<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>35 Degree</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.35dg.com/" />
<modified>2010-02-06T20:23:32Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) blog.35dg.com</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2286" />
<modified>2010-02-06T20:23:32Z</modified>
<issued>2010-02-06T19:56:42Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2286</id>
<created>2010-02-06T19:56:42Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>هیچ نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرم که در ملاء عام فریاد بزنم، هیچ نمی‌دانم که اصلن چرا باید دلم یک‌هو، بی‌افسار، تصاعدی برایت تنگ بشود، اما حالا که شب به نیمه نزدیک است و لحاف هم در دسترس، حالا که "هیوغ" با غین مکرر فقط یک اپسیلون از اوضاع سیاست و اقتصاد این مملکت را بیان می‌کند و من ِ آزرده دلخوش "پکیج"هایم هستم، بگذار این یک لحظه از زمان را از خودم و تو دریغ نکنم، بگذار ملاحظات را چند ثانیه توی پاکت نگه دارم و صادقانه اعتراف کنم که الان برای کمی فشار دادنت، یک نفس بوییدنت بال بال می‌زنم، این جا می‌نویسم چون هیچ‌کس نمی‌تواند حدست بزند، چون سرم درد می‌کند.<br />
 </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2285" />
<modified>2010-02-02T11:39:13Z</modified>
<issued>2010-02-02T11:26:58Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2285</id>
<created>2010-02-02T11:26:58Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>صبح نشسته بودیم کنار یک استخر زیبا، مسلط به ساحل بی‌نظیر مدیترانه و صبحانه می‌خوردیم. احساس من خیلی غریب بود، بعد از به هم خوردن رابطه‌ی رسمی‌مان، هیچ وقت در کنارش احساس آرامش و امنیت نمی‌کردم. من راه فرار او بودم و او نا امنی من. می ‌دانستم که دوباره داشتنش چیزی شده نزدیک به محال. می‌دانستم که مشکل بزرگ از آن خود من است که تحمل خیلی حرکاتش را ندارم، تحمل فراز و نشیب‌هایش را ندارم، تحمل داغ کردن‌هایش را ندارم. مثل خیلی رابطه‌های دیگر، این آدم یک بن‌بست جذاب بود توی زندگی من، هم می‌خواستمش و هم می‌دانستم که کار نمی‌کند. آن روزها هنوز ته تمه‌ی عشقش هم بود، قوی، پررنگ،  درد دار. همین بود که حضورش، توی معدود دفعاتی مثل آن سفر غنیمت بود، چون لذت بود و یادآور عاشقی و سراسر نوستالژی، اما از آن طرف ناامنی بود و نگرانی بود و درد بود و یک آه بسیار عمیق که فکر به سرنوشت رابطه در من ایجاد می‌کرد. <br />
  <br><span style="color: rgb(153, 153, 153);"><br />
 باد بر آب</span><br />
<br></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ري‌اكشن به مثابه‌ي مرور مكرر خود-رضايت‌مندي</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2284" />
<modified>2010-02-01T10:13:10Z</modified>
<issued>2010-02-01T09:34:30Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2284</id>
<created>2010-02-01T09:34:30Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>وقتی که پستی از خودم در می‌کنم که با اقبال عمومی مواجه می‌شود، یک سری ری‌اکشن‌هایی در من هست  (البته فکر می‌کنم در خیلی‌ها هست) که در نوع خودشان جالبند. چندبار خواستم بنویسم‌شان، اما تردید کردم، یک مدل حال و هوایی‌ست که دقیقن باید بلاگری خبرنگاری مقاله نویسی چیزی باشی تا بفهمی.</p>

<p>الان که گودر از گردن آدم آویزان شده، ماجرا یک تم متفاوتی پیدا می کند، قدیم‌ترها توی کامنت‌دانی خود-رضايتي می‌کردم، حالا گودر یک محیط خود-ارضایانه‌ی متفاوتی شده خاص خودش. مثلن یکی می‌آید دو ساعت بعد از انتشار مطلب، آن را شر می‌کند، رویش هم می‌نویسد "محشر"،  من همان موقع می‌روم خودم را می‌گذارم جای آن آدم و پستم را دوباره می‌خوانم، کامل و دقیق‌ها، با دقت کامل می‌خوانم. ده دقیقه بعد یک نفر دیگر می‌آید شر می‌کند بالایش می‌نویسد "عالی"، باز می‌روم تمام پست را از نگاه این آدم دوم می‌خوانم. بعد یکی دیگر می‌آید یک پاراگراف را کوت می‌کند، زیرش هم پست را شر می‌کند، آن پاراگراف را به دقت (انگار بار اولم باشد که می‌بینمش و نوشته هم کار جدیدی از مارگرت میچل باشد)  می‌خوانم و بعد باز پست را می‌خوانم، این بار شاید کمی سریع‌تر و سرسری‌تر. این روایت در طول ساعت‌های اول آن‌قدر تکرار می‌شود تا بالاخره متوجه می‌شوم که دارم خطوط را به سبک تندخونی نصرت، جفت جفت می‌پرانم و باز دست از سر نوشته‌ی خودم برنداشته‌ام. نه، صبر کنید، هنوز تمام نشده، فردا صبح که یک آدم خیلی مهمی باز شر کرد یا لینک داد، با خونسری و دقت  کامل تمام نوشته را دوباره می‌خوانم...   و این حکایت خود-ارضایانه‌ی بیمارگونه كم و بيش همچنان ادامه دارد.</p>

<p><br />
پ.ن: <a href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/485">هركس</a> به نوعي!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2282" />
<modified>2010-01-29T18:20:47Z</modified>
<issued>2010-01-29T18:12:38Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2282</id>
<created>2010-01-29T18:12:38Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>"فانتزی" انحراف نیست، فرصت است.<br />
<br><span style="color: rgb(153, 153, 153);"><br />
 سالوادور پلات</span><br />
<br></p>

<p>با احترام به: [<a href="http://تخمش نبود.com">+</a>]<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یا برعکس</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2275" />
<modified>2010-01-24T19:38:55Z</modified>
<issued>2010-01-22T14:56:06Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2275</id>
<created>2010-01-22T14:56:06Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>یک لحظات غریب و بعضن غیر قابل جبرانی هست در زندگی، که حس می‌کنی یک کسی یک حرف خیلی مهمی دارد توی دلش که می‌خواهد به تو بزند یا تو یکی از کسانی هستی که می‌تواند حرفش را به او بزند. یک لحظات بی‌نهایت حساسی هست توی زندگی، که بین تو و کسی یک انرژی‌ای مبادله می‌شود که تعیین می‌کند که این حرف زده بشود یا نشود و اگر نشود گاهی برای ابد نمی‌شود یا وقتی می‌شود که سوژه فاکتور زندگی‌اش را از دست داده، مرده. معتقدم بعضی از این دوراهی‌ها سرنوشت آدم‌ها، رابطه‌ها و دوستی‌ها را زیر و رو می‌کنند، معتقدم گاهی حرف، درد دل، راز تا خود نوک نوک زبان بالا می‌آید و می‌خواهد بزند بیرون، دقیقن همان لحظه‌ای که طرف نفس را می‌کشد که از بازدمش صدا، کلمه تولید کند، همان نفس‌هایی، دم‌هایی که  تندتر کشیده می‌شوند چون قبل از کشیده شدنشان جمله را در مغزمان آماده کرده‌ایم و اگر در آن لحظه سکوت  باشد و سکوت بوده باشد  مخاطب بر می‌گردد و به دهانمان نگاه می‌کند.  </p>

<p>انرژی در جریان بین دو شخصیت، فارغ از هر نوع ارتباطی که با هم داشته باشند یا نداشته باشند، شجاعت دهان باز کردن برای شروع گفتن یک حرف، یا برعکس، شجاعت و به موقع بودن ِ دهان باز کردن برای پرسیدن این سوال که: "می‌خواهی با من حرف بزنی؟" در لحظه‌ای که طرف در آخرین مرز تردید  قرار دارد، سرنوشت یک رابطه، یک لحظه، یک آینده را عوض می‌کند. </p>

<p>گاهی احساس می‌کنم که در هم‌همه‌ای، شلوغی‌ای یا سکوتی،  روبروی آدمی نشسته‌ام که ذهن‌هایمان تند تند دارند با هم حرف می‌زنند، درست مثل فیلم‌هایی که افراد در آن قدرت شنیدن جمله‌های ذهن هم‌دیگر  را دارند، احساس می‌کنم که اگر هر کداممان دهان باز کنیم، رازها، درد دل‌ها، حتا شاید عمیق‌ترین حس‌ها را داشته باشیم که بگوییم. گاهی من و آن آدم روبرویی، از اینچنین لحظه‌ای عبور می‌کنیم و نتیجه، خوب یا بد، چیزی‌ست شبیه سقط جنین به جای تولد. برای بازگشتن به آن لحظه، دیگر نمی‌توان زمان را معکوس کرد. </p>

<p>تقدیم شد به: <a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/search/label/eyes%20wide%20shut"> Eyes Wide Shut</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سگ</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2272" />
<modified>2010-01-19T11:23:33Z</modified>
<issued>2010-01-19T11:19:47Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2272</id>
<created>2010-01-19T11:19:47Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p><img alt="dog2.jpg" src="http://blog.35dg.com/pic/dog2.jpg" width="500" height="332" /><br />
[]<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>پراکنده‌های ذهن یا از هر چمن گلی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2271" />
<modified>2010-01-15T21:51:24Z</modified>
<issued>2010-01-15T21:31:55Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2271</id>
<created>2010-01-15T21:31:55Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>1- "از هر چمن گلی"، همین بود صفتی که برای این مدل زندگی، این دوران زندگی، این پخشی ِ ملایم ِ زندگی ِ الان ِ من به کار بردی، نه؟ ده ثانیه هم طول نکشید که مغزم بگوید برو بنویس: "نه واقعن، این نیست"، و تو خندیدی و من خندیدم.  حالا که دو شب از گپ چند هزار کیلومتری‌مان گذشته دارم فکر می‌کنم واقعن چیست، چه‌کار دارم می‌کنم، راستش مدت‌هاست، یک عمر است که دارم فکر می‌کنم، می‌خواهم بفهمم، چه بر زندگی‌ام می‌گذرد. </p>

<p>2- تو که باید بدانی این چانه‌ی اخلاقی‌ای را که من همیشه با خودم می‌زنم، این ور رفتن با همه‌ی چاله-چوله‌های رابطه‌هایم که ترجیحن گوشه‌ی اخلاقیاتم به جایی نمالد، خط بر ندارد. نه اخلاقیات رابطه، اخلاقیات خودم، معیارهایم.  از آن طرف حتمن می‌دانی که  فقط دو سال زمان برای کسی که افتاده روی دور زندگی واقعی، افتاده روی دور تجربه، کافی‌ست که به شیوه‌ی تزریق وریدی، با همه‌ی ابعاد وجود، درک کند که "معیارهای اخلاقی، هرچقدر که قانون اساسی زندگی باشند، نیاز به بازنگری دائمی دارند اگر قرار باشد حکم کتاب قانونی برای خاک خوردن پیدا نکنند". </p>

<p>3-  می‌خواهم اعتراف کنم که قدم در راه سختی گذاشته‌ام، یک طرفش همین ظاهر خوش خوشک، همین عشق و حال، همین امروز با تو فردا با دیگری، صبح با ایکس عصر با ایگرگ،  همین تصویر بکن-بکنی که فلانی در ِ گوشَت با حسرت می‌گوید حالش را ببر، همین "از هر چمن گلی"ست که تو می‌گویی،  اما آن روی سکه، یک مدل تنهایی عمیقی‌ست، یک مدل جنگ یک تنه‌ای‌ست  از جنس استقلال در زندگی، از جنس ترک خانه‌ی پدری، که خوب می‌دانی  برای بالغ شدن هیچ راه میان‌بری ندارد، هیچ گریزی جز رفتن تا ته‌اش نیست.  من به آن روی دومی وابسته‌تر از اولی‌ام، از تصویر اولی اگر لذت ببرم، واقعیت دومی راضی‌ام می‌کند، آرامم می‌کند. </p>

<p>4- من اول به یک جایی می‌رسم که شفاف می‌گوید دوراهی بزرگ همین‌جاست، یا خودت را پرتاب کن توی آن حوض‌چه‌ی امنیت کذایی، دست از جنگ اول بردار، بعد یک عمر بجنگ با اندوه ازدواج‌گونه‌ای که نهصد و نود تا از هزارنفر  آدم اطرافت دارند به وضوح می‌جنگند تویش،  که تو شده‌ای مثال رستگاری خیلی‌شان، یا از اول برو توی میدان گردن‌کشی و شاخ و شانه کشیدن برای رابطه‌های تعهد آور بلند مدت کذایی و جنگت را نه بعد از ماه عسل ِ ماجرا، که از همان لحظه‌ی اول شروع کن، چون از خانه انداخته‌اندت بیرون و بیرون هوا سرد است و باد می‌وزد.<br />
 این‌که می‌گویم به یک جایی "می‌رسم"، چون یک اتفاق استمراری‌ست، روزی دو بار، هفته‌ای چهارده بار می‌شود به این‌جا رسید و تصمیم شماره‌ی دو را گرفت، می‌شود هم یک‌بار، لااقل برای چند سال، این ساعت شماطه‌دار را خفه کرد. من  اما الان چکش دم دستم نیست. </p>

<p>5- انگلیسی‌ها می‌گویند "آی هو نو آیدیا"، و من دقیقن هیچ ایده‌ای ندارم که توی این پیست ماندن به کجا می‌رساند آدم را، اما این را می‌دانم که الان اگر بیرون بکشم گند خواهم زد به هر چیزی که در زندگی‌ام آرزو کرده‌ام، به همه‌ی آمال پیش رو، می‌دانم مثل روز روشن که خواهم پوسید، می‌دانم که تکامل من به این تجربه نیاز مبرم دارد. این را هم می‌دانم که همیشه شانس اشتباه هست، من آدم لجبازی نیستم، اما  پشت‌کار عجیبی دارم، تسلیم بزرگ‌ترین تابوی زندگی من است. </p>

<p>6- قمر در عقرب ماجرا را دیدی؟ حالا فکر می‌کنی توی این رالی با اخلاق بودن چقدر راحت‌ است؟ <br />
از شمال که می‌آمدیم با این معشوق سابق و دونفر صاحب فکر دیگر، بحث شدید درگرفته بود (حول یک آدم دیگری)  که وقتی تو با خانم ایکس دوستی و خانم ایکس به تو وابستگی پیدا کرده و با خانم  ایگرگ هم دوستی  و تو به عنوان یک موجود غیر متعهد شناخته‌ می‌شوی و این را به همه‌ی عالم اعلام کرده‌ای، آیا اخلاق این است که صرفن به هر دو خانم بگویی افراد دیگری در زندگی داری و اسم نیاوری و همین است که هست؟ آیا اخلاق این است که به خانم ایکس یا ایگرگ یا هردو بگویی که آن‌یکی آدم(ها) کیست(ند)؟ آیا اخلاق این‌است که اگر خانم ایکس از سر عشق یا وابستگی به تو، حضور رقیب را تحمل می‌کند و دم بر نمی‌آورد، بروی مرد و مردانه خانم ایکس را دامپ کنی و از خیر رابطه‌اش بگذری، چون دارد اذیت می‌شود؟   آیا اخلاق این است که اگر ایکس پرسید دی‌شبت را چطور گذراندی، بگویی جای شما خالی با ایگرگ بودم؟ بگویی جایی عجیبی بودم؟ بگویی به تو مربوط نیست کجا بودم؟ بگویی این احتمال وجود دارد که با بقال سر کوچه‌مان تخمه شکسته باشم؟<br />
تمام خط‌های این بالا را بخوانید، کسی  یک کلمه دروغ گفته تا این‌جا؟ </p>

<p>فلسفه‌ی من در نگاه به زندگی بقیه اتفاقن خیلی ساده و شفاف است، من می‌گویم خفه بمان و اظهار نظر نکن، تا زمانی که خودت واو به واو رابطه‌ای را، شرایطی را، تجربه نکرده‌ای، روی زندگی مردم دم نزن. اما وقتی که خودت می‌افتی توی یک آشی شبیه این، نه دقیقن این فرمول، بل‌که از این جنس، آن‌وقت باید یک هیات منصفه استخدام کنی که بیاید اخلاق خودت را برای شخص خودت ترجمه و تفسیر کند، یک ابرکامپوتر هم نیاز داری که داده‌ها را بگیرد و حرکت بعدی را پیشنهاد کند. </p>

<p><br><br />
 پ.ن: کامپیوتر را خاموش کرده و به لحاف خدا پناه می‌برم</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>