
جاده یکسر کوهستانی و پر پیچ و خم بود. گاهی توی جنگلهای تنک دور میخورد و گاهی غیر منتظره دریا را پشت یک تپه، پیش رویت پیدا میکردی. گاهی از آن بالا آخرین نفرها را کنار آب میدیدی که کم کم بساطشان را جمع میکردند و گاهی میرسید به خط ساحلی و چند کیلومتر را کنار آب طی میکرد. خیلی فرق دارد که آدم از کنار ساحلی رد بشود که مثل شمال بخواهد دریا را با بدبختی از میان ویلاهای مردم پیدا کند، تا اینکه از جادهای بگذرد که یک دریای آبی نفتی غروب زده و یک ساحل بینهایت بکر سمت راستش باشد و ته نداشته باشد و موج نداشته باشد و کفش پیدا باشد و تو را مثل آهنربا توی خودش جذب کند. خیلی حرف نمیزد، هدفون توی گوشش بود و غرق آهنگ بود و شیشهی آبجو را هنوز رها نکرده بود. چندبار سر حرف را باز کردم، همراهیام میکرد، اما باز انگار کسی میآمد دست روحش را میگرفت با خودش میبرد. روند تنفر من از آن دستگاه پخش موزیک لعنتی از همان روز اول شروع شده بود، میدانستم نماینده کسی، جریانی، اتفاقیست که به صراحت میگوید من هستم. میگوید کورخواندهای جوان، نمیشود بواسطهی هزار و دوهزار و ده هزار کیلومتر فاصله، کسی را تالاپی از زندگی کسی پرتاب کرد بیرون. و این یک واقعیت محض بود، پسرک در آن سفر با ما بود، تقریبن همه جا، در همهی لحظات. ما یک سفر سه نفره را تجربه میکردیم.
باد بر آب









