Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: حیوون

oh-baby-baby.jpg
[Oh Baby Baby]

دیدی-کتلت تو سرهرمس، ال معاشقح
(جو لجن گودر است که در عبارت فوق مشاهده می‌کنید - اما واقعیت دارد، هم قیفش، هم قیرش)

--------------------------------------------------------------------------

آدم اگر کم کم درک کند که نیاز مبرم دارد، چه باید بکند خب؟ حیوان را عرض می‌کنم. حیوانی که پرستار هم داشته باشد، سه هفت ساله باشد بهتر است...

:: قضاوت، رفقا و حريم شخصي

ريشه‌ي اين بحث بسيار تكراري‌ست، اما جا براي حرف تا بي‌نهايت دارد.

دچار يك علامت سوال بزرگ شده‌ام. دارم سعي مي‌كنم بفهمم كه مرز بين انتخاب شخصي به عنوان يك حق، و جاجمنتال بودن (اهل قضاوت بودن) به عنوان يك ايراد اخلاقي، در رد يا نقد يك "رفتار"، "عقيده" يا "شخص" كجاست؟

من يك مشكلي دارم كه اظهار نظر در اين حيطه را برايم سخت مي‌كند، من نمي‌توانم خودم را جاي خيلي‌ها كه از خيلي كارها بدشان مي‌آيد يا متنفرند بگذارم. اولين مثال‌هايي هم كه به ذهنم مي‌رسد رفتارهاي حاد جنسي‌ست، انتهايش هم فاحشه‌گي. مشكلم تا حدودي همين است كه نه از او و نه از شغلش هيچ كينه‌اي به دل ندارم، او را منحرف نمي‌دانم، حتا انتقاد خاصي هم برايش ندارم. اين يك شعار نيست، امروز مي‌دانم كه از عمق وجود اين‌طور فكر مي‌كنم.

از طرفي خودم را قائل به يك نوع نگاه اخلاق‌گراي نسبي مي‌دانم. ساده‌ترين اصلش هم پيش‌روي در هر موردي‌ست تا آن جا كه حق كسي ضايع نشود. مي‌دانم كه همين يك خط، تا دو ميليون صفحه جاي بحث دارد، اما لااقل انتخاب‌هاي شخصي را هرچقدر هم كه عجيب و (از نظر نقطه‌ي مياني منحني اكثريت جامعه) غير قابل قبول باشد، معمولن مي‌پذيرم و واقعن مي‌پذيرم.

حالا فرض كنيد كه دوستي داشته باشم كه از بعضي رفتارهاي من در عجب مي‌شود، به آن‌ها نقد دارد، زندگي كردن به شيوه‌ي من را انهدام شئوناتي مي‌داند كه او به آن‌ها اعتقاد دارد و غيره. سوال بزرگ اين روزهاي من همين است كه تا كجاي اين رفتار انتخاب است (يعني او حق دارد انتخاب كند كه با رفتار من مخالف باشد) و از كجا به بعد مي‌شود قضاوت يا جاجمنتال بودن؟

من امروز به‌خاطر اين‌چنين تناقضاتي نسبت به رابطه با بعضي دوستان نزديكم دچار مشكلم، اما نگاهم به آدم‌هاي بيرون هم همين است، ذاتن احترام كم‌تري قائل مي‌شوم براي كساني كه هرنوع روح قضاوت در ذاتشان هست و جالب اين‌كه به خودم شك مي‌كنم كه اين تفكر خودش يك مدل قضاوت به‌حساب مي‌آيد يا نه.

امروز دوستي مي‌گفت كه آن‌ها حق دارند از تو بدشان بيايد يا قبولت نداشته باشند يا درموردت بد فكر كنند، چون با معيارهاي ذهنشان منطبق نيستي و اين قضاوت نيست و انتخاب است، اما من به جامع بودن اين نگاه ترديد دارم. ترديدم را با يك مثال خيلي ساده مي‌گويم:

گاهي شما با كسي معاشرت نمي‌كنيد چون سيگار مي‌كشد، گاهي از كسي بدتان مي‌آيد چون سيگار مي‌كشد، گاهي هم شخصيت، منش، يا حتا خانواده‌ي طرف در ذهنتان زير سوال است، باز چون سيگار مي‌كشد. من هردو رفتار آخر را مشكل‌دار مي دانم. دومي بيشتر شخصي‌ست چون روحيه‌ي بد آمدنم نادر فعال مي‌شود، اما سومي را چون از نگاه من يك‌سره قضاوت است.

حالا سيگار مثال بالا را بكنيد حشيش، اكس، الكل يا هرويين. همه‌ي ما جايي براي قاضي شدن داريم، نه؟

من با اين نوع قضاوت كردن يا نگاه قضاوت‌گونه داشتن شديدن مشكل دارم، اما با سيگار نكشيدن يا از سيگار متنفر بودن نه. اين توضيح را هم بدهم كه هنوز سيگاري نشده‌ام.

------------------------------------------------------------------------
از قبل:
و اين‌گونه است كه كاليبر من و تو اين‌همه رفته بالا
كم‌تر مرتبط: من و تن و همچنان يار ِ مهربان

:: مناسبت‌های تصادفی

شب سوم، باور کردنی نیست، سومین شب، در حالی که نفسم از شدت هیجان به شماره افتاده بود، در آن تاریکی که فقط چشمانش در آن می‌درخشید، گفتم دوستت دارم. و همان لحظه، که همان لحظه هم شاید دیر بود، گفتم که برای زائیدن این دو کلمه، بار قبل، یک سال این پا و آن پا کردم و آخر هم نگفتم.

simply-free.jpg
[Simply Free]

:: من‌شناسی دونفره

بعضی آدم‌ها نقش عجیبی در خودشناسی طرف مقابلشان دارند. بعضی رابطه‌ها عجیب کمک می‌کنند که آدم خودش را کشف کند، لایه‌های درهم و برهم شخصیتی‌اش را تر و تمیز کند و فارغ از خوب یا بد بودن بعضی از رفتارها یا خصوصیاتش، بتواند تشخیص بدهد که از مبنا کدام خصوصیات را دارد که خودش از وجودشان خبر ندارد یا ماهیتشان را درست نمی‌شناسد.

من شخصن بزرگترین قدم‌های زندگی‌ام را در حیطه‌ی خودشناسی و بعضی جنبه‌های رشد، در ارتباط با این تیپ افراد برداشته‌ام. این تیپ آدم‌ها هم شخصیت نقد کننده دارند و هم نگاه تحلیل‌گر، فقط می‌ماند که دو نفر آنقدر برای هم اهمیت داشته باشند یا لااقل آنقدر به هم نزدیک باشند که بنشینند و با رفتارها و زیر و بم‌های هم‌دیگر ور بروند و بحث کنند، تا از میان این حرف‌ها، مکاشفه‌هایی بعضن فوق‌العاده در بیاید.

از طرف دیگر تجربه به من ثابت کرده که صرف نزدیکی احساسی یا حتا فیزیکی، عاشقانه یا تنانه، حضور طولانی، دوستی قدیمی، هیچ کدام دلیل کافی برای باز شدن دریچه‌ی بحث‌های این‌چنینی نیستند. آدم‌های خاص زندگی من که در این مدل رشد و مکاشفه، کمک‌های گازانبری و دوره‌های فشرده برایم داشته‌اند بسیار نادرند. ورود به این حیطه یک جاذبه اولیه می‌خواهد و یک اعتماد جدی، اعتماد به بی حب و بغض بودن گوینده و تمایل به شنیدن شنونده.

همین‌طور وقتی به تاثیر خودم بر زندگی آدم‌های دیگر نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که من هم در زندگی افراد معدودی حضور این‌گونه و نقش موثر داشته‌ام، یعنی انگار یک نوع شیمی، چیزی شبیه همانی که دو تن را ناگهان جذب هم می‌کند، لازم است تا دو نفر گاهی با یا بدون مقدمه‌ی خاصی بنشینند روبروی هم و مفیدترین نقدها و تعریف‌ها را از هم ارائه بدهند، یا کلیدی‌ترین سوال‌ها را از هم بپرسند.

قبول که دوست خوب آن است که عیب آدم را بگوید، اما یک مدل دوست خوب‌تر آن است که آدم تمایل و اعتماد داشته باشد (یا او توانایی جلب این اعتماد را داشته باشد) که عیب یا مشخصه‌های عمیق‌تر رفتاری‌اش را از دهان او بشنود. هر دوست خوبی این فایده و کارکرد را ندارد.


-------------------------------------------------------------
سعی خواهم کرد چند موردی از خود-کشفی‌‌های این‌گونه‌ام را این‌جا بنویسم

:: عهد قديم... عهد جديد

to-rture.jpg
[Tortur-e Museum Amsterdam]







------------------------------------------------
پ.ن: ناراحتي بله، نااميدي نه