<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>35 Degree</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.35dg.com/" />
<modified>2010-08-29T20:46:12Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) blog.35dg.com</copyright>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2348" />
<modified>2010-08-29T20:46:12Z</modified>
<issued>2010-08-29T20:40:41Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2348</id>
<created>2010-08-29T20:40:41Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>آدم‌هایی که باگ‌های جدی شخصیتی دارند، همیشه به شما فرصت می‌دهند که قبل از جدی شدن رابطه‌ها دست ِ رو شده‌شان را ببینید. آدم‌هایی که خشم‌گین‌شان یک آدم دیگری می‌شود، همیشه و دیر یا زود فرازی از "اوه این دیوانه دیگر کیست" به عنوان اشانتیون در چنته دارند. این ماییم که ترجیح می‌دهیم چشمانمان را ببندیم و امیدوار باشیم که "نه، همین یک بار بود". آدم باید یک جایی در زندگی‌اش بفهمد که تکرار این تجربه حماقت مکرر است. <br />
<br><span style="color: rgb(153, 153, 153);"><br />
 آسمان اقیانوس نوشت‌ها<br />
پست‌های فریزری<br />
</span><br />
<br><br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>شيرجه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2347" />
<modified>2010-08-29T13:04:10Z</modified>
<issued>2010-08-29T11:30:01Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2347</id>
<created>2010-08-29T11:30:01Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p><img alt="Pudong-Tower.jpg" src="http://www.streem.us/assets/picture244945t.jpg" width="500" height="753" /><br />
[The Dubai Mall]</p>

<p>پي نوشت: نهايت ارتباط اين عكس با پست قبلي، صرفن كمي كرم ِ  پسا مكشوف مي‌باشد.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>فردا روز دیگری‌ست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2346" />
<modified>2010-08-21T22:41:23Z</modified>
<issued>2010-08-21T22:19:11Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2346</id>
<created>2010-08-21T22:19:11Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>گفت: خسته‌ام، کلافه‌ام، شاید با یکی دوست شدم این‌جا. همین که باشد، همین که پشتم را داشته باشد.<br />
گفتم: من هم، نمی‌دانم، شاید همین کار را کردم، با یکی دوست شدم  آن‌جا.</p>

<p>سهمیه‌ی آن روزم را استفاده کرده بودم تا آن لحظه، شوخی جدیدی به ذهنم نمی‌رسید که حواسش را از اشک‌هایش پرت کنم، حال جفتمان را خوب کنم.  از راه حل ساده‌تر استفاده کردم، گیت را رد کردم. اول فقط یک شیشه فاصله بود، بعدن کلیومتر با ضریب هزار. </p>

<p>خداحافظی‌های این‌طوری را دور می‌زنم حالا، سریع، بی‌مکث. کار می‌کند. الان خوب می‌دانم که برای عادت کردن به سرمای آب، باید ناگهان شیرجه زد، تن من بلافاصله حواسش را جمع ِ شنا می‌کند، برای من کار می‌کند، هر چقد هم که سرما را بفهمد. سرما یک واقعیت است، زنده ماندن واقعیت بزرگ‌تر. دوست ندارم بدانم غیر از این کنم چه می‌شود، می‌دانم هم، نمی‌خواهم. </p>

<p><br />
----------------------------------------<br />
نوشته‌های تاریخ گذشته</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>جبر؟ اختيار؟ چي؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2344" />
<modified>2010-08-08T21:00:07Z</modified>
<issued>2010-08-08T11:49:59Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2344</id>
<created>2010-08-08T11:49:59Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>1- دو نفر نصاب آمده بودند براي راه اندازي سيستم‌هاي شبكه و مانيتورينگ شركت. دورادور حواسم بهشان بود كه چه مي‌كنند. اين يك حيطه‌اي‌ست كه من رسمن وسواسي‌ام تويش، يعني اگر كثيف، ناقص يا ضعيف كار كنند آرامشم در محل كار الي‌الابد مخدوش مي‌شود. دو نفر پسر جوان بودند، يكي سي و دوسه سال، ديگري بيست و هفت-هشت. اولي استادكار، دومي دست‌يار. ديدم پسرك دست‌يار هيچ حال و حوصله‌ي كار اصولي ندارد، در ِ داكت‌ها را شل و ول مي‌بندد، موقع باز كردن پين‌ها با پيچ‌گوشتي همه‌ي قطعه را خط‌خطي مي‌كند، سوراخ توي ديوار را جابه‌جا مي‌زند و پيچ را به آن‌ مي‌خوراند. ناچار شدم بايستم بالاي سرش تا كار را تمام كند. يكي دو بار هم گفت فلان كار را نمي‌شود كرد، ابزار را از دستش گرفتم نشانش دادم كه مي‌شود. بحث بلد نبودن هم نبود،‌ساده‌ترين كارها را "بي‌خيال" پيش مي‌برد.  با بي‌مسئوليتي تمام كار را تمام كرد و  خوب بود كه استادكارش خيلي حرفه‌اي و تميزكار بود، وگرنه كه حتمن بي‌خيال مي‌شدم و ردشان مي‌كردم. </p>

<p>2- فلان شركت گفت كه مدير طراحي‌اش را مي‌فرستد براي ديدن محل پروژه. با طرف حرف زده بودم و انتظار آدم جا افتاده‌اي را (از نظر شكل و ظاهر) داشتم. پسر بيست و چند ساله‌اي آمد، متين، مسلط و حرفه‌اي. ده دقيقه با هم حرف زديم. كمي اختلال گويايي و شنوايي داشت، ‌اما بسيار تيز و سريع‌الانتقال بود.  منظورم را بدون توضيح اضافه مي‌گرفت،‌ كليات كار را مرور كرديم، محدوديت‌ها و نيازها را گفتم، همان‌جا روي كاغذ يك اتود زد و رفت كه چند طرح پيشنهادي ديگر هم بفرستد.  فرستاد، تاييد شد، ‌اجرا شد و من بي‌شك بواسطه‌ي همين يك آدم هم كه باشد فعلن مشتري آن شركت مي‌مانم. </p>

<p>3- آرايش‌گاهي كه مي‌روم در اين چند سال ده بار شاگرد عوض كرد، از هر سن و سال و جايگاه اجتماعي‌اي تويشان بودند، پسر مو سيخ‌كرده‌ي تازه بالغ، تا افغاني افتاده‌حال غير مجاز.  همه‌شان يك جوري عجيبي بي‌حس و حال بودند توي ده متر مغازه‌، نيم ساعت طول مي‌كشيد تا يك جاروي مو را از آن سر دكان تا اين سر دكان برسانند، اعصاب من به جاي صاحب آرايش‌گاه خرد مي‌شد. پارسال بالاخره يك پسر سيزده‌ساله‌ از يك خانواده‌ي بسيار نيازمند استخدام كرد، پسرك فكر كنم كارگري ِ ساختماني هم كرده بود در آن سن.  اوايل بسيار بدلباس و چرك بود، اما خوب كار مي‌كرد. به فاصله‌ي يك ماه تبديل شد به يك آدم مودب و البته منظم. طي چند ماه بعد هم از ته-لحن و گفتار چاله‌ميداني‌اش هيچ اثري نبود و انگار در مكتب يك استاد فرهيخته بزرگ شده باشد مثل آدم بزرگ‌ها حرف مي‌زد. قرار شده از امسال برود مدرسه‌ي شبانه درسش را هم ادامه بدهد، هر بار كه مي‌بينمش از برق چشمانش كيف مي‌كنم، شك دارم كه آدم موفقي نشود. </p>

<p>ديدن جوان‌هاي موفق و مسئوليت‌پذر، در هر پست و لِوِلي كه باشند من يكي را غرق در لذت مي‌كند. نمي‌دانم چرا آدم در ايران انتظار اين قضيه را كم‌تر دارد. هم بچه‌هاي بزرگ شده در خانواده‌هاي مرفه مستعد تبديل شدن به موجوداتي مفت‌خورهستند (عموميت نمي‌دهم، اما زياد ديده‌ام) و هم بچه‌هاي بزرگ شده در خانواده‌هاي ضعيف، مستعد كشيده شدن به روش‌هاي ميان‌بر براي توليد پول.  شايد آدم كم‌ مي‌بيند چون طبقه‌ي متوسط جامعه‌ي ما هميشه در ضعف بوده، من از علوم اجتماعي خيلي سر در نمي‌آورم ولي واقعيت اين‌ است كه "جوان‌هاي مسئوليت پذير"  آن‌چنان قشري نيستند كه به چشم بيايند در سطوح مياني جامعه‌ي ما. حرفم پست‌هاي خيلي ساده‌اي مانند گارسون‌ها يا ماموران موزه يا همين كارگران حرفه‌اي ساختماني‌ست حتا، چيزي كه بيرون از ايران يك‌دفعه به چشم مي‌آيد. كار كردن از سر اجبار يا رفع تكليف در همه‌ي لايه‌هاي اجتماع اطراف من به شدت توي ذوق مي‌زند.  </p>

<p>من نمي‌دانم روند زندگي انسان‌ها چقدر متاثر از جبر است و چقدر تحت اختيار و كنترل خودشان، ولي بواسطه‌ي شغلم ده‌ها مورد آدم سراغ دارم كه مسير رشدشان معادل كسي بوده كه  از جارو كشي سالن توليد يك كارخانه شروع كرده باشد و ده سال بعد تبديل به يك سرپرست موفق و حرفه‌اي شده باشد، همان كسي كه جبر زندگي باعث شده پايش به دبيرستان هم باز نشود.  من شخصن عاشق آدم‌هاي جوان و مسئوليت پذير هستم و اگر بتوانم قدمي براي كمك به رشدشان بردارم، هرگز دريغ نمي‌كنم.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>اطلاع رساني</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2343" />
<modified>2010-08-01T11:43:07Z</modified>
<issued>2010-08-01T11:40:36Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2343</id>
<created>2010-08-01T11:40:36Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>خانم‌ها،  آقايان</p>

<p>تعدادي از نوشته‌هاي دور و نزديك ِ آرشيو وبلاگ را بنا به قواعدي كه احتمالن مي‌دانيدشان حذف كردم. <br />
گفتم چون مخاطب بايد بداند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2342" />
<modified>2010-07-24T12:55:04Z</modified>
<issued>2010-07-24T12:34:07Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2342</id>
<created>2010-07-24T12:34:07Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p>برايت پيش آمده كه يك آدم را چند بار از دست بدهي؟  من مرد حذف كردن آدم‌هاي مهم زندگي‌ام نيستم، من مرد صفر و يك‌ي كردن ماندني‌ها و رفتني‌هاي زندگي‌ام نيستم. همين است كه گاهي تجربه مي‌كنم از دست دادن مكرر آدم‌هاي برجسته‌ي دنياي عاشقانه‌هايم را.  نمي‌دانم اين فرصت است بخاطر مواجه‌ي شعف‌ناكي كه هر بار ديدن و آمدن اين آدم‌ها در تمام وجود و تك تك سلول‌هاي انسان ايجاد مي‌كند، يا تهديد است بخاطر اين غم بزرگ و عميقي كه لحظه‌هاي آخر و وداع، بن‌بست‌هاي منطقي و احساسي بر روح و روان آدم موستولي مي‌كند.  تا جايي كه در سابقه‌ي سي‌واندي ساله‌ي زندگي‌ام سراغ دارم، اين بهترين دليل و كافي‌ترين ِ آن براي ساعت‌ها گريه كردن يك مرد ِ گنده است. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>ايميل وارده - داستان بي‌نهايت ِ روابط</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="/?id=2341" />
<modified>2010-07-18T09:08:34Z</modified>
<issued>2010-07-18T08:35:05Z</issued>
<id>tag:blog.35dg.com,2010://1.2341</id>
<created>2010-07-18T08:35:05Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://blog.35dg.com/">
<![CDATA[<p><span style="color: rgb(100, 100, 100);"></p>

<p>متن اين نامه هم روان بود و هم آرام و بي‌غرض. در مورد استدلالش حرف زياد است،‌ اما از نظر من اين نوشته به عنوان يك نگاه در بحث روابط قابل اعتنا بود. شايد بعدتر جوابي برايش نوشتم. متن نامه را بدون ويرايش مي‌بينيد.</span><br />
<br></p>

<p><br />
تا حالا شده کسی بعد از که می ره برات عزیز تر بشه. من هزار بار شده و می دونی دوستم درباره این ویژگی چی گفت؟ گفت به نظر خیلی عزیز نازی می یای. حاضر نیستی عیب و نقص اداما رو ببینی. دلت می خواد ادما دوران رشدشون رو دور از تو سپری کنند. که اگر نقصشون رو ببینی از چشمت می افتن. گفت تکامل معنی اش اینه که کامل همه چیز رو ببینی و همون جور یه آدمو بپذیری. این که تو پرفکشنیستی باعث می شه نتونی ضعف ادما رو تحمل کنی و این باعث می شه که رابطه هات از یه عمقی بیشتر نره یا هزار سال طول بکشه که این اتفاق بیفته. بعد نگاه می کنی یه عالمه آدم هست که تو هنوز یه عالمه چیزای ناتمام باهاشون داری که وقتی دورن اینو بیشتر حس می کنی. و وقتی نزدیک می شن چون دوباره می بینی که این ادم کامل نیست رم می کنی. سرکش می شی و این چرخه دایم اتفاق می افته. بعد تازه آدما هم دیگه  ممکنه لذت زیادی از رابطه نبرن. چون کیه که حس آدمایی مثل تو رو درک نکنه ( منظورش من بودم)و هی روز به روز دلش نخواد دور شه. چون ادما نمی تونن تحمل کنن که نگاه تو دایم داره مقایسه شون می کنه دایم داره تصمیم می گیره که می خواد تو رو یا نه. خسته می شن و می رن. دوست من گفت که این هم یه مدله اما خیلی بعیده که موفقیت امیز باشه. چون اولا عمر ما محدوده. ثانیا اونقد آداما زوایای ناشناخته دارن که بعیده تو بتونی همش رو در یه ادم کامل کنی چه برسه به چند نفر. سوم اینه که آدم ظرفیت و توانایی هاش محدوده. هیچ کی نمی تونه کامل اون چیزی رو که می خواد محقق کنه. اگر کسی ادعا کنه بدون که داره یه جایی خودش رو گول می زنه یا به شکل ادبیاتی داره اغراق می کنه.<br />
دوستم مچ من رو این طوری گرفت که تا حالا شده توی یه رابطه اون قدر به یه ادم نزدیک بشی که وقتی ازت انتقاد می کنه یا می کنی چیزی از اون رابطه کم نشه. فکر نکنی خراش دادی چیزا رو. آدم اگه بتونه توی یه رابطه نقاط منفی رو ببینه و اون دوست داشتن خراش داده نشه می تونه فکر کنه که نهایت بازی دو تا روح روبلده و می تونه اون وقت از این رابطه لذت ببره.<br />
یه چیز دیگه این که گاهی لازمه آدم نذاره یه قسمت هایی از دورنش که لوس و زیر بار نرو هست کنترل آدم رو به دست بگیره. می گفت تو هر جا که این کودک درون گفته نمی تونم، تحملم کمه بهش حق دادی و این باعث شده که این کودک روز به روز پرروتر بشه و افسارت رو کامل به دست بگیره تا بالاخره تبدیلت کنه به چیزی که اصلا نمی خواستی. یه وقتایی هست که ادم می بینه حساسیتش به همه چیز روز به روز داره بیشتر و بیشتر میشه . همچین مواقعی خوبه که این کودک چموش درون رو تنبیه کنی. باهاش خشن باشی و تربیتش کنی. ذره ذره دستت میاد این روش و بعد می بینی که روح سرکش گاهی اصلا خوب که نه ضربه های کاری ای به زندگیت می زنه. من از وقتی به این چیزا واقفم خیلی بهتر می تونم همه چیزو منیج کنم. البته در حد خودم.  </p>

<p> فکر کردم شاید، شاید یک کلمه از این تجربه من به درد بخوره. یه گوشه که شاید کمتر بهش توجه کرده باشی.اصلن قصدی یا قضاوتی در کار نیست.<br />
هو گود دیز</p>]]>

</content>
</entry>

</feed>