
تاریخها یادم نمیماند، زمان از دستم در میرود، حدس میزنم لااقل یک سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم، دوسالی هم بود که پا در آن خانه نگذاشته بود.
اولین تلاش من برای یک زندگی نسبتن مستقل بواسطهی این آدم شکل گرفته بود، قرار بود یک جایی در اوج عاشقیمان بیاید چند ماهی ایران و خانه گرفتن حداقل کاری بود که میشد برایش انجام دهم. وضع مالی درخشانی نداشتم اما این تصمیمهای بزرگ، این دل به دریا زدنها همیشه نقاط آستانهی احساس خوشبختی من بودهاند، هر بار که جسارتی از این دست به خرج دادهام، چیز مهمتری تولید شده، لااقل یک نوستالژی لذتبخش که من برای مزهمزه کردن تا آخر عمر به خیلی از این دست احتیاج دارم. من بلند پروازم و در عین حال قانع، یک رفتار سهل ممتنعی که برای لذت بدن از زندگی با خودم تمرین کردهام. بلند پروازم چون برای آروزهایم هیچ انتهایی نیست، نه فقط تصویر، برای جنگیدن، برای پیاده کردنشان هم هیچ انتهایی در من نیست، قانعم چون با آن چیزی که دارم، با خاطرهی یک تهران شمال دونفره، با خاطرهی یک بوسهی کشدار در فلان کافه، فلان پله برقی، با خاطرهی یک نخ سیگار زور زوري دونفره زیر ملافه احساس خوشبختی میکنم، احساس میکنم زندگی، همهی زیبایی زندگی من محدود است به همین داشتههای کوتاه، ناچیز اما خیلی پررنگ، با کیفیت.
همین شد که با تمام وجود خواستم که خانه داشته باشم، خواستم که با هم باشیم. حسم این بود که این تجربه یکی از همین کلیدهای محدود خوشبختیست، می شد حدس زد که دوام طولانی ندارد، سخت است، ماراتن است، اما آن روزها خوب یاد گرفته بودم که روی دوام چیزی بخواهم حساب کنم، هیچ چیز نخواهم داشت، فهمیده بودم که یک لحظه خوشبختی را توی هوا باید زد.
خانهای که پیدا کردم کوچک بود، قدیمی بود، سرم به بالای راه پلهاش گیر میکرد، سوسک داشت، دستگیرهها یکی درمیان کنده شده بود، اما درآمدم بیشتر راه نمیداد، همان هم بیشتر از نصف حقوقم را میخورد. یک گروه آدم دور و برم راه افتادند با من به جهاز خریدن. تا آن روز، همچین چیزی، همچین کسی در خودم سراغ نداشتم، اولین بار بود این خودم را میدیدم. خانه را تجهیز کردیم، پرده خریدیم، مبل، تخت، گاز.
و یارم آمد و همه چیز بهتر از آن چیزی بود که میشد انتظارش را داشت و چند ماه رویایی مثل باد گذشت و معشوق من رفت و آن سیر قهقرایی راه دور شکل گرفت و کم و بیش تمام. من ماندم و خانه، روشنتر که توضیح بدهم حالا دیگر من ماندم و خانهی مجردی. دیدم خانهای نیست که بخواهم تویش زندگی کنم، من هم آدمش نیستم، دوست ندارم، از آن طرف کلی اسباب و اثاثیه مانده بود روی دستم و قرارداد اجاره هم چند ماه وقت داشت. نگهش داشتم، یک پا خانهی پدری و یک پا خانهی مجردی، اما بود، یعنی دیگر باید میبود. دو سال گذشت و آن خانه ماجراها دید، آدمها دید، و البته باز آثاری از عشق.
حالا او برگشته بود، دوباره پا بر آستانهی همان خانه گذاشته بود و هردو کمی مات و مبهوت بودیم. همین که راضیاش کردم یک بار دیگر آنجا همدیگر را ببینیم کار سختی بود، همین که اصلن همدیگر را میدیدیم کار سختی بود. همانطور که در باز مانده بود در آغوشش گرفتم، و همان لحظهی اول کار تمام شد، انگار همه چیز در یک لحظه برگشت به دوسال پیش، همانجا، توی همان آستانه. گردنش را بو کردم و آن بوی انحصاریاش تا اعماق وجودم نفوذ کرد، بدنم میلرزید. اتفاق خوب این بود که او هم اینچنین حالی داشت، اتفاق خوب اين بود که او هم بو میکشید، محکم، با صدا، بلند بلند نفسش را تو میداد. خیلی زود کارمان به بوسه رسید و آن طعم بینظیر، آن طعم موفق كه تمام کدهای مورد نیازش را از مغز جفتمان می کشید بیرون، زنده ميكرد، کار خودش را کرد، فوری. حاضر نشد پایش را توی اتاق خواب بگذارد، چیزی بود، حسی بود، آن جا دیگر آن اتاق خواب او نبود. یک ملافه انداختم وسط هال و دراز کشیدیم آن رو، همدیگر را محکم بغل کردیم و مدت طولانی دراز کشیدیم همانجا. با من نخوابید، حسی بود، یا شاید نبود، اما با من نخوابید. وقتی رفت، آن خانه دیگر کار نميکرد، تاریخ مصرفش تمام بود، خانهاش را برداشت، برد.








