Link Dump
 

TAKE A LOOK!
 

Attention!
 

5 Recent posts
 

Archive
 

Email Me!
 

Feed
 

:: خانه

تاریخ‌ها یادم نمی‌ماند، زمان از دستم در می‌رود، حدس می‌زنم لااقل یک سالی بود که هم‌دیگر را ندیده بودیم، دوسالی هم بود که پا در آن خانه نگذاشته بود.

اولین تلاش من برای یک زندگی نسبتن مستقل بواسطه‌ی این آدم شکل گرفته بود، قرار بود یک جایی در اوج عاشقی‌مان بیاید چند ماهی ایران و خانه گرفتن حداقل کاری بود که می‌شد برایش انجام دهم. وضع مالی درخشانی نداشتم اما این تصمیم‌های بزرگ، این دل به دریا زدن‌ها همیشه نقاط آستانه‌ی احساس خوش‌بختی من بوده‌اند، هر بار که جسارتی از این دست به خرج داده‌ام، چیز مهم‌تری تولید شده، لااقل یک نوستالژی لذت‌بخش که من برای مزه‌مزه کردن تا آخر عمر به خیلی از این دست احتیاج دارم. من بلند پروازم و در عین حال قانع، یک رفتار سهل ممتنعی که برای لذت بدن از زندگی با خودم تمرین کرده‌ام. بلند پروازم چون برای آروزهایم هیچ انتهایی نیست، نه فقط تصویر، برای جنگیدن، برای پیاده کردنشان هم هیچ انتهایی در من نیست، قانعم چون با آن چیزی که دارم، با خاطره‌ی یک تهران شمال دونفره، با خاطره‌ی یک بوسه‌ی کش‌دار در فلان کافه، فلان پله برقی، با خاطره‌ی یک نخ سیگار زور زوري دونفره زیر ملافه احساس خوش‌بختی می‌کنم، احساس می‌کنم زندگی، همه‌ی زیبایی زندگی من محدود است به همین داشته‌های کوتاه، ناچیز اما خیلی پررنگ، با کیفیت.

همین شد که با تمام وجود خواستم که خانه داشته باشم، خواستم که با هم باشیم. حسم این بود که این تجربه یکی از همین کلیدهای محدود خوشبختی‌ست، می شد حدس زد که دوام طولانی ندارد، سخت است، ماراتن است، اما آن روزها خوب یاد گرفته بودم که روی دوام چیزی بخواهم حساب کنم، هیچ چیز نخواهم داشت، فهمیده بودم که یک لحظه خوشبختی را توی هوا باید زد.

خانه‌ای که پیدا کردم کوچک بود، قدیمی بود، سرم به بالای راه پله‌اش‌ گیر می‌کرد، سوسک داشت، دستگیره‌ها یکی درمیان کنده شده بود، اما درآمدم بیشتر راه نمی‌داد، همان هم بیشتر از نصف حقوقم را می‌خورد. یک گروه آدم دور و برم راه افتادند با من به جهاز خریدن. تا آن روز، همچین چیزی، همچین کسی در خودم سراغ نداشتم، اولین بار بود این خودم را می‌دیدم. خانه را تجهیز کردیم، پرده خریدیم، مبل، تخت، گاز.

و یارم آمد و همه چیز بهتر از آن چیزی بود که می‌شد انتظارش را داشت و چند ماه رویایی مثل باد گذشت و معشوق من رفت و آن سیر قهقرایی راه دور شکل گرفت و کم و بیش تمام. من ماندم و خانه، روشن‌تر که توضیح بدهم حالا دیگر من ماندم و خانه‌ی مجردی. دیدم خانه‌ای نیست که بخواهم تویش زندگی کنم، من هم آدمش نیستم، دوست ندارم، از آن طرف کلی اسباب و اثاثیه مانده بود روی دستم و قرارداد اجاره هم چند ماه وقت داشت. نگهش داشتم، یک پا خانه‌ی پدری و یک پا خانه‌ی مجردی، اما بود، یعنی دیگر باید می‌بود. دو سال گذشت و آن خانه ماجراها دید، آدم‌ها دید، و البته باز آثاری از عشق.

حالا او برگشته بود، دوباره پا بر آستانه‌ی همان خانه گذاشته بود و هردو کمی مات و مبهوت بودیم. همین که راضی‌اش کردم یک بار دیگر آنجا هم‌دیگر را ببینیم کار سختی بود، همین که اصلن هم‌دیگر را می‌دیدیم کار سختی بود. همان‌طور که در باز مانده بود در آغوشش گرفتم، و همان لحظه‌ی اول کار تمام شد، انگار همه چیز در یک لحظه برگشت به دوسال پیش، همان‌جا، توی همان آستانه. گردنش را بو کردم و آن بوی انحصاری‌اش تا اعماق وجودم نفوذ کرد، بدنم می‌لرزید. اتفاق خوب این بود که او هم این‌چنین حالی داشت، اتفاق خوب اين بود که او هم بو می‌کشید، محکم، با صدا، بلند بلند نفسش را تو می‌داد. خیلی زود کارمان به بوسه رسید و آن طعم بی‌نظیر، آن طعم موفق كه تمام کدهای مورد نیازش را از مغز جفتمان می کشید بیرون، زنده مي‌كرد،‌ کار خودش را کرد، فوری. حاضر نشد پایش را توی اتاق خواب بگذارد، چیزی بود، حسی بود، آن جا دیگر آن اتاق خواب او نبود. یک ملافه انداختم وسط هال و دراز کشیدیم آن رو، هم‌دیگر را محکم بغل کردیم و مدت طولانی دراز کشیدیم همان‌جا. با من نخوابید، حسی بود، یا شاید نبود، اما با من نخوابید. وقتی رفت، آن خانه دیگر کار نمي‌کرد، تاریخ مصرفش تمام بود، خانه‌اش را برداشت، برد.

:: گروه يك

يك سري آدم "گروه يك" هست اطراف من. اصولن توي اين دسته بندي، يك گروه يك هست و يك "بقيه". آدم‌هاي گروه يك من در تمام دنيا پراكنده‌ن. گروه يك الزامن دختر نيست، الزامن پسر نيست، الزامن مجرد يا متاهل نيست، الزامن ديده و لمسيده نيست. گروه يك، گروه آدمايي هستن كه وقتي ازشون ايميل دارم، اگر فرصت براي فكر كردن، مكث كردن قبل از جواب دادن نداشته باشم خيلي بعيده كه دست به كي-بورد ببرم. اين مكث ممكنه خيلي طول بكشه، يا خود مكث يا فرصت اتفاق افتادنش ممكنه خيلي طول بكشه، اما صبر مي‌كنم تا اتفاق بيفته، يك روز، يك هفته، يك ماه، گاهي انقدر كه اصل لحظه و حس مورد نيازش مي‌سوزه، اما بازم حاضر نيستم سرسري يا خارج از قواعد ذهنيم سر و ته ماجرا رو هم بيارم. وقتي ايميل دارم از يكي آدماي گروه يك، مي‌شينم و فكر مي‌كنم، طرف رو مي‌شونم جلوم و حسش مي‌كنم، لمسش مي‌كنم، دركش مي‌كنم، بعد باهاش حرف مي‌زنم.

گروه يكي‌هاي زندگي من موجودات عزيزي هستن، همين‌قدر كه وادارم مي‌كنن به مكث، به فكر، همين‌قدر كه گاهي ترمز آدمو مي‌كشن توي اين رالي، موجودات مهمي‌ هستن.

:: EarRing

Earring.jpg
[زندگی این‌وری]



به راستی که این زندگی‌ این‌وری‌، یکی از چند زندگی‌ مهمی‌ست که می‌کنیم.


:: رابطه های لب-مدار

واقعن ربطی ندارد که ماجرا تم عاشقانه داشته باشد، تنانه داشته باشد، رفاقتانه داشته باشد، آزادانه داشته باشد یا هر چیز دیگر. داستان این است که "بوسه" توی بعضی رابطه‌ها در می‌آید، توی بعضی‌ها نه. من نمی‌دانم دقیقن چه اتفاقی می‌افتد که بعضی رابطه‌ها "لب-مدار" می‌شوند، اما به این نقطه رسیده‌ام که لب‌ها، جدای تن‌ها، برای خودشان شیمی دارند، کانکشن دارند، بگیر و نگیر دارند. به این نتیجه رسیده‌ام که توی بعضی رابطه‌ها، "لب" نهایتن از کار در نمی‌آید، هر چقدر که رابطه کار کند، حتا رختخواب کار کند. توی بعضی رابطه‌ها هم، هوم... هرکجای رابطه که کار نکند، لب‌ها حکمرانی می‌کنند، ساز خودشان را می‌زنند به کل، کار می‌کنند. توی بعضی رابطه‌ها، لب‌ها یک‌بار ار-گاسم می‌کنند، باقی قضایا یک‌بار دیگر.

آدم ها همیشه ابتدا فکر می‌کنند که یک نقطه ضعف یا رفتار مشخص، خاص خودشان است و آن را مخفی می‌کنند. به همین دلیل تشخیص نقطه ضعف فردی از نقطه‌ی اشتراک عمومی معمولن کار ساده‌ای نیست.


سالوادور پلات


هیچ نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرم که در ملاء عام فریاد بزنم، هیچ نمی‌دانم که اصلن چرا باید دلم یک‌هو، بی‌افسار، تصاعدی برایت تنگ بشود، اما حالا که شب به نیمه نزدیک است و لحاف هم در دسترس، حالا که "هیوغ" با غین مکرر فقط یک اپسیلون از اوضاع سیاست و اقتصاد این مملکت را بیان می‌کند و من ِ آزرده دلخوش "پکیج"هایم هستم، بگذار این یک لحظه از زمان را از خودم و تو دریغ نکنم، بگذار ملاحظات را چند ثانیه توی پاکت نگه دارم و صادقانه اعتراف کنم که الان برای کمی فشار دادنت، یک نفس بوییدنت بال بال می‌زنم، این جا می‌نویسم چون هیچ‌کس نمی‌تواند حدست بزند، چون سرم درد می‌کند.

صبح نشسته بودیم کنار یک استخر زیبا، مسلط به ساحل بی‌نظیر مدیترانه و صبحانه می‌خوردیم. احساس من خیلی غریب بود، بعد از به هم خوردن رابطه‌ی رسمی‌مان، هیچ وقت در کنارش احساس آرامش و امنیت نمی‌کردم. من راه فرار او بودم و او نا امنی من. می ‌دانستم که دوباره داشتنش چیزی شده نزدیک به محال. می‌دانستم که مشکل بزرگ از آن خود من است که تحمل خیلی حرکاتش را ندارم، تحمل فراز و نشیب‌هایش را ندارم، تحمل داغ کردن‌هایش را ندارم. مثل خیلی رابطه‌های دیگر، این آدم یک بن‌بست جذاب بود توی زندگی من، هم می‌خواستمش و هم می‌دانستم که کار نمی‌کند. آن روزها هنوز ته تمه‌ی عشقش هم بود، قوی، پررنگ، درد دار. همین بود که حضورش، توی معدود دفعاتی مثل آن سفر غنیمت بود، چون لذت بود و یادآور عاشقی و سراسر نوستالژی، اما از آن طرف ناامنی بود و نگرانی بود و درد بود و یک آه بسیار عمیق که فکر به سرنوشت رابطه در من ایجاد می‌کرد.


باد بر آب


:: ري‌اكشن به مثابه‌ي مرور مكرر خود-رضايت‌مندي

وقتی که پستی از خودم در می‌کنم که با اقبال عمومی مواجه می‌شود، یک سری ری‌اکشن‌هایی در من هست (البته فکر می‌کنم در خیلی‌ها هست) که در نوع خودشان جالبند. چندبار خواستم بنویسم‌شان، اما تردید کردم، یک مدل حال و هوایی‌ست که دقیقن باید بلاگری خبرنگاری مقاله نویسی چیزی باشی تا بفهمی.

الان که گودر از گردن آدم آویزان شده، ماجرا یک تم متفاوتی پیدا می کند، قدیم‌ترها توی کامنت‌دانی خود-رضايتي می‌کردم، حالا گودر یک محیط خود-ارضایانه‌ی متفاوتی شده خاص خودش. مثلن یکی می‌آید دو ساعت بعد از انتشار مطلب، آن را شر می‌کند، رویش هم می‌نویسد "محشر"، من همان موقع می‌روم خودم را می‌گذارم جای آن آدم و پستم را دوباره می‌خوانم، کامل و دقیق‌ها، با دقت کامل می‌خوانم. ده دقیقه بعد یک نفر دیگر می‌آید شر می‌کند بالایش می‌نویسد "عالی"، باز می‌روم تمام پست را از نگاه این آدم دوم می‌خوانم. بعد یکی دیگر می‌آید یک پاراگراف را کوت می‌کند، زیرش هم پست را شر می‌کند، آن پاراگراف را به دقت (انگار بار اولم باشد که می‌بینمش و نوشته هم کار جدیدی از مارگرت میچل باشد) می‌خوانم و بعد باز پست را می‌خوانم، این بار شاید کمی سریع‌تر و سرسری‌تر. این روایت در طول ساعت‌های اول آن‌قدر تکرار می‌شود تا بالاخره متوجه می‌شوم که دارم خطوط را به سبک تندخونی نصرت، جفت جفت می‌پرانم و باز دست از سر نوشته‌ی خودم برنداشته‌ام. نه، صبر کنید، هنوز تمام نشده، فردا صبح که یک آدم خیلی مهمی باز شر کرد یا لینک داد، با خونسری و دقت کامل تمام نوشته را دوباره می‌خوانم... و این حکایت خود-ارضایانه‌ی بیمارگونه كم و بيش همچنان ادامه دارد.


پ.ن: هركس به نوعي!