Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

سال‌ها پيش دستي در كار تبليغات داشتم و پروژ‌ه‌هاي متنوعي خصوصن در حيطه‌ي چاپ انجام مي‌دادم. يك كار حساسي گرفته بوديم از يك ارگان نيمه دولتي و اوراق بهادار چاپ مي‌كرديم. من و يكي از دوستانم پروژه را مديريت مي‌كرديم و روال كار اين‌طور بود كه در دوره‌ي چاپ اوراق، چاپ‌خانه قرنطينه مي‌شد. كار هم از آن كارهاي واقعن سخت بود كه گاهي بيشتر از دو شبانه روز را در چاپ‌خانه مي‌مانديم و پلك نمي‌زديم.
يك شب، نزديكي‌هاي صبح كه همه به شدت خسته بودند و كار در مرحله‌ي برش و بسته بندي بود، اوراق شماره خورده را روي يك ميز بزرگ مرتب چيده بوديم تا بعد از كنترل نهايي داخل كارتن‌ها پلمپ شود و بدهيم ببرند. همين‌طور كه در اطراف ميز حواسم به مرتب چيدن بسته‌ها بود، احساس كردم يكي از بسته‌ها ارتفاع كم‌تري از بقيه دارد. هر بسته شامل ده بسته‌ي كوچك‌تر بود كه به هم منگنه مي‌شد. گفتم آن بسته را درآوردند، ديديم صد برگ كسر دارد. با كارگرها همه جا را زير و كرديم اما خبري از آن صد برگ نبود. مدير توليد چاپ‌خانه را خبر كردم و گفتم كه اين ماجرا اتفاق افتاده. قرار شد كار را متوقف كنيم تا بسته پيدا شود. مجموعن بجز ما نزديك به 15 نفر آن شب كار مي‌كردند. يك بار ديگر همه جا را گشتيم و اثري نبود. مدير توليد كه آدم جا افتاده و البته از آن گرگ‌هاي باران (بالان) ديده بود، به پرسنل گفت كسي از اين خراب شده بيرون نمي‌رود تا يك بسته‌ي مفقود شده پيا شود. هوا كم كم روشن شده بود و اين قضيه از آن حال‌گيري‌هاي ناجوري بود كه خستگي را به تن آدم باقي مي‌گذاشت. همه وسط سالن ايستاده بوديم و من داشتم با سرشيفت سالن مشورت مي‌كردم كه چه كنيم، پليس خبر كنيم، خودمان ملت را تفتيش كنيم (كه از آن كارهاي شاق، مشكل و ناخوشايند بود كه تازه معلوم نبود كه به نتيجه‌اي هم برسد)،‌ يا كار ديگري بكنيم. در همين حال و احوال بوديم كه مدير توليد كه مرد درشتي با سبيل مبسوط بود از در سالن بزگ توليد وارد شد و از همان فاصله‌ي بيست، سي متري فرياد زد بيا اين‌جا ببينم پدر سگ مادر قهوه!! (قح..) از آن فاصله اصلن معلوم نبود كه خطابش به كيست، اما دروغ چرا هركس مي‌توانست اين غرش را خطاب به خودش تلقي كند (حتا خود من!). اما از ميان همه‌ي آدم‌هاي جمع، يك پسر نوجوان كه از كارگرهاي فصلي بود با يك وضعيت غم انگيز و در عين حال خنده‌داري دمش را روي كولش گذاشت و آهسته آهسته رفت به سمت مدير توليد، سرش را كج كرد، يك سيلي محكم نوش جان كرد و يقه‌اش را مثل ماجراهاي تام و جري در اختيار او گذاشت كه كشان كشان ببردش دفتر.
معلوم شد كه طرف يك بسته از اوراق را برده بوده توي كمدش، اوراقي كه مطمئن بودم به هيچ دردش نمي‌خورد. بعد از سال‌ها هنوز صحنه‌ي آن تسليم داوطلبانه‌ي پسر جوان در ذهنم مانده.

:: نوستول‌نامه

hands2.jpg
[]


پشت سرش يكي از ساختمان‌هاي گردن‌كلفت و كاخ مانند بود، پشت سر من يكي از خيابان‌هاي گل و گشاد و عريض وين كه آدم نمي‌فهمد چرا اين‌ها موقع طراحي شهر، دو ميليون سال پيش اين‌همه فضا پيش‌بيني كرده‌اند، چه‌شان بوده كلن، يا شايد چه‌شان نبوده. بقيه آن بالا داشتند از سر و كول مجسمه‌هاي غول‌پيكر بالا مي‌رفتند و كمي‌ اين‌ورتر، روي تراس كاخ يك دختر و پسري در هم گوريده بودند و لب‌بازي مي‌كردند. بالاتر روي پشت‌بام كاخ باد خودش را در دل پرچم بزرگي مي‌ماليد و آدم احساس مي‌كرد حتمن بين پيچ و تاب آن‌ دونفر و پيچ و تاب پرچم ارتباط منطقي‌اي هست. پايين كنار خيابان پسر ده دوازده ساله‌اي كه معلوم بود با چه ذوقي دوربين دست گرفته داشت تلاش مي كرد كاخ به آن گنده‌گي را پشت سر پدر و مادر و خواهرش توي كادر جا كند. قرار بود ظهر كباب تركي‌اي بخوريم به چه تندي.


:: کاندو-م میل دارید؟

دخترک پشت پیش‌خوان کم سن و سال و زیبا به نظر می‌رسد، کم سن و سال البته در قیاس با خودم، نهایتن بیست و یکی دوساله است، بنابراین نمی‌تواند دکتر داروساز باشد. حدس می‌زنم مسئول صندوق آورده باشند، اما این‌همه که به خودش رسیده بیشتر شبیه مهمان یا دختر خانم دکتر یا یک همچین چیزی‌ست. به هر حال دست از گمانه زنی بر می‌دارم و نسخه را می‌دهم و منتظر می‌مانم. ناگهان دخترک صدایم می‌کند و می‌گوید: آقا مایل هستید با کاند-وم‌های مارک فلان آشنا شوید؟! خب البته خدا شاهد است که من از کاند-وم خریدن هراسی ندارم، اما انتظار همچین حمله‌ای وسط دارو خریدن را هم باالطبع ندارم. یک لحظه مغزم قدرت تحلیلش را از دست می‌دهد و هاج و واج نگاهش می کنم و می پرسم: جانم؟ با لبخند مصنوعی و البته بیشتر شبیه فروشنده‌های تازه کار، یک بروشور در دست چپ و یک بسته کاند-وم در دست راستش می‌آورد بالا وشروع می‌کند به توضیح دادن درمورد خواص کاند-وم‌های مارک فلان، انواع طعم‌ها، انواع خارها، انواع طول‌ها، انواع ضخامت‌ها، انواع سنسیتیویتی‌ها، انواع رنگ‌ها و البته انواع تاخیرها. کم کم که توضیح می‌دهد به اوضاع مسلط می‌شوم و بروشور را می‌گیرم و نگاهی می‌اندازم. می‌پرسم ساخت کجا هستند این‌ها؟ می‌گوید سنگاپور یا نمی‌دانم فلان جا. کرمم می‌گیرد که بفهمم واقعن مساله برای دخترک در این حد حل شده است؟ می‌پرسم جدیدند؟ می‌گوید نه آقا. می‌پرسم سوپرسایز ندارند؟ دست‌پاچه می‌شود و توی بروشور ورق ورق می‌کند، اما به نظر نمی‌رسد اطلاعاتی در این مورد داشته باشد. در همین حین خانم دکتر با داروها می‌آید، می‌بیند که ما با کاند-وم‌ها و بروشور مشغولیم، حتا نزدیک هم نمی‌شود، می‌گذارد تا من خودم بروم. خیلی بیشتر از مارک کاند-وم‌ها که تا به حال نشنیده‌ام، جذب اصل اتفاق شده‌ام که واقعن یک نفر، آن هم یکی که سبیل کلفتی ندارد، روز روشن و وسط داروخانه کاند-وم تبلیغ می‌کند، از نگاه من این خودش یک حادثه یا جهش فرهنگی به حساب می‌آید. آن‌هم دقیقن در داروخانه‌ی محل‌مان که قبلن کلی تجربیات کاند-ومیک جذاب در آن داشته‌ام.

-----------------------------------------------------------------
این پست قدیمی و خاطرات کاند-وم خریدن در کامنت‌هایش هنوز یک آرشیو مفرح است:
کاند-وم هست خدمتتون؟

:: من، فلاني و دوستان‌ و دخترخاله‌هاي‌مان

نصف وقت كار امروزم به اين مباحث پيچ در پيچ گذشت، بحث درمورد من نبود، اما ذهنم را خوب درگير كرد:

1- فلاني دوست دختر من بوده، حالا نيست، اما معاشرت داريم، دوستيم، اين‌طور نيست كه همه جا را با هم باشيم يا برويم. دوستان من هم با فلاني دوست شده‌اند طبعن، خيلي هم در اين شش ماه يا يك سال با او دوست شده‌اند، خيلي هم با هم حال كرده‌اند. حالا مي دانند كه ما به هم زده‌ايم، مي‌دانند كه گاهي معاشرت مي‌كنيم. گاهي هم باز همه با هم جمع مي‌شويم.
من ناگهان مي‌فهمم كه دوستان من دوست دختر سابقم را تنهايي به يك مهماني دعوت كرده‌اند و خوش گذرانده‌اند و روح من هم خبر نداشته. حال من بد مي‌شود. دوستانم به اين‌جا بسنده نمي‌كنند، رابطه‌شان را با فلاني توسعه مي‌دهند، حالا ديگر فلاني با آن‌ها خيلي بيشتر از من دوست شده، حال من بدتر مي‌شود.

2- من دوست دختري داشتم كه مدت كوتاهي با هم بوده‌ايم، دوستانم يكي دوباراو را ديده‌اند، تمام شد، به هم زديم. مدتي مي‌گذرد، به يك مهماني دعوتيم،‌ دوستم را با آن دختر مي‌بينم، توي آغوش هم، حال من بد مي‌شود.

3- من با فلاني دوستم، دختر خاله‌اش را در يك مهماني مي‌بينم. دوستي‌ام با فلاني به هم مي خورد، چندماه بعد دخترخاله‌اش را در يك مهماني مي‌بينم، ياد ايام مي‌كنيم، قرار كافه مي‌گذاريم، دوست مي‌شويم، فلاني مي‌فهمد، حالش بد مي‌شود.

4- من با فلاني دوستم. دوستي‌مان در يك سطح متوسطي‌ست، دخترخاله‌اش را در يك مهماني مي‌بينم، هزار و يك نقطه‌ي جذابيت درش پيدا مي‌كنم، با او رابطه برقرار مي‌كنم، همزمان، بعد بهانه مي‌آورم و فلاني را مي‌گذارم كنار (يا رسمن اعلام مي‌كنم كه به خاطر دخترخاله‌اش مي‌خواهم رابطه‌مان را قطع كنم)، فلاني مي‌فهمد، حالش خيلي بد مي‌شود.

اين‌ها مثال‌هايي هستند كه همه‌مان بارها با مشابهش برخورد كرده‌ايم، شايد كسي باشد كه مورد اول را غير اخلاقي نداند، اما چهارم را بداند، يا هردو را غير اخلاقي بداند و يا هيچ كدام را. واقعيت اين است اما كه هميشه يك اتفاق تكراري‌اي رخ مي‌دهد، - يك نفر هست كه حالش بد مي‌شود -. فكر مي‌كنم يك ارتباط پيچ در پيچي هست، يك معادله‌اي هست بين اهميت فلاني‌ها براي من، اهميت من براي دوستانم، اهميت هردوي ما براي فلاني‌ها و ميزاني كه به آرامش هم‌ديگر اهميت مي‌دهيم و ميزاني كه دخترخاله‌ها و فلاني‌ها برايمان جذابند و ميزاني كه حاضريم از منافع‌مان بگذريم براي آرامش دوستان‌مان. شايد اين شخص جديد واقعن آن شخص روياهاي من باشد، شايد فلاني واقعن آدم زندگي دوست من باشد و شايد دخترخاله‌اش ادم زندگي من، اما اين كه چه كسي و با چه نگاهي و در قبال چه بهايي مي‌نشيند و اين معادله‌ي ان-مجهولي را حل مي‌كند، بسته به تك تك آدم‌ها فرق مي‌كند. شايد يك ضريبي داشته باشيم، كسينوس في‌اي چيزي، كه سرنوشت هر معادله را يك جور جديدي رقم مي‌زند. من، فلاني، دوستان‌مان و دخترخاله‌هامان، هر كسي روايت خودش را دارد.

پ.ن: مثال ها فقط مثالند، هرچقدر هم كه نزديك باشند.

:: گاهی هم حتا می‌رود و با کسی مطلوب‌تر می‌خوابد، "واقعیت" می‌دانی يعني چه؟

اگر دوباره چشمش به چشمم افتاد، اگر پیش آمد که بپرسد چطور بود، نهایتن باید گفت اِی، باید گفت بدی هم نبود. باور کنید، این نهایت جوابی‌ست که باید داد، هیچ فرقی هم نمی کند که چطور بوده و یا با چه کیفیتی اتفاق افتاده. این انتهای صداقتی‌ست که مجازیم خرج کنیم، این‌جا دروغ کیفیت آیه را پیدا می‌کند، هرچقدر تمیزتر، مطبوع‌تر، حلال‌تر.

:: عشق گریزی‌های لاجرم

خداحافظی‌های صلح‌جویانه، قطع رابطه‌های تفاهمی، رابطه کشی‌های نرم، عشق گریزی‌های لاجرم، بخشی از سخت‌ترین لحظات زندگی‌اند. گیرم که بیشترشان بعدن بشوند رابطه‌های "جور دیگر"، اما آغوش آخر، سک-س آخر، شب آخر، بوسه‌ی آخر، مادامی که دانسته باشند، بی‌نهایت غم‌انگیزند و ویران‌گر.

:: *

.
.
.
.
.
.
.
.
.
But, damn, you smell good -- Like home
.
.
Call me
Unfaithfully yours
Hank Moody



------------------------------------------
*Californication