<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>35 degree weblog</title>
<link>http://blog.35dg.com/</link>
<description></description>
<language>en</language>
<copyright>Copyright 2008</copyright>
<lastBuildDate>Wed, 14 May 2008 18:47:10 +0330</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.2</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p> مطمئنم که فراموشت کرده ام و شعف این اطمینان بهترین دلیل است برای هر روز به تو اندیشیدن.</p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
.</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1686.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1686.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 18:47:10 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>کاندوم هست خدمتتون؟!</title>
<description><![CDATA[<p>کاندوم خریدن در ایران یک تفریح است! خب بله،  من هم مثل شما قبول دارم که این کار در این کشور هم سخت است و هم عواقب دارد،  اما بیایید مثل من دیدتان را عوض کنید،  فرض کنید می خواهید وارد داروخانه شوید و درست مثل خواستن یک ورق استامینوفن،  جلو همه،  بلند و کشیده،  بگویید:  "کاندوم هست خدمتتون؟!"  سبک سوال البته با استامینوفن فرق دارد، چون اگر فقط بگویید "کاندوم بده"  بلافاصله می پرسند چه رنگی، چه سایزی،  چه مارکی،  چه مزه ای! شاید هم با آدم بي سوادي، چیزی اشتباهتان بگیرند و بادکرده ترین جنس را بگذارند کف دستتان و خواهید دید عاقبت این شرم و حیا می شود سمباده ای که راه های کج کج دارد با مزه ی فلفل و خواص تاخیری مشدد که امروز اگر شروع کنید،  فردا همین موقع آیا بیاید، آیا نه!</p>

<p>از این خیالپردازی که بگذرم،  در باب تفریحی که اشاره کردم، معمولن یکی از آقایان موجود در داروخانه را مسئول کاندوم فروشی می کنند،  فرض بر این است که خانم ها خیلی متشخص تر از این هستند که کاندوم بخرند،  همچنین خانم که نمی تواند به مرد نامحرم کاندوم بفروشد، خدای ناکرده آنجای آقا را تخیل می کند و واویلا! بنا براین وقتی وارد داروخانه (به عنوان مرجع اصلی) می شوید،  باید اول یک آقا پیدا کنید،  حالا مثلن اگر یک آقایی پشت قفسه ها و روی چهارپایه در حال دستمال کشیدن بوده  و فقط یک خانم فروشنده در دسترس باشد،  باید با لبخند و ایما و اشاره بگویید که با آن آقا کار دارید و فقط در حضور او صحبت خواهید کرد.  معمولن به نفع خودتان است که مساله را با خانم مطرح نکنید،  چون هیچ بعید نیست که در آن لحظه طرف پشت میزی چیزی موضع بگیرد و تا خارج شدن شما از جایش در نیاید،  کاندوم خواسته اید،  بنابراین س-کس دارید (خاک بر سرم)، حلقه هم که دستتان نیست،  بنابراین هم آلوده هستید هم بی ادب.</p>

<p>اما از تجربیات خودم که بگویم، آقایان کاندوم فروش هم معمولن اخلاق کاندوم فروشی شان با اخلاق مثلن پوشک فروختن فرق می کند! کاندوم که می خواهی، طرف سگ می شود! حالا واقعن دلیل این رفتار چیست،  من هرگز نفهمیده ام! بنده ی خدا کاندوم را خریده، داخل ویترین مغازه گذاشته،  دوتا هم پوستر گنده به دیوار زده، باز وقتی می خواهی همان را ازش بخری، طوری قیافه می گیرد انگار داری حشیش معامله می کنی: توی چشمت نگاه نمی کند،  لبخند که هرگز نمی زند،  سوالاتت را کوتاه و موجز جواب می دهد و اگر اپسیلونی خودمانی حرف بزنی احتمالن از ترس گی بودنت می رود پشت میزش بغل آن خانم بالایی موضع می گیرد! سر آخر هم اگر احیانن صندوقدار خانم باشد،  همان آقا کاندوم ها را می چپاند در کیسه ی سیاه،  می آورد دم صندوق،  پول را از دست تو می گیرد، می دهد دست صندوقدار،  یک تبرک عجیب که احتمالن بخاطر میکروب زدایی پیرو س-کس احتمالی و ایدز و دست نامحرم قائل به سک-س  و این حرف ها ضروری ست! کیسه ی سیاه هم البته همان نقش کیسه ی سیاه نوار-بهداشتی را دارد که آن نمی گذارد مردم بفهمند صاحب کالا یک زن واقعی ست که (عجیب است) پریو-د می شود،  این نمی گذارد ملت متوجه شوند صاحب کالا قدرت نعوظ دارد (نعوذبال...)!</p>

<p>خلاصه که کاندوم خریدن (حداقل) در ایران کلی تفریح است، اگر یک کمی پر رو شوید و  اگر با این دستگاه های خودپرداز مزه اش را خراب نکنند!</p>

<p>-----------------------------------------------------<br />
پ.ن: تمام کاندوم های جدید بروشور دارند،  ورق زدن این بروشورها هم برای خودش نوعی تفریح به حساب می آید، می روید آن تو هول نکنید یک چیزی بهتان بندازند، حق انتخاب دارید،  مبسوط!<br />
پ.پ.ن:  برای من جالب است بدانم با خانم ها چه رفتاری می شود هنگام کاندوم خریدن، لطفن جوابتان را با ذکر اسم و منطقه ی سکونت و وضعیت تاهل و  شماره شناسنامه بنویسید (سلام جناب گوشزد)!!</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1685.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1685.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 23:28:23 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>نجوا</title>
<description><![CDATA[<p>دوستم، "اخلاق"  هیچ اسلحه ی خوبی برای حمله به من نیست،  چرا که من هم از نگاه خودم بسیار پایبندم به یکسری اصول اخلاقی که برای خودم "بازتعریف" کرده ام.  آنچه که بین من و تو تفاوت عمیق ایجاد کرده،  تعریفمان از آن "اصول" است و سبک وزن کردن  "سلامت نفس"مان و ترازویی که به کار می بریم. <br />
 اصول من هم روزگاری بسیار شبیه به مال تو بوده اند،  جایی برای لبخند باقی بگذار،  من هم این را یاد گرفته ام،  می گذارم،  شاید روزی با هم قهوه ای نوشیدیم و لبخند زدیم،  اگر حب و بغضمان غالب نشد. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1682.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1682.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 18:43:26 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>شاید مهمترین اتفاق همین باشد،  همینی که بعد از این سال‌ها،  وقتی از خانه‌ی همسایه صدای لرزش‌دار موزیک و فریادهای سرخوش بلند می شود،  دیگر از آن حسرت و اندوه خانه ماندن خبری نیست،  دیگر تنها ماندنِ شب ِ جمعه تاسفی در دلش ندارد،  دیگر تنهایی غصه نیست، انتخاب است،‌  آرامش است، آرامش و هزار کار لذت بخش که می توان انجام داد.  بارها یاد آن شب‌های غم زده‌ای می افتم که دلم می‌خواست بروم پشت در خانه‌ی همسایه و خواهش کنم بازی‌ام بگیرند، اما حالا من باید تصمیم بگیرم که چه کسانی را می‌خواهم در چه محفلی بازی بگیرم و مدتهاست که هوای جمع غریبی را ندارم... چه چیزی‌ست که اینهمه در من تغییر کرده؟</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1680.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1680.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 22:57:09 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>فوري</title>
<description><![CDATA[<p>اگر كمكي مي كند،‌ چه براي خارج نشين‌ها،  چه براي قرار دارها،‌ چه براي دختركان و پسركان ِ هميشه مشكوك و مچ‌گير،  چه براي ديت اولي‌ها...!</p>

<p><strong>از صبح امروز (پنج شنبه) حداقل نيمي از موبايل‌هاي همراه اول  (گويا پيش شماره‌هاي يك و چهار) قطع شده‌اند،‌ سر كار نباشيد!</strong></p>

<p>روابط عمومي شهروند مسئول!</p>

<p>-----------------------------------------------<br />
پي نوشت 1:  ظاهرن شركت مخابرات هنوز زحمت صدور هيچ اطلاعيه‌اي به خودش نداده!<br />
پی نوشت 2:  ظاهرن تا حدودی مرتفع شد! - یکی از مراکز امور مشترکین گفته بود تا 5  عصر دوشنبه حالشان خوب می شوذ.</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1679.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1679.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 11:24:01 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>وبلاگستان ِ جديد،‌ وبلاگستان ِ نچسب</title>
<description><![CDATA[<p>این شکل و قیافه‌ی فوق مدرن وبلاگهای جدید (شده) را دوست ندارم. آدم در بدو ورود احساس دهاتي‌ای را دارد که برای اولین بار به تهران آمده،  احساس غریبگی‌شان و مهمان نانوازی‌شان بشدت آزاردهنده است،  دور تا دور صفحه پر از لینک-بارها و عبارات فنی‌ست که فقط وبگردهای حرفه ای از آنها سر در می آورند. ماجرای فیدها و خوشمزه‌ها و شردها هم اضافه شده و دیگر معلوم نیست که اینجا وبلاگی شخصی‌ست یا وبسایت  یک خبرگزاری - بماند که مثلن صفحه اول بی بی سی از بسیاری وبلاگهای فارسی بی نهایت ساده تر، گرم‌تر و دلنشین‌تر است-. معتقدم وبلاگستان دارد از هول فناوری  و امکانات جدید در دیگ می‌افتد و صفحه‌های جدید مخاطب را وحشت‌زده می کنند. هرگز منکر مزایای ابزار تکنولوژیک و نوین نیستم،  اما چرا دیگر نمی‌شود ارائه دهندگان این خدمات را به راحتي از باقی وبلاگهاي "معمولي"  تفکیک کرد؟  اصولن فايده‌ي اينكه همه كس همه چيز را بخواند چيست؟ حس كرده‌ايد چه لوپ بي انتهايي‌ست اين فيدخواني و شرد خواني؟  آدم بعد از دو سه ساعت پرتاب شدن از اين صفحه به آن صفحه هيچ چيزي از تمام خوانده‌ها و ديده‌هايش به ياد ندارد،‌ لذتش مخدوش است و فقط يك احساس كرختي و كوفتگي مي‌ماند و چشم‌هاي خسته.  شايد بد نباشد اگر يك كمي برگرديم به همان فضاي قديمي‌تر و كار خبرپراكني را بگذاريم براي اهلش. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1676.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1676.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 13:41:52 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p><img alt="Babies.jpg" src="http://blog.35dg.com/pic/Babies.jpg" width="500" height="461" /><br />
[Turkey]</p>

<p><br />
<em> نه توضيح دارم، نه عنوان!</em></p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1674.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1674.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 10:26:04 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>تفاوت بسیار ظریفی هست بین اینکه "به آدمی این حس را بدهی که می خواهی اش،  چون صورتی زیبا دارد"،  تا این که "می خواهی اش و صورت زیبایش هم جزئی از درک تو از این خواستن است".  <br />
 جدا از این،  کیفیت رابطه ای که خواستنش روی یکی از این فاکتورهای خاص (حداقل به شکلی عیان) متمرکز شده،  نسبت به رابطه ای که (خواسته یا ناخواسته)  دلیل یا دلایل مادی شیفتگی اش پنهان مانده و عام به نظر می رسد، متزلزل است. <br />
همان قدر که پنهان ماندن دلزدگی ما  از یک جنبه منفی (در هر ابعادی) در ظاهر طرفمان اهمیت دارد،  شاید (بیش از آن)  پنهان ماندن شیفتگی مشهودمان نسبت به عضو یا بخشی از اعضای بدن او مهم باشد. جنبه ی حاد این رفتار وقتی نمود می کند که ناخواسته کسی را وا می داریم  خودش نسبت به چیزی در خودش برانگیخته یا حسود شود،  یعنی دچار این توهم بشود که "طرف من را می خواهد (دوست دارد) یا فلان جای زیبایم را؟!!" </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1672.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1672.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 17:39:56 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p><em>- از نوشته‌هاي قديمي كه در انتظار مجوز مانده بود - </em></p>

<p>صحنه دقیقن از همان صحنه هاییست که آدم های کول و کاردرست گاهی می نویسند،  تختخواب آشفته و لباس‌های پراکنده،  دو تن خسته و آرام،  نوعی خلسه‌ی نشئه وار و خستگی سراسر لذت و آرامشی وصف ناپذیر. من تخت را سر و ته خوابیده ام و او عمود بر من طوری خوابیده که پایش روی کتابخانه‌ي کنار دیوار تکیه کرده و سرش روي سینه ام به طرف بالا برگشته،  تنها  ملافه ای‌یست که مثل مار بین تنهایمان پیچیده و در این گیر و دار رهایی  فکر می کنم یک چیزی کم به نظر می رسد،  حداقل یک جایی خوانده ام که یک چیزی کم است.  می پرسم می دانی صحنه چی کم دارد؟  می گوید چی؟  می گویم سیگار،  حیف که هیچ کداممان خشک نمی کشیم.</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1670.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1670.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 10:37:18 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>لختمان كردند</title>
<description><![CDATA[<p>گاهي خلاقيت اسپم-افشان‌ها انسان را متحير مي كند.  تيتر ايميل وارده اين بود:</p>

<p>35degree's naked video   </p>

<p>كش آمدم</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1669.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1669.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 11:03:47 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>حریص پروری‌ ِ مزمن ایرانی</title>
<description><![CDATA[<p> براي نمايشگاهي در"كلن" بودم و سر و ته شهر را با قطار مي‌گشتم و طبق معمول يكي از بهترين تفريحاتم تماشاي آدم‌هايي بود كه در طول ايستگا‌ه‌هاي مختلف سوار و پياده مي‌شدند. هوا سرد بود و اكثر آدم‌ها با لباس گرم و پوشيده بيرون مي‌آمدند،‌ اما شب‌هاي تعطيل و اصولن آخرشب‌ها مي‌شد گاهي خانم‌هايي را ديد كه با لباس‌هاي بازتر و خصوصن دامن‌هاي كوتاه تردد مي‌كنند و اين تفاوت لباس در آن هواي سرد كاملن به چشم مي‌آمد. اين اتفاق چند بار تكرار شد و من تلاش كردم كه ببينم خود آلماني‌ها چه واكنشي در قبال اين مساله دارند.  خيلي جالب بود كه مي‌ديدم حتا در آلمان هم بسياري آدم‌ها جلب اين تفاوت لباس مي‌شوند و ناخودآگاه لحظه‌اي را صرف مرور تيپ فرد متفاوت مي‌كنند. با این حال نكته‌ي ظريف و تفاوت واقعي آنها با ما ايراني‌ها در اين بود كه آنها به خودشان اجازه نمي‌دادند به سو‍ژه‌اي كه توجهشان را جلب كرده‌ بود خيره بمانند يا مكرر براندازش كنند يا به همديگر نشانش بدهند يا اينكه بدتر از همه تمسخرش كنند.  نگاهشان يك لحظه بود و معمولن تكرار هم نمي‌شد. </p>

<p>براي من خيلي جالب بود كه  وقتي كسي باز (يا متفاوت)  لباس مي‌پوشد (يا رفتار مي‌كند)،‌ در متمدن‌ترين و آزادترين كشورهاي دنيا همان كشش (يا جذابيتي)  را دارد كه در اينجا ممكن است داشته باشد،‌ اما نقطه‌ي تفاوت بارز بين فرهنگ ما و فرهنگ آنها،  طرز برخورد آن جامعه با اين "ناهنجاري"‌ست،‌ يعني به خودشان اجازه نمي‌دهند كه اولن (حداقل در حضور جمع)  روي طرف قضاوتي داشته باشند و دومن با نگاه سنگين خود او را آزار دهند.  </p>

<p>جالب‌تر اين بود كه همين لباس در آن كشور در فصل تابستان هنجار است و در زمستان ناهنجار،  يعني فقط 6 ماه فاصله (و گاهي خيلي كمتر)  زمان لازم داريم تا رفتارمان را در قبال يك پديده‌ي واحد عوض كنيم. درست مثل جذابيت ناچيز يك خانم بي‌حجاب معمولي در فرودگاه دبي و جذابيت (نه از همان جنس) بيشتر ِ همان خانم با همان لباس منتها در فرودگاه امام، فقط بعد از يك ساعت پرواز. </p>

<p>در واقع همان اتفاق ساده‌اي كه ما ايراني‌ها را اينطور حريص و بدرفتار كرده،‌ و همين پوشش اجباري كه باعث شده براي سرك كشيدن به زيرش زشت‌ترين رفتارها را ببينيم،‌ هنوز هم مي تواند تاثير مشابهي روي متمدن‌ترين‌ و آزادترين‌ ملل داشته باشد.  محدوديت در عرض يك ساعت پرورش انسان حريص يا پرسشگر را آغاز مي‌كند،‌ حتا در قلب اروپا و حتا وقتي آن محدوديت فقط يك لباس گرم معمولي باشد. شاید ايني كه يك لباس باز (یا خاص) در يك مهماني حواسمان را ببرد جرم نباشد، شاید اصل رفتاری باشد که در اینچنین موقعیتی از ما سر می زند،  اینطور نیست؟<br />
</p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1666.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1666.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 23:50:45 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p>انگار هركس يك "آخرين"ي در ذهنش دارد كه قاب كرده،‌ گوشه‌اي گذاشته و هر روز تماشايش مي‌كند، گاهي آه مي‌كشد،‌ گاهي خشمگين مي‌شود و گاهي نوستالژي‌اش بالا مي‌زند.  انگار همه مي‌دانند كه بيرون كردن آخرين‌ها تا ابد غير ممكن است،‌ مگر اينكه  يك آخرين ديگري بيايد بنشيند جاي آن قبلي. ضعيف‌ترها ضجه مي‌زنند و قوي‌ها براي فرصت بعدي چشم‌چشم مي‌كنند. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1663.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1663.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 10:03:17 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p><a target="blank" href="http://blog.35dg.com/?id=461">قبل</a>‌ترها خيلي اتفاق ناخوشايندي بود ايني كه كسي را روزي در آغوش گرفته باشي و حالا چپ و راست از روي بيلبوردها صاف توي چشمانت نگاه كند و نگاهش هيچ حسي نداشته باشد و نگاهش هيچ چيزي از تو نداند و بدتر از همه نگاهش نگاهت را نبيند، نفهمد.</p>

<p>اما حالا بعد از اين سالها احساس مي‌كنم عجب حس متفاوت و خاصي‌ست اين تماشاي گاه و گداري‌ات روي در و ديوار  شهر و مرور اين‌همه تغيير در خودم  و اين‌همه رشد در اين  دوره‌ي گذار‌ ِ مکرر...  حداقل مي‌شود خشنود بود به اين‌همه خاص بودن چنين تجربه‌اي،‌ نه؟ </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1660.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1660.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 01:07:18 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title>اگه خواهر خودت!</title>
<description><![CDATA[<p><em>این بحث خیلی تکراری‌ست،  اما همان قدر هم ضروری‌ست</em></p>

<p>فکر کنم چند سال پیش بود که گریزی به ب-کارت زدم و همان موقع یکی از کامنت‌ها به‌نظرم اینچنین محتوایی  داشت که "اگر زن خودت قبلن با یکی خوابیده باشه،  حاضر میشی...". بعد از آن هم چند مورد پیش آمد که تابویی یا تفکری را به چالش می‌کشیدم و بلافاصله کامنتی می‌آمد که "اگه خودت...،  اگه مادرت،  اگه خواهرت..."،  بعد هم سر نوشته‌ای از الیزه بود که کامنت‌گذاری گفته بود تو خودت فلانی و همه‌ی اینها را می‌نویسی که خودت را توجیه کنی، و بالاخره هم این کامنت برای پست <a href="http://blog.35dg.com/?id=1631">فرهنگ سینما و ناهنجاری آن از نگاه عوام بود</a>:   <em>"اگر خانم خودت توی هالیوود هنرپیشه بود حاضر بودی ببینی یه مرد دیگه لباشو میخوره؟؟؟؟؟؟</em>  "  که باعث شد باز ریمایندر بگذارم اینجا که:</p>

<p>1- دوست من، عزیزم،‌ پسرجان،  دخترخانم،  آنچه که یک بلاگر درموردش اظهار نظر می‌کند و یا آن‌را به چالش می‌کشد،‌ الزامن نشان دهنده‌ی رفتار او در زندگی شخصیش نیست! من اینجا تمرین می‌کنم که بتوانم به "همه چیز"  فکر کنم،  و بزرگترین تابوشکنی را همین می‌دانم:  <strong>فکر را پشت هیچ خط قرمزی تعطیل نکنیم،  </strong>این آرمان من است.  پس تلاش می‌کنیم که فکر کنیم،  فکرهایمان را وسط بریزیم و پوکی‌های مغزمان را اپسیلونی پرکنیم،  این‌ کار با رفتار  شخصی در زندگی واقعی  زمین تا آسمان فاصله دارد، یعنی: ‌ من هرچیزی را که اینجا می‌نویسم در زندگی‌ام به کار نمی‌برم،  به شما هم توصیه نمی‌کنم اجرا کنید،  فقط به آن فکر کنید،  اگر مایلید. </p>

<p>2- می‌دانید بزرگترین مشکل چیست؟  از 12-13 سالگی در گوشمان خواندند که "خواهر و مادر مردم جیز..."  پشت سرش هم توضیح دادند که "خوشت می آید با خواهر و مادر خودت...؟" بعد از آن فکر کردیم دیدیم خوشمان نمی‌آید!  بعد هم این "خواهر و مادر خودت" آنچنان در مغر همه‌مان نهادینه شد‌ که دیگر نپرسیدیم خوب بعدش چه؟  خواهر یا مادر من چی؟  نپرسیدیم که چرا نباید به خواهر و مادر مردم نگاه کنیم،  نپرسیدیم که تفکر انسانی،‌ دلیل فرهنگی یا منطق پشت این اخطارها چیست، توضیحی هم به‌مان ندادند،  فقط یک لحظه فکر کردیم که پسر همسایه، مادرم، خواهرم،‌ وای! به همین راحتی،‌ صورت مساله را پاک کردیم و هرگز نفهمیدیم که پسر همسایه چه کاری با خواهرمان دارد، خواهرمان چرا باید در معرض اینچنین تهدیدی باشد،‌ چه چیزی کم است که این دوتا می‌خواهند با هم حرف بزنند یا کار جیز بکنند،  اگر کار جیز بکنند چرا بد است،‌ این همه دختر جوان، چرا مادر من؟ علتش چیست؟  و و و! </p>

<p>خوشم می آید که همسرم را در فیلم ماچ کنند؟  فرض کنید آری، فرض کنید نه! اما آیا این اتفاق می‌افتد یانه؟ آیا یک عده این مسیر را انتخاب می کنند (یا در معرض آن قرار می‌گیرند)  یانه؟ آیا همین که فکرکردم دیدم ای وای دوست ندارم همسرم را در فیلم ماچ کنند،  کافی‌ست برای اینکه این پرونده را ببندم و به آن "فکر هم نکنم؟"  آیا من جایی نسخه پیچیدم که بروید همسرانتان را در اختیار فیلم‌سازها قرار دهید که  هی ماچشان کنند؟  نه! آنچه من میخواهم، فقط مجالی‌ست برای فکر کردن به آنچه که در دنیا هر روز و روزی هزاربار رخ می‌دهد،  و دور ریختن تمام آن خزعبلاتی که فرصت فکر کردن را از ما گرفته و دور ریختن آن خط قرمزهای کهنه‌ ولی موثر مثل سوال معروف "خدا را چه کسی خلق کرده"  که معلم نادان دینی جواب می‌داد "این سوال را دیگر نپرس و به آن فکر هم نکن!".  <br />
توجه کنید: فقط تفکر.  تصمیم هر کار عملی،  با شخص شما و برمبنای تفکر شما و دین شما و فرهنگ شما  و سنت شما و خانواده‌ی شما و هر خط قرمز محترمی‌ست که دارید و حق دارید داشته باشید. </p>

<p>من نمی‌گویم ماچ کردن همسر من یا تو در مقابل دوربین توسط یک غریبه کار نیکویی‌ست،  هنوز هم تصمیم نگرفته‌ام همسرم را از میان ماچ شوندگان سینمایی انتخاب کنم (شاید روزی کردم!)،  اما می‌گویم مادامی که بنده و شما و همسرانمان در آن محیط نیستیم و کار نکرده‌ایم،  قضاوت نکنیم،‌ فحاشی نکنیم و هرکسی را که با خودمان فرق دارد "فاسد نپنداریم".  باور کنید اینکه شما در ذهنتان از تصور بوسیده شدن همسرتان به سکسکه می‌افتید اصلن دلیل کافی برای رد این پدیده از بیخ و بن نیست،‌ ماجرای پسر همسایه و خواهر من هم که پیشکش! </p>

<p>3- کاش اگر دست از سر آدم‌ها و اعمالشان بر نمی‌داریم و یک‌تنه و یکسره قضاوتشان می‌کنیم،‌ لااقل در برخورد با هر تفکری، مجال بحث را باقی بگذاریم، بدون مرزهای متروک.  وبلاگستان از آن معدود فضاهای دنجی‌ست که هرکس حق دارد هرآنچه درفکر دارد بگوید و اجرا نکند یا بکند، و این فرصت است نه انحراف. از طرفی اینجا ضربه‌گیر بزرگی‌ست برای نوجوانی که می‌خواهد "عملن" تنش را با یک غریبه آزمایش کند،  اما قبل از آن نتیجه‌ی چهارتا آزمایش دیگر را هم می‌بیند،  تفکر پشت چهارتا تن دیگر را هم می‌خواند، اگر کمربند پدر نتواند جلویش را بگیرد (که می‌دانیم نمی‌تواند)،‌  دوخط نوشته‌ی اینجا او را با عواقب واقعی کارش آشنا می‌کند،  پس از آن تصمیمش هرچه که باشد محترم است. وبلاگستان هزاربرابر آنچه که بتواند انحراف ایجاد کند،  فکر را رشد می‌دهد،  بلوغ را سرعت می‌بخشد،  حداقل این است که آزادی انتخاب و کمی دموکراسی واقعی وجود دارد. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1659.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1659.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 01:03:52 +0330</pubDate>
</item>
<item>
<title></title>
<description><![CDATA[<p><img alt="Amsterdam2.jpg" src="http://blog.35dg.com/pic/Amsterdam2.jpg" width="500" height="340" /><br />
[Amsterdam]</p>

<p>دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنم،‌ مي‌بينم گذشته‌ام و زنده‌گي‌ام محدود است به همين چند فراز. </p>]]></description>
<link>http://blog.35dg.com/archives/1656.php</link>
<guid>http://blog.35dg.com/archives/1656.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 10:35:02 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>