<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>35 Degree</title>
<link>http://blog.35dg.com/</link>
<description></description>
<language>en</language>
<copyright>Copyright 2010</copyright>
<lastBuildDate>Sun, 28 Feb 2010 22:50:54 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.2</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>خانه</title>
<description><![CDATA[<p>تاریخ‌ها یادم نمی‌ماند، زمان از دستم در می‌رود، حدس می‌زنم لااقل یک سالی بود که هم‌دیگر را ندیده بودیم،  دوسالی هم بود که پا در آن خانه نگذاشته بود.</p>

<p>اولین تلاش من برای یک زندگی نسبتن مستقل بواسطه‌ی این آدم شکل گرفته بود، قرار بود یک جایی در اوج عاشقی‌مان بیاید چند ماهی ایران و خانه گرفتن حداقل کاری بود که می‌شد برایش انجام دهم. وضع مالی درخشانی نداشتم اما این تصمیم‌های بزرگ، این دل به دریا زدن‌ها همیشه نقاط آستانه‌ی احساس خوش‌بختی من بوده‌اند، هر بار که جسارتی از این دست به خرج داده‌ام، چیز مهم‌تری تولید شده، لااقل یک نوستالژی لذت‌بخش که من برای مزه‌مزه کردن تا آخر عمر به خیلی از این دست احتیاج دارم. من بلند پروازم و در عین حال قانع، یک رفتار سهل ممتنعی که برای لذت بدن از زندگی با خودم تمرین کرده‌ام. بلند پروازم چون برای آروزهایم هیچ انتهایی نیست، نه فقط تصویر، برای جنگیدن، برای پیاده کردنشان هم هیچ انتهایی در من نیست، قانعم چون با آن چیزی که دارم، با خاطره‌ی یک تهران شمال دونفره، با خاطره‌ی یک بوسه‌ی کش‌دار در فلان کافه، فلان پله برقی، با خاطره‌ی یک نخ سیگار زور زوري دونفره زیر ملافه احساس خوش‌بختی می‌کنم، احساس می‌کنم زندگی، همه‌ی زیبایی زندگی من محدود است به همین داشته‌های کوتاه، ناچیز اما خیلی پررنگ، با کیفیت.</p>

<p>همین شد که با تمام وجود خواستم که خانه داشته باشم، خواستم که با هم باشیم. حسم این بود که این تجربه یکی از همین کلیدهای محدود خوشبختی‌ست، می شد حدس زد که دوام طولانی ندارد، سخت است، ماراتن است،  اما آن روزها خوب یاد گرفته بودم که روی دوام چیزی بخواهم حساب کنم، هیچ چیز نخواهم داشت، فهمیده بودم که یک لحظه خوشبختی را توی هوا باید زد. </p>

<p>خانه‌ای که پیدا کردم کوچک بود، قدیمی بود، سرم به بالای راه پله‌اش‌ گیر می‌کرد، سوسک داشت، دستگیره‌ها یکی درمیان کنده شده بود، اما درآمدم بیشتر راه نمی‌داد، همان هم بیشتر از نصف حقوقم را می‌خورد.  یک گروه آدم دور و برم راه افتادند با من به جهاز خریدن. تا آن روز، همچین چیزی، همچین کسی در خودم سراغ نداشتم، اولین بار بود این خودم را می‌دیدم. خانه را تجهیز کردیم، پرده خریدیم، مبل، تخت، گاز.</p>

<p>و یارم آمد و همه چیز بهتر از آن چیزی بود که می‌شد انتظارش را داشت و چند ماه رویایی مثل باد گذشت و معشوق من رفت و آن سیر قهقرایی راه دور شکل گرفت و کم و بیش تمام. من ماندم و خانه، روشن‌تر که توضیح بدهم حالا دیگر من ماندم و خانه‌ی مجردی.  دیدم خانه‌ای نیست که بخواهم تویش زندگی کنم، من هم آدمش نیستم،  دوست ندارم، از آن طرف کلی اسباب و اثاثیه مانده بود روی دستم و قرارداد اجاره هم چند ماه وقت داشت.  نگهش داشتم، یک پا خانه‌ی پدری و یک پا خانه‌ی مجردی، اما بود، یعنی دیگر باید می‌بود.  دو سال گذشت و آن خانه ماجراها دید، آدم‌ها دید، و البته باز آثاری از عشق. </p>

<p>حالا او برگشته بود، دوباره پا بر آستانه‌ی همان خانه گذاشته بود و هردو کمی مات و مبهوت بودیم. همین که راضی‌اش کردم یک بار دیگر آنجا هم‌دیگر را ببینیم کار سختی بود، همین که اصلن هم‌دیگر را می‌دیدیم کار سختی بود.  همان‌طور که در باز مانده بود در آغوشش گرفتم، و همان لحظه‌ی اول کار تمام شد، انگار همه چیز در یک لحظه برگشت به دوسال پیش، همان‌جا، توی همان آستانه.  گردنش را بو کردم و آن بوی انحصاری‌اش تا اعماق وجودم نفوذ کرد، بدنم می‌لرزید. اتفاق خوب این بود که او هم این‌چنین حالی داشت، اتفاق خوب اين بود که او هم بو می‌کشید، محکم، با صدا، بلند بلند نفسش را تو می‌داد.  خیلی زود کارمان به بوسه رسید و آن طعم بی‌نظیر، آن طعم موفق كه تمام کدهای مورد نیازش را از مغز جفتمان می کشید بیرون، زنده مي‌كرد،‌ کار خودش را کرد، فوری. حاضر نشد پایش را توی اتاق خواب بگذارد، چیزی بود، حسی بود، آن جا دیگر آن اتاق خواب او نبود. یک ملافه انداختم وسط هال و دراز کشیدیم آن رو، هم‌دیگر را محکم بغل کردیم و مدت طولانی دراز کشیدیم همان‌جا.  با من نخوابید، حسی بود، یا شاید نبود، اما با من نخوابید.  وقتی رفت، آن خانه دیگر کار نمي‌کرد، تاریخ مصرفش تمام بود، خانه‌اش را برداشت، برد.<br />
</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2297.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2297.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 22:50:54 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>گروه يك</title>
<description><![CDATA[<p>يك سري آدم "گروه يك" هست اطراف من.  اصولن توي اين دسته بندي، يك گروه يك هست و يك "بقيه".  آدم‌هاي گروه يك من در تمام دنيا پراكنده‌ن.  گروه يك الزامن دختر نيست، الزامن پسر نيست، الزامن مجرد يا متاهل نيست، الزامن ديده و لمسيده نيست.  گروه يك، گروه  آدمايي هستن كه وقتي ازشون ايميل دارم، اگر فرصت براي  فكر كردن، مكث كردن قبل از جواب دادن نداشته باشم خيلي بعيده كه دست به كي-بورد ببرم. اين مكث ممكنه خيلي طول بكشه، يا خود مكث يا فرصت اتفاق افتادنش ممكنه خيلي طول بكشه، اما صبر مي‌كنم تا اتفاق بيفته، يك روز، يك هفته، يك ماه، گاهي انقدر كه اصل لحظه و حس مورد نيازش مي‌سوزه، اما بازم حاضر نيستم سرسري يا خارج از قواعد ذهنيم سر و ته ماجرا رو هم بيارم.  وقتي ايميل دارم از يكي آدماي گروه يك، مي‌شينم و فكر مي‌كنم، طرف رو مي‌شونم جلوم و حسش مي‌كنم، لمسش مي‌كنم، دركش مي‌كنم، بعد باهاش حرف مي‌زنم.  <br />
 <br />
گروه يكي‌هاي زندگي من موجودات عزيزي هستن، همين‌قدر كه وادارم مي‌كنن به مكث، به فكر، همين‌قدر كه گاهي ترمز آدمو مي‌كشن توي اين رالي، موجودات مهمي‌ هستن. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2295.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2295.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 11:19:16 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>EarRing</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="Earring.jpg" src="http://blog.35dg.com/pic/Earring.jpg" width="500" height="753" /><br />
[زندگی این‌وری]</p>

<p><br><br />
به راستی که این زندگی‌ این‌وری‌، یکی از چند زندگی‌ مهمی‌ست که می‌کنیم.</p>

<p><br></p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2293.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2293.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 19 Feb 2010 15:27:07 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>رابطه های لب-مدار</title>
<description><![CDATA[<p>واقعن ربطی ندارد که ماجرا تم عاشقانه داشته باشد، تنانه داشته باشد، رفاقتانه داشته باشد، آزادانه داشته باشد یا هر چیز دیگر. داستان این است که "بوسه" توی بعضی رابطه‌ها در می‌آید، توی بعضی‌ها نه. من نمی‌دانم دقیقن چه اتفاقی می‌افتد که بعضی رابطه‌ها "لب-مدار" می‌شوند، اما به این نقطه رسیده‌ام که لب‌ها، جدای تن‌ها، برای خودشان شیمی دارند، کانکشن دارند، بگیر و نگیر دارند. به این نتیجه رسیده‌ام که توی بعضی رابطه‌ها، "لب" نهایتن از کار در نمی‌آید، هر چقدر که رابطه کار کند، حتا رختخواب کار کند. توی بعضی رابطه‌ها هم، هوم... هرکجای رابطه که کار نکند، لب‌ها حکمرانی می‌کنند، ساز خودشان را می‌زنند به کل، کار می‌کنند. توی بعضی رابطه‌ها، لب‌ها یک‌بار ار-گاسم می‌کنند، باقی  قضایا یک‌بار دیگر. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2291.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2291.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 22:19:48 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>آدم ها همیشه ابتدا فکر می‌کنند که یک نقطه ضعف یا رفتار مشخص، خاص خودشان است و آن را مخفی می‌کنند.  به همین دلیل  تشخیص  نقطه ضعف فردی  از نقطه‌ی اشتراک عمومی معمولن کار ساده‌ای نیست. <br />
<br><span style="color: rgb(153, 153, 153);"><br />
 سالوادور پلات</span><br />
<br></p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2290.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2290.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 10 Feb 2010 00:53:01 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>هیچ نمی‌دانم چرا باید تصمیم بگیرم که در ملاء عام فریاد بزنم، هیچ نمی‌دانم که اصلن چرا باید دلم یک‌هو، بی‌افسار، تصاعدی برایت تنگ بشود، اما حالا که شب به نیمه نزدیک است و لحاف هم در دسترس، حالا که "هیوغ" با غین مکرر فقط یک اپسیلون از اوضاع سیاست و اقتصاد این مملکت را بیان می‌کند و من ِ آزرده دلخوش "پکیج"هایم هستم، بگذار این یک لحظه از زمان را از خودم و تو دریغ نکنم، بگذار ملاحظات را چند ثانیه توی پاکت نگه دارم و صادقانه اعتراف کنم که الان برای کمی فشار دادنت، یک نفس بوییدنت بال بال می‌زنم، این جا می‌نویسم چون هیچ‌کس نمی‌تواند حدست بزند، چون سرم درد می‌کند.<br />
 </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2286.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2286.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 06 Feb 2010 23:26:42 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>صبح نشسته بودیم کنار یک استخر زیبا، مسلط به ساحل بی‌نظیر مدیترانه و صبحانه می‌خوردیم. احساس من خیلی غریب بود، بعد از به هم خوردن رابطه‌ی رسمی‌مان، هیچ وقت در کنارش احساس آرامش و امنیت نمی‌کردم. من راه فرار او بودم و او نا امنی من. می ‌دانستم که دوباره داشتنش چیزی شده نزدیک به محال. می‌دانستم که مشکل بزرگ از آن خود من است که تحمل خیلی حرکاتش را ندارم، تحمل فراز و نشیب‌هایش را ندارم، تحمل داغ کردن‌هایش را ندارم. مثل خیلی رابطه‌های دیگر، این آدم یک بن‌بست جذاب بود توی زندگی من، هم می‌خواستمش و هم می‌دانستم که کار نمی‌کند. آن روزها هنوز ته تمه‌ی عشقش هم بود، قوی، پررنگ،  درد دار. همین بود که حضورش، توی معدود دفعاتی مثل آن سفر غنیمت بود، چون لذت بود و یادآور عاشقی و سراسر نوستالژی، اما از آن طرف ناامنی بود و نگرانی بود و درد بود و یک آه بسیار عمیق که فکر به سرنوشت رابطه در من ایجاد می‌کرد. <br />
  <br><span style="color: rgb(153, 153, 153);"><br />
 باد بر آب</span><br />
<br></p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2285.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2285.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 02 Feb 2010 14:56:58 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>ري‌اكشن به مثابه‌ي مرور مكرر خود-رضايت‌مندي</title>
<description><![CDATA[<p>وقتی که پستی از خودم در می‌کنم که با اقبال عمومی مواجه می‌شود، یک سری ری‌اکشن‌هایی در من هست  (البته فکر می‌کنم در خیلی‌ها هست) که در نوع خودشان جالبند. چندبار خواستم بنویسم‌شان، اما تردید کردم، یک مدل حال و هوایی‌ست که دقیقن باید بلاگری خبرنگاری مقاله نویسی چیزی باشی تا بفهمی.</p>

<p>الان که گودر از گردن آدم آویزان شده، ماجرا یک تم متفاوتی پیدا می کند، قدیم‌ترها توی کامنت‌دانی خود-رضايتي می‌کردم، حالا گودر یک محیط خود-ارضایانه‌ی متفاوتی شده خاص خودش. مثلن یکی می‌آید دو ساعت بعد از انتشار مطلب، آن را شر می‌کند، رویش هم می‌نویسد "محشر"،  من همان موقع می‌روم خودم را می‌گذارم جای آن آدم و پستم را دوباره می‌خوانم، کامل و دقیق‌ها، با دقت کامل می‌خوانم. ده دقیقه بعد یک نفر دیگر می‌آید شر می‌کند بالایش می‌نویسد "عالی"، باز می‌روم تمام پست را از نگاه این آدم دوم می‌خوانم. بعد یکی دیگر می‌آید یک پاراگراف را کوت می‌کند، زیرش هم پست را شر می‌کند، آن پاراگراف را به دقت (انگار بار اولم باشد که می‌بینمش و نوشته هم کار جدیدی از مارگرت میچل باشد)  می‌خوانم و بعد باز پست را می‌خوانم، این بار شاید کمی سریع‌تر و سرسری‌تر. این روایت در طول ساعت‌های اول آن‌قدر تکرار می‌شود تا بالاخره متوجه می‌شوم که دارم خطوط را به سبک تندخونی نصرت، جفت جفت می‌پرانم و باز دست از سر نوشته‌ی خودم برنداشته‌ام. نه، صبر کنید، هنوز تمام نشده، فردا صبح که یک آدم خیلی مهمی باز شر کرد یا لینک داد، با خونسری و دقت  کامل تمام نوشته را دوباره می‌خوانم...   و این حکایت خود-ارضایانه‌ی بیمارگونه كم و بيش همچنان ادامه دارد.</p>

<p><br />
پ.ن: <a href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/485">هركس</a> به نوعي!</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2284.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2284.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 01 Feb 2010 13:04:30 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>"فانتزی" انحراف نیست، فرصت است.<br />
<br><span style="color: rgb(153, 153, 153);"><br />
 سالوادور پلات</span><br />
<br></p>

<p>با احترام به: [<a href="http://تخمش نبود.com">+</a>]<br />
</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2282.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2282.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 21:42:38 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>یا برعکس</title>
<description><![CDATA[<p>یک لحظات غریب و بعضن غیر قابل جبرانی هست در زندگی، که حس می‌کنی یک کسی یک حرف خیلی مهمی دارد توی دلش که می‌خواهد به تو بزند یا تو یکی از کسانی هستی که می‌تواند حرفش را به او بزند. یک لحظات بی‌نهایت حساسی هست توی زندگی، که بین تو و کسی یک انرژی‌ای مبادله می‌شود که تعیین می‌کند که این حرف زده بشود یا نشود و اگر نشود گاهی برای ابد نمی‌شود یا وقتی می‌شود که سوژه فاکتور زندگی‌اش را از دست داده، مرده. معتقدم بعضی از این دوراهی‌ها سرنوشت آدم‌ها، رابطه‌ها و دوستی‌ها را زیر و رو می‌کنند، معتقدم گاهی حرف، درد دل، راز تا خود نوک نوک زبان بالا می‌آید و می‌خواهد بزند بیرون، دقیقن همان لحظه‌ای که طرف نفس را می‌کشد که از بازدمش صدا، کلمه تولید کند، همان نفس‌هایی، دم‌هایی که  تندتر کشیده می‌شوند چون قبل از کشیده شدنشان جمله را در مغزمان آماده کرده‌ایم و اگر در آن لحظه سکوت  باشد و سکوت بوده باشد  مخاطب بر می‌گردد و به دهانمان نگاه می‌کند.  </p>

<p>انرژی در جریان بین دو شخصیت، فارغ از هر نوع ارتباطی که با هم داشته باشند یا نداشته باشند، شجاعت دهان باز کردن برای شروع گفتن یک حرف، یا برعکس، شجاعت و به موقع بودن ِ دهان باز کردن برای پرسیدن این سوال که: "می‌خواهی با من حرف بزنی؟" در لحظه‌ای که طرف در آخرین مرز تردید  قرار دارد، سرنوشت یک رابطه، یک لحظه، یک آینده را عوض می‌کند. </p>

<p>گاهی احساس می‌کنم که در هم‌همه‌ای، شلوغی‌ای یا سکوتی،  روبروی آدمی نشسته‌ام که ذهن‌هایمان تند تند دارند با هم حرف می‌زنند، درست مثل فیلم‌هایی که افراد در آن قدرت شنیدن جمله‌های ذهن هم‌دیگر  را دارند، احساس می‌کنم که اگر هر کداممان دهان باز کنیم، رازها، درد دل‌ها، حتا شاید عمیق‌ترین حس‌ها را داشته باشیم که بگوییم. گاهی من و آن آدم روبرویی، از اینچنین لحظه‌ای عبور می‌کنیم و نتیجه، خوب یا بد، چیزی‌ست شبیه سقط جنین به جای تولد. برای بازگشتن به آن لحظه، دیگر نمی‌توان زمان را معکوس کرد. </p>

<p>تقدیم شد به: <a href="http://hamfilmbini.blogspot.com/search/label/eyes%20wide%20shut"> Eyes Wide Shut</a></p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2275.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2275.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 22 Jan 2010 18:26:06 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>سگ</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="dog2.jpg" src="http://blog.35dg.com/pic/dog2.jpg" width="500" height="332" /><br />
[]<br />
</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2272.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2272.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 19 Jan 2010 14:49:47 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>پراکنده‌های ذهن یا از هر چمن گلی</title>
<description><![CDATA[<p>1- "از هر چمن گلی"، همین بود صفتی که برای این مدل زندگی، این دوران زندگی، این پخشی ِ ملایم ِ زندگی ِ الان ِ من به کار بردی، نه؟ ده ثانیه هم طول نکشید که مغزم بگوید برو بنویس: "نه واقعن، این نیست"، و تو خندیدی و من خندیدم.  حالا که دو شب از گپ چند هزار کیلومتری‌مان گذشته دارم فکر می‌کنم واقعن چیست، چه‌کار دارم می‌کنم، راستش مدت‌هاست، یک عمر است که دارم فکر می‌کنم، می‌خواهم بفهمم، چه بر زندگی‌ام می‌گذرد. </p>

<p>2- تو که باید بدانی این چانه‌ی اخلاقی‌ای را که من همیشه با خودم می‌زنم، این ور رفتن با همه‌ی چاله-چوله‌های رابطه‌هایم که ترجیحن گوشه‌ی اخلاقیاتم به جایی نمالد، خط بر ندارد. نه اخلاقیات رابطه، اخلاقیات خودم، معیارهایم.  از آن طرف حتمن می‌دانی که  فقط دو سال زمان برای کسی که افتاده روی دور زندگی واقعی، افتاده روی دور تجربه، کافی‌ست که به شیوه‌ی تزریق وریدی، با همه‌ی ابعاد وجود، درک کند که "معیارهای اخلاقی، هرچقدر که قانون اساسی زندگی باشند، نیاز به بازنگری دائمی دارند اگر قرار باشد حکم کتاب قانونی برای خاک خوردن پیدا نکنند". </p>

<p>3-  می‌خواهم اعتراف کنم که قدم در راه سختی گذاشته‌ام، یک طرفش همین ظاهر خوش خوشک، همین عشق و حال، همین امروز با تو فردا با دیگری، صبح با ایکس عصر با ایگرگ،  همین تصویر بکن-بکنی که فلانی در ِ گوشَت با حسرت می‌گوید حالش را ببر، همین "از هر چمن گلی"ست که تو می‌گویی،  اما آن روی سکه، یک مدل تنهایی عمیقی‌ست، یک مدل جنگ یک تنه‌ای‌ست  از جنس استقلال در زندگی، از جنس ترک خانه‌ی پدری، که خوب می‌دانی  برای بالغ شدن هیچ راه میان‌بری ندارد، هیچ گریزی جز رفتن تا ته‌اش نیست.  من به آن روی دومی وابسته‌تر از اولی‌ام، از تصویر اولی اگر لذت ببرم، واقعیت دومی راضی‌ام می‌کند، آرامم می‌کند. </p>

<p>4- من اول به یک جایی می‌رسم که شفاف می‌گوید دوراهی بزرگ همین‌جاست، یا خودت را پرتاب کن توی آن حوض‌چه‌ی امنیت کذایی، دست از جنگ اول بردار، بعد یک عمر بجنگ با اندوه ازدواج‌گونه‌ای که نهصد و نود تا از هزارنفر  آدم اطرافت دارند به وضوح می‌جنگند تویش،  که تو شده‌ای مثال رستگاری خیلی‌شان، یا از اول برو توی میدان گردن‌کشی و شاخ و شانه کشیدن برای رابطه‌های تعهد آور بلند مدت کذایی و جنگت را نه بعد از ماه عسل ِ ماجرا، که از همان لحظه‌ی اول شروع کن، چون از خانه انداخته‌اندت بیرون و بیرون هوا سرد است و باد می‌وزد.<br />
 این‌که می‌گویم به یک جایی "می‌رسم"، چون یک اتفاق استمراری‌ست، روزی دو بار، هفته‌ای چهارده بار می‌شود به این‌جا رسید و تصمیم شماره‌ی دو را گرفت، می‌شود هم یک‌بار، لااقل برای چند سال، این ساعت شماطه‌دار را خفه کرد. من  اما الان چکش دم دستم نیست. </p>

<p>5- انگلیسی‌ها می‌گویند "آی هو نو آیدیا"، و من دقیقن هیچ ایده‌ای ندارم که توی این پیست ماندن به کجا می‌رساند آدم را، اما این را می‌دانم که الان اگر بیرون بکشم گند خواهم زد به هر چیزی که در زندگی‌ام آرزو کرده‌ام، به همه‌ی آمال پیش رو، می‌دانم مثل روز روشن که خواهم پوسید، می‌دانم که تکامل من به این تجربه نیاز مبرم دارد. این را هم می‌دانم که همیشه شانس اشتباه هست، من آدم لجبازی نیستم، اما  پشت‌کار عجیبی دارم، تسلیم بزرگ‌ترین تابوی زندگی من است. </p>

<p>6- قمر در عقرب ماجرا را دیدی؟ حالا فکر می‌کنی توی این رالی با اخلاق بودن چقدر راحت‌ است؟ <br />
از شمال که می‌آمدیم با این معشوق سابق و دونفر صاحب فکر دیگر، بحث شدید درگرفته بود (حول یک آدم دیگری)  که وقتی تو با خانم ایکس دوستی و خانم ایکس به تو وابستگی پیدا کرده و با خانم  ایگرگ هم دوستی  و تو به عنوان یک موجود غیر متعهد شناخته‌ می‌شوی و این را به همه‌ی عالم اعلام کرده‌ای، آیا اخلاق این است که صرفن به هر دو خانم بگویی افراد دیگری در زندگی داری و اسم نیاوری و همین است که هست؟ آیا اخلاق این است که به خانم ایکس یا ایگرگ یا هردو بگویی که آن‌یکی آدم(ها) کیست(ند)؟ آیا اخلاق این‌است که اگر خانم ایکس از سر عشق یا وابستگی به تو، حضور رقیب را تحمل می‌کند و دم بر نمی‌آورد، بروی مرد و مردانه خانم ایکس را دامپ کنی و از خیر رابطه‌اش بگذری، چون دارد اذیت می‌شود؟   آیا اخلاق این است که اگر ایکس پرسید دی‌شبت را چطور گذراندی، بگویی جای شما خالی با ایگرگ بودم؟ بگویی جایی عجیبی بودم؟ بگویی به تو مربوط نیست کجا بودم؟ بگویی این احتمال وجود دارد که با بقال سر کوچه‌مان تخمه شکسته باشم؟<br />
تمام خط‌های این بالا را بخوانید، کسی  یک کلمه دروغ گفته تا این‌جا؟ </p>

<p>فلسفه‌ی من در نگاه به زندگی بقیه اتفاقن خیلی ساده و شفاف است، من می‌گویم خفه بمان و اظهار نظر نکن، تا زمانی که خودت واو به واو رابطه‌ای را، شرایطی را، تجربه نکرده‌ای، روی زندگی مردم دم نزن. اما وقتی که خودت می‌افتی توی یک آشی شبیه این، نه دقیقن این فرمول، بل‌که از این جنس، آن‌وقت باید یک هیات منصفه استخدام کنی که بیاید اخلاق خودت را برای شخص خودت ترجمه و تفسیر کند، یک ابرکامپوتر هم نیاز داری که داده‌ها را بگیرد و حرکت بعدی را پیشنهاد کند. </p>

<p><br><br />
 پ.ن: کامپیوتر را خاموش کرده و به لحاف خدا پناه می‌برم</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2271.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2271.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 01:01:55 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>[...]<br />
بعد اين‌جوری می‌شود که از ميان هزار و يک آدمِ زندگی‌ت، گاهی يک‌نفر و فقط يک‌نفر هست که می‌شود برداری بياری بنشانی‌ش توی همين لايه‌ی شخصی‌ت، که بشود که بتوانی از هر دری از هر حسی -خوشايند يا ناخوشايند- با او حرف بزنی، برايش تعريف کنی، نشانش بدهی، بی‌که نگران تصويرت باشی. که اصلن اين آدم بشود تو، خوِد خودِ تو، انگار حضورش با تو يکی باشد، انگار حضور نداشته باشد. همان‌جور برهنه و عريان باشی با او، که انگار در خلوت خودت. سخت است، به‌خدا. اما اگر ازين يک‌نفرها پيدا کردی جايی، بردار لايه‌ی دوست‌نداشته‌ها و برهنگی‌ها و نگفته‌ها و نشان‌نداده‌هات را بگذار جلوش، روی ميز؛ خودت را در اين موقعيت تجربه کن و اين تجربه‌ی منحصربه‌فرد را آويزان کن يک‌جايی سردر زندگی‌ت.</p>

<p>کپی‌رایت: [<a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/2010/01/blog-post_9797.html">+</a>]</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2270.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2270.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 15 Jan 2010 22:58:55 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>بلدی داد بزنی؟ با تمام وجود؟</title>
<description><![CDATA[<p>یک جاده‌ی عجیبی پیدا کرده بودیم که میان‌بر بزنیم، همین کرمی که همیشه داریم، رفتن مسیر نامتعارف. جایی که جاده بالای ابرها رسیده بود یک  وضعیت لذت‌بخشی بر همگان مستولی بود و چند کیلومتر بالاتر هم اتراق کردیم  برای خوردن نهاری برفراز ابرها.  بعد از  نیم ساعت  که تلاشمان برای روشن کردن آتش با فندک ماشین و سیگار و دستمال کاغذی و برگ خشک درخت به جایی نرسید بهمان تفهیم شد که  کاری که سرخ پوست‌ها توی فیلم‌ها می کنند مال همان فیلم‌هاست و نهایتن یقه‌ی یک چوپان را گرفتیم و با فندک چینی‌اش آتش را به راه کردیم. بعد از آن کباب فوق‌العاده و در شرایطی که هوا رو به تاریکی می‌رفت راه افتادیم به سمت بالای گردنه که از آن‌ور سرازیر شویم به سمت تمدن. اوایل جاده یک جایی نوشته بودند  گردنه‌ی پیش رو برف دارد و زنجیر داشته باشید که خب ما داشتیم. </p>

<p>همین‌طور که بالا می‌رفتیم علایم حیات کم‌تر می‌شد و کم کم فقط ما بودیم و ماه که تقریبن کامل بود و کوهستانی که اگر تجربه‌ی شب و تنهایی‌اش را داشته باشید موجودی‌ست بسیار هول‌انگیز و غریب.  باید به ذهنمان می‌رسید که وقتی هیچ بنی‌بشری از این جاده استفاده نمی‌کند حتمن یک دلیلی هست، شاید هم رسید، اما کله‌خرابی در طبیعت یک خصوصیتی بود که حداقل اکثریت جمع حاضر داشتند و تصمیم نداشتیم این همه راه را برگردیم. بالاخره به رگه‌های یخ و برف رسیدیم و ماشین‌ها از پس برف توی آن شیب تند بر نیامدند. پیاده شدیم و با فلاکت زنجیرها را بستیم. فلاکت زنجیر بستن وسط برف هم از آن تجربه‌هایی‌ست که تا تجربه نکرده باشی قابل درک نیست، یعنی می‌خواهم بگویم پنچرگیری از تریلی روی زمین سفت خیلی راحت‌تر است از زنجیر بستن زیر ماشینی که توی ده سانتیمتر برف فرو رفته و باید بخوابی توی برف و با انگشتان منجمد شده و بی‌حس حلقه‌های فولادی را مرتب کنی و از همه بدتر این‌که زنجیر مچاله قبل از بستن شبیه پازلی‌ست که باید با دقت کامل توی سرمای سگ‌لرز حل کنی و عجله و التماس و زور بازو هیچ مشکلی را حل نمی‌کند.  پاکیزگی و لباس و این حرف‌ها هم بیشتر به لطیفه می‌ماند چرا که در آغوش گرفتن لاستیک ماشین مثل فرزند، حداقل کاری‌ست که این عملیات می‌طلبد. دو روز قبلش یک زنجیر کره‌ای به دو برابر قیمت خریده بودم که طرف می‌گفت بستنش نصف زنجیر معمولی زمان و زحمت نیاز دارد. پک آکبند را که کله‌ی کوه باز کردم دیدم که فقط یک بروشور سه صفحه‌ای  برای نصب دارد و ناچار شدم بروشور را ولو کنم وسط برف و رویش سنگ بگذارم و چهارزانو بنشینم روی زمین یخ‌زده و مراحل نصب را با خونسردی پیگیری کنم، خونسردی‌ای که یک گوشه‌ی ذهنم رسیدن به تهران و پرتاب کردن زنجیر و متعلقاتش توی شیشه‌ی مغازه‌ی طرف بود. </p>

<p> دردسرتان ندهم، هفت نفر آدم یک ساعتی تلاش کردیم تا هردو ماشین زنجیردار شدند و حرکت کردیم. رانندگی با ماشین زنجیردار توی سربالایی هم از آن کارهاست، ماشین مثل بلدوزر می‌لرزد و برف به اطراف می‌پاشد و احساس سنگ نوردی‌ را داری که هر لحظه ممکن است گیر بیفتد و گیر هم افتاد. زنجیر یکی از ماشین‌ها دوبار در رفت و با چنگ و دندان دو سه کیلیومتر رفتیم بالا، اما برف کم کم بیشتر شد تا جایی که کف هردو ماشین به کل به برف نشست و یک متر هم جلوتر نرفتند.  در همان وضعیت که البته خیلی خطرناک به نظر نمی‌رسید چون امکان برگشت وجود داشت،  پیاده شده بودیم و مشورت می‌کردیم.  تقریبن به بالای گردنه نزدیک بودیم و کوهستان زیر نور ماه کاملن شفاف بود و زیر پاهایمان کورسوی چند ده و قریه دیده می‌شد، زیبایی‌های مدهوش کننده‌ی طبیعت.</p>

<p> من یک موجودی هستم عاشق داد زدن. از هر فرصتی برای این کار استفاده می‌کنم،   مخصوصن جاهایی که طبیعت به آدم فرصت می‌دهد حنجره پاره کند، مثل دریا، مثل کوه، مثل هرجایی که باد صدا را در خودش می بلعد.  من از عطسه کردن برای فریاد زدن استفاده می‌کنم، بماند که عطسه‌هایم ذاتن پر زورند، اما  از آن کسر ثانیه هم برای ول کردن صدایم  استفاده می‌کنم. آرش می‌گوید رفتار دهاتی، اما من شیفته‌ی این جنبه‌ی دهاتی‌گری‌ام، همین که آدم اجازه دارد فریاد بکشد، حتا سر گله‌ی گوسفندانش.  من معتقدم فریاد زدن آدم را تخلیه می‌کند، از ته تخلیه می‌کند، یک عملکردی دارد شبیه گریه، فقط هیجان انگیزتر، گاهی موثرتر. حال خوب بعد از اختشاشات شعاردار را تجربه کرده‌اید؟ حال خوب داد زدن گروهی را تجربه کرده‌اید؟ این‌ها تجربه‌های کوچکی نیستند.  آن شب هم بی دلیل شروع کردم به فریاد زدن، الکی رو به آسمان کردم و فریاد زدم "ای خداااا"، اولین چیزی بود که به ذهنم رسید، نه خوشی تویش بود نه غم نه فلسفه، رهایی بود فقط، کوه هم زحمتش را کشید و صدا را بلعید.  فضا انقدر آزاد بود که هیچ‌کدام از بچه‌ها نپرسید مرگت چیست، انگار بدیهی‌ترین فریاد عالم بود.  </p>

<p><br />
</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2269.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2269.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 14:16:07 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>M.H Art Works</title>
<description><![CDATA[<p><img alt="MH-Art-Works.jpg" src="http://blog.35dg.com/pic/MH-Art-Works.jpg" width="500" height="332" /><br />
[طبعن بال مرغ]</p>

<p>پ.ن: هنر بجز سینمای احتمالی در جاهای دیگری هم پیدا می‌شود، مثلن روی بوم یا توی قابلمه<br />
پ.پ.ن: بال بخوری از دنده می‌مانی، به امید دنده بنشینی از بال عقب می‌افتی، در واقع بال به شما دنده‌ی پرواز می‌دهد<br />
پ.ن.ن: سرژیک بابا<br />
</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/2267.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/2267.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 23:08:05 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>