Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

نوشته‌های ترس‌دار را می‌نویسم، رها می‌کنم یک‌جا تا بهشان عادت کنم، بعد صبر می‌کنم یک شبی، آخر شبی چیزی، پست می‌کنم، کامپیوتر را خاموش می‌کنم و پناه می‌گیرم زیر لحاف. معمولن تا صبح شود، به اندازه‌ی کافی کار از کار گذشته.

:: چراغ ولیعصر سبز است

نیایش غرب، دستان کوچکت گرفتار بزرگی دستانم شده‌اند، با ناخن‌هایت بازی می‌کنم، سکوت عجیبی‌ست، چشمانت گاهی حواسم را از راه پرت می‌کنند. نیایش شرق، با برجستگی زانوانت بازی می‌کنم، انگشتانت را از روی دستم به میان انگشتانم می‌لغزانی، با ناخن‌هایم از کنار زانو تا میانه‌های توی رانت خط می‌کشم، ناخن‌هایت را پشت دستم فشار می‌دهی. نیایش غرب، انگشتانم با حاشیه‌های یقه‌ات ور می‌روند، پشت ناخنم به نرمیِ پوست سینه‌ات می‌کشد، با بازوانم بازی می‌کنی. خط میان سینه‌ات را سانت می‌کنم، نفس عمیق می‌کشی، گاهی نگاهت می‌کنم، چشمانت دو دو می‌زنند. نیایش شرق، صندلی‌ات را خوابانده‌تری، چشمانت باز نیستند که بخواهند جواب پس بدهند، از زیر کمربند ماشین به پایین لغزیده‌ای، از نگاه ماشین کناری دیگر وجود نداری. انگشتانم در سینه‌ات کاوش می‌کنند، تند تند نفس می‌کشی. نیایش غرب، بدنت را می‌جورم، نفس نفس می‌زنی، گردنت به چپ و راست می‌خوابد، چیزی توی گونه‌هایت می‌دود، توی رانم را چنگ می‌زنی. نیایش شرق، از زیر کمربند کجکی می‌خزی روی پاهایم، کجکی سرت را می‌چپانی توی آغوشم، انگار نه انگار که میان دنده و ترمز دستی گیر افتاده‌ای. نفس‌هایت فروکش می‌کنند، چشمانت باز می‌بیند، چشم از من بر نمی‌داری، باز با روی دستم بازی می‌کنی. نیایش شرق، شیطنت می‌کنی، ماشین از این خط به آن خط می‌رود و باز برمی‌گردد، تمرکزم را به مسخره می‌گیری، راننده را مست می‌کنی، فرمان را چنگ می‌زنم، ماشین به فرمانم نیست. نیایش غرب، کمربندها به هم گوریده‌اند، درِ داشبورد باز است، زیر دستانم روی فرمان خیس است، موهایت توی صورت پخش شده. نیایش شرق، چراغ ولیعصر این‌بار سبز است.

:: يك - هيچ

1. شش و نيم صبح امروز مي‌رفتم به سمت جنوب شهر، پايين پل كريم‌خان يك تااكسي‌اي ترمز ملويي كرد و با وجود خلوتي خيابان، يك تاكسي پر سرعت ديگري نه چندان محكم كوبيد پشت ماشين جلويي. همين‌قدر كه من از بالاي پل برسم تا پايين، هردو راننده پياده شده بودند و مشت بود كه توي هوا و چشم و چال هم حواله مي‌كردند. همين‌طور كه آهسته از كنار پرده‌ي سينما رد مي‌شدم و بعد از آن، هرچقدر كه فكر كردم نفهميدم با چه انگيزه‌اي مي‌شود بعد از يك همچين تصادف الكي‌اي، آن هم كله‌ي صبح اين رفتار را كرد.

2. دو سه ماه پيش توي بزرگراه رسالت درست جلوي من ناگهان راه بسته شد و ماشين جلويي‌ام آهسته با جلوتري برخورد كرد و من كه به شدت غافل‌گير شده بودم، براي فرار از برخورد شديد، فرمانم را به سمت راست كشيدم و ماشينم به سمت راست حركت كه نه، پرتاب شد و آن‌چنان توي در پژوي بغلي كوبيدم كه يك درش درجا ناپديد شد. گوشه‌ي سمت چپ ماشينم هم به تاكسي جلويي گرفت و خلاصه در عرض چند ثانيه چهار ماشين درگير تصادف شدند. تاكسي جلويي من بلافاصله با جلوتري تفاهم كردند و خوش و بش، چون خسارت خيلي ناچيز بود. همان راننده‌ تاكسي آمد خط گوشه‌ي سپر عقبش را هم ديد و گفت چيز مهمي نيست و يك نگاه دلسوزانه‌اي هم به من كرد كه چي شد آقا، بعد هم نشست و رفت. من ماندم و آن بدبختي كه درش را نموده بودم. خودش بود و زنش و يك خانمي شبيه مادرزنش! آمد پايين و از من پرسيد چي شد؟ گفتم اگر به جلويي مي زدم خيلي ناجور مي‌شد، چاره‌اي نداشتم، ‌ضمنن رفلكسم ناخودآگاه بود. ديگر چيزي نگفت. پليس از اول پل سريع رسيد و مدارك را مرتب كرد و گفت برويد زير پل براي كروكي. آنجا كه پياده شديم، طرف يك نگاهي به در ماشينش و يك نگاهي به گلگير من كرد و گفت آقا جريان تير غيب را مي‌داني؟ گفتم بله، گفت من به همان تير غيب گرفتار شدم! گفتم بنده هم به نوعي، اما آقا شرمنده‌ به هر حال. گفت فداي سرت، يك مو از سر هر كداممان كم مي‌شد قابل جبران نبود، مال دنيا فداي سرت. كروكي را كشيديم و نيم ساعت بعد سر كار و زندگي‌ام بودم، كمي در فكر بدشانسي تصادف، بيشتر مشعوف از خوش‌شانسي‌هاي متعدد آن روز صبح.

--------------------------------------------------------------
پ.ن: دقيقن نمي‌دانم چرا مدتي‌ست افكارم در خيابان چرخ مي‌خورد،‌ اما مهم هم نيست، آپولو كه تجهيز نمي‌كنيم، وبلاگ مي‌نويسيم.

:: در دفاع از وحشي‌گري نسبي مسافركش‌هاي محترم تهراني

داشتم فكر مي‌كردم چه بلايي سر مسافركش‌ها مي‌آيد كه اين‌طور موجودات وحشي‌اي مي‌شوند در رانندگي. در واقع دو‌ سه روز پيش ناگهان يك سيب نيوتوني در حال رانندگي خورد توي ملاجم و سعي كردم يك كمي لااقل دركشان كنم. طبعن اولين استدلالي كه در دفاع از اين بيچاره‌ها به ذهن آدم مي‌رسد، همين است كه اين‌ها از صبح تا شب با ترافيك وحشتناك تهران مي‌جنگند، بنابراين توقع داشتن اعصاب سالم و رفتار صبورانه از اين قشر، توقع واقعن زيادي‌ست.

شايد رابطه‌ي رانندگي، راه‌گرفتن، چراغ رد كردن، از روي عابر عبور كردن، راهنما نزدن و خشونت راننده‌هاي تهراني با ترافيك، مثل رابطه‌ي فقر يا اختلاف طبقاتي باشد با جرم. همان‌طوري كه هر آدم نيازمندي مجرم نيست، هر مسافربر تهراني‌اي هم وحشي نيست، اما اين ترافيك بي‌سامان، اين خيابان‌هاي بي‌نظام و علي‌الخصوص قانون جنگل حاكم بر قوانين ترافيكي ايران، هر آدم سالمي را مستعد اين رفتارها مي‌كند، همان‌طوري كه رانندگي وحشيانه از طرف قشر غير شاغل در اين حرفه هم اصلن نادر نيست. اما به وضوح مي‌توان ديد سالم ماندن (مثل آدم رانندگي كردن)، در قشر مسافربر (وانتي، باربر، ميني‌بوسي) ايران (و خصوصن تهران) از آن اتفاق‌هاي واقعن خاص به حساب مي‌آيد.

يك عادت شايد بدي دارم كه در قيافه و صورت راننده‌هايي كه وحشي‌گري مي‌كنند دقيق مي‌شوم، حتمن نگاه مي‌كنم كه بفهمم اين آدم موقع بغل كردن بچه‌اش، موقع عروسي رفتن با زنش، موقع خريدن نان بربري چه قيافه‌اي خواهد داشت، آيا همين‌قدر خصمانه، همين قدر بي‌خيال و باقي دنيا به تخمم؟ يا اين‌كه اين آدم هم يك جاهايي مهربان است، يك جاهايي مودب است و يك جاهايي كرنش مي‌كند. راستش بعيد مي‌دانم كه اين وحشي‌گري مدني كه بعضي‌هايشان دارند، هيچ اثري بر بقيه‌ي رفتارهاي اجتماعي‌شان نگذارد، اما احتمالن چندصد هزار راننده‌ي عمومي تهران هم نبايد همه‌ در خانه همين‌قدر خبيث باقي بمانند.

گاهي فكر مي‌كنم خيابان‌هاي تهران،‌ كلاس‌هاي فشرده‌ي آموزش خشونت و بي‌نظمي اجتماعي‌اند، فقط تاثير پذيري هر قشري بسته به سواد و فرهنگ و البته طول كلاس روزانه تفاوت مي‌كند.

-----------------------------------------------------------------------
پ.ن: احتمالن مسافربر بايد محترمانه تر از مسافركش باشد، اما اين دومي همان چيزي‌ست كه مردم مي‌گويند، اولي چيزي كه صدا و سيما مي‌گويد.

:: FIVE O'CLOCK

5-oclock.jpg

:: مراقب شيطان‌پرستان باشيد

خبر راديو پيام – ديروز

گوينده: هر روز عده‌اي از جوانان آلوده‌ي گروه هاي شيطان‌پرستي مي‌شوند... اين افراد با موها و آرايش و لباس‌هاي عجيبي به سبك غربي باعث تعجب هر بيننده‌اي مي‌شوند و جلب توجه مي‌كنند... اكثر اين افراد حتا اسم مدل مو يا آرايش خودشان را نمي‌دانند... به گفته‌ي خودشان هيچ كس از اين مدل خوشش نمي‌آيد و از آن تعريف نمي‌كند...

به گزارش‌گر ما توجه كنيد:
- (دختر – احتمالن جوان):‌ سلام
- (پسر با صداي كلفت و لهجه‌ي لاتي): سلام
- اسم مدل موي شما چيه؟
- نمي‌دونم
- پس چرا اين مدلي آرايش كردين؟
- دوست داشتم
- كجا با اين مدل آشنا شدين؟
- آرايشگاه
- بهتون نگفتن اسمش چيه؟
- نه
- تا حالا كسي بهتون گفته كه مدل موتون قشنگه؟
- نه
- كسي بهتون گفته كه زشته؟
- آره، مادر بزرگم يه بار گير داد بهش
...


پ.ن: اگر كسي از محل اداره‌ي "شيطان‌پرست شناسي" خبري دارد لطفن بگويد ما هم برويم مدل مويمان را يك مميزي‌اي چيزي بكنيم.
پ.پ.ن: مراقب موهاي پيدا و ناپيداي بدنتان باشيد كه به زودي به مدل آن‌ها هم كار خواهند داشت.
پ.ن.ن: اسم مدل موي خودتان را هميشه همراه خودتان داشته باشيد.
ن.ن.ن: متن را بر مبناي حافظه پياده كردم، مطمئنم اصل خبر مفرح‌تر بود.

:: یادمان بماند که حواسمان باشد اعصابمان به "ها"* نرود

آدم در ايران، در خيلي جاهاي ايران، در صف نانوايي در ايران، در حال رانندگي در ايران، در حال تماشاي تلوزيون ملي ايران، در اداره‌هاي دولتي و غير دولتي در ايران، موقع تماشای رئیس دولت محبوبش در ایران، بايد حواسش به دو تا چيز مختلف باشد، اول اين‌كه اعصابش را تا آن‌جايي به "ها" بدهد كه بيرزد. يعني هرچقدر كه بيشتر دقت مي‌كني مي‌فهمي، يا حتا برعكس، هرچقدر بيشتر مي‌فهمي، دقت مي‌كني كه آن مرز به "ها" دادن اعصاب جاي دورتري‌ست از آن‌جايي كه تا به حال فكر مي‌كردي هست، يعني مي‌فهمي هرچقدر كه ديرتر عصباني بشوي، در مملكتي مانند ايران بيشتر برد كرده‌اي، يعني اگر اصلن اغتشاش‌طلبي و مي‌خواهي دردسر راه بيندازي هم توي اين مملكت نبايد عصباني بشوي برايش، بايد همين‌طور كه اشك مي خواهد از همه‌جايت بزند بيرون و دربه‌در سركه‌اي كه با سيگار بهمن بكشي، غش غش بخندي از وضعيتي كه داري و سر به سر آقای سوپری بگذاری (اصلن نفهميدم چرا بحثم كشيد به اغتشاش‌ها، ‌اصلن نفهميدم). يعني كم‌كم مي‌فهمي يا دقت مي‌كني كه باباجان، تلاش براي درست كردن وضع زندگي خودم (اول) و كشورم (دوم)، اصلن عصبانيت بردار نيست، چون عصبانيت به تعداد موهايي كه از كله‌ي كچلت سفيد مي‌شود يا كنده مي‌شود و مثل پر كفترچاهي سقوط مي‌كند، باخت است و شكست است و از دست دادن است.
آهان، مي خواستم بگويم آدم بايد حواسش به دوتا چيز باشد،‌ يكي اين‌كه عصباني نشود، يكي مهم‌تر اين‌كه يادش بماند كه حواسش باشد كه عصباني نشود. منظورم اين است كه قبل از ايني كه از ماشين بروي پايين و گردن راننده‌ي متخلف تاكسي (مگر تاكسي‌ها خلاف مي‌كنند عمو؟) را بگيري و تمام آدرنالین بدنت آزاد شود و قلب و مغز و معده را به "ها" بدهد (با فرض اين‌كه رد قفل فرمان روي ملاجت نماند)، يادت بيفتد كه پدر من، نمي‌ارزد، ارزش ندارد، آرام، آرام، درست عين اسب سرکشی كه هی كنار يالش را مي‌مالي، دستت را بكني لاي موهايت و خودت را نوازش كني كه عزيز دلم، خود مهربانم، اگر عصباني شدي نشدي، حيف اين موها كه جنس لطيفي بخواهد پس‌فردا تويشان چنگ بزند و نباشد، والا به خدا.
مخلص کلام این‌که اگر جایی، در صف نانوایی یا توی ادار‌ه‌‍‌ی ثبت احوال حق آدم را خوردند و جوری خوردند که هیچ راه منطقی‌ای برای پس گرفتنش نبود، حق بر باد رفته یک باخت است، اعصابی که می‌خواهی بگذاری و حرصی که می‌خواهی بخوری و تار مویی که می‌خواهی سفيد كني یک باخت مکرر، پس اگر عرضه داری سر همان باخت اول جلو خودت را بگیر، خودت را جمع کن.

-------------------------------------------------------
* "ه" معادل گرد شده‌ (لوله شده‌ی) هر حرف مولد از هر کلمه‌ی بي‌ادبانه‌اي است كه به سعي دوست مودبمان عطا اين بلا سرش آمده، در اين‌جا معادل "گ"