Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: استانبول

scientist-cat.jpg
[گربه‌ي دانشمند]

استانبول از آن شهرهايي‌ست كه انگار هميشه وسط راه افتاده، شبيه كاروانسرايي‌ست كه هر بار اتراق در آن پر از خاطره و لذت باشد، شبيه يك پاتوق براي آدم‌هاي دوسر دنيا كه دور هم بنشينند، غربي‌هايي كه شرق مي‌آيند، شرقي‌هايي كه غرب مي‌روند.
بار اول، شش يا هفت سال پيش ليدر مي‌گفت شب نرويد توي اين كافه‌ها و بارهاي كوچه پس كوچه‌هاي مركز شهر، لختتان مي‌كنند. شايد اشتباه مي‌كرد، همه‌جاي دنيا ممكن است كه بخواهند آدم را لخت كنند، من آرامش و مستي و موزيك آن شب را هيچ وقت فراموش نكردم، احساس بيگانگي‌اي كه نبود، احساس تعلقي كه بود. بعد از آن هم اين شهر دورگه يك حد ميانه‌ي جذابي بوده براي من، ميانه‌اي بين آزادي آن‌ور و خفقان اين‌ور، بين غربيت ودكا و شرقيت عرق، بين تكنو و باباكرم. تركيه جاي خوبيست آقا، براي گذشتن.

:: بلند فکر می‌کند يا آيا مونوگامي رمز آرامش است؟

1- نه این که محور رابطه‌مان بخواهد این باشد، اما فرم رابطه و البته دغدغه‌هایش این بحث را وسط کشید.
یک نظریه‌ای داشت که می‌گفت آدم‌ها یا پلی‌گام‌اند (چند شریک، چند همسر) یا مونوگام (تک شریک، تک همسر) یا یک چیزی بین این دوتا. می‌گفت نقطه‌ی جذاب و شاید کشش رابطه‌ی ما به همین است گه هردو مانده‌ایم توی این منحنی دوسر نامعلوم که نه از شیب منحنی خبر داریم و نه جای خودمان روی آن. دوست داشت خودش و شاید من را کشف کند روی این منحنی مفروض‌اش. اما من فکر می‌کردم که اگر این هم درست باشد، جذابیت رابطه‌مان به این صراحتي‌ست که توی بیان حس‌ها و دغدغه‌هایمان گذاشته‌ایم وسط و این حس عجیبی که ذره ذره از ریزبحث‌های تک نخ سیگار کنار رودخانه در آن اولین شب سرد که همه را خوابانده بودیم یا شاید آن‌ها فکر می‌کردند که ما را خوابانده‌اند شروع شد و هی دیدیم اِه او هم اینطوری فکر می‌کند، اِه من هم همین گرفتاری ذهنی را دارم و هی دیدیم چقدر حرف بیخ‌دار هست که توی گلوی هردوتایمان گیر کرده که همين شب اول می‌خواهیم بزنیم. به هر حال بار اول زندگی من بود که جرات کردم با کسی سر و سری داشته باشم و حرف‌های این جای دلم را با دلهره بریزم بیرون. حرف دل که می‌گویم مال آن کمد عقبی لباس زیرهاست که خیلی کار دارد تا دونفر بروند سراغش، حالا هزاربار هم که با هم خوابیده باشند یا در هم تنیده باشند یا هرچی. نکته‌اش این بود که سنگ اول بنا یک جورهایی درست گذاشته شد، درست نه به این معنا که بخواهد اصل رابطه را صفر و یکی، موفق یا غیر از آن تعیین کند، درست چون یک گیر سخت از یک جای مغر هردوتایمان از همان شب اول و صمیمیت اول و اطمینان اول شل شد و همین شل شدن یک چیزهای خوبی را نشت داد که می‌ترسیدم چند سال بعد بخشکند یا سفت شوند و دیگر شانسی برای بروزشان نداشته باشم.

2- من البته خودم درگیر این‌چنین افکاری بودم، اما نه این‌که به فلسفه‌ی علمی یا جانورشناسانه‌ی پلی‌گامی فکر کرده باشم. یعنی تا به حال به ذهنم نرسیده بود که شاید اصلن بروم توی کتگوری جانورانی که بیشتر از یک پارتنر (يا همزمان يا متناوب)‌ نیاز دارند و خودم را برای سوال‌هاي ذهنم براي هميشه ببخشم! بعد رفتم چهارتا مطلب دم دستی خواندم، دیدم یک عده معتقدند ما پستانداران و خصوصن ما انسان‌ها به شهادت علوم طبیعی از بیخ پلی‌گامیم، یعنی چندهمسر، یا چند پارتنر. بعد تمدن و اخلاق و جامعه و این‌ها آدمده‌اند مونوگامی را کرده اند یک ارزش و قرار شده آدم‌ها تا آخر عمر با یکی بمانند. یک عده‌ي دیگر می‌گویند نه، این قضیه هیچ بیخی ندارد، بلکه در جامعه‌ی متمدن امروز این فقط یک انتخاب است، یکی دوست دارد مونوگام باشد، یکی دیگر پلی‌گام. اما بعد سری زدم به یکی از نوشته-ترجمه‌های فوق‌العاده‌ي شبنم فکر. این چند خط جالبند (متن کامل را هم به علت مشکلات تاکتیکی وبلاگ نامبرده، با اجازه‌ی خودش در ته این پست کپی کرده‌ام و خواندش را اكيدن توصیه می‌کنم):

هر چقدر بیشتر در باره رفتارهای قبیله ای، ساختار هورمونی و رفتاری انسان بیشتر تحقیق می شود بیشتر به این نتیجه نزدیک می شویم که میراث ژنتیکی ما از دوران اولیه همچنان تا به امروز فکر و رفتار ما را تحت الشعاع می دهد؛ انتخاب شریک زندگی، حسادت یا داشتن رابطه های مختلف،...هدف همه این دیوانگی: ژنهای خود را تا حد ممکن به نسل بعدی منتقل کردن. دلیلهای قوی ای دال بر این هستند که طبیعت انسان مونوگام نیست، این را دیوید برش (David barash) و یودیت لیپتون (Judith Lipton) محققان آمریکایی در کتاب خود به عنوان "اسطوره مونوگامی" (The Myth of Monogamy) می نویسند. انسانها البته می توانند مونوگام زندگی کنند، اما این نادر است و باید برایش "به سختی زحمت کشید". هلن فیشر، انسان شناس و محقق موضوع عشق می گوید: "این در طبیعت انسانهاست که تا زمانی با هم بمانند که بچه هایشان روی پای خود بایستند (معولا به مدت ۴ سال). در واقع مدل "مونوگامی سریالی" (یعنی داشتن چند شریک در کل زندگی، ولی در هر مقطعی تنها یک شریک) که امروزه به آن نزدیک می شویم، بسیار شبیه مدل زندگی نیاکان ماست، به این دلیل که امروزه زنان نیز راحتتر می توانند شریک خود را عوض کنند زیرا از نظر اقتصادی مستقل تر هستند."

3- حالا اما هدفم این نبود بنشینم در باب این قضایای علمی پژوهشی حرف بزنم. دختر این اواخر به یک نتیجه‌ی جالب دیگری رسیده. او می گوید طبعن اگر بخواهیم به این مدل تنوع گرایی (بخوانید پلی‌گامی) ادامه بدهیم خب می‌شود تا ابد ادامه داد. اما آدم می‌تواند یاد بگیرد که یک‌ جایی راضی شود، خودخواسته رضایت خودش را فراهم کند. این البته حرف بی راهی نیست، تنوع گرایی برخلاف ظاهر خوش رنگ و لعاب یا به دید برخی، هرزه‌اش، آنچنان کار راحتی هم نیست، خصوصن وقتی که پای احساسات آدمیزادی میاید وسط. خارج شدن از هر رابطه و وارد شدن به بعدی پروسه‌ی راحت یا الزامن جذابی نیست (گرچه گاهی جذابیت های خاص خودش را هم دارد)، اما یک محاسبه‌ی منطقی می‌گوید که اگر بلد باشی یا بخواهی که در یک نقطه‌ای متوقف شوی، احتمالن می شود به یک رضایت نسبی، از جنس دیگر، جور دیگر، دست پیدا کرد.

4- این وسط سوالی که خیلی فوری به ذهن من رسید این بود که بر فرض كه بخواهيم جايي متوقف شويم، باید اول تجربه کرد و جایی متوقف شد، یا این که همان اول باید تصمیم گرفت و بعد از دو-سه رابطه یا شاید قبل از آن پرید توی یک حاشیه‌ی امن و تبدیل شد به یک مونوگام سوپر اخلاقی؟

طبعن شک دارم که یکراست رفتن به این‌چنین نقطه‌ای آن طورها هم "تصمیم" به حساب بیاید، یعنی اولن ندیدن و/یا لمس نکردن زندگی چند شریکی (چه همزمان و چه متناوب) ایده‌ی صادقی به انتخاب‌گر نخواهد داد که بخواهد انتخابی داشته باشد (گرچه اولین جواب این نگاه همین است که هرچیزی را لازم نیست امتحان کرده کنار گذاشت)، دومن و در راستای اولی حس می‌کنم (و البته تردید هم دارم) که برای رسیدن به این‌چنین تصمیم بزرگی در زندگی باید یک چیزهایی را تا یک جاهایی (که در مورد هر یک نفر در دنیا آن جاها فرق می کند) تجربه کرد، یعنی بايد در يك سطحي اشباع شد. در واقع فکر که می‌کنم می‌بینم دلم نمی‌خواهد اگر روزی چه با جبر و چه به اختیار تصمیم به استیبل کردن و آرام کردن و دو نفره کردن زندگی ارتباطی‌ام گرفتم، عقده‌ای (عقده‌ای که شاید فقط من مستعدش باشم) در جایی باقی مانده باشد که کاش فلان مسخره بازی را هم کرده بودم، که اگر باشد کل تصمیم از بیخ خواهد لنگید و البته این لنگیدن هم نسبت دارد. شبنم می‌گوید:

معمولا "بی وفایان"، انسانهای کاملا معمولی هستند که پیش از این اتفاق، هرگز تصور آن را به ذهن خود راه نمی داده اند. فرد در رابطه موازی یا ارتباطی کوتاه خارج از رابطه ثابت، جزیره ای پیدا کرده است که در آن می تواند مشکلات روزمره خود را پشت سر بگذارد، و نگرانی نداشته باشد. همینطور نقشهای "عامل" و قربانی" در نگاه امروزی، مانند گذشته کلیشه ای نیستند. کسی که سالیان سال در رابطه زناشویی خود خوشبخت نیست ولی نمی تواند به دلیلهای مختلف (بچه ها، خانه، مسائل مالی مشترک، جبر اجتماعی...) به آن خاتمه دهد و رابطه ای در کنار آن جستجو می کند، حتما یک خائن بی سیرت نیست.

5- آن چیزی که من علاقه‌مند به تجربه‌اش نیستم، همین بی‌وفایی‌ست.
حداقل حالا اینطور تصور می‌کنم که من این‌گونه آدمی هستم و –اگر- روزی بخواهم به اختیار خودم، مرزهای شرکای زندگی‌ام را افق‌دار و یا طولانی مدت تعین کنم (که بخش بزرگی از این تصمیمات در اختیار وقایع روزگار است و نه من)، باید به نوعی اشباع رسیده باشم. این را هم می دانم که این اشباع شدن از آن کارهای خطرناک روزگار است، اصلن ته هر چیزی را درآوردن از آن کله خری‌های خطرناک روزگار است که می‌تواند به ناکامی بزرگی بینجامد، اما من امروز این‌طور فکر می‌کنم که هنوز یادگرفتنی خیلی هست و حیطه‌ی ارتباطات از آن حیطه‌هایی‌ست که آدم هربار، هر یک نفر، یک داستان یاد می گیرد، یک روایت برای گفتن دارد و من شیفته‌ی این ریسکم، ریسکی که ذاتش برای من پختگی بر می‌دارد و این ذات توجیه بزرگی برای آلوده شدن به یک رفتار است.

شبنم در یک پایان فوق‌العاده جمع‌بندی کرده:

این عقیده که بیولوژی سرنوشت ماست و راه چاره ای از آن نیست، از واقعیت به دور است. چون ما موجوداتی پیچیده هستیم با سیستمی بسیار پیچیده تر برای به کار گیری اطلاعات از محیط، و محیط ما در طی هزاران سال تغییرات فاحشی کرده است.
آنچه مسلم است این است که آرزو و رویای "عشق بزرگ برای همیشه" هنوز وجود دارد. در تمام تحقیقات و پرسشهای محققان، کمتر کسی وجود داشت که ابراز نکند که چنین آرزویی دارد. هیچکس که رابطه ای را آغاز می کند، به پایان دادن آن فکر نمی کند. طبیعت ما مونوگام نیست، اما این در (طبیعت) روح ما قرار دارد که بر آن سعی و باور داشته باشیم و آنرا از شریکمان آرزو کنیم. شاید افسانه زیبای خفته که بدون شاهزاده امکان ادامه زندگی نداشت، به گذشته متعلق باشد، اما من تصور می کنم که ما تجربه کسب می کنیم و یادگاری جمع می کنیم برای اینکه بتوانیم آنها را با کسی قسمت کنیم؛ یادت هست چطور فرزندمان یاد گرفت راه برود؟ یادت هست چطور روی آن کشتی مست کرده بودیم؟... یک رابطه عالی، مانند کیسه ای است که در آغاز خالی است و با طول زمان کم کم پر می شود و این چیزی است که شاید با ایده مونوگامی همراه است. اما چطور می شود رابطه خوبی را برای مدت بیشتری حفظ کرد؟ رضایت عمومی و جنسی، قبول کردن دیگری آنطور که هست، صحبت و صحبت و گوش کردن واقعی به یکدیگر، تایید و تحسین یکدیگر و قبول کردن ایرادهای دیگری ، توانایی با هم خندیدن، اعتماد و توانایی حل اختلافات، و توانایی بخشیدن بدون اینکه فوری به جای آن چیزی را از شریکمان بطلبیم...

آیا باید برای رابطه های تمام شده گذشته خود ناراحت باشیم؟ در اصل نه. ما در آینده باز هم "برای همیشه" عاشق خواهیم شد، فقط شاید آن موقع در دل بگوییم: "امیدوارم که این بار ممکن باشد"!



متن کامل پست شبنم را در ادامه‌ی مطلب ببینید:

:: و باز گریه

مي‌چرخيم، من مي‌آيم رو، همه چيز به شدت نوستالژيك شده و پر احساس، غیر منتظره و خارج از کنترل. دستم از كنار شانه رفته تا پشت گردنش و سرش را مثل كودك در آغوش مي‌فشارم، گاهي كه به چشمان هم نگاه مي‌كنيم نفس حبس‌تر از آن چيزي مي‌شود كه بايد باشد. از خود بي‌خودم، خودم مي‌دانم كه زياد پيش نمي‌آيد، در نگاهش از خود بي‌خودم. ناگهان پقی مي‌زند زير گريه، تنش زير تنم شروع مي كند به لرزيدن، ناگهان هاي هاي گريه مي‌كند. نمي‌دانم دقيقن چيست، اما حس بدي نيست، چیزی نیست که دورش کند. عميق‌تر نفوذ مي‌كنم، رطوبت صورتش به صورتم مي‌رسد، اشك شور بين گونه‌هاي داغ‌مان راه مي‌افتد. يك‌دفعه دلم مي‌ريزد، نمي‌دانم اين چيست، اما دلم می‌ريزد، و بغضم مي‌تركد، همان ميانه‌ي آميزش، هق‌هقم در مي‌آيد. دوتايي هاي‌ هاي گريه مي‌كنيم، خيس و به هم چسبيده، چنگ به پشت هم زده، با همان عضلات منقبض، هاي‌ هاي گريه مي‌كنيم. بعد از اين همه دوري و فراز و نشيب، مي‌توانم حدس بزنم كه گريه‌اش از چيست، اما خدايا، من چه‌ام شده آخر؟ من چرا پيوسته اشك مي‌ريزم؟ من كي آخرين بار در آغوش كسي این‌طور اشك ريخته‌ام اصلن؟ سال‌ها پيش؟ نمي‌شود ادامه داد، مي‌‌آيم كنارش، به آغوشش مي‌خزم و باز مفصل گريه‌ مي‌كنيم، تخت و بالش و ملافه را اشك برداشته، لحظاتي ساكت مي‌شويم و به هم خيره مي‌مانيم، در آن تاريكي ته چشمان هم‌ديگر را نگاه مي‌كنيم و چيزي گم شده، دليلي مبهم را جستجو مي‌كنيم و باز اشك جاري مي‌شود، اصلن قابل كنترل نيست،‌ يك كلمه هم رد و بدل نمي‌شود، فقط هر از چندي نگاهي مات و باز گريه.






-----------------------------------------------------
لیبل: نوشته‌های تاریخ گذشته
پ.پ.ن: ای آن‌هایی که من شما را می‌شناسم و شما من را می‌شناسید و همه هم خودمان را کاربلد، وبلاگ‌خوان، قدیمی و حرفه‌ای دنیای نت می‌دانیم، جان مادرتان از سوژه یابی برای پست‌های احتمالن مخاطب‌دار دست بردارید، جان مادرتان به تصور مثال احتمالی ذهنتان در همان ذهنتان بسنده کنید، جان مادرتان من به جهنم، بقیه را آزرده نکنید. به خدا این او نیست، او این نیست، هیچ کس هیچ کس دیگر نیست، شما از زندگی من، ارتباط نوشته‌های من با واقعیت، موقعیت مکانی و زمانی حوادث، شیوه‌ و سلیقه‌ی بازی با تاریخ‌ها و اسامی و خیلی دیگر از بیماری‌های من هیچ چیز نمی‌دانید.

:: سبز به سبک ما!

greens.jpg
[قورباغه‌ی سبز]

کسی هست که زیبایی بی‌بدیل این جانور را درک نکند؟


:: رابطه را زندگي كنيد

اگر خيلي كنجكاو هستيد، رابطه‌ها را زندگي كنيد، پيش از آن‌كه متر دست بگيريد و مشغول امتياز دادن شويد،
اگر خيلي دوست داريد از كار دونده سر در بياوريد، يك بار در مسابقه شركت كنيد.

dark-alone.jpg
[]

سه روز نسبتن كاري‌ست كه دارم تلاش مي‌كنم يك چيزي بنويسم اين‌جا. تازه پست فريز شده هم دارم، اما هر كدام را ده بار خوانده‌ام و حس مي‌كنم مال الان نيستند. بعضي نوشته‌ها شايد دو ماه يا دوسال پيش نوشته شده‌ باشند و دو روز يا دوسال ديگر هم بگذرد باز حس كني مال الان نيست، حس حالا نيست. بعد شروع مي‌كنم گشتن توي عكس‌ها، اصلن نمي‌فهمم چه مكانيزمي‌ هست كه مثلن اين عكس اين بالا را بعد از اين‌همه وقت هوس مي‌كنم بفرستم روي آنتن و اصلن نمي‌فهمم چه مكانيزمي هست كه بين هزار عكس ورق مي‌زنم و هيچ‌كدامشان را هوس نمي‌توانم بگذارم اين‌جا.

بعد از كرم هنرنمايي قبلي كه ريختم و خوابيد، حالا عكاسي فعال‌ترين كرم درونم شده، معيار گريز از روزمرگي.

--------------------------------------------------------------
پ.ن: راستي كسي هست كه يك دانشكده يا مدرسه‌ي عكاسي به زبان انگليسي جايي گل و گوشه‌ي دنيا سراغ داشته باشد؟

بله، داشتن معشوقی که فقط کمی ذات یا عادت یا سابقه‌ی لیدرشیپ داشته باشد، عاشقی‌ای‌ست جور دیگر

:: من ِ اين روزها

با ابتدايي‌ترين و اوليه‌ترين مدل چالش‌هاي ذهني دوباره دست و پنجه نرم مي‌كنم. با اولين سوال‌هايي كه موقع تصميم‌گيري درمورد نمازخواندن يا دوست دختر داشتن يا خيلي اولين‌ها و ممنوعه‌هاي مهم و تاثيرگذار زندگي‌ام دست به گريبانم بودند. آدم انگار هرچندسالي يك‌بار دوباره به بلوغ مي‌رسد، بلوغ با همان دغدغه‌ها و گرفتاري‌ها، دوگانگي و ترديدها، وحشت و دو دو زدن‌هاي ذهن، با همه‌ي آن مشخصه‌هاي برزخي‌اش.

آدم مي‌گردد و مي‌گردد تا چهارنفر شبيه خودش،‌ چهارنفر كه حرفش را بپذيرند يا احترام قائل باشند پيدا مي‌كند، جمع مي‌كند دور خودش. بعد احساس آرامش مي‌كند كه پوف... لازم نيست همه چيز را به همه‌ي اين‌ها ثابت كنم، پوف... اين‌ها با پدر و مادرم فرق دارند، از رفتارم وحشت زده نمي‌شوند. اما من گرفتار يك دوراني هستم الان كه نگويم همه، اما بيشترشان از كارم، زندگي‌ام، روابطم سر در نمي‌آورند، بعضي‌هايشان مات و مبهوت مانده‌اند، بعضي‌هايشان منتظرند حالم خوب شود و بعضي‌ ديگر هم يحتمل قطع اميد كامل. در ميانه‌ي يك مسيري هستم كه درست يا غلط بايد تهش را دربياورم و راستش حس بدي هم از اين مكاشفه ندارم، مكاشفه‌اي كه بعضي وقت‌ها از شدت هيجان و دوگانگي و ترس، جدي به نفس نفس زدن وادارم مي‌كند و بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم هوي،‌ بكش افسار را، اما مي‌دانم كه آدمش نيستم.

مثل خوره‌ها سفر مي‌كنم، تا حالا هرچقدر كه در مي‌آوردم خرج سفر بود،‌ حالا براي آن‌چيزي كه مي‌خواهم در آينده در بياورم چاله مي‌كنم. سفر برايم آن هيجان يا چالش قبل را ندارد، يك‌جورهايي روتين شده، مثل بلايي كه سر خلبان‌ها مي‌آيد. روزگاري گذاشته بودم پشتش كه خلبان بشوم، تا جايي كه رفتم پيش دكتر هواپيمايي كشوري تست دادم گفت مرگ خاصي‌ا‌ت نيست، مي‌تواني. بعد خوردم به مشكل پايان خدمت و بي‌خيال شدم. حالا هربار كه سوار طياره مي‌شوم خدارا صدهزارويك مرتبه شكر مي‌كنم كه من پشت رل اين قارقارك نيستم. حس مي‌كنم همچين كار روتيني اگر داشتم،‌ احتمالن تا الان هزاربار افسردگي مزمن گرفته بودم. سفر هم برايم عادي شده، مگر خيلي جاي غريبي، يا كار غريبي باشد. كوله به پشت زدن و در دل جنگل خوابيدن از آن كارهايي بود كه تمام آن پنج، شش سال حتا يك لحظه هم تكراري نشد، مثل ليدرها يا كوه‌بازها و جنگل‌بازها كه آدم‌هاي تكراري‌اي نبودند. اما سوار طياره شدن و يك جاي شيكي پياده شدن و تاكسي يا قطار گرفتن و هتل رفتن و شهر ديدن و غروب را در بار گذراندن يا تا صبح زير نور ليزرها رقصيدن حالا كم كم جذابيتش را برايم از دست مي‌دهد، هركجا كه باشد، اگر صرف اين باشد ديگر جذاب نيست چندان. اما با اين وجود فرصت مكث كردن به خودم نداده‌ام، نمي‌دهم، مي‌روم و مي‌روم.

بلوغ هم مكرر مي‌شود، خيلي كه كله‌ات باد داشته باشد، مي‌رسي به يك نقطه‌اي كه مي‌بيني اگر خواسته بودي يك‌جايي توقف كني بايد خيلي‌وقت پيش كرده بودي. مي‌بيني كه نگاه نگران و پرسان پدر و پدربزرگت هيچ دركي از آن‌چيزي كه بر تو مي‌گذرد ندارد، مي‌بيني كه وسط يك پل معلق، عين فيلم‌هاي قديمي مانده‌اي و حالا برگشتن نه تنها حماقت است، بل‌كه تا آخر عمر حسرت و دوگانگي راه نرفته و كار نكرده مي‌ماند گردنت. حالا از اول آلوده‌اش نمي‌شدي شايد (كه شك دارم)، اما الان آن وسط، جايي براي برگشتن نيست. گيرم كه يك دره فاصله بيفتد با تو و نسل قبلي‌ات، خوب بيفتد، اين بهاي حداقلي‌اش بايد باشد.

گاهي فكر مي‌كنم نكند دارم خودم را هي توجيه مي‌كنم، نكند زده‌ام به يك دنياي بي در و پيكري كه تهش به هيچ‌كجا وصل نيست. اما يك جنبه‌ي مشترك حس‌هاي اين نوع گذار هست كه آدم را مطمئن مي‌كند، يعني جزو معدود جاهاي قابل اتكا توي اين مدل معلق‌بازي‌ها و جفتك انداختن‌هاست. يك جنبه‌اي كه دارد مي‌گويد اين نيز بگذرد،‌ يك جنبه‌اي كه مي‌گويد اين هراس تكراري‌ست و ناماندگار، سايه‌ي چهارچوب پنجره است روي ديوار شب.

خيلي‌ها من را آدم محتاط و دست به عصايي مي‌دانند، از خيلي جنبه‌ها هم همينم، اما اين جر-واجر كردن مسيري كه الان تويش افتاده‌ام هيچ شباهتي به آدم‌هاي محتاط ندارد و خودم مي‌دانم كه اين همان جنبه‌ي خر من است كه به‌جاي كورس گذاشتن توي اتوبان، اين‌جا نمود مي‌كند. يك كورس وحشت‌ناك و هول‌انگيز توي زندگي، روابط، آدم‌ها، كه اگر دست‌اندازي در كار باشد (كه بارها بوده)، آدم هزارتا ملق هم مي‌خورد تا درب و داغان باز برسد روي زمين.

اين وسط فقط بعضي‌ها را ناراحت مي‌كنم، بعضي‌ها را كه ناچار همراهم هستند بعضي جاها،‌ كوتاه يا بلند. خيلي كم‌تر از قبل پاي دلخوري مي‌آيد وسط البته، آدم‌هاي خيلي نزديكم مي‌شناسند كه دارند با من چه‌كار مي‌كنند ديگر، من هم خيلي شفاف‌ترم، آگاه‌ترم كه دارم چه كار مي‌كنم، اما باز گاهي مي‌رنجانم آدم‌ها را، آدم‌هايي را كه حالا خوب مي‌فهمم چقدر عاشق‌شان‌م، آدم‌هايي كه معدودند، اما اشكم را به راحتي مي‌كشند روي صورت.

این که گاهی "دانستن"، بزرگ‌ترین اخلال‌گر لحظه، بزرگ‌ترین پارازیت زندگی‌ست.



ام بی سی نسبتن فارسی - برداشت اتفاقی در (فقط) یک ساعت

ابورشن: فرزند خوندگی
ورک فور تی وی: کار در صدا و سیما!
گو تو هل: برو به دوزخ

کشف جدید:
پول پارتی: مهمونی دور حوض!!
----------------------------------------
پ.ن: شانس این که کسی از آن‌ها این‌جا را بخواند وجود دارد واقعن؟ یادم هست که چقدر امیدوار کننده بود خبر راه افتادنش، و چقدر ناامید کننده است زیرنویس‌های افتضاح یا فیلم‌های معولن درپیت‌شان

پ.پ.ن: اندر مواهب درد ناخوانده‌ی کمر و خانه نشینی زوری