Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

aramesh.jpg
[اوج آرامش]

گاهي هم زلزله!

--------------------------------------
پ.ن: جهت اطلاع بعضی ها که اول اسمشان -ر- دارد و آخرش -ی-، نامبرده‌ی عکس فوق دو ساله می باشد، نه بیست و دو ساله و نه سی و دو ساله و نه الخ!

:: تاكسي

- رفتن
مي پرسم: تا پيچ شميران چند؟
مي‌گويد بيا بالا،‌نگاهش مي‌كنم، پيرمردي لاغر و مرتب توي صندلي ريو گم شده، مي‌گويم دعوامان مي‌شود يك‌وقت، با تاكيد مي‌گويد بيا بالا آقا، فداي سرت، مهمان من.

سوار كه مي‌شوم بدن مكث شروع مي‌كند به تعريف، آزاردهنده نيست حرف‌هايش.
از ماجراي آواره‌گي 300 نفر مسافرهاي كاسپين در سوريه و موضع گيري آقاي كاسپين كه گفته "حالا ببينيم چه مي‌توان كرد" شروع مي‌كند تا راه حل تمام معضلات كشور كه از نظر او احياي "شهر نو"ها و سامان دادن "ج-نده‌جات" و صدور كارت بهداشت و ارتباط سالم فروشنده و "دي-وث" و دربان و خريدار است. مي‌گويد يك خارجي كه ايران آمده بوده راه حل تمام معظلات من‌جمله ترافيك و اقتصاد را در اين كار دانسته بود! (راستش را بخواهيد به لحاظ مفهومي مخالفت جدي‌اي با او ندارم).
مي‌رسيم و سه‌هزار تومان را روي چشمش مي‌گذارد و آرزوي موفقيت مي‌كند و قربانم مي‌رود و خداحافظي مي‌كنيم.

.
.
.
-برگشتن
مي‌پرسم: فلان جاي عباس آباد چقد مي‌شود؟
محكم مي‌گويد: بيا بالا! نگاهش مي‌كنم، مرد درشت و ميان‌سالي‌ست كه به زور پشت رل پرايد جا شده، مي‌گويم: تو يك مشت به من بزني چانه‌ام خرد شده‌ها، مي‌گويد: بيا بالا آقا! مي‌گويم چشم! دقت مي‌كنم كه لبخند را روي لبش پيدا كنم لااقل، پيدا مي‌كنم.
حركت كه مي‌كند، تلاش مي‌كنم كمربند را ببندم، ميان راه گير مي‌كند، متوجه مي‌شوم خيلي كثيف هم هست، ميانه‌ي شش و بشي كه دارم با خودم مي‌كنم، مي‌گويد لازم نيست آقا، من "معمولي" رانندگي مي‌كنم. حوصله ندارم در باب فلسفه‌ي كمربند ايمني و اين مسائل توضيح بدهم، هوا هم به شدت گرم شده، پس بي‌خيال مي‌شوم و كمربند را رها مي‌كنم، خودم را سرگرم رسيدهاي بانكي و مداركم مي‌كنم. مي گويد من طرفدار رانندگي با سرعت معمولي‌‌ام،‌ نه تند نه يواش، هردويشان اعصابم را خرد مي‌كند. همينجوري كه حرف مي‌زند، با هيكل گنده‌اش برگشته روي صندلي عقب و يك‌وري با پنجره كلنجار مي‌رود، جلو را نگاه مي‌كنم كه چهارراه سميه را سالم رد مي‌كنيم يا نه، رد مي‌كنيم. كولر را روشن مي‌كند، من نخواسته بودم، اصلن فكر نمي‌كردم كار كند. تعجب مي‌كنم و فكر مي‌كنم اين يكي مي‌خواهد بتيغد حتمن.
بدون آدم حساب‌كردن كاغذهايي كه كله‌ام را تويشان كرده‌ام شروع مي‌كند به تعريف داستان‌ش. رفيقش يك سمند تحريل گرفته بدون پخش، لامپ سقف، ساعت و مه‌شكن. اين‌ها را توي سند هم نوشته‌اند. مي‌گويد به رفيقم گفته‌ام پرايد من پخش كه داشته هيچ، كاست راهنماي كاربري هم داشته حتا! متعجب مي‌گويم جدي؟ باز تحويلم نمي‌گيرد و ادامه مي‌دهد: گفتم اصغر بيا گوش كن نواره‌رو، بعد ضبط را روشن مي‌كند، صداي خر و خر بلند مي‌شود و حميرايي سوسني چيزي آن ته شروع مي‌كند به خواندن. خودش از خنده مي‌تركد و همان‌طوري كه چاق‌ها مي‌خندند با نمك تعريف مي‌كند كه اصغر گفته ممد تو "ك-خلي" به‌خدا! من هم مي‌خندم.

جلو ساختمان مي‌پرسم چقدر تقديم كنم؟ تپل خان كه حالا زمين تا آسمان مهربان‌تر شده مي‌گويد 2500 تومان. از تمام فكرهايي كه كرده بودم، ‌از اين كه فكر مي‌كردم كولر را روشن كرده تا بتيغتم شرمنده مي‌شوم و سه‌هزار تومان مي دهم و پياده مي‌شوم، براي هم‌ديگر آرزوي موفقيت مي‌كنيم و خداحافظي.

:: غر مي‌زند، يا به به چه دموكرات كشوري كه من دارم

1- يك هم‌كاري داريم ما، از دوران محمد خاتمي مرحوم به اين ور روزنامه ي ايران مي‌خرد، در واقع عادت كرده كه بخرد. ديده‌ايد بعضي آدم‌ها بعضي كارها را به طور سنتي انجام مي دهند،‌ يعني تغيير رويه سخت‌شان است اصولن؟ اين هم از همين آدم هاست، چهارسال آزگار است كه من غر مي‌زنم براي چي مي‌خري اين ابتذال را، مي‌گويد تو چه كار داري، دوست دارم (من مي‌دانم اما كه با سياست هيچ ميانه‌اي ندارد، مي دانم كه به صفحه ي حوادث‌ش عادت كرده فقط).

يك كرمي هم هست،‌ مي‌دانم كه خواندن اين روزنامه مغز آدم را مي‌گذارد توي مايكروفر،‌ مي‌دانم كه مي‌رود روي اعصابم بس‌كه زيرلايه‌هاي كيهاني دارد اين زباله، اما باز يك‌هو خودم را توي اتاق دخترك پيدا مي‌كنم در حالي كه گوشه‌ي صفحه‌ي اول روزنامه را از زير سندهاي حسابداري كشيده‌ام بيرون و دارم كج‌كجي تيتر‌ها را مي‌خوانم. بعد هم زير لب دوتا فحش به زمين و زمان مي‌دهم و آرزو مي‌كنم در كانادا به دنيا آمده بودم و برمي‌گردم اتاق خودم.

2- بعد از اين ماجرايي كه سر رئيس جمهورم آوردند، از روشن كردن راديو و تلوزيون وحشت دارم، از شنيدن صداي گوينده وحشت دارم، از آمدن در خيابان و قدم زدن وحشت دارم، انگار در كشوري غريب و در معرض تهديدي دائمي باشي، از نفس كشيدن در فضاي عمومي وحشت دارم. نمي‌دانم مي‌شود توضيح‌ش داد يا نه، اما يك سرخوردگي‌اي هست در هر رفتاري كه يك‌ذره تم مدني يا اجتماعي داشته باشد. از هر كاري كه بوي دموكراسي بدهد يا خواسته‌ي عموم درش موثر باشد وحشت دارم، وحشتم از مواجه شدن با اتفاقي ناخوش‌آيند يا خلاف ميل نيست، بل‌كه از ذات آن كاري كه بايد دموكراتيك يا مدني باشد و بعد با يك سيلي محكم ‌مي‌فهمي كه از بيخ شاشيده‌اند به سرتاپاي دموكراسي‌اش، از مواجه شدن مكرر با اين واقعيت است كه وحشت دارم.

3- الآن، توي اين اوضاع خاص، صداي آمريكا با بي.بي.سي يك تفاوت فاحشي پيدا كرده، تفاوتش هم اين است كه روي اعصاب است. شنيدن تحليل صحبت‌هاي فلان "آقا" از صداي آمريكا كم و بيش همان‌قدر اعصاب مي‌زند كه شنيدنش از سيماي (سابقن) ملي مي‌زند، اما بي.بي.سي همان مزخرفات را يك جوري برايت تعريف مي‌كند كه مخت از شنيدنش سوت نكشد لااقل، صداي سوت بماند براي موقع فكر كردن دوباره. بنابراين من عرض ادب مي‌كنم به اين رسانه‌ي استكباري، همين‌قدر كه مي‌شود متن خبر را بدون ساييده شدن اساسي اعصاب دريافت كرد، صرفنظر از ميزان سايندگي اصل آن.

4- باز توي اين حال و هوا، خبر خواندن در گودر(گوگل ريدر) يك مزيت بزرگي دارد كه مي‌تواني سه خبر جان‌فرسا را در سيزده ثانيه، با سرعتي كه باب ميل‌ت هست بخواني و سرت را توي برف نگه داري و بگذري. حتا صفحه‌ي وبسايت اصلي آن خبر (مثل تصوير تكان دهنده‌ي اعلام پيروزي در صفحه‌ي اول "فارس"، يك ساعت قبل از شروع شمارش آرا كه هنوز از ذهنم پاك نشده)، مقابل چشمانت نيست، فرمت ندارد، رنگ ندارد، چهارچوب ندارد، دوخط خبر است كه نهايتن اسكرول-پايين مي‌كني و آبي كم‌رنگ مي‌شود، يعني نابود شد، رفت، عبور كرد.

بعد همين است كه ديگر تحمل صداي آمريكا توي خانه، بعد از 8 ساعت نشستن جلوي كامپوتر ممكن نيست‌ و حالا شما در جريان مشكل بزرگ و جديد من با خانواده‌ام قرار مي‌گيريد، من تحمل شنيدن اخبار ندارم. مي‌خزم ته اتاقم، در را مي‌بندم، كولر را روشن مي‌كنم كه صدا كم‌تر شود، نيم ساعت تحمل مي‌كنم، بعد مثل كسي كه فلانش را كشيده باشند مي‌روم وسط پذيرايي و از پدرم يا مادرم "خواهش مي‌كنم" صداي اين قارقارك را كم‌كنند.

5- راديو پيام را به ناچار و محض تنوع گاهي گوش مي‌كنم. هربار ساعت را نگاه مي‌كنم كه تايم خبر نباشد، دارام-دروم خبر كه بلند مي‌شود، ريسك نمي‌كنم، حتا جايي را كه بايد روي پنل پخش فشار دهم از قبل نشان مي‌كنم، صدايش را مي‌بُرم و هربار احساس مظلوميت ناشي از نداشتن حق زندگي در كشورم، فشارم مي‌دهد كه بيش‌تر بخزم در لاكم، فقط به اميد روزي كه عدالت بازگردد.

6- لذت من محدود است به چهارديواري‌ها، حريم –فعلن- خصوصي‌ام.

:: اوه اوه... ناكام!

جان مادرتان، اگر زد و من مردم،‌ نياييد توي اعلاميه‌ام بنويسيد "جوان ناكام"ها، نكنيد اين كار را ها، توي قبر نلرزانيد تن مرده را ها، اسباب تمسخر غريب و آشنا را فراهم نكنيدها، حلالتان نمي‌كنم.


ژانر: حجله‌ي جوانان "ناكام" از دست رفته‌ي هواپياي توپولوف – اين‌ور و آن‌ور تهران.

-----------------------------------------------------------------
پ.ن: بي احترامي‌ست به مرده به خدا، خوب نيست آدم عكس جوان مرحوم، گردن‌كلفت سابق را ببيند، عبارت زيرش را بخواند، پوزخند هم بزند، بزنند.

:: از بالا

from-sky.jpg
[عکس‌های آسمانی]

عکس‌های آسمانی، یا زندگی از بالا چقدر ساده‌تر به نظر می‌رسد

:: كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3

یک هفته با این پست کشتی گرفتم، نتيجه گيري خيلي سخت‌تر از آن چيزي‌ بود كه اول فكر مي‌كردم.

حالا مي‌توانم حاصل دو این اتفاق زندگي‌ام (دو پست قبلی 1 و 2) در زمینه‌ی روابط راه دور را يك جورهايي دسته بندي كنم، این دسته بندی همین‌طور که پایین می‌رود هی طنزتر می‌شود بل‌که قابل هضم هم باشد:

1- يك نتيجه‌ي شفاف رفتاري در من اين بود كه واقعن به خودم اجازه ندادم بعد از دو تجربه‌ي قبلي (كه از داشتن‌شان هيچ پشيمان نيستم) دوباره ريسك كنم و وارد رابطه‌ي راه دور بشوم. البته همه‌ چيز رفتار آدميزاد نسبي‌ست و اين نخواستن من نسبي‌تر.

2- شايد خنده‌ دار به نظر برسد كه هنوز چيزي از آن رابطه‌ي آخر نگذشته بود كه يك بار ديگر در معرض اين ماجرا قرار گرفتم. مي دانم كه كمي هم ربط دارد به شيوه‌ي زندگي من، اما به هر حال اتفاق سوم، آن‌هم پيوسته و چسبيده به دو دوره‌ي قبلي در نوع خودش يك ركورد به حساب مي‌آيد. تصميم ندارم شرح و بسطي از اين آخري بدهم، اما رفتارم در قبال‌ش بي شك تفاوت‌های اساسي داشت، مثلن همان روز اول تند تند تعريف كردم كه من قسم خورده‌ام وارد رابطه‌ي راه دور نشوم!

3- روزگار گاهي (فقط گاهي) به كام آدم‌هاي با انگیزه مي‌چرخد! طرفم از خودم "اين‌طوري‌تر" از كار درآمد. تا هستيم هستيم، نبوديم، نيستيم، باز -اگر شد- و بوديم، هستيم! (تازه این وسط تعریف‌ها داریم برای هم). گرچه الان كه اين‌ها را مي‌نويسم پيشاپيش نگران قضاوت كنندگان‌ هستم، اما مي‌خواهم بگويم اصل ماجرا هيچ فرقي نمي‌كند، رابطه شكل مي‌گيرد، علاقه ايجاد مي‌شود، عاشقانه‌ها سروده مي‌شود، دوري آزار مي‌دهد، خصوصن وقتي يك چيزي شبيه انقلاب زرتي بيفتد وسط ده روز فرصتي كه مي‌خواسته ايجاد شود و جلويش را از بيخ بگيرد (آورده‌های انقلاب را درنظر نمی‌گیرم).

4- به عنوان يك برگشت به عقب اين را اضافه كنم كه بعضي آدم‌ها زندگي‌شان، روابط‌شان و عشق‌شان حتا چهارچوب‌هاي خاصی دارد كه اگر داشته باشد، اين حرف‌هاي من ممكن است ديوا‌نه‌شان كند (يا فكر كنند من ديوا‌نه‌ام). مثلن براي كسي كه ازدواج موفق را غايت پيروزي و "تنها" هدف نهايي رابطه مي‌‌داند، يا كسي كه به عشق افلاطوني (حالا 10 سال دوري هم كه جزوش باشد) اعتقاد دارد، حرف‌هاي من كم و بيش چرت و پرت به نظر خواهد آمد،‌ پس اگر برای درک‌تان از رابطه یا عاشقی انعطاف قائل نیستید، وقتتان را اینجا تلف نكنيد.

5- با فرض اين‌كه كسي با طرز تفكر بند 4، يا لااقل با هيچ تفكر "من هرگز"ي‌اي از اين‌جا به بعد را نمي‌خواند، مي‌خواهم بگويم كه ماندن و تحمل كردن و به تن و روح و روان زورآوردن و معاشرت نكردن و جذب نشدن و جذب نكردن و در كل "زندگي را ادامه‌ ندادن" -به خاطر يك رابطه‌ي راه دور- و - در طولانی مدت- اشتباه است. اصول خودم را رعايت مي‌كنم و مي‌گويم نسبتن اشتباه است.

6- من از بعضی ابعاد آدم خطرناکی شده‌ام، مثلن دیگر نمی‌فهمم چطور می‌شود یک آدم سالم بدون برآورده کردن نیاز تن‌اش سالم و سلامت بماند، سلامت که می‌گویم، چه روحی، چه غیره. حالا این درمورد یک آدم عاشق (بخوانید درگیر)، نه که ساده‌تر نیست، سخت‌تر هم هست. هی باید هرمون ترشح کنی، بعد قورت بدهی. حرفم روشن است، کنترل تن در رابطه‌ی راه دور یا طاقت فرساست یا نشدنی. حالا این‌که کسی تحمل این طاقت‌ فرسایی را ارزش تلقی کند (یا حتا آسان) امری‌ست مجزا.

7- یک واقعیت غم‌انگیزتری هم اما هست. رابطه در فاصله فرسوده می‌شود، رابطه یعنی عشق، علاقه، محبت، از همه مهم‌تر، تعلق. روند نزولی احساسات در رابطه‌ی راه دور یک واقعیت است، روند نزولي احساسات عميق و از دست رفتن تصوير واقعي مخاطب، یک واقعیت است. می‌شود انواع روان‌کننده‌ها را تزریق کرد میان چرخ‌دنده‌های رابطه‌ای که به جیرجیر افتاده، اما تحمل این سیستم مکانیکی نهایتن تمام می‌شود.

8- فرض کنیم که چند ماه یا چندسال صبر کردیم و شد، طرف آمد، من رفتم. این اتفاق از بعضی ابعاد شبیه بازگشت به رابطه با معشوقی‌ست که ماه‌ها یا سال‌ها از او جدا بوده‌ایم و آرزوی بازگشتش را داشته‌ایم. عشق روز اول حالا تبدیل به یک احساس فرضی شده که با واقعیات دوطرف رابطه تفاوت‌های فاحش دارد. شانس مواجه شدن با بحران بازگشت به رابطه و مواجه شدن با یک آدم جدید و غریبه، هیچ بعید نیست. این درمورد رابطه‌های خیلی دور صادق‌تر هم هست.

9- واقع‌بین که باشیم یک "حیف" دیگری هم این وسط هست، هر دو طرف رابطه ممکن است فرصت‌هایی را از دست بدهند، این فرصت‌ها گاهی اصلن شوخی نیستند، این فرصت‌ها وقتی خیلی حیف می‌شوند که آن اتفاق رویایی مورد انتظار در رابطه‌ی راه دور بر باد می‌رود و هم رانده می‌شویم و هم مانده.

10- برای کسی با نگرش من، یکی از روش‌های موثر حفظ رابطه با کسی که شانسی در بودن موقت، منقطع یا حتا بلند مدت‌تر در آینده با او می‌بینم، داشتن آلترناتيو محلي‌ست‌. آلترناتیو که می‌گویم، می‌تواند گپ باشد، بغل باشد، کنار هم باشد. دنبال فرموله کردن‌ش نیستم، اما همین‌قدر که دوطرف به این نقطه برسند که بخشی از نیازهای "حضور-مدار"شان را با کمک افراد محلی و در دسترس پر کنند، یعنی شانس بقای نوعی از رابطه بینشان افزایش پیدا کرده، تاکید می‌کنم، نوعی از رابطه.

11- خطر جذب فرد به آلترناتيور محلي هميشه وجود دارد، من با این جمله تعریفش می‌کنم: "کسی بیاید همه‌اش را ببرد"، یعنی آن مقداری که برای من هست را هم ببرد، یعنی رابطه‌ی راه دورم را بکند راه نزدیک خودش. اگر کله‌تان کمکی باد یا ورم داشته باشد، این خودش می‌تواند جزو جذابیت‌های یک رابطه باشد، عاشقیت به شیوه‌ی لیلی و مایاکوفسکی! نه تایید می‌کنم و نه تکذیب، باید کرمش باشد در آدم.

12- من بالاخره تجربه کردم، درست‌تر که بگویم تجربه می‌کنم. من می‌دانم که این‌طور رفتار آلترناتیو کردن در رابطه، اگر دلت خیلی رفته باشد، ماتحت انسان را کمی جر می‌دهد (مودبانه‌ترین تفسیرم بود). من می‌دانم که عاشقی راه دور اما ماتحت آدم را جرتر می‌دهد. پس همچنان معتقدم که یا نکنید آقاجان، بالای 150 کیلومتر (به اندازه‌ی یک تصمیم تا دیدار) نکنید، یا اگر کردید، خودتان را برای دیدار قیامت، در انفرادی حبس نکنید، یا اگر کردید و حال هم کردید که کرده‌اید، نوش جان، حتمن می‌توانید که می‌کنید!

13- من اعتراف می‌کنم که روایتی از خودم در این میانه سان.سور شد – به کل، شاید چون نیم‌پز بود.

13+1 – همه‌ی این شعارها مال وقتی‌ست که در نگاه و رفتار و علاقه‌ی آدم‌های دوطرف یک رابطه "توازن" نسبی‌ای وجود داشته باشد، اگر نباشد، خدا رحمت کند رفتگان شما را.


------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: پیرو ته تمه‌ی جو انقلاب و دموکراسی‌ای که ما بلدیم، کامنت‌های غیر مودبانه قلع و قمع خواهند شد.

بعد از ظهری بود بس غم‌گین

:: كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 2

يك آدم بي‌نهايت راحتي بود، آرام بود، هيچ‌وقت دعوا نداشت، به كارم، استقلالم، دنياي مجازي‌ام، دوستان خاص‌م كاري نداشت، محترم مي‌شمرد يا لااقل محترمانه مي‌پذيرفت. رابطه‌مان روي هوا شكل گرفت، بي هيچ قرار و مدار و چهارچوبي، لمس كرديم، بوسيديم، خوابيديم و دوست داشته شديم. از رابطه‌ي قبلي‌ام آزرده بودم و زخم خورده، دنبال تعهد و ضمائم‌ش نبودم، دنبال اتفاقات كش‌دار نبودم، اين دختر هم قرار بود دو-سه ماه بعد برود اروپا براي چند سال درس خواندن. بي قرار و مدار خواستيم همان دو-سه ماه را با هم باشيم. اما رابطه‌ها هرگز تابع فرمول نيستند، روزي كه خواست برود، دل‌بسته‌تر از آن چيزي بوديم كه انتظارش بود يا قرار نهاني‌اش بود، هم‌ديگر را مي خواستيم،‌ شايد زياد. او را نمي دانم، اما لااقل من دوباره در دام خطاي مكرر افتادم، من مي‌دانستم و خطا را تكرار كردم، او رفت و من ماندم، به اميد دو ماه بعد و يك سفر، شش ماه بعد و باز يك سفر، يك سال بعد همين‌طور و شايد هم در نهايت بازگشت.

دو-سه ماهي را زير فشاري كه اين‌بار از روز اول نمود داشت گذراندم (گذرانديم). كار او سخت‌تر بود، چرا كه هم مسافر بود و غريب بود و هم تازه وارد بود و بسيار تحت فشار. تلاشم را كردم كه ساپورت كنم و در نهايت هم باز پاشدم و چند روزي رفتم پيشش. يك تجربه غم‌انگيزي داشتم از آن رابطه‌هاي قبلي كه مي‌دانستم آدم زندگي كردن توي يك سوئيت بيست متري با كسي نيستم. بحث آدم‌ش هم نبود، آخر من نمي‌فهميدم و نمي‌فهمم چطور مي‌شود يك هفته توي يك اتاق با يكي لوليد و بعد از يك هفته سر به كوه نگذاشت. ما ايراني‌ها شايد به بعضي ابعاد رفاه عادت كرده‌ بايم كه در اروپا بايد نسبتن پول‌دار شديدي باشي براي بدست آوردنش. ساده‌ترينش همين ماشين داشتن و با ماشين سر كار رفتن و هر روز شمال رفتن و چه و چه. اعتراف مي‌كنم كه تحمل اتاق دونفره زير آسمان خاكستري و باران مكرر در طولاني مدت كار طاقت‌فرسايي‌ست. مي‌دانم كه همه دارند آن‌جا زندگي‌ مي‌كنند و عادت كرده‌اند، اما كار من نبود، عادت نداشتم لااقل. خوش‌حال بر نگشتم، اما باز نااميد هم نبودم. همچين هم كه پايم رسيد به تهران، از همان راه دور، درگير يك بحران عميق و جدي‌اي شديم كه از مرورش مو بر تنم راست مي‌شود و جايي براي تكرار ندارم.

اين بار بنا به تجربه‌ي قبل و من‌ِ ِ بزرگ‌تر شده و واقع بين‌تر شده فهميدم كه باز دارد تاريخ تكرار مي‌شود. گوشه هاي كار تفاوت هاي خاص و عجيبي با تجربه‌ي قبلي داشت البته. مثلن دخترم اين بار ناگفته و نانوشته، شايد در رد و بدل كردن نگاهي و با سكوتي حالي‌ام كرده بود كه پذيرش و ظرفيتش را دارد اگر من حركتي كردم يا به زعم خودم خطايي كردم تا جايي كه آزارش نداده باشم. همين حالا هم كه مي‌نويسم مطمئن نيستم و چيزي نبود كه بشود يا مي‌بايست قطعي‌اش مي‌كرديم. اما مهم اين است كه من اينچنين حسي داشتم و به دريافت‌هايم اطمينان نسبي داشتم. اول تصميم گرفتم به همين حس اطمينان كنم و اين‌گونه رفتار كنم. اما به قول علما، "حاشا و كلا". همان يك‌ذره حس سردرگمي كه از قبل بود، عذاب وجدان و احساس بي صداقتي هم اضافه‌اش شد، گل بود به سبزه نيز آراسته شد و يك مجموعه‌ي حال به‌هم زني درآمد كه يك هفته هم قابل تحمل نبود. پس برگشتم به همان مرحله‌ي سردرگمي سابق و تلاش كردم با دختر حرف بزنم بل‌كه به جايي برسيم. نكته اين بود كه برخلاف رابطه‌ي قبلي‌ام، دختر اين بار برگشتني بود يا لااقل مي‌توانست مسيرش را طوري طرح بريزد كه روزي برگردد، كه همين "طوري طرح بريزد" شده بود غوز بالا غوز من كه اگر اپسيلوني به خاطر من تغيير مسير بدهد و رابطه جواب ندهد من نخواهم توانست خودم را ببخشم. خلاصه يك ملغمه‌اي بود بس ناگوار. هر چه هم به دختر مي‌گفتم سردرگمم، پريشانم، نمي‌فهميد كه حرفم چيست، فكر مي‌كرد دارم بهانه مي‌كنم رابطه را ببرم، كه واقعن هم بريدنش بهتر از آن سرگيجه بود.

اين بار جسارت كردم و به يك راه حل عجيب (لااقل در آن مقطع، عجيب) فكر كردم، حتا مطرح كردم. گفتم بيا اين چند ماه را براي خودمان زندگي كنيم، بي تعهد، بعد كه برگشتي اگر هر دوخواستيم، باز با هم باشيم. راستش تا آن لحظه هم هيچ حرفي از تعهد و اين ماجراها بينمان رد و بدل نشده بود و نبود و نيازي نبود، هرچه بود همان روند طبيعي رابطه بود و تعهدي علاقه مدار و خودخواسته.
دختر برآشفت، شديد و جدي، گفت مسخره‌تر از اين چيزي به ذهنت نرسيد؟ اگر مي‌خواهي بروي خوب برو،‌ يعني چي كه هركس براي خودش، اين ديگر چه ماندني دارد و چه مفهومي... كاملن آماده بود كه ببرد و برود. اما من نكردم، نخواستم، مي خواستمش، راحت نيست كه آدم با يك نفر عادت كند، به يك نفر عادت كند، علاقه بيايد وسط، بعد همين و همين... گفتم آقا غلط كردم، بمانيم، مي‌مانم، خلاص.

مانديم و ماندني كردم بس پيچ در پيچ و درد دار و دور و سردرگم. نه عاشقانه‌ها كارساز بود، نه تلفن‌ها، نه چت ها و نه هيچ و هيچ. "كنار" نبود و بي كنار هيچ نبود. دو ماه بعد باز چند روزي را دختر آمد، باز با هم بوديم و باز خوب بوديم و باز عالي بوديم، با اين تفاوت كه اين سوال بزرگ در مغز هردومان مي‌گشت كه بايد چه كنيم؟ حرف زديم و حرف زديم و گريستيم و خنديديم. روز آخر پرسيد چه كنيم، گفتم تمام كنيم، من لااقل نمي‌توانم ديگر. تصوير آن خداحافظي از توي خانه تا راه‌پله‌ها و خيابان و پنجره‌ي ماشينش كه بالا رفت و چراغ خطرهايش سر پيچ كوچه، يك به يك در ذهنم ماند.
يك پس‌لرزه‌ي بدي داشت اين اتفاق آخر. ما انبوهي دوست مشترك داشتيم و تقريبن تمام انبوه دوستان مشترك، با نگاه، با كلام، با نقل قول محكومم كردند. حوصله‌ي مرور جزئياتش را ندارم، ‌اما خود دختر هم باز دلخور شد و باز رنجيد و باز رنجش و اتهام‌، باري شد اضافه بر غم جدايي. اما تمام شد و قسم خوردم كه ديگر تن به رابطه‌اي كه دور باشد يا بخواهد دور بشود يا دور باشد كه بخواهد بيايد نزديك ندهم، حتا براي شش ماه.