بالغي. اين همه ترديد از بي ثباتي‌ات نيست، بسترش بستر ثبات نيست، مال آنورترهاست، خيلي دورتر از مغزهاي دگم بي ترديد.
تو اين روزها انتظاري، خفيف و مبهم.

:: نکنید آقاجان!

وقتی کسی که نه وبلاگ‌نویس است و نه وبلاگ‌خوان، بخواهد بیاید و ظرف یک هفته زیر و بم شخصیت یک بلاگر یا حال و هوا و وضعیت زندگی‌اش را از چهارتا پست وبلاگش دربیاورد، بخواهد بنشیند پست‌ها را یکی یکی ترجمه کند، نتیجه معمولن یک چیز بیشتر نیست: سوء تفاهم.

پ.ن: راستش درمورد بقیه‌ی وبلاگ‌نویس و وبلاگ‌خوانش هم وضع خیلی فرقی نمی‌کند.

:: لرزه‌گيردارها

چرا گاهي كسي واكنشي دارد خيلي آرام‌تر، معقول‌تر، از نرم واكنشي كه بايد داشته باشد يا جامعه دارد يا حتا هم‌گروه‌هاي همان آدم دارند؟ مثلن بيايي به يك نفر بگويي فلاني مرد، بيايي بگويي فلاني طلاق گرفت، بيايي بگويي فلاني حامله شد، فلاني با فلاني خوابيد، فلاني اخراج شد، فلاني قبول شد، بعد اين كه شنونده بجاي اين كه شاخ در بياورد،‌ يا تعجب كند، آرام آرام نگاهت كند و لبخند بزند، چه تلخ چه شيرين، اين واكنش آرام از كجا آمده؟ از بي‌خيالي صرف؟ بي رگي يا بي غيرتي؟ نمي دانم آدم‌ها براي آرام شدن نياز به تجربه دارند، نياز به ذهن آماده دارند، يا نياز به ظرفيت فوق‌العاده، اما مي‌دانم چيزي هست، چيزي در درون بعضي آدم‌ها هست كه عين لرزه‌گير، از يك خبر زلزله مانند، يك موج آرام ساحلي باقي‌ مي‌گذارد، ‌يك مدل آرامشي كه حتا گاهي مخاطب را مي‌آزارد، اما واقعيت همين است، خبر براي تو زلزله نيست، يا زلزله براي تو قوي نيست، خلاصه‌ي كلام، پوستت كلفت‌تر از اين حرف‌هاست. اصلن بعضي آدم‌ها زلزله بردار نيستند ديگر، مقياس‌شان فرق كرده.

:: ShadowS

shadow.jpg
[File Closed]


------------------------------------------------------------------------
یک دوست بلاگری که زمانی لینکش آن کنار بود و بعدها کنار کشید، بعد از سه-چهار سال رابطه‌ی خیلی محدود صنفی(!)، چند روز پیش تعریف می‌کرد که تیترهای گاهی گداری انگلیسی یک یا دو کلمه‌ای که من قبل‌ترها خیلی بیشتر از‌شان استفاده می‌کردم، باعث شده بود برود دنبال زبان و حالا مدت طولانی‌ست که زبان می‌خواند. یک اشاره‌ی کوچک اینچنینی گاهی حال آدم، یا لااقل حال وبلاگ آدم را خوب می‌کند.

:: من بلد بودم...

انقدر حرف باد كرده دارم، خصوصن با تو يه نفر، كه حرصم مي‌گيره گاهي، حرصم مي‌گيره كه چي شد كه اين وبلاگه اين‌جوري شد، با كت و شلوار تازه از اتو اومده. من يه روزي بلد بودم بيام اينجا و بنويسم،‌ بپرسم دي‌شب، با كي بودي و چه‌كار كردي، بگم كه حالم توي همين لحظه چندتا خوبه و حسوديم چندتا خاريده از اكس-بوي‌فرندي كه به تنت دست زده. بگم كه دلم براي كجاهات، كجاهاش تنگ شده و بپرسم كه همين الان مياي بغلم؟ من بلد بودم بگم كجاي كدوم مهمونيا توي كدوم خونه بعد از چقدر رقصيدن ما گم مي‌شديم، من بلد بودم حتا كه بيام آرزو كنم شوهرت بميره، خداي مهربون ببرتش...

:: آرایش‌گرم رای می‌دهد

آرایش‌گرم جزو تحریمی هاست، آرایش‌گرم فقط یک مهر بابت انتخابات اول خاتمی در شناسنامه دارد. آرایش‌گرم می‌گوید این بار هم حتمن رای می‌دهد، او می‌گوید مملکت دارد از بین می‌رود، او می‌گوید ممکن است حتا کار به جنگ بکشد، او می‌گوید به هر کسی که شانس برنده شدن آقای الف-نون را بگیرد رای خواهد داد. آرایش‌گرم می‌گوید که فهمیده تحریم دوره‌ی قبل از ناحیه‌ی او و هم‌فکرانش چه کار خطرناکی بوده و چه نتیجه‌ی وحشت‌ناکی داشته. او می‌گوید فهمیده که مشروعیت حکومت با رای من و او تامین نمی‌شود و نامشروع شدن حکومت باعث سقوط آن نمی‌شود و سقوط آن الزامن وضع را بهتر نمی‌کند.

:: ...

باقی مانده‌ی قلعه‌ی دخترک در ذهنم، با خاک یک‌سان شد. تو هیچ وقت درک نخواهی کرد، اما این واقعی‌ترین توصیف لذت‌بخشی بود که از حس بی‌نظیر آن روز برایت داشتم. به قاعده باید اتفاق غم‌انگیزی باشد، اما تو هیچ‌وقت درک نخواهی کرد که چرا این‌همه حالم خوب بود، تو هیچ وقت درک نخواهی کرد که چه بر من گذشته بود.

:: مشاهدات شخصیه

تلاشم را می‌کنم... پر رنگ‌ترین چیزی که آدم یادش می‌ماند آن مهر مشکی رنگی‌ست که روی دست یا زیر مچت می‌زنند، عین گوسفندی که رنگ می‌کنند تا با گله‌ی همسایه قاطی نشود. این مهر معمولن از ده و یازده شب اعتباردار می‌شود، همان وقتی که مستی‌ها فوران می‌کند و غریبه‌ها تمایلشان برای تو آمدن زیاد می‌شود. آن موقع همان وقتی‌ست که داغ روی دستت کلی ماهیت است، جلو بادی-گاردهای غول اندام راست-راست تو و بیرون می‌روی و کسی مزاحمت نیست، همان موقعی که صف آدم‌های مشتاق آن بیرون، جلو در به درازا کشیده و برای تو آمدن این پا و آن پا می‌کنند، همان موقعی که "آی-دی" لازمه‌ی تو آمدن می‌شود و همان موقعی که پسر ِ تنها باید برای راه داده شدن خوش‌شانس باشد، چون مذکر است بدون دخترِ سند خورده‌ای برای دستمالی. مذکر تنها هم وقتی مست کند و موزیک سر به آسمان بکشد و ضرب‌آهنگ ساب-ووفرها تا عمق وجودش نفوذ کند ممکن است که بخواهد کسی را بمالد و ممکن است آداب این کار را فراموش کند و ممکن است سیلی بخورد و انرژی زیادی از بادی-گاردهای غول‌اندام صرف خواهد شد تا پرتابش کنند بیرون. پس، تر و خشک با هم می‌سوزند، از اول می‌ماند بیرون این مذکر تنها.

نمی‌دانم دقیقن چرا، یعنی می‌دانم، اما دقیقن نمی‌دانم چرا این فرهنگ و قالب را فقط یک عده‌ی معدودی بلدند، بحث ایرانی و خارجی هم نیست، این فضاها را هرکسی تجربه نمی‌کند در زندگی‌اش. آن چیزی که این‌جا را متفاوت می‌کند، بی خبری عام، بی خبری فله‌ای و گله‌ای، یک فراز خلسه‌وار حیوانی و روحانی که ناخودآگاه آدم را به سمت آن بالاها سوق می‌دهد، چیزی‌ست که برای بازی نابلدها آسان نیست. بحث خلاف‌کاری هم نیست‌ها، آدم الکلی هست به تعداد مورچگان آمازون که نهایت کار دسته جمعی‌اش گوشه‌ی بارهای نشستنی شهر است و آدم ناالکلی هم هست –نه زیاد- که با ضربه‌ همان ووفر کذایی به عرش می‌رساند خودش را.

بگذارید باز از آدم‌ها بگویم برایتان، مثل بار-تندرها، همین دخترکان و پسرکانی که مثل فرفره می‌چرخند و لیوان‌ها را شارژ می کنند و می‌کوبند روی میز. کم پیش می‌آید که با غریبه‌ها مهربانی خاصی ببینی ازشان، خصوصن زیباترهایشان، آگاهند به زیبایی‌شان، آگاه‌ترند به گرمی ملاج مخاطبشان و می‌دانند که اگر بخواهند بلاسند با همه، تا شورت‌شان را درنیاورند ولشان نمی‌کنند. آدم‌هایی که زیاد این جور جاها می‌پلکند کدها را بلدند، حتا موقع کار معمولی‌ای مثل سفارش دادن، آن جا صدا آن‌قدر بلند است که باید توی گوش هم فریاد زد، باید حواست باشد که تف نپاشی توی صورت طرف، باید نه آن قدر جیغ بزنی که کرش کنی و نه آن‌قدر احتیاط کنی که صدایت را نشنود.

پروپوز کردن، پیشنهاد دادن توی این محیط اما فرهنگ محلی دارد رسمن. خیلی فرق می‌کند که با جوان به شدت کم‌روی اسکاندیناوی طرف باشی، با برزیلی ذاتن رقاص، با چاینیزی که صورتت را شبیه اسکناس می‌بیند یا با سیاه جسور کانادایی. اولین باری که توی کلاب‌های اتاوا مردمان سرمست از هیپ-هاپِ نسبتن نوظهور را می‌دیدم با فک کش‌آمده حیران مانده بودم که چرا این‌ها قبل از هر کاری، کلامی، حتا لبخندی، اول خودشان را به هم می‌مالند؟! انصافن هم آدم باید خیلی خیلی منعطف باشد که بتواند به این راحتی‌ها فرهنگ‌پذیر بشود و یاد بگیرد این رفتارهایی را که ریشه در نسل‌ها و دوران‌ها دارند.

همیشه و همه جا، یکی از جذاب‌ترین و جالب‌ترین میانبرهای رفتار شناسی ملل (گرچه محدود است به قشر و سن و تفکری خاص) برای من دیسکوها و بارها و مراکز اجتماعی از این دست بوده که لااقل به یمن تاثیر الکل و محیط و موزیک، راحت‌تر به لایه‌های زیرین آدم‌ها، دست‌های روشده‌شان دسترسی پیدا می‌کنی.