Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

جاده یک‌سر کوهستانی و پر پیچ و خم بود. گاهی توی جنگل‌های تنک دور می‌خورد و گاهی غیر منتظره دریا را پشت یک تپه، پیش رویت پیدا می‌کردی. گاهی از آن بالا آخرین نفرها را کنار آب می‌دیدی که کم کم بساطشان را جمع می‌کردند و گاهی می‌رسید به خط ساحلی و چند کیلومتر را کنار آب طی می‌کرد. خیلی فرق دارد که آدم از کنار ساحلی رد بشود که مثل شمال بخواهد دریا را با بدبختی از میان ویلاهای مردم پیدا کند، تا این‌که از جاده‌ای بگذرد که یک دریای آبی نفتی غروب زده و یک ساحل بی‌نهایت بکر سمت راستش باشد و ته نداشته باشد و موج نداشته باشد و کفش پیدا باشد و تو را مثل آهن‌ربا توی خودش جذب کند. خیلی حرف نمی‌زد، هدفون توی گوشش بود و غرق آهنگ بود و شیشه‌ی آب‌جو را هنوز رها نکرده بود. چندبار سر حرف را باز کردم، همراهی‌ام می‌کرد، اما باز انگار کسی می‌آمد دست روحش را می‌گرفت با خودش می‌برد. روند تنفر من از آن دستگاه پخش موزیک لعنتی از همان روز اول شروع شده بود، می‌دانستم نماینده کسی، جریانی، اتفاقی‌ست که به صراحت می‌گوید من هستم. می‌گوید کورخوانده‌ای جوان، نمی‌شود بواسطه‌ی هزار و دوهزار و ده هزار کیلومتر فاصله، کسی را تالاپی از زندگی کسی پرتاب کرد بیرون. و این یک واقعیت محض بود، پسرک در آن سفر با ما بود، تقریبن همه جا، در همه‌ی لحظات. ما یک سفر سه نفره را تجربه می‌کردیم.


باد بر آب


:: پياده روها سنگ نچسبيده داشتند

شماها بايد بدانيد منظورم چيست، گاهي اوقات كارهايي از آدم سر مي‌زند كه در هيچ‌كجاي ساختار رفتاري خودش سراغ نداشته آن كار را، گاهي يك حركاتي مي‌كند كه خارج از كانتكست، خارج از محيط اگر مي‌پرسيدند مي‌گفت هه! برو عمو، اين كار كار من نيست.

بايد يادتان بيايد تحليل‌ها و پافشاري‌هاي ضد خشونت و خشونت‌ترس و انقلاب‌ترس و تظاهرات‌ترس من و خيلي‌هاي ديگر را، بايد يادتان بيايد وحشت از مداخله‌ي انتظامي‌ها و شبه‌نظامي‌ها و نظامي‌ها در كنترل خيابان‌ها، حكومت را.

امروز را پيش‌بيني مي‌كرديم، اما يك‌ در هزار هم باورمان نمي‌شد به چشم ببينيم، احساس خطر مي‌كرديم، اما يك در ميليون هم باورمان نمي‌شد يك روز خودمان را در متن پيدا كنيم. دعوايمان سر چي بود دقيقن؟ راي بدهم يا ندهم؟ دنبال خاتمي و تفكر خاتمي راه بيفتم يا نيفتم؟ براي پيدا كردن دموكراسي، دو پله بالا يك پله پايين را تحمل بكنم يا نه؟ بعد دغدغه اين شد كه بالاي پشت بام الله و اكبر بگويم يا نه، بعد كه گفتم، از خانه بيرون بروم يا نه، بعد كه رفتم، از هفت تير تا انقلاب بروم يا نه، بعد كه رفتم، توي ميليون ميليون جمعيت سكوتم را بشكنم يا نه، بعد كه شكستم، شعار "مرگ بر" بدهم يا نه، بعد كه دادم... من هم آدم سنگ دست گرفتن نيستم، اما:

چندصد هزار نفر، چند ميليون نفر آدم، به اين سرعت، يكي يكي تغيير آستانه دادند و هربار پا به دنياي جديدي از ممنوعه‌هاي خودشان گذاشتند؟ اين خطرناك‌ترين رفتاري‌ست كه مي‌شود با يك آدم، با يك آدم‌ها كرد، طرف را به آن آستانه برساني كه خط قرمز‌هايش را يكي يكي، آگاهانه يا غيرآگاهانه جابجا كند، رفتار عادي‌اش را تغيير دهد و ساختار خودش، پوسته‌ي عرفي (گاهي اخلاقي) خودش را بشكند و بزند بيرون. ظرفيت آدم‌ها يكي نيست، اما همه يك چيزي دارند به نام ظرفيت، واقعن ممكن است كه كسي يادش برود آن روزهاي فوق‌العاده و آرام كريم‌خان را، توپ‌خانه را؟

مي‌خواهم بگويم رفقا، هم‌وطنان زره پوش و زره پوش‌گردان، آدم‌ها آستانه دارند و شما داريد تغييرات آستانه‌ي آدم‌ها را مثل روز روشن، به سرعت برق و باد مي‌بينيد. آدم‌ها تغيير سطح جسارت دارند و شما داريد آدم‌ها را هي جسورتر مي‌كنيد. من يك صلح طلب بالفطره هستم كه از جايي كه ايستاده‌ام مي‌ترسم، از زنان و مردان پا به سن گذاشته‌ي اطرافم كه در خانه نمي‌مانند مي‌ترسم، من به اندازه‌ي يك نفر، از خودم مي‌ترسم، انقدر با ولوم آستانه‌ي ملت بازي نكنيد،‌ دسته‌اش مي‌شكند.

بوسيدن آداب دارد

هنوز هم همين است، من بلد نيستم اين آدم را از نزديك ولي فاصله‌دار تحمل كنم، راستش من بلد نيستم هيچ‌كدام از معشوقه‌هاي گذشته‌ام را در چنين وضعيتي تحمل كنم. تا همين اواخر فكر مي‌كردم اين يك ضعفي‌ست كه من دارم، اما الان احساس مي‌كنم اين يك ضعف عمومي‌ست، هيچ كس نمي‌تواند، احساس مي‌كنم يك عده فقط بازي‌گرهاي خبره‌اي هستند، با اكس محبوبشان روبرو مي‌شوند و مي‌ميرند كه دست توي سينه‌اش ببرند، اما شرايط، حال و هوا، منطق،‌ آدم جديد يا هر كوفت ديگري نمي‌گذارد، بعد هم عبور مي‌كنند و دور مي‌شوند باز. يكي هم مثل من كم‌تر مي‌پوشاند خودش را، راه بدهد مي‌كند آن كار را. گاهي فكر مي‌كنم شايد دليلش اين باشد كه من آدم اشتباهي دوست نداشته‌ام در زندگي‌ام. آدم هزارتا آمده و رفته، اما اين سه-چهارتايي كه نفوذ درد دار كرده‌اند در من،‌ جايشان انگار بدجوري مال خودشان شده، من دوست ندارم در مقابل اين آدم‌ها مقاومت كنم.


باد بر آب


:: آتش

fire.jpg
[چیزی هست]

:: آن شب - دوم

مردهای میان‌سال همه‌چیز دارِ نا امید. مردهای میان‌سالی که همیشه یکی پیدا می‌شود صدایشان کند "محمودجان" و یادشان بیاورد همه‌ی تعلقات و زنجیرهایی را که معلوم نیست چه‌شان است که خودشان گردن خودشان می‌اندازند، بعد می‌گذارند از 50 سالگی حسرت بخورند و توی خودشان باشند و پک‌های عمیق به سیگار بزنند. مردهای میان‌سالی که ودکا را تند تند می‌خورند تا همه‌ی صورت چاقشان یک تکه سرخ بشود و عرق از سر و رویشان راه بیفتد و تن سنگین و بی انگیزه‌‌‌شان را هن و هون کنان به حیاطی بالکنی چیزی برسانند بلکه نفسی بالا بیاید.

- آن شب - یکم

:: آدم‌های طلبیده

بحث این نیست که این آدم چقدر به تو نزدیک است، چقدر خوشحال است که سنگ صبور تو باشد، چقدر شناخت دارید، چند سفر با هم رفته‌اید، چند ده سال است دوستید یا حتا چند بار با هم خوابیده‌اید. بحث بر سر این است که تو باید دلت بخواهد، یک چیز نهانی آن ته‌ و توها بطلبد، که یک‌هو تصمیم بگیری سفره‌ی دلت را یک جای غریبی، شاید اولین باری که پایتان را با هم می‌گذارید بیرون شهر، شاید برای یکی که اولین بار دستت به دستش می‌خورد، زیر اولین بارانی که با هم تجربه می‌کنید، تا آن تای آخر باز کنی. بحث بر سر این است که باید خیلی ساده، فقط بطلبد. آدم‌های طلبیده‌ی زندگی من، بی هیچ دلیل خاصی، خیلی محدودند و خیلی گسترده‌اند به جغرافیای پهن، ابزار گسترده و رابطه‌های بی ارتباط.

:: براتیسلاوا

Ryan.jpg
[RyanAir]

هر یک روزی که میگذرد، چیز غریب‌تری از آن سفر باقی می‌ماند.

:: آن شب - یکم

عروس، که با تو می‌رقصد، عروس، که با تو ماجرا دارد، عروس، که با تو حرف دارد، عروس، که تا این لیبل غریب به پیشانی‌اش می‌چسبد، انگار زیباترین، جذاب‌ترین، غیر قابل دسترس‌ترین، حتا فرهیخته‌ترین و تنها دختر دنیاست، انگار که تنها لعبتی‌ست که تو حماقت کرده باشی و نخواسته باشی و حالا در بر دیگری ببینی، دیگری‌ای که هیچ نمی‌داند و روحش خبر ندارد، اما حتمن یک چیزی هست که وادارش می‌کند خودش را پرتاب کند آن میان و نیم نگاهی پرابهام تحویلت بدهد و "ببخشید"ی بگوید و دخترک را ببرد و رشته‌ی همه‌ی افکار آن میانه را کات کند.