1- نه این که محور رابطهمان بخواهد این باشد، اما فرم رابطه و البته دغدغههایش این بحث را وسط کشید.
یک نظریهای داشت که میگفت آدمها یا پلیگاماند (چند شریک، چند همسر) یا مونوگام (تک شریک، تک همسر) یا یک چیزی بین این دوتا. میگفت نقطهی جذاب و شاید کشش رابطهی ما به همین است گه هردو ماندهایم توی این منحنی دوسر نامعلوم که نه از شیب منحنی خبر داریم و نه جای خودمان روی آن. دوست داشت خودش و شاید من را کشف کند روی این منحنی مفروضاش. اما من فکر میکردم که اگر این هم درست باشد، جذابیت رابطهمان به این صراحتيست که توی بیان حسها و دغدغههایمان گذاشتهایم وسط و این حس عجیبی که ذره ذره از ریزبحثهای تک نخ سیگار کنار رودخانه در آن اولین شب سرد که همه را خوابانده بودیم یا شاید آنها فکر میکردند که ما را خواباندهاند شروع شد و هی دیدیم اِه او هم اینطوری فکر میکند، اِه من هم همین گرفتاری ذهنی را دارم و هی دیدیم چقدر حرف بیخدار هست که توی گلوی هردوتایمان گیر کرده که همين شب اول میخواهیم بزنیم. به هر حال بار اول زندگی من بود که جرات کردم با کسی سر و سری داشته باشم و حرفهای این جای دلم را با دلهره بریزم بیرون. حرف دل که میگویم مال آن کمد عقبی لباس زیرهاست که خیلی کار دارد تا دونفر بروند سراغش، حالا هزاربار هم که با هم خوابیده باشند یا در هم تنیده باشند یا هرچی. نکتهاش این بود که سنگ اول بنا یک جورهایی درست گذاشته شد، درست نه به این معنا که بخواهد اصل رابطه را صفر و یکی، موفق یا غیر از آن تعیین کند، درست چون یک گیر سخت از یک جای مغر هردوتایمان از همان شب اول و صمیمیت اول و اطمینان اول شل شد و همین شل شدن یک چیزهای خوبی را نشت داد که میترسیدم چند سال بعد بخشکند یا سفت شوند و دیگر شانسی برای بروزشان نداشته باشم.
2- من البته خودم درگیر اینچنین افکاری بودم، اما نه اینکه به فلسفهی علمی یا جانورشناسانهی پلیگامی فکر کرده باشم. یعنی تا به حال به ذهنم نرسیده بود که شاید اصلن بروم توی کتگوری جانورانی که بیشتر از یک پارتنر (يا همزمان يا متناوب) نیاز دارند و خودم را برای سوالهاي ذهنم براي هميشه ببخشم! بعد رفتم چهارتا مطلب دم دستی خواندم، دیدم یک عده معتقدند ما پستانداران و خصوصن ما انسانها به شهادت علوم طبیعی از بیخ پلیگامیم، یعنی چندهمسر، یا چند پارتنر. بعد تمدن و اخلاق و جامعه و اینها آدمدهاند مونوگامی را کرده اند یک ارزش و قرار شده آدمها تا آخر عمر با یکی بمانند. یک عدهي دیگر میگویند نه، این قضیه هیچ بیخی ندارد، بلکه در جامعهی متمدن امروز این فقط یک انتخاب است، یکی دوست دارد مونوگام باشد، یکی دیگر پلیگام. اما بعد سری زدم به یکی از نوشته-ترجمههای فوقالعادهي شبنم فکر. این چند خط جالبند (متن کامل را هم به علت مشکلات تاکتیکی وبلاگ نامبرده، با اجازهی خودش در ته این پست کپی کردهام و خواندش را اكيدن توصیه میکنم):
هر چقدر بیشتر در باره رفتارهای قبیله ای، ساختار هورمونی و رفتاری انسان بیشتر تحقیق می شود بیشتر به این نتیجه نزدیک می شویم که میراث ژنتیکی ما از دوران اولیه همچنان تا به امروز فکر و رفتار ما را تحت الشعاع می دهد؛ انتخاب شریک زندگی، حسادت یا داشتن رابطه های مختلف،...هدف همه این دیوانگی: ژنهای خود را تا حد ممکن به نسل بعدی منتقل کردن. دلیلهای قوی ای دال بر این هستند که طبیعت انسان مونوگام نیست، این را دیوید برش (David barash) و یودیت لیپتون (Judith Lipton) محققان آمریکایی در کتاب خود به عنوان "اسطوره مونوگامی" (The Myth of Monogamy) می نویسند. انسانها البته می توانند مونوگام زندگی کنند، اما این نادر است و باید برایش "به سختی زحمت کشید". هلن فیشر، انسان شناس و محقق موضوع عشق می گوید: "این در طبیعت انسانهاست که تا زمانی با هم بمانند که بچه هایشان روی پای خود بایستند (معولا به مدت ۴ سال). در واقع مدل "مونوگامی سریالی" (یعنی داشتن چند شریک در کل زندگی، ولی در هر مقطعی تنها یک شریک) که امروزه به آن نزدیک می شویم، بسیار شبیه مدل زندگی نیاکان ماست، به این دلیل که امروزه زنان نیز راحتتر می توانند شریک خود را عوض کنند زیرا از نظر اقتصادی مستقل تر هستند."
3- حالا اما هدفم این نبود بنشینم در باب این قضایای علمی پژوهشی حرف بزنم. دختر این اواخر به یک نتیجهی جالب دیگری رسیده. او می گوید طبعن اگر بخواهیم به این مدل تنوع گرایی (بخوانید پلیگامی) ادامه بدهیم خب میشود تا ابد ادامه داد. اما آدم میتواند یاد بگیرد که یک جایی راضی شود، خودخواسته رضایت خودش را فراهم کند. این البته حرف بی راهی نیست، تنوع گرایی برخلاف ظاهر خوش رنگ و لعاب یا به دید برخی، هرزهاش، آنچنان کار راحتی هم نیست، خصوصن وقتی که پای احساسات آدمیزادی میاید وسط. خارج شدن از هر رابطه و وارد شدن به بعدی پروسهی راحت یا الزامن جذابی نیست (گرچه گاهی جذابیت های خاص خودش را هم دارد)، اما یک محاسبهی منطقی میگوید که اگر بلد باشی یا بخواهی که در یک نقطهای متوقف شوی، احتمالن می شود به یک رضایت نسبی، از جنس دیگر، جور دیگر، دست پیدا کرد.
4- این وسط سوالی که خیلی فوری به ذهن من رسید این بود که بر فرض كه بخواهيم جايي متوقف شويم، باید اول تجربه کرد و جایی متوقف شد، یا این که همان اول باید تصمیم گرفت و بعد از دو-سه رابطه یا شاید قبل از آن پرید توی یک حاشیهی امن و تبدیل شد به یک مونوگام سوپر اخلاقی؟
طبعن شک دارم که یکراست رفتن به اینچنین نقطهای آن طورها هم "تصمیم" به حساب بیاید، یعنی اولن ندیدن و/یا لمس نکردن زندگی چند شریکی (چه همزمان و چه متناوب) ایدهی صادقی به انتخابگر نخواهد داد که بخواهد انتخابی داشته باشد (گرچه اولین جواب این نگاه همین است که هرچیزی را لازم نیست امتحان کرده کنار گذاشت)، دومن و در راستای اولی حس میکنم (و البته تردید هم دارم) که برای رسیدن به اینچنین تصمیم بزرگی در زندگی باید یک چیزهایی را تا یک جاهایی (که در مورد هر یک نفر در دنیا آن جاها فرق می کند) تجربه کرد، یعنی بايد در يك سطحي اشباع شد. در واقع فکر که میکنم میبینم دلم نمیخواهد اگر روزی چه با جبر و چه به اختیار تصمیم به استیبل کردن و آرام کردن و دو نفره کردن زندگی ارتباطیام گرفتم، عقدهای (عقدهای که شاید فقط من مستعدش باشم) در جایی باقی مانده باشد که کاش فلان مسخره بازی را هم کرده بودم، که اگر باشد کل تصمیم از بیخ خواهد لنگید و البته این لنگیدن هم نسبت دارد. شبنم میگوید:
معمولا "بی وفایان"، انسانهای کاملا معمولی هستند که پیش از این اتفاق، هرگز تصور آن را به ذهن خود راه نمی داده اند. فرد در رابطه موازی یا ارتباطی کوتاه خارج از رابطه ثابت، جزیره ای پیدا کرده است که در آن می تواند مشکلات روزمره خود را پشت سر بگذارد، و نگرانی نداشته باشد. همینطور نقشهای "عامل" و قربانی" در نگاه امروزی، مانند گذشته کلیشه ای نیستند. کسی که سالیان سال در رابطه زناشویی خود خوشبخت نیست ولی نمی تواند به دلیلهای مختلف (بچه ها، خانه، مسائل مالی مشترک، جبر اجتماعی...) به آن خاتمه دهد و رابطه ای در کنار آن جستجو می کند، حتما یک خائن بی سیرت نیست.
5- آن چیزی که من علاقهمند به تجربهاش نیستم، همین بیوفاییست.
حداقل حالا اینطور تصور میکنم که من اینگونه آدمی هستم و –اگر- روزی بخواهم به اختیار خودم، مرزهای شرکای زندگیام را افقدار و یا طولانی مدت تعین کنم (که بخش بزرگی از این تصمیمات در اختیار وقایع روزگار است و نه من)، باید به نوعی اشباع رسیده باشم. این را هم می دانم که این اشباع شدن از آن کارهای خطرناک روزگار است، اصلن ته هر چیزی را درآوردن از آن کله خریهای خطرناک روزگار است که میتواند به ناکامی بزرگی بینجامد، اما من امروز اینطور فکر میکنم که هنوز یادگرفتنی خیلی هست و حیطهی ارتباطات از آن حیطههاییست که آدم هربار، هر یک نفر، یک داستان یاد می گیرد، یک روایت برای گفتن دارد و من شیفتهی این ریسکم، ریسکی که ذاتش برای من پختگی بر میدارد و این ذات توجیه بزرگی برای آلوده شدن به یک رفتار است.
شبنم در یک پایان فوقالعاده جمعبندی کرده:
این عقیده که بیولوژی سرنوشت ماست و راه چاره ای از آن نیست، از واقعیت به دور است. چون ما موجوداتی پیچیده هستیم با سیستمی بسیار پیچیده تر برای به کار گیری اطلاعات از محیط، و محیط ما در طی هزاران سال تغییرات فاحشی کرده است.
آنچه مسلم است این است که آرزو و رویای "عشق بزرگ برای همیشه" هنوز وجود دارد. در تمام تحقیقات و پرسشهای محققان، کمتر کسی وجود داشت که ابراز نکند که چنین آرزویی دارد. هیچکس که رابطه ای را آغاز می کند، به پایان دادن آن فکر نمی کند. طبیعت ما مونوگام نیست، اما این در (طبیعت) روح ما قرار دارد که بر آن سعی و باور داشته باشیم و آنرا از شریکمان آرزو کنیم. شاید افسانه زیبای خفته که بدون شاهزاده امکان ادامه زندگی نداشت، به گذشته متعلق باشد، اما من تصور می کنم که ما تجربه کسب می کنیم و یادگاری جمع می کنیم برای اینکه بتوانیم آنها را با کسی قسمت کنیم؛ یادت هست چطور فرزندمان یاد گرفت راه برود؟ یادت هست چطور روی آن کشتی مست کرده بودیم؟... یک رابطه عالی، مانند کیسه ای است که در آغاز خالی است و با طول زمان کم کم پر می شود و این چیزی است که شاید با ایده مونوگامی همراه است. اما چطور می شود رابطه خوبی را برای مدت بیشتری حفظ کرد؟ رضایت عمومی و جنسی، قبول کردن دیگری آنطور که هست، صحبت و صحبت و گوش کردن واقعی به یکدیگر، تایید و تحسین یکدیگر و قبول کردن ایرادهای دیگری ، توانایی با هم خندیدن، اعتماد و توانایی حل اختلافات، و توانایی بخشیدن بدون اینکه فوری به جای آن چیزی را از شریکمان بطلبیم...
آیا باید برای رابطه های تمام شده گذشته خود ناراحت باشیم؟ در اصل نه. ما در آینده باز هم "برای همیشه" عاشق خواهیم شد، فقط شاید آن موقع در دل بگوییم: "امیدوارم که این بار ممکن باشد"!
متن کامل پست شبنم را در ادامهی مطلب ببینید: