
قبل دور – حیطههای ممنوعه برایم جذاب بودند و بسیار خطرناک، ممنوعه كه ميگويم ملغمهايست از اجتماع و اخلاق و سنت، كمي هم قانون اما در صدر قضيه، عرف. فکرم را جمع و جور میکردم تا نرود آن سمتی، خودم را جمع و جور میکردم تا درگیرش نشوم به کل، نه فکر کنم، نه اجرا کنم و نه با عواقبش مواجه شوم. حیطههای ممنوعه هم ممنوع بودند و هم معیار و تصویری از دردسر، زندگی کردن با حفظ فاصله از ممنوعهها خیلی آسانتر به نظر میرسید، یک جورهایی معتقد به عرف ماندن آسانتر بود از تن دادن، آسایش در تعبيري عام از اعتقاد و ایمان بود.
کمی قبلتر - ممنوعهها تبدیل شدند به جاذبههای بزرگ، فانتزیهای فعال. لااقل شجاعت فکر کردن بهشان پیدا شده بود، ترس از تصورشان ریخته بود. گاهی گریز میزدم، درگیر میشدم، تن به آب میزدم و میجهیدم بیرون. ترس داشت، دلهرهی جذاب داشت، دردسر بعدی داشت، نياز به هضم ذهني و جنگ اخلاقي داشت، خيلي وقتها حتا توي گلوي آدم گير ميكرد، قابل هضم نبود. دنیایی بود که من آن تو غریبه بودم و این غریبگی نرخ ریسک را بالا میبرد. از آن طرف، ریسک در ذات خودش تولید لذت میکرد.
حالا - شکی نیست که در بعضی حوزهها آدم جسوری شدهام، سرکش و برنده. در نفوذ به ممنوعهها احساس امنیت و اعتماد به نفس میکنم، احساس مربی حیوانی درنده پیدا میکنم. فاکتورهای تامین این امنیت نسبتن برایم روشنند: تکرار، شناخت، تسلط به خودم و محیط عملم و از طرف ديگر اعتقاد به اصل کار، در واقع فرو ریختن اعتقاد شخصی به ممنوعیت حوزههای سابقن ممنوع. الان من شدهام جزئی منفک از جامعهای که کار من را ممنوع به حساب میآورد، شدهام جزو اقلیتی که ممنوعی را ممنوع نمیداند اما هنوز کار ممنوعی را انجام میدهد. همین است که ممنوعهها هنوز لذتبخشند، گاهی زیاد، اما آن هیجان و گستاخی قبل را همراه خودشان ندارند، آن احساس قانون شکنی بی حد و مرز را ندارند، از بين ده نفر، قانون یکی را رعایت کردهای، نه تا را نه، اما به همان يكي اعتقاد داري.
هر گام جديدي همچنان جاي مهمي از ذهن را قلقلك ميدهد، هيچ مرجع روان و سادهاي براي تاييد تو وجود ندارد، هيچ ساپورت جمعي، حمايت سنتياي از حركت تو وجود ندارد، هيچ تاريخچهي مدوني از كساني كه اين راه را رفتهاند به آساني در دسترس نيست و همين باعث ميشود مبارزه تا آخر شكل مبارزه داشته باشد.
از طرف ديگر امثال من گشتهايم خودمان را پيدا كردهايم، شدهايم جامعهي تكيها، جامعهي يكدهميها و همين جامعهي محدود لااقل آن خلاء آزاردهندهي فهم متقابل را جبران ميكند. ما گشتهايم خودمان را پيدا كردهايم، كسي را كه بنشيند روبرويمان و جرات كنيم از ممنوعهها، تجربههاي خشدار و نامعمول با هم حرف بزنيم، و صد البته كه شكل گيري اينچنين جامعهاي در ايران صد و پنجاه سال زمان ميبرد مگر به يمن وبلاگستان.