Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 1

در دو يا سه پست، مروري خوهم داشت بر - رابطه‌ از راه دور - و آن‌چه بر خودم گذشته. براي پيش‌گيري از قضاوت‌هاي زودهنگام، كامنت را تا آخرين مطلب بسته نگه مي‌دارم.

هم اولين تجربه بود، هم طولاني‌ترين، هم ناگهان-عاشق‌ترين. رابطه‌اي كه مقتضيات زمان و مكان يك شبه شكل و قيافه‌اش داد، و اين يك شبه بودن هم براي او ثقيل بود و هم من، براي او شايد بيشتر تنانه‌ي سختي بود و براي من عاشقانه‌ي پيچيده‌اي بود. نمي‌دانم چقدر طول كشيد تا واقعن دل‌باخت، اما مي‌دانم تا ماه‌ها، من اصرار مي‌كردم كه عشق درافتاده و او انكار مي‌كرد كه ايني كه بين ماست نمي‌تواند عشق باشد، هوسي‌ست كه طول كشيده، بيشتر واقعيت عشق من بود كه او باور نمي‌كرد تا اين كه بخواهد اعتراف كند كه حس خودش چيست. اما فكر كنم جايي، در نامه‌اي، روزي نوشته باشد كه عاشقم بود و فقط زير بار اين ناگه و ناگاه نمي‌رفت، چون ساختار و كليشه‌هاي ذهني، دستور عاشقي را جور ديگر تبيين كرده بودند.

بار اول را من رفته بودم ولايت آن‌ها، بار دوم هم فكر كنم كه باز من رفتم، هربار ده روز، پانزده روز. با هم سفر مي‌كرديم، دنيا مي‌ديديم و لذت مي‌برديم. خوش‌سفر بود، خوش احساس بود، خوش بستر هم نيز. هر بار كه بر مي‌گشتم، عاشقانه مي‌نوشتم، عاشقانه مي‌نوشت، نجوا مي‌كردم، نجوا مي‌شنيدم، آه مي كشيديم و دوري را به زور عشق تحمل مي كرديم. بعد قرار شد كه او بيايد، اين‌بار براي من يك تحول اساسي بود، قرار بود دو-سه ماهي با هم زندگي كنيم. به اين در و آن در زدم و خانه گرفتم، سرشار از انگيزه بودم، مهم‌ترين تجربه‌ي زندگي‌ام با يك نفر زير يك سقف بود و مي‌دانستم و هنوز هم معتقدم اين اتفاق، نقطه‌ي عطف خودشناسي، رابطه شناسي و قابليت شناسي آدم‌هاست، چه براي زندگي با يك نفر دوم و چه براي زندگي با خودشان. اتفاقن تجربه‌ي موفقي هم بود، آن‌طور نبود كه تمام آن تابستان را در هم بلوليم، او زندگي‌اش را مي‌كرد، دوستانش را مي ديد، گاهي چند شب با خانواده‌اش بود، سفر مي‌كرد. من هم زندگي‌ام را مي كردم، شب‌ها كم‌تر مي خوابيدم و صبح‌ها كم‌خواب اما شادمان به سراغ كارم مي‌رفتم، نه سر هم خراب بوديم و نه از هم جدا، يك دوره‌ي ماه عسل‌گونه‌ي مستقل، ايده‌آلي كه هنوز ذهن دارم، ايده‌آلي كه هنوز فكر مي‌كنم تنها روش ممكن براي زندگي كردن با يك شخص دوم براي من است.

بعد هم رفت و موقع رفتنش داشت رابطه‌مان به سال‌گردش نزديك مي‌شد و جا افتاده بود و نرم بود و آرام بود و سرشار از آرامش، از آن آرامش‌هاي تمام عيار. هوم... بعد آن اتفاق عجيب شروع كرد به افتادن، من حضور مي‌خواستم و آغوش و آرامش، اما او نبود. اولين فاكتوري كه شروع كرد به كم‌رنگ شدن، همان آرامش بود. تلفن‌هاي طولاني و چت‌هاي كيلومتري كار نمي‌كردند، چيزي كم بود، چيز مهمي كم بود. هم آن زمان سردرگم بودم و هم حالا نسبت به حس آن روزهايم سردرگمم. اصلن انگار اين فاصله مبناي سردرگمي باشد و سردرگمي آفت رابطه. مي‌خواستم كاري به رابطه نداشته باشم، اما رابطه با من كار داشت، براي من عشق بي كنار مفهوم نداشت، ندارد. او هم آن‌چنان تامين نبود، اما يك تفاوتي در رفتارمان بود، يك تفاوتي شايد در نيازهايمان بود.

سفر آخرم، اتفاق خوش‌آيندي نبود، حرف‌هايم را كه زدم، مبهوت ماند، هرگز نفهميدم كدام جنبه‌ي حرف‌هايم آزاردهنده‌تر بود، نامفهوم‌تر بود، اما فهميدم كه نگاهمان يكي نيست. گفتم كه اين انتظار و فاصله، اين گوشي تلفن و چت و نامه آدم را مي‌فرسايد، بي تعارف عشق را هم مي‌فرسايد، گفتم كسي از من نخواسته بود كه تا الان متعهد بمانم، تعهد خودخواسته‌ام حالا اما لنگ مي‌زند. آن سفر چيز گوريده‌ي بدي شد، بد هم تمام شد، بد هم خداحافظي كردم، بعدش هم بدرفتار شدم، خيلي زياد، آزرده شد، خيلي شديد، من هم آزرده بودم، اما در دنيايي متفاوت.
مدت‌ها طول كشيد تا توانستيم دوباره دوست باشيم، حتا دوست معمولي.

-------------------------------------------------------------------
پ.ن: انگيزه‌ي مطلب: دل‌تنگی واژه‌ای‌ست که به احساس الان من می‌گويند
پ.پ.ن: تكرار دارد

last-night.jpg
[آخرين شب شادماني]


دوربين به‌تر مي‌فهميد، همه چيز خيلي مات‌تر از آن چيزي بود كه ما مي‌ديديم.

:: بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان درباره‌ی وقایع اخير


۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را-که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است»-رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ِ مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت می‌كنيم، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

:: گاهي، وه چه زيباست

اما نه، هيچ‌كدام از اين‌ها نيست،‌ چهره‌ واقعي زن را چه قبلش لبان رنگي داشته باشد، چه نه، بعد از كش و قوسي مفصل در رختخواب بايد باز ديد، چهره‌ واقعي زن را، آرايش پاك شده، خون به صورت دويده، ملتهب، از بالا، مثل پرتره روي متن ملافه، با موهايي پخش بر بستر بايد ديد. آن‌ وقت است كه مي‌توان فهميد كه گاهي، وه، چه زيبا‌ست.


اين روزها، خوش‌بختي مفهومي‌ست دست نيافتني كه با يار و موزيك و الكل و غذا و سيگار و فيلم و كتاب گير نمي‌آيد. خوش‌بختي قبلن به همين سادگي‌ها بود، اما اين روزها چيزي‌ست شبيه "مرگ مكرر عزيزترين‌"ي كه فرصت سربلند كردن، نفس تازه كردن نمي‌دهد حتا.

:: كاش آرام بگيريم زودتر

بيرون از خانه، بيرون از دفتر، در ميان آدم‌ها وضع خيلي بهتر است، اميد موج مي‌زند و آرامش باز مي‌گردد. اما به محض برگشتن زير اين سقف‌ها، همچين كه مادرو خواهر و پدر و پدربزرگ شروع مي‌كنند به گمانه زني و حدس و حديث، همچين كه اينترنت زغالي و گودر و ايميل مي‌شوند دريچه‌ي جهان، همچين كه صدا و سيماي ملي‌ كشورت هرچه مي‌خواهد از بالا تا پايين بارت مي‌كند، همچين كه از پشت دريچه‌ي شش در چهار چت، اشك و احساست را با هزارها كيلومتر آن‌طرف‌تر مبادله مي‌كني، كم كم باز مي‌غلتي در موجي از ترديد و هراس، مي‌غلتي در كابوس و وحشت و خشم. عبور از بحران در محاصره‌ي اين همه اخبار و تحليل‌هاي ضد و نقيض و جهت دار و بي‌جهت از آن كارهاي سخت روزگار است، كاش آرام بگيريم زودتر.

:: باز نگاهي

هفته‌ي پيش،‌ يك لحظه هم فكر نمي‌كردم وارد اين ماجرا بشوم، بشويم. انگار كسي بشكني زد و زندگي‌مان شد يك زندگي ديگر، يك روزگار ديگر، يك كشور ديگر.
رابطه‌هاي من و شايد همه، سطح و سطوحي دارد. كسي دوست، كسي دوست‌تر، كسي دلخور، كسي محبوب، كسي قهر حتا. از پريشب، اولين، عجيب‌ترين و زيباترين اتفاق اين روزهاي تلخ، حس هم‌دلي و اتحادي بود كه مثل برق در تمام دنيا پيچيد. دوستان من يكي‌يكي سطوحشان را كنار گذاشته‌اند و انگار همه آمده‌ باشند توي يك صف، يك خط، تمام قرمزها سبز شد، تمام خاموش‌ها روشن شد، تمام سكوت‌ها زمزمه شد...
تمام اولويت‌هاي بعضن ريشه‌دار ظرف بيست و چهار ساعت تغيير كردند و امروز به اين سرعت همه دوستند، هستند، محكم و بي توقع، همه به يك چيز فكر مي‌كنند، مشاركت در نجات.
آدم در اين روزها خودش را حتا بهتر مي‌شناسد. چندسال خانه نشستيم و فيلم پدرو مادرهايمان را ديديم و از حس آن روزها چيزي دستگيرمان نشد، حالا كافي‌ست كه صدمتر از خانه دور بشوي تا به صرف اين‌كه توي خيابان شهرت راه مي‌روي، باتوم را روي تنت تجربه كني و اين اتفاق محكي‌ست براي تمام آن جاخالي‌هاي قفسه‌ي تجاربت، قفسه‌اي كه هميشه ترجيح مي‌دادم خالي بماند.


:: من پشيمان نيستم، فقط...

آيا كشور من ظرفيت ديكتاتوري اينچنيني را دارد؟ راستش من نگران چهار سال تحمل دوباره نيستم، نگران تحمل چشم‌هاي خيره‌ي خيره به دوربين نيستم، نگران رويه‌اي هستم كه براي اولين بار آزمايش شد و اگر جواب بدهد... اگر جواب بدهد، هيچ غير ممكني در آينده غير ممكن نخواهد بود.

من نگران خودم هستم كه براي اولين بار به تحريم فكر مي‌كنم، تحريم هميشه دور از ذهن‌ترين و بعيدترين گزينه‌ي من بود، من نگران كشوري هستم كه واي اگر من پوست كلفت هم به تحريم فكر كنم... من از راي داده‌ام هيچ پشيمان نيستم، من از مشاركت در احساس اتحادي كه در تمام دنيا بوجود آمد پشيمان نيستم، فقط من را بعد از بردن ِ بازي گردن زده‌اند.

ورود به عصر جديد حكومت عدل‌ الهي‌مان مبارك.

:: حس‌هاي روز آخر

وقت اضافه‌ي دي‌شب محمود، شبيه اين بود كه زمين فوتبال را در اختيار يك تيم بگذارند بگويند هرچقدر دلت مي خواهد گل بزن. دي‌شب پاي تلوزيون حرص خوردم، اما در خيابان حسم عوض شد، در خيابان مي‌شد ببيني انزجار مضاعفي را كه اين وقت اضافه‌ي يك‌نفره به آن دامن زده... محمود به وضوح دست و پا مي‌زند.



mir.jpg
[MR.BEX]

تكليف نيمه‌ي شمالي تهران كه معلوم بود، اولويت محض با سبزهاست، در حدي كه تك و توك الف-نون‌ي‌ها ترجيح مي‌دادند ساكت بمانند. خشم مردم از دروغ را مي‌شد به راحتي حس كرد، شعارهاي توليد شده در لحظه، گويا بودند و رسا.

از جنوب تهران كه پرسيدم، مي‌گويند جو متعادل‌تر بوده و هست، دو گروه اصلي، سبزها و الف-نون‌ي ها در خيابان بوده‌اند، اين هم خبر بدي نيست.

تقلب در اين انتخابات شجاعت مي‌خواهد، شايد هم حماقت. من هم از جريان نامه‌ي هاشمي و جلسه‌اش با رهبر و باقي قضايا حس خوبي دارم، شايد واقع بينانه نباشد، اما حسم به اندازه‌ي بردن در دور اول خوب هست، شانسش را مي‌بينم.

تحريم اشتباه بزرگي‌ست، حتا اگر فقط يك تاثير داشته باشد: ديدن وقاحت بي‌بديل يك دروغ‌گو در تلوزيون "ملي" يك مملكت. اميدوارم اين حادثه، اين فشار، به هركجا كه بينجامد، لااقل از حافظه‌ي تاريخي ملت پاك نشود. عجيب ياد آخرين سخنراني‌هاي ميلوشويچ مي‌‌افتم كه گاهي در فيلم‌هاي مستند پخش مي‌شوند.

تصورم اين است كه كروبي هيچ شانسي ندارد،‌ بنابراين راي دادن به او فقط مسير را طولاني‌تر خواهد كرد، من شانس يك حماسه شبيه دوم خرداد را خيلي دور نمي‌بينم.

كاش شنبه را با هم جشن بگيريم.

:: اين‌جا تهران است يا نيروي انتظامي تشكر تشكر يا اين واقعن شبيه دموكراسي بود

1- بايد انصاف داد كه محسن رضايي تنها كانديدايي بود كه توان مقابله با قدرت كلام و تسلط احمدي نژاد را داشت، تنها كسي بود كه موقع عصبانيت نهايتن دو و نيم سانتي متر به چپ و راست منحرف مي‌شد و تنها كسي بود كه تمام تيك‌هاي عصبي ال-نون را با لبخند و آرامش فعال كرد. تنها كسي بود كه با لبخند قبولاند كه تورم 25 درصد را رد كرده و تنها كسي بود كه الف-نون نتوانست از آن شارلاتانيسم فعالش در مقابل او بهره‌ي مناسب ببرد. احترام من به محسن رضايي ضرب‌در ده!

2- نزديك ساعت دو صبح مي‌خواستيم از مدرس وارد وليعصر بشويم،‌ اما پليس تمام ورودي‌ها را مسدود كرده بود، نمي‌كرد هم خودبه‌خود مسدود بود. مقدس اردبيلي، ولنجك، سعدآباد، همه مسدود بود. رفتيم ونك، مسدود بود، طبعن ما هم حوصله‌ي پياده شدن نداشتيم، پس طي يك ساختارشكني مهم تصميم گرفتيم خودمان را با جو ميدان راه‌ آهن مواجه كنيم! نشانه‌هاي رنگي روي ماشين را هم به جهت باد برداشتيم. خب مي‌دانيد چه شد؟ نزديك سه صبح در ميدان راه‌ آهن پرنده پر نمي‌زد!

2.5 -در مسير راه‌ آهن، از ميدان فاطمي كه رد مي‌شديم، با يكي از عجيب‌ترين و بي سابقه‌ترين صحنه‌ها‌ي دوكراسي در ايران مواجه شديم، يك دسته حدودن 200 نفري از سبزها به سمت كردستان مي‌رفت و شعار مي‌داد،‌ خيلي منظم و مرتب و شكيل. بعد دو صف از مامورين پليس در دوطرف دسته را اسكورت مي‌كرد، درست عين خارج، عين اروپا! پليس‌ها مهربان و غير عصبي بودند و مردم هم با حضورشان هيچ مشكلي نداشتند.

3- ما براي اولين بار خيابان وليعصر را از راه آهن با سرعت 80 كيلومتر در ساعت به سمت شمال آمديم، براي اولين بار ميدان منيريه را با سرعت هشتاد كيلومتر در ساعت زير نظر مامورين زحمت‌كش نيروي انتظامي پشت سر گذاشتيم و در چهارراه وليعصر دوباره به تمدن رسيديم، چون باز همه جا را بسته بودند. ما از كوچه‌هاي پشت دانشگاه استفاده كرديم و خودمان را به اولين اجتماع رسانديم.

4- در دومين صحنه‌ي دموكراسي، همه‌ي ما باز كم آورديم. باور كنيد اين عين واقعيت است، سبزها اين‌ور خيابان بودند و الف-نوني ها آن‌ور، به فاصله‌ي شش متر مثلن. پنجاه نفر اين‌ور و پنجاه نفر آن‌ور. اين‌ها شعار مي‌داند آن‌ها جواب، و برعكس. زن و بچه و پير و جوان هم بودند هردوطرف. باز پليس يك ديوار انساني درست كرده بود بين دو دسته، خيلي آرام، خيلي خونسرد، نگاه مي‌كردند. عين خارج، هيچ كس با هيچ كس درگيري نمي‌شد، درواقع پيشگيري خيلي خوب و تميز بود، مردم هم خوب و تميز بودند.

5- فكر مي كنيد دموكراسي تمام شد؟ اشتباه مي‌كنيد! همان جمع بالا را تصور كنيد در دوطرف خيابان، يك آقايي با يك پوستر بزرگ محسن رضايي، عين خرچنگ، مثل خود رضايي با خونسردي كامل شروع كرد به حركت كج كج بين دو گروه، نامبرده مورد تشويق دوطرف هم واقع شد!

6- خوب ما دست به بي قانوني‌هاي خاصي هم زديم، زير نظر مامورين محترم نيروي انتظامي كه كم كم مي‌خواستيم برويم باهاشان عكس بگيريم، از خط ويژه‌ي خيابان وليعصر رفتيم داخل ميدان، ميدان پر از نيروي ويژه بود و خالي از ماشين، ‌اما براي اثبات عشقمان يك دور اضافه هم توي ميدان زديم، بعد از خط ويژه‌ي سه راه فاطمي وارد خيابان فاطمي شديم و دست آخر خيابان فاطمي را سر و ته تا ميدان رفتيم، باور كنيد اين‌ها دي‌شب همه قانوني بود.


7- نه، نه، دموكراسي دارم هنوز،‌ ما يك ماشين خانوادگي ديديم، راننده بي‌طرف بود، مادر خانواده الف-نوني شديد و جوان‌هاي صندلي عقب سبز، باور كنيد بسيار هم مهربان بودند همه‌شان، هر كدام هم داد خودش را مي‌زد.

8- تفريح را فراموش نكنيد، يك ماشين ديگر هم ديديم حتا، چهار پسر، ساسي مانكن داشت مي‌تركاند ماشينشان را، بالاي ماشين پرچم بزرگ الف-نون بود، روي شيشه پوستر موسوي، يكيشان جلو ماشين پرچم سبز مي‌زد و همه در حال رقاصي! پرسيديم شما چه‌تان هست دقيقن؟ گفتند: "بي خيال آقا! حالشو ببر!"

9- بعله، هوا داشت روشن مي‌شد كه خزيدم توي رختخواب، فكر مي‌كردم به دموكراسي، به آواز، به عربده‌هاي خفته، به هيجان، به رقص، به انرژي متورم نيازمند خيابان، به دختر، به پسر، به كار گروهي، به محبوبيت پليس كاربلد،‌ به دروغ‌، به راست، به الف-نون، به كابوس...

10- راي من موسوي.

-----------------------------------------------------
پ.ن شخصي مرتبط با آيتم شماره‌ي 1: ما فهميديم كه مشكل از رامين است، ما فهميديم كه در دور بعد بهتر است رامين را يك هفته در گوني نگهداري كنيم تا مناظره‌ها تمام شود.

baby-son.jpg
[...]

------------------------------------

به آرامش نیاز دارم، دوباره دور گرفته زندگی‌ام. یکی این انتخابات را خفه کند لطفن.

:: سرگیجه‌ی این مناظره

1- دی‌شب شش-هفت نفری بودیم. با تمام آمادگی که از قبل داشتم، پای تلوزیون میخ‌کوب و مبهوت مانده بودم و از این همه بی‌شرمی و دروغ‌گویی و پرخاش‌گری متحیر. همه حرص می‌خوردیم که آن‌یکی کاندیدای اصلاح‌طلبمان جمله‌هایش را با تف و بدون فعل جمع می‌کند و این‌یکی در یک مناظره به این مهمی، در برابر حمله‌های کسی که که در طی چهار سال ریاست جمهوری‌اش متخصص سخن‌وری و نطق و منبر شده، هزاربار می‌گوید چیز، چیز، چیز، چیز... بعد از مناظره مثل لشکر شکست خورده کف آشپزخانه ولو شده بودیم و سیگار عصبی می‌کشیدیم و مانده بودیم که چرا این مرد لااقل به ظاهر شریف، ندارد آن توان پاسخ‌گویی را. تصورمان این بود که جنبش اصلاحات بد ضربه ای خورد و امیدوار بودیم (هستیم) که کروبی کمی از پس این هجمه‌ی مدون و فکر شده بر بیاید.

2- مادر یکی از بچه‌ها زنگ زد که دیدید این مرد شریف را؟ دیدید چه مظلومیتی کشید؟ دیدید چه صبری کرد و جوابش را نداد؟ دیدید چه متانتی کرد؟ یک لحظه تلنگر خوردیم که نکند ما در توهمیم! نکند مظلومیت این بر خشونت آن فائق آمده، نکند یک بار دیگر مظلوم‌نمایی (یا مظلومیت) کار خودش را کرده. بعد امیدوار شدیم که یک دوری بزنیم بیرون از جمع خودمان ببینیم وضع چیست. بعد عطا از شمال زنگ زد که من دارم با همه جا حرف می‌زنم، گفت اکثر تحلیل‌ها می‌گوید میرحسین در ده دقیقه آخر برد. کمی از بهت در می‌آیم، اما قانع نشده‌ام، اصلن.

3- دی‌شب آن‌قدر غمین بودم که نه به وبلاگستان سر زدم و نه گودر. صبح بچه‌ها را باز دیدم، گفتند چه نشسته‌ای که در اینترنت غوغاست، پیروزی‌ست، حمایت است، سرخوشی‌ست. اعتراف می‌کنم که از تحلیل‌ها متحیرم، قبول که میرحسین متانت کرد (فرض می‌کنم که له نشد)، اما این که این روش را حساب شده و استراتژی و برنامه‌دار بدانیم فکر می‌کنم واقعن از واقعیت دور باشد. اما این که این مظلومیت به نفعش شده باشد، قلبن امیدوارم که این طور باشد.

4- آرش می‌گوید ما در روزنامه با خیلی‌ها در تماسیم، می‌گوید دی‌شب در خیابان بوده‌ام، می‌گوید هر روز در میدان ولیعصر وضعیت را مانیتور می‌کنم. آرش می‌گوید این ماجرا قطعن به نفع میرحسین شد، می‌گوید قشر متوسط این‌بار با شعار افشاگری الف-نون رنگ نمی‌شوند، می‌گوید این استراتژی یک‌بار استفاده شده و حالا دیگر سوخته، می‌گوید الف-نون یک بار این روش را در جایگاه مظلوم استفاده کرده و حالا در جایگاه قلدر نمی‌تواند بار دوم از همان حربه بهره‌برداری کند.

5- از مغازه‌دار محلمان می‌پرسم تحلیلت چیست؟ اول ابراز هیجان می‌کند و به به و چه چه. بعد می‌گوید به حال من و تو چه فرقی می‌کند که کی بیاید بالا، من به هر حال سواد ندارم (مطمئنم لااقل دیپلمه است) و رای نمی‌دهم. کمی با او کلنجار می‌روم و در نهایت با تردید و بی تحلیل می‌گوید ببین، الف-نون حالا بعد از چهار سال افسار کار را در دست دارد و بهتر است خودش بماند، چون حساب کار در دستش هست. بعد از یک بحث جدی تحلیلی که تمام جماعت داخل مغازه کم و بیش بی‌تفاوت گوش می‌دهند، سعی می‌کنم قانعشان کنم که از زمین تا آسمان فرق می‌کند، بعد هم می‌زنم بیرون.

6- با بچه‌های بی بی سی حرف می‌زنم، می‌گویند تحلیل‌ها بسیار متناقضند.

7- . برای من، تحلیل طبقه‌ی روشن‌فکر در انتخابات اصلن نماد قانع کننده‌ای از رفتار جامعه نیست. عمیقن امیدوارم آرای طبقه‌ی متوسط اگر به سمت میرحسین نیامده باشد لااقل از دست هم نرفته باشد.


---------------------------------------------------------------------------
پ.ن: این پست شرح حال است، نه یک تحلیل.

عکاسی دنیایی فوق‌العاده است، چون می‌تواند از یک اتفاق معمولی حادثه‌ای ابدی بسازد. برعکس، چقدر در اشتباهند آن‌هایی که در هنگام وقوع حادثه‌های مهم زندگی‌شان، به‌جای تجربه کردن یا لذت بردنش، فرصتشان را صرف جاودانه کردن آن لحظه می‌کنند، در حالی که فرصت جاودانگی را با تلاش برای رسیدن به آن از دست می‌دهند، درست مثل کسانی که سراسر محبوب‌ترین کنسرت زندگی‌شان را مشغول فیلم‌برداری با موبایل هستند.

مرتبط: خوشبختی از آن شيرينی‌هايی‌ست که بايد گرم‌گرم خورد