
سالها پيش دستي در كار تبليغات داشتم و پروژههاي متنوعي خصوصن در حيطهي چاپ انجام ميدادم. يك كار حساسي گرفته بوديم از يك ارگان نيمه دولتي و اوراق بهادار چاپ ميكرديم. من و يكي از دوستانم پروژه را مديريت ميكرديم و روال كار اينطور بود كه در دورهي چاپ اوراق، چاپخانه قرنطينه ميشد. كار هم از آن كارهاي واقعن سخت بود كه گاهي بيشتر از دو شبانه روز را در چاپخانه ميمانديم و پلك نميزديم.
يك شب، نزديكيهاي صبح كه همه به شدت خسته بودند و كار در مرحلهي برش و بسته بندي بود، اوراق شماره خورده را روي يك ميز بزرگ مرتب چيده بوديم تا بعد از كنترل نهايي داخل كارتنها پلمپ شود و بدهيم ببرند. همينطور كه در اطراف ميز حواسم به مرتب چيدن بستهها بود، احساس كردم يكي از بستهها ارتفاع كمتري از بقيه دارد. هر بسته شامل ده بستهي كوچكتر بود كه به هم منگنه ميشد. گفتم آن بسته را درآوردند، ديديم صد برگ كسر دارد. با كارگرها همه جا را زير و كرديم اما خبري از آن صد برگ نبود. مدير توليد چاپخانه را خبر كردم و گفتم كه اين ماجرا اتفاق افتاده. قرار شد كار را متوقف كنيم تا بسته پيدا شود. مجموعن بجز ما نزديك به 15 نفر آن شب كار ميكردند. يك بار ديگر همه جا را گشتيم و اثري نبود. مدير توليد كه آدم جا افتاده و البته از آن گرگهاي باران (بالان) ديده بود، به پرسنل گفت كسي از اين خراب شده بيرون نميرود تا يك بستهي مفقود شده پيا شود. هوا كم كم روشن شده بود و اين قضيه از آن حالگيريهاي ناجوري بود كه خستگي را به تن آدم باقي ميگذاشت. همه وسط سالن ايستاده بوديم و من داشتم با سرشيفت سالن مشورت ميكردم كه چه كنيم، پليس خبر كنيم، خودمان ملت را تفتيش كنيم (كه از آن كارهاي شاق، مشكل و ناخوشايند بود كه تازه معلوم نبود كه به نتيجهاي هم برسد)، يا كار ديگري بكنيم. در همين حال و احوال بوديم كه مدير توليد كه مرد درشتي با سبيل مبسوط بود از در سالن بزگ توليد وارد شد و از همان فاصلهي بيست، سي متري فرياد زد بيا اينجا ببينم پدر سگ مادر قهوه!! (قح..) از آن فاصله اصلن معلوم نبود كه خطابش به كيست، اما دروغ چرا هركس ميتوانست اين غرش را خطاب به خودش تلقي كند (حتا خود من!). اما از ميان همهي آدمهاي جمع، يك پسر نوجوان كه از كارگرهاي فصلي بود با يك وضعيت غم انگيز و در عين حال خندهداري دمش را روي كولش گذاشت و آهسته آهسته رفت به سمت مدير توليد، سرش را كج كرد، يك سيلي محكم نوش جان كرد و يقهاش را مثل ماجراهاي تام و جري در اختيار او گذاشت كه كشان كشان ببردش دفتر.
معلوم شد كه طرف يك بسته از اوراق را برده بوده توي كمدش، اوراقي كه مطمئن بودم به هيچ دردش نميخورد. بعد از سالها هنوز صحنهي آن تسليم داوطلبانهي پسر جوان در ذهنم مانده.








