ريشهي اين بحث بسيار تكراريست، اما جا براي حرف تا بينهايت دارد.
دچار يك علامت سوال بزرگ شدهام. دارم سعي ميكنم بفهمم كه مرز بين انتخاب شخصي به عنوان يك حق، و جاجمنتال بودن (اهل قضاوت بودن) به عنوان يك ايراد اخلاقي، در رد يا نقد يك "رفتار"، "عقيده" يا "شخص" كجاست؟
من يك مشكلي دارم كه اظهار نظر در اين حيطه را برايم سخت ميكند، من نميتوانم خودم را جاي خيليها كه از خيلي كارها بدشان ميآيد يا متنفرند بگذارم. اولين مثالهايي هم كه به ذهنم ميرسد رفتارهاي حاد جنسيست، انتهايش هم فاحشهگي. مشكلم تا حدودي همين است كه نه از او و نه از شغلش هيچ كينهاي به دل ندارم، او را منحرف نميدانم، حتا انتقاد خاصي هم برايش ندارم. اين يك شعار نيست، امروز ميدانم كه از عمق وجود اينطور فكر ميكنم.
از طرفي خودم را قائل به يك نوع نگاه اخلاقگراي نسبي ميدانم. سادهترين اصلش هم پيشروي در هر مورديست تا آن جا كه حق كسي ضايع نشود. ميدانم كه همين يك خط، تا دو ميليون صفحه جاي بحث دارد، اما لااقل انتخابهاي شخصي را هرچقدر هم كه عجيب و (از نظر نقطهي مياني منحني اكثريت جامعه) غير قابل قبول باشد، معمولن ميپذيرم و واقعن ميپذيرم.
حالا فرض كنيد كه دوستي داشته باشم كه از بعضي رفتارهاي من در عجب ميشود، به آنها نقد دارد، زندگي كردن به شيوهي من را انهدام شئوناتي ميداند كه او به آنها اعتقاد دارد و غيره. سوال بزرگ اين روزهاي من همين است كه تا كجاي اين رفتار انتخاب است (يعني او حق دارد انتخاب كند كه با رفتار من مخالف باشد) و از كجا به بعد ميشود قضاوت يا جاجمنتال بودن؟
من امروز بهخاطر اينچنين تناقضاتي نسبت به رابطه با بعضي دوستان نزديكم دچار مشكلم، اما نگاهم به آدمهاي بيرون هم همين است، ذاتن احترام كمتري قائل ميشوم براي كساني كه هرنوع روح قضاوت در ذاتشان هست و جالب اينكه به خودم شك ميكنم كه اين تفكر خودش يك مدل قضاوت بهحساب ميآيد يا نه.
امروز دوستي ميگفت كه آنها حق دارند از تو بدشان بيايد يا قبولت نداشته باشند يا درموردت بد فكر كنند، چون با معيارهاي ذهنشان منطبق نيستي و اين قضاوت نيست و انتخاب است، اما من به جامع بودن اين نگاه ترديد دارم. ترديدم را با يك مثال خيلي ساده ميگويم:
گاهي شما با كسي معاشرت نميكنيد چون سيگار ميكشد، گاهي از كسي بدتان ميآيد چون سيگار ميكشد، گاهي هم شخصيت، منش، يا حتا خانوادهي طرف در ذهنتان زير سوال است، باز چون سيگار ميكشد. من هردو رفتار آخر را مشكلدار مي دانم. دومي بيشتر شخصيست چون روحيهي بد آمدنم نادر فعال ميشود، اما سومي را چون از نگاه من يكسره قضاوت است.
حالا سيگار مثال بالا را بكنيد حشيش، اكس، الكل يا هرويين. همهي ما جايي براي قاضي شدن داريم، نه؟
من با اين نوع قضاوت كردن يا نگاه قضاوتگونه داشتن شديدن مشكل دارم، اما با سيگار نكشيدن يا از سيگار متنفر بودن نه. اين توضيح را هم بدهم كه هنوز سيگاري نشدهام.
------------------------------------------------------------------------
از قبل:
و اينگونه است كه كاليبر من و تو اينهمه رفته بالا
كمتر مرتبط: من و تن و همچنان يار ِ مهربان