
در دو يا سه پست، مروري خوهم داشت بر - رابطه از راه دور - و آنچه بر خودم گذشته. براي پيشگيري از قضاوتهاي زودهنگام، كامنت را تا آخرين مطلب بسته نگه ميدارم.
هم اولين تجربه بود، هم طولانيترين، هم ناگهان-عاشقترين. رابطهاي كه مقتضيات زمان و مكان يك شبه شكل و قيافهاش داد، و اين يك شبه بودن هم براي او ثقيل بود و هم من، براي او شايد بيشتر تنانهي سختي بود و براي من عاشقانهي پيچيدهاي بود. نميدانم چقدر طول كشيد تا واقعن دلباخت، اما ميدانم تا ماهها، من اصرار ميكردم كه عشق درافتاده و او انكار ميكرد كه ايني كه بين ماست نميتواند عشق باشد، هوسيست كه طول كشيده، بيشتر واقعيت عشق من بود كه او باور نميكرد تا اين كه بخواهد اعتراف كند كه حس خودش چيست. اما فكر كنم جايي، در نامهاي، روزي نوشته باشد كه عاشقم بود و فقط زير بار اين ناگه و ناگاه نميرفت، چون ساختار و كليشههاي ذهني، دستور عاشقي را جور ديگر تبيين كرده بودند.
بار اول را من رفته بودم ولايت آنها، بار دوم هم فكر كنم كه باز من رفتم، هربار ده روز، پانزده روز. با هم سفر ميكرديم، دنيا ميديديم و لذت ميبرديم. خوشسفر بود، خوش احساس بود، خوش بستر هم نيز. هر بار كه بر ميگشتم، عاشقانه مينوشتم، عاشقانه مينوشت، نجوا ميكردم، نجوا ميشنيدم، آه مي كشيديم و دوري را به زور عشق تحمل مي كرديم. بعد قرار شد كه او بيايد، اينبار براي من يك تحول اساسي بود، قرار بود دو-سه ماهي با هم زندگي كنيم. به اين در و آن در زدم و خانه گرفتم، سرشار از انگيزه بودم، مهمترين تجربهي زندگيام با يك نفر زير يك سقف بود و ميدانستم و هنوز هم معتقدم اين اتفاق، نقطهي عطف خودشناسي، رابطه شناسي و قابليت شناسي آدمهاست، چه براي زندگي با يك نفر دوم و چه براي زندگي با خودشان. اتفاقن تجربهي موفقي هم بود، آنطور نبود كه تمام آن تابستان را در هم بلوليم، او زندگياش را ميكرد، دوستانش را مي ديد، گاهي چند شب با خانوادهاش بود، سفر ميكرد. من هم زندگيام را مي كردم، شبها كمتر مي خوابيدم و صبحها كمخواب اما شادمان به سراغ كارم ميرفتم، نه سر هم خراب بوديم و نه از هم جدا، يك دورهي ماه عسلگونهي مستقل، ايدهآلي كه هنوز ذهن دارم، ايدهآلي كه هنوز فكر ميكنم تنها روش ممكن براي زندگي كردن با يك شخص دوم براي من است.
بعد هم رفت و موقع رفتنش داشت رابطهمان به سالگردش نزديك ميشد و جا افتاده بود و نرم بود و آرام بود و سرشار از آرامش، از آن آرامشهاي تمام عيار. هوم... بعد آن اتفاق عجيب شروع كرد به افتادن، من حضور ميخواستم و آغوش و آرامش، اما او نبود. اولين فاكتوري كه شروع كرد به كمرنگ شدن، همان آرامش بود. تلفنهاي طولاني و چتهاي كيلومتري كار نميكردند، چيزي كم بود، چيز مهمي كم بود. هم آن زمان سردرگم بودم و هم حالا نسبت به حس آن روزهايم سردرگمم. اصلن انگار اين فاصله مبناي سردرگمي باشد و سردرگمي آفت رابطه. ميخواستم كاري به رابطه نداشته باشم، اما رابطه با من كار داشت، براي من عشق بي كنار مفهوم نداشت، ندارد. او هم آنچنان تامين نبود، اما يك تفاوتي در رفتارمان بود، يك تفاوتي شايد در نيازهايمان بود.
سفر آخرم، اتفاق خوشآيندي نبود، حرفهايم را كه زدم، مبهوت ماند، هرگز نفهميدم كدام جنبهي حرفهايم آزاردهندهتر بود، نامفهومتر بود، اما فهميدم كه نگاهمان يكي نيست. گفتم كه اين انتظار و فاصله، اين گوشي تلفن و چت و نامه آدم را ميفرسايد، بي تعارف عشق را هم ميفرسايد، گفتم كسي از من نخواسته بود كه تا الان متعهد بمانم، تعهد خودخواستهام حالا اما لنگ ميزند. آن سفر چيز گوريدهي بدي شد، بد هم تمام شد، بد هم خداحافظي كردم، بعدش هم بدرفتار شدم، خيلي زياد، آزرده شد، خيلي شديد، من هم آزرده بودم، اما در دنيايي متفاوت.
مدتها طول كشيد تا توانستيم دوباره دوست باشيم، حتا دوست معمولي.
-------------------------------------------------------------------
پ.ن: انگيزهي مطلب: دلتنگی واژهایست که به احساس الان من میگويند
پ.پ.ن: تكرار دارد










